| کربلایی جواد مقدم تخریب بقیع 1388 |
|
*****دانلود در ادامه مطلب***** |
ادامه مطلب...
| حاج حسن خلج سالروز تخریب بقیع 1388 |
|
*****دانلود در ادامه مطلب***** |
ادامه مطلب...
شبی در حجر اسماعیل

طاووس یمانی میگوید: شبی وارد حجر اسماعیل شدم. امام سجاد علیه السلام نیز وارد شد و به نماز ایستاد، بسیار نماز خواند و سپس به سجده رفت. با خود گفتم: مردی است صالح از خاندانی نیک، به دعایش گوش دهم (ببینم چه میگوید و چگونه دعا میکند، دقّت کردم) شنیدم که در سجدهاش به خدا عرض میکرد:
عُبَیدُکَ بِفِناءِکَ، مِسکینُکَ بِفِناءکَ، فَقیرُکَ بِفناءکَ، سائِلُکَ بِفناءکَ؛
خدایا! بنده کوچکت به در خانهات آمده! مستمندت به در خانهات آمده! تهیدستت به در خانهات آمده! درخواست کنندهات به در خانهات آمده!
«طاووس یمانی میگوید: هر گرفتاری برایم پیش آمد این دعا را خواندم و آن گرفتاری بر طرف شد.» (1)
اَلدُّعاءُ یَدفَعُ البَلاءَ النّازِلَ وَ ما لَم یَنزِل.(2)
دعا بلای نازل شده و نازل نشده را برطرف میکند.
امام زینالعابدین علیه السلام
پینوشتها:
1- ارشاد مفید، ج 2، ص 144.2- اصول کافی، ج 2، ص 469.
منبع:
جلوههای تقوا، ج 3، محمدحسن حائری یزدیتعلیم دعا برای رفع گرفتاری

مرحوم مجلسی روایت کرده است که ولید بن عبدالملک به صالح بن عبدالله، حاکم مدینه، نوشت که؛ حسن بن الحسن علیه السلام (حسن مثنی) را - که در زندان است - به مسجد رسول خدا صلی الله علیه و آله ببر و پانصد تازیانه بر او بزن. صالح، حسن را به مسجد آورد. مردم نیز جمع شدند، صالح به منبر رفت و نامه ولید را برای آنها خواند، هنوز مشغول خواندن نامه بود که امام زین العابدین علیهالسلام وارد مسجد شد، مردم برای او راه باز کردند، حضرت به نزد حسن مثنی رفت و به او فرمود: پسرعمو! خدا را با دعای کرب (1) بخوان تا گشایشی برایت پیش آورد، عرض کرد: آن دعا کدام است؟ حضرت دعا را به او یاد داد و بیرون رفت.
حسن شروع کرد به خواندن دعا و چند مرتبه آن را خواند، صالح که از خواندن نامه فراغت یافت و از منبر پایین آمد گفت: من این مرد را بیگناه میبینم، زدن تازیانه را به تاخیر اندازید تا درباره او از امیرالمومنین، ولید،!! کسب تکلیف کنم، سپس نامهای به خلیفه نوشت، ولید در پاسخ این نامه دستور آزادی حسن مثنی را صادر کرد.(2)
اِذا قَلَّ الدُّعاءُ نَزَلَ البَلاءُ .(3)
آنگاه که دعا (در بین مردم) کاهش یابد بلا نازل میشود.
پینوشتها:
1- مجلسی (ره) متن دعای کرب را در این حدیث نیاورده و تنها به آن اشاره کرده است.2- بحارالانوار، ج 46، ص 114.
3- مستدرک الوسائل، ج 1، ص 36.
منبع:
جلوههای تقوا، ج 3، محمدحسن حائری یزدیحال امام سجاد علیه السلام در هنگام نماز

از امام باقر علیه السلام نقل شده است که امام علی بن الحسین علیهماالسلام در شبانه روز هزار رکعت نماز میخواند، همانند امیرمومنان علیه السلام که پانصد نخله خرما داشت و در کنار هر کدام از آنها دو رکعت نماز میخواند. امام زینالعابدین علیه السلام آنگاه که برای نماز میایستاد رنگ به رنگ میشد و در نماز همانند بردهای ذلیل در برابر پادشاهی بزرگ میایستاد، اعضایش از خشیت خدای متعال میلرزید، نمازش همانند نماز کسی بود که آخرین نماز خود را میخواند و میداند که دیگر موفق به اقامه نماز نخواهد شد.
روزی در بین نماز، عبا از یکی از شانههایش افتاد، حضرت اعتنا نکرد تا از نماز فارغ شد. یکی از اصحاب سبب را پرسید، فرمود: وای بر تو! آیا میدانی در برابر چه کسی ایستاده بودم؟ از نمازِ هر کس به همان مقدار پذیرفته میشود که قلبش متوجه خدایش باشد، آن مرد عرض کرد: پس ما هلاک شدیم (زیرا نمازمان چنین نیست) !
حضرت فرمود: خداوند کاستیهای نماز را با نوافل جبران میکند (یعنی اگر میخواهید نمازهاتان ناقص نباشد برای جبران کاستیها، نافله بخوانید.) (1)
الصّلاةُ قُربانُ کُلِّ تَقِیٍّ.(2)
نماز نزدیک کننده هر فرد پرهیزگاری (به خداوند) است.
پینوشتها:
1- بحارالانوار، ج 46، ص 61.2- فروع کافی، ج 3، ص 265.
منبع:
جلوههای تقوا، ج 3، محمدحسن حائری یزدیپاسخ امام سجاد علیه السلام به دشنام دهنده

شیخ مفید از محمد بن جعفر و دیگران روایت کرده است که مردی از خویشاوندان امام زین العابدین علیه السلام در برابر آن حضرت ایستاد و به فحش و ناسزا و دشنام پرداخت. امام پاسخی نداد. بعد از رفتن آن مرد، حضرت به همراهانش فرمود: شما گفتههای این مرد را شنیدید، اکنون دوست دارم با من بیایید تا پاسخ مرا نیز بشنوید، عرض کردند: میآییم، ما نیز دوست داریم وی را پاسخ گوییم و ما هم حرفمان را به او بزنیم.
امام کفشش را پوشید و به راه افتاد. در بین راه این آیه کریمه را تلاوت میفرمود: ... والکاظمین الغیظ و العافین عن الناس و الله یحب المحسنین.(1)
«آن کسانی که خشم خویش را فرو میخورند و از خطای مردم در میگذرند (نیکوکارند و) خدا نیکوکاران را دوست دارد.»
ما (با خواندن این آیه) دانستیم که برخورد امام با آن شخص آن طور که ما فکر میکردیم نخواهد بود. حضرت رفت تا به در خانه آن مرد رسید و فرمود: به صاحب خانه بگویید علی بن الحسین (علیهماالسلام) بیرون در ایستاده! وی در حالی که آماده شرارت بود از خانه بیرون آمد و شک نداشت که امام برای تلافی آمده است.
اما امام سجاد علیه السلام با نرمی فرمود: برادر! تو اندکی پیش نزد من آمدی و آنچه خواستی گفتی، اگر آنچه گفتی در من هست من هم اکنون از خداوند آمرزش میطلبم و اگر در من نیست از خدا میخواهم تو را بیامرزد. آن مرد (شرمنده و خجل زده) میان دو چشمان حضرت را بوسید و عرض کرد: من چیزهایی را گفتم که در شما نبود و خودم بدانچه گفتم سزاوارترم.
راوی حدیث میگوید: آن مرد حسن بن الحسن (یعنی حسن مثنی) بوده است.(2)
" العَفوُ زَکاةُ الظَّفَرِ.(3)
زکات پیروزی، گذشت است.
پینوشتها:
1- آل عمران /134.2- ارشاد مفید، ج 2، صص 145- 146.
3- نهجالبلاغه، ترجمه شهیدی، ص 397.
منبع:
جلوههای تقوا، ج 3، محمدحسن حائری یزدیبه حساب کشیدن نفس
امام زینالعابدین علیه السلام در هر ماه مبارک رمضان گناهان و خطاهای غلامان خود را مینوشت، و در شب آخر ماه همه آنها را یک جا جمع میکرد، و یک یک آنان را به نام، صدا میکرد و میفرمود: فلانی! تو در فلان روز فلان کار را انجام ندادی و فلان خطا را مرتکب شدی؟ اما به تو آزاری نرساندم. همین طور خطاها را به آنان تذکر میداد و همه آنها در برابر آن بزرگوار به اشتباهات و خطاهای خود اقرار میکردند.آنگاه حضرت در میان آنها میایستاد و میفرمود: همگی با صدای بلند بگویید: ای علی بن الحسین! خدایت رفتارهای تو را میشمارد و حساب میکند همان طور که تو بر ما حساب کردی و نزد او کتابی است که به حق سخن میگوید و هیچ گناه کوچک و بزرگی را وا نمیگذارد، پس به یاد جایگاه خود در برابر خداوندی باش که ذرهای ستم نمیکند و تنها خودش برای گواهی کافی است، از ما بگذر و ما را عفو نما تا خداوند از تو بگذرد، زیرا خودش فرموده است: «و باید مومنان با خَلق، عفو و صلح پیشه کنند و از بدیها در گذرند. آیا دوست نمیدارید که خدا هم در حق شما مغفرت و احسان فرماید...؟»(1) سپس سخت میگریست و از خوف خدا نوحه و زاری میکرد.(2)
یا اباذر ! لا یَکونُ الرَّجُلُ مِنَ المُتَّقینَ حَتی یُحاسِبَ نَفسَهُ اَشَدَّ مِن مُحاسَبَةِ الشَّریکِ شَریکَهُ ... .(3)
ای ابوذر! انسان جزو پرهیزگاران نخواهد بود مگر آن که از خودش حساب بکشد خیلی سختتر از حسابکشی شریک از شریک خودش.
رسول خدا صلی الله علیه و آله
پینوشتها:
1- نور/22.2- مناقب، ج 4، ص 158.
3- وسائل الشیعه، ج 11، ص 379.
منبع:
جلوههای تقوا، ج 3، محمدحسن حائری یزدیجلوهای از امامت در آینه صحیفه سجادیه

در سخنان پیشوایان دین به ویژه امیرالمؤمنین مناسبات امام و امت تحت عنوان حقوق متقابل امت، یا وظایف امام در برابر امت و مسئولیت مردم در قبال امام مطرح شده است.
دعاهای صحیفه نیز از این حقیقت با بیان مخصوص خود - که همان شیوه ابراز حقایق در قالب نیایش است - یاد کرده و امام سجاد علیه السلام در این باره چنین فرموده است:
خداوندا ! دل ولیِّ خود را درباره دوستانت نرم کن، و دستش را بر دشمنانت گشوده ساز، و مهربانی و رحمت و عطوفت و شفقتش را بما ارزانی دار، و چنان کن که ما از شنوندگان و مطیعان او شویم، و در راه رضایش پوینده و در نصرت او و دفاع از او یاری کننده باشیم و به این وسیله به سوی تو و پیغمبرت که رحمتهایت ای بار خدای بر او و آلش باد تقرب جوییم. (1)
در این بخش از دعای صحیفه به گونه ضمنی ارزشهای رهبری در مدیریت نیروی انسانی و جامعه اسلامی یادآوری شده و نرمخویی و دشمنی ستیزی و رأفت به مردم مورد تصریح قرار گرفته است. از سوی دیگر وظایف مردم در برابر امام عدل و مصلح خیرخواه نیز بر شمرده شده است:
1- لزوم حرف شنوی و اطاعت از او در برنامههای اجتماعی و حكومتی همانند برنامههای دینی .
2- لزوم جلب رضایت و خشنودی امام.
3- لزوم یاری امام و دفاع از حریم وی.
همچنین میتوان از عبارت فوق نتیجه گرفت که اطاعت و حمایت از امام، خود دارای پاداش و ارزش دینی و مایه تقرب به خداست.
نباید از نظر دور داشت که منظور امام سجاد علیه السلام از امام، پیشوای عدل الهی است و نه هر کسی که به جبر و ستم و بدون داشتن صلاحیت علمی و ایمانی بر مردم سروری کند و حکم راند. زیرا قبل و بعد این دعا مشخصات امام عدل و رهبری الهی را بیان داشته و مجال هرگونه شبهه را از بین برده است.
در فراز دیگری از صحیفه میخوانیم:
پروردگارا، رحمت فرست بر پاکیزهتران از اهلبیت او که ایشان را برای قیام به امر خود برگزیدهای، و خزانهداران علم، و نگهداران دین، و جانشینان خویش در زمین، و حجتهای خویش که بر بندگان خود قرار دادهای.(2)
امام سجاد علیه السلام در این عبارت به چند نکته اساسی تصریح کرده است:
1- الهی بودن منصب و مقام ائمه معصومین علیهم السلام .
2- ویژگی ائمه و معصومین در میان خاندان پیامبر و این که همه همسران و خویشاوندان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از مرتبه طهارت و عصمت برخوردار نبودهاند.
3- معصومین علیهم السلام از خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، پس از آن حضرت پاسدار دین و ارزشهای معنوی هستند.
4- معصومین علیهم السلام علاوه بر رهبری معنوی، در نظام اجتماعی نیز برخوردار از مقام خلافت الهی هستند و تا زمانی که آنان در میان امت هستند، رهبری دین و دنیای مردم، حق دیگران نیست.
پینوشتها:
1- وَ أَلِانْ جَانِبَهُ لِأَوْلِیائِک، وَ ابْسُطْ یدَهُ عَلَی أَعْدَائِک، وَ هَبْ لَنَا رَأْفَتَهُ وَ رَحْمَتَهُ وَ تَعَطّفَهُ وَ تَحَنّنَهُ، وَ اجْعَلْنَا لَهُ سَامِعِینَ مُطِیعِینَ، وَ فِی رِضَاهُ سَاعِینَ، وَ إِلَی نُصْرَتِهِ وَ الْمُدَافَعَةِ عَنْهُ مُکنِفِینَ، وَ إِلَیک وَ إِلَی رَسُولِک صَلَوَاتُک اللّهُمّ عَلَیهِ وَ آلِهِ بِذَلِک مُتَقَرّبِینَ.(صحیفه سجادیه، دعای 47، بخش 63)2- رَبّ صَلّ عَلَی أَطَایبِ أَهْلِ بَیتِهِ الّذِینَ اخْتَرْتَهُمْ لِأَمْرِک، وَ جَعَلْتَهُمْ خَزَنَةَ عِلْمِک، وَ حَفَظَةَ دِینِک، وَ خُلَفَاءَک فِی أَرْضِک، وَ حُجَجَک عَلَی عِبَادِک. (صحیفه سجادیه، دعای 47، بخش 56)
منبع:
«برگرفته از كتاب امام سجاد علیه السلام، جمال نیایشگران، نوشته احمد ترابی (با اندکی تغییر) »معرفی صحیفه سجادیه

چهارمین امام معصوم، حضرت علی بن الحسین علیهالسلام، شخصیتی که جدّ بزرگوارش، حضرت علی بن ابیطالب علیه السلام، او را بهترین فرد روی زمین بعد از پدرش معرفی نموده است، در مدینه منوره در سال 38 هجری چشم به دنیا گشودند. مادر امام شهربانو، دختر یزدگرد سوم ـ آخرین پادشاه سلسله ساسانی ـ بوده است.
امام چهارم حضرت علی بن الحسین علیه السلام القاب متعددی دارد:
زین العابدین، سیدالعابدین، زین الصالحین، وارث علم النبیین، وصی الوصیین، خازن وصایا المرسلین، امام المومنین، منارالقانتین، الخاشع، اَلمتهجّد، الزاهد، العابد، العدل، البکّاء، السجّاد، ذوالثَفنات، امام الامّه، ابوالائمه، الزّکی، الامین.
دوران زندگی امام سجاد علیه السلام
دورانی كه امام سجاد علیه السلام در آن زندگی میكرد، همه ارزشهای دینی دستخوش تحریف و تغییر امویان قرار گرفته بود و احكام اسلامی بازیچه دست افرادی چون ابن زیاد، حجاج و عبدالملك بن مروان بود. حجاج عبدالملك را مهمتر و برتر از رسول خدا صلی الله علیه و آله میشمرد و برخلاف نصوص دینی از مسلمانان جزیه میگرفت و با اندك تهمت و افترایی مردم را به دست جلادان میسپرد.در سایه چنین حكومتی آشكار بود كه تربیت دینی مردم تا چه اندازه تنزل كرده و ارزشهای جاهلی چگونه احیا شده است.
به طوری كه دو خطر بزرگ جامعه اسلامی را تهدید میكرد:
1- فرهنگهای متنوع بیگانه 2- خطر تجمل پرستی
از این رو لازم بود در زمینه علمی كاری انجام شود تا مسلمانان به اصالت فكری و شخصیت قانونگذاری ویژه خود كه از كتاب و سنت در اسلام الهام میگیرد، واقف گردند. در اینجا ضرورت یك حركت اجتهادی (اطلاع رسانی قوی) به نظر میرسید تا در چهارچوب تعالیم اسلامی، افق فكری مسلمانان گسترش یابد و بذر اجتهاد و تلاش از برای یافتن راه حق در دل آنها افشانده شود و این كاری بود كه امام سجاد علیه السلام بدان دست یافت.
خطر دوم ناشی از پیشامد امواج رفاه و آسایش در جامعه اسلامی بود كه عشق سوزانی را كه از ارزشهای اخلاقی و پیوندهای روحی در مسلمانان پدید آمده بود را خاموش میكرد.
امام علی بن الحسین علیهماالسلام این خطر را احساس كرد و فهمید كه جامعه دچار انحراف شده و روحیه رفاه طلبی و فساد سیاسی و اخلاقی و اجتماعی آن را در محاصره قرار داده و از نظر سیاسی هیچ روزنهای برای تنفس وجود ندارد، بنابراین امام سجاد علیه السلام توانست از دعا برای بیان بخشی از عقاید خود استفاده كند و بار دیگر تحركی در جامعه برای توجه به معرفت و عبادت و بندگی ایجاد كند. امام علیهالسلام در این سنگر قدرت بس شگرف تصویرهای روشنی از جامعه اسلامی و وظیفه مسلمانان را در برابر كفرگویان معین میكند و مبارزه آنان را با منكرات مطرح میسازد.
دعای او نشان دهنده این مطالب است كه در هر حال ولو این كه همه امكانات مبارزه از یك نفر گرفته شود و به فرض این كه تنها هم باشد، باز هم مسئولیت تلاش و كوشش از او سلب نمیگردد و باید از دعا به عنوان حربه مبارزه در راه حق استفاده شود.
صحیفه سجادیه؛ زبور آل محمد صلی الله علیه و آله
1- دعا، منبعى براى معارف
شناخت «صحیفه سجادیه» را مىتوان گامى در جهت آشنایى با «معارف اسلام» دانست و در زمینه «عقاید» و «اخلاق» و «شناختهاى دینى» به آن مراجعه كرد. جهت شناخت دین، منابعى وجود دارد كه از اطمینان، اتقان و صحت خاصى برخوردار است، چرا كه ریشه در كلام الهى و علم لدنّى دارد. برخى از این منابع عبارتند از:- قرآن كریم؛
- احادیث پیامبر و ائمه علیهم السلام؛
- دعاهاى معصومین علیهم السلام؛
- زیارتنامههاى مأثوره.
بحث ما بر محور یكى از این منابع است، یعنى دعاهایى كه از زبان امام سجاد علیه السلام بیان شده و به ما رسیده و حاوى ظریفترین و عمیقترین معارف است و باید قدر این مجموعه را دانست و با آن مأنوس بود و لحظات شب و روز خویش را با این دعاها، پر معنویت ساخت. اهلبیت علیهم السلام اهل دعا، تهجد و ذكر بودند. قرآن كریم هم سفارش اكید به دعا دارد. پیروان ائمه نیز باید اهل دعا، تضرع و نیایش باشند.
شاید فهم ما قاصر از آن باشد كه از خداى متعال چه بخواهیم و خواستههاى ما چه باشد؛ ولى در این زمینه هم اولیاى دین، پیشواى ما هستند و با طرح خواستههاى اساسىتر و متعالىتر كه به سعادت دنیوى و اخروى ما مربوط مىشود، سطح فهم و خواسته ما را بالا مىبرند و ما با خواندن این دعاها، همنوا با معصومین پاك و بندگان وارسته خدا و مقربان درگاه او مىشویم و خداوند را از زبان حجت خدا مىخوانیم و در «دعا» نیز شاگرد مكتب اهلبیت علیهم السلام مىشویم.
در مبحث دعا، سر فصلهاى فراوانى وجود دارد كه توجه به آنها مناسب است:
- معنى دعا و اهمیت آن؛
- ضرورت آن و نیاز بشر به نیایش؛
- آثار روحى، فردى و اجتماعى دعا؛
- ادب و آداب دعا، شیوه صحیح نیایش؛
- شرایط اجابت و موانع اجابت دعا؛
- بحث دعا و اجابت و علل عدم استجابت برخى دعاها؛
- دعاهاى ائمه و اولیاء الهى (ادعیه مأثوره)؛
- محتواى دعاها و خواستهها؛
- سیره معصومین و حالات علما و عرفا در دعا و تهجد؛
- جایگاه خاص امام سجاد علیه السلام كه زین العابدین است؛
- دعا و عمل (همراهى دعا و اقدام)؛
- دعا و سرنوشت و مقدّرات، فایده دعا؛
- آنان كه دعایشان قبول نمىشود؛
- مستجاب الدّعوهها؛
- دعا و نفرین (دعاى به سود و دعاى به زیان)؛
- دعا براى خود و دعا براى دیگران؛
- دعاهاى قرآنى .
2- اهمیت صحیفه سجادیه
اهمیت صحیفه سجادیه از آنجاست كه امام معصومى همچون حضرت سجاد علیه السلام با خداى خویش با این دعاها راز و نیاز و نیایش مىكرده است. صحیفه، كه از آن به «زبور آل محمد» نیز یاد مىكنند، هم از نظر گوینده و هم از نظر مخاطب (كه پروردگار است) از ویژگى خاصى برخوردار است. صحیفه سجادیه علاوه بر محتواى عمیق و مضامین متعالى كه در این دعاها نهفته است، از نظر سند نیز از استحكام خاصى برخوردار است.كتب دعا بسیار است و دعاهاى رایج و منقول هم فراوان؛ ولى دعاهایى كه داراى سند محكم باشد و یقیناً از زبان معصوم تراویده باشد، سندیت بیشترى دارد و مضامین آن هم دلنشینتر خواهد بود. علماى شیعه در طول قرون، كتب متعددى تألیف كردهاند كه حاوى ادعیه گوناگون براى ساعات و ایام و مواقع مختلف است؛ از قبیل «اقبال» سید بن طاووس، «البلد الامین» كفعمى، «جمال الاسبوع» سیدبن طاووس، «الدّعوات» قطب راوندى، «عُدّة الداعى» ابن فهد حلى، «المصباح» كفعمى، «مفتاح الفلاح» شیخ بهایى و «مفاتیح الجنان» محدّث قمى.
اما «صحیفه سجادیه» در این میان جایگاه خاصى دارد. فصاحت و بلاغت و عمق معانى آن درخور دقت است. سند آن بسیار معتبر مىباشد و اهلبیت عصمت، پیوسته مواظبت و مراقبت از این كتاب را - كه میراث ارزشمند امام زین العابدین علیه السلام است - به دیگران توصیه مىكردند. در كتابهاى مبسوط، درباره سلسله سند این دعاها، بحثهاى كارشناسى و علمى دقیقى انجام گرفته كه در این مختصر نمىگنجد.
3- نگاهى به محتواى صحیفه
دوره حیات امام سجاد علیه السلام، یكى از سختترین و خفقان بارترین دورهها براى اهلبیت و ائمه علیهمالسلام بود و محدودیتهاى بسیارى از سوى امویان براى امامان شیعه اعمال مىشد. از این رو براى امام سجاد علیهالسلام زمینه دایر كردن جلسات بحث و تفسیر و فقه و علوم دیگر میسر نبود.آن حضرت، بسیارى از معارف ناب اسلامى را در قالب دعاهاى صحیفه بیان داشته است. از این رو مىبینیم كه در دعاهاى این كتاب، ظریفترین مباحث خداشناسى، هستىشناسى، عالم غیب و فرشتگان، رسالت انبیا، جایگاه پیامبر و اهلبیت علیهم السلام، فضایل و رذایل اخلاقى، حالات خاص انسان، شیوههاى شیطان در گمراه ساختن مردم، گرامیداشت اعیاد و یوم اللههاى مختلف، مسائل اجتماعى و اقتصادى، اشارات تاریخى و سیره، توجه دادن به مظاهر قدرت پروردگار، یادآورى نعمتهاى مختلف خداوند و وظیفه شكر و سپاس، آیات آفاقى و انفسى پروردگار، ادب و آداب دعا، تلاوت، ذكر، نماز و عبادت و ... دهها موضوع مهم دیگر مطرح است. قالب، قالب دعا و نیایش است ولى مضمون، تبیین دین و ارزشهاى اخلاقى و معارف قرآنى و وظایف عبادى و آداب بندگى است.
صحیفه سجادیه، حاوى 54 دعاست. برخى از دعاها بلند و مفصل است و برخى دیگر نسبتاً كوتاهتر.
مناسبتها و جایگاهها و مواقع خواندن این دعاها، در فهرست صحیفه سجادیه آمده است و مىتوان به آن مراجعه نمود. برخى از عناوین این دعاها از این قرار است:
دعا در ستایش خداوند، حاملان عرش و فرشتگان، دعا براى خود و خویشاوندان، دعا در سختىها و رنجها، براى پناه بردن به خدا، آمرزش خواهى، اقرار به گناهان، طلب حاجت، هنگام بیمارى، پناه بردن به خدا از شیطان، مكارم اخلاق، براى تندرستى، براى پدر و مادر و فرزندان، براى همسایگان و دوستان، دعا براى مرزداران، براى توبه، هنگام تنگى رزق، هنگام شنیدن صداى رعد، هنگام دیدن ماه نو، هنگام فرا رسیدن یا سپرى شدن ماه رمضان، روز عید فطر و عرفه، دعاى ختم قرآن و ...
اینگونه بهرهگیرى از مناسبتها، سراسر زمان و فرصتهاى یك مسلمان نیایشگر و اهل انس با خدا را مىپوشاند؛ زیرا براى هر لحظه و موقعیتى، دستورالعملى براى نیایش به درگاه خداوند وجود دارد.تفاوت سامری امت حضرت موسی با سامری امت پیامبر

مناظره امام سجاد علیه السلام با حسن بصری
حسن بصری یكی از دانشمندان قرن اول هجری است، كه دستگاه حكومت بنی امیه از چهره مذهبی او برای توجیه خیانت خود فراوان استفاده مینمود .در زمان حكومت امام علی علیه السلام حسن بصری جوانی نورس بود. پس از پایان جنگ جمل و فتح بصره به دست ارتش امام، هنگامی كه امام در میان هیاهوی مردم و موج جمعیت وارد بصره میشد، در لابلای مردم، جوانی را دید كه قلم و لوحی در دست دارد و چیزهایی را كه امام میگوید یادداشت میكند، حضرت با صدای بلند او را صدا زد كه: چه میكنی؟
حسن پاسخ داد: آثار شما را یادداشت میكنم، تا پس از شما برای مردم بازگو كنم.
امام در اینجا جملهای فرمود كه جالب و قابل توجه است، فرمود: اما ان لكل قوم سامریا و هذا سامری هذه الامه لانه لایقول لامساس ولكنه یقول لاقتال؛ مردم آگاه باشید كه هر ملتی یك سامری دارد كه با تزویر خود و با چهره مذهبی خویش، جامعه را از مسیر واقعی خود منحرف میكند و این «حسن بصری» سامری این امت است، و تنها تفاوتش با سامری زمان موسی علیه السلام این است كه اگر او میگفت: «لامساس؛ كسی با من تماس نگیرد.» ولی این میگوید: «لا قتال؛ مبارزه با حكومت جنایتكار بنی امیه غلط است.» (سامری مردی بود كه پیروان حضرت موسی علیه السلام را به گوسالهپرستی دعوت كرد و سبب گمراهی گروهی از آنها شد). نقل شده كه پس از این كار مبتلا به وسواس شد و هر كسی را كه میدید وحشت میكرد و فرار مینمود و فریاد میزد (لامساس؛ با من تماس نگیرید.)
پیشبینی امام درست از آب درآمد و این دانشمند، چنان خدمتی به دستگاه بنی امیه نمود كه به گفته یكی از محققین اگر زبان حسن بصری و شمشیر حجاج نبود حكومت مروانی در گهواره، زنده به گور میشد، مگر نمیبینید كه حسن نشسته و در جلوی او عدهای بیشمار، صف بستهاند و او با مهارتهایی كه در سخن گفتن دارد، ضمن سخنرانی میگوید: «پیامبر خدا فرمود: به زمامداران ناسزا نگویند كه آنان اگر نیكی كنند، برای آنها پاداش است و بر شما لازم است سپاسگزاری كنید و اگر بد نمایند، كیفر كردارشان را میبینند، و بر شما لازم است شكیبا باشید، كه آنها بلائی هستند كه خداوند به وسیله آنها از هر كس كه بخواهد انتقام میگیرد.»
و همین دانشمند بود كه فتوا داد «اطاعت از پادشاهان بنی امیه واجب است هر چند ظلم كنند زیرا خداوند به وسیله آنان اصلاحاتی میكند كه از جنایات آنان بیشتر است.»
به هر حال او از چهرههای مذهبی معروف زمان امامت امام چهارم، علی بن الحسین - علیهماالسلام - بود و امام برای رسوا ساختن او در مجلسی كه سخنرانی میكرد با او مناظره و گفتگوی جالبی دارد كه نقل میشود:
گفتگوی امام سجاد علیه السلام با حسن بصری
روزی حسن بصری در برابر انبوهی از جمعیت در سرزمین منا مشغول وعظ و سخنرانی بود، امام چهارم از آنجا عبور میكرد، وقتی كه منظره این سخنرانی را دید كمی ایستاد و به او فرمود:مقداری سكوت كن.
امام: كردار خودت، بین خود و خدا، طوری هست كه اگر فردا مرگ به سراغ تو آید، از عمل خود راضی باشی؟
حسن بصری: نه.
امام: تصمیم داری كردار كنونی خود را ترك كنی، و كرداری پیش گیری كه برای مرگ مورد پسند باشد؟
حسن بصری كمی سرش را پائین انداخت، سپس سر برداشت و گفت با زبان میگویم تصمیم دارم ولی بدون حقیقت.
امام: آیا امید داری كه پیامبری پس از محمد، بیاید «و تو با پیروی او سعادتمند شوی»؟
حسن بصری: نه.
امام: آیا امید داری كه جهان دیگری وجود داشته باشد، كه در آنجا به مسئولیتهای خود عمل كنی؟
حسن بصری: نه.
امام: آیا كسی را دیدهای كه با داشتن كمترین شعور، حال تو را برای خویش بپسندد؟ تو با اعتراف خودت در حالی به سر میبری كه از آن راضی نیستی، و تصمیم انتقال از این حال را هم نداری، و به پیامبری دیگر، و جهانی جز این جهان برای عمل، امیدوار نیستی، آن وقت با این وضع اسف انگیز كه خود داری مشغول وعظ و نصیحت دیگرانی؟
منطق نیرومند امام چنان این سخنور زبردست را كوبید، كه دیگر نتوانست چیزی بگوید، همین كه امام از آنها دور شد، حسن بصری پرسید: این كه بود؟
گفتند: این علی بن الحسین علیهماالسلام بود.
حسن بصری: حقاً او از خاندان علم و دانش است.
پس از این رسوائی، دیگر ندیدند كه حسن بصری مردم را موعظه كند.
منبع:
بحارالانوار، ج 10، ص 146 .
شباهت امام سجاد به حضرت علی علیهماالسلام

نام مبارك امام چهارم علی است و مشهورترین القاب آن حضرت زین العابدین و سجّاد میباشد و مشهورترین كنیه ایشان ابامحمد و ابوالحسن است. مدّت عمر آن بزرگوار پنجاه و هفت سال است. ایشان پانزدهم جمادی الاول سال سی و هشتم هجری به دنیا آمد. تولد آن بزرگوار دو سال قبل از شهادت امیرالمؤمنین علیه السلام است و تقریباً بیست و سه سال با پدر بزرگوار زندگی كرد. پس مدت امامت آن بزرگوار سی و چهار سال است.
حضرت سجّاد علیه السلام پدری چون حسین دارد و مادرش دختر یزدگرد پادشاه ایران است كه دست عنایت حق به طور خارق العاده این دختر را به امام حسین میرساند. شرافت این زن آن است كه مادر نُه نفر از ائمه طاهرین میشود و چنانچه امام حسین علیه السلام «اب الائمه» است. این زن نیز «ام الائمه» است.
گرچه امام سجاد علیه السلام با اهلبیت علیهم السلام در همه فضایل وجه اشتراك دارند و هیچ فرقی میان آنان از نظر صفات و فضایل انسانی نیست، اما از نظر گفتار و كردار شباهت تامّی به جدشان امیرالمؤمنان علی علیه السلام دارد. که آن موارد را ذکر مینماییم.
ایمان امام سجاد علیه السلام
امیرالمؤمنین علیه السلام در دعای صباح میگوید: «یا من دلّ علی ذاته بذاته؛ ای كسی كه برهان وجود خود هستی.»حضرت سجاد نیز در دعای ابوحمزه ثمالی میگوید: «بك عرفتك و انت دللتنی علیك و عویتنی الیك و لولا انت لم أدر ما انت؛ تو را به خودت شناختم و تو دلالت نمودی مرا بر خودت و دعوت نمودی به خودت و اگر نبودی، ترا نمیشناختم.»
اینگونه كلمات منتهای ایمان را میرساند و این همان ایمان شهودی است كه امیرالمؤمنین میفرماید: «لو كشفت لی الغطاء ما ازددت یقینا؛ اگر بر فرض محال ممكن بود خدا را با این چشم ظاهری دید و میدیدم بر یقین من كه الآن به ذات مقدس حق دارم چیزی افزوده نمیشد.»
علم امام سجاد علیه السلام
اگر امام علی علیه السلام میگوید: «از من بپرسید هر چه میخواهید كه به خدا قسم تمام وقایع را تا روز قیامت میدانم، حضرت سجاد نیز میگوید: «اگر نمیترسیدم كه مردم در حق ما غلوّ كنند، وقایع را تا روز قیامت میگفتم.»
تقوای امام سجاد علیه السلام
حضرت علی علیه السلام میفرمود: «و الله لو اعطیت الاقالیم السبعة و ما تحت افلاكها علی ان اعصی فی نملة اسلبها جلب شعیرة ما فعلت؛ به خدا قسم اگر تمام عالم هستی را به من دهند كه به مورچهای ظلم كنم و بیجهت پوست جوی را از دهان آن بگیرم، این کار را نمیكنم.»
امام زین العابدین نیز میفرمود:
| تعصی الاله و انت تظهر حبّه | هذا لعمری فی الفعال بدیع |
| لو كنت تظهر حبه لأطعته | ان المحب لمن یحب مطیع |
«خداوند را معصیت میكنی و ادعا میكنی كه او را دوست داری. به جان من این ادعا از عجایب امور است. اگر براستی خدا را دوست داشتی او را اطاعت میكردی، زیرا محّب همیشه مطیع محبوب است.»
در این اشعار نیز امام سجاد علیه السلام میگوید محال است كه خداوند را معصیت كنم، زیرا او را دوست دارم.
عبادت امام سجاد علیه السلام
درباره امیرالمؤمنین گفته شده است كه روزها به ایجاد باغ و قنات برای فقرا و محتاجین مشغول بود، و تا به صبح عبادت میكرد. حضرت سجاد نیز چنین بود چه بسیار باغها و قنوات كه به دست ایشان برای دیگران آباد یا ایجاد شد. عبادت و سجده او به حدی بود كه به زین العابدین و سجاد ملقب شد.از رسول اكرم صلی الله علیه و آله روایت شده كه روز قیامت خطاب میشود: «كجا است زین العابدین؟» و میبینم كه فرزندم علی بن الحسین جواب میدهد و میآید.
از امام باقر علیه السلام روایت شده كه: «پدرم را میدیدم كه از كثرت عبادت پاهای او ورم كرده، و صورت او زرد، و گونههای او مجروح، و محل سجده او پینه بسته بود.»
سخاوت، فتوت و رأفت امام سجاد علیه السلام
در تاریخ آمده است یكی از كارهای امیرالمؤمنین علیه السلام اداره كردن فقرا به طور مخفیانه بوده است. امیرالمؤمنین شبها خوراك، پوشاك و هیزم به خانه بینوایان میبرد، و آن بینوایان حتی نمیدانستند كه چه كسی آنها را اداره میكند. همچنین میان مورخین مشهور است كه امام سجاد علیه السلام چنین بوده است.راوی میگوید: در محضر امام صادق علیه السلام بودیم كه از مناقب حضرت علی علیه السلام صحبت شد و گفته شد هیچ كس قدرت عمل امیرالمؤمنین را ندارد و شباهت هیچ كس به امیرالمؤمنین، بیشتر از علی بن الحسین علیهماالسلام نبوده است كه صد خانواده را اداره میكرد. شبها گاهی هزار ركعت نماز میخواند.»
از طریق اهل تسنن روایت شده است كه چون امام سجاد علیه السلام شهید گشت روشن شد كه آن حضرت صد خانواده را به طور مخفی اداره میكرده است.
زهد امام سجاد علیه السلام
چنانچه حضرت علی علیه السلام زاهد به تمام معنی بوده است و دلبستگی به مالی و به كسی جز به خدای متعال نداشته است. امام سجاد علیه السلام نیز همچنین بوده است. لذا به اصحاب خود سفارش میفرمود: اصحابی، اخوانی، علیكم بدار الآخرة و لا اوصیكم بدار الدنیا فانكم علیها و بها متمسكون اما بلغكم ان عیسی علیه السلام قال للحواریین. الدنیا قنطرة فاعبروها ولا تعمروها. و قال: من یبنی علی موج البحر داراً؟ تلكم الدار الدنیا و لا تتخذوها قراراً.«ای یاران من، برادران من، مواظب خانه آخرت باشید من سفارش دنیا را به شما نمیكنم زیرا شما بر آن حریص هستید و به آن چنگ زدهاید. آیا نشنیدهاید كه حضرت عیسی به حواریون میگفت: دنیا پل است، از روی آن بگذرید و به تعمیرش نپردازید! چه كسی روی موج آب، خانه میسازد؟ موج دریا این دنیا است، به آن دلبستگی نداشته باشید.»
شجاعت امیرالمؤمنین علیه السلام
شجاعت امام علی علیه السلام زبانزد خاص و عام است. و اگر گفتار امام سجاد علیه السلام را در مجلس ابن زیاد و در مجلس یزید و مخصوصاً خطبه آن بزرگوار را در مسجد شام در نظر بگیریم شجاعت این بزرگوار نیز بر ما روشن میشود.امیرالمؤمنین شجاعت خود را در میدان برای افرادی مثل عمرو بن عبدود و مرحب خیبری به كار میبرد و فرزند گرامی او امام سجاد، شجاعت را در مجلس ابن زیاد و مجلس یزید و روی منبر در مسجد شام به كار برده است.
سیاست امام سجاد علیه السلام
امیرالمؤمنین به اقرار همه مورخین از سنّی و شیعه پاسدار اسلام بود و رأی و تدبیر او فوق العاده مفید بود، چنانكه عمر بیشتر از هفتاد مورد گفته است: لولا علی لَهَكَ عمر، یعنی: «اگر علی نبود عمر هلاك شده بود.»امام سجاد علیه السلام در مدت سی و پنج سال پاسدار شیعه بود. مورخین معتقدند كه تدبیر امام سجاد علیه السلام، مدینه را و بسیاری از شیعیان را از دست كسانی چون یزید و عبدالملك مروان نجات داد.
حلم امام سجاد علیه السلام
درباره امیرالمؤمنین گفتاری نقل شده و ایشان فرمودند: «از کنار آدم بیخردی گذشتم كه به من بد میگفت. از او صرفنظر كردم گویی كه او حرفی نزده است.» درباره امام سجاد نیز گفتاری نقل شده است و ایشان فرمودند: «از کنار كسی گذشتم كه به من بد میگفت. به او گفتم كه اگر راست میگویی خداوند متعال مرا رحمت كند، و اگر دروغ میگویی خدا تو را بیامرزد!»
تواضع امام سجاد علیه السلام
حضرت علی علیه السلام با فقرا مینشست، با آنان غذا میخورد، از آنان دلجویی میكرد، به آنان لطف داشت و پناه آنان بود، برای آنان كار میكرد و از آنان پذیرایی مینمود، و درباره آنان به دیگران سفارش میكرد.
تاریخ نویسان اقرار دارند كه امام سجاد علیه السلام، دوست داشت فقیران، یتیمان و بینوایان سر سفرهاش باشند و با آنها بنشیند، غذا برای آنها آماده كند و حتی غذا در دهن آنان بنهد.
فصاحت و بلاغت در کلام امام سجاد علیه السلام
فصاحت به معنی خوب سخن گفتن، مجاز، كنایه، لطایف و مثالها را به كار بردن است. و بلاغت، سخن خوب گفتن، بجا سخن گفتن، از طول كلام بی فایده پرهیز داشتن است. فصاحت و بلاغت امیرالمؤمنین مورد اقرار همه است آن چنانكه درباره نهج البلاغه گفته شده:دون كلام الخالق و فوق كلام المخلوق؛ پایینتر از كلام خالق و بالاتر از كلام مخلوق است.»
امام سجاد علیه السلام صحیفه كامله سجادیه را به جهان عرضه داشت. صحیفهای كه مثل آن نیامده و نخواهد آمد. صحیفهای كه در ضمن دعا، معارف اسلام، سیاست اسلام، اخلاق اسلام، اجتماعیات اسلام، حقانیت شیعه، حقانیت اهلبیت، انتقاد از ظلم و ظالم، سفارش به حق و حقیقت، و بالاخره یك دوره معارف اسلامی را آموزش میدهد. صحیفهای كه محققین اسم آن را «اخت القرآن»، «انجیل اهلبیت»، «زبور آل محمد» نهادهاند. صحیفهای كه ابلهی با فصاحت ادعا كرد كه میتواند چون آن بیاورد چون قلم به دست گرفت، نتوانست، دق كرد و مُرد.
جهاد امام سجاد علیه السلام
حضرت علی علیه السلام بزرگترین مجاهد اسلام است كه توانست اسلام را از دست كفار و مشركین نجات دهد. ولی فرزندش امام سجاد علیه السلام گرچه در كربلا كشته نشد اما وجودش، بقایش و اسارتش عامل بقای اسلام بوده است. قیام ابی عبدالله الحسین علیه السلام درختی بود كه در كربلا كاشته شد و آبیاری و به ثمر رساندن و نگاهداری از آن به دست امام سجاد علیه السلام به دست زینب كبری انجام گرفت.تدبیر امام سجاد علیه السلام در اسارت، گریههای امام سجاد در مدینه، نوحه خوانی و روضه خوانیهای آن حضرت در مدت سی و پنج سال سخنرانیش، به موقع جهادی بود فوق العاده مفید و ثمربخش كه تحلیل سیاسی تاریخ، این مطالب را نشان میدهد.
عفو و جوانمردی امام سجاد علیه السلام
اگر تاریخ درباره امیرالمؤمنین علیه السلام میگوید كه چگونه از ابن ملجم مواظبت كرد و هنگامی كه ظرف شیری را برای حضرت میآوردند نیمی را میخورد و نیم دیگر را برای او میفرستاد، و درباره او وصیّت و سفارش فراوان نمود، درباره امام سجاد نیز منقول است كه: فرماندار مدینه كه دل امام سجاد را خون كرده بود، از طرف عبدالملك مروان معزول شد و امر شد كه او را به درختی ببندند و مردم بیایند و به او توهین كنند. امام سجاد علیه السلام اصحاب خود را خواست و سفارش فرمود كه مبادا به او توهین شود! امام سجاد نزد او رفت و او را دلداری داد و نزد عبدالملك مروان وساطت او را كرد كه از این خواری نجات یابد.آن فرماندار معزول میگفت از علی بن الحسین و یارانش ترس دارم زیرا به آنها ظلم بسیار كردم.
ابهت و شخصیت امام سجاد علیه السلام
درباره حضرت علی علیه السلام گفته شده كه بسیار متواضع بود، ولی بزرگی شخصیت آن بزرگوار میان همه محفوظ بود. همچنین است فرزند عزیزش امام سجاد علیه السلام.در تاریخ ضبط است كه هشام بن عبدالملك به حج آمده بود و كثرت جمعیت مانع شد كه حجرالاسود را استلام كند. پس در گوشهای برای او فرشی انداخته و نشسته بود كه امام سجاد علیه السلام وارد طواف شد و وقتی به حجرالاسود رسید، مردم كنار رفتند و حضرت مكرّر استلام نمود. هشام فوق العاده ناراحت شد. یكی از اطرافیان پرسید: این مرد كیست كه مردم چنین به او احترام دارند؟ هشام تجاهل كرد و گفت نمیدانم. فرزدق آنجا بود، فی البداهه قصیده مفصلی درباره امام سجاد علیه السلام سرود. ما چند بیت از آن قصیده را میآوریم: تمام قصیده در مناقب ابن شهر آشوب موجود است:
| هذا الذی تعرف البطحاء و طاته | و البیت یعرفه و الحل و الحرم |
| ما قال لاقط الا فی تشهده | لولا التشهد كانت لانه نعم |
| یغضی حیاء و یغضی من مهابته | فما یكلم الا حین یبتسم |
| من معشر حبهم دین و بغضهم | كفر و قربهم منجی و مقتصم |
| مقدم بعد ذكر الله ذكرهم | فی كل فرض و مختوم به الكلم |
«این مردی است كه حجاز، خانه خدا، حل، حرم او را میشناسند. نه، در كلامش نیست ـ حاجت سائل را همیشه برآورده میكند جز در تشهد ـ كه لا اله الا الله میگوید. و اگر تشهد در نماز نبود، نه او، همیشه آری بود: هنگام برخورد با مردمان چشمها را فرو میبندد برای آن كه حیا دارد، و دیگران چشم فرو میبندد به جهت ابهتی كه او دارد. و سخن با او نمیگویند مگر كه آن بزرگوار تبسّم كند. روز قیامت حبّ آنها دین است و بغض آنها كفر است و قرب و نزدیكی به آنان پناه و نجات انسانها است. در نمازها یاد آنها و اسم آنها مقدم بر هر چیزی است بعد از اسم خدای متعال. و نمازها به اسم آنان تمام میشود ـ یعنی در نماز بعد از اسم خدا در اقامه، اسم اهلبیت است و آخر مطلب كه در تشهد آخر گفته میشود باز اسم اهلبیت است. گفته شده كه فرزدق به این اشعار آمرزیده شده است و به گفته جامی اگر اهل عالم به این اشعار آمرزیده شوند جا دارد.
زندگی امام سجاد علیه السلام
میدانیم زندگی حضرت علی علیه السلام پر تلاطم بود در نهج البلاغه میفرماید: «صبرت و فی العین قذی و فی الحلق شجی؛ صبر نمودم در مصایب نظیر كسی كه خاری در چشم و استخوانی در گلو داشته باشد.» ولی زندگی امام سجاد علیه السلام از زندگی امیرالمؤمنین علیه السلام بسیار پرتلاطمتر بود. آن حضرت در بحبوحه جنگ صفین به دنیا آمد: در زمان معاویه و آن جنایاتش پرورش پیدا كرده. معاویه را با كشتارهای دسته جمعی شیعیان، با اشاعه سبّ امیرالمؤمنین در خطبهها و بعد از نمازها دیده است. بعداً حماسه كربلا و اسارت، كه هر روزی از آن چند بار مرگ است، مجلس ابن زیاد و مجلس یزید را با اهلبیت پدرش پشت سر نهاد. قضیه حرّه كه ننگی است بر دامن مسلمانان را مشاهده كرد.یزید سال دوم سلطنت، شخصی را با پنج هزار لشگر به مدینه فرستاد و دستور قتل عام داد و سه روز مدینه را برای لشگریان خود مباح اعلام نمود.
او شاهد قضیه عبدالله بن زبیر است ـ كه همه بنیهاشم و من جمله محمد بن حنفیه را در شعب ابی طالب جمع نمود كه بسوزاند و چون دشمن رسید موفق نشد ـ شاهد مروان بن حكم بود كه دشمن سرسخت اهلبیت بود. شاهد حكومت عبدالملك مروان با فرماندارش حجاج بن یوسف ثقفی است. زندانی زندان حجاج بن یوسف است كه در میان بیابانی، پنجاه هزار زندانی در آن زندان بود و دمیری در حیاة الحیوان میگوید خوراك آنها دو قرصه نان بود كه بیشتر آن خاكستر بود. شاهد كشتار بیشتر از صد هزار نفر بود به جرم دوستی با اهلبیت. پنجاه و هفت سال در این دنیا زندگی كرد ولی هر روز از آن برای آن بزرگوار قتلگاهی بود.
منبع:
زندگینامه امام سجاد علیه السلام، تهیه و تنظیم: موسسه تبیان (دفتر قم)
شباهت امام سجاد به حضرت علی علیهماالسلام

نام مبارك امام چهارم علی است و مشهورترین القاب آن حضرت زین العابدین و سجّاد میباشد و مشهورترین كنیه ایشان ابامحمد و ابوالحسن است. مدّت عمر آن بزرگوار پنجاه و هفت سال است. ایشان پانزدهم جمادی الاول سال سی و هشتم هجری به دنیا آمد. تولد آن بزرگوار دو سال قبل از شهادت امیرالمؤمنین علیه السلام است و تقریباً بیست و سه سال با پدر بزرگوار زندگی كرد. پس مدت امامت آن بزرگوار سی و چهار سال است.
حضرت سجّاد علیه السلام پدری چون حسین دارد و مادرش دختر یزدگرد پادشاه ایران است كه دست عنایت حق به طور خارق العاده این دختر را به امام حسین میرساند. شرافت این زن آن است كه مادر نُه نفر از ائمه طاهرین میشود و چنانچه امام حسین علیه السلام «اب الائمه» است. این زن نیز «ام الائمه» است.
گرچه امام سجاد علیه السلام با اهلبیت علیهم السلام در همه فضایل وجه اشتراك دارند و هیچ فرقی میان آنان از نظر صفات و فضایل انسانی نیست، اما از نظر گفتار و كردار شباهت تامّی به جدشان امیرالمؤمنان علی علیه السلام دارد. که آن موارد را ذکر مینماییم.
ایمان امام سجاد علیه السلام
امیرالمؤمنین علیه السلام در دعای صباح میگوید: «یا من دلّ علی ذاته بذاته؛ ای كسی كه برهان وجود خود هستی.»حضرت سجاد نیز در دعای ابوحمزه ثمالی میگوید: «بك عرفتك و انت دللتنی علیك و عویتنی الیك و لولا انت لم أدر ما انت؛ تو را به خودت شناختم و تو دلالت نمودی مرا بر خودت و دعوت نمودی به خودت و اگر نبودی، ترا نمیشناختم.»
اینگونه كلمات منتهای ایمان را میرساند و این همان ایمان شهودی است كه امیرالمؤمنین میفرماید: «لو كشفت لی الغطاء ما ازددت یقینا؛ اگر بر فرض محال ممكن بود خدا را با این چشم ظاهری دید و میدیدم بر یقین من كه الآن به ذات مقدس حق دارم چیزی افزوده نمیشد.»
علم امام سجاد علیه السلام
اگر امام علی علیه السلام میگوید: «از من بپرسید هر چه میخواهید كه به خدا قسم تمام وقایع را تا روز قیامت میدانم، حضرت سجاد نیز میگوید: «اگر نمیترسیدم كه مردم در حق ما غلوّ كنند، وقایع را تا روز قیامت میگفتم.»
تقوای امام سجاد علیه السلام
حضرت علی علیه السلام میفرمود: «و الله لو اعطیت الاقالیم السبعة و ما تحت افلاكها علی ان اعصی فی نملة اسلبها جلب شعیرة ما فعلت؛ به خدا قسم اگر تمام عالم هستی را به من دهند كه به مورچهای ظلم كنم و بیجهت پوست جوی را از دهان آن بگیرم، این کار را نمیكنم.»
امام زین العابدین نیز میفرمود:
| تعصی الاله و انت تظهر حبّه | هذا لعمری فی الفعال بدیع |
| لو كنت تظهر حبه لأطعته | ان المحب لمن یحب مطیع |
«خداوند را معصیت میكنی و ادعا میكنی كه او را دوست داری. به جان من این ادعا از عجایب امور است. اگر براستی خدا را دوست داشتی او را اطاعت میكردی، زیرا محّب همیشه مطیع محبوب است.»
در این اشعار نیز امام سجاد علیه السلام میگوید محال است كه خداوند را معصیت كنم، زیرا او را دوست دارم.
عبادت امام سجاد علیه السلام
درباره امیرالمؤمنین گفته شده است كه روزها به ایجاد باغ و قنات برای فقرا و محتاجین مشغول بود، و تا به صبح عبادت میكرد. حضرت سجاد نیز چنین بود چه بسیار باغها و قنوات كه به دست ایشان برای دیگران آباد یا ایجاد شد. عبادت و سجده او به حدی بود كه به زین العابدین و سجاد ملقب شد.از رسول اكرم صلی الله علیه و آله روایت شده كه روز قیامت خطاب میشود: «كجا است زین العابدین؟» و میبینم كه فرزندم علی بن الحسین جواب میدهد و میآید.
از امام باقر علیه السلام روایت شده كه: «پدرم را میدیدم كه از كثرت عبادت پاهای او ورم كرده، و صورت او زرد، و گونههای او مجروح، و محل سجده او پینه بسته بود.»
سخاوت، فتوت و رأفت امام سجاد علیه السلام
در تاریخ آمده است یكی از كارهای امیرالمؤمنین علیه السلام اداره كردن فقرا به طور مخفیانه بوده است. امیرالمؤمنین شبها خوراك، پوشاك و هیزم به خانه بینوایان میبرد، و آن بینوایان حتی نمیدانستند كه چه كسی آنها را اداره میكند. همچنین میان مورخین مشهور است كه امام سجاد علیه السلام چنین بوده است.راوی میگوید: در محضر امام صادق علیه السلام بودیم كه از مناقب حضرت علی علیه السلام صحبت شد و گفته شد هیچ كس قدرت عمل امیرالمؤمنین را ندارد و شباهت هیچ كس به امیرالمؤمنین، بیشتر از علی بن الحسین علیهماالسلام نبوده است كه صد خانواده را اداره میكرد. شبها گاهی هزار ركعت نماز میخواند.»
از طریق اهل تسنن روایت شده است كه چون امام سجاد علیه السلام شهید گشت روشن شد كه آن حضرت صد خانواده را به طور مخفی اداره میكرده است.
زهد امام سجاد علیه السلام
چنانچه حضرت علی علیه السلام زاهد به تمام معنی بوده است و دلبستگی به مالی و به كسی جز به خدای متعال نداشته است. امام سجاد علیه السلام نیز همچنین بوده است. لذا به اصحاب خود سفارش میفرمود: اصحابی، اخوانی، علیكم بدار الآخرة و لا اوصیكم بدار الدنیا فانكم علیها و بها متمسكون اما بلغكم ان عیسی علیه السلام قال للحواریین. الدنیا قنطرة فاعبروها ولا تعمروها. و قال: من یبنی علی موج البحر داراً؟ تلكم الدار الدنیا و لا تتخذوها قراراً.«ای یاران من، برادران من، مواظب خانه آخرت باشید من سفارش دنیا را به شما نمیكنم زیرا شما بر آن حریص هستید و به آن چنگ زدهاید. آیا نشنیدهاید كه حضرت عیسی به حواریون میگفت: دنیا پل است، از روی آن بگذرید و به تعمیرش نپردازید! چه كسی روی موج آب، خانه میسازد؟ موج دریا این دنیا است، به آن دلبستگی نداشته باشید.»
شجاعت امیرالمؤمنین علیه السلام
شجاعت امام علی علیه السلام زبانزد خاص و عام است. و اگر گفتار امام سجاد علیه السلام را در مجلس ابن زیاد و در مجلس یزید و مخصوصاً خطبه آن بزرگوار را در مسجد شام در نظر بگیریم شجاعت این بزرگوار نیز بر ما روشن میشود.امیرالمؤمنین شجاعت خود را در میدان برای افرادی مثل عمرو بن عبدود و مرحب خیبری به كار میبرد و فرزند گرامی او امام سجاد، شجاعت را در مجلس ابن زیاد و مجلس یزید و روی منبر در مسجد شام به كار برده است.
سیاست امام سجاد علیه السلام
امیرالمؤمنین به اقرار همه مورخین از سنّی و شیعه پاسدار اسلام بود و رأی و تدبیر او فوق العاده مفید بود، چنانكه عمر بیشتر از هفتاد مورد گفته است: لولا علی لَهَكَ عمر، یعنی: «اگر علی نبود عمر هلاك شده بود.»امام سجاد علیه السلام در مدت سی و پنج سال پاسدار شیعه بود. مورخین معتقدند كه تدبیر امام سجاد علیه السلام، مدینه را و بسیاری از شیعیان را از دست كسانی چون یزید و عبدالملك مروان نجات داد.
حلم امام سجاد علیه السلام
درباره امیرالمؤمنین گفتاری نقل شده و ایشان فرمودند: «از کنار آدم بیخردی گذشتم كه به من بد میگفت. از او صرفنظر كردم گویی كه او حرفی نزده است.» درباره امام سجاد نیز گفتاری نقل شده است و ایشان فرمودند: «از کنار كسی گذشتم كه به من بد میگفت. به او گفتم كه اگر راست میگویی خداوند متعال مرا رحمت كند، و اگر دروغ میگویی خدا تو را بیامرزد!»
تواضع امام سجاد علیه السلام
حضرت علی علیه السلام با فقرا مینشست، با آنان غذا میخورد، از آنان دلجویی میكرد، به آنان لطف داشت و پناه آنان بود، برای آنان كار میكرد و از آنان پذیرایی مینمود، و درباره آنان به دیگران سفارش میكرد.
تاریخ نویسان اقرار دارند كه امام سجاد علیه السلام، دوست داشت فقیران، یتیمان و بینوایان سر سفرهاش باشند و با آنها بنشیند، غذا برای آنها آماده كند و حتی غذا در دهن آنان بنهد.
فصاحت و بلاغت در کلام امام سجاد علیه السلام
فصاحت به معنی خوب سخن گفتن، مجاز، كنایه، لطایف و مثالها را به كار بردن است. و بلاغت، سخن خوب گفتن، بجا سخن گفتن، از طول كلام بی فایده پرهیز داشتن است. فصاحت و بلاغت امیرالمؤمنین مورد اقرار همه است آن چنانكه درباره نهج البلاغه گفته شده:دون كلام الخالق و فوق كلام المخلوق؛ پایینتر از كلام خالق و بالاتر از كلام مخلوق است.»
امام سجاد علیه السلام صحیفه كامله سجادیه را به جهان عرضه داشت. صحیفهای كه مثل آن نیامده و نخواهد آمد. صحیفهای كه در ضمن دعا، معارف اسلام، سیاست اسلام، اخلاق اسلام، اجتماعیات اسلام، حقانیت شیعه، حقانیت اهلبیت، انتقاد از ظلم و ظالم، سفارش به حق و حقیقت، و بالاخره یك دوره معارف اسلامی را آموزش میدهد. صحیفهای كه محققین اسم آن را «اخت القرآن»، «انجیل اهلبیت»، «زبور آل محمد» نهادهاند. صحیفهای كه ابلهی با فصاحت ادعا كرد كه میتواند چون آن بیاورد چون قلم به دست گرفت، نتوانست، دق كرد و مُرد.
جهاد امام سجاد علیه السلام
حضرت علی علیه السلام بزرگترین مجاهد اسلام است كه توانست اسلام را از دست كفار و مشركین نجات دهد. ولی فرزندش امام سجاد علیه السلام گرچه در كربلا كشته نشد اما وجودش، بقایش و اسارتش عامل بقای اسلام بوده است. قیام ابی عبدالله الحسین علیه السلام درختی بود كه در كربلا كاشته شد و آبیاری و به ثمر رساندن و نگاهداری از آن به دست امام سجاد علیه السلام به دست زینب كبری انجام گرفت.تدبیر امام سجاد علیه السلام در اسارت، گریههای امام سجاد در مدینه، نوحه خوانی و روضه خوانیهای آن حضرت در مدت سی و پنج سال سخنرانیش، به موقع جهادی بود فوق العاده مفید و ثمربخش كه تحلیل سیاسی تاریخ، این مطالب را نشان میدهد.
عفو و جوانمردی امام سجاد علیه السلام
اگر تاریخ درباره امیرالمؤمنین علیه السلام میگوید كه چگونه از ابن ملجم مواظبت كرد و هنگامی كه ظرف شیری را برای حضرت میآوردند نیمی را میخورد و نیم دیگر را برای او میفرستاد، و درباره او وصیّت و سفارش فراوان نمود، درباره امام سجاد نیز منقول است كه: فرماندار مدینه كه دل امام سجاد را خون كرده بود، از طرف عبدالملك مروان معزول شد و امر شد كه او را به درختی ببندند و مردم بیایند و به او توهین كنند. امام سجاد علیه السلام اصحاب خود را خواست و سفارش فرمود كه مبادا به او توهین شود! امام سجاد نزد او رفت و او را دلداری داد و نزد عبدالملك مروان وساطت او را كرد كه از این خواری نجات یابد.آن فرماندار معزول میگفت از علی بن الحسین و یارانش ترس دارم زیرا به آنها ظلم بسیار كردم.
ابهت و شخصیت امام سجاد علیه السلام
درباره حضرت علی علیه السلام گفته شده كه بسیار متواضع بود، ولی بزرگی شخصیت آن بزرگوار میان همه محفوظ بود. همچنین است فرزند عزیزش امام سجاد علیه السلام.در تاریخ ضبط است كه هشام بن عبدالملك به حج آمده بود و كثرت جمعیت مانع شد كه حجرالاسود را استلام كند. پس در گوشهای برای او فرشی انداخته و نشسته بود كه امام سجاد علیه السلام وارد طواف شد و وقتی به حجرالاسود رسید، مردم كنار رفتند و حضرت مكرّر استلام نمود. هشام فوق العاده ناراحت شد. یكی از اطرافیان پرسید: این مرد كیست كه مردم چنین به او احترام دارند؟ هشام تجاهل كرد و گفت نمیدانم. فرزدق آنجا بود، فی البداهه قصیده مفصلی درباره امام سجاد علیه السلام سرود. ما چند بیت از آن قصیده را میآوریم: تمام قصیده در مناقب ابن شهر آشوب موجود است:
| هذا الذی تعرف البطحاء و طاته | و البیت یعرفه و الحل و الحرم |
| ما قال لاقط الا فی تشهده | لولا التشهد كانت لانه نعم |
| یغضی حیاء و یغضی من مهابته | فما یكلم الا حین یبتسم |
| من معشر حبهم دین و بغضهم | كفر و قربهم منجی و مقتصم |
| مقدم بعد ذكر الله ذكرهم | فی كل فرض و مختوم به الكلم |
«این مردی است كه حجاز، خانه خدا، حل، حرم او را میشناسند. نه، در كلامش نیست ـ حاجت سائل را همیشه برآورده میكند جز در تشهد ـ كه لا اله الا الله میگوید. و اگر تشهد در نماز نبود، نه او، همیشه آری بود: هنگام برخورد با مردمان چشمها را فرو میبندد برای آن كه حیا دارد، و دیگران چشم فرو میبندد به جهت ابهتی كه او دارد. و سخن با او نمیگویند مگر كه آن بزرگوار تبسّم كند. روز قیامت حبّ آنها دین است و بغض آنها كفر است و قرب و نزدیكی به آنان پناه و نجات انسانها است. در نمازها یاد آنها و اسم آنها مقدم بر هر چیزی است بعد از اسم خدای متعال. و نمازها به اسم آنان تمام میشود ـ یعنی در نماز بعد از اسم خدا در اقامه، اسم اهلبیت است و آخر مطلب كه در تشهد آخر گفته میشود باز اسم اهلبیت است. گفته شده كه فرزدق به این اشعار آمرزیده شده است و به گفته جامی اگر اهل عالم به این اشعار آمرزیده شوند جا دارد.
زندگی امام سجاد علیه السلام
میدانیم زندگی حضرت علی علیه السلام پر تلاطم بود در نهج البلاغه میفرماید: «صبرت و فی العین قذی و فی الحلق شجی؛ صبر نمودم در مصایب نظیر كسی كه خاری در چشم و استخوانی در گلو داشته باشد.» ولی زندگی امام سجاد علیه السلام از زندگی امیرالمؤمنین علیه السلام بسیار پرتلاطمتر بود. آن حضرت در بحبوحه جنگ صفین به دنیا آمد: در زمان معاویه و آن جنایاتش پرورش پیدا كرده. معاویه را با كشتارهای دسته جمعی شیعیان، با اشاعه سبّ امیرالمؤمنین در خطبهها و بعد از نمازها دیده است. بعداً حماسه كربلا و اسارت، كه هر روزی از آن چند بار مرگ است، مجلس ابن زیاد و مجلس یزید را با اهلبیت پدرش پشت سر نهاد. قضیه حرّه كه ننگی است بر دامن مسلمانان را مشاهده كرد.یزید سال دوم سلطنت، شخصی را با پنج هزار لشگر به مدینه فرستاد و دستور قتل عام داد و سه روز مدینه را برای لشگریان خود مباح اعلام نمود.
او شاهد قضیه عبدالله بن زبیر است ـ كه همه بنیهاشم و من جمله محمد بن حنفیه را در شعب ابی طالب جمع نمود كه بسوزاند و چون دشمن رسید موفق نشد ـ شاهد مروان بن حكم بود كه دشمن سرسخت اهلبیت بود. شاهد حكومت عبدالملك مروان با فرماندارش حجاج بن یوسف ثقفی است. زندانی زندان حجاج بن یوسف است كه در میان بیابانی، پنجاه هزار زندانی در آن زندان بود و دمیری در حیاة الحیوان میگوید خوراك آنها دو قرصه نان بود كه بیشتر آن خاكستر بود. شاهد كشتار بیشتر از صد هزار نفر بود به جرم دوستی با اهلبیت. پنجاه و هفت سال در این دنیا زندگی كرد ولی هر روز از آن برای آن بزرگوار قتلگاهی بود.
منبع:
زندگینامه امام سجاد علیه السلام، تهیه و تنظیم: موسسه تبیان (دفتر قم)
زینت پرستش كنندگان الهى

امام چهارم با لقب "زین العابدین" و "سجاد" خوانده مىشود، چرا كه او قبل از هر چیز بنده خالص و صالح خدا بود، و سجدههای طولانی او، هر بیننده را به سوى خدا و پرستش خدا جذب مىكرد.
خداوند در حدیث لوح كه آن نامهاى از سوى خدا به پیامبر اكرم صلی الله علیه و آله است او را چنین معرفى كرده است: سیدالعابدین و زین اولیائى الماضین؛ او آقاى عبادت كنندگان و زینت اولیاى پیشین من است. یوسف بن اسباط مىگوید، پدرم گفت:
نیمههاى شب به مسجد رفتم، جوانى را كه به سجده افتاده بود دیدم كه چنین با خدا راز و نیاز مىكرد: «سَجَدَ وَجهى مُتِعَفراً فى التُرابِ لِخالقى و حق له؛ صورتم خاك آلود، براى آفریدگارم سجده كرد، كه خداوند سزاوار سجده است.»
به محضرش رفتم، دریافتم امام سجاد علیه السلام است، صبر كردم تا هوا روشن شد، به نزد ایشان رفتم و عرض كردم: اى فرزند پیامبر! چرا آن همه به خود زحمت مىدهى با این كه خداوند تو را برترى بخشیده و تو در پیشگاه خدا مقام بسیار ارجمندى دارى؟ او با شنیدن این سخن منقلب شده و گریه كرد و فرمود: پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:
هنگامى كه روز قیامت بر پا گردد هر چشمى جز چهار چشم گریان است:
1- چشمى كه از خوف خدا بگرید؛
2- چشمى كه در راه (جهاد) براى خدا نابینا شده باشد؛
3- چشمى كه از حرامهاى خدا پوشیده شده باشد؛
4- چشمى كه شب تا صبح در حال سجده بیدار باشد .
عبادت امام سجاد علیه السلام، پرستش كاملا آگاهانه و بسیار عمیق بود، او با لذت و شیفتگى مخصوص، آمیخته با عرفان كامل، خدا را عبادت مىكرد. ارتباط و پیوند او با خدا به گونهاى بود كه روایت شده:
شبى براى عبادت برخاست، هنگام وضو، چشمش به ستارگان آسمان افتاد، و همچنان به ستارگان مىنگریست، و در اندیشه آفریدگار و آفرینش آنها فرو رفت، حیران و بهتزده در حالى كه دستش در آب بود، به آسمان چشم دوخته بود تا صداى اذان صبح را شنید.
فاطمه سلام الله علیها یكى از دختران امیرمومنان على علیه السلام از جابر بن عبدالله انصارى تقاضا كرد كه نزد امام سجاد علیه السلام برود، و به عنوان دلسوزى از آن حضرت بخواهد كه جانش را از آسیب عبادت بسیار حفظ كند، زیرا او بر اثر عبادت بسیار، از ناحیه بینى و سر زانوها و كف دستها و پیشانى، آسیب سختى دیده بود. جابر نزد امام سجاد علیه السلام رفت و آن حضرت را از تحمل آن همه رنج طاقت فرسا در عبادت برحذر داشت.
امام به او فرمود: اى همنشین رسول خدا! جدم رسول خدا صلی الله علیه و آله آن قدر عبادت كرد كه پاهایش ورم كرد، شخصى به او عرض كرد: چرا آنقدر به خود رنج مىدهى؟ فرمود: افلا اكون عبدا شكورا؛ آیا بنده سپاسگزار خدا نباشم.
جابر به امام سجاد علیه السلام عرض كرد:
جان عزیزت در خطر است، كمتر خود را در فشار قرار بده. امام فرمود:
«یا جابر لا ازال على منهاج ابوى موتسیا بهما حتى القاهما؛ اى جابر همواره راه پدرانم (پیامبر و على) را مىپیمایم، و آنها را الگو قرار مىدهم تا به آنها بپیوندم.
صحیفه سجادیه، یكى از نمادهاى عرفانى و زاییده اندیشههاى معرفت شناسى امام سجاد علیه السلام است كه به عنوان زبور آل محمد صلی الله علیه و آله شناخته شده، و با مطالعه آن، مىتوان به عظمت بىكران پرستش آگاهانه آن بزرگوار واقف شد.
"حجة الاسلام والمسلمین محمد محمدى اشتهاردى"
گلى ز گلزار فاطمه زهرا
| مدینه میخندد، ز یمن میلادت | نشسته بر لبها، سرود زیبایت |
| حسین زند بوسه، هماره بر رویت | چو آسمان ریزد، ستاره بر كویت |
| خوش آمدى سجاد (علیه السلام) | تو ماه تابانى، تو جان جانانى |
| رسیدهاى از راه ، خوش آمدى مولا | بیا گل زهرا، نظر نما بر ما |
| نشسته بر لبها، ذكر على جانم | خوش آمدى سجاد (علیه السلام) |
| عزیز زهرایى، امید دلهایى | به ما گنهكاران، شفیع فردائى |
| به خوبى گلها، به لاله صحرا | به مادرت زهرا، عیدى بده بر ما |
| خوش آمدى سجاد (علیه السلام) | به لطف بى همتا، دوباره شد پیدا |
| گلى ز گلزار فاطمه زهرا (علیهاالسلام) | خوش آمدى سجاد (علیه السلام) |
جشن میلاد امام چارمین آمد پدید
| جشن میلاد امام چارمین آمد پدید | روز وجد مؤمنات و مؤمنین آمد پدید |
| درّة التّاج فضیلت جوهر علم لدن | حضرت سجّاد زین العابدین آمد پدید |
| یك فلك مجد و كرامت یك جهان اجلال و فرّ | در رخ انسان به چهرى دلنشین آمد پدید |
| یك جهان تسلیم یك عالم رضا یك دهر فضل | آسمانى آفتابى بر زمین آمد پدید |
| فُلك دریاى ولایت موج اقیانوس فضل | خازن علم الهى، قطب دین آمد پدید |
| نور چشم خامس آل عبا زین العباد | شافع عصیان به روز واپسین آمد پدید |
| عرشیان، انگشت عبرت بر دهان دارند از آن | كاین چنین گوهر چه سان از ماء و طین آمد پدید |
| عابدین را گاه رنج آرام جان آمد زره | ساجدین را روز غم یار و معین آمد پدید |
| آنچه را مىجست دل در آسمانها قرنها | در زمین آن مقتداى آن و این آمد پدید |
| چرخ هستى را چنان شمس الضّحى آمد عیان | بحر ایمان را چنین درّ ثمین آمد پدید |
| مجمع البحرین دانش، مخزن الاسرار حقّ | فیض سرمد، متن قرآن مبین آمد پدید |
| كاخ ایمان را از او ركنى ركین شد آشكار | ملك هستى را از او حصنى حصین آمد پدید |
| وارث تخت «سلونى» تاجدار «هل اتى» | حضرت طاها جناب یا و سین آمد پدید |
| از پى آوردن تبریك میلادش ز عرش | باز گویا در زمین روح الامین آمد پدید |
| بازگو «طایى» براى میمنت بر شیعیان | روز میلاد امام چارمین آمد پدید |
چارمین نور الهى

| سلام اى چارمین نور الهى | كلیم وادى طور الهى |
| تو آن شاهى كه در بزم مناجات | خدا مىكرد با نامت مباهات |
| تو را سجاده داران مىشناسند | تو را سجده گزاران مىشناسند |
| تو سجادى، تو سجاده نشینى | تو در زهد و ورع تنهاترینى |
| قیامت مىشود پیدا جبینت | به صوت «اَینَ زین العابدینت» |
| شبیه تو خدا عابد ندارد | مدینه غیر تو زاهد ندارد |
| تو با درماندگان خود شفیعى | تو با خیل جذامىها رفیقى |
| سحرها نان و خرما روى دوشت | صداى سائلان تو به گوشت |
| فرزدق را تو شعر تازه دادى | تو بر شعر ترش آوازه دادى |
| تو میقاتى تو مشعر زاده هستى | عزیز من پیمبر زاده هستى |
| تو كز نسل امیرالمؤمنینى | پیمبر زاده ایران زمینى |
| سزد شاهان فتند اینجا به زانو | علىبن الحسین شهربانو |
| علىبن الحسین شهربانو | تو را با نام زینب مىشناسند |
| تو در افلاك، زین العابدینى | تو روى خاك، با ما همنشینى |
| قتیل تار گیسوى تو اصغر | فدایى تو باشد همچو اكبر |
| ابوفاضل همان ماه مدینه | كنارت دست دارد روى سینه |
| تو كوه عصمتى، لرزش ندارى | تو از غیر خدا خواهش ندارى |
| تو در بالاى منبر چون رسولى | تو در محراب خود گویا بتولى |
| تو بابایى چنان شمشیر دارى | تو بابایى ز نسل شیر دارى |
| تو را شب زندهداران مىپرستند | لبت را روزه داران مىپرستند |
| تو جنسات از نیستان غدیر است | تو نامت روى دیوان غدیر است |
| تو بر پیشانى خود پینه دارى | تو بر پیشانى خود پینه دارى |
| تو آنى كه به كویت هر كه آمد | غلام مستجاب الدّعوه باشد |
| تو اشك مطلقى، گریه تبارى | تو از روز ازل ابر بهارى |
| تو مقتل سیرتى از جنس آهى | تو مثل حنجر گل، بى گناهى |
| رعیتهاى تو، شه زادگانند | اسیران درت آزادگانند |
| تو بزم روضه را بنیانگذارى | تو در دل، روضهی ماهانه دارى |
| تو از جنس غرور دخترانى | تو آه سینه بى معجرانى |
| تو منبر رفتهاى اما به ناقه | سخنها گفتهاى اما به ناقه |
| تو آن یعقوب یوسف زاده هستى | تو آن از دست یوسف داده هستى |
گلی از بستان امامت
| چو خورشید جمالش مشرق از برج كمال آمد | خدا را شد جلوهگر بر خلق اشراق جمال آمد |
| شد از برج عبودیت عیان شمس ربوبیّت | تجلّى جمال آن جا تجلّى جلال آمد |
| ز مشرق تافت بدرى مشرق اندر لیلة القدرى | كه شمس طلعتش، تمثال وجه بى مثال آمد |
| عیان بر ممكنات از نور واجب شد یكى ممكن | كه چون او ممكنى در بینش ممكن محال آمد |
| ز بستان امامت خاست سروى معتدل قامت | كه ظلّش عقول انبیا را اعتدال آمد |
| به سیماى حُسن دهر از حسین آورد فرزندى | كه احسن احسن از جان آفرینش بر خصال آمد |
| توان در صبر و حلمش یافت علمش را كه در عالم | كمال علم آن دارد كه حِلمش را كمال آمد |
| روا باشد گرش در رتبه شمس الاولیا خوانم | كه در چرخ عبودیت جمالش بى همال آمد |
| نبى را رفرف آمد توسن معراج و این شر را | به سیر ناقه تا معراج احمد انتقال آمد |
| چو معراج محمّد نیستى بود از تعیینها | به معراج این على را با محمد اتصال آمد |
| چنان در نیستى معراج كرد آن شاه لاهوتى | كه این خرگاه هستى همچو گردش از پغال آمد |
| از آن روز سید آمد ساجدین را نزد مشتاقان | كه در لیل و نهارش سجده كردن اشتغال آمد |
| اگر خواهى ز حالش بو برى بنگر در آثارش | كه اهل حال را بویى ز حالش از مقال آمد |
| بنوش از جام توحید كلامش گر عطش دارى | كه جان تشنه كامان زنده زین آب زلال آمد |
| هر آن كو عبد حق گشت مرآت جمال حق | خدا را اندر او بنگر كه مرآت جمال آمد |
| مرا دیدار یزدان تا ابد دیدار او باشد | كه این چهره از ازل مرآت حسن لایزال آمد |
| «فواد» اندر دو عالم از تو دیدار تو مىخواهد | كه از فضل توانش هم این لسان و این سؤال آمد |
"فؤاد كرمانى
آیا میدانید رفتار امام سجاد علیه السلام
با غلامان چگونه بود؟

امام سجاد علیه السلام در شدیدترین لحظه خشم كه هیچ كس را یاراى خودداری نبود، خشم خود را فرو مىبرد و بخششهاى شگفتانگیز مىنمود. گویند: یكى از غلامان چوبى بر دوش داشت و از پلهها بالا مىرفت كه پایش لرزید و چوب بر سر یكى از فرزندان امام برخورد نمود و طفل از دنیا رفت. امام علیهالسلام با اندوه فراوان بر بالین بچه حاضر شد. غلام از ایشان خواست كه به خاطر جدش رسول خدا صلى الله علیه و آله از اشتباه او درگذرد. امام علیه السلام در همان هنگام به خاطر نام پیغمبر صلى الله علیه و آله از گناه او درگذشت و او را در راه خدا آزاد كرد.(1) بىشك چنین گذشتى جز از معصوم سر نمىزند و حتى تصور آن نیز براى دیگران دشوار مىنماید.
در روایت دیگرى آمده است: آن حضرت غلامى داشت كه مستحق عقوبت بود؛ حضرت تصمیم به مجازات او گرفت. وقتى تازیانه به دست گرفت، فرمود:
«قل للذین آمنوا یغفروا للذین لایرجون ایّام الله» كنایه از این كه اگر طلب بخشش نمایى و قول دهى كه دیگر مرتكب عمل ناپسند نشوى، مجازات نخواهى شد! غلام كه دست پرورده آن حضرت بود و گویا درس «توحید افعالى» را از آن بزرگوار به نیكى آموخته بود، گفت: «من فردى نیستم كه از شما طلب بخشش كنم، من فقط امید به رحمت خدا دارم و از او مىترسم!» امام سجاد علیه السلام وقتى دید غلام، معارف را به درستى یاد گرفته و استعداد خدانگرى خود را به خوبى فعلیت داده، بىدرنگ او را آزاد كرد و پول زیادى نیز به او بخشید.(2)
نقل شده كه حضرت غلامى را سه بار صدا زد و فقط سومین بار پاسخ شنید، در این حال به غلام فرمود:
مگر صداى مرا نشنیدى؟
غلام گفت: چرا شنیدم!
امام فرمود: پس چرا جواب ندادى؟
پاسخ داد: چون از جانب شما احساس امنیت مىنمودم.
امام فرمود: خدایا! تو را سپاس مىگویم كه غلام را از من آسوده خاطر قرار دادهاى.(3)
امام با بردگان بر سر یك سفره مىنشست و با آنان غذا مىخورد. همه آنان از اخلاق و رفتار ایشان بهره مىبردند و اخلاق نیكوى امام را در خود تقویت مىكردند و رفتار خویش را با اخلاق زیباى ایشان مىآراستند. چنان كه بیشترشان منظور خود را با خواندن آیات قرآن كریم مىفهماندند. یك روز كنیزى بر دستان امام علیه السلام آب مىریخت و امام نیز دستان خود را مىشست، آفتابه افتاد و پوست دست ایشان را مجروح نمود، كنیز گفت: «والكاظمین الغیظ و العافین عن النّاس» حضرت بلافاصله صله یك سال او را پرداخت و كنیز را در راه خدا آزاد كرد.(4)
پینوشتها:
1. كشف الغمّه، ج 2، ص 292.
2. همان، ص 269.
3. شیخ مفید، الارشاد، ص 500.
4. ابن شهر آشوب، مناقب آل ابیطالب، ج3، ص154.
آیا انجیل اهل بیت علیهم السلام
را میشناسید؟

صحیفه سجادیه از گنجینههای ارزشمند دعاهای امامان علیهم السلام است كه در بردارنده برخی از دعاهای حضرت سجاد علیه السلام است.
صحیفه سجادیه كانونی از معارف بلند الهی در ابواب مختلف است و در یك ارزیابی واقع بینانه میتوان آن را ابزار رسای فرهنگی برای مقابله با هجوم فرهنگی دانست كه خلفای ناشایست باب آن را گشوده بودند. بیتردید اگر این حركت ارزشمند فرهنگی در كنار گستره فرهنگی دیگر امامان نبود، این مهاجمان فرهنگی اثری از اسلام ناب محمدی صلی الله علیه و آله باقی نمیگذارند. اهل دانش اذعان دارند كه كتاب صحیفه سجادیه از نظر جایگاه ارزشی سومین كتابی است كه در صدر اسلام پس از قرآن كریم و نهج البلاغه پدید آمده و مانند نسیم صبا در اطراف و اكناف عالم منتشر شده و از این رو مردم آن را مورد اهتمام و توجه قرار دادهاند. سراسر این كتاب پر از حقایقی است كه خداوند سبحان هنگام خلوت آن را بر زبان آن حضرت روان ساخته است و هر كتاب دیگری كه در این فن تنظیم یافته از این كتاب بهره و نصیبی برده است. به طوری كه دیگر دانشمندان كتب ادعیه خود را بر مبنای دعاهای این صحیفه به رشته تحریر درآوردهاند.(1)
دعاهای صحیفه علاوه بر حسن بلاغت و كمال فصاحت بر عالیترین مضامین و عبارات و علوم الهی مشتمل است. زیبایی، شكوه و قدرت روحی كه در تعبیرات روحپرور آن به كار رفته و طرق مختلفی كه در اوقات گوناگون در مقام فروتنی و توسل در پیشگاه الهی و درود و ثنا بر خداوند انتخاب شده، خود بالاترین شاهد و دلیل است بر این كه صدور آن از مقام امام معصوم علیه السلام قطعی است و احدی دست ردّ و انكار بر آن ننهاده و نام آن شهره آفاق است و فروغش بر اكناف جهان گسترده تا آنجا كه هرگز شك و تردید در آن راه ندارد و گوهری است از معدن علوم امام سجاد علیه السلام. بنابراین به خاطر جایگاه والایش بزرگان علم و ادب سه نام بر آن گذاردهاند كه گویای جایگاه رفیع این كتاب عظیم الشأن است:
1- اخت القرآن
2-انجیل اهل بیت علیهم السلام
3- زبور آل محمد صلی الله علیه و آله.(2)
پینوشتها:
1- زندگانی امام زین العابدین(ع): حسین وجدانی، صص 83 و 84.
2- الذریعه الی تصانیف الشیعه: شیخ آقا بزرگ تهرانی، ج 15، ص 18.
در اشتیاق روی تو
مناجات الراغبین

گفته بودم به خیال روی تو بینم در خواب | |
| شب زسودای سرزلف توام خواب كجاست |
خدای من!
كوله بارم اگر چه از توشه راه تهی است، انباشته از توكل كه هست.
الهی ان كان قل زادی فی المسیر الیك فلقد حسن ظنی بالتوكل علیك و ان كان جرمی قد اخافنی من عقوبتك فان رجائی قد اشعرنی بالامن من نقمتك...
اگر چه از پنجه های وحوش گناهانم بر چهره ام خون ترس نشسته است.
اگر چه دستم از آنچه كرده است می لرزد و اگر چه موریانه های بیم، استواری پاهایم را سست كرده است، دلم امیدوار رحمت توست و خاطرم جمع لطف تو.
اگر چه خزه گناهانم مرداب دلم را هر لحظه به عفونت عذاب نزدیك می كند، آفتاب اطمینان به تو هنوز در آسمان وجودم می درخشد.
و ان كان ذنبی قد عرضنی لعقابك فقد آذننی حسن ثقتی بثوابك و ان انامتنی الغفلة عن الاستعداد للقائك فقد نبهتنی المعرفة بكرمك و ألائك و ان اوحش ما بینی و بینك فرط العصیان و الطغیان فقد آنسنی بشری الغفران و الرضوان...
اگر خواب سرد زمستانی گناه دلم را به انجماد كشیده است، نسیم بهاری اعتماد به لطف تو درآوندهای دلم هیجان تازه آفریده است.
اگر دانه وجودم در زیر خاكهای غفلت و نسیان، در اشتیاق دیدار خورشید تو، شكفتن را از یاد برده است شناسایی سبزینه فطرتی كه تو در وجود نهاده ای سر می شكفد و در اشتیاق تو رشد می كند.
اگر گناه و غفلت، استعداد لقای تو را در وجودم به خواب برده است، عرفان كرامت و بخششت هر لحظه بر دیواره تن خسته ام آونگ می شود.
اگر گناه و طغیان و عصیان من هر لحظه میان من و تو حصار می شود نسیم مژده غفران و رضوان تو از ورای این حصار در من روح تازه می دمد و در شریان گناه، خون امید به بخشش می دواند.
خدایا!
اگر معصیت من، میان من و تو حجاب می شود، اعتقاد به كرم تو پرده می دراند و دیوار می شكند.خدایا!
در زیر بار سنگین گناه، دلخوشیم به دستهای مهربان توست.
اسئلك بسبحات وجهك و بانوار قدسك و ابتهل الیك بعواطف رحمتك و لطائف برّك ان تحقق ظنی بما اومله من جزیل اكرامك و جمیل انعامك فی القربی منك والزلفی لدیك و التمتع بالنظر الیك...
به پاكی و تنزه زیبایی و جمالت و به روشنایی مقدس ذاتت از تو می خواهم و تمام وجود رگه های عاطفی لطفت را بهانه می كنم و شاخه های پربار مهرت را می تكانم كه قله ای را كه با قلم گمان در صفحه ذهن از بخشش و كرامت تو تصویر كرده ام عینیت و تحقق ببخشی.
و پرنده زیبای انعام تو را كه با دستهای رؤیا به بغل گرفته ام وجود خارجی ببخشی و این همه راه را كه در جاده آرزوها به تو نزدیك گشته ام بازم مگردانی و بالهای آرزوی مرا در آسمان آبی رحمتت مسوزانی و از چشم خیال كه تابحال به تو می نگریسته ام نقبی به بصیرت دل بزنی.
وها آنا متعرض لنفحات روحك و عطفك و منتجع غیث جودك و لطفك، فارمن سخطك الی رضاك، هارب منك الیك، راج احسن مالدیك.
و من اینك درخت وجود خویش را در مسیر نسیم روح افزای تو قرار داده ام و دهان تشنه گلبرگهای وجودم را رو به باران تو گشوده ام.
خدایا! كودك دلم هراسناك و بیم زده،" خائفاً یترقب" از آتش شعله ور خشم تو و هیمه های خویش به دامن تو می گریزد، از تو، به تو پناه می برد.
هارب منك الیك.
خدا! و هنوز بهترین گل بوستان تو را می طلبد و بهترین میوه رحمت تو را آرزو میكند. و زلالترین چشمه لطف ترا له له می زند و بر زمین بخششهای تو، پای اعتماد می كوبد و نگاه توجه آمیز و عنایت آكنده ترا امید می بندد.
الهی ما بدأت به من فضلك فتممه و ما وهبت لی من كرمك فلا تسلبه و ما سترته علی بحلمك فلا تهتكه و ما علمته من قبیح فعلی فاغفره.
خدایا! تو كه درخت فضل را رویانده ای، به میوه بنشان.
تو كه كرم را بنا نهاده ای، به اتمام رسان.
تو كه دانه لطف كاشته ای، آبیاری كن." درون تیره ای دارم زخواطرهای نفسانی
به سینه مطلعی از روزن نور و ضیا بگشا".
خدایا! آنچه را كه بر من بخشیده ای باز پس مگیر.
نعمتهای تو را نه فقط قدر نمی دانم و سپاس نمی گذارم كه حتی نمی شناسم.من استحقاق این همه كرم ندارم، اما تو كه از ازل به استحقاق ننگریسته ای، ما را برای این همه كه تو بخشیده ای چه حقی بر تو بوده است؟
خدایا! نكند كه پرده ای را كه خود كشیده ای پاره كنی، طشتی را كه خود مخفی كرده ای از بام بیفكنی و رازی را كه خود نهان داشته ای برملا كنی.
خدایا!
قبل از آنكه طوفان خشم تو حجاب از گناهان من كنار زند تو خود همه را ببخش.الی استشفعت بك الیك و استجرت بك منك، اتیتك طامعاً فی احسانك راغباً فی إمتنانك مستسقیاً وابل طولك، مستمطراً غمام فضلك، طالباً مرضاتك، قاصداً جنابك، واردا شریعة رفدك، ملتمساً سنی الخیرات من عندك وافداً الی حضرة جمالك مریداً وجهك، طارقاً بابك مستكیناً لعظمتك و جلالك فافعل بی ما انت اهله من المغفرة و الرحمته ولا تفعل بی ما انا اهله من العذاب و النقمة برحمتك یا ارحم الراحمین.
خدایا!
برای آنكه نزد تو آیم در جستجوی شفیعی بودم، واسطه ای می جستم تا مرا به حضورت بپذیری، میانجی طلب می كردم تا مرا از درت نرانی.
و خدایا! مهربان تر از تو نیافتم.
چه كس این گناه مجسم را در پیش تو میانجیگری خواهد كرد؟!
چه كس این عصیان محض را واسطه خواهد شد؟!
چه كس شفاعت نافرمانی یك عمر خواهد كرد؟!
از خوان تو با نعیم تر چیست
و زحضرت تو كریم تر كیست.خدایا!
برای آمدن به نزد تو هم تو را شفیع قرار می دهم.
خدایا!
از آفتاب تو به سایه تو پناه آورده ام.
خدایا!
من بال طمع، متواضعانه بر پای احسان تو پهن كرده ام.
خدایا!
این دل خسته پای رغبت به سوی تو می دواند و این دست شكسته جبر تو طلب می كند و این قامت به كمان نشسته توان از تو می جوید.
خدایا!
این زبان چون لایه های كویر ترك خورده گناه زلالی باران رحمت تو را له له می زند.
و این برگهای پژمرده دل خنكای نسیم رضایت تو را آرزو می كند.
خدایا!
كبوتر دل به یاد گردش به دور بارگاه تو می تپد.
خدایا!
این جان در اشتیاق روی تو می سوزد.
خدایا!
این چشم بهانه تو را می گیرد و اشك می ریزد.
خدایا!
این ریه ها به شوق تو تنفس می كنند.
خدایا!
سینه در هجران تو آتش گرفته است.
خدایا!
این پنجه ها در طلب چشمه بی انقطاع تو به خاك می روند.
خدایا!
این دستها عمری سحوری در خانه تو را رها نكرده اند.
خدایا!
خون رگها به جستجوی تو در گردش است.
خدایا!
با من آن كن كه تو شایسته آنی از آمرزش و بخشش و رحمت و نه آنكه من سزاوار آنم از عذاب و مجازات و نقمت، بحق رحمتت ای هر چه جوی لطف از چشمه جود تو.سید مهدی شجاعی
مناجات الخائفین
بیم از ظهور خشم تو

خدای من!
تو مؤمن به خویش را، معتقد به خویش را، باورمند خویش را تعذیب می كنی؟!
تو بر تشنه ی امیدوار به رحمتت، چشمه ی عفو خویش را تحریم می كنی؟!
تو پناهنده ی به قله ی عفوت را به زیر می افكنی؟!
نه، نه، نه این از حضور جاودان عفو تو دور است.
به یأس افكندن، محروم كردن، به خذلان كشیدن با كرم تو منافیست.
لَیتَ شِعْری أَ الِشَّقاءِ وَلَدَتنی اُمّی ام لِلْعَناء رَبَّتَنی فَلَیتَها لَم تَلِدْنی وَلَمْ تُرَبِنّی ...
این كاش می دانستم كه مادرم آیا برای شقاوت زاده است مرا؟
و برای رنج و حرمان پرورده است مرا؟
كه ای كاش مادرم نمی زادم چنین غایتی را و در دامن نمی پروردم چنین نهایتی را.
وَلَیتَنی عَلِمْتُ اَمـن اَهْلِ السَّعادَةِ جَعَلتنی وَ بِقُربِكَ وَ جَوارِكَ خَصَصْتَنی فَتَّقِر بِذلِكَ عَینی وَ تطمئَن لَهُ نَفْسی...
و ای كاش می دانستم كه آیا فخر سعادتمندانم بخشیده ای و همجوار خودت در بوستان نزدیكیت دست كرامت بر سرم كشیده ای كه چشمانم روشنی بیابد و دلم آرام و قرار بگیرد؟
اِلهی هَلْ تُسَّوِدُ وُجوهاً خَرَّتْ ساجِدةً لِعَظَمِتكَ...
خدایا! تو چهره ای را كه بر خاك عظمتت سائیده است سیاه می كنی؟
زبانی را كه به ثناء و مجد و جلال تو گویا شده است فرو می بندی؟
دلی را كه با مهر تو عجین شده است مهر می زنی؟
خدای من!
تو گوشی را كه در دشت فرمان تو، به آوای تو دل خوش كرده است كر می كنی؟!
تو دستهایی را كه با هزاران امید به سویت برخاسته است به زنجیر می كشی؟!
تو بدنهایی را كه بر قله ی عبادت تو صعود كرده است عذاب می كنی؟
اِلهی لا تغلِقْ عَلی مُوَحّدیكَ اَبْوابَ رَحْمَتِكَ وَ لا تَحْجُبْ مشتاقیك عِنِ النَّظَرِ اِلی جَمیلِ رُؤْیتِكَ...
خدایا!
بر پرستندگانت درهای رحمتت را مبند و حجاب رخسار زیبایت را بر مشتاقانت مپسند!
اِلهی نَفْسٌ اَعْزَزْتَها بِتَوْحیدِكَ كَیفَ تُذِلُّها بِمَهانَةِ هِجْرانِكَ...
خدایا!
جانی كه به توحید تو عزت یافته است چگونه خواریش را در هجرانت تحمل می كنی؟
دلی را كه در آتش عشقت سوخته است چگونه در آتش عذابت می سوزانی؟
خدای من!
تو پناهم ده! تو دریابم! تو در كنارم گیر!
از گرداب دهشتناك غضبت و سیل توفنده ی خشمت تو رهائیم بخش!
یا حَنّانُ یا مَنّانُ! یا رَحْمنُ! یا جَبّارُ یا قَهّارُ! یا غَفّارُ! یا سَتّارُ! نَجِّنی بِرَحْمَتِكَ مِنْ عَذابِ النّار.
ای منّت نعمت های عظیم تو بر ما و تو بندگان را دلسوزنده!
ای خیل عام را بخشنده! و خواص را در كنار گیرنده!
ای از خطایا در گذرنده! ای قهار مهر آكنده! ملجأ هر پناهنده! مأمن هر گریزنده! مشتاق هر شتابنده!
ای گناهان را بخشنده و عیوب را پوشنده !
خدایا!
به رحمتت كه رهایم ساز از عذاب آتش و حرارت نار.
و نجاتم ده از رسوایی ننگ و فضیحت عار، در آن زمان كه ابرار را برتری می بخشی بر اشرار، در آن زمان كه درون به هم می ریزد و برون به هول می آمیزد.
اَذَاْ امتازَ الْاَخیارُ مِنَ الْاَشرارِ وَ حالَتِ الْاَحْوالَ وَهالَتِ الْاَهْوالُ وَ قَرُبَ الْمُحْسِنونَ وَ بَعُدَ الْمُسیؤنُ و وُفِیتْ كُلُّ نَفْسِ ما كَسَبَتْ وَ هُمْ لا یظْلَمُون.
در آن زمان كه نیكوكاران و محسنین به بارگاه رحمتت قرب می یابند و بدكاران و ستمكاران به خویش، به دیار خشمت تبعید می شوند.
در آن زمان كه هر كس به دروی كاشته های خویش می نشیند و غبار ظلم بر چهره ی كسی نمی نشیند.
كثرت صدقات

إن تبدوا الصدقات فنعما هى و ان تخفوها و تؤتوها الفقراء فهو خیر لكم. (1)
قرآن كریم بارها درباره بخشش به مستمندان، تأكید كرده و به مسلمانان تعلیم داده است كه این بخشش باید به خاطر خدا باشد. برگیرنده صدقه منتى نهاده نشود كه منت نهادن و یا آزار كردن مستمند اجر صدقه را ضایع می سازد. (2)
آیهاى كه عنوان این فصل است می گوید صدقه را پنهان از چشم مردمان دادن براى شما بهتر است. على بن عیسى از ابن عایشه روایت كند از مردم مدینه شنیدم كه مىگفتند:
ما صدقه پنهانى را هنگامى از دست دادیم كه على بن الحسین در گذشت (3) .
و مفید از ابن اسحاق روایت كند كه:
در مدینه چندین خانوار بودند كه معاش آنان مىرسید و نمی دانستند از كجاست. چون على بن الحسین به جوار پروردگار رفت، آن كمكها بریده شد. (4)
شب هنگام انبان(کیسه)هاى نان را بر پشت خود بر مىداشت و به خانه مستمندان مىرفت و مىگفت : صدقه پنهانى آتش غضب پروردگار را خاموش مىكند. برداشتن این انبانها بر پشت او اثر نهاده بود و چون به جوار پروردگار رفت به هنگام شست و شوى آن حضرت آن نشانهها را بر پشت او دیدند (5) ابن سعد نویسد: چون مستمندى نزد او مىآمد، بر مىخاست و حاجت او را روا می كرد و مىگفت : «صدقه پیش از آنكه به دست خواهنده برسد، به دست خدا می رسد.» (6)
سالى قصد حج كرد. خواهرش سكینه توشهاى به ارزش هزار درهم براى وى آماده ساخت. چون به حره رسید، آن توشه را نزد او بردند، و امام همه آن را بر مستمندان پخش فرمود. (7)
پسر عموئى مستمند داشت، على بن الحسین (ع) شب هنگام چنانكه وى او را نشناسد، نزدش مىرفت و چند دینار بدو مىبخشید آن مرد می گفت: على بن الحسین رعایت خویشاوندى را نمی كند، خدا او را سزا دهد. امام این سخنان را مىشنید و شكیبائى و بردبارى می كرد و خود را بدان خویشاوند نمىشناساند. چون به دیدار خدا رفت آن احسان از آن مرد بریده شد و دانست كه آن مرد نیكوكار على بن الحسین بوده است پس بر سر مزار او رفت و گریه كرد. (8)
ابونعیم نویسد: دو بار مال خود را با مستمندان قسمت كرد و گفت: خداوند بنده مؤمن گناهكار توبه كار را دوست دارد (9) و نویسد: مردم او را بخیل مىدانستند و چون به جوار حق رفت، دانستند كه هزینه صد خانوار را عهدهدار بوده است. (10) چون گدائى نزد او مىآمد می گفت مرحبا به كسى كه توشه مرا به آخرت مىبرد (11) .
روزى بدیدن محمد بن اسامه رفت. محمد در بستر مرگ بود و مىگریست امام پرسید:
ـ چرا گریه می كنى؟
ـ پانزده هزار دینار وام به گردن دارم و نمی توانم آنرا بپردازم.
- گریه مكن وام تو بر عهده من است و تو چیزى بر ذمه نخواهى داشت (12) .
روزى كه روزه مىگرفت گوسفندى مىكشت. هنگام عصر سر دیگ مىرفت و مىگفت این ظرف را براى فلان خانه و این ظرف را براى فلان خانه ببرید. سپس خود با نان و خرما افطار میكرد . (13)
سفیان بن عیینه از زهرى روایت كند كه شبى سرد و بارانى على بن الحسین را دیدم آرد و هیزم بر پشت داشت و مىرفت. گفتم:
ـ پسر رسول خدا. این چیست؟
ـ سفرى در پیش دارم و توشه آنرا آماده كردهام تا در جاى امنى بگذارم.
ـ غلام من آن را براى تو بیاورد؟
ـ نه!
ـ خودم آنرا بردارم؟
ـ نه! چیزى كه در سفر به كار من مىآید و در آمدن مرا بر مهماندارم خوش مىسازد چرا خود بر ندارم؟ ترا به خدا مرا بگذار و پىكار خود برو!
پس از روزى چند از او پرسیدم؟
سفرى كه در پیش داشتى چه شد؟
زهرى! چنانكه مىپنداشتى نیست. آن سفر سفر مرگ است و من براى آن خود را آماده مىكنم، آمادگى براى مردن، دورى از حرام و بخشش و كار نیك است. (14)
پىنوشتها:
1. اگر صدقهها را آشكارا دهید سخت نیك است و اگر پنهانش دارید و به مستمندان دهید براى شما بهتر است (بقره: 271)
2. بقره: 264
3. كشف الغمه ج2 ص .101 مناقب ج4 ص .153 صفة الصفوه ج 2 ص 54
4. ارشاد ج 2 ص 148 و نگاه كنید به كشف الغمه ج 2 ص77 و ص .92 مناقب ج 4 ص 153 و نگاه كنید به خصال ص 616 و اعلام الورى ص .262
5. حلیة الاولیاء ج 3 ص .136 كشف الغمه ج 2 ص .77 مناقب ج 4 ص .154 صفة الصفوة ج 2 ص .154 خصال ص .616 علل الشرایع ص .231 بحار ص 90
6. طبقات ج 5 ص 160
7. كشف الغمه ج 2 ص .78 صفة الصفوة ج 2 ص 54
8. كشف الغمه ج 2 ص .107 حلیة الاولیاء ج 3 ص 140
9. همان كتاب ص 136 طبرى بخش 3 ص .2482 طبقات ج 5 ص 162
10. صفة الصفوة ج 2 ص 54 حلیة الاولیاء ج 3 ص 136 طبقات ج 5 ص 164
11. كشف الغمه ج 2 ص .77 مناقب ج 4 ص .154 حلیة الاولیاء ج 3 ص .136 بحار ص .137
12. ارشاد ج 2 ص .149 كشف الغمه ج 2 ص 81 و .87 مناقب ج 4 ص 163 حلیة الاولیاء ج 3 ص .141 صفة الصفوة ج 2 ص 56 بحار ص 137
13. بحار ص 72
14. علل الشرایع ص .231 مناقب ج 4 ص 153
كتاب: زندگانى على بن الحسین، ص 147
نویسنده: دكتر سید جعفر شهیدى
حلم امام سجاد(ع)

و إذا خاطبهم الجاهلون قالوا سلاما (1)
مؤمنان چنیناند، اگر ببینند مردم نادان سخن زشت گویند، آنان راه مسالمت پویند، بزرگوارانه پاسخ دهند، تا از شر ایشان برهند. گفتار آنان استوار است و پذیرفته گردكار، بر جاهلان نمىتازند، و با مهربانى درونشان را آرام مىسازند. ادب قرآن چنین است و دستور پیغمبر این، و خاندان رسول این ادب را از جد خود میراث بردند كه «و انك لعلى خلق عظیم» (2) .
روزى به مردمى گذشت كه از او بد مىگفتند فرمود:
اگر راست مىگویید خدا از من بگذرد و اگر دروغ مىگوئید خدا از شما بگذرد. (3)
روزى مردى برون خانه او را دید و بدو دشنام داد. خادمان امام بر آن مرد حمله بردند.
ـ على بن الحسین گفت:
ـ او را رها کنید. سپس بدو گفت:
آنچه از ما بر تو پوشیده مانده بیشتر از آنست كه می دانى. آیا حاجتى دارى؟ مرد شرمنده شد و امام گلیمى را كه بر دوش داشت بر او افكند و فرمود هزار درهم به او بدهند.
مرد از آن پس می گفت گواهى می دهم كه تو فرزند پیغمبرى (4)
از «زهرى» پرسیدند، على بن الحسین را دیدى؟ گفت:
ـ آرى. و كسى را از او فاضلتر ندیدم. به خدا ندیدم در نهان دوستى و در آشكارا دشمنى داشته باشد.
ـ چگونه چنین چیزى ممكن است؟
ـ چون هر كس دوست او بود، از دانستن فضیلت بسیار وى بر او حسد مىبرد و اگر كسى با او دشمن بود به خاطر روش مسالمتآمیز وى دشمنى خود را آشكار نمیكرد. (5)
هشام بن اسماعیل كه از جانب عبدالملك حاكم مدینه بود بر مردم ستم بسیار كرد چون از كار بركنارش كردند، مقرر شد براى تنبیه وى او را برابر مردم برپا بدارند تا هر كس هر چه می خواهد بدو بگوید. هشام می گفت جز على بن الحسین از كسى نمىترسم. هشام از تیره بنىمخزوم است و این تیره از دیرزمان با بنىهاشم دشمن بودند و این مرد در مدت حكومت خود در مدینه على بن الحسین (ع) را فراوان آزار میكرد و به خاندان پیغمبر (ص) سخنان زشت مىگفت. روز عزل او امام كسان خود را گفت مبادا به هشام سخن تلخى بگوئید و چون خود بدو رسید بر وى سلام كرد هشام گفت: «الله اعلم حیث یجعل رسالته» (6) (7) .

روزى مردى او را دشنام گفت. على بن الحسین خاموش ماند و بدو ننگریست. مرد گفت:
ـ با توام! و امام پاسخ داد:
ـ و من سخن تو را ناشنیده می گیرم! (8)
روزى مردى از خویشاوندانش نزد وى رفت و چندانكه توانست او را دشنام داد. امام در پاسخ او خاموش ماند چون مرد بازگشت به كسانى كه نزد او نشسته بودند گفت:
ـ شنیدید این مرد چه گفت؟ مىخواهم با من بیائید و پاسخى را كه بدو می دهم بشنوید! گفتند :
ـ مىآئیم و دوست می داشتیم همینجا پاسخ او را می دادى.
امام نعلین خود را پوشید و به راه افتاد و میگفت: «و الكاظمین الغیظ و العافین عن الناس و الله یحب المحسنین» (9) همراهان او دانستند امام سخن زشتى بدان مرد نخواهد گفت. چون به خانه وى رسید گفت:
ـ بگوئید على بن الحسین است. مرد بیرون آمد و یقین داشت امام به تلافى نزد او آمده است . چون نزد او رسید على بن الحسین گفت:
ـ برادرم! ایستادى و چنین و چنان گفتى! اگر راست گفتى خدا مرا بیامرزد. اگر دروغ گفتى خدا ترا بیامرزد.
مرد برخاست و میان دو چشم او را بوسید و گفت:
ـ آنچه درباره تو گفتم از آن مبرائى. و من بدان سزاوارم! و راوى حدیث گوید، آن مرد حسن بن الحسن بود (10) می گفت هیچ خشمى را گواراتر از آن خشم كه به دنبال آن شكیبائى باشد ندیدم. و آنرا با شتران سرخ مو عوض نمیكنم. (11)
مردى كه پیشه مسخرگى داشت و با خنداندن مردم از آنان چیزى مىستد به گروهى گفت: على بن حسین مرا عاجز كرد. هر كار می كنم نمی توانم او را بخندانم و من باید او را بخندانم !
روزى امام با دو بنده خود به راهى مىرفت آن مرد پیش رفت و رداى امام را از دوشش برداشت . امام برجاى خود ایستاد و دیده از زمین برنمىداشت. بندگان او در پى مسخره دویدند و ردا را از او گرفتند و برگرداندند. امام پرسید:
ـ این مرد كه بود؟
ـ مرد مسخرهاى است كه مردم را مىخنداند و از آنان چیزى می گیرد.
ـ بدو بگوئید خدا را روزى است كه در آن روز مسخرهپیشگان زیانكارانند. و جز این چیزى نگفت. (12)
از یكى از موالى خود ده هزار درهم وام خواست. مرد گروگان طلبید. على بن الحسین پرزهاى از رداى خود كند و بدو داد و گفت این گروگان تو!
مرد چهره درهم كشید. على بن الحسین پرسید:
من بیشتر پاى بند گفته خود هستم یا حاجب بن زراره؟
ـ تو!
چگونه است كه كافرى چون حاجب بن زراره كمان خود را كه پاره چوبى است گروگان می دهد (13) و به وعده خود وفا می كند و من به وعده خود وفا نمی كنم؟
مرد پذیرفت و مال را باو داد. پس از چندى گشایشى در كار امام پدید آمد. وامى را كه به عهده داشت نزد آن مرد برد و گفت:
ـ این طلب تو. گروگان مرا بده!
ـ فدایت شوم، آنرا گم كردم!
ـ در این صورت حقى به من ندارى. آیا ذمه چون منى را خوار می شمارى؟
ـ مرد آن پرزه را از حقهاى كه داشت بیرون آورد و بدو داد. على بن الحسین پرزه را گرفت و مال را بدو سپرد. (14)
و الكاظمین الغیظ و العافین عن الناس و الله یحب المحسنین. (15)
خشم خود را بر خود چیره نكردن، بخشودن خطاكاران و شفقت بر ناتوانان از خصلت خاص و شناخته رسول خدا بود، تا آنجا كه قرآن او را بدین خوى نیكو ستود «و إنك لعلى خلق عظیم »(16) همه فرزندان او كه پیشوایان امتاند، ازاین مزیت برخوردارند، و على بن الحسین (ع) چهره درخشان این صفت عالى انسانى است.
روزى كنیزك او آفتابهاى داشت و بر دست او آب مىریخت. ناگاه آفتابه از دستش افتاد و جراحتى بر امام وارد ساخت. كنیزك گفت:
ـ خدا مىفرماید آنانكه خشم خود را مىخورند!
ـ خشم خود را فرو خوردم!
ـ و بر مردم مىبخشایند.
ـ خدا از تو بگذرد!
ـ و خدا نیكوكاران را دوست میدارد!
ـ و تو را در راه خدا آزاد كردم (17)
پىنوشتها:
1. القلم: 5
2. الفرقان: 62
3. مناقب ج 4 ص 158
4. كشف الغمه ج 2 ص 81 و نگاه كنید به صفة الصفوه ج 2 ص 56
5. علل الشرایع ص 230
6. خدا می داند رسالت خود را كجا قرار میدهد. انعام: 124
7. تاریخ یعقوبى ج 3 ص .28 طبقات ج 5 ص 163 مناقب ج4 ص .163 كشف الغمه ج 2 ص 100 تاریخ طبرى ج 8 ص .1184 ارشاد ج 2 ص 147
8. مناقب ج 4 ص .157 كشف الغمه ج 2 ص 101 الصواعق المحرقه 201
9. و فروخورندگان خشم و بخشندگان مردم. و خدا نیكوكاران را دوست میدارد. (آل عمران: 134)
10. ارشاد ج 2 ص .146 اعلام الورى ص 261 و نگاه كنید به مناقب ج 4 ص 157 و صفة الصفوة ج 2 ص .54
11. بحار ص 74 ج 46 از امالى شیخ طوسى، شتران سرخ مو نزد عرب بسیار گرانبهاست.
12. بحار ص 68 از امالى صدوق
13. داستان كمان حاجب بن زراره و گرو گذاردن آن نزد كسرى در عرب مثل شده است. و آن چنانست كه انوشروان بنى تیمتم را از در آمدن به چراگاههاى عراق ممانعت كرد و گفت آنان در این سرزمین فساد خواهند كرد، حاجب ضامن قوم خود شد و كمان خودش را نزد كسرى بگروگان نهاد . براى تفصیل رجوع به شرح حال حاجب در كتابهاى تذكره و از جمله رجوع به لغت نامه شود .
14. مناقب ج 4 ص 131
15. و فروخورندگان خشم و بخشایندگان بر مردم، و خدا نیكوكاران را دوست میدارد (آل عمران : 134)
16. القلم: 4
17. ارشاد ج 2 ص 146 ـ .147 كشف الغمه ج 2 ص .87 مناقب ج 4 ص 157 اعلام الورى ص 262
كتاب: زندگانى على بن الحسین
نویسنده: دكتر سید جعفر شهیدى
ورع و پارسایى امام سجاد(ع)

و الذین یبیتون لربهم سجدا و قیاما (1)
خاندان پیغمبر به پیروى از سید و مهتر خود در عبادت پروردگار اهتمامى خاص داشتند.
قرآن به پیغمبر اسلام امر كرد كه پاسى از شب را به نماز بگذراند تا آنكه خدا او را به مقامى محمود برساند (2) و او چنان در كار عبادت اهتمام ورزید كه قرآن به دلداریش آمد. «ما أنزلنا علیك القرآن لتشقى» (3) پس از او امامان دین سیرت جد خود را زنده نگاه داشتند و در میان آنان گذشته و از على بن ابىطالب و على بن الحسین (ع) در كثرت عبادت امتیازى خاص یافته است، چنانكه از لقبهاى او سید العابدین، سید الساجدین و ذوالثفنات است. او بیشتر شبهاى عمر خود را به نماز و طاعت خدا گذرانیده. ابن شهرآشوب به اسناد خود از طاوس فقیه آرد:
او را دیدم از شامگاه تا سحر طواف و عبادت كرد. چون اطراف خود را خالى دید به آسمان نگریست و گفت «خدایا ستارههاى آسمانت فرو رفتند و دیدههاى آفریدگانت خفتند. درهاى تو به روى خواهندگان باز است! نزد تو آمدم تا مرا بیامرزى و بر من رحمت كنى! و در عرصات قیامت روى جدم محمد (ص) را به من بنمایانى!» سپس گریست و گفت «به عزت و جلالت سوگند، با معصیت خود قصد نافرمانى ترا نداشتم و درباره تو در تردید و به كیفر تو جاهل نبودم. و عقوبت تو را نمىخواستم. اما نفس من مرا گمراه كرد و پردهاى كه بر گناه من كشیدى مرا بر آن یارى داد. اكنون چه كسى مرا از عذاب تو مىرهاند؟ و اگر رشته پیوند خود را با من ببرى به رشته چه كسى دست زنم؟ چه فرداى زشتى در پیش دارم كه باید پیش روى تو بایستم!»
«روزى كه به سبكباران می گویند بگذرید و به سنگینباران می گویند فرود آیید، آیا با سبكباران خواهم گذشت؟ یا با سنگینباران فرود خواهم آمد؟ واى بر من هرچه عمرم درازتر مىشود گناهانم بیشتر می گردد و توبه نمی كنم. آیا هنگام آن نرسیده است كه از روزگارم شرم كنم.» سپس گریست و گفت:
أتحرقنى بالنار یا غایة المنى
فأین رجائى ثم أین محبتى
أتیت بأعمال قباح ردیئة
و ما فى الورى خلق جنى كجنایتى (4)
پس گریست و گفت: پاك خدایا ترا نافرمانى مىكنند، چنانكه گویى ترا نمىبینند. و تو بردبارى مىكنى چنانكه گوئى ترا نافرمانى نكردهاند. با بندگانت چنان نكوئى می كنى كه گوئى به آنان نیازمندى و تو اى سید من از آنان بىنیازى.
سپس به مسجد رفت. من نزد او رفتم سرش را بر زانوى خود نهادم و چندان گریستم كه اشكم بر گونههایش روان شد. برخاست و نشست و گفت كیست كه مرا از یاد پروردگار بازمی دارد؟
ـ من طاوس هستم اى فرزند رسول خدا. این جزع و فزع چیست؟ بر ما است كه چنین زارى كنیم لیكن به جاى عبادت، جنایت و نافرمانى پیشه مىسازیم. پدرت حسین بن على است! مادرت فاطمه زهراست! جدت رسول خداست! به من نگریست و گفت:
ـ طاوس! هیهات هیهات. از پدر و مادرم مگو! خدا بهشت را براى فرمانبرداران و نیكوكاران آفریده اگرچه بنده حبشى باشد. و آتش را براى كسى كه او را نافرمانى كند آفریده هرچند سید قریشى باشد.
مگر كلام خدا را نشنیدهاى كه «فإذا نفخ فى الصور فلا أنساب بینهم یومئذ و لا یتسائلون» (5) .
به خدا فردا جز عمل صالح، چیزى تو را سود ندارد. (6)
مفید از عبدالله بن محمد قرشى روایت كند:
چون على بن الحسین وضو می گرفت رنگش زرد مىشد. بدو می گفتند تو را چه می شود؟ می گفت:
ـ می دانید مىخواهم پیش چه كسى برپا بایستم؟ (7)
نافلههایى را كه در روز از او فوت شده بود در شب قضا می كرد و مىفرمود:
ـ فرزندانم! این نماز بر شما واجب نیست ولى دوست دارم شما بر كار خیر عادت كنید و آن را ادامه دهید. (8)
زهرى می گفت:
در روز قیامت ندا می دهند سید عابدان زمان خود برخیزد. در آنوقت على بن الحسین خواهد برخاست (9) .
مردى به سعید بن مسیب گفت: با ورعتر از فلان ندیدم!
ـ على بن الحسین را دیدى؟
ـ نه!
ـ اگر دیده بودى می گفتى با ورعتر از او ندیدم (10)
هرگاه نام او برده مىشد مىگریست و مىگفت زین العابدین (11) و مىگفت، سید عابدان على بن الحسین است (12) .
روزى در سجده بود، آتش در خانهاش افتاد. بدو گفتند یابن رسول الله آتش. آتش! و او همچنان در سجده بود تا آتش خاموش شد. بدو گفتند:
ـ چه چیز تو را از آتش به خود مشغول كرد؟

ـ آتش آخرت (13)
روزى طفلى از او در چاه افتاد و او در نماز بود، چون از نماز فارغ شد گفت:
من متوجه نشدم، چه با پروردگارى بزرگ به مناجات مشغول بودم. (14)
خادمه او گوید نه شب براى او رختخوابى گستردم و نه در روز براى او سفرهاى نهادم. (16)
مفید از طاوس آرد كه: شب داخل حجر اسماعیل شدم. على بن الحسین نیز به حجر آمد و به نماز ایستاد. چون به سجده رفت با خود گفتم مردى صالح از بهترین اهل بیت است، بشنوم چه می گوید. و شنیدم كه در سجده مىگفت: بنده تو در آستانه تو است. مستمند تو در آستانه تو است. گداى تو در آستانه تو است. خواهنده از تو در آستانه تو است. (17)
طاوس گوید این دعا را در هیچ اندوهى نخواندم مگر آنكه برطرف شد. (18)
اصمعى گوید: شبى گرد خانه كعبه مىگشتم. جوانى نیكو صورت را دیدم كه بر پرده كعبه چسبیده بود و می گفت:
خدایا. دیدهها خفته و ستارهها به فراز آمده است. تو پادشاه زنده و قیومى!
پادشاهان درهاى خود را بسته و نگهبانان بر درها گماردهاند و درهاى تو بروى خواهندگان گشوده است. آمدهام تا بر من بدیده رحمت بنگرى كه تو أرحم الراحمین هستى! سپس گفت:
یا من یجیب دعا المضطر فى الظلم
یا كاشف الضر و البلوى مع السقم (19)
قد نام وفدك حول البیت قاطبة
و أنت وحدك یا قیوم لم تنم (20)
أدعوك رب دعاء قد أمرت به
فارحم بكائى بحق البیت و الحرم (21)
إن كان عفوك لا یرجوه ذو سرف
فمن یجود على العاصین بالنعم (22)
روزى فرزندش ابوجعفر نزد او رفت. پدر را دید كه از شبزندهدارى بسیار به رنگ زرد درآمده، و دیدگانش از گریه فراوان چرك كرده و پیشانى او پینه بسته. بینى وى از سجده خراشیده و پاهایش از ایستادن بسیار ورم كرده. چون پدر را بدین حال دید نتوانست گریه خود را نگاه دارد. پدر بدو نگریست و گفت:
ـ فرزندم آن صحیفهها را كه اعمال على بن ابىطالب در آن ثبت شده به من بده! اوراق را بدو دادم. لختى بدان نگریست و با گرفتگى خاطر گفت:
ـ چه كسى توانائى عبادت على بن ابىطالب را دارد (23)
روزى جابر به دیدن او رفت و گفت:
فرزند رسول خدا. نمی دانى خدا بهشت را براى شما و دوستداران شما و دوزخ را براى دشمنان شما آفریده است؟ این چه رنجى است كه بر خود هموار می كنى؟ و خود را این چنین به سختى مىافكنى؟ امام پاسخ داد: اى یار رسول خدا نمی دانى كه پروردگار گناهان رسول خدا را بخشید با این همه او كوشش خود را در عبادت از دست نداد و چندان خدا را عبادت كرد كه ساق هاى او ورم آورد . گفتند تو چنین می كنى و خدا گناهان پیشین و واپسین تو را بخشیده است[ تو که گناهی نداری چرا این چنین عبادت می کنی؟] فرمود:
ـ آیا بنده سپاسگزارى نباشم؟
جابر چون دید نمیتواند با چنین سخنان على بن الحسین را از رنج عبادت باز دارد گفت:
فرزند پیغمبر خود را هلاك مكن! تو از خاندانى هستى كه مردم بدانها بلا را از خود دور مىسازند و از خدا رحمت مىطلبند!
ـ من به راه پدرانم مىروم. (24)
على بن عیسى اربلى از یوسف بن اسباط و او از پدرش روایت كند كه:
به مسجد كوفه درآمدم. جوانى با پروردگار خود مناجات می كرد و در سجده مىگفت كه:
چهره من خاك آلوده آفریدگارم را سجده مىكند، و سزاوار است كه چنین كند. نزد او رفتم على بن الحسین (ع) بود. چون سپیده بامداد دمید و نزد او رفتم و گفتم فرزند رسول خدا ! خودت را عذاب مىدهى و خداوند چنین فضیلتى به تو بخشیده است؟
گریست و گفت از اسامة بن زید از رسول خدا روایت كند كه روز رستاخیز همه دیده ها گریانست مگر چهار دیده: دیدهاى كه از ترس خدا بگرید. دیدهاى كه در راه خدا كور شود. دیدهاى كه بدانچه خدا حرام كرده ننگریسته باشد. دیدهاى كه شب را بیدار و در سجده باشد. خدا بدین دیدگان بر فرشتگان مباهات مىكند و می گوید:
به بنده من بنگرید. روح او نزد من و تن او در طاعت من است. از خوابگاه برخاسته از بیم عذاب من مرا مىخواند و طمع در رحمت من دارد.
پس اربلى در ذیل این حدیث نویسد: این روایت چنین ضبط شده، اما به گمان من على بن الحسین جز همراه پدر خود به عراق نرفت و چون پس از شهادت پدر به كوفه رسید در بند دشمن بود و نمىتوانست به مسجد كوفه رود و در آنجا نماز بخواند. (25)
در كتابهاى دعا از جمله در فرحة الغرى تألیف سید بن طاوس، و مصباح المتهجد شیخ طوسى، دعا و زیارتنامههائى از طریق ابوحمزه ثمالى از امام سجاد روایت شده است. مشهورترین این دعاها، دعاى معروف به ابوحمزه است كه خواندن آن در سحرهاى ماه رمضان استحباب دارد . ابوحمزه ثمالى از تابعین و از زاهدان مقیم كوفه بوده است، لیكن چنانكه مؤلف كشف الغمة نوشته است (26) گمان نمیرود امام على بن الحسین پس از سال شصت و یكم هجرى به كوفه آمده و در آن شهر اقامت كرده باشد.
در روضه كافى حدیثى از طریق ابوحمزه نقل شده است كه: نخست آشنائى من با على بن الحسین این بود، كه دیدم مردى از باب الفیل (یكى از درهاى مسجد كوفه) درآمد چهار ركعت نماز خواند. من به دنبال او تا بئر الركوه «نزد خانه صالح بن على» رفتم در آنجا شترى زانو بسته با غلامى سیاه بود. پرسیدم:
ـ این كیست؟
ـ على بن الحسین است!
نزدیك او شدم. سلام كردم. پرسیدم:
ـ براى چه به شهرى آمدهاى كه پدر و جدت در آنجا كشته شده است؟
ـ پدرم را زیارت كردم و در این مسجد نماز خواندم و اكنون عازم مدینه هستم (27) .
ظاهرا این حدیث همانست كه در مفاتیح الجنان در سند زیارت مطلقه امیرالمؤمنین على علیه السلام از فرحة الغرى با تفصیل بیشترى نقل شده است.
و باز در فرحة الغرى اول باب چهاردهم روایتى از طریق جابر جعفى از امام محمد باقر (ع) آمده است كه:
پدرم على بن الحسین براى زیارت قبر امیرالمؤمنین به «مجاز» در ناحیه كوفه رفت. و در آنجا ایستاد و گریست و گفت: السلام علیك یا أمین الله فى ارضه و در دنباله این روایت سید از مزار ابن قره نقل كند كه: امام باقر گفت پدرم على بن الحسین پس از شهادت پدرش در بادیه خیمهاى موئین برافراشت و از آنجا براى زیارت پدر و جد خود به عراق میرفت و كسى نمیدانست. و من در یكى از سفرها با او بودم (28) و این روایت سند زیارت امین الله (از زیارتهاى معروف) است.
اگر در انتساب روضه به كلینى تردیدى نكنیم و اگر روایتهاى سید را از جهت سند درست بدانیم باید آمدن امام على بن الحسین (ع) بكوفه را بین سالهاى 67 ـ 74 فرض كنیم كه سالهاى حكومت حارث بن ربیعه، بشر بن مروان و عبدالله بن خالد بر این شهر و دوره بىثباتى حكومتهاى عراق و عدم تسلط كامل دمشق بر ایالتها بوده است زیرا:
1 ـ امام على بن الحسین پس از بازگشت از شام تا پایان زمامدارى یزید در مدینه بسر برده است و در واقعه حره حاضر بود و خاندانهایى را از مردم شهر پناه داد.
2 ـ پس از مرگ یزید كوفه دستخوش آشوب و انقلاب گردید (64 ـ 67) و در این مدت هم امام على بن الحسین در مدینه به سر برده است زیرا مختار پس از تسلط بر كوفه بدو نامه نوشت و از وى خواست رخصت دهد تا دعوت به نام او آغاز گردد.
3 ـ در دوره حكومت بیست ساله حجاج بر كوفه (75 ـ 95 ه.ق) ظاهراً امام على بن الحسین بدین شهر نیامده. چه از یكسو دشمنى حجاج با او و خاندان او آشكار است و از سوى دیگر با مراقبتهاى دقیق وى بر شهر و سیاست انتظامى كه پیش گرفت (29) ممكن نبود على بن الحسین به كوفه درآید و آمدن او از دیده جاسوسان حجاج پنهان ماند. و اگر او را می دیدند مسلماً نزد حجاج میبردند.
احتمال آمدن آن حضرت به كوفه تنها در فاصله سال هاى 67 ـ 74 میسر است اما فرض بهتر و دقیقتر اینست كه بگوئیم ابوحمزه در سفرهاى مكرر خود به مدینه شرف ملاقات امام را یافته و دعاها و روایتها را در آنجا از او آموخته است. (و العلم عند الله) .

پىنوشتها:
1. آنان كه براى خشنودى خدا شب را به ایستادن و یا سجده كردن به پایان مىبرند. (الفرقان : 64)
2. و من اللیل فتهجد به نافلة لك عسى ان یبعثك ربك مقاما محمودا (الاسراء: 17)
3. طه: 2
4. اى نهایت آرزوى من آیا مرا بآتش مىسوزانى؟ پس امید من چه؟ و محبت من كحاست؟ چه كارهاى زشت و ناپسندى كردم. هیچكس از آفریدگان جنایتى چون من نكرده است.
5.گاهى كه در صور دمیده شود، میان آنان پیوندى نباشد و یكدیگر را نپرسند (مؤمنون: 101) .
6. مناقب ج 4، ص .151 بحار ص 81 ـ 82
7. ارشاد ج 2 ص 143 و نگاه كنید به عقد الفرید ج 3 ص 103 و صفة الصفوه ج 2 ص 52 و حلیة الاولیاء ج 3 ص 133 و مناقب ج 4 ص 150 و نگاه كنید به خصال ص 616 و علل الشرایع ص 232 و الصواعق المحرقه ص 200 و بحار ص .79
8. كشف الغمه ج 2، ص 85 و صفة الصفوة ج 2 ص .53
9. كشف الغمه ج 2 ص 106
10. كشف الغمه ج 2 ص 80 و صفة الصفوة ج 2 ص .56 حلیة الاولیاء ج 3 ص 141
11. كشف الغمه ج 2 ص .76
12. ارشاد ج 2 ص .145
13. كشف الغمه ج 2 ص .74 صفة الصفوة ج 2 ص .52 مناقب ج 4 ص 150
14. كشف الغمه ج 2 ص 107
16. علل الشرائع ص .232 بحار 67
17. عبیدك بفنائك. مسكینك بفنائك.فقیرك بفنائك. سائلك بفنائك.
18. ارشاد ج 2 ص .144 كف الغمه ج 2 ص .80 صفة الصفوة ج 2 ص 56 مناقب ج 4 ص .148 اعلام الورى ص 261
19. اى كه مىپذیرى درماندگان را كه در تاریكى دعا می كنند
اى زداینده سختى و بیمارى و گزند
20. مهمانان تو همگى گرد در خانه تو خوابیدهاند
و تو نمىخوابى اى یكتاى بىمانند
21. ترا مىخوانم چنانكه فرمودهاى اى پروردگار
به حق خانه و حرم برگریه من رحمت آر
22. اگر امید غرقه در گناه، از بخشش تو برخیزد
چه كسی بر گناهكاران باران رحمت ریزد؟ (مناقب ج 4 ص 150)
23. ارشاد ج2 ص 143
24. امالى شیخ طوسى ج 2 ص 250
25. كشف الغمه ج 2 ص 99 ـ .100 بحار ج 46 ص 100
26. ج 2 ص 100
27. روضه كافى. ص 255 تذكر دانشمند معظم جناب آقاى حاج شیخ محمد تقى شوشترى دامت بركاته
28. از نامه حضرت آقاى شوشترى
29. نگاه كنید به تاریخ تحلیلى اسلام ص 182 به بعد.
كتاب: زندگانى على بن الحسین صفحه 139
نویسنده: دكتر سید جعفر شهیدى
امام سجاد (ع)؛ بنده کامل پروردگار

و عباد الرحمن الذین یمشون على الأرض هونا
و إذا خاطبهم الجاهلون قالوا سلاما.و الذین یبیتون لربهم سجدا و قیاما.و الذین یقولون ربنا اصرف عنا عذاب جهنم إن عذابها كان غراما.ساءت مستقرا و مقاما.إذا أنفقوا لم یسرفوا و لم یقتروا و كان بین ذلك قواما...و الذین لا یشهدون الزور و إذا مروا باللغو مروا كراما (1) .
آیات فوق از سوره فرقان است. خداوند در این آیات صفت مؤمنان گزیده را شمرده است. ... همه نشانههایى را كه براى بندگان كامل پروردگار «عباد الرحمن» معین شده در على بن الحسین (ع) آشكار است. او در چنان دوره تاریك براى جویندگان انسانیت به حقیقت چراغى روشن بود. با رفتار و گفتار خود سیرت فراموش شده جد و پدر و خاندان رسالت را زنده كرد و مردمى كه سالها با عصر نبوت فاصله داشتند نمونه تربیت اسلامى را به چشم خود دیدند. پرستش خدا، نرم خوئى، محاسبه نفس تا حد ریاضت، خود شكنى براى حق، دستگیرى مستمندان، بخشش، پرهیزگارى و...
جاحظ در رسالهاى كه در فضائل بنى هاشم نوشته در باره او گفته است:
اما على بن الحسین (ع)، در باره او خارجى را چون شیعه و شیعه را چون معتزلى ومعتزلى را چون عامى و عامى را چون خاص دیدم و كسى را ندیدم كه در فضیلت او شك داشته باشد و یا در مقدم بودن او سخنى گوید (2)
او نه تنها با خویشان، دوستان، آشنایان، بزرگوارانه رفتار مىكرد، بلکه مهربانى وى بدان درجه بود كه بر دشمنان درمانده نیز شفقت داشت، و بر جانوران سایه مرحمت مىافكند.
طبرى نوشته است چون خبر مرگ یزید به حصین بن نمیر رسید، به شام بازگشت. سر راه خود خسته و كوفته و نگران به مدینه آمد. اسب او ناتوان و سوار از اسب ناتوانتر. در مدینه على بن الحسین (ع) از او پذیرائى كرد (3)
مجلسى از سید بن طاوس و او به اسناد خود از امام صادق (ع) آورده است كه چون ماه رمضان مىرسید على بن الحسین (ع) خطاهاى غلامان و كنیزان خود را می نوشت كه فلان غلام یا فلان كنیز چنین كرده است. در آخرین شب ماه رمضان آنان را فراهم مىآورد و گناهان آنان را برایشان مىخواند كه تو چنین كردى و من تو را تأدیب نكردم و آنان مىگفتند درست است. سپس خود در میان آنان مىایستاد و مىگفت بانگ خود را بلند كنید و بگوئید: على بن الحسین (ع) ! چنانكه تو گناهان ما را نوشتهاى پروردگار تو گناهان تو را نوشته است. و او را كتابى است كه به حق سخن می گوید. گناهى خرد یا كلان نكردهاى كه نوشته نشده باشد. چنانكه گناهان ما بر تو آشكارست، هر گناه كه تو كردهاى بر پروردگارت آشكار است، چنانكه از پروردگار خود امید بخشش دارى ما را ببخش و از خطاى ما در گذر. و چنانكه دوست دارى خدا تو را عفو كند از ما عفو كن تا عفو و رحمت او را در باره خود ببینى!
على بن الحسین (ع) ! خوارى خود را در پیشگاه پروردگارت به یاد آر! پروردگارى كه به اندازه خردلى ستم نمیكند.
على بن الحسین (ع) ! ببخش! و در گذر تا خدا تو را به بخشد و از تو در گذرد، چرا که او مىگوید:
و لیعفوا و لیصفحوا ألا تحبون أن یغفر الله لكم (4) این چنین مىگفت ومىگریست و نوحه می كرد و آنان گفته او را تكرار می كردند. سپس مىگفت پروردگارا ما را فرمودهاى بر كسى كه بر ما ستم كرده است ببخشیم. ما چنین كردیم و تو از ما بدین كار سزاوارترى. فرمودهاى خواهنده را از در خانه خود نرانیم. ما خواهنده و گدا به در خانه تو آمدهایم و بر آستانه تو ایستادهایم و ملازم درگاه تو شدهایم و عطاى ترا مىخواهیم. بر ما منت گذار و محروممان مساز كه تو بدین كار از ما سزاوارترى. خدایا مرا در زمره آنان در آور كه بدانها انعام فرمودهاى.
سپس به كنیزان و غلامان خود مىگفت "من از شما گذشتم. آیا شما هم از رفتار بدى كه با شما كردهام در می گذرید؟ من مالك بد كردار و پست ستمكارى هستم كه مالك من بخشنده و نیكوكار و منعم است." آنان مىگفتند "آقاى ما تو به ما بد نكردهاى و ما از تو گذشتیم." می گفت "بگویید خدایا چنانكه على بن الحسین (ع) از ما گذشت از او در گذر و چنانكه ما را آزاد كرد از آتش دوزخ آزادش كن."
ـ مىگفتند آمین!
ـ بروید. من از شما گذشتم و به امید بخشش و آزادى شما را در راه خدا آزاد كردم و چون روز عید مىشد بدانها پاداش گران مىبخشید.
در پایان هر رمضان دست كم بیست تن برده و یا كنیز را كه خریده بود در راه خدا آزاد می كرد. چنانكه خادمى را بیش از یك سال نزد خود نگاه نمی داشت و گاه در نیمه سال او را آزاد مىساخت. (5)
«مجلسى» به سند خود آورده است كه: على بن الحسین (ع) روزى یكى از بندگان خود را تازیانه زد، سپس بخانه رفت و تازیانه را آورد و خود را برهنه كرد و خادم را گفت "بزن على بن الحسین (ع) را." خادم نپذیرفت و او ویرا پنجاه دینار بخشید. (6)
روزى گروهى در مجلس او نشسته بودند، از درون خانه بانگ شیونى شنیده شد. امام بدرون رفت بازگشت و آرام بر جاى خود نشست حاضران پرسیدند: مصیبتى بود؟
ـ آرى! بدو تسلیت دادند و از شكیبائى او به شگفت درماندند.
امام گفت: ـ ما اهل بیت، خدا را در آنچه دوست می داریم اطاعت میكنیم و در آنچه ناخوش می داریم سپاس می گوئیم (7) .
چنانكه نوشتیم در آن سالها چند تن از بزرگان تابعین به فقاهت و زهد مشهور بودند و در مدینه مىزیستند چون: ابن شهاب (9) سعید بن مسیب (10) ابو حازم (11) همه اینان فضیلت و بزرگوارى على بن الحسین (ع) را به مردم گوشزد می كردند. سعید بن مسیب میگفت: على بن الحسین (ع) سید العابدین است (12) «زهرى» مىگفت هیچ هاشمى را فاضلتر از على بن الحسین (ع) ندیدم (13) از عبد العزیز بن خازم نیز همین اعتراف را نقل كردهاند (14) روزى در مجلس عمر بن عبد العزیز، كه در آن سالها حكومت مدینه را به عهده داشت حاضر بود. چون برخاست و از مجلس بیرون رفت عمر از حاضران پرسید:
ـ شریفترین مردم كیست؟
حاضران گفتند: تو هستى!
ـ نه چنین است. شریفترین مردم كسى است كه هم اكنون از نزد من بیرون رفت. همه مردم دوست دارند بدو پیوسته باشند و او دوست ندارد به كسى پیوسته باشد (15)
این سخنان كسانى است كه تنها فضیلت ظاهرى او را مىدیدند، و از درك عظمت معنوى وى و شناسائى مقام ولایت او محروم بودند. سادهتر این كه اینان كه او رااین چنین ستودهاند، على بن الحسین (ع) را امام نمی دانستند، و مىبینیم كه تا چه حد برابر ملكات نفسانى او خاضع بودهاند.
على بن الحسین (ع) كنیزكى را آزاد كرد سپس او را به زنى گرفت. عبد الملك پسر مروان از ماجرا آگاه شد و این كار را براى وى نقصى دانست. بدو نامه نوشت كه چرا چنین كردى؟ او به وى پاسخ داد:
«خداوند هر پستى را با اسلام بالا برده است. و هر نقصى را با آن كامل ساخته و هر لئیم را با اسلام كریم ساخته. رسول خدا كنیز و زن بنده خود را به زنى گرفت.»

عبد الملك چون این نامه را خواند گفت:
آنچه براى دیگران موجب كاهش منزلت است براى على بن الحسین (ع) سبب رفعت است. (16)
روزى یكى از بندگان خود را براى كارى خواست و او پاسخ نداد و بار دوم و سوم نیز، سرانجام از او پرسید:
ـ پسرم آواز مرا نشنیدى؟
ـ چرا.
ـ چرا پاسخ مرا ندادى؟
ـ چون از تو نمىترسم.
ـ سپاس خدا را كه بنده من از من نمىترسد (17)
از او پرسیدند چرا ناشناس با مردم سفر می كنى؟ گفت:
خوش ندارم به خاطر پیوند با رسول خدا چیزى بگیرم كه نتوانم مانند آنرا بدهم (18)
و روزى بر گروهى از جذامیان گذشت. بدو گفتند:
ـ بنشین و با ما نهار بخور. گفت:
ـ اگر روزه نبودم با شما مىنشستم. چون به خانه رفت سفارش طعامى براىآنان داد و چون آماده شد براى ایشان فرستاد و خود نزدشان رفت و با آنان طعام خورد (19)
چون میخواست به مستمندى صدقه دهد نخست او را مىبوسید، سپس آنچه همراه داشت بدو میداد (20)
نافع بن جبیر او را گفت:
تو سید مردمى و نزد این بنده ـ زید بن اسلم ـ می روى و با او مىنشینى؟
گفت: ـ علم هر جا باشد باید آنرا دنبال كرد (21)
در روایت مجلسى از مناقب است كه: ـ من نزد كسى مىنشینم كه همنشینى او براى دین من سود داشته باشد (22)
و چون او براى خدا و طلب خشنودى خدا با بندگان خدا چنین رفتار می كرد، خدا حشمت و بزرگى او را در دیده و دل مردم مىافزود.
او را گفتند تو از نیكوكارترین مردمى. ندیدیم با مادرت هم خوراك شوى. گفت می ترسم دست من به لقمهاى دراز شود كه او چشم بدان دارد و مرا عاق كند (23)
او براى خدا و تحصیل رضاى پروردگار، با آفریدگان خدا، این چنین با فروتنى رفتار می كرد، و خدا حرمت و حشمت او را در دیده بندگان خود مىافزود. دشمنان وى ـ اگر دشمنى داشته است ـ مىخواستند قدر او پنهان ماند و مردم او را نشناسند، اما برغم آنان شهرت وى بیشتر مىگشت، كه خورشید را به گل نمی توان اندود و مشك را هر چند در ظرفى بسته نگاهدارند، بوى خوش آن دماغها را معطر خواهد كرد.»
پىنوشتها:
1.بندگان رحمان كه در زمین آرام راه مىروند. و چون نادانان با آنان نابخردانه سخن گویند به نیكوئى بدانها پاسخ دهند. و آنانكه شب را بر پاى و در سجده به سر مىبرند. و آنانكه می گویند پروردگارا عذاب دوزخ را از ما بگردان! كه عذاب دوزخ پایان نیافتنى است، و بد آرامگاه و بد جاى اقامتى است. و آنانكه چون انفاق میكنند، نه اسراف میكنند و نه بر خود تنگ میگیرند و میانه را مىگزینند، و آنانكه بدروغ گواهى نمیدهند و چون ناپسندى ببینند بزرگوارانه از آن مىگذرند. (الفرقان: 63ـ 73) .
2.عدة الطالب ص 160
3.تاریخ طبرى ج 7 ص 432
4.به بخشند و در گذرند آیا دوست ندارید كه خدا شما را بیامرزد (نور: 22)
5.بحار ج 46 ص 103ـ 105
6.بحار ج 46 ص 92
7.حلیة الاولیاء ج 3 ص 138.مناقب ج 4 ص 166 و نگاه كنید به كشف الغمه ج 2 ص 103
8.محمد بن مسلم زهرى متوفى به سال 124 ه.ق
9.متوفاى سال 94 ه.ق
10.ابو حازم از تابعین است.
11.كشف الغمه ج 2 ص 86
12.انساب الاشراف ج 2 ص 146 نسب قریش ص 58 از یحیى بن سعید.علل الشرایع ج 2 ص 232
13.ارشاد ج 2 ص 142.حلیئة الاولیاء ج 3 ص 141
14.مناقب ج 4 ص 167
15.عقد الفرید ج 7 ص 121ـ مناقب ج 4 ص 162.عیون الاخبار ج 4 ص 8 و نگاه كنید به المعارف ص 215
16.ارشاد ج 2 ص 147.مناقب ج 4 ص 157.كشف الغمه ج 2 ص 87 اعلام انورى ص 261ـ 262
17.كشف الغمه ج 2 ص 108
18.اصول كافى ج 2 ص 123.الامام على بن الحسین ص 345
19.حلیة الاولیاء ج 3 ص .137
20.كشف الغمه ج 2 ص 78ـ 79
21.ج 46 ص 31
22.مناقب ج 4 ص 162
منبع: كتاب: زندگانى على بن الحسین (ع)، ص 107
نویسنده: سید جعفر شهیدى
" زینت عابدان"

امام سجاد(ع) :
سه چیز سبب نجات مؤمن است :
1- بازداشتن زبان ازغیبت مردم
2- مشغول کردن خودش به آنچه که برای اخرت و دنیایش سود دهد
3- گریستن طولانی بر گناهانش
علی بن الحسین (علیهما السلام) ، چهارمین امام شیعیان ،در پنجم شعبان سال 38 ه.ق متولد گشت.شهرت آن بزرگوار به دو لقب زین العابدین و سجاد به علت عبادت بسیار و سجده های مکررایشان است .
یکی از دلایل شهرت و محبوبیت آن حضرت نزد مردم، انتشار جملات زیبا و گرانبار در قالب دعا بود که همگان را به خود جذب می نمود. این دعاها در کتابی به نام صحیفه سجادیه که به آن زبور آل محمد نیز می گویند گرد آوری شده و مشتمل بر دقیقترین مسائل توحیدی، عبادی، اجتماعی و اخلاقی است.
سعید بن مسیب، از محدثین مشهور، درباره امام می گوید : " هیچکس را پارساتر و باتقواتر از علی بن حسین ندیدم."
امام در زمان خویش به " علی الخیر"، " علی الاغر" و " علی العابد " نیز شهرت داشت.
ابن ابی الحدید درباره امام سجاد می نویسد : " آن حضرت را که اهل سجده بود و آثار آن بر پیشانیش آشکار بود، " ذوالثفنات " می گفتند. "
آورده اند که آن حضرت وقتی وضو می گرفت، رنگ چهره اش دگرگون می شد، و چون علت را می پرسیدند می فرمود : " آیا می دانید که در برابر چه کسی می خواهم بایستم ؟ "
و نیز گفته شده است که در وقت نماز چهره مبارکش دگرگون می شد و رعشه بر اندامش می افتاد، و می فرمود: " این از آن روست که می خواهم در حضور آن پادشاه بزرگ بایستم."
امام در وقت نماز به هیچ چیز توجه نداشت . یکبار به هنگام نماز دست فرزند امام شکست، او از درد فریاد می زد ، شکسته بند آوردند و استخوان دست را جا انداخت و فرزند امام هم چنان از درد فریاد می کشید. پس از نماز، امام دست بچه را دید که به گردنش آویزان است و آن زمان بود که متوجه شد دست بچه شکسته است.
زمخشری می گوید :" زمانی علی بن الحسین علیها السلام به قصد وضو گرفتن دستش را در آب فروبرد ، در همان حال سرش را به سوی آسمان و ستارگان بلند کرد و در آنها به تفکر پرداخت ، زمانی دراز گذشت، صبح دمید و مؤذن اذان گفت و هنوز دست امام در آب بود."
امام در صدقه دادن و رسیدگی به محرومین نیز زبانزد بود و پس از شهادت ایشان معلوم گردید که هزینه زندگی صد خانواده از صدقات ایشان تامین می شده است.
امام وقتی که سواره از کوچه های مدینه عبور می کرد هیچگاه تقاضای گشودن راه را نداشت و معتقد بود که راه مشترک است و ایشان حق ندارد دیگران را کنار بزند و مسیر را بگشاید .
مطالب فوق که قطره ای از دریای فضایل و سجایای اخلاقی امام است به پارسایان :
به آنان که در دل شب به سوی ملکوت اعلی دست بر می دارند و لب به ناله یارب یارب می گشایند ، به آنان که همواره در جستجوی حقیقت اند، تقدیم می گردد.
زیباترین روح پرستنده امام سجاد
دكتر علی شریعتی

"زیباترین روح پرستنده"، ترجمه، "زین العابدین" است. نشان می دهد كه اصطلاحات، كلمات و حتی صفاتی كه ما برای بیان مفاهیم، معانی، عقاید و حتی شخصیت های بزرگ مذهبمان به كار می بریم، در تلقی امروز به گونه ای است و در تلقی نخستین اش به گونه ای دیگر. زیرا ما گاه صفات و اسامی و یا مناقبی را كه در كتب قدیم و اصلیمان وجود ندارد، بنا به سلیقه ی فعلی خودمان، برای پیشوایانمان به كار می بریم و این امر حاكی از آن است كه بینش امروز ما تا چه حد با بینش نخستین تشیع و اسلام اختلاف دارد.
صفات و اسامی و اصطلاحاتی هستند كه اصیل اند، و از صدر اسلام وجود دارند، و ما هم آنها را به كار می بریم، اما نوع تلقی ما و مفهومی كه از آنها احساس می كنیم، كاملاً با آنچه كه اول بوده، فرق دارد. این اصطلاح "زین العابدین" را به طور معمول كه به كار می بریم، هیچ احساسی از آن نداریم، هیچ فضیلتی و هیچ صفت مشخصی در این كلمه و در این لقب احساس نمی كنیم، در صورتی كه اگر در محتوای دقیق و لطیف این معنی تجدید نظر كنیم و با یك نگاه تازه بدان بنگریم، می بینیم كه چه صفت عالی و زیبایی است: "زیباترین روح پرستنده" ،"زیور و زینت پرستندگان".
نیز ما همیشه فضیلت ها، ارزش ها، و عظمت های رهبرانمان را، پیشوایان بزرگ اسلامی مان را، با ارزش های دینی و قومی فرهنگ بشری و نظام های طبقاتی می سنجیم، و خیال می كنیم كه اگر با همان ملاك ها و صفات و ارزش های عالی ای كه بزرگان قومی و تاریخی و قهرمانان خودمان را تجلیل و تعظیم و توصیف می كردیم و می كنیم ائمه راهم توصیف كنیم، آنها را خیلی تجلیل كرده ایم. در صورتی كه اساساً دستگاه ارزش های اسلامی، با سیستم ارزش های قومی و ملی و فرهنگی كاملاً متفاوت است. مثلاً ما خیال می كنیم، كه اگر بگوییم پیغمبر اسلام سایه نداشته است، صفت بزرگی را از پیغمبر عنوان كرده ایم، در صورتی كه ارزش های پیغمبر اسلام در زبان كسی كه كه بهتر از هر كس دیگر می تواند از او سخن بگوید [امام جعفر صادق(ع)] این است:
كان رسول الله یجلس جلوس العبد و یاكل اكل العبد و یعلم انه العبد
"رسول خدا نشست و برخاست می كرد، مثل نشست و برخاست یك بنده، غذا می خورد، مثل غذا خوردن یك بنده، و اصلاً می دانست كه یك بنده است".
این بزرگترین تجلیل از مقام بزرگترین موجودی است كه در عالم هست، با بینش و با ملاك های ارزشی خاصی كه در فرهنگ اسلامی است برای امام و رهبر.
صفات گوناگونی را می شود برای یك رهبر به كار برد: از قهرمانیش، از نبوغش، از شخصیتش، و از خصوصیاتش، چنانكه مداحان بزرگ، شاعران بزرگ و نویسندگان بزرگ برای بزرگان به كار می برند.
در تاریخ بشری همواره عادت و سابقه ی ذهنی داشتیم كه یك رهبر، یك پیشوا، جبار باشد، متكبر باشد، مستبد باشد. در عوض در این سیستم، در این فرهنگ، در این ایمان، امام، جبار نیست، بلكه سجاد است.
این صفت به عنوان بزرگترین و نمایان ترین كاراكتر رهبر ما عنوان می شود و صفت شاخص او است، صفتی كه او را از همه رهبران دیگر در تاریخ بشر، ممتاز می كند، صفتی كه با آن، برجستگی و برتری و فضیلت خودش را بر همه پیشوایان دیگر تاریخ انسان نشان می دهد: "زیباترین روح پرستنده" امام نه جبار، سجاد، اینها معانی ای است كه من از متن صفات و القاب و اسامی امام گرفتم.
"الكسیس كارل" فیزیولوژیست بزرگی است كه برنده جایزه نوبل و مظهر بینش علمی در علوم طبیعی(1) است، و یكی از بزرگترین شخصیت هایی است كه نماینده ی یك گرایش خاص در علوم معاصر است این مرد با این بینش، وقتی از نیایش سخن می گوید، كه مظهر یك احساس و اشراق است و عالی ترین تجلی روح و معنویت انسان، (كه در بینش جدید همیشه از علوم جدا بوده است) برای ما خیلی جالب است. به خصوص كه او نویسنده ی فیلسوف و روحانی نیست و در مقام یك فیزیولوژیست، انسان شناس و متخصص علوم گوناگون طبیعی درباره انسان و هم چنین برنده جایزه نوبل در پیوند رگ هاست. وی براساس مطالعات و تجربیات مستقیمی كه روی بیمارانش، از گروه ها و تیپ های مختلف داشته تا جایی می رسد كه این حكم را به عنوان یك حكم علمی (نه به عنوان تبلیغ دینی) صادر می كند كه: "نیایش همچون دم زدن و خوردن و آشامیدن، از نیازهای ژرفی است كه از عمق سرشت و فطرت طبیعی انسان سر می زند؛ خوردن، نمو كردن، تكثیر نسل و نیایش، چهار بُعد اساسی روح انسان هستند. " و به جایی می رسد كه می گوید: "هیچ ملتی در تاریخ و هیچ تمدنی درگذشته به زوال قطعی فرو نرفت، مگر آنكه پیش از آن سنت نیایش در میان آن قوم ضعیف شده بود."
نیایش، نه هم چون تخدیر آرامش بخش است، بلكه آرامشی كه می بخشد زائیده اشباع تشنگی و نیاز و اضطراب روح آدمی و پاسخ گفتن به كمبودهایی است كه در عمق فطرت آدمی است. این است كه نیایش برخلاف تخدیر كه به ضعف و مرگ منتهی می شود، نیروزا، نشاط انگیز و عامل شكفتگی احساس ها، عاطفه ها و استعدادهای مرموز درون روح آدمی است. (كارل) بعد می گوید: "هیچ دری را نیایش نمی زند، مگر اینكه به رویش گشوده می شود." و نیایش، بلندترین قله ی تعبیر را در شب ظلمانی عقل، در پرواز عشق، می یابد، آنگاه كه كُمِیت عقیل می لنگد."
اول كتاب نیایش (الكسیس كارل) با این جمله شروع می شود كه: " ارزش عقل در نظر ما غربی ها به مراتب بالاتر از آستانه ی عشق است" و در پایان، كتاب را با این جمله ختم می كند كه: " ای كاش انسان، امروز هم چنانكه زیبائی دانش را می فهمد، زیبائی خدا را نیز بشناسد و به سخن پاسكال هم چنان گوش بدهد، كه به سخن دكارت."
نیایش، در تاریخ شیعه می تواند به عنوان مكتب امام سجاد نامگذاری شود. اساساً در طول تاریخ و در همه ادیان، نیایش، دعا و و عبادت بر دو پایه قرار دارد. یعنی تجلی دو نیاز و دو احساس در روح آدمی است. یكی فقر، به معنای احتیاج، به معنای نیاز كه انسان تشنه و عطشناك كه احساس كمبود دارد، هم چنانكه برای رفع نیازهای دیگرش متوسل به این و آن می شود و یا در جستجوی مایحتاجش به تكاپو می افتد، نوعی از كمبودها را در درون روح خود، یا در سرنوشت زندگی اش را نیز احساس كند. جلوه ی بیرونی این نیاز، نیایش است، و ریشه ی نیاز و نیایش یكی است.
بنابراین نیایش و دعا، گاه به عنوان درخواست چیزی است كه نیایشگر بدان محتاج است و ندارد. و گاه عالی تر از این مرحله است و به عنوان تجلی عشق است. گرچه عشق را نیز می توان یكی از نیازهای روح گفت، اما به خاطر اینكه خودش یك نیاز كاملاً مستقل است، یك ماهیت مرموز و یك شعله اهورایی و الهی در درون روح آدمی است و بیش از هر چیز در زندگی آدم دست اندركار است و بیش از هر چیز در نظر آدم مجهول است، در نتیجه مستقل از نیاز و فقر شمرده می شود. این عالی ترین نوع دعا و نیایش است، نیایش و دعائی كه زائیده ی روح عاشق است: احساس عشق.
عشق چیست؟ صدها تعریف درباره ی عشق كرده اند، و می شود كرد، اما آنچه به نظر من بهترین و عمیق ترین تعریف از عشق است، این است كه "عشق زائیده تنهایی است و تنهایی نیز زائیده عشق است" تنهایی، به معنای این نیست، كه یك فرد بی كس باشد، كسی در پیرامونش نباشد. اگر كسی پیوندی، كششی، انتظاری، و نیاز پیوستگی و اتصالی در درونش نداشته باشد، نسبت به هر چیزی، نسبت به هر كسی، اگر منفرد و تك هم باشد، تنها نیست. برعكس كسی كه نیاز چنین اتصال و پیوست و خویشاوندی ئی در درونش حس می كند، و بعد احساس می كند از او جدا افتاده، بریده شده و تنها مانده است، در انبوه جمعیت نیز تنهاست. چنین روحی كه ممكن است در آتش یك عشق زمینی، و یا در آتش یك عشق ماورائی بسوزد و بگدازد، پرستش را و در عالی ترین شكلش نوعی از دعا و یا نیایش را به وجود می آورد، كه بقول كارل "نیایشی است كه زائیده ی عشق است."
بنابراین نیاز آدمی و هم چنین احساس عاشقانه و عارفانه آدمی، دو نوع دعا را بوجود آورده است، كه ما با هر دو نوعش آشنا هستیم. اما اسلام، این دو بُعد اساسی دعا را حفظ كرده، و بُعد سومی نیز بر آن افزوده كه ویژه ی دعای اسلامی است و آن عبارتست از: بعد آگاهی، فكری و یا بخش حكمت به اصطلاح خود اسلام كه بر دو بخش دیگر، كه ابراز احساس و عشق و هم چنین ارائه احتیاج و نیاز و فقر نیایشگر باشد، افزوده است. به این معنی كهیك متن كامل ازیك دعای مستند اسلامی، شامل سه بعد است كه سه نیاز را برآورده می كند: یك تجلی فقر - نیاز - و یكی تجلی احساس عارفانه و عاشقانه است - كه فقط راز و نیاز یك عاشق است - و سوم آموزش فكری، علمی و ایجاد خودآگاهی فلسفی و اعتقادی، برای نیایشگر در متن دعا است. اینجاست كه كاملاً جهت دعا فرق می كند، همیشه دعا جهتش از طرف انسان به طرف معبود و به طرف خدا است، اما در بُعد آگاهی، برعكس است: نیایشگر در حالی كه دعا می كند، مخاطب در حقیقت خود اوست، برای اینكه در این قسمت [توجه به بُعد] حكمت است در اینجا چیزی از خدا خواسته نمی شود. [در مقام خواستن] مخاطب خداست. من او را می خوانم، دعا می كنم - یعنی می خوانم - همچنین در اینجا احساسات عرفانی و پرستش و محبت و عشق خودم را به محبوب و معبودم عرضه نمی كنم، تا جهت احساس از جانب من به طرف خداوند باشد. در این بعد سوم كه اسمش را بعد آگاهی، یا بعد ایدئولوژی، یا بعد اعتقادی، یا آموزش فكری می گذارم، در حالی كه من خدا را در شكلی كه نامش دعاست می خوانم، خودم مخاطب هستم و دعا متن درس است. اینجاست كه دعا كننده در حقیقت، خود طرف سخن است. این بعد سومی است كه در دعای اسلامی اضافه می شود.
اما شیعه، به خاطر سرنوشت تاریخی و اجتماعی خاصش، كه مبارزه با دستگاه حاكم بوده، و هم چنین نداشتن هیچگونه وسیله جهاد، و نیز نداشتن حق بیان و قلم برای بیان دردهای اجتماعی، شعارهای طبقاتی، اجتماعی، اعتقادی، فكری، گروهی و ارائه خواست ها، ایده آل ها، اصول عقایدش و عرضه كردن اساسی ترین رنج ها و اساسی ترین آرزوهای گروه خودش،بر خودش و دیگران، فرم دعا را، كه در عالی ترین شكلش، دعای امام سجاد است به عنوان وسیله جهاد و نیز وسیله ی ارائه و بیان افكار اجتماعی، رنج ها، دردها، و هم چنین سرنوشت خاص شیعه، گذشته اش، مصیبت ها، فاجعه ها، اراده ها، آرزوها، تسلیم ها، جنایات، ظلم ها، مظلومیت ها، جلادی ها، و شهادت هایی مورد استفاده قرار داده است كه مجموعاً سرنوشت تاریخی شیعه را در تاریخ اسلام شكل می داده است و همه آنها در متن دعای شیعی تجلی دارد. در اینجاست كه دعا، هم یك نوع حرف زدن است با خدا - چنانكه همیشه بوده - و هم در شیعه " یك نوع حرف ها را زدن" است.بنابراین دعای شیعه به صورت كامل ترین مكتب، خودش در چهار بُعد مشخص می شود.

نیاز - عشق - آگاهی - مبارزه
مفهوم ثوابالان سه نوع دعا وجود دارد: یكی دعائی كه برای ثواب انجام می شود. از به كار بردن كلمه ی "ثواب" مقصود خاصی دارم، والا مسلم است كه هر كس كه مذهبی است، به ثواب هم معتقد است. ثواب را در معنی خاصی كه الآن در جامعه فعلی ما وجود دارد، به كار می برم. ثواب به این معنی كه: این دعا را بخوان تا این پاداش را در ازاء انجام این عمل به تو بدهم. این یك نوع عمل است، چنان كه به بچه گفته می شود: این پنج تا مشق را بنویس، یك دوچرخه برایت می خرم. بچه ناچار برای دوچرخه پنج تا مشق را می نویسد و اگر ببیند كه دوچرخه ای در كار نیست، هیچ معنی ندارد كه پنج تا مشق را بنویسد. پس علت غائی انجام این عمل، چیزی خارج از این عمل است و در این حالت انجام می شود كه من كاری را كه خودش به درد من نمی خورد و تأثیری روی من ندارد - بلكه حتی برای من ملال آور است و بد است و سخت است – به خاطر به دست آوردن چیزی به ازاء آن انجام می دهم. این ما به ازاء را كسی به من می دهد، كه این عمل به دردش می خورد، یا مورد رضا و درخواست اوست. این یك نوع عمل است كه انسان انجام می دهد. وقتی به من می گویند: این متن را بخوان، تا این را به تو بدهیم، مسلم برای من این است كه خواندن این متن برای من چیزی ندارد. تأثیری روی من ندارد. این آقا كه كارفرماست و صاحبكار است، سفارشی داده و دلش می خواهد كه این متن خوانده شود، و من این متن را بخوانم، بعد چون این كار به درد او می خورد، و به نفع اوست، یا خشنودی او را تأمین می كند، نه مرا، من آن كار را انجام می دهم كه به ازاء كسب رضایت او، مزدی بگیرم ، كه رضایت من در آن مزد است، نه در آن عمل.
روشن است كه اگر مزد نباشد، هیچ منطقی مرا به انجام این عمل وادار نمی كند. متأسفانه ما در تربیت مذهبی كودكانمان به همین شكل رفتار می كنیم، یعنی همانطور كه آنها را به درس و مشق اجبار می كنیم، بدون این كه به آنها بفهمانیم كه درس و مشق چیست، به او امر می كنیم كه این درس را بخواند، یا این مشق را بنویسد، و به ازاء آن به گردشش می بریم و به سینما و چلوكبابی، یا برایش كت و شلوار و دوچرخه و شیرینی می خریم و او از همان اول می داند، كه به كلاس رفتن و درس خواندن و مشق نوشتن برای اینجور چیزهاست و اگر آنها نباشد، این اعمال برای او هیچ ارزشی ندارد: برای آقا جانش خوب است.
وقتی از اول به مردم، به جوان، به كودك، بگوییم انجام این اعمال از نظر مذهبی موجب می شود كه این چیزها را به تو بدهند، از اول به او، و به بینش او، و به عمق شعور او فرو كرده ایم كه نفس این اعمال مذهبی ، روی تو كه عاملش هستی، ارزش مثبتی ندارد، بلكه اینها اوامری است كه از طرف خداوند صادر شده، و موجب رضایت اوست و بنابراین تو باید عمل كنی. به عنوان یك تحكم، به عنوان یك تعبد، به عنوان یك امر، تا به ازای این عمل و این ریاضت كه مرتكب می شوی و انجام می دهی، جبرانی به صورت پاداش به تو بدهند، كه اسمش ثواب است. وقتی می گویند: اگر زیارت وارث را پنج مرتبه بخوانی، فلان چیز را به تو می دهند ... مثلاً عسل به تو می دهند یا ... به این معنی است كه ما قائل بدان نیستیم كه نفس خواندن زیارت وارث، برای خواننده اش، دارای سود و ارزش است. بلكه این [زیارت] را وسیله ای معرفی كرده ایم، كه خواننده را در راه به دست آوردن مایه های لذتی یاری می كند كه اساساً به این زیارت مربوط نیست، و از جنس آن نیست و خارج از آن است یعنی مجموعه اعمال و احكامی است كه از اول در مفهوم فعلی و تلقی ئی كه الان از ثواب داریم، انجام می شود، و یا وادار به انجام می شود.
ولیاصطلاح "ثواب" یك اصطلاح اصیل اسلامی بی نهایت عمیق و درست است. ثوابی كه می گویم اصیل و اسلامی است، به معنای نتیجه ی منطقی و دنباله ی طبیعی عكس العمل عقلی و ضروری یك عمل عبادی یا مذهبی می باشد، ثواب به این معنی یك اصل بی نهایت منطقی، عقلی، علمی و درست است.
دو نوع عمل است: یك وقت به كسی می گوییم این خشت ها را از اینجا به آنجا ببر، وی خودش اصلاً خشت لازم ندارد، اصلاً یك جور دیگری زندگی می كند، و به خشت و ساختمان كار ندارد، دارد از جائی رد می شود و كاری دارد، به او می گویند: شما این خشت ها را از اینجا بردار و ببر آنجا، بابت هر خشتی یك تومان به تو می دهیم، او یك قران را برای كار دیگری لازم دارد، می آید و این خشت ها را می برد آنجا و بر می گردد و به هر حال ده تومان می گیرد، این ده تومانی كه گرفته، ثوابش است، پاداش اش است؛ چه اصولاً این عمل هیچ اثری رویش نگذاشته و اصلاً به دردش نمی خورده و در مسیر نیازش، و در مسیر هدفش نبوده است، برای هدف كس دیگری بوده: كس دیگری به این كار احتیاج داشته و او این عمل را انجام داده و ده تومان گرفته است. او به ده تومان احتیاج دارد.
یك وقت دیگر هم هست كه می گویند: این ورزش را بكن، بدنت نیرومند می شود. قوی می شوی، این ثواب است، این پاداش است، این ثواب اصیل است. یك وقتی هست كه من خودم احتیاج دارم خانه ای بسازم، آجرها را بر می دارم و می آورم ، بعد خانه ای كه ساخته می شود، در آن می نشینم. این ثواب عمل من است.
آنچه ما الآن به بچه هایمان می گوییم و یا دیگران را به انجام اعمال دینی دعوت می كنیم به عنوان تحمل اعمالی است كه خودشان حكمتی، نتیجه ای و هدفی ندارند، نیازی را از ما برطرف نمی كنند. چون امر است ما باید اطاعت كنیم، و چون اطاعت كردیم، چیزهایی می دهند كه ما به آنها احتیاج داریم، اما اگر ندادند دیگر این اعمال برای ما معنی ندارند، چون هدفشان را و غایتشان را از دست می دهند.
یك وقت نیز ثواب به معنای دیگری است. می گویند: این "زیارت وارث" تمام تاریخ بشر را با نگاهی بسیار مترقی و انسانی برای تو تصویر می كند و همه دنیا را همه گذشته بشریت را، حال را، آینده را، جهت زندگی تو را، جهت نیروی فردی تو را و جهت زندگی اجتماعی تو را مشخص می كند. همه حوادث، نهضت ها و شخصیت ها و درگیری ها و جنگ های دنیا را برای تو صف بندی، تفسیر و روشن می كند، و تو اگر این زیارت را خواندی، فهمیدی، تأمل كردی، تو كه پیش از خواندن آن، یك آدم كور بودی، جاهل بودی و نمی فهمیدی كه تاریخ چیست، بعد از خواندنش یك آدم آگاه و معتقد و روشن و وارد در چنین وسعت بزرگی از جهان بینی تاریخی می شوی. این ثواب تو است.
بنابراین، اگر نخوانی، از ثوابش محرومی؛ یعنی یك آدم گنگ، یك آدم مبهوت، یك آدم جزئی بین و نسبت به فلسفه ی تاریخ جاهل هستی. در نظر كنونی تو معنی امام حسین و قیام او به عنوان قیامی است كه از صبح عاشورا تا بعد از ظهرش طول كشیده است. زیارت وارث را كه بخوانی [این معنی] از اول انسانیت تا آخر تاریخ گسترش پیدا می كند. این ثوابش است.
این گونه ای از ثواب است و یك نوع دیگر هم این است كه [می گوییم] این را بخوان، این جور چیزهایی را به تو می دهند. بنابراین لازم نیست كه من آنرا بخوانم و بفهمم، لازم نیست درباره اش فكر كنم، لازم نیست كه دغدغه این را داشته باشم، كه آیا معنی آنرا درست فهمیدم یا درست نفهمیدم. پنج مرتبه آنرا می خوانم فقط روی قرائتش، تلفظ حروفش، زیر و زبرش، دقت كنم، كه بگویند: پنج مرتبه را خواندی. خوب. پنج مرتبه خواندیم، وضو هم گرفتیم، رو به قبله هم خواندیم، هیچ غلط هم نداشت، در یك زیر و زبرش هم اشكالی ایجاد نشد. خواندیم، دیگر كاری نداریم.
یك نوع ثواب را به این معنی می گوییم، یك نوع دعا برای ثواب، به این معنی، یك نوع دعا هست به عنوان جبران مسئولیت هائی كه ما در عهده داریم، یا داشتیم، و انجام ندادیم، و یا آنچه را باید با اندیشیدن، با تصمیم گرفتن، درست عمل كردن، فداكاری، وحدت، همدستی، تحمل، شهامت، صبر و اینجور چیزها به دست آوریم، چون چیزی نداریم كه به دست آوریم، به جای آن به دعا متوسل می شویم. این یك جور دعاست، یعنی توسل به دعا به عنوان اینكه آن را جانشین مسئولیت، كار و وظیفه بكنم و مسلماً آسان تر است. شكی نیست كه وقتی آدم بتواند با خواندن متنی در ردیف "شهدای بدر" قرار بگیرد [اگر] اینكار را نكند و بعد برود جانش را به خطر بیندازد، كه در ردیف یكی از شهدای معمولی قرار بگیرد، (آنهم معلوم نیست كه قرار بگیرد، یا بگیرد، قبول بكنند یا نكنند؟) لابد از لحاظ منطقی وضعش، لااقل، خیلی خراب است. اما این تضمین شده است كه [اگر] این را بخوانی، جزو شهدای بدر می شوی، بنابراین این راهش است. برای پول درآوردن نیز به جای كار كردن و تكنولوژی داشتن و آموزش فنی و نیروی انسانی و سرمایه گذاری و سختی و زحمت و استخراج معادن و مبارزه با تراست ها و كارتل ها و استعمار اقتصادی جهان و امثال اینها، خوب آدم دعا می خواند پول در می آورد . برای بیماری همین جور [به جای] این همه كوشش ها، این همه زحمت ها، برای اینكه سرطان كشف بشود برای اینكه فلان بیماری علاج شود، خوب نوشته است دیگر...
راههای به این آسانی، چرا آدمی به كارهای مشكل بپردازد. این نیز نوع دوم دعا است برای در رفتن از زیر بار مسئولیت هایی كه مذهب و انسانیت و عقل و اخلاق اجتماعی و زندگی فردی برعهده انسان می گذارد، جانشین همه، دعا است.
نوع سوم و چهارم دعاهایی هستند كه به آنها - صددرصد- معتقدیم و نوع مترقی و علمی و حقیقی دعایند.این دو جور دعا، دو جلوه از دعا در تشیع علوی، در اسلام است.
دعا، گاه به عنوان خواستن چیزی از خداوند است، چیزی كه جانشین تفكر، علم و مسئولیت و اراده و رنج، كار و زحمت نمی شود، بلكه خودش در ردیف این مسئولیت ها و عوامل است برای كسب آن چیزی كه انسان بدان احتیاج دارد. می خواهی و می گیری. این چیزی است، كه هم اسلام بدان معتقد است و هم علم. "كارل" به عنوان یك عالم سخن می گوید، و مسلماً از ما عالم تر است.
بنابراین از خداوند چیزی می خواهد [باید] شرایط گوناگون این خواهش، اعمال، مسئولیت ها، نوع خواستن و همه شرایط، همه دعوت ها و همه وظایفی را كه برای به دست آوردن آن لازم بوده است انجام دهد. همه اینها باید فراهم باشند تا دعا، به عنوان عامل كسب یك نیاز بتواند عمل كند، آنچنانكه در زندگی پیشوایان خود ما وجود دارد. خود پیغمبر و خود علی و خود حسین دعا می كردند، معلوم هم هست كه اینها چكاره هستند. [كارشان] در رفتن و در گوشه ای نشستن و آنجا دعا كردن، نبوده است. همانطوری كه گفتم: نمی گفتند:
"خدایا ما آدم های اینجوری را بر همه دنیا مسلط كن". آدم های بی عرضه ای كه كوچكترین تكانی نمی خورند، كه نكند ضرری بخورند.در برابر بزرگترین فاجعه هایی كه امروز مسلمان ها می بینند، و حتی وجدان های انسانی ای كه مسلمان نیستند و خدا را قبول ندارند در برابر آن فاجعه ها فریاد می زنند و دادشان بلند شده است، مسلمانی را می بینم كه سكوت می كند، صدایش را در نمی آورد، خبرش را نمی شود، و ككش هم نمی گزد. [اما] اگر یكی از رفقایش چند روز دور و برش نیاید دلواپس می شود و اگر كوچكترین ضربه ای و ضرری به دم و دستگاه خودش بخورد، فریادش به عرش می رود، و احساس مسئولیت می كند، و آنجا دیگر كوچكترین تأخیری نمی كند. وقتی كه می بیند، اسلام الآن مثل یك پرنده ی اسیر پرشكسته ای در دست بازهای جنایتكار خونخوار دنیاست و به هر شكلی كه خواسته باشند با آن بازی می كنند. [اما] برای او فاجعه هایی كه هر روز صورت می گیرد، حتی به عنوان یك خبر روزنامه، كنجكاوی برانگیز نیست، دعا چه اثری دارد، كه بگوید: "خدایا به كرم خودت ما را ..." ما را چی؟ ... دعا قانون دارد، سنت دارد. درس احد چیست؟ پیغمبر اسلام خودش رهبر است، پرچمدارش علی است؛ و سربازانش مهاجرین و انصارند، پنجاه نفر تیرانداز را در یك گوشه گماشته و گفته: "شما باید این كار را بكنید". این پنجاه نفر فقط دیسیپلین نظامی را انجام نداده اند، پیغمبر به آن شدت شكست می خورد. در صورتی كه در همان احد، پیغمبر بعد از اینكه همه مقدمات را انجام داد، به كناری رفت و برای موفقیت مسلمین دعا كرد.این پنجاه نفر، یك دیسیپلین را انجام ندادند، فقط یك دیسپلین نظامی را.
دعای علوی همین است تمامی مقدمات را به انجام می رسانند. حتی در جنگ خندق، پیغمبر از یك ماه پیش، از دو ماه پیش، دستور می دهد كه علف های بیابان های اطراف مدینه را جمع كنند، خارها را جمع كنند، مزرعه ها را پیش از وقت درو كنند، میوه ها را كال بچینند، حتی برگ های خرما را ، نخل ها را بكنند، بعد خندق بكنند. خودش هم برای خندق خاك و سنگ می كشید و تمام مقدمات را به انجام می رساند، حتی از "بنی قریظه" یهودی، بیل و كلنگ و وسایل فنی قرض كرد، خرید، قبلاً بودجه این كار تهیه شد. پایگاه ها درست بود، صف درست و مشخص بود. تمام قدرتی كه در فكر مسلمین و در امكانات اجتماعی و اقتصادی مسلمین و امكانات انسانی آنها بود، انجام شد، بسیج گردید، بعد دعا شد. همانجا هم اگر باز یكی از طرفداران و پیروانش - كه پشت سر خود پیغمبر به جبهه آمدند - یكی از وظایفشان را درست انجام نمی دادند، و لیاقت مجاهد بودن در این صف را نمی داشتند، دعای خود پیغمبر اسلام اثر نمی داشت.
چرا علی شكست می خورد؟ چرا پیغمبر شكست می خورد؟
"دعا" به عنوان مكمل، و به عنوان یكی از عوامل همه این تجهیزات و همه این اسباب و همه این وسایل، نقش دارد. چیزی می خواهی و می گیری، به تو می دهند. نفس دعا به عنوان عامل اثر گذارنده در نفس و ذات و ماهیت و رفتار و خلق و خوی نیایشگر مطرح است. این نوع دیگری از دعا است. یعنی دعا به عنوان وسیله ای كه از خدا چیزی بگیریم. یك مسئله است، كه اسلامی هم هست، علمی هم هست. اما مسئله، دیگری كه متأسفانه در باره اش كم صحبت شده و یا صحبت نمی شود این است كه: اساساً دعا غیر از اینكه وسیله كسب موارد احتیاج برای دعا كننده می شود، نفس آن یعنی نفس نیایش و پرستش، عامل تربیتی و تربیت كننده ی روح و ذات نیایشگر است و در اینجاست كه اساسی ترین مسائل مطرح است.
متأسفانه در تاریخ، بشر یا رو به رشد عقلی می رود، و بسیاری از استعدادهای موجود در فطرت و احساس و عرفان و اشراق آدمی به عنوان اسرار و سرمایه های معنوی روح آدمی، فلج می شود. به قول "كارل" به آنتروپی دچار می شود، و كم كم نیز در اثر عدم استعمال ضعیف می شود، و از بین می رود. چون اعضای روانی و معنوی انسان هم مثل اعضاء بدنی در اثر استعمال و عدم استعمال رشد پیدا می كنند، و یا از بین می روند.
در مقابل انسان هایی هستند كه به رشد معنوی و احساسی و عرفانی و اشراقی و درون گرائی می پردازند، و در عشق و عرفان و پرستش، به مقام های بزرگ و و كرامات بسیار با ارزش می رسند، اما رشد عقلی شان ضعیف می ماند، این است كه متأسفانه ما به عنوان انسان، در طول تاریخ گاه دچار تمدن های عقلی می شویم: مثل یونان، مثل رم، مثل تمدن امروز دنیا؛ و در مسیر به دست آوردن قدرت و علم و منطق و رشد و آگاهی، احساس انسان بودن و همه سرمایه های معنوی انسانی را از دست می دهیم. فلج چنانكه امروز می بینیم.
می خواستم یكی از مسایل اساسی را تحت عنوان " انسان امروز"، "جامعه امروز" مطرح كنم. این عنوان یعنی چه؟ می توان از وضع كنونی چنین سخن گفت: "جامعه متمدن" ، "انسان وحشی ". مسأله پیچیده ای كه الآن در دنیا هست.
مسلماً وضع بشریت كنونی در تمدن و علم و رشد عقلی و منطقی و آگاهی اجتماعی و در اینكه می تواند زندگی كند و بهتر از همیشه می داند كه چگونه باید زندگی كند، و نیز در تسلطش بر طبیعت بی سابقه، بی نظیر و شگفت انگیز است، رشد قدرت علمی انسان و تكنولوژی وی و روابط اجتماعی و مصرف و پیشرفت ابعاد گوناگون زندگی فردی و اجتماعی انسان امروز به چه جایی رسیده است كه رشدی را كه در بعضی از رشته های تمدن بین سال های 60 تا 70 كرده، در طول تاریخش از آغاز تا این سالها نكرده است. اما الان شما فاجعه ها، پلیدی ها و بیشرمی هایی را در تمدن امروز، از رهبران بزرگ ، از شخصیت های بزرگ، از ایدئولوگ ها و از بنیانگذاران انقلاب و نهضت هایش می بینید، كه چنگیز از یاد آوردنشان شرم دارد.
در جائی كه تجلی آزاد وجدان ها و مغزهای تمدن بزرگترین قدرت های امروز جهان است، و نامش سازمان ملل متحد است، یعنی همه بشریت امروز به صورت آزاد در آنجا متجلی و معرفی می شود، طرحی می آید مبنی بر اینكه بمباران كردن زن و بچه بی تقصیری كه در زیر چادرها، توی بیابان به عنوان آواره و بی پناه و بی وطن، زندگی می كنند منع شود، طرح رد می شود؛ كسی كه خودش می خواهد این كار را بكند، طرح را رد نمی كند، غرب طرح را رد می كند. یك كس دیگر، یك جائی را بمباران می كند. تقاضا می رسد كه این زن ها و بچه ها، پیرزن و پیرمرد و بچه های كوچك را كه یك وقتی وطنی داشته اند و حالا بیرونشان كرده اند و گناهی ندارند بگویید بمباران نكنند، می گویند: نخیر نمی شود. یعنی بمباران كنند، بزنند. كی چنگیز چنین بود؟
این وجدان قرن بیستم است. سازمان ملل متحد است، جایی است كه اعلامیه حقوق بشر در آنجا به تصویب رسیده است، قرنی است كه حتی برای حقوق حیوانات و حمایت از حیوانات، مؤسسات بزرگ دفاع و حمایت از حقوق حیوانات وجود دارد. این قرن، قرنی است كه لطافت روحی پیدا كرده است. گاهی برای اینكه حقوق اجتماعی یك انسان، یك فرد، جریحه دار شده، تمام دنیا به لرزه در می آید. گاه نیز ملتی را كه امروز هست، در طی دو سه هزار سال گذشته نیز بوده است، فردا می گویند نیست. هم شرق و هم غرب اسلحه می دهند تا وی را درو كنند. این كار مال همین قرن بیستم است. سازمان ملل هم سازنده ی آن است در عقل و بینش عقلی رشد یافته است . به طوری كه تصمیم می گیرد كه به كره ماه برود و می رود، پروژه می دهد كه تا دو سال دیگر به مریخ برود سرساعت می رود، نپتون و زهره را دور می زند، و برمی گردد. این قدرت است. قدرت تعقل.
همین انسان وقتی بر اشراق و عشق و فضیلت تكیه می كند، به كراماتی می رسد كه معجزه آسا و شگفت انگیز است، به عمق لطافتی از روح می رسد كه هیجان آور است. كسی می شود مثل حلاج، مثل بودا، كه عظمت روحی شان اصلاً برای ما قابل تصور نیست. اما مثل هند می شود كه دو تا كلنل انگلیسی بر پانصد میلیون هندی حكومت می كنند. گرسنه است اما گاو را می پرستد و برای اینكه جنایت نكند و خون نریزد آن را نمی كشد. می بینیم مردم سرزمینی كه پنج هزار سال پیش بهترین دائرة المعارف را داشته اند، امروز از بی سوادی رنج می برند، از فقر، گرسنگی و بیماری رنج می برند؛ گرسنگی وجوع و قحطی قتل عامشان می كند، چون از لحاظ شعوری، و عقلی و از لحاظ تسلط بر طبیعت عاجزند.
بدینسان بشر همیشه بین رشد عقلی و احساسی در نوسان بوده است. به معنویت رو می كند، ضعیف می شود و حتی زلزله و میكرب و باد سرد و باد گرم نابودش می كند و قحطی و سیل، موجودیتش را به خطر می اندازند. به رشد عقلی می پردازد، آدم قدرتمندی می شود كه منظومه ی شمسی را به خطر می اندازند. اما حتی به اندازه ی یك گرگ هم احساس حیوانی هم ندارد.
در زمینه های معمولی نیز همین جور است، ما خودمان هم در زمینه های معمولی، مطالعات و بحث ها و كارهای فكری و كارهای اجتماعی مان، همین طور هستیم: در اینجا – حسینیه ارشاد - كه بیشتر با نسل جوان تحصیل كرده سر و كار دارد، نسلی كه در مغزش مسائل گوناگون ضد مذهبی مطرح است، شك مطرح است و عقاید مذهبی به صورت تقلیدی و موروثی و تعبدی برایش مسأله شده است، و نمی تواند آنها را بپذیرد و حتی آن هم كه مذهبی است، می خواهد در همه اعتقادش به صورت منطقی و حلاجی شده و مستدل و علمی، دو مرتبه تجدید نظر كند یا كسانی اند كه اصلاً متزلزلند و كسانی دیگر كه صددرصد منكرند، مدعی اند و آمده اند كه پس از طرح مسأله جواب بشنوند در اینجا، به هر حال، وقتی مسایل مذهبی را مطرح می كنیم خود به خود مسیر گفتگو به سوی بحث های عقلی می رود و طبیعتاً در چنین محیطی، از چنین مستمعی نمی شود درخواست كرد كه درباره ی مسایل احساسی و اشراقی و عرفانی، با زبان همین مسایل به حرف ماگوش كند، ناچار عمیق ترین مسایل احساسی و اشراقی هم باید به صورت مسایل عقلی و استدلالی و علمی، حلاجی شود تا بتواند آنها را بپذیرد؛ وقتی كه بیشتر توجه معطوف به این مسایل می شود، از یك بعد دیگر مذهب، یعنی مسایل كاملاً عاطفی و احساسی وعمیق و زیبا و اشراقی، باز می مانیم، از آنها به كلی بیگانه و دور می شویم. لاغر می شویم و احساس می كنیم كه پرنده ای هستیم كه یك بالمان رشد كرده، و بال دیگرمان جوجه وار، لاغر و ضعیف مانده است، چنانكه در بعضی از محافل احساسی و اشراقی و عرفانی می بینیم كه به مسایل عاطفی و نیایش و عبادت، زیاد می پردازند، و از لحاظ احساسی و عبادی و اخلاقی بسیار اشباع می شوند، اما در آنجا مسایل علمی و عقلی به قدری ضعیف است كه اگر شاگردی یك "چرا" بگوید همه وحشتشان می گیرد، كه گفته است: "چرا؟" مثل اینكه فاجعه ای ایجاد شده است هیچكس قدرت تحمل یك عقیده مخالف را ندارد، یك تعبیر مخالف را نمی تواند بفهمد، مسئله دیگری نمی تواند به گوشش برسد، اصلاً نمی فهمد كه دنیا چقدر است و از كجا تا به كجاست. و اسلام نیز از كجا تا به كجای دنیا امروز است: از محله خودش بالاتر را نمی فهمد.
می بینیم آدمی، به هر طرف كه توجه می كند، از طرف دیگر غافل می ماند و من همیشه احساس می كنم كه ضعیف بودن بشر مال همین است. اینجاست كه همیشه آدم، مثل بچه كوچكی كه تازه راه افتاده باید مواظب خودش باشد، كه توی حوض نیفتد، توی چاه نیفتد و گاه توی مستراح نیفتد. همیشه آدم باید مواظب باشد و خیال نكند حالا كه دیگر دوره جوانی گذشته و دوره ی هوس ها گذشته است پس ما بیمه هستیم. نخیر، آدم هایی بودند، كه تا چهل سال روزه گرفتند، بعد با مدفوع سگ روزه شان را شكستند. این ضرب المثلی است كه همه گرفتارش هستیم. همین جاست كه باید خودمان را در حمایت قدرتی بالاتر از اراده خودمان قرار دهیم. یكی از كارهای نیایش همین است.

انسان، گرفتار چهار زندان است. زندان اول طبیعتی است، كه ما را بر اساس قوانین خودش می سازد. انسان یعنی آن اراده و آن "من"، كه می تواند انتخاب كند، كه می تواند خلق كند، كه می تواند بیندیشد و بسازد. این طبیعت ما را مثل حیوان، و مثل نبات بر اثر قوانین خودش می سازد. دوم تاریخ است، تاریخ دنباله جریانات گذشته، بر روی من و ماهیت من اثر می گذارد. سوم، جامعه است. نظام اجتماعی ایران، روابط طبقاتیش، اقتصادش و تحولاتش و امثال اینها روی من اثر می گذارد. چهارم، زندان خویشتن است، كه آن "من" انسانی آزاد را در خود زندانی می كند.
با علوم طبیعی می شود از زندان اول، كه طبیعت است آزاد شد. وقتی با هواپیما پرواز می كنید، از زندان جاذبه آزاد شده اید، در صورتی كه همیشه دو متر بیشتر نمی توانستید بپرید. وقتی در كویر، یك آبادی ایجاد می كنید، بر زندان طبیعت: "اقلیم" پیروز شده اید، وقتی بیماری ای را كه همیشه قتل عام می كرد نابود می كنید، بر طبیعت مسلط شده اید، می بینیم كه تك تك از زندان طبیعت آزاد می شویم. الآن انسان به نسبت گذشته از بند طبیعت، خیلی آزادتر است.
با فلسفه تاریخ، جبر تاریخ، علم كشف قوانین تاریخی، و هم چنین جامعه شناسی علمی می شود از زندان جبر اجتماعی و جبر تاریخی از زندان های دوم و سوم كه جامعه و تاریخ باشند تا حدی زیادی آزاد شد.
بنابراین می توان با علوم طبیعی از زندان طبیعت و با فلسفه تاریخ از زندان تاریخ، و با جامعه شناسی علمی و اقتصادی و سیاسی از نظام و جبر اجتماعی (زندان جامعه) آزاد شد: با علم.
اما بزرگترین زندان - كه همان "نفس" در فرهنگ و در اخلاق ماست - "زندان خویشتن" است. می بینیم انسانی كه از آن سه زندان آزاد شده، امروز بیشتر زندانی خودش گشته است، در اینجا با علم نمی شود از خویشتن آزاد شد، چون علم وسیله ای بود كه ما را از زندان های دیگر آزاد می كرد. حالا این "خود" عالم كه می خواهد علم را وسیله كند، "خود"ش زندانی است.
با عشق، تنها با عشق، می توان از چهارمین زندان آزاد شد؛ با "ایثار را فهمیدن"، با به اخلاص رسیدن - اگر بتوان - قدرتی كه در درون هر انسانی هست و آن همان شعله ی خدایی است، همان شعله ی خدایی كه در درون هر انسانی است، همان روح خدا كه در آدمی دمیده شده، اما خاموش شده، فسرده شده، فراموش شده است و برای همین هم هست، كه رسالت پیغمبران "ذكر" است. "اِنَّما اَنتَ مُذَكِّر" چیست؟ و "اِنّا نَحنُ نَزَّلنا الذِكرَ"؟ این قرآن را، این وحی را، این رسالت را، ذكر می گوییم. ذكر چیست؟ پیغمبر چیزی نمی آورد كه به انسان بیفزاید، وحی چیزی به آدم اضافه نمی كند، آدم همه سرمایه های خودش را دارد؛ هر چیزی را كه خداوند باید به او می داده، داده است، در درونش و سرشتش گذاشته، خود خداوند در سرشت آدم نشسته است، پیامبر آمده كه فقط به یاد بیاورد. توی زندگی روزمره این درگیری ها، دشمنی ها، كینه ها، خواست ها، این لذت های پوچ و پست و پایین - دنیا- بی معنی، دائماً و روزمره ترا به قدری مشغول كرده است كه فراموش می كنی، بعد وقتی نگاه می كنی، می بینی كه یك هفته است راجع به چیزی مشغولی، و رنجش را می بری و حسرتش را داری و لذتش را می بری، كه اصلاً به اندازه یك [عطسه] گوسفند و به اندازه آب بینی یك بز (به قول علی"ع") ارزش ندارد ولی متوجه اش نیستی. یادت می رود.
اما وقتی آن ضربه رسالت، وحی، به درون اندیشه ات بخورد، و ترا به یادت بیاورد: كه با كی قوم و خویشی؟ كدام روح در توست؟ كدام امانت بر پشت تو است، و شاگرد چه آموزش و كدام آموزگار هستی؟ یك مرتبه متوجه می شوی كه چه گوهر بزرگ و نابی داری، اما در لجن می لولی، و مثل زاغ لجن خوار شده ای و به چه شعفی! آن وقت است كه بیرون می آیی، با یك ضربه انقلابی، زندان چهارم را می شكنی: "زندان خویش" را. این زندان با استدلال عقلی، با منطق، با علوم، با خون شناسی و عصب شناسی، روان شناسی، پزشكی، فلسفه تاریخ، جامعه شناسی، فقه و امثال اینها شكسته نمی شود، ولی با عشق شكسته می شود. عشقی كه بتواند ایثار را معنی كند، عشقی كه بتواند آدمی را تا قله ی بلند اخلاص برساند، عشقی كه بتواند به انسان بفهماند كه خودت را نفی كن، تا به اثبات برسی. اینها كلماتی است كه جز عشق نمی فهمد. اینها كلماتی است كه جز عشق نمی گوید و اینها معانی ای است، كه جز كسی كه عشق را می فهمد، نمی فهمد. به قول "كارل": "دوست داشتن را هر كس بفهمد، خدا را به آسانی استشمام بوی گل می فهمد، اما كسی كه فقط فهمیدن عقلی را می فهمد، خدا برایش مجهولی است دست نایافتنی."
حالا به تعریف نیایش رسیده ایم: "نیایش عبارت است از تجلی دغدغه و اضطراب انسانی، زندانی مانده در خویش، كه به زندانی بودن خویش آگاهی یافته است و آرزوی نجات، و عشق به رستگاری، او را بی تاب كرده است. نیایش، تجلی روح تنها، و تنهایی است". تنها و تنهایی به آن معنی كه كسی دور افتاده باشد. بنابراین تنهایی به معنی "بی كسی" نیست، بلكه به معنای جدایی است، به معنای بی كسی نیست، به معنای بی "او"یی است. انسانی كه خودش را تنها و غریب ، در زندان طبیعت و در زندان تنگ تر "خویش" كه جدارهایش جداره های وجود "من" است زندانی احساس می كند، جز با ضربه ی انقلابی عشق، و جز با حیله ی عشق، و جز با التهاب پرستیدن، و جز با خواستنی عاشقانه - "دعا" - راه نجات از آن را ندارد. چون كسی كه عشق را نفهمد اگر هم به میزانی قدرت علمی اش قوی بشود، كه زندانبان طبیعت گردد و حتی طبیعت را اسیر خودش بداند باز به اندازه یك حیوان اسیر خودش خواهد بود.
متأسفانه ما در دوره ی بدی هستیم، كه وقتی سخن از دعا و دعا كردن می رود، آنچه در ذهنمان تداعی می شود، مانع فهمیدن معنی درست دعا می گردد. معمولاً ما آدم هایی را دیده ایم، كه یا دعا می كنند و عمل نمی كنند، یا اینكه عمل می كنند، و دعا نمی كنند. ما عمل نمی كنیم و دعا می كنیم، كه خدا ما را موفق بدارد، خدا سعادت دنیا و آخرت را به ما عطا كند، نعمت دنیا را بدهد، نعمت عافیت را بدهد و اینها ... .
ما از این همه هم، هیچ چیزش را نداریم، بعد می گوییم پس این چه دعائی است؟ آنها را هم می بینیم، كه همه ی اینها را دارند، یا خیلی از این چیزها را در دنیا دارند، ولی دعا نمی كنند، اینست كه در ذهن روشنفكر تزلزلی نسبت به ارزش دعا ایجاد شده است.
ولی ما زیباترین چهره ها را ندیده ایم كه در اوج شعور، اوج آگاهی، در اوج مسئولیت، انجام مسئولیت، فداكاری و قبول مرگ، تا قله ی شهادت رفتند، و در همان حال كه الهام بخش شهامت، دلیری، صبر، شمشیر زدن و شمشیر خوردن و در اوج نبوغ و شعور بودند، آری در همان حال عاجزانه، خاشعانه نیز به خاك افتادند، و در برابر معبود نیایش كردند. ما این گونه چهره ها را ندیده ایم، تا بفهمیم كه خضوع و خشوع دعا و پرستش، در چهره ی سری كه به دنیا و عقبیٰ فرو نمی آید، چقدر زیباست. ما همیشه آدم های عاجز را در دنیا دیده ایم كه دعا می كنند، و در قیافه ی آدم عاجز هیچ چیز زیبا نیست، برای اینكه آدمی اگر خائن باشد، انسان است؛ اما خیانتكار، وی اگر متملق و عاجز باشد، اصلاً انسان نیست. آن وقت در چهره ی او دعا چگونه می تواند زیبا باشد؟
دعا در چهره ی مردانی مثل "علی" زیباست، كه از شمشیرش مرگ می بارد؛ و از زبانش، ناله عاجزانه؛ و از چشمش، اشك. این زیباست.
این است كه می بینیم هم آن انسان متمدن و متفكر غربی، مانند دكارت از اوكوچكتر و پایین تر است، و هم آن حكیم عارف شرقی هندی. و او مثل یك عقاب بلند پرواز با هر دو بال، در ماوراء وجود، ماوراء تاریخ، و ماوراء همه ی ما، در پرواز است و با چه قدرتی.
كیست كه احساس نكند، كه به همان اندازه كه خواستن، كرنش، ذلت و عجز انسانی در برابر انسان دیگر زشت است و نفرت آور، اظهار خضوع و خشوع و فروتنی و عاجزانه التماس كردن و ستایش و سپاس انسان مغروری كه مظهر قدرت و دلاوری و خشونت در برابر قدرت های دیگر است، چقدر زیباست. زیرا این انسان در برابر معشوق و در برابر معبودِ خود به خشوع و خضوع افتاده و ستایش و سپاس می گزارد و این نهایت است. آنچه كه زشت است، تملق از قدرت است، اما در برابر عشق و دوست داشتن، هر اندازه كه انسان خاكسار است، خدائی است.
در مسیر زندگی، به میزانی كه رشد عقلی، رشد فكری و رشد تكنولوژیك و رشد اقتصادی و رشد نظام اجتماعی و تسلط بر همه قوانین طبیعت آدمی، به خصوص انسان امروز را در دنیا و در طبیعت قوی می كند، متمدنش می كند، دكارتی و ارسطوئی اش می كند، به همان میزان نیز آدمی، لطافت روح و زیبایی معنی را از دست می دهد؛ دیگر نمی فهمد و در زیر كام احساسش بسیاری از شهدها و شیرینی هایی را كه، از نعمت های مرموز و مجهول زندگی خدائی این موجود انسانی هستند، از دست می دهد. نمی تواند بفهمد. و در نتیجه آدمی مقتدر، دارای یك روح خشن، و آدمی حسابگر پرورده می شود. اگر انسانی كه در قدرت پیش می رود، عشق را و تجلی عشق را نفهمد، و خضوع و خشوع و نفی خویش را در برابر عشق، در برابر زیبائی مطلق، در برابر خداوند، احساس نكند، به میزانی كه رشد عقلی پیدا می كند و تسلط بر طبیعت، یك موجود خشن و خشك فلزی و مصنوعی بار می آید، گاه به صورت گرگی در می آید كه بیش از فلاسفه عاقل است. و خطر برای انسان امروز این است.
نیایش و پرستش نه تنها در طول تاریخ بارقه ی عشق را در فرهنگ انسانی و در عمق فطرت انسانی تجلی می داده و زنده نگه می داشته و مشتعل و فروزان، بلكه به عنوان یكی از بزرگترین عوامل تربیتی، موجب تلطیف دائمی روح انسان می شده است.
تاریخ زندگی بشر براساس "تنازع برای بقا" است، یعنی همان "قانون جنگل" و "قانون حیوان". تاریخ ما را این تنازع می سازد. دائماً تضاد طبقاتی، تضاد ملی، تضاد نژادی و كشمكش اقتصادی و هر چه بیشتر فرا اندوختن، كسب كردن، غارت كردن، لخت كردن، آزار دادن دیگری است. این قانون حاكم بر جامعه های بشری است و اندیشیدن، عقل را به كار بردن، تكنیك داشتن، اختراع و اكتشاف، و علم اندوختن و فرهنگ و تمدن را ساختن نیز در همین راه است.
اما اگر انسان فقط و فقط در این مسیر و با همین عوامل پیش می رفت، از امروز هم وحشی تر می بود، به طوری كه حتی احساس وقاحت جنایت را نمی كرد. اگر می بینیم، امروز هنوز برخلاف قدرت های حاكم بر جهان كه صریحاً و بطور قانونی و رسمی، بدتر از چنگیز، جنایت می كنند، باز هم وجدان توده های مردم عادی در سراسر دنیا، لطیف ترین مسایل احساسی و انسانی و زیبایی های اخلاقی و معنویت را می فهمند و پاسدارش هستند. به سادگی جان می دهند، ایثار می كنند، از منافع خودشان می گذرند، معنی عشق را می فهمند و معنی فداكاری و وفاداری و دوست داشتن را می فهمند؛ یكی از عوامل بزرگش پرستش است، كه موجب لطافت روح، رقت احساس، و زلال كردن شعور درونی آدمی شده است.
این نكته از نظر اصطلاحی خوب نیست، اما معنی آن خیلی جالب است، یكی از شعرا و نویسندگان می گوید: "ای خدایان. ای خدایان نباید بر ما حسرت خورید زیرا ما بر شما حسرت می خوریم، كه از لذت پرستیدن محرومید. ای خدایان، بر شما حسرت می خوریم، كه از لذت پرستیدن محرومید و نمی توانید كسی را بپرستید، این نعمتی است كه خاص انسان است."
هم موجودات دیگر كه معنی دوست داشتن را نمی فهمند، محروم اند، و هم خدایان، به خاطر اینكه معبودند، و عابد بودن را نمی توانند، و از این لذت بزرگ محروم اند.
اگر دعا را از چنگ آدم های عاجز- عاجز در زندگی- آدم هایی كه از زیر بار مسئولیت فرار می كنند، آدم هایی كه همه عقده ها و عجزها و لذت ها و ضعف هایشان را به وسیله دعا، و تظاهر به دعا، می خواهند اشباع كنند، درآورید، و دعا را در متن اسلام، و در متن چهره های بزرگی مثل امام سجاد، مثل امام علی، مثل پسرانش، مثل خانواده اینها ببینید كه آن قدرت عظیم را در تاریخ و آن انقلاب عظیم را در بشریت و آن جهاد ها و كشاكش ها و آن انرژی انفجاری را در عالم به وجود آوردند و بهترین و عاجزانه ترین و عاشقانه ترین سخن های نیایشگرانه و عاشقانه را هم: یعنی زیباترین متن های دعا و گدازان ترین متون نیایش را به وجود آوردند، آن وقت پی می برید كه " نیایش در طول تاریخ، یك عامل بزرگ تلطیف روح آدمی است." یعنی همانطوری كه عقل بزرگترین عامل در تمدن سازی جامعه های بشری بوده و جامعه متمدن ساخته است، عشق نیز بزرگترین عاملی بوده كه انسان متمدن ساخته است. جامعه متمدن غیر از انسان متمدن است، گاه در یك جامعه وحشی مثل مدینه و مكه و عربستان قرن هفتم(میلادی)، انسان های متمدن ساخته می شوند، كه تاریخ هنوز مثلشان را سراغ ندارد، و گاه در جامعه های متمدنی كه امروز بر جهان حاكم است و ما می بینیم كه تا كجا رفته اند، انسان های وحشی ای زندگی می كنند و پرورده می شوند. مقصود نه آدم های معمولی است، چون بعضی ها حكایت می كنند كه در كجا، در خیابان وال استریت، اینقدر جنایت شده و می شود و خیال می كنند كه جنایت كردن این است؛ اما نه، این بدبخت ها لات هستند، اینها مظهر جنایت نیستند، یك دادگستری درست كنید، اینها هم درست می شوند؛ اگر وضع اجتماعی روشن بشود، درست می شوند. جنایتكار، قدرت هایی هستند، كه تاریخ را می چرخانند، سرنوشت آینده بشر را قالب ریزی می كنند و از الآن طرح نسل فردا را می دهند و نبوغ هایی كه حاكم اند بر سرنوشت انسان متمدن دیده ام كه حتی بعضی از آقایان متفكر و روشنفكر، از قول فلان رئیس جمهور غربی و به استناد حرف او نقل می كنند، كه در امریكا یا در فرانسه، یا در انگلستان این قدر جنایت شده است. در صورتی كه یادشان می رود كه فقط "یك جنایت" وجود دارد و آن هم، خود گوینده است. جنایت ها همه "سیئة من سیئات" همین آقاست. این ها مظهر یك جنایت دیگرند، اینها در جامعه متمدن به وجود می آیند.
باری عقل كه عامل بزرگ رشد تمدن اجتماعی است به وسیله علم - كه تجلی عقل است- جامعه متمدن ساخته است و عشق، انسان متمدن متعالی با روحی بزرگ، و حتی گاه بزرگتر از همه وجود، همه طبیعت، می ساخته است. روحی كه آدم در انسانی مثل "علی" حسش می كند، كه "بودن" ش در این اندام تنگش، تنگی می كند؛ می خواهد آنرا بشكند، می خواهد تمام این دیواره وجود را بتركاند. مضطربانه به در و دیوار دست می كشد، كه نجات پیدا كند، فرار كند، این روح توی قفس سینه اش تنگی می كند، خفقان ایجاد می كند. آری "عشق" روح را گاه اینقدر لطیف می كند. عشق و دوست داشتن، تجلی اش پرستش و نیایش است.
چند جمله ای از متن"صحیفه سجادیه" را بدون انتخاب، می آورم تا نشان داده شود كه اولا دعا به معنای آن نیست كه ما چیزی به دست آوریم. ثانیا دعا برای آن نیست كه آن را جانشین مسئولیت های انسانی و عقلی خودمان بكنیم و ثالثا در متن تشیع علوی، كه مظهر مكتب نیایش و بنیانگذارش، امام سجاد، "زیباترین روح پرستنده" تاریخ بشر و جامعه و فرهنگ ماست، نیایش، مكتبی است كه تجلیگاه عشق، آگاهی نسبت به جهان و عرصه نیازهای بزرگ انسانی است و رابعا "دعا" جهاد و مبارزه اجتماعی و جمعی در یك وضعیت ناهنجار اجتماعی است. به هر حال در اینجا بدون هیچ انتخابی، چند جمله ای از اولین دعای صحیفه را می آورم تا روشن شود كه طرز حرف زدن با حرف زدن دعا گوها و دعا خوان ها از زمین تا آسمان فاصله دارد.
چندی پیش كه راجع به دعا صحبت می كردم در باره ضمائر دعاهای صحیفه هم صحبت كردم و گفتم كه انسان در حال دعا چه چیزهایی می خواهد. در صحیفه هر وقت امام از خودش صحبت می كند و مجموعه چیزهایی را می خواهد ضمیرهایی به كار می برد و هم چنین در مقام خطاب به خدا نیز كلماتی را به كار می برد. دقیقا گفتم كه اینها را با چه متدی باید جمع كرد، تدوین كرد و بعد نتیجه گیری نمود. یك دعا كننده، گاه چیزی را همین جوری، از خدا می خواهد به عنوان احسانی و گاه چیزی را به عنوان پاداش یك عمل می خواهد و گاه نیز خواستش به عنوان آدمی ذلیل و فقیر و اصلا ناشایسته است كه فقط می خواهد خدا او را ببخشاید.
امام، وقتی صحبت از ذلت، و صحبت از آلودگی و عجز و خواری و امثال این حالات دعا كننده است، می گوید: "انا"، گاهی هست كه چیزی را مثل "نجات"، "فلاح" یا خیر و توفیق به نعمت می خواهد، می گوید "برای ما" وقتی كه احسان وافر و فضل زیاد می خواهد می گوید: "آنها"، "مسلمین"؛ خودش را كنار می كشد. من متوجه شدم كه این نشانه این است كه امام سجاد به خاطر وضع زندگی اجتماعی خاصی كه داشته به خصوص آن فاجعه بزرگ كه در جلوی چشمش گذشته- كه هیچ انسانی آنچنان منظره ای را در اول جوانی ندیده - و بعد مسلما بار سنگین این مصیبت و این اندوه تا آخر عمر بر دوشش بوده است و زندگی اش نشان می داده كه حتی كوچكترین نشانه ای برای او عاشورا را تداعی می كرده و او را به ناله و فریاد و اشك می آورده است و به خصوص امام سجاد در دوره ای بوده كه حتی كوچكترین امكاناتی را كه دیگر ائمه داشتند نداشته است. بعد از آن است كه یزید و عبدالملك بر همه جا مسلط شده اند و همه قدرت های مقاومت از كوچك و بزرگ از بین رفته و فقط او تنها مانده است: تنهای تنها كه حتی امكان شهادت هم ندارد. شهادت كه"جهاد انسان مومن آگاه مسئول با جور و جنایت است در دوره نتوانستن" در دوره ای كه حق پرست نمی تواند مبارزه كند، نمی تواند بجنگد، نمی تواند جهاد بكند، باز هم در اسلام از او سلب مسئولیت نمی شود. شهادت به عنوان اسلحه است و مبارزه مرگ را برای مبارزه با جور انتخاب می كند. این در لحظه ای است كه دیگر پایگاه حق پرستی، به كلی ویران، خلوت وغریب است. در اینجاست كه حق پرست اگر یك نفر هم هست باز مسئول است. در اینجاست كه می گویند: "مرگ خودت را به عنوان تنها سلاح، آگاهانه و با تمام شعور انتخاب كن و برگرد به روی خصم".
امام سجاد در شرایط خاصی است كه حتی امكان "خوب مردن" هم برایش فراهم نیست (زیرا شهادت به معنای خوب مردن است) و در چنین زجری كه آدم، حتی نتواند بمیرد، زندگی كردن مسلما روح را در كوره رنج هایی می گدازد، كه پیش از هر عاملی یك روح زلال، و شكسته و گداخته را كه در كلمات و در تعابیر و احساس هایش متجلی است رنج می دهد.
امام چه چیزی را از خدا می خواهد؟ این است كه می گویم عاملی بزرگ، حكمت است؛ یعنی این كتاب دعا اصلاً "وسیله چیز خواستن" نیست، بلكه یك كتاب آموزش است؛ یك كتاب فلسفی است كه انسان را، خدا را، رابطه انسان با خدا را، رابطه انسان در جهان را، در زندگی - و به قول "سارتر" وضعیت انسانی را- نشان می دهد. " وضعیت انسانی" یعنی "من" در مجموعه این عوامل و شرایطی كه هستم. یك چنین آموزش عمیقی در زیباترین حالات فرد است و اسمش : "دعا" ست اما با آن معنای معمولی اش اصلاً دعا نیست یك كتاب آموزش عمیق و علمی و اخلاقی و فلسفی است.
زیبایی تعبیر، موسیقی كلام، لطافت كلماتی كه امام انتخاب می كند، همه مسائلی هستند كه بعداً باید به دقت مطالعه شوند، و من به سرعت و خیلی مجمل جملات را معنی می كنم، تا آنچه كه گفتم به عنوان نمونه روشن شود.
"الحمدلله الاول بلا اول كان قبله و الآخر بلا آخر یكون بعده"
این تعبیرات چیز عجیبی است. در نیمه دوم قرن اول هجری است هنوز زبان عرب وارد ادبیات نشده و متنی ندارد و هنوز كناب ادبی ای به وجود نیامده است. ادبیات عرب از قرن دوم و سوم هجری شروع می شود و نیز تعبیرات فلسفی، تعبیرات ادبی، و رشد اصطلاح و رشد تعبیرات فلسفی و عقلی آن؛ و زبان صحیفه در این اوج است.
شما در آن فضا در نظر بگیرید انسانی را كه همه كارهایش را كرده همه مسئولیت هایش را انجام داده، اما به جای غرور كه رهبران همواره دارند اینقدر خاضعانه حرف می زند. رهبران روی اراده انسانی شان تكیه می كنند و برخی از انسان ها روی توكل و احساس و روی اراده غیبی تكیه می كنند. گروه دوم كه به اراده غیبی اتكا می كنند، معمولاً از نظر زندگی اجتماعی، آدمی هایی ابتدایی و عاجز بار می آیند.
آنها كه روی اراده و عقل خودشان تكیه می كنند یك غرور جبارانه و فرعونی پیدا می كنند. ناپلئون می گفت: " برای من"غیر ممكن"، غیر ممكن است. هر چیزی در برابر اراده من ممكن است". ببینید یك چنین غول وحشی كه به اینجا رسیده چه چیزهایی را در زیر پایش می تواند به سادگی قربانی كند. تروتسكی كمونیست می گوید:" اگر خورشید بر مراد من نگردد، خورشید را به زانو در می آورم" بعد نگشت وخودش به زانو در آمد.
ولی كسی كه در وی چنین غروری به وجود می آید و چنین تكبر و تفرعنی دماغش را می گیرد به سادگی می تواند همه كس را در راه منافع خودش و در راه هدفش قربانی كند. روح، لطافتش را از دست می دهد.و از آن طرف نیز آدم های عاجزی بار می آیند كه مگس را نمی توانند از روی صورتشان برانند و عاجزاند.
اگر روح بتواند باهمه قدرت خودش و با همه تسلط خودش، و در اوج قهرمان بودن و ذوالفقار داشتن اش، در همان جا "سجاد" باشد این است كه عالی ترین چهره انسانی را همچون یك تابلو نشان می دهد و این روح این قدر خاضعانه حرف می زند. این است كه می گویم تلطیف روح، لطافت روح:
الحمدالله الاول بلا اول كان قبله و الآخر بلا آخر یكون بعده الذی قصرت عن رویته انصار الناظرین.
سپاس هر خداوندی را كه اولی است كه پیش از آن اولی نیست، و آخری كه پس از آن آخری نیست.
این دعاست؟ از خدا چه چیزی می خواهد؟ یا دارد به من، به خودش، به گوینده، به نیایشگر، یك حقیقت فلسفی و اعتقادی را توصیف می كند؟ فقط خطاب است.
الذی قصرت عن رویته ابصار الناظرین
خدایی كه از دیدارش، دیده بینندگان عاجز است، كوتاه است.
و عجزت عن نعته اوهام الواصفین.
و در وصف او (نه تنها فكر و عقل و منطق بلكه) تخیل و توهم وصف كنندگان نیز عاجز است.
ابتدع بقدرته الخلق ابتداعا
آفرینش را به قدرت خویش ابداع كرد.
و اخترعهم علی مشیّته اختراعا
و بر اراده خویش همه آفریده ها را اختراع كرد.
ثم سلك بهم طریق ارادته و بعثهم فی سبیل محبته
آنگاه همه را در طریق خواست خویش به راه آورد، و همه را در راه دوست داشتن خویش برانگیخت.
برخلاف كلیساهای مسیحی كه دنیا را پر از هول، پر از جبروت، پر از غرور، پر از وحشت، پر از لجن، پر از غول، پر از سایه های خیر و شر و امثال اینها نشان می دهند، در اینجا بنیاد خلقت و بنیاد وجود، بر یك نظم، بر یك اراده، با یك روشنایی و یا دوست داشتن شروع می شود.
لایملكون تاخیرا عما قدمهم الیه و لا یستطیعون تقدما الی ما اخرهم عنه
از آنچه خدا آنها را به پیش و مقدم داشته است تاخیرش بر ایشان ممكن نیست، و هم چنین تقدم و جلو افتادن از آنچه كه او به تاخیرشان انداخته است ممكن نیست.
یعنی كاملا اراده اوست كه اندازه ها را معین كرده، ترتیب ها را، نظام ها را مشخص كرده است. در اینجا به یك چیز بر می خوریم در درون این جبر باز به یك اختیار مطلق، بر اساس همان بینش توحیدی.
و جعل لكل روح منهم قوتا معلوما مقسوما من رزقه لا ینقص من زاده ناقص و لا یزید من نقص منهم زائد.
برای هر روحی از آنها قوتی مشخص و پخش كرده قرار داده است كه نه كم كننده ای می تواند كمكش كند و نه زیاد كننده ای زیاد.
ثم ضرب له فی الحموة احلا موقوتا
و سپس برای هر موجودی، هر روحی، هر حیاتی، یك اندازه معین و یك وقت معین و مدت مشخص تعیین كرده و بریده است.
و نصب له امدا محدودا
و یك عمری، و یك نهایتی كاملا تعیین شده، مشخص كرده.
یتخطاء الیه بایام عمره
هر چیزی، هر روحی، هر حیاتی، تمام ایام عمرش را بر روی همین حد قدم بر می دارد.
و یرهقه باعوام دهره
و به نهایت و به سرنوشت نزدیك می شود.
حتی اذا بلغ اقصی اثره
تا آنگاه كه به آخرین اثرش به آخرین راهش و نهایتش برسد.
و استوعب حساب عمره، قبضه الی ما ندبه الیه من موفور ثوابه او محذور عقابه
این ها سرنوشت همه موجودات است.
لیجزی الذی اساوا بماعملوا
(این آیه قرآن است كه مندرج شده)
و یجزی الذین احسنوا بالحسنی
تمام آفرینش این خلقت، این راه رفتن، این ابداع كردن، این خلق همه چیز، هرچیزی را اندازه گرفتن، و هر چیزی را یك عمر محدود و مشخص و معینی برایش قرار دادن، و همه چیز را با مشیت خودش مشخص كردن، همه اینها برای چیست؟
برای اینكه آنهایی كه بد كردند به سبب عمل بدی كه كردند جزای بدی ببینند و كسانی كه نیكی كردند پاداش نیك به خاطر عمل نیكشان ببینند.
از اینجا به نهایت و فلسفه غائی خلقت می آید.می بینیم كه هنوز چیزی نخواسته است.
عدلا منه
براساس یك عدلی براساس یك اندازه گیری دقیق.
تقدست اسماوه و تظاهرت آلاوه
اسمائش مقدس است و تمام نعمتش آشكار.
لایسئل عما بفعل وهم یسئلون
او از آنچه می كند باز خواست نمی شود بلكه اینانند كه باز خواست می شوند.
و الحمدلله الذی لو حبس عن عباده معرفة حمده علی ما ایلاهم من منته المتتابعه، واسنع(*) علیهم من نعمه المتظاهره، لتصرفوا فی منته فلم یحمدوه و توسعوا فی رزقه فلم یشكروه و لوكانوا كذلك اخرجوا من حدود الانسانیه.
این حمد همان پرستش است، نفس پرستش یعنی تجلی بی غرضانه و خالصانه عشق، "الحمد" این حمدی است كه تمام مداحی ها را و چاپلوسی ها را بر زبان انسان برای غیر او [خدا] تحریم می كند و شرك لقب می دهد (چقدر لطافت و احساس دارد.) سخن از آگاهی انسانی است، رشد انسانی است و اخلاق و فضیلت انسانی است، "و لوكانوا كذلك" می گوید: سپاس. از چه نعمت هایی سپاس می گذارد؟
" سپاس خدای را كه اگر از بندگانش شناخت و معرفت سپاس او گفتن را بر آنچه به بندگانش از نعمت های پی در پی عطا كرده است و از نعمت های آشكار برخوردار كرده است می گرفت اگر این سپاسگزاری و این شناخت انسان را نسبت به این نعمت ها از انسان می گرفت چه می شد؟ انسان آنوقت در این نعمت ها و از این نعمت ها برخوردار می شد و می خورد و می چرید و می آشامید بی آنكه او را بر این نعمت ها سپاس گوید.
"و توسعوا فی رزقه فلم یشكروه"
و بر رزق انسان خدا وسعت می داد، اما انسان او را شكر و سپاس نمی گفت.
برای اینكه خدا معرفت و شناخت سپاس از نعمت را از او گرفتهو اگر این جور می شد انسان از چار چوب انسان بودن خارج می شد.
الی حد البهیمیه
و تا حد حیوانیت تنزل پیدا می كرد.
چون حیوان است كه وقتی نعمتش هم سرشار شود و وقتی كه در تمام زمین باران می آید و تمام زمین سبز و در زیر علف غرق می شود باز هم نمی فهمد چه كسی را باید سپاس بگذارد. چون آگاهی ندارد. انسان شاكر، انسان خود آگاه است. "شكر" عكس العمل انسان آگاه است سپاس گفتن، تملق نیست.نشانه شناخت انسان نسبت به سرچشمه حیاتش است.
فكانوا كما وصف محكم كما به
آنوقت آدمی مثل همان چیزی می شد كه خداوند در كتاب محكمش گفته:
ان هم الا كالانعام
اینها هیچ نیستند مگر مانند چهارپایان.
بل هم اضل سبیلا
بلكه گمراه تر از چهارپایان.
چون چهارپایان شعور و شناخت ندارند، اما این انسان ها شعور دارند، شناخت ندارند و این بدتر است.
و الحمدلله علی ما عرفنا من نفسه و الهمنا من شكره و فتح لنا من ابواب العلم بربوبیه
از لحاظ تعلیم و تربیت، این عالی ترین متد تعلیم و تربیت است به جای اینكه به بچه امر و نهی كنی كه تو باید این كار را بكنی تو باید آن كار را نكنی... توصیف كن كسی را كه این كارها را می كند و این كارها را نمی كند به جای امر، جمله خبری به او بگو تا او خودش را مامور نیابد، خودش را انسانی بیابد كه دارد آگاهی نسبت به حقیقت پیدا می كند.
سپاس می گزارد بر این نعمت ها، كه اگر این نعمت ها را به ما نمی دادی اگر شكر نعمت را به ما نمی دادی، ما مثل حیوان می شدیم. به جای اینكه بگوید: آی آدم ها، "شكر نعمت، نعمتت افزون كند،" اگر شكر نكنی مثل حیوانی، مثل چهارپائی، بدتر از چهارپائی، پس شكر كنید، این طور نمی گوید. می گوید: شكر می كنم. این یك چیز مسلم است كه شكر می كنم؛ مسلم است كه سپاس می گزارم. منتهی امام از ارزش سپاسگزاری ما سخن می گوید: این نعمت بزرگی است كه خداوند به ما داده. معرفت حمد را، شناخت سپاسگزاری از نعمت و سرچشمه حیات انسان را، به انسان داده و ما این معرفت را داریم، و اگر كسی هم ندارد (در اینجا می بینیم كه به او فشار نیامده، مامور نشده، بلكه یك چیز طبیعی است) آدم خودش باید متوجه بشود تا اگر در اینجا ضعیف است خودش ضعفش را برطرف كند. بهترین راه آموزش، آموزش غیرمستقیم است. سپاس می گزارد به داشتن این چیزها در صورتی كه ما معمولاً امر و سرزنش می كنیم به نداشتن این چیزها.
سپاس تو راست كه درهای دانش را با سرانگشت پروردگاریت بر ما گشودی.
و دلنا علیه من الاخلاص له فی توحیده
به جای اینكه امر كند كه شما باید در توحیدتان به اخلاص برسید و توحید خالص داشته باشید می گوید:سپاس می گزارم خدا را كه ما را به اخلاص در توحید رسانده است و دلالت و راهنمایی كرد ما را در اخلاص در توحید.
وجنبنا من الالحاد و الشك فی امره
و دور كرد ما را از الحاد و شك در امرش، در حكمش و در حكومتش.
حمدا نعمر به فیمن حمده من خلقه
اینجا مسابقه را مطرح می كند. مسابقه! این مسئله مطرح نیست كه ما، مسلما، زندگیمان را در ستایش و سپاس و پرستش می گذرانیم این مساله مطرح نیست؛ این امر مسلم است، صحبت مسابقه است.
سپاسی كه- نعمر به- با این حمد و با این پرستش و سپاس زندگی می كنیم. همه عمر را زندگی می كنیم؛ زیستنمان با سپاس است: زیستنی با سپاس در میان كسانی كه از میان خلقش خدا را سپاسگزارند.
سپاس می گزارم كه من زندگی ام را با سپاس می گذرانم در میان سپاسگزارانش.
و یسبق به من سبق الی رضاه و عفوه
و از میان كسانی كه پیش می تازند در مسیر بدست آوردن خشنودی او و گذشت او، من از همه شان پیشدستی و پیشگامی می كنم.
حمدا یضئی لما به ظلمات البرزخ و یسهل علینا به سبیل المبعث و یشرف به منازلنا عند مواقف الاشهاد.
حمدی كه تاریكی های برزخ را روشن می كند و آسان می كند بر ما راه برانگیخته شدن را، و مكان های شهادت را شرف و كرامت می بخشد.
یوم تجزی كل نفس
آن جبر را در اول خلقت دیدیم. در اینجا باز صحبت از انسان است اختیار است.
یوم تجزی كل نفس بما كسب و هم لا یظلمون.
آن روزی كه هر كسی به آنچه در زندگی به دست آورده است، پاداش داده می شود و جزا، بر هیچكس آنجا ظلم نمی شود.
یعنی سرنوشت هر كسی ساخته دست خود اوست: "یوم ینظرالمراء ما قدمت به یداه" قیامت این چنین روزی است.
یوم لا یغنی مولی عن مولی شیئا و لا هم ینصرون.
روزی كه دوست را دوستی از هیچ چیز، و به هیچ چیز كمكی نمی تواند كرد و هیچكس آنجا یاری نمی شود.
حمدا یرتفع منا الی اعلی علیین.
عین جمله "كارل" كه ترجمه این جمله است می گوید:
" نیایش هائی كه همچون بخار آتش ها و گداخته ها از قلب های مذاب نیایشگران از سطح تیره زمین به آسمان بالا می رود و به سوی كانون اصلی معنوی عالم جذب می شود، سخنانی است كه عشق با خداوند می گوید."
حمدا یرتفع منا الی اعلی علیین.
سپاسی كه از درون ما، از ذات ما، از جانب ما، به سوی اعلی علیین صعود می كند.
فی كتاب مرقوم یشهده المقربون
تكه تكه آیات قرآن است.
حمدا تقربه عیوننا اذا برقت الابصار
حمدی كه بدان چشم ما در لحظه ای كه چشم ها خیره شده است و باز مانده است از وحشت، شادی و نشاط می دهد.
و تبیض به وجوهنا اذا سودت الابشار
و سیمای ما را سپید می كند در هنگامی كه پوست ها سیاه شده است.
حمدا نعتق به من الیم نارالله الی كریم جوار الله
سپاسی كه بدان از درد و زجر آتش خدایی هم چون بنده ای آزاد می شویم به سوی جوار و همسایگی كرامت خدا.
حمدا یزاحم به ملائكته المقربین و نصام به انبیاء المرسلین فی دارالمقامه التی لاتزول و محل كرامته التی لا تحول.
حمدی كه بدان فرشتگان نزدیك خداوند، انبوه می شوند و ما با آنها درهم می افتیم، و به هم فشرده می شویم، حمدی كه ما را بحبوحه و انبوه فشرده فرشتگان نزدیك خداوند غرق می كند و قرار می دهد و ما را آن حمد با پیامبران فرستاده اش می پیوندد، در آن باشگاه و ایستادن گاهی كه هرگز نابود نمی شود.
و محل كرامته التی لا تحول
و اقامتگاهی و جایگاه فرود آمدنی و فرود آمدِ نگاه كرامتی كه هرگز دگرگون نمی شود.
و الحمدلله الذی احنار(*) لنا محاسن الخلق و اجری علینا طیبات الرزق
هیمشه مسائل مادی، و مسائل معنوی، نان و روح، دل و اقتصاد، زندگی مادی و زندگی معنوی در یك صف اند، جدا نیست در همین اوج معنویت و معراج باز می بینیم مسائل زندگی مادی مطرح است.
سپاس خداوندی را كه برای ما زیبایی های آفرینش را عطا كرده است.
"ما" یعنی "انسان": صحبت از خودش یا فرد خودش یا خانواده اش نیست. صحبت بشریت است، اینجا با خدا حرف می زند، در برابر همه وجود و موجودات دیگر جهان بینی به این وسعت است.
سپاس خدایی را كه برای انسان زیباترین زیبایی ها و نیكی های وجود را- آفرینش را- عطا كرده است، انتخاب كرده است.
واجری علینا طیبات الرزق
و پاكیزه روزی ها را برای ما فرمان داده است.
و جعل لنا الفصیلة بالملئكة علی جمیع الخلق
و با قدرت و توانایی انسانی كه برای ما داده است و فضیلتی كه زائیده توانایی و قدرت ما در جهان است كه خدا به ما عطا كرده است: قدرت بر جمیع الخلق
فكل حلیقته(*) منقاده لنا بقدرته
وهر آفریده ای در برابر ما به قدرت خداوند منقاد و مطیع شده است.
و صائره الی طاعتنا بعزته
و به عزت او هر پدیده ای مطیع و مسخر انسان شده
و الحمد لله الذی اعلق عنابات الحاجة الا الیه
اینها فرمان است، درس است، به صورت سپاس بر نعمتی كه داریم. به جای اینكه نعمت هایی را كه نداریم بخواهیم، به این صورت بیان می كند و به جای اینكه بگوید: "من ندیدم كه سگی پیش سگان سر خم كند"... تملق نگویید، چاپلوسی نكنید و به در خانه این و آن خم نشوید و ... به این شكل بیان می كند.
و الحمدلله الذی اغلق
سپاس خداوندی را كه قفل زده است. چی را؟
عنا باب الحاجة الا الیه
در نیاز جز به سوی خودش را
هر در دیگری را به روی ما بست. اصلاً نمی شود از دیگری چیزی خواست؛ اگر هم بروی بخواهی چیزی به تو نمی دهند. اصلاً درها بسته است.
الحمدلله الذی اغلق عنا باب الحاجة الا الیه
این تربیت است آموزش است. چیزی نمی خواهد.
فكیف نطیق حمده
پس چگونه می توانیم سپاسش گفت؟
ام متی نودی شكره
كی می توانیم سپاسش را ادا كنیم.
لا، متی
نه، كی ؟
و الحمد لله الذی ركب فیما آلات البسط و جعل لنا ادوات القبض و متعنا بارواح الحیوه و اثبت فینا جوارح الاعمال و غذانا بطیبات الرزق و اغنانا بفضله و اقنانا بمنه
معنی اش تقریبا معلوم است:
تمام ابزارهای قبض و بسط و ارواحی كه برای ما حیات ایجاد می كنند و نیروهایی كه حیات ما را در زندگیمان تامین می كنند و جوارحی كه به ما عمل را اعطا می كنند و هم چنین خدایی كه بر بهترین و پاكیزه ترین رزق ها به ما روزی عطا كرد و ما را به فضل و كرم خودش سرمایه دار و بی نیاز كرد.
اینها را همه داد. اندام كاركردن، غذا و هم چنین فضیلت، حیات، ابزار قبض، ابزار بسط و هم چنین تسلط بر همه آفرینش، مسخر كردن همه پدیده ها و امتیاز بشریت بر همه چیزها، معرفت، آگاهی، گشودن باب علم به قدرت خداوند همه اینها را به انسان داد؛ حالا چی؟
مسئولیت.
ثم امرنا لیختبر طاعتنا
بعد فرمان داد به ما، تا میزان طاعت ما را بیازماید.
و نهانا لیبتلی شكرنا
اینجا شكر، از آنچه ما می فهمیم معنی بالاتری دارد.
و نهی كرد ما را تا سپاس ما را امتحان كند.
فخالفنا عن طریق امره
(اینجا شدیدترین حالت روحی ناشی از سرزنش خود به انسان دست می دهد.)
از راه فرمان و امرش مخالفت كردیم و به راه دیگر رفتیم
و ركبنا متون زجره
و بر پشت نهی ها و منهیات تاختیم
فلم یبتدرنا بعقوبته
اما بعد از همه آن نعمت ها كه به ما داد، بعد از آنكه امر كرد و اطاعت نكردیم، مخالفت كردیم بیشتر از همه، و منهیات را بیشتر از همه و زودتر از همه انجام دادیم.
اما:
فلم یبتدرنا بعقوبته
به عقوبتش پیشدستی و سرعت نكرد
و لم یعاجلنا بنقمته
به انتقام و خشمش شتاب نگرفت
بل تانا(*) برحمته تكرما
بلكه با تانی، با فرصت، فراغت، تحمل، از طریق رحمتش و كرامتش
وانتظر مراجعتنا برافته حلما
و چشم انتظار ماند تا شاید ما برگردیم و با حلم بسیار منتظر شد تا شاید به راه آئیم.
و الحمدلله الذی دلنا علی التوبة التی لم نقدها(*) الا من فضله
سپاس خداوندی را (باز در اینجا ما را به بازگشت هدایت كرده) كه این نعمت بازگشت از پلیدی و بدی را به ما داده، این راه گریز را گذاشته؛ این نعمتی است كه جز از فضلش سر نمی زند
فلو لم نعتدد من فضله الا بها لقد حس بلاوه عند نا و حل احسانه البنا و جسم فضله علینا فما هكذا كانت سنته فی التوبة لمن كان قبلنا
در ادیان دیگر، توبه، خود سوزی بود. كسی كه می خواست توبه كند، یا باید خودش را پوست می كند یا او را پوست می كندند یا می سوزاندند یا باید از گوشت او دیگری می خورد. در فیلیپین یكی از روحانیون بزرگ چون جزو زهاد بود و پاك بود و حتما بهشتی، برای اینكه پادشاه می خواست توبه كند، وی نزدیك مرگ پادشاه خودش را كشت و از گوشت مرده اش پادشاه خورد. او هم لابد توبه اش قبول شد! چیزهایی بسیار فجیع و زشت در توبه های مذاهب دیگر هست. اینجا امام به این اشاره می كند:
فما هكذا كانت سنته فی التوبة لمن كان قبلنا لقد وضع عنا ما لا طاقه لنا به.
توبه در ادیان گذشته این طور نبوده، چون ما تاب و توان تحمل آن اشكال از توبه را نداشتیم، خدا تخفیف داده است.
و لم یكلفنا الا وسعا
در اینجا دارد درس می دهد.و جز آنچه كه در توانایی ما هست به ما تكلیف نمی كند.
و لم یدع لا حدمنا حجة و لا عذرا
این است كه حتی بعد از آن گناه، آن پلیدی، نیز توبه ای به این آسانی، و امكان بازگشتی ساده در اختیار انسان هست، تا دیگر هیچ حجتی و هیچ بهانه ای و عذری بر انسان نباشد.
حمدا لا منتهی لحده
سپاس و ستایش كه هیچ اندازه ای برایش نیست.
و لا حساب لعدده، و لا مبلغ لغایته و لا انقطاع لامده
حمد ایكون وصله الی طاعته وعفوه
حمدی كه وصال به سوی طاعتش و عفوش باشد
و سببا الی رضوانه و ذریعة الی مغفرته و طریقا الی جنته و خفیرا من نقمته
و یك پناهگاهی از انتقامش، از خشمش، از غضبش
و امنا من غضبه
و یك فراغتی و آسودگی ای از غضبش
و طهیرا علی طاعته
و كمك و پشتیبانی ای بر طاعتش
و حاجرا عن معصیته
و حائلی و مانعی از معصیتش
و عونا علی تادیة حقه و وظائفه
و كمكی برادای حق او و هم چنین وظایفش
حمدا نسعد به فی السعداء
ببینید به كجا می رسد، از زیر بار در رفتن نیست. دعا عامل وادار كردن است و این دو تا، دو تاست این آخرین دعاست، و آخرین سخن
حمد ا نسعد به فی السعداء من اولیائه
حمدی كه با سرانگشت این حمد با وسیله این حمد، از نیكبختان و سعادتمندانی كه در میان اولیاء خداوند هستند، من به وسیله این حمد نیكبختی بگیرم.
و بصیر به
واین حمد دگرگونمان كند، عوضمان كند، تغییرمان دهد و قرارمان دهد.
فی نظم الشهداء بسیوف اعدائه
حمدی كه دگرگون شویم با آن حمد و در سلسله شهیدانی كه به شمشیر دشمنان خداوند كشته شده اند، حساب شویم و قرار گیریم.
انه ولی حمید
والسلام.
مواردی كه با * مشخص شده اند آن بخش هایی از متن صحیفه سجادیه هستند كه متاسفانه به دلیل ضیق وقت جستجو برای اصلاح آنها ممكن نشد.
بركرانهی صحیفهی سجادیه 2
اشاره:
در این مجموعه نوشتار بر آنیم تا افق نگاه آسمانی حضرت سجاد را در برخی از موضوعات، از لابلای دعاهای صحیفهاش بدست آوریم و خود را برای نیل به آستان كبریایی آن امام همام، كه جایگاه انسان كامل است، مهیا سازیم.
جرعههای كلام آن امام عزیز، گوارای وجودتان
برنامه روزانه یك مسلمان
بخشی از دعای ششم صحیفه سجادیه
یك مسلمان باید برنامه روزانهاش چنین باشد:
1. به كار بستن كار خیر.
2. دوری از شر و گناه.
3. شكر نعمتها
4. پیروی از سنتهای الهی.
5. پرهیز از بدعتها.
6. امر به معروف.
7. نهی از منكر.
8. طرفداری از مكتب اسلام.
9. نكوهش باطل و مبارزه با آن.
10. یاری حق و گرامی داشتن آن.
11. ارشاد و راهنمایی گمراه.
12. معاونت ناتوان (یاری رساندن به ناتوان.(
13. فریادرسی مظلوم.
14. نهایت استفاده از وقت.
صحيفه سجاديه

صحيفه سجاديه که از ارزنده ترين آثار اسلامی است ، شامل 57دعا است که مشتمل بر دقيقترين مسائل توحيدی و عبادی و اجتماعی و اخلاقی است ، و بدان "زبور آل محمد ( ص )" نيز مي گويند . يکی از حوادث تاريخ که دورنمايی از تلألؤ شخصيت امام سجاد ( ع ) را به ما مي نماياند - گرچه سراسر زندگی امام درخشندگی و شور ايمان است - قصيده ای است که فرزدق شاعر در مدح امام ( ع ) در برابر کعبه معظمه سروده است . مورخان نوشته اند : "در دوران حکومت وليد بن عبد الملک اموی ، وليعهد و برادرش هشام بن عبد الملک به قصد حج ، به مکه آمد و به آهنگ طواف قدم در مسجد الحرام گذاشت . چون به منظور استلام حجر الاسود به نزديک کعبه رسيد ، فشار جمعيت ميان او و حطيم حائل شد ، ناگزير قدم واپس نهاد و بر منبری که برای وی نصب کردند ، به انتظار فروکاستن ازدحام جمعيت بنشست و بزرگان شام که همراه او بودند در اطرافش جمع شدند و به تماشای مطاف پرداختند . در اين هنگام کوکبه جلال حضرت علی بن الحسين
ادامه مطلب...
حرکت به مدينه
در ماه صفر سال 61هجری اهل بيت عصمت با جلال و عزت به سوی مدينه حرکت کردند . نعمان بن بشير با پانصد نفر به دستور يزيد کاروان را همراهی کرد . امام سجاد و زينب کبری و ساير اهل بيت به مدينه نزديک مي شدند . امام سجاد ( ع ) محلی در خارج شهر مدينه را انتخاب فرمود و دستور داد قافله در آنجا بماند . نعمان بن بشير و همراهانش را اجازه مراجعت داد . امام ( ع ) دستور داد در همان محل خيمه هايی برافراشتند . آنگاه به بشير بن جذلم فرمود مرثيه ای بسرای و مردم مدينه را از ورود ما آگاه کن . بشير يکسر به مدينه رفت و در کنار قبر رسول الله ( ص ) با حضور مردم مدينه
ادامه مطلب...
امام سجاد ( ع ) در دمشق
علاوه بر سخنانی که حضرت سجاد ( ع ) با استناد به قرآن کريم فرمود و حقيقت را آشکار کرد ، حضرت زين العابدين ( ع ) وقتی با يزيد روبرو شد - در حالی که از کوفه تا دمشق زير زنجير بود - فرمود : ای يزيد ، به خدا قسم ، چه گمان مي بری اگر پيغمبر خدا ( ص ) ما را به اين حال بنگرد ؟ اين جمله چنان در يزيد اثر کرد که دستور داد زنجير را از آن حضرت برداشتند ، و همه اطرافيان از آن سخن گريستند . فرصت بهتری که در شام به دست امام چهارم آمد ، روزی بود که خطيب رسمی
ادامه مطلب...
پيام خون و شهادت
ابن زياد يا پسر مرجانه اسيران کربلا را پس از مکالماتی که در مجلس او ب آنان روی داد ، دستور داد به زندانی پهلوی مسجد اعظم کوفه منتقل ساختند ، و دستور داد سر مقدس امام ( ع ) را در کوچه ها بگردانند تا مردم دچار وحشت شوند . يزيد در جواب نامه ابن زياد که خبر شهادت حسين ( ع ) و يارانش و اسير کردن اهل و عيالش را به او نوشته بود ، دستور داد سر حسين ( ع ) و همه يارانش را و همه اسيران را به شام بفرستند . بر دست و پا و گردن امام همام حضرت سجاد زنجير نهاده ، بر شتر سوارش کردند و اهل بيت را چون اسيران روم و زنگبار بر شتران بی جهاز سوار کردند و راهی شام نمودند . اهل بيت عصمت از راه بعلبک به شام وارد شدند
ادامه مطلب...
حضرت سجاد ( ع )
نام معصوم ششم علی ( ع ) است . وی فرزند حسين بن علی بن ابيطالب ( ع ) و ملقب به "سجاد" و "زين العابدين " مي باشد . امام سجاد در سال 38هجری در مدينه ولادت يافت . حضرت سجاد در واقعه جانگداز کربلا حضور داشت ولی به علت بيماری و تب شديد از آن حادثه جان به سلامت برد ، زيرا جهاد از بيمار برداشته شده است و پدر بزرگوارش - با همه علاقه ای که فرزندش به شرکت در آن واقعه داشت - به او اجازه جنگ کردن نداد . مصلحت الهی اين بود که آن رشته گسيخته نشود و امام سجاد وارث آن رسالت بزرگ ، يعنی امامت و ولايت گردد . اين بيماری موقت چند روزی بيش ادامه نيافت و پس از آن حضرت زين العابدين 35سال عمر کرد که تمام آن مدت به مبارزه و خدمت به خلق و عبادت و مناجات با حق سپری شد . سن شريف حضرت سجاد ( ع ) را در روز دهم محرم سال 61هجری که بنا به وصيت پدر و امر خدا و رسول خدا ( ص ) به امامت رسيد ، به اختلاف روايات در حدود 24 سال نوشته اند . مادر حضرت سجاد بنا بر مشهور "شهربانو" دختر يزدگرد ساسانی بوده است . آنچه در حادثه کربلا بدان نياز بود ، بهره برداری از اين قيام و حماسه بی نظير و نشر پيام شهادت حسين ( ع ) بود ، که حضرت سجاد ( ع ) در ضمن اسارت با عمه اش زينب ( ع ) آن را با شجاعت و شهامت و قدرت بی نظير در جهان آن رو فرياد کردند . فريادی که طنين آن قرنهاست باقی مانده و - برای هميشه - جاودان خواهد ماند . واقعه کربلا با همه ابعاد عظيم و بی مانندش پر از شور حماسی و وفا و صفا و ايمان خالص در عصر روز عاشورا ظاهرا به پايان آمد ، اما مأموريت حضرت سجاد ( ع ) و زينب کبری ( س ) از آن زمان آغاز شد . اهل بيت اسير را از قتلگاه عشق و راهيان به سوی "الله " و از کنار نعشهای پاره پاره به خون خفته جدا کردند . حضرت سجاد ( ع ) را در حال بيماری بر شتری بی هودج سوار کردند و دو پای حضرتش را از زير شکم آن حيوان به زنجير بستند . ساير اسيران را نيز بر شتران سوار کرده ، روانه کوفه نمودند . کوفه ای که در زير سنگينی و خفقان حاکم بر آن بهت زده بر جای مانده بود و جرأت نفس کشيدن نداشت ، زيرا ابن زياد دستور داده بود رؤسای قبايل مختلف را به زندان اندازند و مردم را گفته بود بدون اسلحه از خانه ها خارج شوند . در چنين حالتی دستور داد سرهای مقدس شهدا را بين سرکردگان قبايلی که در کربلا بودند تقسيم و سر امام شهيد حضرت ابا عبد الله الحسين را در جلو کاروان حمل کنند . بدين صورت کاروان را وارد شهر کوفه نمودند . عبيد الله زياد مي خواست وحشتی در مردم ايجاد کند و اين فتح نمايان خود را به چشم مردم آورد . با اين تدبيرهای امنيتی چه شد که نتوانستند جلو بيانات آتشين و پيام کوبنده زن پولادين تاريخ حضرت زينب ( س ) را بگيرند ؟ گويی مردم کوفه تازه از خواب بيدار شده و دريافته اند که اين اسيران ، اولاد علی ( ع ) و فرزندان پيغمبر اسلام ( ص ) مي باشند که مردانشان در کربلا نزديک کوفه به شمشير بيداد کشته شده اند . همهمه از مردم برخاست و کم کم تبديل به گريه شد . حضرت سجاد ( ع ) در حال اسارت و خستگی و بيماری به مردم نگريست و فرمود : اينان بر ما مي گريند ؟ پس عزيزان ما را چه کسی کشته است ؟ زينب خواهر حسين ( ع ) مردم را امر به سکوت کرد و پس از حمد و ثنای خداوند متعال و درود بر پيامبر گرانقدرش ، حضرت محمد ( ص ) فرمود : "... ای اهل کوفه ، ای حيلت گران و مکرانديشان و غداران ، هرگز اين گريه های شما را سکون مباد . مثل شما ، مثل زنی است که از بامداد تا شام رشته خويش مي تابيد و از شام تا صبح به دست خود بازمي گشاد . هشدار که بنای ايمان بر مکر و نيرنگ نهاده ايد ..." . سپس حضرت زينب ( ع ) مردم کوفه را سخت ملامت فرمود و گفت : "همانا دامان شخصيت خود را با عاری و ننگی بزرگ آلود کرديد که هرگز تا قيامت اين آلودگی را از خود نتوانيد دور کرد . خواری و ذلت بر شما باد . مگر نمي دانيد کدام جگرگوشه از رسول الله ( ص ) را بشکافتيد ، و چه عهد و پيمان که بشکستيد ، و بزرگان عترت و آزادگان ذريه او را به اسيری برديد ، و خون پاک او به ناحق ريختيد ..." . مردم کوفه آنچنان ساکت و آرام شدند که گويی مرغ بر سر آنها نشسته ! سخنان کوبنده زينب ( ع ) که گويا از حلقوم پاک علی ( ع ) خارج مي شد ، مردم بی وفای کوفه را دچار بهت و حيرت کرد . شگفتا اين صدای علی ( ع ) است که گويا در فضای کوفه طنين انداز است ... . امام سجاد ( ع ) عمه اش را امر به سکوت فرمود . ابن زياد دستور داد امام سجاد ( ع ) و زينب کبری و ساير اسيران را به مجلس وی آوردند ، و در آن جا جسارت را نسبت به سر مقدس حسين ( ع ) و اسيران کربلا به حد اعلا رسانيد ، و آنچه در چنته دناءت و رذالت داشت نشان داد ، و آنچه لازمه پستی ذاتش بود آشکار نمود .
دانلود مداحی ویژه شهادت امام سجاد علیه السلام
دانلود ادامه مطلب
ادامه مطلب...
داغ زین العابدین دارد مدینه
این اشعار كه از كتاب "یك ماه خون گرفته،هفتاد و دو ستاره" میباشد، به همت جناب آقای حسین فتحی تهیه و تنظیم گردیده است و همراه فایل صوتی "سبك نوحهخوانی"" آن تقدیم میگردد، تا مداحان اهل بیت و دوستانی كه قصد نوحهخوانی در این ایام عزیز را دارند، از آن بهرهمند شوند.
ناله های آتشین دارد مدینه
داغ زین العابدین دارد مدینه
وا اماما واغریبا واشهیدا
وا اماما واغریبا واشهیدا
مانده بر لب نغمه های دلنشینش
پاره پاره گشته قلب نازنینش
وا اماما واغریبا واشهیدا
وا اماما واغریبا واشهیدا
روز و شب خون دل و اشک بصر داشت
داغ هفتاد و دو لاله برجگر داشت
وا اماما واغریبا واشهیدا
وا اماما واغریبا واشهیدا
گه به یاد فرق اکبر گریه می کرد
گه برای حلق اصغر گریه می کرد
وا اماما واغریبا واشهیدا
وا اماما واغریبا واشهیدا
جای گل بر گردنش دشمن غل انداخت
بر بدن از سلسله، زخمش گل انداخت
وا اماما واغریبا واشهیدا
وا اماما واغریبا واشهیدا
شامیان بر اشک چشمش خنده کردند
کف زدند و داغ او را تازه کردند
وا اماما واغریبا واشهیدا
وا اماما واغریبا واشهیدا
هم به گردن هم به تن دارد نشانه
جای زنجیراست و جای تازیانه
وا اماما واغریبا واشهیدا
وا اماما واغریبا واشهیدا
وارث خون و قیام
این اشعار كه از كتاب "یك ماه خون گرفته،هفتاد و دو ستاره" میباشد، به همت جناب آقای حسین فتحی تهیه و تنظیم گردیده است و همراه فایل صوتی " "سبك نوحهخوانی" آن تقدیم میگردد، تا مداحان اهل بیت و دوستانی كه قصد نوحهخوانی در این ایام عزیز را دارند، از آن بهرهمند شوند.
شهادت حق الیقین است
عزای زین العابدین است
این ناله ی روح الامین است
وا اماما واشهیدا
دُردانه ی حسین مظلوم
چهارمین امام معصوم
از زهر کین گردیده مسموم
وا اماما واشهیدا
این وارث خون و قیام است
اسیر کربلا و شام است
زخمی سنگ لب بام است
وا اماما واشهیدا
مدینه شد کرب و بلایش
زهرا شده صاحب عزایش
به یاد زخم ساق پایش
وا اماما واشهیدا
سر پدر به نیزه دیده
تلاوت قرآن شنیده
از ساق پایش خون چکیده
وا اماما واشهیدا
بر پیکرش نشانه دارد
آثار تازیانه دارد
داغ گل ویرانه دارد
وا اماما واشهیدا
مدینه می گرید ز داغش
مرغ دلم گیرد سراغش
سراغ قبر بی چراغش
وا اماما واشهیدا
بالای صفحه
قدسیان گرد بقیع زمزمه دارند
این اشعار كه از كتاب "یك ماه خون گرفته،هفتاد و دو ستاره" میباشد، به همت جناب آقای حسین فتحی تهیه و تنظیم گردیده است و همراه فایل صوتی "سبك نوحهخوانی" آن تقدیم میگردد، تا مداحان اهل بیت و دوستانی كه قصد نوحهخوانی در این ایام عزیز را دارند، از آن بهرهمند شوند.
عزای جانسوز زین العابدین است
پایان عمر سیدالسّاجدین است
یا زهرا، یا زهرا، یا زهرا، یا زهرا (2)
قدسیان گرد بقیع زمزمه دارند
فرشتگان بر قبرش سر می گذارند
یا زهرا، یا زهرا، یا زهرا، یا زهرا (2)
از این جنایت جگر ما کباب است
چون که مزارش میان آفتاب است
یا زهرا، یا زهرا، یا زهرا، یا زهرا (2)
مهدی خرازی
یعقوب دشت کربلا
این اشعار كه از كتاب "یك ماه خون گرفته،هفتاد و دو ستاره" میباشد، به همت جناب آقای حسین فتحی تهیه و تنظیم گردیده است و همراه فایل صوتی ""سبك نوحهخوانی" آن تقدیم میگردد، تا مداحان اهل بیت و دوستانی كه قصد نوحهخوانی در این ایام عزیز را دارند، از آن بهرهمند شوند.
ماتم فخرالساجدین است
عزای زین العابدین است
چراغ مدینه گردیده خاموش
در جنان فاطمه گشته سیه پوشی
واویلا واویلا آه و واویلا(2)
کشتند وصی مصطفی را
یعقوب دشت کربلا را
ندارد زائر آن قبر خرابش
مزار در میان آفتابش
واویلا واویلا آه و واویلا(2)
دشمن شکست بال و پر من
آتش زده بر جگر من
رفتم از این جهان با قلب خسته
نزد آن مادر پهلو شکسته
واویلا واویلا آه و واویلا(2)
مهدی خرازی
فرزند زمزم
این اشعار كه از كتاب "یك ماه خون گرفته،هفتاد و دو ستاره" میباشد و به همت جناب آقای حسین فتحی تهیه و تنظیم گردیده است، همراه فایل صوتی ""سبك نوحهخوانی" آن تقدیم میگردد، تا مداحان اهل بیت و دوستانی كه قصد نوحهخوانی در این ایام عزیز را دارند، از آن بهرهمند شوند.
من عابدینم پور مکه و منایم
سجادم و فرزند زمزم و صفایم
منم علی بن الحسین
صدیقه را نور دو عین
جان رسولم (2)
ای شامیان من جانشین مصطفایم
من یادگار خامس آل عبایم
منم علی بن الحسین
صدیقه را نور دو عین
جان رسولم (2)
با دست بسته بر روی ناقة عریان
رفتم چهل منزل بسوی شام ویران
منم علی بن الحسین
صدیقه را نور دو عین
جان رسولم (2)
مهدی خرازی
در سوگ زین العابدین
در سوگ زین العابدین ، زهرا نشسته
تیر غم از داغش بر این دل ها نشسته
از دیدگان یاران، اشك جارى ز داغش
سوزم براى قبر بى شمع و چراغش
اى من فداى قبر بى نام و نشانت
خواهم كه تا سایم جبین بر آستانت
كویَش چرا بى زائر و بى سایبان است
قبر غریبش وعده گاه عاشقان است
پسر شهنشه كربلا
صفتش عیان شده از نبىّ، بلغ العُلى بكماله
به نظر اگر چه بشر بود، ز بشر نه جنس دگر بود
دو هزار عالمش ار بود، همهاش به مدّ نظر بود
پدرى چه او، نه پدر بود، كشف الدّجى بجماله
پدرش امام انام دین ، پسرش امام به حقّ مبین
خود او امام چهارمین، ملكش خدم، فلكش رهین
به حسب متین، به نسب وزین، حسنت جمیع خصاله
شجر كرم، ثمر ولا، پسر شهنشه كربلا
زندار الست بربّ صلا، همه در جواب بلا بلا
چو نكو بگفت، ز جان، صلّوا علیه و آله
رجائى زفرهاى
گواهی حجر الاسود به امامت حضرت سجاد
امام محمّد باقر علیه السّلام حكایت نماید:
مدّتی پس از آن كه امام حسین علیه السّلام به شهادت رسید، روزی محمّد بن حنفیّه به حضرت سجّاد، امام زین العابدین علیه السّلام گفت: ای برادر زاده! تو خوب میدانی كه رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله، وصایای امامت را به پدر من امیرالمؤمنین علی علیه السّلام تحویل داد و او نیز این امانت الهی را به برادرم امام حسن مجتبی علیه السّلام سپرد و پس از آن هم به امام حسین علیه السّلام داده شد و او در صحرای سوزان كربلا به شهادت رسید.
و میدانی كه پدرت وصیّتی درباره امامت نكرده است، و چون تو جوانی بیش نیستی؛ پس با من كه عموی تو و هم ردیف پدرت میباشم؛ و همچنین از تو بزرگتر و با تجربه هستم و من عموی تو و هم ردیف پدرت میباشم و من بزرگ و با تجربهام. بنابراین در امر امامت و رهبری جامعه اسلامی با من نزاع نكن؛ زیرا كه آن حقّ من خواهد بود.
امام سجّاد علیه السّلام در مقابل او چنین اظهار داشت: ای عمو! رعایت تقوای الهی كن و از خدا بترس و در آنچه حقّ تو نیست ادعّا نكن، من تو را موعظه میكنم كه مبادا در ردیف بی خردان باشی.
همانا پدرم امام حسین علیه السّلام پیش از آن كه عازم عراق گردد، با من عهد نمود و وصایای امامت را به من سپرد و این سلاح حضرت رسول است، كه نزد من موجود میباشد.
بنابراین، آنچه را استحقاق نداری مدّعی آن مباش كه برایت بسی خطرناك است و مرگ زودرس، تو را فرا میگیرد؛ پس بدان كه خداوند متعال وصایت و امامت را تنها در ذریّه امام حسین علیه السّلام قرار داده است.
و چنانچه مایل باشی، نزد حجرالاسود برویم و از آن شهادت طلبیده و آن را حاكم قرار دهیم.
امام سجّاد علیه السّلام دعایی را زمزمه نمود و سنگ را مخاطب قرار داد ناگهان سنگ به حركت درآمد و به عربی چنین گفت: خداوندا! من شهادت میدهم كه وصایت و امامت بعد از حسین ابن علی، حقّ پسرش علی بن الحسین خواهد بود. و محمّد بن حنفیّه با مشاهده این چنین معجزه ای، حقّ را پذیرفت و امامت و ولایت امام سجّاد علیه السّلام را قبول كرد.
امام باقر علیه السّلام فرمود: چون محمّد حنفیّه به همراه آن حضرت كنار حجرالا سود آمدند، امام زین العابدین علیه السّلام به محمّد حنفیّه خطاب نمود: تو از خدا بخواه و او را بخوان كه این سنگ به سخن آید.
پس محمّد حنفیّه هر چه دعا كرد، اثری ظاهر نگشت، و بعد از آن امام سجّاد علیه السّلام فرمود: اینك نوبت من است؛ چون اگر حقّ با تو میبود جواب میشنیدیم.
محمّد حنفیّه گفت: اكنون تو از خدا بخواه كه این سنگ شهادت دهد.
سپس امام سجّاد علیه السّلام دعائی را زمزمه نمود و سنگ را مخاطب قرار داد و فرمود: تو را قسم میدهم به آن كسی كه میثاق پیغمبران و دیگر اوصیاء را در تو قرار داد، شهادت دهی كه امامت و وصایت پس از پدرم امام حسین علیه السّلام حقّ كدام یك از ما دو نفر میباشد.
ناگهان سنگ به حركت درآمد، به طوری كه نزدیك بود از جای خود بیرون آید؛ و آن گاه با زبانی فصیح به عربی چنین گفت: خداوندا! من شهادت میدهم كه وصایت و امامت بعد از حسین ابن علی، حقّ پسرش علی بن الحسین خواهد بود.
و محمّد بن حنفیّه با مشاهده این چنین معجزه ای، حقّ را پذیرفت و امامت و ولایت امام سجّاد علیه السّلام را قبول كرد و از او در تمام مسائل و امور اطاعت نمود.
--------------------------------------------------------------------------------
كافی، ج 1، ص 348، ح 5، و نیز: احتجاج طبرسی: ج 2، ص 147، ح 185.
مصیبت یعقوب بزرگتر بود یا حضرت سجاد؟
اسماعیل بن منصور - كه یكی از راویان حدیث است - حكایت كند:
امام سجّاد، حضرت زین العابدین علیه السّلام پس از جریان دلخراش و دلسوز عاشورا بیش از حدّ بی تابی و گریه مینمود.
روزی یكی از دوستان حضرت اظهار داشت: یابن رسول اللّه! شما با این وضعیّت و حالتی كه دارید، خود را از بین میبرید، آیا این گریه و اندوه پایان نمییابد؟
امام سجّاد علیه السّلام ضمن این كه مشغول راز و نیاز به درگاه خداوند متعال بود، سر خود را بلند نمود و فرمود: وای به حال تو! چه خبر داری كه چه شده است، پیغمبر خدا، حضرت یعقوب در فراق فرزندش، حضرت یوسف علیهماالسّلام آن قدر گریه كرد و نالید كه چشمان خود را از دست داد، با این كه فقط فرزندش را گم كرده بود. ولیكن من خودم شاهد بودم كه پدرم را به همراه اصحابش چگونه و با چه وضعی به شهادت رساندند.
و نیز اسماعیل گوید: امام سجّاد علیه السّلام بیشتر به فرزندان عقیل محبّت و علاقه نشان میداد، وقتی علّت آن را جویا شدند؟
فرمود: وقتی آنها را میبینم یاد كربلا و عاشورا میافتم.
--------------------------------------------------------------------------------
مستدرك الوسائل: ج 2، ص 466، ح 19، كامل الزیارات: ص 107، ح 2.
خدا فقط دوستانش را به خانهاش دعوت میكند!
مرحوم طبرسی در كتاب احتجاج خود آورده است:
در یكی از سالها بر اثر نیامدن باران، شهر مكّه را بی آبی و خشك سالی فرا گرفته بود، آن چنان كه مردم سخت در مضیقه و تنگنای بی آبی قرار گرفته بودند.
لذا بعضی از شخصیّتها همانند: مالك بن دنیار، ثابت بنانی، ایّوب سجستانی، حبیب فارسی و... جهت نیایش و نیاز به درگاه خداوند متعال وارد مسجدالحرام شده و كعبه الهی را طواف كردند؛ ولیكن هر چه دعا و استغاثه كردند، نتیجه ای حاصل نشد و باران نیامد.
در همین بین، جوانی خوش سیما، غمگین و محزون وارد شد و پس از طواف و زیارت كعبه الهی، خطاب به جمعیّت كرد و فرمود: ای جماعت! آیا در جمع شماها كسی نیست كه مورد محبّت خدای مهربان باشد؟
جمعیّت گفتند: ای جوان! وظیفه ما دعا و درخواست كردن است و استجابت دعا بر عهده خداوند رحمان میباشد.
جوان فرمود: چنانچه یك نفر از شما محبوب پروردگار میبود، دعایش مستجاب میگردید؛ و سپس به آنها اشاره نمود كه از نزدیك كعبه كنار روید، و آن گاه خودش نزدیك آمد و سر به سجده الهی نهاد و چنین اظهار داشت:
“سَیِّدی بِحُبِّك لی إلاّ سَقَیْتَهُمُ الْغَیْثَ”
ای مولا و سرورم! تو را قسم میدهم به آن محبّت و دوستی كه نسبت به من داری، این مردم را از آب باران سیراب فرما.
ناگهان ابری پدیدار شد و همانند دهانه مشك، باران بر اهل مكّه و بر آن جمعیّت فرو ریخت.
ثابت بنانی گوید: به او گفتم: ای جوان! از كجا دانستی كه خدایت تو را دوست دارد؟
فرمود: چنانچه خداوند كریم، مرا دوست نمیداشت، به زیارت خانهاش دعوتم نمیكرد؛ پس چون مرا به زیارت خود پذیرفته است؛ دوستم میدارد، و به همین جهت وقتی دعا كردم مستجاب شد.
پس از آن، جوان اشعاری را به این مضمون سرود:
«هركه پروردگار را بشناسد و عارف به او باشد؛ ولی در عین حال خود را از دیگران بی نیاز نداند، شقی و بیچاره است.
بنده خدا به غیر از تقوا و پرهیزكاری چه چیز دیگری میتواند برایش سودمند باشد؟
با این كه میداند تمامی عزّتها و سعادتمندیها و خوشبختیها تنها برای افراد باتقوا و پرهیزكار خواهد بود»
ثابت بنانی گوید: پس از آن از اهالی مكّه سؤال كردم كه این جوان كیست؟
گفتند: او علی بن الحسین بن علی بن ابی طالب - یعنی امام سجّاد، زین العابدین - علیهم السّلام میباشد.
مستدرك الوسائل: ج 6، ص 209، ح 8، احتجاج طبرسی: ج 2، ص 149، ح 186.
امام سجاد (ع) هم ضامن آهو بود
امام باقر علیه السلام فرمود:
من و گروهی از مردم در حضور پدرم امام سجاد علیه السلام نشسته بودیم كه ناگهان آهویی از صحرا آمد و در چند قدمی پدرم ایستاد و ناله كرد.
حاضران به پدرم گفتند: چه میگوید؟
پدرم فرمود: میگوید: بچهام را فلانی صید كرده، از روز گذشته تا حال شیرنخورده، خواهش میكنم آن را از او گرفته نزد من بیاور تا به او شیر بدهم.
امام سجاد علیه السلام شخصی را نزد صیاد فرستاد و به او پیام داد آن بچه آهو را بیاور. وقتی آورد، آهوی مادر تا بچهاش را دید، چند بار دستهایش را به زمین كوبید و آه جانكاه و غمانگیزی كشید و بچهاش را شیر داد.
سپس امام سجاد علیه السلام از صیاد خواهش كرد كه بچه آهو را آزاد كند، صیاد قبول كرد. امام بچه را از او گرفت و به مادرش بخشید، آهو با همهمه خود سخنی گفت و همراه بچهاش به سوی صحرا روان شد.
حاضران به امام سجاد علیه السلام گفتند: آهو چه گفت؟ امام فرمود:
«برای شما در پیشگاه خدا دعا كرد و پاداش نیك طلبید».
--------------------------------------------------------------------------------
بحارالانوار، ج 45، ص 30.
بركرانهی صحیفهی سجادیه 8
اشاره:
در این مجموعه نوشتار بر آنیم تا افق نگاه آسمانی حضرت سجاد را در برخی از موضوعات، از لابلای دعاهای صحیفهاش بدست آوریم و خود را برای نیل به آستان كبریایی آن امام همام، كه جایگاه انسان كامل است، مهیا سازیم.
جرعههای كلام آن امام عزیز، گوارای وجودتان
وظائف یك مسلمان
• بخشی از دعای 20
عدل گستر باشید.
خشم خود را فرو خورید.
فتنهها و خصومت را خاموش كنید.
پراكندگان را دور هم جمع كنید و مایه الفت و آشتی آنها شوید.
نیكیهای مؤمنین را فاش كنید و عیبهای آنها را بپوشانید.
نرم خویی و فروتنی را پیشه خود سازید.
خوش رفتاری، سنگینی و وقار را مرام خود قرار دهید.
با مردم با حسن معاشرت رفتار كنید.
برای رسیدن به فضیلت مسابقه بگذارید و سعی كنید از دیگران سبقت بگیرید.
نسبت به مردم سرزنش و خرده گیری نكنید.
حتی درباره افراد نااهل هم ترك احسان نكنید، شاید احسان شما باعث هدایت او شود.
حق را بگوئید، هر چند برایتان دشوار باشد.
كار خیر خودتان را اندك بشمارید و آن را بزرگ نكنید.
كار بد و ضعفها و گناهان خود را در گفتار و كردار بزرگ شمارید و آنها را كوچك نگیرید.
با كسی كه از خدا جدا شده، دوستی نكنید و از كسی كه با خداست دوری و قطع رابطه نكنید.
به هر اندازه ای كه پیش مردم بزرگ میشوید، پیش نفس تان، خود را كوچك كنید.
با كسی كه با شما غش و دغل كند، با نصیحت و اخلاص برخورد كنید و با كسی كه از شما دوری كند، با نیكویی برخورد كنید و با كسی كه از شما ببرد، با پیوستن مقابله كنید.
كار نیك خود را با منت گذاشتن باطل نكنید.
دست خود را برای خیررسانی به مردم روان كنید.
• بخشی از دعای شماره 38
وظیفه مسلمان اینست كه عیب برادر یا خواهر مؤمن خود را بپوشاند.
• بخشی از دعای شماره 22
طوری رفتار كنید كه دشمنتان از ظلم و جور شما احساس ایمنی كند و دوستتان از اینكه بتواند شما را از حق منحرف و به هوی نفس خودش متمایل كند، ناامید گردد.
• بخشی از دعای شماره 21
با دوستان خدا و كسانی كه اهل طاعت و بندگی خدا هستند، انس و الفت بگیرید.
كارهای نیك را از روی شوق انجام دهید.
چیزی را كه خدا دشمن میدارد، دوست نگیرید و با آنچه كه موجب خشنودی خداست، دشمنی نكنید.
• بخشی از دعای شماره 9
رازهای دل خود و حركات اعضاء و نگاهها و زبانهای خود را در اموری قرار دهید كه موجب ثواب الهی و پاداش دنیا و آخرت باشد.
بركرانهی صحیفهی سجادیه 7
اشاره:
در این مجموعه نوشتار بر آنیم تا افق نگاه آسمانی حضرت سجاد را در برخی از موضوعات، از لابلای دعاهای صحیفهاش بدست آوریم و خود را برای نیل به آستان كبریایی آن امام همام، كه جایگاه انسان كامل است، مهیا سازیم.
جرعههای كلام آن امام عزیز، گوارای وجودتان
رزق و روزی
• بخشی از دعای شانزدهم
1- خداوند هر كس را كه پس از توكل به او، درباره فقرش شكایت به درگاه رزاق عظیم بنماید، بی نیاز میكند.
2- خداوند آن كس را كه جز او رزاقی نمیشناسد، ناامید نمیكند.
3- به وسیله رزقی كه خداوند به شما عطا كرده است، معصیتهای او را انجام ندهید.
• بخشی از دعای بیستم
از روزی خواران خدا، طلب روزی نكنید.
• بخشی از دعای بیست و نهم
در روزی هایتان نسبت به خدا سوء ظن نداشته باشید.
• بخشی از دعای پنجاه و دوم
خوارترین افراد در نزد خدا كسی است كه روزیاش را از خدا بگیرد و غیر خدا را عبادت و بندگی كند.
بركرانهی صحیفهی سجادیه 6
اشاره:
در این مجموعه نوشتار بر آنیم تا افق نگاه آسمانی حضرت سجاد را در برخی از موضوعات، از لابلای دعاهای صحیفهاش بدست آوریم و خود را برای نیل به آستان كبریایی آن امام همام، كه جایگاه انسان كامل است، مهیا سازیم.
جرعههای كلام آن عزیز، گوارای وجودتان
خدا
• بخشی از دعای 49
خداوند شما را هدایت كرد، اما راه صلاح را نرفتید و در پی خواهش دلتان رفتید. خداوند به شما پند داد، اما سنگین دل شدید و پند او را نشنیدید.
• بخشی از دعای 50
خدا جوینده شماست، اگر از درگاهش بگریزید و یابنده شماست اگر از نزدش فرار كنید.
• بخشی از دعای 51
خداوند، حق شما را از ستمكاران میگیرد.
• بخشی از دعای 52
خداوند همه آفریدگان خود را محكوم به مرگ كرده است، چه آن كس كه او را به توحید بستاید و چه آن كس كه او را انكار كند.
• بخشی از دعای 10
1- سزاوارترین كارها در آئین عظمت خداوند، رحمت عطا كردن بر كسی است كه از او طلب رحمت میكند.
2- عفو خداوند، فضل اوست و عذاب او، عدل اوست.
• بخشی از دعای 5
هر كس را كه خداوند حافظ و نگهبان او باشد، سالم و سلامت میماند، و هر كس را كه خداوند توفیق هدایت عطا كند، دانا میشود و هر كس را كه خداوند مقرب درگاه خود سازد، عنیمت و ثروت بیكران نصیبش میشود.
• بخشی از دعای 39
صدیقان به واسطه اعمالشان مغرور نشوند و گناهكاران از خدا نومید نگردند، زیرا خداوند، پروردگار عظیمی است كه فضل خود را از هیچ كس باز نمیدارد و در گرفتن حق خود بر كسی سخت نمیگیرد.

نوحه های جلسه تخریب بقیع 1388 کربلایی جواد مقدم که در هیئت بین الحرمین - تهران اجرا شده است را می توانید به صورت صوتی و تصویری از طریق ادامه مطلب دریافت کنید.
جلسه کامل سالروز تخریب بقیع 1388 حاج حسن خلج که در هیئت ائمه بقیع - اصفهان اجرا شده است را می توانید به صورت صوتی از طریق ادامه مطلب دریافت کنید.




