سید علی مومنی شهادت امام کاظم (ع) 1388
نوحه های شهادت امام کاظم (ع) 1388 سید علی مومنی که در هیئت روضه العباس (ع) - تهران اجرا شده است را می توانید به صورت صوتی از طریق ادامه مطلب دریافت کنید.
{کاش از قلبم به قبرت راه داشت**کاش مجتبی هم زیارتگاه داشت}
یا حق امام حسن مجتبی علیه السلام پشت وپناه تون
ادامه مطلب...
کربلایی جواد مقدم شهادت امام کاظم (ع) 1388
نوحه های شهادت امام کاظم (ع) 1388 کربلایی جواد مقدم که در هیئت روضه العباس (ع) - تهران اجرا شده است را می توانید به صورت صوتی و تصویری از طریق ادامه مطلب دریافت کنید.
{کاش از قلبم به قبرت راه داشت**کاش مجتبی هم زیارتگاه داشت}
یا حق امام حسن مجتبی علیه السلام پشت وپناه تون
ادامه مطلب...
حسین سیب سرخی شهادت امام کاظم (ع) 1388
جلسه کامل شهادت امام کاظم (ع) 1388 حسین سیب سرخی که در هیئت روضه العباس (ع) - تهران اجرا شده است را می توانید به صورت صوتی و تصویری از طریق ادامه مطلب دریافت کنید.
{کاش از قلبم به قبرت راه داشت**کاش مجتبی هم زیارتگاه داشت}
یا حق امام حسن مجتبی علیه السلام پشت وپناه تون
ادامه مطلب...
اسكرين سرور ويژه ميلاد امام موسي كاظم
دانلود در ادامه مطلب
ياحق امام حسن مجتبي عليه السلام پشت وپناه تون
ادامه مطلب...
مسرور و شاد، صادق آل علىّ نگر
امشب به راستى شبم از روز بهتراست
كاندر برابرم رخ فیروز دلبراست
در شب كسى ندیده عیان گرددآفتاب
جز آفتاب من كه رخش مهر انوراست
تنها نه بزم من ز جمالش فروغ یافت
كز نور روى او همه عالم منوّراست
پرسید عارفى كه بگو كیست یارتو
كز عشق او تو را دل پر غم در آذراست
گفتم به او نشین و بشنو كه یارمن
نور خدا و مظهر حقّ، عین داوراست
هم زاده نبىّ بود و بضعه بتول
سبط نبىّ، ولىّ خداوند اكبراست
سِرّ علىّ، مقام جلىّ، نور منجلى
هفتم امام، حضرت موسى بن جعفراست
از آدم و مسیح به درگاه جود او
چشم امیدشان همه چون حلقه بر دراست
آدم طفیل و اصل وجود تو زین سبب
معلوم شد كه علّت غائى مؤخّراست
شاها به غیر صادر اوّل كه جدّ تواست
عالم تمام مشتقّ و ذات تو مصدراست
امروز روز شادى زهراى اطهراست
خرّم دل رسول خدا، قلب حیدر است
روز ولادت است و نشاط است وخرّمى
این روز با نشاط به عمرى برابر است
از دامن حمیده برآمد مهین مهى
كز نور او سراسر عالم منوّر است
مسرور و شاد، صادق آل علىّ نگر
میلاد با سعادت موسى بن جعفر است
"محمّد آزادگان"
معرفت كبوتر
علىّ بن ابوحمزه ثمالى حكایت نماید:
روزى یكى از دوستان حضرت ابوالحسن امام موسى كاظم علیه السلام به دیدار آن حضرت آمد؛ و حضرتش را به میهمانى در منزل خود دعوت كرد.
امام علیه السلام دعوت دوست خود را پذیرفت و به همراه آن شخص حركت كرد تا به منزل او رسید.
همین كه حضرت وارد منزل شد، میزبان تختى را مهیّا نمود و امام كاظم علیه السلام بر آن تخت جلوس فرمود.
چون صاحب منزل به دنبال آوردن غذا رفت، حضرت متوجّه شد كه یك جفت كبوتر زیر تخت در حال بازى و معاشقه با یكدیگر مىباشند.
وقتى صاحب منزل با ظرف غذا نزد حضرن وارد شد، امام علیه السلام در حال خنده و تبسّم مشاهده كرد، از روى تعجّب اظهار داشت: یابن رسول اللّه ! این خنده و تبسّم براى چیست؟
حضرت فرمود: براى این یك جفت كبوترى است كه زیر تخت مشغول شوخى و بازى هستند، كبوتر نر به همسر خود مىگوید: اى انیس و مونس من، اى عروس زیباى من! قسم به خداوند یكتا! بر روى زمین موجودى محبوبتر و زیباتر از تو نزد من نیست؛ مگر این شخصیّتى كه روى تخت نشسته است .
صاحب منزل با تعجّب عرضه داشت: آیا شما زبان حیوانات و سخن كبوتران را هم مىفهمید؟
امام علیه السلام فرمود: بلى، ما اهلبیت رسالت، سخن حیوانات و پرندگان را مىدانیم؛ و بلكه تمام علوم اوّلین و آخرین به ما داده شده است .
_____________________
نكته:
1- برای اثبات امامت ائمه "علیهم السلام" و حقانیت و ضرورت وجودشان در كتابهای كلامی بطور گسترده بحث و استدلال شده و اینگونه ماجراها جهت اثبات این مسأله نیست بلكه جهت آشنایی با تاریخ و سیره آنان و پندآموزی است
2- مواجههی امامان "علیهم السلام" با افراد مختلف متناسب با عقول و میزان فهمشان بوده است لذاست كه میبینیم مباحثات آنان با دانشمندان و اصحاب سرّشان، سرشار از مطالب بلند و معارف مستدَلّ، و با عوام بسیار ساده است
3- گونهای از رفتار آن بزرگواران "علیهم السلام" در مقام تحدّی و بر جا نشاندن مخالفان (اسكات خصم) بوده مانند آنچه كه در تاریخ انبیا نیز آمده است و نباید خُردهی قوی نبودن با مثبِت نبودن كرد.
منبع:
بحارالانوار: ج 41، ص 56، ح 65/ مختصر بصائرالدّرجات : ص 114.
نامهای از زندان به كاخ
تلاشهای امام كاظم در زندان هارون
حضرت موسی بن جعفر علیهماالسلام با اینكه مدتهای مدیدی را در زندانهای مختلف نظام طاغوتی هارون سپری كرد و در شكنجهگاههای مخوف، به دست شقیترین مأموران سپرده شده بود، امّا از گفتن سخن حق و نشر حقایق الهی لحظهای باز نایستاد.
آن حضرت در فرصتهای مناسب گفتارهای بیدارگرانه و هشدارآمیز خود را به گوش سردمداران دنیاپرست نظام حكومتی رسانده، به ایفای نقش خطیر خویش در جامعه اسلامی پرداخت.
امام در یكی از نامههای حماسی خویش كه از زندان به كاخ هارون ارسال نمود، چنین نگاشت: « ای هارون! هیچ روز سخت و پر محنتی بر من نمیگذرد، مگر اینكه روزی از راحتی و آسایش و رفاه تو كم میگردد؛ اما بدان كه هر دو رهسپار روزی هستیم كه پایان ندارد و در آن روز، مفسدان و تبهكاران زیانكار و بیچاره خواهند بود.»(1)
ممكن است این پرسش به ذهن آید كه امام هفتم علیهالسلام با آن شرائط خفقان چگونه نامهها و سخنان خود را به سمع و نظر دیگران میرسانید؟
بررسی اوضاع تاریخی آن عصر نشان میدهد كه اكثر زندانبانان و مأمورین آن پیشوای الهی با اندكی ارتباط و برخورد با ایشان، به حقیقت و معنویت امام پی برده و از هواخواهان و دلدادگان حضرتش میشدند و این مسئله سبب شده بود كه گفتهها، نوشتهها و افكار و اندیشه و سیره حضرتش بر تاریخ پوشیده نماند.
داستان تحول روحی كنیز خوشسیمای هارون نمونهای از این واقعیت است كه در كتابهای معتبر تاریخی و روایی به طور مفصل آمده است.
--------------------------------------------------------------------------------
1- تاریخ بغداد، ج13، ص32.
فدک حق چه کسی است؟
مردان خدایی و برخوردهای با صلابت
از آنجایی كه اولیای خدا به امدادهای خداوندی باور قطعی دارند، در برخوردهای خود با دنیاپرستان و طاغوتهای زمان بیواهمه و با قاطعیت و صلابت رفتار میكنند و آنان با داشتن سرمایه ایمان به غیر از خداوند متعال از هیچ قدرت و نیرویی نمیهراسند كه: «فَمَنْ یؤْمِنْ بِرَبِّهِ فَلا یخافُ بَخْسا وَ لا رَهَقا»؛(1) «هر كس به پروردگارش ایمان بیاورد، نه از نقصان میترسد و نه از ظلم [و ظالم] هراسی دارد.»
پیشوای هفتم نمونه بارزی از این اولیای الهی است.
اینك آنچه در پی میآید گواه این مدعاست:
مهدی، سومین خلیفه عباسی، در یك اقدام عوام فریبانه اعلام كرد كه هر كسی كه حقوقی بر گردن نظام حكومتی دارد، میتواند برای رسیدن به حق خود اقدام نماید. او در یك حركت ظاهری مشغول ادای حقوق مردم شد. امام كاظم علیهالسلام نیز خواستار اعاده حقوق خود شد. در آنجا گفتگوی ذیل میان خلیفه و پیشوای هفتم علیهالسلام به وقوع پیوست:
خلیفه: حقوق شما چیست؟
امام: فدك.
خلیفه: محدوده فدك را مشخص كن تا به شما بازگردانم.
امام: حدّ اول آن، كوه احد، حدّ دوم عریش مصر، حدّ سوم سیف البحر(دریای خزر) و حدّ چهارمش دومة الجندل [سرزمین عراق] است.
خلیفه: همه اینها؟!
امام: آری!
خلیفه آن چنان ناراحت شد كه آثار غضب در چهرهاش پدیدار گشت، و با ناراحتی شدید گفت كه مقدار زیادی است، باید بیندیشم. امام كاظم علیهالسلام با این سخن به او فهماند كه حكومت حق امام كاظم علیهالسلام است و زمام حكومت بر دنیای اسلام باید در دست اهل بیت علیهمالسلام باشد.(2)
--------------------------------------------------------------------------------
1. جنّ/13.
2. ر.ك: اصول كافی، كتاب الحجة، باب الفئ و الانفال.
عرفان، پیش نیاز مبارزه!
بیتردید برای استواری و مقاومت در راه عقیده، پشتوانهای قوی و نیرومند لازم است. طبق آموزههای قرآنی بهترین پشتوانه هر انسان حقیقتطلبی، اتّكا به حضرت پروردگار است. و نزدیكترین راه در معرفت و قرب به حق، توجه به عبادت و معنویت است. خداوند متعال میفرماید: «وَاسْتَعینُوا بِالصَّبْرِ وَالصَّلوةِ»؛(1) «از صبر و نماز یاری بجویید.»
حضرت كاظم علیهالسلام با پیروی از این رهنمود و در مقابل نیروهای باطل، از صبر و بردباری و نماز و عبادت یاری میجست؛ «كانَ یُحْیی الْلَیلَ بِالسَّهْرِ اِلَی السَّحَرِ بِمُواصِلَةِ الاِْسْتِغْفارِ حَلیفَ السَّجْدَةِ الطَّویلَةِ وَالدُّمُوعِ الْغَزیرَةِ وَالْمُناجاتِ الْكَثیرَةِ وَالضَّراعاتِ الْمُتَّصِلَةِ؛(2) آن حضرت شبها را تا سحر بیدار بود و شبزندهداریهایش همواره با استغفار بود، همراه با سجدههای طولانی، اشكهای ریزان، مناجات بسیار، و نالهها و زاریهای مداوم در حال عبادت.»
--------------------------------------------------------------------------------
1- بقره/45.
2- الانوار البهیه، ص205.
سلام بر تو ای پدر!
خاطرهای از امام كاظم علیه السلام
روزی هارون وارد مدینه شد و به همراه جمع كثیری به حرم پیامبر صلیاللهعلیهوآله رفت. او در مقابل قبر شریف رسول خدا صلیاللهعلیهوآله ایستاد و با كمال افتخار چنین سلام داد: السَّلامُ عَلَیكَ یابْنَ عَمِّ، سلام بر تو ای پسر عمو!
در این هنگام، حضرت موسی بن جعفر علیهماالسلام كه در میان اهل مدینه حضور داشت، نزدیك آمد و برای تحقیر خلیفه غاصب! چنین سلام داد: «السَّلامُ عَلَیكَ یا رَسُولَ اللّه السَّلامُ عَلَیكَ یا اَبَه، سلام بر تو ای رسول خدا! سلام بر تو ای پدر!»
در این حال، هارون از شدت خشم به خود پیچیده و دنیا در نظرش تیره و تار شد؛ چرا كه حضرت كاظم علیهالسلام به این وسیله شایستگی خود را برای جانشینی رسول خدا صلیاللهعلیهوآله و عدم لیاقت هارون بیان داشت.
--------------------------------------------------------------------------------
بحارالانوار، ج48، ص135.
تو شهید خواهی شد، ضربهها را محكم بزن
امام كاظم و حمایت از مبارزان راه حق
"حسین" فرزند علی بن حسن المثنی فرزند امام حسن مجتبی علیهالسلام معروف به «شهید فخّ» از افرادی است كه در زمان امامت حضرت كاظم علیهالسلام بر اثر ستمهای فرماندار مدینه در حق شیعیان به ستوه آمد و بر علیه حكومت هادی عباسی به قیام مسلحانه روی آورد.
حسین قبل از قیام پرشور خویش، شبانه به محضر امام هفتم علیهالسلام آمد و امام ضمن سفارشاتی به وی فرمود: تو شهید خواهی شد، ضربهها را محكم و نیكو بزن! این مردم فاسقند، و در ظاهر ایمان دارند و در باطن خود نفاق و شك را پنهان میسازند، «اِنّا للّهِ وَاِنّا اِلَیهِ راجِعُونَ».
بعد از شهادت حسین بن علی علیهماالسلام، و سایر شهدای فخّ، حضرت موسی بن جعفر علیهماالسلام فرمود: «به خدا سوگند! حسین در حالی از دنیا رفت كه مسلمان و نیكوكار و روزهدار و آمر به معروف و ناهی از منكر بود.»
--------------------------------------------------------------------------------
مقاتل الطالبین، ص449.
معرفي اجمالي شاگردان امام کاظم عليه السلام
دريايي پر از مرواريد
ياران برجسته امام كاظم (عليهالسلام) تداوم امامت را براي رهبري جامعه اصل مسلم اسلامي دانسته و در برابر امواج انحرافي كه خلفاي خلافكار و فرقههاي گوناگون پديد ميآوردند، مقاومت ميكردند.
در زير تني چند از اين مردان بزرگ به اجمال معرفي ميشوند:
يونس بنعبدالرحمن
وي در اعتقاد به امامتحضرت موسي بنجعفر چنان روشنبين و استوار بود كه كوچكترين نرمش و يا لغزشي را در مقابل منحرفان روا نميشمرد و در برخورد با فرقههايي چون واقفيه، موضع قاطعي داشت. او در پرتو انوار درخشان هفتمين و هشتمين فروغ امامت از چهرههاي درخشان جهان تشيع و شخصيتي ارزنده به شمار ميرود.
حضرت امام رضا(عليهالسلام) او را سلمان زمان خود دانسته و عموم علماي شيعه، تقوا و پاكي وي را ستوده و مقام علمي و فقهي وي را تصديق كرده و رواياتش را بدون هيچگونه شبههاي پذيرفتهاند. او روز گار خود را غالبا با تاليف كتاب ميگذراند و سي كتاب در زمينههاي گوناگون علوم اسلامي نوشته است. (1)
محمد بنابيعمير
در ميان شيعيان و جامعه تسنن از چهرههاي محبوب و عابد و پارسا محسوب ميشود. (2) او رواياتي از امام هفتم نقل كرده كه در آنها امام را با كنيه ابااحمد مخاطب قرار داده است. (3) وي 94 جلد كتاب در مباحث مختلف علمي، ديني و فقهي به رشته تحرير درآورد و مجموعه رواياتي كه نقل كرده به 654 حديث ميرسد. طي چهار سالي كه در زندان بود، نگاشتههاي وي از بين رفت و بعدها با تكيه بر حافظه و آنچه به راويان ديگر انتقال داده بود، روايت ميكرد.
سرانجام محمد بنابيعمير مورد خشم دستگاه خلافت عباسي قرار گرفت; زيرا هارون اعتقاد داشت اسرار فعاليت سياسي و مبارزات مخفي شيعيان و اسناد ارتباط آنان با پيشواي هفتم در اختيار اوست.
كشي به نقل از فضل ابنشاذان گفته است: «درباره ابنعمير نزد خليفه سعايتشد، او را دستگير كرده و از وي خواستند نام شيعيان و كساني كه با موسي بنجعفر عليهما السلام در ارتباط هستند به دستگاه خلافت تحويل دهد، وي امتناع كرد و از افشاي نام رابطين با امام اجتناب نمود، دژخيمان او را در ميان دو چوب قرار دادند. و براي اقرار گرفتن از نامبرده صدتازيانه بر بدنش زدند و چون از مقاومت دليرانهاش خسته شده و به خشم آمدند بيش از صدهزار درهم وي را جريمه كرده و تمام اموالش را مصادره كردند.» (4)
محمد بنمفضل بنعمر جعفي
محمد را باب امام كاظم(عليهالسلام) ناميدهاند; او رابط ميان مردم و حضرت بود و فرزند مفضل است، كه امام صادق(عليهالسلام) توحيد معروف خويش را به وي املأ فرمود.
محمد بنعلي بننعمان; كنيهاش ابوجعفر و لقب او مؤمن طاق بود - چون مغازهاش در كوفه زير طاقي قرار گرفته بود - از بزرگان اصحاب امام ششم و امام هفتم است. وي توان آن را داشت كه با هر مخالفي بحث كند و بر وي غالب گردد. (5)
حسن بنمحبوب
از راويان بزرگ است كه فقهاي شيعه در صحت احاديث او اجماع و خودش را توثيق كردهاند. او نزد امام هفتم و امام هشتم از احترام زيادي برخوردار بود و از اركان عصر خويش به شمار ميرفت، شيعيان اهل بيت از اطراف و اكناف دنياي اسلام به نزدش رفته و از فضل و دانش وي خصوصا در فقه بهره ميگرفتند، تاليفات و تصنيفات وي را شيخ طوسي در فهرستخويش ذكر نموده است.
ابوعبدالله بنيحيي كاهلي اسدي
از اصحاب امام كاظم(عليهالسلام) است كه نزد آن حضرت محترم بود و علماي رجال او را با منزلت و فضل ميدانند. حضرت موسي بنجعفر خطاب به علي بنيقطين كه در دستگاه هارون نفوذ سياسي داشت، فرمود: از كاهلي اسدي و خاندانش صيانت كنيد. من بهشت را برايتان ضمانت ميكنم. وي هم قبول كرد و ابنيقطين زندگي او و خاندانش را تامين ميكرد. (6)
ابان بنعثمان بجلي
اهل كوفه بود و گاهي هم در بصره سكونت داشت. شيخ طوسي وي را از امواليان بجيله ميداند. گروهي از بصريان همچون ابوعبيده از وي حديث نقل كردهاند. ابان با حضرت موسي بنجعفر عليهما السلام ارتباط داشته و در كتابهايش از آن حضرت رواياتي نقل كرده است. (7)
عبدالله بنجندب
بجلي و كوفي است او منزلتي بلند نزد امام هفتم داشت و وكيل آن حضرت به شمار ميرفت، امام رضا سوگند ياد كرد كه; عبدالله بنجندب مورد رضايتخدا و رسول الله صلي الله عليه و آله و از مخبتين ماست. (8)
هشام بنحكم
پرورشيافته مكتب امام صادق(عليهالسلام) بود. او به خاطر دشمني با بنيعباس سالها مخفيانه زندگي ميكرد و امام ششم او را نگهبان و گواهيدهنده بر راستي خويش ميدانست. بارها از سوي امام كاظم(عليهالسلام) براي انجام كارهاي شخصي يا عمومي به عنوان وكيل تعيين شد. هارون كه در پي فرصتي بود تا هشام را به قتل برساند، جلسهاي با حضور دانشمندان وابسته در منزل يحيي بر مكي ترتيب داد و خود از پشت پرده به نظاره نشست، هشام با همه فراست و شجاعت، به آنچه اعتقاد داشت اعتراف كرد و از آن جلسه گريخت و از بغداد به كوفه رفت و در منزل بشير كه از شيعيان معروف بود وارد گرديد. او دانشمندي برجسته، متكلمي بزرگ و داراي بياني شيرين و رسا بود. (9)
صالح بنواقدي; طبري ميگويد: خدمت امام موسي كاظم(عليهالسلام) رسيدم، حضرت فرمود: هارون تو را زنداني ميكند و در باره من از تو ميپرسد، بگو او را نميشناسم و آنگاه كه به زندان افتادي تو را آزاد ميكنم. و همينگونه هم شد. او با كمك امام به طرز شگفتانگيزي از زندان به مازندران (طبرستان) رفت. صالح بنواقدي ميگويد: چون به ديار خويش برگشتم، به خدا سوگند نه كسي از من خبر گرفت و نه از زنداني بودنم كسي جويا شد. (10) او به بركت كرامت امام از چنين دسيسهاي رهايي يافت و توانست مدتها در طبرستان به دفاع از حريم امامتبپردازد و با روي ولايت را پاسداري نمايد.
صفوان بنيحيي
زماني كه صفوان فرزند يحيي به رشد عقلي رسيد و علوم عقلي را از پدر خويش فرا گرفت، در حوزه درس امام كاظم(عليهالسلام) حاضر شده و از بيانات قدسي آن فروغ آسماني بهرهمند گشت. او از فقيهان، محدثان و متكلمان كمنظير است. علاوه بر مقام شامخ علمي، جايگاه والايي در زهد، تقوا و عبادت داشت. صفوان را يكي از وكيلان و نايبان خاص امام دانستهاند و ميگويند او ضمن جمعآوري و جوهات شرعي، ماموريتخطير نشر روايات اهل بيت و دايتشيعيان و مبارزه با خطوط انحرافي و التقاطي آن عصر را بر عهده داشت. (11)
علي بنيقطين
از دوستان و علاقهمندان امام موسي(عليهالسلام) بود، در دستگاه هارون به مقام وزارت رسيد. چندين مرتبه خواست از اين مقام استعفا بدهد، ولي حضرت مخالفت كرد. وي براي ارتباط با امام و كمك به شيعيان و حمايت از محبان آل عترت كه در فقر و ناداري بسر ميبردند، از ماموران مخفي استفاده ميكرد، اسماعيل بنسلان و فلان بنحميد از آن جملهاند كه فرزند يقطين آنان را احضار كرد و گفت دو مركبسواري تدارك ديده و از طريقي غير از راه معمول برويد تا به امام هفتم برسيد و نامه و مبالغي كه ميدهم تحويل آن حضرت به نحوي دهيد كه كسي متوجه نشود. (12)
ابنبزيع
از اعيان و رجال شيعه و شاگردان امام كاظم(عليهالسلام) است. طبق دستور امام در تشكيلات بنيعباس شغل مهمي داشت و از مشاورين خاص دستگاه خلافت به شمار ميرفت. امور تعدادي از شيعيان جهان اسلام توسط وي اصلاح گشت. او به نيازمندان پناه ميداد و عاشقان اهل بيت را از گرفتاري ميرهانيد. (13)
يعقوب بنداود
مردي با ايمان، پاكسرشت و نيكوكار بود. به دليل برخورداري از شهامت و روحيه مبارزاتي به اتفاق برادرانش در قيام ابراهيم فرزند عبدالله بنحسن شركت كرد و به همين دليل دستگير و زنداني گرديد و تا آخر خلافت منصور در حبس به سر برد. با روي كار آمدن مهدي عباسي آزاد شد. اين بار بعقوب تلاشهاي خود را در حمايت از خاندان عصمت و طهارت و توسعه اقتدار شيعيان به صورت نفوذ در دستگاه حكومت و قبضه كردن پنهاني قدرت ادامه داد و سرانجام به پست وزارت رسيد. به اين ترتيب توانستبسياري از مناصب مهم تحت قلمرو خلافت اسلامي را به علويان و سادات و برخي شيعيان تفويض كند. اين وضع دشمنان را نزد خليفه عباسي به سعايت و مذمت از وي واداشت و مهدي عباسي را به اين موضوع تهديد كردند كه سراسر كشور اسلامي در دستيعقوب و شيعيان است و با انقلابي سريع ميتواند بساط حكومت تو را سرنگون كنند. تبليغات زهرآگين دشمنان كار خود را كرد و موجب بركناري يعقوب و زنداني شدن او گرديد. (14)
--------------------------------------------------------------------------------
1- جامع الرواة; محمد بنعلي اردبيلي، ج 2، ص356 -357 و نيز الكني و الالقاب، محدث قمي.
2- فهرستشيخ طوسي، ص 265.
3- معجم رجال حديث، ج 14، ص 301.
4- اين واقعيت در رجال نجاشي، ص229 و رجال كشي، ص 591 آمده است.
5- رجال كشي، ص186.
6- راويان امام رضا(عليهالسلام) در مسند الرضا، ص 361.
7- همان، ص 15.
8- منتهي الامال، ج 2، ص276.
9- رجال نجاشي، ص 305 و رجال كشي، ص269.
10- بحارالانوار، ج 48، ص67.
11- در مورد وي بنگريد به كتاب صفوان بنيحيي، شكوه ايمان، محمد اصغرينژاد.
12- بحارالانوار، ج 48، ص 35.
13- رجال نجاشي، ص 255.
14- پيشواي آزاده; مهدي پيشوايي، ص 55.
غلامرضا گليزواره
ستون پنجم امام کاظم
رخنه در دستگاه خلافت به نفع شیعیان
امام كاظم علیهالسلام با تربیت افرادی شایسته، و تأثیرگذاری مثبت بر افكار و اندیشههای برخی از كارگزاران حكومتی، از وجود آنان در پیشبرد اهداف الهی خویش سود میجست. علی بن یقطین از جمله عوامل نفوذی امام در نظام حكومتی هارون بود كه تا مقام نخستوزیری راه یافته بود. او به لطف خداوند و یاری رهنمودهای امام علیهالسلام و بصیرت و تیزهوشی خویش، كارهای مهمی را به نفع شیعیان انجام میداد.
یادآوری نظرات حضرت كاظم علیهالسلام به طور غیرمحسوس در جلسات داخلی هیأت حاكمه، گزارش اخبار داخلی و تصمیمات حكومت غاصب به امام هفتم علیهالسلام، ارسال كمكهای مالی به امام و شیعیان، تشكیل گروههای حجّ از شیعیان بیبضاعت، و خدمات اجتماعی و اداری به یاران امام هفتم علیهالسلام، برخی از دستاوردهای نفوذ علی بن یقطین در حكومت هارون بود.
مسیب بن زُهیر نیز از شیعیان مخلصی بود كه در ظاهر، در سمت جانشین سندی بن شاهك، به فرماندهی نیروهای نظامی هارون منصوب شده بود. او علاوه بر رساندن پیامهای امام علیهالسلام از داخل زندان به دوستان و شیعیان حضرت موسی بن جعفر علیهماالسلام معجزات و كراماتی نیز از آن حضرت نقل میكرد كه در بیداری برخی افراد تأثیر داشته است. حاكم ری و برخی از كارگزاران حكومتی نیز در شبكه نفوذی حضرت كاظم علیهالسلام انجام وظیفه میكردند.
--------------------------------------------------------------------------------
معجم رجال الحدیث، ج19، ص179.
پرورشیافتگان آستان حضرت کاظم علیه السلام
گروه كثیری از عالمان و راویان حدیث، پیرامون امام موسی(علیهالسلام) گرد آمدند و آن حضرت با توانایی بسیار آرأ خردمندانهای در دانشهای گوناگون دینی ابراز كرد.
مجموعههای بسیار از احكام اسلامی كه در موضوع فقه و حدیث و كلام اسلامی تدوین شده به آن حضرت منسوب است و راویان، همواره با آن افاضات علمی مانوس بوده، فرمایشات و فتاوی امام(علیهالسلام) را ثبت میكردند.
سید بنطاووس مینویسد: «یاران و نزدیكان امام كاظم (علیهالسلام) در مجلس درس آن بزرگوار حاضر میشدند و لوحههای آبنوس در آستینها داشتند، هر گاه او سخنی میفرمود یا در موردی نظری ارائه میداد، به ضبط آن مبادرت میكردند.»(1)
امام كاظم(علیهالسلام) در عصر خویش عابدترین و عالمترین و فهیمترین مردم بود. (2) پدر بزرگوارش در تایید آگاهیهای علمی و فقهی این فرزند فرزانهاش، فرمود: «توان علمی او به اندازهای است كه اگر از تمام مضامین قرآنی پرسش كنی، با علم كافی كه دارد، پاسخ قانعكنندهای خواهد داد. او كانون حكمت، معرفت و اندیشه است.»
چشمههای اندیشه امام در عصری جاری گردید كه با وجود اختناق حاكمان عباسی، شیعیانی اهل درك، منطق و خرد داشت. از مجموع روایات و كتب سیره برمیآید كه; پیروان امامان با طرح سؤالات علمی - فقهی، دانش وی را ارزیابی كرده، در صورتی كه از جنبه علمی، وی یقین حاصل میكردند، او را به وصایت میپذیرفتند. به همین دلیل شیعیان، عبدالله بنجعفر را كه مشهور به عبدالله افطح بود - بدین سبب گروندگان به او را فطحیه مینامیدند - با طرح برخی مسائل فقهی و احكام شرعی نماز و زكات آزمودند و چون آگاهی وی را از این مسائل ناكافی دانستند از وی روی برتافتند. (3)
با آنكه صدها نفر از محضر پر فیض امام موسی كاظم(علیهالسلام) بهره برده و اخبار و احادیث او را نقل میكردند، اما در میان اصحاب، حدیث هیجده نفر به صدق و امانت مشهور گردیده و منقولات آنان مهر اعتبار و اطمینان خورده و همگان بر صدق گفتههایشان اعتراف كردهاند. شش نفر از آنان شاگردان امام باقر(علیهالسلام)، شش نفر از اصحاب امام صادق(علیهالسلام) و بقیه هم از خواص تربیتیافتگان حضرت امام كاظم(علیهالسلام) بودهاند. اسامی آنان به این شرح است:
یونس بنعبدالرحمن، صفوان بنیحیی، محمد بنابیعمیر، عبدالله بنالمغیره، حسن بنمحبوب السراد، احمد بنابینصر بزنطی. به این افراد اصحاب اجماع میگفتند. شاگردان زبده دیگری در مكتب علمی - تربیتی و سرشار از معنویت هفتمین امام پرورش یافتند از جمله; محمد بنخلاد، عبدالرحمن بجلی، علی بنجعفر، اسحاق بنعمار صیرفی، اسماعیل بنموسی بنجعفر، حسین بنعلی بنفضال، داود رقی، عبدالسلام بنصالح حصروی، موسی بنبكیر و اسماعیل بنمهران. (4)
گسترش نهضتهای علوی توسط گروهی از امامزادگان و سادات و افزایش قدرت سیاسی بنیعباس، خصوصا در دوران خلافت هارون، باعث تشدید مراقبت و سختگیری نسبتبه امام كاظم(علیهالسلام) شد به طوری كه هارون درباره امام هفتم میگفت: میترسم فتنهای بر پا كند كه خونها ریخته شود!؟ سختگیری نسبتبه امام در حدی بود كه به ندرت كسی میتوانستحتی برای ضروریترین مسایل و سؤالات فقهی و علمی به خدمت امام(علیهالسلام) شرفیاب شود.
با این وجود، امام یارانی داشت كه در جهان اسلام پراكنده بودند و با ایشان، بخصوص در دوران اقامت در مدینه، تماس داشتند. تلاشهای تبلیغی این برگزیدگان بر محبوبیت امام بین شیعیان شهرهای اسلامی افزود و موجب نگرانی هارون شد. از اینروی هارون حضرت را تحت نظر از مدینه به بصره و سپس به بغداد آورد و سالها امام را در زندانهای مختلف تحت نظر گرفت و به احدی اجازه ملاقات با آن مقام معنوی را نداد.
مرحوم شیخ طوسی راوایان و شاگردان امام را 272 نفر ذكر كرده است. احمد بنخالد برقی تلامیذ حضرت را 160 نفر دانسته و مؤلف كتاب "حیاة الامام موسی بنجعفر" تعداد 319 نفر از اصحاب و شاگردان هفتمین فروغ امامت را به تفصیل نام برده است.
--------------------------------------------------------------------------------
1- الانوار البهیه; ص 91.
2- الارشاد; شیخ مفید، ج 2، ص 231.
3- نك; حیات فكری و سیاسی امامان شیعه، رسول جعفریان، ج 2، ص19 - 20.
4- دورنمایی از زندگانی امام موسی بنجعفر7; عبدالرحیم عقیقی بخشایشی، ص 122.
غلامرضا گلیزواره
ای که بر دلها امیری ...
روزی در كنار كعبه، هارون الرشید حضرت كاظم علیهالسلام را ملاقات نمود و در ضمن سخنانی به امام علیهالسلام گفت: آیا تو هستی كه مردم مخفیانه با تو بیعت میكنند و تو را به رهبری خویش برمیگزینند؟ حضرت با كمال شهامت فرمود:
«اَنَا اِمامُ الْقُلُوبِ وَ اَنْتَ اِمامُ الْجُسُومِ؛ من بر دلهای مردم حكومت میكنم، و تو بر جسمهای آنان!»
--------------------------------------------------------------------------------
الصواعق المحرقه 309.
ای که بر دلها امیری ...
روزی در كنار كعبه، هارون الرشید حضرت كاظم علیهالسلام را ملاقات نمود و در ضمن سخنانی به امام علیهالسلام گفت: آیا تو هستی كه مردم مخفیانه با تو بیعت میكنند و تو را به رهبری خویش برمیگزینند؟ حضرت با كمال شهامت فرمود:
«اَنَا اِمامُ الْقُلُوبِ وَ اَنْتَ اِمامُ الْجُسُومِ؛ من بر دلهای مردم حكومت میكنم، و تو بر جسمهای آنان!»
--------------------------------------------------------------------------------
الصواعق المحرقه 309.
امام کاظم و احیای فرهنگ عاشورا
زنده نگه داشتن یاد و نام امام حسین علیهالسلام و حماسه عاشورا به عنوان نماد مقاومت اهل بیت علیهمالسلام در برابر جبهه كفر و نفاق و مقابله با طغیان و ستمگری، یكی از مهمترین دغدغههای امامان معصوم علیهمالسلام بوده است. آن بزرگواران میكوشیدند تا قیام جاویدان عاشورا زند بماند و پیام پایداری و استواری اهل حق در مقابل باطل در بلندای تاریخ با نام مقدس حضرت امام حسین علیهالسلام طنینانداز شود.
از شیوههایی كه حضرت موسی بن جعفر علیهماالسلام برای رساندن پیام استواری و مقاومت از آن بهره میبرد، تداوم بخشیدن و زنده نگهداشتن یاد و خاطره جدّ بزگوارش حضرت سید الشهدا علیهالسلام بود.
روایت ذیل بیانگر این حقیقت تاریخی است:
محدث نوری مینویسد: منصور دوانیقی در عید نوروز امام را مجبور كرد كه در مجلس عمومی بنشیند و مردم برای عرض تبریك به محضرش بیایند و هدایا و تحفهها را به حضور آن حضرت بیاورند.
امام به ناچار در آن مجلس نشست و فرمانداران و فرماندهان و امرای لشكری و كشوری و عموم مردم برای تهنیت میآمدند و هدایا و تحفههای فراوانی میآوردند و خادم منصور همه هدایا را ثبت میكرد. آخرین فردی كه به حضور امام آمد، پیرمردی سالمند بود كه به امام عرضه داشت: ای پسر دختر رسول خدا صلیاللهعلیهوآله! من مرد فقیری هستم كه از مال دنیا بیبهرهام، اما سه بیت شعری را كه جدم در رثای جدّتان حضرت حسین بن علی علیهماالسلام سروده، به خدمتتان تقدیم میكنم:
یا ابا عبداللّه! من [از دشمنان تو تعجب نمیكنم كه چرا تو را كشتند، بلكه] تعجب میكنم از شمشیری
كه بر بدن نازنین تو در روز عاشورا فرود آمد، در حالی كه غبار كربلا بر بدن تو نشسته بود.
من شگفت زده هستم از آن تیرهایی كه بر بدنت فرورفتند، در حالی كه
خانوادهات با چشمان اشكبار قتل تو را نظاره كرده و جدّت را صدا میزدند.
یا ابا عبداللّه! چرا بزرگی و جلالت تو مانع نشد از اینكه تیرها بر بدنت اصابت كنند و آن جسم پاك را مجروح نمایند!
امام فرمود: احسنت! بارك اللّه فیك! هدیهات را پذیرفتم، بفرما بنشین! آنگاه به خادم گفت: از منصور بپرس در مورد این همه هدایا چه تصمیمی دارد؟ منصور گفت: همه آنها را به حضرت كاظم علیهالسلام بخشیدم، هرطور دوست دارد مصرف كند. امام نیز تمام آن تحفهها را به آن پیرمرد شیعی كه زیباترین اشعار را در مرثیه امام حسین علیهالسلام خوانده بود، بخشید و او را تشویق نمود.
امام علیهالسلام به این وسیله، از شاعران و احیاگران حماسه عاشورا تجلیل نمود و پیام پایداری اهل بیت علیهمالسلام را كه در حركت انقلابی امام حسین علیهالسلام جلوهگر شده بود، علنی ساخت.
______________________________
مستدرك الوسائل، ج10، ص386.
امام کاظم و جلوگیری از همكاری با ظالمان
آیا حواست هست که با چه کسی همکاری؟
حضرت امام موسی كاظم علیهالسلام اگر احساس میكرد كسانی كه به نظام حكومتی داخل میشوند، نمیتوانند به نفع اهل حق و شیعیان عمل نمایند، آنان را از همكاری با طاغوت نهی كرده، از عواقب وخیم آن برحذر میداشت.
زیاد بن ابی سلمه از یاران امام كاظم علیهالسلام بود، ولی بدون اطلاع آن حضرت در دستگاه خلافت عباسی مشغول به كار شده بود.
او روزی به محضر امام هفتم علیهالسلام آمد. حضرت از او پرسید: ای زیاد! آیا تو در امور دولتی اشتغال داری؟ گفت: بلی. امام فرمود: چرا با حكومت ستمگران همكاری میكنی و به شغل آزاد نمیپردازی؟
زیاد گفت: سرورم! مخارج من زیاد است؛ چرا كه من فردی اجتماعی هستم و خانهام پر رفت و آمد است و افراد تحت تكفل دارم و هیچگونه پشتوانه اقتصادی هم ندارم. درآمد من منحصر به همین شغل دولتی است.
امام كاظم علیهالسلام فرمود: ای زیاد! اگر از كوه بلندی سقوط كنم و بدنم قطعه قطعه شود، در نزد من بهتر است از اینكه با ستمگران همراهی و همكاری نمایم، مگر اینكه غصهای را از دل مؤمنی برطرف نموده، یا مؤمن گرفتاری را نجات داده، یا مؤمن بدهكاری را از زیر بار بدهی رها سازم.(1)
هر كس بقای ستمگران را دوست داشته باشد، از آنان محسوب میشود و هر كس از آنان محسوب شود، داخل آتش [جهنم ] خواهد شد
صفوان بن مهران جمّال یكی دیگر از دوستان امام موسی بن جعفر علیهما السلام میباشد. او شترهای زیادی داشت و آنان را در اختیار كاروانهای تجارتی و زیارتی قرار داده و از اجاره آنان امرار معاش میكرد.
او میگوید: روزی امام هفتم علیهالسلام را زیارت كردم. امام به من فرمود: صفوان تمام كارها و رفتار تو مورد پسند ماست، جز یك عمل تو!
گفتم: فدایت شوم كدام عمل؟
فرمود: شترانت را به این مرد ستمگر [هارون] كرایه دادهای.
عرض كردم: به خدا سوگند! من آن را برای فسق و فجور و شكار و لهو كرایه ندادهام، بلكه برای زیارت بیت الله اجاره دادهام. من هیچ گونه علاقهای به آن مرد ندارم و غلامان خود را به همراه كاروان زیارتی هارون فرستادهام تا به غیر از عمل حج در كار دیگری به كار گرفته نشوند.
امام فرمود: ای صفوان! آیا كرایه تو هنوز به عهده آنان هست یا پرداختهاند؟ گفتم: نه، هنوز كرایه نگرفتهام.
فرمود: صفوان! آیا دوست داری كه هارون و یارانش تا زمانی كه كرایهات را نپرداختهاند، زنده بمانند تا برگشته و بدهی تو را بپردازند؟ گفتم: بلی.
امام كاظم فرمود: «فَمَنْ أَحَبَّ بَقأهُمْ فَهُوَ مِنْهُمْ وَ مَنْ كانَ مِنْهُمْ كانَ وَرَدَ النّار؛(2) هر كس بقای ستمگران را دوست داشته باشد، از آنان محسوب میشود و هر كس از آنان محسوب شود، داخل آتش [جهنم ] خواهد شد.»
--------------------------------------------------------------------------------
1- الكافی، ج5، ص110
2- معجم رجال الحدیث، ج10،
معرفت و محبت اهل بیت، اصلیترین عامل نجات
آرزویت در دنیا چیست؟
فقیری به حضور امام كاظم (علیهالسلام) آمد و عرض كرد: "تهیدست هستم مرا از تهی دستی و فقر نجات بده، اگر صد درهم پول داشته باشم، با تجارت و خرید و فروش خود را از فقر و ناداری نجات میدهم ".
امام كاظم (علیهالسلام) با روی خوش و لبخند، به او فرمود: "من از تو یك سؤ ال میكنم، اگر پاسخ صحیح دادی، ده برابر خواسته تو را به تو خواهم داد".
فقیر عرض كرد: بپرسید.
امام كاظم (علیهالسلام) فرمود: "اگر بنا باشد تو در دنیا برای خود آرزوئی كنی، چه آرزو میكنی؟"
فقیر گفت: "آرزو میكنم توفیق انجام حقوق برادران دینی بیابم، و برای حفظ دین و برادران دینی، قانون تقیه را رعایت كنم".
امام كاظم (علیهالسلام) فرمود: چرا دوستی با ما خاندان را، آرزو نمیكنی.
او عرض كرد: این صفت در من هست، خدا را برداشتن چنین نعمتی سپاس میگویم، و از درگاهش میخواهم، تا خصال نیكی كه ندارم به من بدهد.
امام كاظم (علیهالسلام) فرمود: پاسخ نیكی دادی، آنگاه دو هزار درهم [كه 20 برابر خواسته او بود] به او داد و فرمود: این پول را در خرید و فروش "مازور" (1) به كار ببرید زیرا كالای خشك است [و كمتر آسیب پذیر است] (2).
به این ترتیب به او كمك كرد، و او را برای تجارت و كسب و كار تشویق و راهنمایی فرمود.
--------------------------------------------------------------------------------
1-"مازور" [كه در عربی به آن عفص میگویند] مادهای است كه از درخت بلوط بدست میآید به شكل دانه فندق است این دانهها را برای رنگ كردن و دباغی نمودن پوست حیوانات به كار میبرند [فرهنگ عمید]
2-انوار الهی، ص 197 و 198
آیا ما كافریم؟
سوالی كه هارون از امام كاظم علیه السلام پرسید!
هارون، سلطان گردنكش و متكبری بود كه خود را از همه چیز و همه كس بالاتر میدانست و حتی در خیال باطل خود بر ابرها میبالید و به وسعت حكومت خویش مینازید كه: ای ابرها! ببارید كه هر كجا قطرات بارانتان ببارد، چه شرق و چه غرب بر زمینهای تحت حكومت من خواهد بارید و خراج و مالیات آن سرزمین را به نزد من خواهند آورد.
روزی پیشوای هفتم علیهالسلام به كاخ هارون رفته بود. هارون از او پرسید: این دنیا چیست؟ امام فرمود: این دنیا سرای فاسقان است. سپس با تلاوت آیه 146 سوره اعراف به وی هشدار داد كه:
«سَاَصْرِفُ عَنْ آیاتِی الَّذینَ یتَكَبَّرُونَ فِی الاَْرْضِ بِغَیرِ الْحَقِّ وَاِنْ یرَوْا كُلَّ آیةٍ لا یؤْمِنُوا بِها وَاِنْ یرَوْا سَبیلَ الرُّشْدِ لا یتَّخِذُوهُ سَبیلاً وَاِنْ یرَوْا سَبیلَ الْغَی یتَّخِذُوهُ سَبیلاً»؛(1)
«به زودی از آیات خود دور خواهم نمود كسانی را كه به ناحق در روی زمین ادعای بزرگی میكنند و اگر آنان هر آیهای را ببینند، به آن ایمان نمیآورند و اگر راه رشد و كمال را ببینند، به سوی آن حركت نمیكنند، ولی اگر راه ضلالت و گمراهی را ببینند، به سوی آن خواهند رفت.»
هارون پرسید: دنیا خانه كیست؟ حضرت فرمود: دنیا برای شیعیان ما مایه آرامش و برای دیگران آزمایش است.
در آخر این گفتگو، هارون با درماندگی تمام پرسید: آیا ما كافریم؟ پیشوای هفتم علیهالسلام پاسخ داد: نه، ولی چنان هستید كه خداوند متعال فرموده است:
«الَّذینَ بَدَّلُوا نِعْمَتَ اللّهِ كُفْرا وَاَحَلُّوا قَوْمَهُمْ دارَ الْبَوارِ»؛(2)
«كسانی كه نعمت خدا را به كفر تبدیل كردند و قوم خود را در محل تباهی فرود آوردند.»(3)
--------------------------------------------------------------------------------
1. اعراف/146.
2. ابراهیم/28.
3. هدایتگران راه نور، ص700
کظم عظیم!
به نام خدا
کاظم، فرو خورندهی خشم و غصب، لقبی بود که در پرتو عفو و گذشت بیکران و برد باری و صبر فراوان در برابر نادانان، تو را به آن میخواندند. به راستی هم غصب جایگاه بلند شما و ستمهای آنچنان سترگ، کظمی اینچنین بزرگ را میطلبد!
ای هفتمین چراغ هدایت، ای شمس همیشه فروزان، ای مظلومترین مظلومان زمانه، ای زیباترین ترانهی غربت!
گویی خورشید پشت ابر بودن و چونان دری در صدف ماندن و چه میگویم غربت همیشگی و ناتمام انگار همان ارثی است که از پیامبر اعظم(صلیاللهعلیهوآله) و از کوچههای خاکی مدینه برای شما مانده است. حدیث مظلومیتتان از سقیفه تا کربلا و شام و از سرزمین فدک- آن ارث حقیقی شما- تا سیاه چالههای زندان هارون دهن به دهن گشت و همچنان باقی بود! و هرچه تاریخ، این دفتر کهنه ی روزگار را ورق میزنی، غربت و مظلومیت افزونتر میشود و قصهی نا تمام شما حزن انگیزتر از قبل!
تمام دیوارهای تنگ و تاریک زندان را شاهد میگیرم که هفت سال میزبانت بودند و زنجیرهای سنگین و آهنین را هم! تحمل نکردنی بوده است لحظههای تو، میدانم!! میدانم که فرشتههای عتید و رقیب خوب یادشان مانده است که روزها را روزه میگرفتید و شبها را هم به عبادت میایستادید تا صبح همگام! ای سید عابدان و ای فخر صبور مردان!!
آری دینداری همیشه بهای گرانی دارد و اگر نبود ایستادگی و مقاومت در برابر جور و ستم شاید که شما از قاضی ابو یوسف-آن دنیا طلب خود فروخته- حتی بیشتر حرمت داشتید در دربار حکومت جور عباسی و گرامیتر بودید نزد هارون خونخوار!
در آن روزهای خفقان و واهمه شیعیان واقعی شما اما هرگز فراموشتان نکرده بودند و در هر فرصتی ابراز میکردند ارادتشان را به شما و اظهار میکردند، محبت خالصانه شان را به خاندان نبوت و امامت! از قیام شهید فخ و خدمات علی بن یقطین- آن نیروی تربیت شده ی شما که در لباس وزارت هارون- که بگذریم، آن مالیت هایی که مردم دور از چشم حاکم میدادند به شما و آن بیعتهای مخفیانه، دلیل محکمی بود برای آنکه بفهماند هنوز هم مردمی که حق و حقیقت را میجویند، شما امامشان هستید و لا غیر!
... و عجب لحظهای بود، لحظهی دیدارتان با هارون در کنار خانهی کعبه. و عجیبتر آن جملهای بود که در جواب او فرمودید. او با آن غرور و خودکامگی همیشگی اش، گفت:- تو هستی که مردم پنهانی به تو بیعت کردهاند و تو را به پیشوایی بر میگزینند؟! وقتی که آن جواب تاریخی را میخواندم یاد جملههای حکیمانه ی مولا(علیهالسلام) و جوابهای آتشین و بنیان کن حضرت زینب(س) افتادم. انگار تاریخ تکرار شده باشد...
- و شما فرمودید: انا امام القلوب و انت امام الجسوم. من بردلها و قلبها حکومت میکنم و تو بر تنها و بدنها!
نقطه خطه صبر و تسلیم
در مدح امام موسی بن جعفر الكاظم سلام الله علیه
باز شوری ز سر میزند سر
شور شیرین لبی پر ز شكر
با قد و قامتی چون صنوبر
حلقه زلف او دام دلها
عنبر آسا به از نافه تر
آنكه در چین زلفش دل من
چون غزالی پریشان و مضطر
روی او دلربا آفت عقل
بوی او جانفزا روح پرور
غمزهاش جان ستاند به مژگان
گه به شمشیر و گاهی بخنجر
شعله روی او آتش افروز
عاشق كوی او چون سمندر
مطربا شام هجران سحر شد
میدمد صبح و صلی منور
ساز عیشی كن و نغمهای زن
تا كه گوش فلك را كند كر
تا به كوری چشم رقیبان
بهره بر دارم از وصل دلبر
ساقیا از خم عشق جانان
باده باید بریزی به ساغر
ساغری سبز همچون زمرد
بادهای همچو یاقوت احمر
بادهای تلخ كارد به سر شور
لیك شیرین چه قند مكرر
تا مرا توسن طبع سركش
رام گردد نه پیچد ز من سر
تا مرا بلبل نطق گویا
عندلیبانه گردد ثناگر
در مدیح خداوند گیتی
روح عالم، روان پیمبر
عقل اقدام، امام مقدم
در حدوث زمانی موخر
نسخه عالیات حروف است
دفتر عشق و عنوان دفتر
مشرق آفتاب حقیقت
مطلع نیر ذات انور
آنكه از نور ذاتست مشتق
وانكه در كائناتست مصدر
كنز مخفی اسرار حكمت
معرفت را است تا بنده گوهر
مظهر غیب مكنون مطلق
اسم اعظم در او رسم مضمر
شاه اقلیم حسن الهی
كز ستایش بسی هست برتر
ترسم از غیرتش گر بگویم
ماه كنعان غلامی است در بر
یوسف حسن او صد چو یعقوب
در كمند فراقش مسخر
با گلستان حسنش ندارد
پور آزر هراسی ز آذر
با كلیم آنچه شد از تجلی
میكند نور او صد برابر
طور سینا و انی انا الله
روضه قدس و موسی بن جعفر
كاظم الغیظ باب الحوائج
صائم الدهر فی البرد و الحر
قبه كعبه بارگاهش
آسمان حلقهای بر در او
بلكه از حلقهای نیز كمتر
آستان ملك پاسبانش
كوی امید كسری و قیصر
مستجیر درش دشمن دو دوست
مستجار مسلمان و كافر
ای مدیر مناطق دمادم
وی مدار دوائر سراسر
نقطه خطه صبر و تسلیم
در محیط مكارم چه محور
در حقیقت توئی شاه مطلق
در شریعت تو هفتم امامی
حاكم و معنی چار دفتر
عرش را فرش راه تو خواندم
هاتفی گفت ای پست منظر
طائر سدره المنتهی را
طائر همتش بشكند پر
اولین پایهاش قاب و قوسین
آخرین پایه بگذار و بگذر
آنچه در قوه وهم ناید
كی تواند كند عقل باور
ای امید دل مستمندان
نیست این رسم آقا و چاكر
یا بیفكن مرا در چَه گور
یا كه از چاه محنت برآور
توصیه امام موسى كاظم علیه السلام به فرماندار «رى»
در شهر "رى" واقع در سرزمین ایران، در عصر امام موسی كاظم علیه السلام مردى شیعه مذهب سكونت داشت كه به حاكم قبلى، خراج سنگینى بدهكار بود. حاكم تازهاى، از كاتبان یحیى بن خالد برمكى، از سوى خلیفه عباسى بر رى حكومت یافت و به تنظیم و تصدىِ امور پرداخت.
این مرد شیعى مىگوید: با آمدن حاكم جدید، مرا بیم فراگرفت و مترصد بودم كه هر لحظه مرا فراخواند و به دادن خراج مجبورم سازد كه اگر امتناع كنم به مجازات سنگینى محكوم مىگردم و اگر اجابت كنم و خراج را بپردازم تهىدست و بیچاره مىگردم و از هستى ساقط مىشوم. این اندیشه، مرا بسیار آزار مىداد تا این كه برخى از دوستان به من گفتند: حاكم جدید، اهل مذهب ما است، گرچه نمىتواند آن را آشكار كند. نزد وى برو، و شرح حال خود را بازگو كن، شاید به تو ترحمى كند و تخفیفى دهد.
اما من باز هم مىترسیدم؛ زیرا ممكن بود حاكم جدید، شیعه نباشد و شیعه بودن من براى او فاش گردد. در آن صورت، سختگیرىِ او بیشتر مىشد و مرا زندانى مىكرد تا تمام مالیات را بپردازم. پس از اندیشه فراوان به این نتیجه رسیدم كه از رفتن نزد حاكم منصرف شده و به خداى بزرگ پناه برم و در صورت امكان به محضر امام زمان خویش، امام كاظم علیه السلام شرفیاب شوم و از او هدایت و مدد جویم.
همان سال به قصد حج و زیارت خانه خدا از رى به حجاز رفتم. در آن جا توفیق زیارت امام كاظم علیه السلام را یافته و شرح حال خویش را بازگو كردم و از آن حضرت استمداد جستم. امام علیه السلام پس از دلدارىِ من، نامهاى براى والىِ رى نوشت و آن را به من داد تا به او رسانم. متن نامه چنین بود:
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ.
اِعْلَمْ اَنَّ لِلَّهِ تَحْتَ عَرْشِهِ ظِلّاً لا یَسْكُنُهُ اِلاَّ مَنْ اَسْدى اِلى اَخیهِ مَعْروفاً اَوْ نَفَّسَ عنْهُ كُرْبَةً اَوْ اَدْخَلَ عَلى قَلْبِهِ سُرُوراً وَ هذا اَخُوكَ.
وَالسَّلامُ
"بدان كه براى خداوند متعال در زیر عرش، سایه رحمتى است كه در آن جاى نمىگیرد مگر كسى كه به برادرش نیكى كند، یا او را از غمى آسایش دهد و یا او را خشنود سازد و این (حامل نامه) برادر تو است، والسلام."
هنگامى كه از سفر حج برگشتم، شبى به خانه حاكم رفته، تقاضاى ملاقاتش را نمودم و به دربانان گفتم : به حاكم بگویید كه مردى از جانب موسى بن جعفر علیهماالسلام پیامى براى شما آورده است. دربانان چون این خبر را به والى رساندند، وى از فرط خوشحالى پابرهنه به در خانه آمد و مرا به گرمى پذیرفت و بارها پیشانىِ مرا بوسید و پیوسته از احوال امام كاظم علیه السلام مىپرسید. چون خبر سلامت امام را به وى دادم، شاد و خشنود گشت و خداى را سپاس گفت. سپس مرا با عزت تمام در صدر مجلس نشاند و خود در برابر من نشست.
نامه امام علیه السلام را به وى دادم. آن را خواند و بوسه بر دستخط آن حضرت زد. سپس دستور داد هر چه نقدینگى و جامههاى شخصى در خانه دارد، گرد آوردند. آنها را دو قسمت كرد. یك سهم را به من داد و سهم دیگر را براى خود گذاشت و از من پرسید: اى برادر! آیا از من خشنود شدى؟ من در پاسخ گفتم: بلى، بیش از انتظار خشنودم كردى. سپس اموال غیر منقول خودش را قیمت كرد و نیمى از آن را به من هبه كرد. آنگاه دفتر مالیات را آورد و آن مقدارى را كه با اجحاف و ستم به نام من در آن ثبت شده بود، پاك كرد و نوشتهاى مشتمل بر برائت ذمّه به من داد. و باز از من پرسید: آیا از من مسرور شدى؟
من از او سپاسگزارى كردم و خداحافظى نموده، از نزدش خارج شدم. با خود گفتم: من كه توان جبران نیكىهاى وى را ندارم، پس بهتر است سال آینده به حج روم و براى او در موسم حج دعا كنم و نیز به محضر امام كاظم علیه السلام مشرف شوم و نیكىهاى او را براى امام علیه السلام بازگو كنم تا آن حضرت نیز براى او دعا كند.
پس از مدتى، موسم حج فرا رسید و من دوباره به این فیض بزرگ نایل شدم. در آن سفر به محضر امام كاظم علیه السلام شرفیاب شده و داستان والىِ رى را براى ایشان عرض كردم. هر چه بیشتر مىگفتم، صورت مبارك امام علیه السلام از خوشحالى برافروختهتر مىگشت. سرانجام، عرض كردم: مولاى من! آیا كار این مرد، شما را شاد و خشنود گردانید؟ امام فرمود: بلى، به خدا سوگند، كارهاى او مرا مسرور كرد، امیرالمؤمنین علیهالسلام را مسرور كرد. به خدا سوگند، جدّم، پیامبر اكرم صلی الله علیه و آله را مسرور كرد و همانا خداى متعال را مسرور كرد.
آرى، امام علیه السلام این گونه محرومان را یارى و حاكمان نیكوسیرت را تشویق و راهنمایى مىكرد.
منبع:
بحار الأنوار، ج 48، ص 174، باب 7، ح 16/ منتهى الآمال فى تاریخ النبى و الآل، ج 2، ص188.
دعای حضرت كاظم برای شیر حامله
علىّ بن ابوحمزه بطائنى حكایت كند:
روزى حضرت موسى بن جعفر علیهماالسلام از شهر مدینه به سوى مزرعهاش خارج شد؛ حضرت سوار قاطر بود و من نیز سوار بر الاغ حضرت را همراهى میكردم .
مقدارى از شهر كه دور شدیم، ناگهان نرّه شیرى راه ما را گرفت، من بسیار ترسیدم، ولیكن شیر به سوى حضرت نزدیك آمد و با حالت ذلّت و تضرّع مشغول غریدن شد.
امام موسى كاظم علیه السلام ایستاد و شیر دستهاى خود را بلند كرده و بر شانههاى قاطر قرار داد.
من به گمان این كه شیر قصد حمله دارد، براى جان آن حضرت وحشت كردم؛ و سخت نگران شدم .
پس از لحظاتى، شیر دستهاى خود را بر زمین نهاد و آرام ایستاد و آن گاه حضرت روى مبارك خود را به سمت قبله نموده دعائى را زمزمه نمودند، ولیكن من چیزى از آن را متوجّه نشدم .
پس از آن، شیر غرّشى كرد؛ و حضرت فرمودند " آمین".
و سپس امام به شیر اشاره نمودند: برو.
همین كه شیر رفت، حضرت نیز به راه خود ادامه داد و چون از آن محلّ دور شدیم، به حضرت عرض كردم: یابن رسول اللّه! فدایت گردم، شیر چه كارى داشت؟! من بسیار براى جان شما و خودم ترسیدم؛ و از این برخورد در تعجّب و حیرت هستم .
امام فرمود: آن شیر، همسر باردارى داشت كه هنگام زایمانش فرا رسیده و درد سختى دچارش گشته بود.
لذا نزد من آمده بود كه برایش دعا كنم تا به آسانى زایمان نماید و من هم در حقّش دعا كردم .
و بعد از آن كه دعا به پایان رسید، به آن شیر گفتم: برو، و آن حیوان اظهار داشت: خداوند هیچ درّندهاى را بر تو و ذرّیّه و شیعیانت مسلّط نگرداند؛ و من گفتم: "آمین"
________________________
نكته:
1- برای اثبات امامت ائمه "علیهم السلام" و حقانیت و ضرورت وجودشان در كتابهای كلامی بطور گسترده بحث و استدلال شده و اینگونه ماجراها جهت اثبات این مسأله نیست بلكه جهت آشنایی با تاریخ و سیره آنان و پندآموزی است
2- مواجههی امامان "علیهم السلام" با افراد مختلف متناسب با عقول و میزان فهمشان بوده است لذاست كه میبینیم مباحثات آنان با دانشمندان و اصحاب سرّشان، سرشار از مطالب بلند و معارف مستدَلّ، و با عوام بسیار ساده است
3- گونهای از رفتار آن بزرگواران "علیهم السلام" در مقام تحدّی و بر جا نشاندن مخالفان (اسكات خصم) بوده مانند آنچه كه در تاریخ انبیا نیز آمده است و نباید خُردهی قوی نبودن با مثبِت نبودن كرد.
منبع:
بحارالانوار، ج 48، ص 58، ح 67/ الخرایج والجرایح، ج 2، ص 649، ح 1.
محبت اهل بیت علیهم السلام
محبت ودیعه ای الهی است كه خداوند نزد انسان قرار داده است . و افراد از این موهبت در طرق گوناگون استفاده می نماید . و برخی این نعمت را صرف عشق ورزیدن به عترت پیامبر اكرم صلی الله علیه و آله می نمایند .
- عیاشی در كتاب " تفسیر"از برید بن معاویه عجلی نقل كرده است كه گفت: نزد امام باقر (ع) حاضر بودم كه ناگاه شخصی كه از خراسان پیاده برای ملاقات آن حضرت سفر كرده بود وارد شد، دو پای خود را كه تركیدگی و شكاف برداشته بود برای نشان دادن بیرون آورد و عرض كرد: به خدا قسم چیزی جزمحبت شما اهل بیت مرا به این كار وانداشت، و دوستی شما باعث شد كه این راه طولانی را پیاده بپیمایم.
امام باقر (ع) فرمود:
" به خدا قسم اگر سنگی ما را دوست بدارد خداوند تبارك و تعالی او را با ما محشور گرداند، و آیا دین چیزی جز محبت است؟"
همانا خداوند می فرماید:
" قُل إنْ كُنْتُم تُحِبُّونَ الله فَاتَّبِعُونی یُحْبِبْكُمُ الله " ( ال عمران /31)
" بگو اگر شما خدا را دوست دارید از من پیروی كنید تا خدا شما را دوست داشته باشد."
و فرموده است: " یُحِبُّونَ مَن هاجَرَ إلَیْهِم." ( حشر/9)
" مهاجرین را كه به سوی ایشان آمدند دوست می دارند. "
( ودو مرتبه تكرار فرمود) آیا دین چیزی جز محبت و دوستی است؟(1)
- كلینی در كتاب " كافی"از حكم بن عتبه نقل می كند:
در خدمت امام باقر (ع) بودم و خانه پر از جمعیت بود كه ناگاه پیرمردی كه برعصای خود تكیه می كرد آمد تا آنكه كنار در اتاق ایستاد و رو كرد به امام باقر (ع) و گفت:" السلام علیك یابن رسول الله و رحمة الله و بركاته" ، ای فرزند رسول خدا! درود و رحمت و بركات خداوندی بر شما باد. سپس ساكت شد و منتظر جواب ماند.
امام(ع) سلام او را به همان گونه پاسخ داد، آنگاه پیرمرد روی خود را به اهل مجلس كرد و به آنها سلام نمود و ساكت ماند تا آنكه جمعیت همگی سلام او را پاسخ گفتند.
سپس رو كرد به امام باقر(ع) و عرض كرد: ای فرزند رسول خدا! مرا نزدیك خود جای بده، خدا مرا فدایت گرداند. به خدا قسم ! به راستی من شما را دوست دارم و هر كس شما را دوست داشته باشد دوست دارم، و به خدا قسم این دوستی ام به خاطر طمع دنیوی نیست، و من به راستی با دشمنان شما دشمنم، و از آنها بیزارم ونفرت دارم، و به خدا قسم این دشمنی و نفرت به خاطرانتقامجوئی یا كدورتی شخصی كه بین من و او باشد نیست، و به خدا قسم حلال شما را حلال می دانم و حرام شما را حرام می دانم، و منتظر امر شما و دولت كریمه شما هستم، آیا امیدوار باشم و شما نسبت به من امیدی دارید؟ خداوند مرا فدای شما گرداند.
امام باقر(ع) فرمود:
به سوی من بیا، بسوی من بیا، پس او را كنارخود نشانید سپس فرمود:
ای پیرمرد! شخصی خدمت پدرم علی بن الحسین (ع) رسید و از آن حضرت همین سئوال تو را پرسش نمود، پدرم به او فرمود:
اگر با این حال از دنیا رفتی بر رسول خدا، امیرالمؤمنین ، امام مجتبی، امام حسین و علی بن الحسین(ع) وارد می شوی و دلت آرام می گیرد ، قلبت خشنود و چشمانت روشن می گردد و هنگامی كه جان به حلقومت می رسید فرشتگان با آغوش باز و با دسته های گل به استقبال تو می آیند.
و اگر زنده ماندی آنچه باعث روشنی چشمان تو است ، خواهی دید و در مقامات عالی بهشت با ما خواهی بود.
پیرمرد كه گویا از شنیدن گفتار امام باقر (ع) شوق زده شده بود عرض كرد: ای ابوجعفر! چه فرمودید؟
امام (ع) بار دیگر مطالبی را كه فرموده بود تكراركرد.
پیرمرد شگفت زده گفت: الله اكبر، ای ابوجعفر! اگر بمیرم بر رسول خدا ، امیرالمؤمنین ، امام حسن ، امام حسین و علی بن الحسین(ع) وارد می شوم ... و همان مطالبی را كه امام (ع) فرموده بود تكرار كرد. سپس پیرمرد صدا را به گریه بلند كرد و گریه راه گلویش را گرفته هق هق می كرد تا نقش زمین گردید، اهل مجلس از مشاهده حال این پیرمرد و گریه های او همه ناله كردند.
امام باقر(ع) با انگشتان مبارك اشك از گوشه های چشم پیرمرد پاك كرد و آنها را فرو ریخت.
پیرمرد سر بلند كرد و به امام باقر (ع) عرض كرد: ای فرزند رسول خدا! دست مبارك خود را بده تا ببوسم خداوند مرا فدای شما گرداند. آنگاه دست امام(ع) را گرفت و بوسید وبر چشمان و صورت خود نهاد، سپس پیراهن خود را بالا زد و سینه و شكم خود را برهنه نمود و دست امام(ع) را بر آن گذاشت و بعد از آن از جا برخاست و خداحافظی كرد. امام باقر(ع) از پشت سرش به او نگاه می كرد و او می رفت، سپس رو به اهل مجلس كرد و فرمود:
هر كه دوست دارد یكی از اهل بهشت را ببیند به این شخص نگاه كند.
پی نوشتها:
1- تفسیر عیاشی ، ج1، ص 167، ح 27.
2- الوافی، ج 5، ص 799، ح 3.
بالای صفحه
این مسیح است که میخواند ...
شیخ صدوق(ره) در کتاب التوحید صفحه271 از قول هشام بن حكم [شاگرد برجسته امام صادق و امام کاظم علیهماالسّلام و از متکلمین مشهور عصر خود] روایت كردهاند، یكی از دانشمندان و روحانیون بزرگ مسیحیان به نام «بُرَیهَه»؛ هفتاد سال در آئین مسیحیان بود. او در جستجوی اسلام و جویای حقّ و اسلام بود و در میان هر فرقه و گروهی وارد میشد، گفتار و عقائد آنها را بررسی مینمود، ولی چیزی از حقّ به دست نمیآورد، به آنها میگفت: «اگر رهبران شما بر حق باشند، لازم بود كه مقداری از حقّ نزد شما وجود داشته باشد.» تا این كه او در این راه جستجو، اوصاف شیعه و آوازهی «هشام بن حكم» را شنید. نزد هشام رفت و با او به مناظره پرداخت. سپس به هشام گفت: «ای هشام! آیا تو كسی را سراغ داری كه رأی او را الگو قرار داده و از او پیروی كنی؟ و اطاعت او را دین خود بدانی؟»
هشام گفت: «آری ای بُرَیهَه». هشام، اوصاف امام صادق علیه السّلام را برای بُرَیهَه، بیان كرد و بُرَیهَه به امام علیه السّلام اشتیاق پیدا كرد و همراه هشام، از عراق به مدینه مسافرت كردند، آنها تصمیم داشتند به حضور امام (علیه السّلام) برسند، ولی در دالان خانه امام صادق علیه السّلام، با موسی بن جعفر علیهماالسّلام دیدار نمودند. هشام بر او سلام كرد، بُرَیهَه نیز سلام كرد، سپس آنها علّت شرفیابی خود را به حضور امام، بیان كردند. امام كاظم علیه السّلام در آن هنگام، كودك بود و هشام داستان بُرَیهَه را برای حضرت كاظم نقل نمود.
امام كاظم علیه السلام فرمودند: ای بُرَیهَه! تا چه اندازه به كتاب خودت (انجیل) آگاهی داری؟
بُرَیهَه: من به كتاب خودم آگاهی دارم.
امام: تا چه اندازه به تأویل (تفسیر) آن اعتماد داری؟
بُرَیهَه: همان اندازهای كه از آن میدانم به آن اعتماد دارم.
در این هنگام، امام كاظم علیه السّلام خواندن آیاتی از انجیل را آغاز كرد.
بُرَیهَه (آنچنان مرعوب قرائت امام شد كه) گفت: «حضرت مسیح علیه السّلام انجیل را این چنین كه شما میخوانید، تلاوت میكرد، این گونه قرائت را جز حضرت مسیح علیه السّلام، هیچ كس نمیخواند»، آنگاه بُرَیهَه به امام كاظم علیه السّلام عرض كرد: «مدّت پنجاه سال بود كه در جستجوی تو یا مثل تو بودم.» بُرَیهَه، هماندم مسلمان شد، زن خدمتكار او نیز مسلمان گردید، سپس هشام همراه بُرَیهَه و آن زن، به محضر امام صادق علیه السّلام رسیدند، و هشام ماجرای گفتگوی حضرت كاظم علیه السّلام و بُرَیهَه، و مسلمان شدن بُرَیهَه و زن خدمتكار را به عرض امام صادق علیه السّلام رسانید.
امام صادق علیه السّلام فرمود: ذُرِّیَّةً بَعْضُها مِن بَعْضٍ وَاللهُ سَمیِعُ عَلیِمُ: «آنها فرزندانی بودند كه (از نظر پاكی و كمال) بعضی، از بعضی دیگر گرفته شدهاند و خداوند شنوا و دانا است.» (سوره آلعمران ـ آیه 34)
منبع:
کتاب التوحید، شیخ صدوق، صفحه271.
وقتی ابوحنیفه بر امام کاظم علیه السلام ایراد گرفت!
«روزى ابوحنیفه به محضر امام صادق علیه السلام وارد شد و عرضه داشت: فرزندت موسى را دیدم كه در مسجد نماز مىخواند و مردم نیز از مقابلش عبور مىكردند، در حالى كه هیچ عكس العملى نشان نمىداد. امام صادق علیه السلام فرمود: موسى را صدا كنید. و چون امام كاظم علیه السلام به حضور پدر رسید، آن حضرت فرمود: ابوحنیفه مىگوید تو نماز مىخواندى و مردم از برابر تو عبور مىكردند و آنها را منع نمىكردى؟ گفت: آرى، پدر جان، آن كسى كه من براى او نماز مىخواندم از آنهایى كه از برابرم مىگذشتند به من نزدیكتر بودند و خداوند مىفرماید: و ما به او از رگ گردنش نزدیكتریم.
محمد بن مسلم مىگوید: همین كه امام صادق علیه السلام این پاسخ را از فرزندش شنید او را به آغوش كشید و فرمود: پدر و مادرم فداى تو اى گنجینه رازها.
منبع:
وسائل الشیعه، ج3، ص436.
معرفت كبوتر
علىّ بن ابوحمزه ثمالى حكایت نماید:
روزى یكى از دوستان حضرت ابوالحسن امام موسى كاظم علیه السلام به دیدار آن حضرت آمد؛ و حضرتش را به میهمانى در منزل خود دعوت كرد.
امام علیه السلام دعوت دوست خود را پذیرفت و به همراه آن شخص حركت كرد تا به منزل او رسید.
همین كه حضرت وارد منزل شد، میزبان تختى را مهیّا نمود و امام كاظم علیه السلام بر آن تخت جلوس فرمود.
چون صاحب منزل به دنبال آوردن غذا رفت، حضرت متوجّه شد كه یك جفت كبوتر زیر تخت در حال بازى و معاشقه با یكدیگر مىباشند.
وقتى صاحب منزل با ظرف غذا نزد حضرن وارد شد، امام علیه السلام در حال خنده و تبسّم مشاهده كرد، از روى تعجّب اظهار داشت: یابن رسول اللّه ! این خنده و تبسّم براى چیست؟
حضرت فرمود: براى این یك جفت كبوترى است كه زیر تخت مشغول شوخى و بازى هستند، كبوتر نر به همسر خود مىگوید: اى انیس و مونس من، اى عروس زیباى من! قسم به خداوند یكتا! بر روى زمین موجودى محبوبتر و زیباتر از تو نزد من نیست؛ مگر این شخصیّتى كه روى تخت نشسته است .
صاحب منزل با تعجّب عرضه داشت: آیا شما زبان حیوانات و سخن كبوتران را هم مىفهمید؟
امام علیه السلام فرمود: بلى، ما اهلبیت رسالت، سخن حیوانات و پرندگان را مىدانیم؛ و بلكه تمام علوم اوّلین و آخرین به ما داده شده است .
_____________________
نكته:
1- برای اثبات امامت ائمه "علیهم السلام" و حقانیت و ضرورت وجودشان در كتابهای كلامی بطور گسترده بحث و استدلال شده و اینگونه ماجراها جهت اثبات این مسأله نیست بلكه جهت آشنایی با تاریخ و سیره آنان و پندآموزی است
2- مواجههی امامان "علیهم السلام" با افراد مختلف متناسب با عقول و میزان فهمشان بوده است لذاست كه میبینیم مباحثات آنان با دانشمندان و اصحاب سرّشان، سرشار از مطالب بلند و معارف مستدَلّ، و با عوام بسیار ساده است
3- گونهای از رفتار آن بزرگواران "علیهم السلام" در مقام تحدّی و بر جا نشاندن مخالفان (اسكات خصم) بوده مانند آنچه كه در تاریخ انبیا نیز آمده است و نباید خُردهی قوی نبودن با مثبِت نبودن كرد.
منبع:
بحارالانوار: ج 41، ص 56، ح 65/ مختصر بصائرالدّرجات : ص 114.
مردی كه تا عمر داشت پابرهنه ماند!
امام موسى كاظم علیه السلام و هدایت ِ"بُشر حافى"
روزى امام كاظم علیه السلام از كوچهاى در بغداد عبور مىكرد. به خانهاى رسید كه صداى ساز و آواز و پایكوبى از آن به گوش مىرسید و نشان مىداد كه اهل این خانه در ناز و نعمت و هوا و هوس و خوشگذرانى غرقند.
در این هنگام كنیزى براى ریختن خاكروبه از خانه بیرون آمد. امام كاظم علیه السلام از او پرسید: آیا صاحب این خانه آزاد است یا بنده؟ كنیز پاسخ داد: آزاد است. امام علیه السلام فرمود: راست گفتى، اگر بنده بود از مولاى خویش پروا مىكرد.
كنیز به درون خانه برگشت. بُشر (صاحب خانه) از او پرسید: چرا در ریختن خاكروبه تأخیر داشتى؟ كنیز جریان گفتگو با مرد غریب - امام كاظم علیه السلام- را براى او شرح داد. پیام امام علیه السلام، بُشر را به خود آورد و او را از خواب غفلت بیدار كرد و چنان تأثیرى در جان او نهاد كه بىاختیار از جا برخاست و بدون این كه لباس و كفش خود را بپوشد در پى امام علیه السلام به راه افتاد و شتابان خود را به ایشان رساند و از امام علیهالسلام خواست كه آن كلمات دلنشین را دوباره براى او بیان كند.
امام علیه السلام سخنانى چند درباره دورىِ از گناه و رها كردن مظاهر فریبنده دنیا و دنیاپرستى و نیز توجه به معنویات و عبادات با او گفت. بیانات امام، آبى سرد بر آهن گداخته بُشر بود، جان او را تكان داد و تغییرى در وى به وجود آورد، به طورى كه در محضر امام علیه السلام اظهار شرمندگى كرده و به دست آن حضرت توبه نمود و از آن زمان، به سلك عارفان پیوست و دنیاپرستى را رها كرد و به بشر «حافى»(پابرهنه) معروف شد؛ زیرا هنگامى كه به دنبال امام دوید و به دست امام هدایت یافت، پابرهنه بود و از آن پس تا آخر عمرش پابرهنه ماند.
منبع:
منتهى الآمال فى تاریخ النبىّ والآل، ج2، ص189.
عكس شیر هم گوش به فرمان امام
علىّ بن یقطین - یكى از دوستان و اصحاب امام موسى كاظم علیه السلام كه وزیر هارون الرّشید نیز بود - حكایت میکند:
روزى هارون الرّشید بعضى از نزدیكان خود و همچنین امام موسى كاظم علیه السلام را براى صرف طعام دعوت كرد؛ و یكى از افراد خود را دستور داد تا بر سر سفره كارى كند كه حضرت موسى كاظم علیه السلام شرمنده و خجل شود.
حضرت به همراه یكى از خادمان خود تشریف آورد و در جایگاه خود جلوس فرمود، پس از لحظاتى سفره پهن و غذاها چیده و آماده شد و حاضران مشغول خوردن غذا شدند.
و خادم حضرت نیز كنار حضرتش قرار گرفته بود، مشغول خوردن شد و چون مىخواست نانى بردارد با سحر و جادوئى كه شده بود، نان پرواز مىكرد و تمام حاضران مىخندیدند و در ضمن حضرت را مسخره مىكردند.
چون چند مرتبه این كار تكرار شد، حضرت به عكس شیرى كه بر یكى از پردهها بود فرمان داد كه: اى شیر خدا! دشمن خدا را برگیر.
ناگهان آن عكس تجسّم یافت و شیرى بزرگ و غضبناك گردید؛ و سپس حملهاى نمود و آن شخص ساحر و جادوگر را بلعید.
تمامى افراد در آن مجلس، با دیدن چنین صحنهاى هولناك، از ترس و وحشت بیهوش گشته و روى زمین افتادند و شیر به حالت اوّلیه خود برگشت .
پس از گذشت ساعتى كه حاضران به هوش آمدند، هارون الرّشید به حضرت موسى بن جعفر علیهماالسلام عرضه داشت: تو را سوگند مىدهم به حقّى كه بر گردنت دارم، تقاضا نمایى كه شیر آن مرد را بازگرداند.
حضرت فرمود: اگر عصاى پیغمبر خدا، حضرت موسى علیه السلام آنچه را كه در حضور فرعون بلعید، بازگردانید، این شیر هم آن شخص را باز مىگرداند.
__________________
نكته:
1- برای اثبات امامت ائمه "علیهم السلام" و حقانیت و ضرورت وجودشان در كتابهای كلامی بطور گسترده بحث و استدلال شده و اینگونه ماجراها جهت اثبات این مسأله نیست بلكه جهت آشنایی با تاریخ و سیره آنان و پندآموزی است
2- مواجههی امامان "علیهم السلام" با افراد مختلف متناسب با عقول و میزان فهمشان بوده است لذاست كه میبینیم مباحثات آنان با دانشمندان و اصحاب سرّشان، سرشار از مطالب بلند و معارف مستدَلّ، و با عوام بسیار ساده است
3- گونهای از رفتار آن بزرگواران "علیهم السلام" در مقام تحدّی و بر جا نشاندن مخالفان (اسكات خصم) بوده مانند آنچه كه در تاریخ انبیا نیز آمده است و نباید خُردهی قوی نبودن با مثبِت نبودن كرد.
منبع:
امالى شیخ صدوق، ص 148/ بحارالانوار، ج 48، ص 41- ح 1/ عیون اخبارالرّضا علیه السلام، ج 1، ص 95- ح 1.
رهنمودهاى تربیتى امام كاظم علیه السلام
·گام نخست در تربیت
·صالح بودن
·كفو بودن
·عاطفه همسر
·عفاف و پاكدامنى همسر
·اولین نیكى به فرزند
·عقیقه و ولیمه فرزند
·احترام به فرزند
·فرزندان و محبت
آنچه در امر تربیت مهم و اساسى است ارائه شیوههاى اطمینان بخش تربیتى است كه ضمن دربرداشتن همه ابعاد زندگى انسان او را به سعادت حقیقى كه همان مقام قربالهى است نائل گرداند و بىشك چنین شیوههاى تربیتى جز از سیره قولى و عملى اسوههاى راستین دین یعنى معصومین علیهمالسلام میسر نیست. بدین جهت ضرورى مىنماید كه زندگانى معصومین علیهم السلام را بطور كامل و دقیق از منظر تربیت نگریست و از خلال سیره رفتارى و گفتارى آنها تربیت صحیح را عرضه نمود. در این مقاله تلاش بر آن است كه گوشههایى از سیره امام كاظم علیه السلام در تربیت فرزندان را هر چند ناقص به تصویر بكشانیم.
گام نخست در تربیت
از ویژگیهاى انحصارى اسلام نگاه عمیق و ریشهاى به امر تربیت است، از دیدگاه اسلام زمینههاى تربیت را نه از لحظه تولد كه از مدتها قبل باید فراهم نمود، از بزرگترین اهداف ازدواج تربیت فرزندان صالح و شایسته است، ازدواج تنها یافتن شریك در زندگى مشترك و پیوند ساده میان زن و مرد نیست بلكه مرد باید مادرى شایسته و زن پدرى لایق براى فرزندان آینده خود برگزیند امامكاظم علیه السلام فرموده است: "... و اختاروا لنطفكم ..."؛ براى نطفههاى خود انتخاب كنید[مادران شایستهاى براى فرزندان آیندهتان برگزینید] و نیز آن حضرت ویژگیهایى را براى انتخاب همسر فرمود كه رعایت آنها شرط موفقیت در زندگى آینده است، برخى از این معیارها عبارتند از:
صالح بودن
آن حضرت از پیامبر اكرم صلی الله علیه و آله نقل مىكند كه رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: خداوند فایدهاى بهتر از همسر صالحه به انسان نداده تا وقتى او را مىبیند خوشحال گردد و هر گاه شوهر خارج از منزل است خود و مال شوهر را حفظ نماید.
همچنین آن حضرت دعایى را به اصحاب تعلیم دادند كه از خداوند طلب همسر صالح و مهربان كنند «اللهم ارزقنى زوجه صالحه ودودا ...» و سفارش كردند كه این دعا را بعد از نماز و قرائت سوره فاتحه و یس بخوانند.
كفو بودن
همشأن بودن والدین، در تربیت اولاد نقش بسزایى دارد، چنانچه والدین از نظر سطح سواد و فرهنگ و مسائل اخلاقى و اعتقادى به هم نزدیك نباشند دچار تضاد و ناهماهنگى در تربیت خواهند شد و تربیت مطلوب حاصل نخواهد گشت. امام كاظم علیه السلام در حدیثى مىفرماید: "و انكحوا الاكفاء ..." با همسرانى كه همسطح و كفو شما باشند ازدواج كنید ...
عاطفه همسر
فرزند بیش از هر چیز به ویژه در دوران كودكى نیاز به محبت دارد، با محبت بودن همسر از دو جهت اهمیت دارد از طرفى كانون خانواده را صفاى بیشتر مىبخشد و باعث نیرو و توان بیشتر مدیر خانواده یعنى شوهر مىگردد و از طرف دیگر فرزندان تشنه محبت، خود را از چشمه زلال محبت سیراب و روان آنها را طراوت مىبخشد. امام كاظم علیه السلام در دعایى كه به اصحاب تعلیم دادند طلب همسر ودود و با عاطفه زیاد را از خداوند، سفارش نمودند.
عفاف و پاكدامنى همسر
عفاف و پاكدامنى از معیارهاى ضرورى انتخاب همسر است؛ زیرا فرزندان طیب و پاكیزه از دامان مادران پاكدامن و با عفت پرورش خواهند یافت.
امام كاظم علیه السلام از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل مىكند كه فرمود: با زنان فلان طایفه ازدواج كنید زیرا آنها با عفت هستند و زنان آنان نیز با عفتند و با زنان فلان طایفه ازدواج نكنید زیرا آنان با عفت نیستند و زنانشان نیز با عفت نخواهند بود و نیز على بن جعفر مىگوید از برادرم سؤال كردم آیا استفاده از شیر زنى كه از راه زنا بچه زاییده صلاح هست؟
فرمود: استفاده از شیر او و شیر دختر او كه از زنا متولد شده صلاح نیست.
امام هفتم علیه السلام بیش از آن كه دیگران را به انتخاب همسر شایسته توصیه كند خود بدین امر اساسى اهمیت مىداد و براى فرزندان خود مادران صالح و شایسته انتخاب نمود، نكته قابل توجه این كه هر كدام از همسران ایشان كه از نظر تقوى و فضیلت برجستهتر بودند فرزندان بلند مرتبهترى داشتند براى نمونه به منزلت دو نفر از همسران آن حضرت اشاره مىكنیم:
۱- مادر امام رضا علیه السلام
از عون بن محمد كندى روایت شده كه من مردى را آگاهتر از على بن میثم به كارهاى ائمه علیهمالسلام و ازدواجشان ندیدم او مىگفت كه حمیده مصفاه مادر حضرت ابوالحسن موسى بن جعفر علیهماالسلام كه از اشراف و بزرگان عجم بود كنیزى خرید و اسم آن تكتم بود و او در عقل و دین و احترام به حمیده بهترین زن بود به طوری كه به احترام حمیده هیچگاه در مقابل او نمىنشست، حمیده به فرزندش گفت:
پسرم من كنیزى بهتر از تكتم سراغ ندارم و شكى ندارم اگر فرزندى داشته باشد خداوند او را پاكیزه مىگرداند و من این كنیز را به تو بخشیدم، درباره او سفارش به نیكى كن، آنگاه كه حضرت رضا علیهالسلام از آن بانو متولد شد او را طاهره نامید، نوزادش سالم بود و از او شیر زیادى مىخورد، آن بانو درخواست كرد دایهاى بگیرند كه در شیر دادن به او كمك كند. از او پرسیدند مگر شیر تو كم شده؟ گفت شیرم كم نشده اما من اوراد، اذكار و عبادتهایى داشتم و از هنگامى كه فرزندم به دنیا آمد، كمتر به آنها مىرسم.
2-ام احمد (مادر شاهچراغ)
ام احمد تنها زنى است كه امام كاظم علیه السلام در وصیتنامه خود از او یاد مىكند، مرحوم مجلسى درباره او مىنویسد:
"مادر احمد از زنان مورد احترام بود و امام كاظم علیه السلام علاقه شدیدى به او داشت، هنگامى كه حضرت مىخواست از مدینه به سوى بغداد حركت كند، ودیعههاى امامت را نزد او سپرد و فرمود: هرگاه كسى پیش تو آمد، در هر وقتى از اوقات كه باشد و این امانت را از تو طلب كرد، بدان كه من به شهادت رسیدم و او جانشین بعد از من و امامى است كه اطاعت او بر شما و دیگران واجب است.
اولین نیكى به فرزند
انتخاب نام نیكو از حقوق فرزند بر والدین و نشانه احترام و اهمیت آنها به آینده فرزند مىباشد. نام علامتى است كه فرزند آن را تا پایان عمر به همراه دارد اگر نیكو باشد مایه سرور و شادى فرزند و اگر ناپسند و زشت باشد باعث اندوه و حسرت او مىگردد. موسى بن بكر از امام كاظم علیه السلام نقل مىكند كه فرمود: اولین كار نیك پدر براى فرزند این است كه نام نیكو برایش انتخاب نماید. در حدیث دیگرى آن حضرت برخى از اسامى نیكو را ذكر مىنماید. سلیمان جعفرى مىگوید از حضرت كاظم علیهالسلام شنیدم كه فرمود: خانهاى كه یكى از اسمهاى محمد، احمد، على، حسن، حسین، جعفر، طالب و فاطمه در آن باشد فقر در آن داخل نمىشود. اهمیت نام نیكو بدان حد است كه گاهى حضرت از نامهاى ناپسند نهى مىفرمود و حتى در كودكى نسبت به آن حساس بود، یعقوب سراج نقل مىكند كه بر حضرت ابىعبدالله (امام صادق) علیه السلام وارد شدم در حالی كه بر بالین فرزندش امام كاظم علیهالسلام ایستاده بود و موسى علیه السلام در گاهواره جاى داشت و حضرت با او نجوى مىكرد و آهسته سخنانى مىگفت آنقدر تامل كردم تا سخنانش با فرزند تمام شد، آنگاه فرمود: نزدیك بیا و سلام كن، رفتم و سلام كردم، آن طفل با بیانى فصیح و روشن جواب سلام مرا داده و فرمود: برو و نام دخترت را كه دیروز "حمیراء" نام نهادهاى تغییر بده، به درستى این نامى است كه خداوند را به غضب مىآورد، آنگاه حضرت صادق علیه السلام به من فرمود:
زود برو و آنچه موسى علیه السلام گفت عمل كن تا كامیاب شوى، سپس من نام دخترم را از حمیراء تغییر دادم.
سیره عملى امام كاظم علیه السلام گواه صادقى بر اهمیت نام نیكو براى فرزندان است، آن حضرت با كثرت فرزندان براى آنها نام نیكو برگزید و حتى در مواردى اسامى مشترك انتخاب نموده و با پسوند اكبر، كبرى، وسطى و صغرى آنها را از هم جدا مىكرد. مرحوم مجلسى در بحار الانوار تعداد فرزندان آن حضرت را ۳۷ نفر ذكر مىكند و از اسامى آنان چنین یاد مىكند:
الف) پسران: على رضا علیه السلام، ابراهیم، عباس، قاسم، جعفر، اسماعیل، هارون، حسن، احمد، محمد، حمزه، عبدالله، اسحاق، عبیدالله، زید، حسین، فضل و سلیمان.
ب) دختران: فاطمه كبرى، فاطمه صغرى، رقیه، حكیمه، ام ابیها، رقیه صغرى، كلثوم، ام جعفر، لبانه، زینب، خدیجه، علّیه، آمنه، حسنه، بریهه، عائشه، امسلمه، میمونه و ام كلثوم.
همچنین از عمدة الطالب، ابراهیم اكبر و ابراهیم اصغر را نقل مىكند. علاوه بر مرحوم مجلسى برخى، نامهاى مشترك دیگرى را چون زینب، زینب الكبرى، خدیجه، خدیجه الكبرى، ام كلثوم الكبرى، ام كلثوم الوسطى و ام كلثوم الصغرى را براى فرزندان امام كاظم علیه السلام ذكر كردهاند.
عقیقه و ولیمه فرزند
عقیقه و ولیمه علاوه بر آثار اجتماعى چون اطعام فقراء و مؤمنین، براىكودك نیز مؤثر خواهد بود؛ زیرا از طرفى نشانه احترام والدین به كودك است و از طرف دیگر به منزله تامین و حفظ سلامتى فرزند است. از امام صادق علیه السلام نقل شده كه فرمود: كل مولد مرتهن بالعقیقه؛ هر نوزادى در گروه عقیقه است. اهمیت عقیقه تا بدانجاست كه امام كاظم علیه السلام فرمود: هنگام تولد فرزند عقیقه براى او واجب است، تعبیر به وجوب هر چند از نظر فقهى واجب شرعى نیست و عقیقه یك عمل مستحبى است، اما نشانه اهمیت آن مىباشد. در مورد ولیمه، على بن حكم از بعضى اصحاب نقل مىكند كه امام كاظم علیه السلام براى بعضى فرزندانش ولیمه داد و اهل مدینه را تا سه روز از اقسام فالودهها (غذاى معمول آن زمان) در دیگهاى بزرگ در مساجد و برزنها طعام دادند، بعضى از اهل مدینه به خاطر این كار بر حضرت عیب گرفتند،خبر به گوش حضرت رسید، فرمود: خداوند هیچ چیزى را به پیامبرى نداده الا این كه مانند آن را به پیامبر [خاتم] عطا كرده و بلكه به او چیزهایى داده كه به دیگران نداده است، به سلیمان فرمود «هذا عطائنا فامنن او امسك بغیر حساب.» محمد صلی الله علیه و آله فرمود: «ما اتیكم الرسول فخذوه و ما نهیكم عنه فانتهوا»؛ هر آنچه پیامبر به شما آموخت فرا گیرید و عمل كنید و از آنچه شما را منع كرده پرهیز نمایید.
احترام به فرزند
افراد نسبت به رعایت ادب و احترام دیگران متفاوتند، برخى به نحو شایستهاى نسبت به دیگران رعایت ادب و احترام مىنمایند و در اصل احترام و ادب فرقى میان بزرگترها و كوچكترهاى اعضاى خانواده خود و دیگران قایل نیستند، برخى دیگر در خارج از كانون خانواده خویش و نسبت به دیگران بسیار مودب مىنمایند و چه بسا به رعایت ادب و احترام شهرت یافتهاند اما در كانون خانواده خویش چنان احترامى را لازم نمىدانند و رفتار و گفتارى مودبانه و محترمانه آنچنان كه مىبایست در مقابل فرزندان خود ندارند، عدهاى دیگر هستند كه فقط بزرگترها را شایسته رعایت ادب و احترام مىدانند و به كودكان وقعى نمىنهند و با پندار خود آنان را بچه مىانگارند غافل از آن كه گرچه ما آنان را كودك مىپنداریم اما آنان خود را كوچك و كودك نمىپندارند بلكه در حد فهم خود تصور بزرگى از خویشتن دارند، باید دانست كه رعایت ادب و احترام صرفا نه در خارج منزل شایسته است و نه هم فقط نسبت به بزرگترها بایسته، بلكه همچنان كه احترام به بزرگترها لازم است و شایسته، نسبت به كوچكترها نیز ضرورى است و بایسته زیرا كودك ادب و احترام را در آموزشگاه خانواده فرا گرفته و آن را در صحنه اجتماع به نمایش مىگذارد. از سلیمان بن حفص مروزى نقل شده كه گفت:
موسى بن جعفر فرزند خود على را «رضا» نامید و هر زمان كه نام او را بدون خطاب به او بر زبان جارى مىكرد، مىفرمود: بگویید فرزند من رضا نزد من بیاید؛ و به فرزند خود «رضا» چنین گفتم؛ و فرزند من رضا چنان گفت، و هرگاه آن جناب را مخاطب قرار مىداد، مىفرمود: یا ابالحسن. امام نه تنها در زمان حیات فرزندان، آنها را احترام مىنمود كه بعد از مرگ آنها نیز براى آنها احترام قائل مىشد و این رفتار براى فرزندانى كه در قید حیات بودند بسیار جالب و با اهمیت بود. یونس بن یعقوب نقل مىكند هنگامى كه امام موسى علیه السلام از بغداد به مدینه برگشت، فرزند او در «فید» وفات یافت. حضرت او را در همانجا دفن نمود و به بعضى از دوستانش سفارش كرد كه قبر او را با گچ بسازند و نام او را بر لوحى نوشته، بر قبرش بگذارند.
فرزندان و محبت
فرزندان گلهاى بوستان زندگیاند و كام تشنه آنها جز با محبت والدین سیراب نمىگردد، هر نوع كوتاهى در سیراب نمودن آنها اثرى جز پژمرده شدن این گلهاى معطر به دنبال ندارد، برخى والدین از نقش محبت در رشد معنوى و حتى جسمانى فرزندان خود غافلند و كمتر به اهمیت و تاثیر سحر آمیز آن توجه دارند در حالى كه محبت داروى شفابخش بسیارى دردهاست، بسیارى از ناسازگاریها و پرخاشگریهاى فرزندان را با محبت مىتوان پیشگیرى نمود، نكته مهم در محبت و عاطفه به فرزندان اظهار و ابراز آن است چه بسا والدینى كه فرزندان خود را بسیار هم دوست مىدارند، اما كمتر این عاطفه قلبى خود را ابراز مىكنند. از بهترین شكلهاى اظهار محبت، در آغوش گرفتن و بوسیدن فرزند در كودكى و هدیه دادن در نوجوانى و جوانى است.
مفضل بن عمر نقل مىكند كه بر موسى بن جعفر علیهماالسلام وارد شدم در حالی كه فرزندش على علیه السلام در كنارش نشسته بود و او را مىبوسید و زبان او را مىمكید و او را بر دوش خود مىگذاشت و او را به خود مىچسباند و مىفرمود: پدر و مادرم به فداى تو باد چقدر خوشبو و پاكیزه است بوى تو، و چقدر خلقت تو پاك و طاهر است و چقدر فضل تو ظاهر است ...
منبع: مجله كوثر، شماره ۱۵، على همتبنارى.
علم و دانش امام موسي كاظم
امام صادق علیه السلام در تصدیق دانش و آگاهیهای علمی امام میفرماید:
"فرزندم موسی به حدی آمادگی علمی دارد كه اگر از تمام محتویات قرآن از او پرسش كنی، با دانش و علم كافی كه دارد، به تو پاسخ قانع كنندهای میدهد. او كانون حكمت، فهم، معرفت و اندیشه است.(7) عصر زندگانی امام موسی كاظم علیه السلام یكی از درخشانترین اعصار اسلامی از نظر گسترش علم و دانش بوده است. در این دوران، دیوانها و كتابهای دانشمندان ایرانی، یونانی و هندی ترجمه شد و علوم بیگانه وارد عرصه علوم اسلامی گردید. در چنین شرایطی، امام كاظم علیه السلام به مناظره با علما و دانشمندان میپرداختند.
شیخ مفید در این باره میگوید: او یكی از پیشگامان علم و حدیث و فقه و تاریخ در قرن چهارم بود.(8)
در واقع، امام موسی كاظم علیه السلام دنبالهرو برنامه علمی پدر بزرگوارشان بودند و حوزهای به وسعت دانشگاه جعفری تشكیل دادند و به تربیت شاگردان بزرگ و رجال علم و فضیلت پرداختند.
ابن حجر هیثمی از دانشمندان اهل تسنن، میگوید: موسی كاظم علیه السلام وارث علوم و دانشهای پدر و دارای فضل و كمال او بود. وی در پرتو عفو و گذشت و بردباری فوق العادهای كه از خود نشان داد، كاظم لقب یافت و در زمان او هیچ كس در معارف الهی و دانش و بخشش، به پای او نمیرسید.(9)
پینوشتها:
1- امام موسی كاظم علیه السلام، اسطوره مبارزه و قهرمان مقاومت و پایداری، عقیقی بخشایشی، دفتر نشر نوید اسلام، ص5.
2- بحارالانوار، ج2، ص100.
3- زندگانی چهارده معصوم، سید مهدی آیةالهی، ص158.
4- همان، ص159.
5- مقاتل الطالبین، ص104.
6- میزان الاعتدال، ج4، ص201.
7- امام موسی كاظم علیه السلام، اسطوره مبارزه و قهرمان مقاومت و پایداری، ص29.
8- ارشاد مفید، ص372.
9- سیمای پیشوایان در آینه تاریخ، مهدی پیشوایی، ص115.
"فیروزه سالمی"
بخشش و كرم امام موسي كاظم
امامان ما نمونههای والا در بخشش و كرم هستند. امام موسی بن جعفر علیهماالسلام با وجود سختی شرایط و اوضاعی كه در آن میزیسته، در وجود كرم شهره آفاق بود. ابوالفرج اصفهانی در این باره میگوید:"او در تاریكی در شب، به در خانه فقرا میرفت و برای آنها آرد، خرما، طلا و نقره هدیه میبرد و هیچ كس نمیدانست آورنده چه كسی است."(5)
ذهبی نیز در این باره میگوید: موسی بن جعفر علیه السلام از بخشندهترین حكیمان و از پرهیزكارترین عبادت كنندگان بود.(6)
عبادت و زهد امام موسي كاظم
پس از پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله، امامان معصوم علیهم السلام بهترین الگوهای عینی برای ما در صحنه زندگی فردی و اجتماعی هستند، زیرا هر اجتماعی به الگویی نیاز دارد تا برای رسیدن به زندگی متعالی و ایدهآل، آن را هدایت و رهبری كند. وجود الگو، در تكامل و تربیت وجودی هر فرد نقش حساس و ضرورت حیاتی دارد. گئون، یكی از بزرگترین متفكران جهان امروز فرانسه، میگوید:"درد امروز جهان، نداشتن قهرمان است كه سمبل و الگوی اجتماع قرار گیرد."(1)
علم روان شناسی، وجود قهرمانان و انسانهای وارسته از جهات اخلاقی را به عنوان نمونه و الگو برای بشریت لازم میداند. امروزه و در بحران كنونی، شاید به جرأت بتوان گفت بهترین خدمت به توده مردم، شناساندن قهرمانان و الگوهای وارسته علمی و فكری و معرفی مردان وارسته الهی است.لذا در این مقاله برآنیم تا به معرفی سجایای اخلاقی و فضایل و كرامات امام موسی بن جعفر علیهماالسلام بپردازیم.
یكی از برجستهترین نشانههای رهبران مكتبی، زهد و پارسایی و عبادت در درگاه خداست. در چنین روزگاری، ابراهیم بن عبدالحمید میگوید: "به خانه امام رفتم. او به نماز ایستاده بود. در خانهاش چیزی نبود، مگر منسوجی از برگهای درخت خرما (یا جامهای بسیار خشن) و شمشیری آویخته و یك قرآن."(2)
شیخ مفید درباره عبادت و زهد امام مینویسد: "عابدترین مردم زمان خویش بود. شبها به عبادت خدا مشغول بود و هرگاه در برابر خداوند به سجده میافتاد، سجده را طولانی میكرد و چنان گریه میكرد كه موهای صورتش از اشك تر میشد."(3)
"شبلنجی" یكی از علمای اهل تسنن، میگوید: "امام موسی كاظم علیه السلام عابدترین و عارفترین مردم زمان خویش بود. از همه داناتر و بخشندهتر بود، به مستمندان میرسید و بیشتر اوقات مشغول راز و نیاز با خدا بود و چنین میگفت: خدایا مرگ را بر من آسان گردان و در هنگام حساب مرا ببخش."(4)
مسرور و شاد، صادق آل علىّ نگر
امشب به راستى شبم از روز بهتراست
كاندر برابرم رخ فیروز دلبراست
در شب كسى ندیده عیان گرددآفتاب
جز آفتاب من كه رخش مهر انوراست
تنها نه بزم من ز جمالش فروغ یافت
كز نور روى او همه عالم منوّراست
پرسید عارفى كه بگو كیست یارتو
كز عشق او تو را دل پر غم در آذراست
گفتم به او نشین و بشنو كه یارمن
نور خدا و مظهر حقّ، عین داوراست
هم زاده نبىّ بود و بضعه بتول
سبط نبىّ، ولىّ خداوند اكبراست
سِرّ علىّ، مقام جلىّ، نور منجلى
هفتم امام، حضرت موسى بن جعفراست
از آدم و مسیح به درگاه جود او
چشم امیدشان همه چون حلقه بر دراست
آدم طفیل و اصل وجود تو زین سبب
معلوم شد كه علّت غائى مؤخّراست
شاها به غیر صادر اوّل كه جدّ تواست
عالم تمام مشتقّ و ذات تو مصدراست
امروز روز شادى زهراى اطهراست
خرّم دل رسول خدا، قلب حیدر است
روز ولادت است و نشاط است وخرّمى
این روز با نشاط به عمرى برابر است
از دامن حمیده برآمد مهین مهى
كز نور او سراسر عالم منوّر است
مسرور و شاد، صادق آل علىّ نگر
میلاد با سعادت موسى بن جعفر است
"محمّد آزادگان"
كلام هدایت
1- وَجَدْتُ عِلْمَ النّاسِ فى ارْبَعٍ: اوَّلُها انْ تَعْرِفَ رَبَّكَ، وَ الثّانِیَةُ انْ تَعْرِفَ ما صَنَعَ بِكَ، وَ الثّالِثَةُ انْ تَعْرِفَ ما ارادَ مِنْكَ، وَ الرّبِعَةُ انْ تَعْرِفَ ما یُخْرِجُكَ عَنْ دینِكَ.(1)
فرمود: تمام علوم جامعه را در چهار مورد شناسائى كردهام :
اوّلین آنها این كه پروردگار و خود را بشناسى .
دوّم، آنچه را كه برای تو ساخته و مهیا شده را بشناسی .
سوّم، بدانى كه براى چه آفریده شدهاى.
چهارم، آنچه تو را از دین و اعتقاداتت منحرف میكند را بشناسی.
2- قالَ علیه السلام: رَحِمَ اللّهُ عَبْدا تَفَقَّهَ، عَرَفَ النّاسَ وَلا یَعْرِفُونَهُ. (2)
فرمود: خداوند متعال رحمت كند بندهاى را كه - در مسائل دینى و اجتماعى و سیاسى و ...- فقیه و عالم باشد و نسبت به مردم شناخت پیدا كند، گرچه مردم او را نشناسند و قدر و منزلت او را ندانند.
3- قالَ علیه السلام: ما قُسِّمَ بَیْنَ الْعِبادِ افْضَلُ مِنَ الْعَقْلِ، نَوْمُ الْعاقِلِ افْضَلُ مِنْ سَهَرِ الْجاهِلِ. (3)
فرمود: چیزى با فضیلتتر و بهتر از عقل بین بندگان توزیع نشده است، تا جائى كه خواب عاقل - هوشمند - بهتر از شب زندهدارى جاهل بىخرد است .
4- قالَ علیه السلام: إنَّ اهْلَ الاْرْضِ مَرْحُومُونَ ما یَخافُونَ، وَ ادُّوا الاْمانَةَ، وَ عَمِلُوا بِالْحَقِّ. (4)
فرمود: اهل زمین مورد رحمت - و بركت الهى- هستند، مادامى كه خوف و ترس - از گناه و معصیت داشته باشند- ، و اداى امانت نمایند و حقّ را دریابند و مورد عمل قرار دهند.
5- قالَ علیه السلام: بِئْسَ الْعَبْدُ یَكُونُ ذا وَجْهَیْنِ وَ ذا لِسانَیْنِ. (5)
فرمود: بدتری بنده كسی است كه داراى دو چهره و دو زبان مىباشد، - كه در پیش رو چیزى گوید و پشت سر چیز دیگر -.
6- قالَ علیه السلام: اَلْمَغْبُونُ مَنْ غَبِنَ عُمْرَهُ ساعَةً. (6)
فرمود: ورشكسته كسى است كه عُمْر خود را هر چند به مقدار یك ساعت هم كه باشد بیهوده تلف كرده باشد.
7- قال علیه السلام: مَنِ اسْتَشارَ لَمْ یَعْدِمْ عِنْدَ الصَّوابِ مادِحا، وَ عِنْدَ الْخَطإ عاذِرا.(7)
فرمود: كسى كه در امور زندگى خود با اهل معرفت مشورت كند، چنانچه درست و صحیح عمل كرده باشد مورد تعریف و تمجید قرار مىگیرد و اگر خطا و اشتباه كند عذرش پذیرفته است .
8- قالَ علیه السلام: مَنْ لَمْ یَكُنْ لَهُ مِنْ نَفْسِهِ واعِظٌ تَمَكَّنَ مِنْهُ عَدُوُّهُ یعنی الشّیطان. (8)
فرمود: هر كه از سوی خودش موعظهگری – كه از درون تذكرش دهد- نداشته باشد دشمنش كه همان شیطان باشد بر او چیره گردد.
9- قالَ علیه السلام: لایَخْلُو الْمُؤْمِنُ مِنْ خَمْسَةٍ: سِواكٍ، وَ مِشْطٍ، و سَجّادَةٍ، وَ سَبْحَةٍ فیها ارْبَعٌ وَ ثَلاثُونَ حَبَّة، وَ خاتَمُ عَقیقٍ. (9)
فرمود: مؤمن همیشه همراه خود پنج چیز باید داشته باشد: مسواك، شانه، مهر و جانماز، تسبیحی كه 34 دانه داشته باشد و انگشتر عقیق.
10- قالَ علیه السلام: لا تَدْخُلُوا الْحَمّامَ عَلَى الرّیقِ، وَ لا تَدْخُلُوهُ حَتّى تُطْعِمُوا شَیْئا. (10)
فرمود: بعد از صبحانه - بدون فاصله- حمّام نروید؛ و - با معده خالى- داخل حمام نروید، مگر این كه قدرى غذا بخورید.
11- قالَ علیه السلام: اِیّاكَ وَ الْمِزاحَ، فَاِنَّهُ یَذْهَبُ بِنُورِ ایمانِكَ، وَ یَسْتَخِفُّ مُرُوَّتَكَ. (11)
فرمود: بر حذر باش از شوخى، چرا كه نور ایمانت را برده و از جوانمردیت میكاهد.
__________________________
1-كافى : ج 1، ص 50، ح 11، اعیان الشیعة : ج 2، ص 9، نزهة النّاظر: ص 121.
2- نزهة النّاظر و تنبیه الخاطر حلوانى : ص 122، ح 2.
3- تحف العقول: ص 213، بحارالا نوار: ج 1، ص 154، ضمن ح 30، و ج 75، ص 312، ضمن ح 1.
4- تهذیب الا حكام : ج 6، ص 350، ح 991، وافى : ج 4، ص 433، ح 2273
5- تحف العقول : ص 291، بحارالا نوار: ج 1، ص 150، ضمن ح 30.
6- نزهة الناظر و تنبیه الخاطر حلوانى : ص 123، ح 6.
7- نزهة الناظر و تنبیه الخاطر: ص 123، ح 13، بحارالا نوار: ج 75، ص 140، ح 37.
8- نزهة الناظر و تنبیه الخاطر: ص 124، ح 15.
9- بحارالا نوار: ج 98، ص 136، ح 76، مصباح المتهجّد شیخ طوسى : ص 735، ب 3.
10- وسائل الشّیعة : ج 2، ص 52، ح 1454
11- وسائل الشّیعة : ج 12، ص 118، ح 15812.
چرا عباسیان امام کاظم علیه السلام را رنج میدادند؟
هنوز بیست سال از عمر گرانبهاى امام كاظم علیه السلام نگذشته بود كه دوران ظلم و اختناق عباسى بر ضدّ امام صادق علیه السلام آغاز شد و این محدودیتها، اگر چه پس از شهادت امام صادق نسبت به امام كاظم علیهماالسلام كم شد و منصور عباسى در روزهاى باقى مانده از خلافتش ظاهراً با حضرت موسى بن جعفر
علیهماالسلام كارى نداشت و همچنین در سالهاى خلافت مهدى و هادى عباسى، اگر چه امام را به عراق احضار و زندانى كردند، امّا این فشارها با دیدن برخى معجزات، كم شد و آنان مجبور شدند امام را آزاد كرده و به مدینه برگردانند. ولى با روى كار آمدن هارون الرشید، دوران رنج و محنت امام موسى بن جعفر علیهماالسلام شروع شد و آنچنان عرصه را بر امام تنگ كردند كه آن حضرت عمر خود را در بدترین و تاریكترین زندانها و سیاهچالها سپرى كرد.
انگیزه حاكمان بنى عباس
دلیل این كه حاكمان جور ـ به خصوص هارون الرشید ـ این محدویتها را نسبت به امام كاظم به وجود آوردند، بسیار روشن است؛ زیرا شواهد تاریخى زیادى داریم كه اینان حتى از سایه امامان معصوم علیهم السلام هراس داشتند، بدین جهت با ایراد اتهام به امام، آن زمینه را فراهم كرده و سالها امام را در زندان نگهداشتند.
1 . حسد خلفاى عباسى
یكى از مهمترین عوامل این فشارها از سوى هارون الرشید، این بود كه وى نمىتوانست شخصیت والاى امام موسى بن جعفر علیهماالسلام را تحمّل كند و از این كه مىدید امام در قلب مردم جاى گرفته و خود هیچ جایگاه مردمى ندارد، به شدت خشمگین شده، كینه امام را به دل گرفته بود و این كینهها وقتى شعلهور مىشد و زبانه مىكشید، كه مجبور بودند در برابر امام تعظیم كنند. هارون گفت: اگر من خلیفه هستم پس چرا مردم از موسى بن جعفر احترام فوق العاده مىكنند؟! چرا مردم به آنها فرزند رسول خدا مىگویند و چرا باید در جایگاه رفیع علمى قرار گیرند؟!
بدین جهت، گاهى كه پرسشهایى از امام كاظم علیه السلام مىكرد و جواب قانع كننده مىشنید، اگر چه سكوت مىكرد امّا در درون به شدّت عصبانى بود.
عجیب است، با این كه امام به هیچ وجه حاضر نبود به بسیارى از پرسشهاى هارون پاسخ بدهد؛ چرا كه مىدانست كینه او بیشتر مىشود، امّا هارون با اصرار زیاد به دنبال پاسخ پرسشهاى خود بود. از این رو، امام نخست از او امان مىخواست تا اگر پاسخ مورد رضایت او نبود خشم خود را فرونشاند و دست به كار احمقانهاى نزند.
در اینجا مىتوان به گفت و گوى امام كاظم علیه السلام و هارون الرشید و پرسشهاى وى از امام اشاره كرد؛ همانند سؤال از حدود فدك(1) و سؤال از این كه: چرا با وجود عباس عموى پیامبر، على بن ابى طالب پسر عموى پیامبر از او ارث مىبرد و چرا به شما فرزند رسول خدا مىگویند در حالى كه شما فرزند على و فاطمه هستید و دهها پرسش دیگر كه در تاریخ زندگى امام آمده است.(2)
2 . هراس از موقعیت اجتماعى امام
دومین مسألهاى كه هارون را وادار به چنین كارهایى مىكرد، این بود كه مىدید امام كاظم علیه السلام نه تنها در میان مردم حضور دارد، بلكه بسیارى از كارگزاران به او ارادت خاصى دارند و گزارشهاى دیگران درباره آن حضرت، هارون را به شدت نگران ساخته بود. او فكر مىكرد كه امام با این موقعیت اجتماعى كه دارد، در آینده نزدیك بر او شورش كرده و خلافت را از دست عباسیان غاصب خارج خواهد كرد. از این رو، مىبینیم از هرگونه گزارش و سعایت علیه امام به شدت استقبال مىكرد و تا مطمئن نمىشد كه گزارش دروغ است، دست بردار نبود. گاهى این گزارشها علیه یكى از كارگزاران خود بود، مانند على بن یقطین كه وى رابطه مخفیانه و صمیمى با امام موسى بن جعفر علیهماالسلام داشت. او از این گزارشها به شدّت نگران مىشد و شبانهروز آنها را پىگیرى مىكرد.
در اینجا مىتوان به نقشه مرموزانه و خباثت آمیز یحیاى برمكى براى حفظ وزارت خود و خاندانش كه از رشد جعفربن محمد اشعث، استاد امین عباسى، به شدّت واهمه داشت نام برد. یحیاى برمكى كار را به جایى رساند كه هارون الرشید را علیه امام موسى بن جعفر علیهماالسلام تحریك كرد و موجب بازداشت طولانى وى گردید، كه سرانجام به شهادت آن حضرت منتهى شد.(3)
پینوشتها:
1- تذكرة الخواص، ص314
2- بحارالأنوار، ج4، ص122
3- ارشاد مفید، ص27
منبع:برگرفته با تصرف از سایت حج
زندگینامه امام موسی كاظم علیه السلام
نام:موسى بن جعفر.
كنیه: ابو ابراهیم، ابوالحسن، ابوالحسن اوّل، ابوالحسن ماضى، ابوعلى و ابواسماعیل.
القاب: كاظم، صابر، صالح، امین و عبدالصالح.
نكته: آن حضرت در میان شیعیان به «باب الحوائج» معروف است.
منصب: معصوم نهم و امام هفتم شیعیان.
تاریخ ولادت:هفتم ماه صفر سال 128 هجرى. برخى نیز سال 129 را ذكر كردند.
محل تولد: ابواء (منطقهاى در میان مكه و مدینه) در سرزمین حجاز (عربستان سعودى كنونى).
نسب پدرى: امام جعفر بن محمد بن على بن حسین بن على بن ابىطالب علیهم السلام.
نام مادر:حمیده مصفّاة. نامهاى دیگرى نیز مانند حمیده بربریه و حمیده اندلسیه نیز براى او نقل شده است. این بانو از زنان بزرگ زمان خویش بود و چندان فقیه و عالم به احكام و مسائل بود كه امام صادق علیه السلام زنان را در یادگیرى مسائل و احكام دینى به ایشان ارجاع مىداد. و دربارهاش فرمود: «حمیده، تصفیه شده است از هر دنس و چركى؛ مانند شمش طلا. پیوسته فرشتگان او را حفاظت و پاسبانى نموده تا رسیده است به من، به خاطر آن كرامتى كه از خداى متعال براى من و حجت پس از من است.»
مدت امامت:از زمان شهادت پدرش، امام جعفر صادق علیه السلام، در شوال 148 هجرى تا رجب سال 183 هجرى، به مدت 35 سال. آن حضرت در سن بیست سالگى به امامت رسید.
تاریخ و سبب شهادت: 25 رجب سال 183 هجرى، در سن 55 سالگى، به وسیله زهرى كه در زندان سندى بن شاهك به دستور هارون الرشید به آن حضرت خورانیده شد.
محل دفن: مكانی به نام مقابر قریش در بغداد (در سرزمین عراق) كه هم اكنون به «كاظمین» معروف است.
همسران: 1. فاطمه بنت على. 2. نجمه.
فرزندان: درباره تعداد فرزندان آن حضرت چند قول وجود دارد. بنابر نقل یكى از آنها، آن حضرت 37 فرزند داشت كه 18 تن از آنان پسر و 19 تن دختر بودند.
الف) پسران
1. امام على بن موسى الرضا(ع).
2. ابراهیم.
3. عباس.
4. قاسم.
5. اسماعیل.
6. جعفر.
7. هارون.
8. حسن.
9. احمد.
10. محمد.
11. حمزه.
12. عبداللّه.
13. اسحاق.
14. عبیداللّه.
15. زید.
16. حسین.
17. فضل.
18. سلیمان.
ب) دختران
1. فاطمه كبرى.
2. فاطمه صغرى.
3. رقیّه.
4. حكیمه.
5. ام ابیها.
6. رقیّه صغرى.
7. كلثوم.
8. ام جعفر.
9. لبابه.
10. زینب.
11. خدیجه.
12. علیّه.
13. آمنه.
14. حسنه.
15. بریهه.
16. عائشه.
17. ام سلمه.
18. میمونه.
19. ام كلثوم.
یكى از دختران آن حضرت به نام فاطمه، معروف به حضرت معصومه علیهاالسلام كه براى دیدار برادرش امام رضا علیه السلام عازم ایران شده بود، در شهر قم بیمار شد و پس از چند روز بیمارى، وفات یافت و در این شهر مدفون گردید. هم اكنون مقبره ایشان زیارتگاه شیعیان سراسر جهان و دانشگاه عالمان و مجتهدان شیعى است.
اصحاب ویاران:
تعداد یاران، اصحاب و راویان امام موسى كاظم علیه السلام بسیار است. در این جا نام تعدادى از اصحاب بزرگ آن حضرت ذكر مىگردد:
1. على بن یقطین.
2. ابوصلت بن صالح هروى .
3. اسماعیل بن مهران.
4. حمّاد بن عیسى.
5. عبدالرحمن بن حجّاج بجلى.
6. عبداللّه بن جندب بجلى.
7. عبداللّه بن مغیره بجلى.
8. عبداللّه بن یحیى كاهلى.
9. مفضّل بن عمر كوفى.
10. هشام بن حكم.
11. یونس بن عبدالرحمن.
12. یونس بن یعقوب.
زمامداران معاصر:
1. مروان بن محمد اموى - معروف به مروان حمار- (126 - 132 ق.).
2. ابوالعباس سفاح عباسى (132 - 136 ق.).
3. منصور عباسى (136 - 158 ق.).
4. مهدى عباسى (158 - 169 ق.).
5. هادى عباسى (169 - 170 ق.).
6. هارون الرشید (170 - 193 ق.).
امام موسى كاظم علیه السلام در عصر خلافت منصور عباسى به مقام امامت نایل آمد. از آن زمان تا سال 183 هجرى، سال وفات آن حضرت، چندین بار توسط خلفاى عباسى دستگیر و زندانى گردید. تنها در دوران خلافت هارون الرشید به مدت چهار سال زندانى و در همان زندان به شهادت رسید.
رویدادهاى مهم:
1. شهادت امام جعفر صادق علیه السلام، پدر ارجمند امام موسى كاظم علیه السلام، به دست منصور دوانیقى، در سال 148 هجرى.
2. پیدایش انشعاباتى در مذهب شیعه، مانند: اسماعیلیه، اَفْطَحیه و ناووسیه، پس از شهادت امام صادق علیهالسلام و معارضه آنان با امام موسى كاظم علیه السلام در مسئله امامت.
3. ادعاى امامت و جانشینى امام جعفر صادق علیه السلام، توسط عبدالله اَفْطَحْ، برادر امام موسى كاظم علیه السلام و به وجود آوردن مذهب افطحیه در شیعه.
4. اعراض بیشتر اصحاب امام صادق علیه السلام از عبدالله اَفْطَحْ، و گرایش آنان به امام موسى كاظم علیهالسلام.
5. مرگ منصور دوانیقى، در سال 158 هجرى، و به خلافت رسیدن ابوعبدالله مهدى عباسى، فرزند منصور.
6. احضار امام موسى كاظم علیه السلام به بغداد و زندانى نمودن ایشان در آن شهر، به دستور مهدى عباسى.
7. زندانى شدن امام موسى كاظم علیه السلام در بغداد، در دوران حكومت هادى عباسى.
8. مبارزات منفىِ امام موسى كاظم علیه السلام با دستگاه حكومتىِ هارونالرشید، در مناسبتهاى گوناگون.
9. بدگویی و سعایت على بن اسماعیل، برادرزاده امام موسى كاظم علیه السلام از آن حضرت، نزد هارون الرشید با توطئهچینى یحیى برمكى، وزیر اعظم هارون.
10. دستگیرى امام كاظم علیه السلام در مدینه و فرستادن آن حضرت به زندان عیسى بن جعفر در بصره، به دستور هارونالرشید، در سال 179 هجرى.
11. انتقال امام علیه السلام از زندان بصره به زندان فضل بن ربیع در بغداد.
12. انتقال امام علیه السلام از زندان فضل بن ربیع به زندان فضل بن یحیى برمكى.
13. مراعات كردن حال امام علیه السلام در زندان، توسط فضل بن یحیى و عكسالعمل شدید هارون به این قضیه.
14. مضروب و مقهور شدن فضل بن یحیى، توسط هارون، به خاطر مراعات حال امام علیه السلام در زندان.
15. انتقال امام علیه السلام از زندان فضل بن یحیى به زندان سندى بن شاهك.
16. مسموم كردن امام علیه السلام با خرماى زهر آلود، توسط سندى بن شاهك در زندان.
17. شهادت امام كاظم علیه السلام به خاطر مسمومیت در زندان سندى بن شاهك، در 25 رجب سال 183 هجرى.
18. انتقال پیكر مطهر امام موسى كاظم علیه السلام به جِسر (پل) بغداد و فراخوانىِ مردم براى دیدن آن توسط مأموران هارونالرشید.
19. انزجار سلیمان بن جعفر بن منصور دوانیقى از تحقیر پیكر امام موسى كاظم علیه السلام، توسط مأموران حكومتى، و دستور او به تجهیز و تكفین مناسب شأن پیكر آن حضرت و به خاك سپارى در مقابر قریش بغداد.
منبع: از كتاب "خاندان عصمت علیهم السلام" ، سید تقى واردى.
صلابت و مدارا در سیره امام كاظم علیه السلام
امام کاظم علیه السلام می فرماید: " به راستی که با ارزش ترین مردم کسی است که دنیا را برای خود مقامی نداند، بدانید بهای تن شما مردم ، جز بهشت نیست ، آن را جز بدان نفروشید."
صلابت در سیره امام كاظم( ع )
هفتم صفرسال 128ه.ق روز ولادت هفتمین ستاره آسمان امامت ، حضرت موسی بن جعفرعلیهما السلام است . برای شناخت بیشتراین امام همام ، به بیان بخشهایی از زندگی ایشان می پردازیم.
1- امام كاظم(ع)
و قیام فخ قیام و نهضت"فخ"كه در نتیجه ی ستمِبسیار دستگاه خلافت بهعلویان و شیعیان رخ داد. با پیشواى هفتم بىارتباط نبود ؛ زیرا آن حضرت نه تنها از آغاز تا تشكیل نهضت از آن اطلاع داشت بلكه با رهبر آن(حسین ، شهیدِ فخ) نیز در تماس و ارتباط بود. امام هنگامى كه احساس كرد حسین در تصمیم خود براى مبارزه با دستگاه ستم پیشه استوار است، به او فرمود: «گرچه شهید خواهى شداماهمچنان درجهاد و پیكار كوشا باش. این گروه(عباسیان) مردمى پلید وبدكارند كه اظهار ایمان مىكنند ولى در باطن ایمان و اعتقادى ندارند. من دراین راه پاداش شما را از خداى بزرگ مىخواهم . » (1)
هادى عباسى كه مىدانست قیام فخبا صلاحدیدامام كاظم(ع) صورت گرفته است، امام را به قتل تهدید كرد و گفت: بهخدا سوگند، حسین به دستور موسى بن جعفر بر ضد من قیام و از او پیروى كرده ؛ زیرا پیشواى این خاندان، كسى جز موسى بن جعفرنیست. خدا مرا بكشد، اگر او را زنده بگذارم. (2)
2- صلابت در اجراى حدود
یكى از ویژگیهاى مهم حكومت اسلامى، اجراى حدود،بدون هیچ ملاحظه و مسامحه است. امام كاظم(ع)در مورد اجراى حدود مىفرماید: منفعت اقامه حد براى خداوند در روى زمین از بارش چهل روز باران بیشتراست. و این كه در قرآن آمده است: "یحیى الارض بعد موتها " (خداوند زمین مرده را زنده مىكند). منظور زنده كردن به وسیله قطرات باران نیست، بلكه منظور این است كه خداوند مردانى را در روى زمین بر مىگزیند تا عدالت را بر پا دارند و با اقامه عدل،زمین را زنده كنند. (3)
3- ممنوعیت بازى با مقدسات
امام موسىکاظم(ع) مىفرماید: اگر كسى نزد حاكم فاسقى برود و براى این كه دنیایش آباد شود ، آیاتى از قرآن را برایش بخواند، به خاطر هر حرفى كه از دهانش خارج مىشود، ده بار لعنتمىگردد. (4)
4- عدم سازش بر سر اصول
روزى هارون الرشید به امام موسى بن جعفرعلیهما السلامعرض كرد: مىخواهم فدك را به تو برگردانم. امام فرمود: من فدك را نمىخواهم مگر باحدود آن. هارون گفت: حدود آن رامشخص كن. امام فرمود: اگر حدودشرا بگویم آن را به من نخواهى داد. هارون اصرار كرد و گفت: فدك را با حدودش به امام خواهد بخشید. امام فرمود: حد اول فدك، عدناست. هارون باشنیدن این جمله درهم كشیده شد. امام فرمود: حد دوم آن سمرقند، حد سوم آن آفریقا و حد چهارم آن نواحى دریاى خزر و ارمنستان است. هارون الرشید در حالى كه به شدت عصبانىشده بود، گفت: با این حال چیزى براى ما باقى نمىماند. امامفرمود: من از اول گفتم که: اگر فدك را بخواهم با حدود آن است و توآن را به ما نخواهى داد. (5)
این حدیث نشان مىدهد كه بیان فدك،رمز حكومت،عدل است و امام با بیان این مطلب بر مشروعیت حكومت بنىعباس خط بطلان كشید.
5- مبارزه با كاخ نشینى
روزى امام كاظم(ع)وارد یكى از كاخهاى هارون در بغداد شد. هارون به قصر خود اشاره كرده و با نخوت وتكبر پرسید: این قصراز آن كیست؟(هدف او از این كار، آن بود كه شكوه و قدرت خود رابه رخ امام بكشد.) حضرت بدون آن كه كوچكترین اهمیتى به كاخ پرزرق و برق او دهد، با كمال صراحت فرمود: این خانه، خانه فاسقاناست ؛همان كسانى كه خداوند درباره آنان مىفرماید: « به زودى كسانى را كه در زمین به ناحق كبر مىورزند و هرگاه آیات الهى راببینند، ایمان نمىآورند از آیاتدورخواهمساخت ، چراکه ایناناگر راه رشد و كمال را ببینند، آن رادر پیش نمىگیرند ؛ ولى هرگاه راه گمراهى را ببینند ، آن را طى مىكنند ؛ زیرا آنان آیات ما را تكذیب كرده، از آن غفلت ورزیدهاند.» هارون الرشید از این پاسخ سخت ناراحت شد ودرحالى كه خشم خود را به سختى پنهان مىكرد باالتهاب پرسید: پس این خانه از آن كیست؟ امام بىدرنگ فرمود: اینخانه مِـلك شیعیان و پیروان ما است، ولى دیگران آن را با زور تصاحب كردهاند. این خانه در حال عمران و آبادى از صاحب اصلىاش گرفته شده است و هروقت بتواند آن را آباد سازد ، پس خواهد گرفت. (7)
6- مبارزه با عوام فریبى هارون
یكى از شگردهاى تبلیغاتى ِ دستگاه خلافت، مسأله انتساب هارون به خاندان رسالت بودکه شخص هارون بر آن بسیار تكیه داشت. او روزى وارد مدینه شد و به سمت قبر پیامبر اكرم(ص) رفت. هنگامى كه به حرم رسید و انبوه جمعیت را دید ، رو به قبرپیامبر كرد و گفت: درود بر تو اى پیامبر خدا، درود برتو اى پسرعمو. او این كلمات را با صداى بلند گفت تا مردم بدانند خلیفه پسرعموى پیامبر است. در این هنگام امام هفتم(ع) كه در آن جمع حاضر و از هدف هارون آگاه شده بود. نزدیك قبر پیامبر رفت و باصداى بلند فرمود: درود بر تو اى پیامبر خدا(ص)، درود برتواى پدر. هارون از این سخن سخت ناراحت شد ورنگ صورتش تغییر یافت . (8)
هارون نه تنها كوشش مىكرد انتساب خویشرابه مقام رسالت به رخ مردم بكشد، بلكه به وسایلى مىخواست پیامبرزادگى اینپیشوایان بزرگ را نیز انكار كند. او روزى به امام كاظم(ع) گفت: شما چگونه ادعا مىكنید فرزند پیامبرید در حالى كه فرزندانعلى (ع)هستید ؛ زیرا هركس به جد پدرى خود منسوب مىشود ، نه جد مادرى!؟ امام كاظم(ع) در پاسخ آیهاى را تلاوت فرمود كه خداوندضمن آن مىفرماید: «... و از نژاد ابراهیم، داوود، سلیمان،ایوب، زكریا، یحیى، عیسى و الیاس را كه همگى از نیكان وشایستگانند. هدایت كردیم.» آنگاه فرمود: در این آیه، عیسى ازفرزندان ِ پیامبران پیشین شمرده شده است در صورتى كه او پدرنداشت و نسبتش تنها از طریق مادرش مریم به پیامبران مىرسید. پس به حكم این آیه، فرزندان دخترى نیز فرزند شمرده مىشوند. ما نیزبه واسطه مادرمان حضرت زهرا(س) فرزند پیامبریم. (9)
7- امام و مبارزه با ترویج افكار باطل
هشام بن سالم مىگوید: من و ابوجعفر(مؤمن طاق) بعد از وفاتامام صادق(ع) در مدینه بودیم ؛ مردم مىگفتند: بعد از امامصادق(ع)، عبدالله امام است، زیرا او پسر بزرگ است. ما برعبدالله وارد شدیم، دیدیم مردم گرد او جمع شدهاند. ما چنان كه قبلا از پدرش مىپرسیدیم، در مورد زكات و مقدار آن از اوپرسیدیم، گفت: در دویست درهم، پنج درهم و در صد درهم، دو و نیم درهم. گفتیم: حتى مُرجئه هم چنین حرفى نزده است . و در حالى كهحیران بودیم از نزد او بیرون آمدیم. من و ابوجعفر در كوچههاى مدینه سرگردان بودیم و نمىدانستیم كجا برویم و از چه كسى بپرسیم. با خود گفتیم: آیا به سوى مُرجئه رویم یا به سوى قدریه یا زیدیه یامعتزله و یا خوارج؟ در دریاى این افكار غوطه وربودیم كه پیرمردى به من اشاره كرد تا همراهش بروم. با نگرانىاز این كه مبادا این پیرمرد از اعوان و انصار دستگاه خلافتباشد، به دنبالش راه افتادم. پیرمرد مرا به خانه امام موسی کاظم علیه السلامهدایت كرد. حضرت خطاب به من فرمود: به سوى من بیا نه به سوى مرجئه و نه قدریه و نه زیدیه و نه معتزله و نه خوارج، بهسوى من. (10)
8- امام كاظم و مبارزه با لهو ولعب
علامه حلى در كتاب «منهاج الكرامه» آورده است كه روزى امامموسىکاظم علیه السلام از درِخانه"بـُشرحافى " در بغداد مىگذشت، صداى ساز و آواز و غنا و نى و رقص از خانه بشر بلند بود. در این هنگام كنیزكى از خانه بیرون آمد تا خاكروبه بیرون بریزد. حضرت به اوفرمود: آیا صاحب این خانه آزاد است یا بنده؟ كنیزك گفت: آزاداست. امام فرمود: راست گفتى، اگر بنده بود از مولایش مىترسید.
كنیزك چون برگشت، بشر علت دیر آمدنش را پرسید. كنیز حكایت را بازگفت. بشر با پاى برهنه بیرون دوید، خود را به حضرت رسانده ،عذر خواست و توبه كرد. بعد از آن هرگز كفش نپوشید و همیشه پا برهنه راه مىرفت. (11)
ضمنا می توانید جهت کسب اطلاعات بیشتر به مطلب شهادت اختر تابناک آسمان امامت" (درباره زندگی امام کاظم علیه السلام ) رجوع نمائید.
پىنوشت ها:
1- بحار الانوار، ج 48، ص 169.
2- همان، ص 151.
3- كافى، ج 7، ص 174.
4- الاختصاص، ص 262.
5- بحار، ج 48، ص 144.
6- مناقب ابن شهر آشوب، ج 2، ص ؟
7- بحار، ج 48، ص 138.
8- سیره پیشوایان، ص 431.
9- همان، ص 433.
10-منتهی الامال،ج2، ص221.
11- همان، ص 214.
كیست این عبد صالح؟
غروبى دیگر به قادسیه رسیدیم.
كاروان در كاروانسرایى بزرگ و قدیمى از حركت باز ایستاد. مسافران خستهاز چارپایان فرود آمدند و بارها بر زمین نهادند. من نیز پیاده شدم و باراندكم را كنجى گذاردم.
كاروانسرا پر از مسافر بود. گروهى سر بر بارهاشان نهاده، خفته بودند; دستهاى پیرامون چاه سر وصورت مىشستند; برخى نماز مىخواندند; گروهى گرم گفتگو بودند و تعدادى بهچارپایانشان مىرسیدند.
سمت چاه رفتم، دلوى آب كشیدم، سر و صورت شستم. آب نوشیدم و به سوىدوستانم حركت كردم.
در این لحظه جوانى نحیف، زیبا و گندمگون توجهام را جلب كرد. همهمه بسیاربود; هر مسافرى بارى همراه داشت، ولى او با جامه پشمین و بىهیچ رهتوشهاى تنها نشسته بود. پروردگارا، این كیست؟ اگر سفر مىرود، چراتوشهاى ندارد؟
این پرسشها رهایم نمىكرد. با خود گفتم: بىتردید ازصوفیان است. این جماعتسبكبار راه مىسپارند و با دریوزگى روزگار مىگذرانند.
شایسته است نزدش شتابم و لب به نكوهشش گشایم. چنین كردارى زیبنده این مسیرنیست. چون به وى نزدیك شدم، در چهرهام نگریست و گفت:
یاشفیق، «... اِجْتَنِبوُا کَثیراً مِن الظَّنِّ اِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ اِثمٌ...» (حجرات/12) اىشفیق، ازبسیارى گمانها بپرهیزید، همانا برخى از گمانها گناه است.
از این سخن در شگفتى فرو رفتم. با خود گفتم: عبد صالح پروردگاراست. بىآنكه مراقبلاًدیده باشد، نامم را بر زبان راند و از آنچه در اندیشه داشتم خبر داد. باید از وى پوزش بخواهم. سر بلند كردم تا چیزى بگویم، ولىاو از من دور شده بود ...
جوان پشمینه پوشبهشدت مرا جذب كرده بود. احساس مىكردم باید او رابیابم و به خاطر پندار نادرستم پوزش بخواهم. در منزلگاه «واقصه» دیگر بار آن بزرگمرد را دیدم. نماز مىگزارد ؛ اشك از دیدگانش روان بود و پیكر نحیفش مىلرزید. با خود اندیشیدم: این همان جوان فرخنده است، باید به نزدش بروم و پوزشبخواهم. اندكى درنگ كردم. چون نمازش پایان یافت،به وى نزدیك شدم. هنگامى كه مرا دید، فرمود:
یا شقیق، « وَ انّی لغَفّارٌ لِمَنْ تَابَ وَ اَمَنَ وَ عَمِلَ صالِحاً ثُمَّ اهتَدیَ»( طه/82)
اىشقیق، "همانا من بر كسى كه توبه كند،ایمان آورد، كردار نیك پیشه سازد و در مسیر هدایت گام بردارد، بسیار بخشنده ام."آنگاه از من دور شد. با خود گفتم:
بىتردید این جوان نزد خداوند جایگاهى والا دارد، تاكنون دو بار از آنچهدر درونم مىگذرد، خبر داده است.
سرنوشت در منزلگاهى دیگر ما را به هم رساند. ظرفى در دست داشت،كنار چاهى ایستاده بود و مىخواست آب بكشد. ناگاه ظرف از دستش لغزید و درچاه فرو غلتید. سر سمت آسمان بلند كرد و گفت:
پروردگارا، هرگاه تشنه شوم، عطشم را فرومىنشانى و هر گاه غذایى بخواهم، گرسنگىام را پایان مىبخشى.
سرورم، جز این ظرف ندارم، آن را از من مگیر!
به آفریدگار سوگند! یكباره آب چاه چنان بالا آمد كه با چشم مشاهده مىشد. جوان دست دراز كرد، ظرفش رابرداشت، از آب آكنده ساخت، وضو گرفت و چهار ركعت نماز گزارد.
آنگاهبهسمت انبوهی ازریگ ها شتافت، مشتى ریگ در ظرفش ریخت، تكان داد و آشامید.
چون چنین دیدم، نزدیك رفتم و سلام كردم. وقتى پاسخ داد، گفتم: كرم كنید و ازآنچه پروردگار به شما ارزانى داشته، بهرهمندم سازید.
جوان فرمود:
نعمتخدا پیوسته، آشكار و پنهان، بر ما فرو مىبارد. به پروردگارت گماننیك داشته باش.
پس ظرفى كه در دست داشتبه من سپرد غذایى لذیذ بود; غذایى كه گواراتر و خوشبوىتر از آن ندیده بودم ...
دیگر آن بزرگوار را ندیدم. تا آنكه در مكه، نیمه شبى در كنار «قبهالسراب»، توفیق به یارىام شتافت و آن جوان را دیدم. پیوسته مىگریست و با فروتنی نماز مىگزارد. چون بامدادان فرا رسید، ذكر خداوند بر زبان راند;نماز صبح گزارد; هفتبار پیرامون كعبه طواف كرد و از مسجد الحرامبرون رفت. در پى او از مسجد بیرون شدم. مردم گرداگردش حلقه زده، از هرسوى بر وى سلام مىكردند. به یكى از حاضران گفتم: این جوان کیست؟
پاسخ داد: موسى بن جعفر بن محمد بن على بن الحسین بن على بن ابیطالبعلیهم السلام .
سلام بر امام کاظم علیه السلام
- سلام بر تو که وارث نیکان و آبروبخش نیاکانی.
- سلام بر تو که نیازمندان را باب الحوائجی.
- سلام بر نام معطر و زیبایت، که الهام بخش ِ صبوری ، شکیبایی ، بردباری و حلم است.
- سلام بر سجاده ای که از اشکهایت خیس می شد.
- و بر زمینی که پیشانی و صورت بر آن می نهادی.
- و بر آن دستها، که به درگاه خدا می گشودی.
- سلام بر آن گوهرهای غلطانی که از آسمان چشمانت بر گونه ی نورانی ات می چکید.
- سلام بر غـُل و زنجیری که از بوسه بر دست و پایت قداست یافت.
- سلام بر مرقد نورافشانت، که آسمان تیره عراق را روشن و جانهای شیعیان مظلوم آن دیار را گلشن ساخته است.
- سلام بر تو ، بر پدران و فرزندانت و بر شیفتگان و پیروانت.
- سلام بر تو، که مایه افتخار اسلامی و شیعه به وجود تو می بالد.
- ایران، همراه عشق تو، پیکر فرزندان بسیاری از نسل تو را در آغوش کشیده است.
- خراسان، راضی است که " رضا" ی تو را دارد.
- شیراز ، حمد می کند که " احمد" تو در آنجاست.
- قم به خود می بالد که عاصمه ی تشیع و فقاهت، " معصومه" تو را در بردارد.
- و... شهرها و روستاهای بسیار، نوادگان تو را چونان گنجی در سینه های خود به امانت نگه می دارند که هر کدام منبع برکات فراوانند.
حتی " حوزه علمیه" ، درخت پرثمری است که در بوستان حرم دخترت روییده و شکوفه ای است که بر شاخه" حرم اهل بیت" شکفته است.
- سلام بر تو و بر اراده و صبوری ات.
- سلام برتو، که حکومت ستم، از نستوهی تو به ستوه می آمد.
- زندانبانان، اسیر صفا و عبودیت تو می شدند.
- سلام بر تو و بر تن رنجورت که در ژرفای تاریک مطامیر، محبوس و معذب بود، و بر جنازه مطهرت که بر" جسر بغداد" نهاده شد.
- سلام برتو ... امام مظلوم و مسموم، زجر دیده ی زندان جفا، رداپوش محنت درراه خدا، جرعه نوش جام بلا و به عشق مولا مبتلا.
- سلام بر تو و برحرم تو در کاظمین، که قبله ی اهل ولاست و کعبه ی عشق است و منزلگه شوق.
- سلام بر تو، کاظم آل محمد(ص)!
" جواد محدثی"
قدوس قدوس سبحانك
جلوى آینه دور خودش چرخید. موهاى سیاه و بلندش هم چرخیدند. لپهایش سرخ سرخ بود. عین انارهاى روى شاخه درخت. از توى آینه پنجره و درخت انار پشت پنجره پیدا بود. لبخند كوچكى زد و به لبهایش خیره شد.
درست عین شكوفههاى قرمز و مایل به نارنجى انار بودند. شانه چوبى را انداخت روى طاقچه، یقه لباسش را صاف و مرتب كرد و قبل از این كه از جلوى آینه كناربرود دوباره از آن لبخندهایى كه به قول خودش دل را مىبرد، زد و زیر لب گفت:
«بهتر از این دیگر نمىشود، زودتر بروم ببینم هارون الرشید با من چكار دارد!» دستى به موهایش كه روى پیشانىاش ریخته بود كشید و با یك حركت تند و سریع عقبشان زد و از اتاق آمد بیرون. سؤالهاى گوناگون به مغزش فشار مىآورد. چرا هارون گفت: بهترین لباسم را بپوشم؟ براى چه گفت:
به بهترین شكل خودم را آرایش كنم؟
سعى كرد دیگر به این مسائل فكر نكند در عوض لبهایش را غنچه كرد و دوباره از آن لبخندهاى آرام زد.
شكوفههاى كوچك انار هم از روى شاخه به او لبخند زدند.
زندانبان در سیاه و چوبى زندان را پشت سر او بست. زندان تاریك و نمناك بود. فقط از روزنه گرد سقف گنبدى شكل زندان نور كمرنگ و بىجانى به داخل مىتابید. یكى از دستهایش را به دیوار گرفت. مواظب بود ناخنهاى بلندش به دیوارنخورد و خراشیده نشود.
دست ظریفش روى دیوار سیاه و چرك زندان از سفیدى مىدرخشید.
سعى كرد آرام جلو برود. زمین زندان نمناك بود و كف دمپایىهاى زرد رنگ و سبكش به زمین نمناك زندان مىچسبید.
خلخالهاى درشت و طلایى كه به مچ پاهایش بسته بود، جرینگ جرینگ صدا مىكرد. با خودش گفت : زندانى هر كه باشد حتما شیفتهام مىشود.
چشمهایش را باز و بسته كرد تا به تاریكى زندان عادت كند. با نگاهش دنبال زندانى گشت. زندانى درست گوشه زندان بود.
آرام آرام رفت طرفش. خلخال پاهایش جرینگ جرینگ صدا مىكرد.
"بل انتم بهدیتكم تفرحون." این شما هستید كه به هدیه تان خوشحال هستید؛ مرا احتیاج به خدمت نیست و نه امثال این خدمتگزاران.
سر جایش میخكوب شد. پاهایش طاقت جلو رفتن نداشت.
این آیه را زندانى مىخواند: صدایش تا عمق روح كنیزك اثر كرد.
عجب صداى خوشى داشت. پاهاى كنیزك بىاختیار برگشت سمت در زندان.
هیكل غلام سیاه خم شده بود رو به در چوبى زندان؛ اگر كسى یك دفعه او را مىدید فكر مىكرد از وسط تایش زدهاند. یكى از چشمهایش را گذاشته بود روى سوراخ گرد و كوچكى كه بغل قفل در بود. مىخواست هر چه كه مىبیند فورا به هارون گزارش بدهد.
كنیزك را دوباره فرستاده بودند توى زندان، تا زندانى را وسوسه كند نمىدانست چرا كنیزك به سمت زندانى نمىرود.
چشمش را از روى سوراخ برداشت.
قامت لاغر و درازش را صاف كرد. دستى به كمرش كشید و زیر لب با عصبانیت گفت: ازبس تاریك است نمىشود چیزى دید.
چشمهایش را مالید و آرام تف كرد روى زمین و دوباره خم شد و چشمش را گذاشت روى سوراخ. از آنچه دید خشكش زد، شاید خواب مىدید، اما نه، بیدار بود.
كنیزك به سجده افتاده بود. موهاى سیاه و بلندش كه گویى با تاریكى زندان گره خورده بود، پخش شده بود روى زمین. صورتش پیدا نبود موها صورتش را پوشانده بودند. گریه مىكرد و مىگفت: قدوس، قدوس، سبحانك، سبحانك.
هارون نشسته بود روى تختش و آرام و قرار نداشت. با كف دستش مىزد روى پیشانىاش و لب پایینىاش را تند و تند گاز مىگرفت. صدایش در تالار قصر پیچید: به خدا قسم! او را سحر كرده است! آرى موسى بن جعفرعلیهما السلام او را سحر كرده است. با صداى بلند و خشمگین پردههاى حریر و سبك كه به دیوار و پنجرههاى گرد و بیضى شكل تالارآویزان بود، لرزید. غلام هم دست به سینه ایستاده بود. آنقدر سرپا ایستاده بود كه دوست داشت برود یك جاى دنج و آرام، بنشیند و تكیه بدهد به دیوار.
داشت به موسى بن جعفرعلیهما السلام فكر مىكرد و تاثیرى كه بر روى كنیزك گذاشته بود.
به كنیزك نگاه كرد كه گوشهاى كنار كنیزان دیگر ایستاده بود.
داشت زیر لب چیزى زمزمه مىكرد.
حتما مىگفت: قدوس، قدوس، سبحانك، سبحانك. صداى فریاد هارون باز در تالار پیچید این بار، با كنیزك بود: بگو ببینم یك دفعه چهات شد؟ او با تو چه كرد كه به این وضعیت افتادى؟ لبهاى كنیزك آرام آرام به هم مىخورد. همه چشمها به لبهاى او گره خورده بود. كنیزك نگاهش را در تالار گردانید: دیوارهاى سفید با حاشیه كاریهاى بنفش و آبى، پنجرههاى چوبى مشبك كه از پشت پردههاى نازك پیدا بود، زمین سنگى و درخشان تالار همه و همه جلوى چشمهایش مىرقصیدند. در خیالش تالار قصر با آنچه كه او دیده بود، از زمین تا آسمان فرق مىكرد؛ اصلا قابل مقایسه نبود.
صداى هارون الرشید او را به خودش آورد: پس چرا ساكتى؟ كنیزك! زودباش! سریع!
هارون دستش را گذاشته بود روى سیبهاى سرخ و آبدارى كه توى ظرف بلورین رو به رویش بود. حتما دلش مىخواست كلكشان را بكند، اما اشتهایش كور شده بود، بىصبرانه به لبهاى كنیزك چشم دوخته بود.
كنیزك دیگر آن كنیزك قبلى نبود، از این رو به آن رو شده بود. دیگر چشمهاى سیاه و درشتش را خمار نمىكرد و تند و تند مژههاى بلند و تابدارش را به هم نمىزد. كنیزك به حرف آمد:
من توى زندان كنار او بودم. مرتب جلوى او راه مىرفتم و به هر طریقى سعى مىكردم توجه او را به خود جلب كنم اما او اصلا به من محل نمىگذاشت. انگار كه مرا نمىدید.
همهاش مشغول نماز بود. بعد از نماز هم دائما ذكر مىگفت: یك بار از او پرسیدم:
آقاى من! آیا نیازى دارى كه من بتوانم آن را انجام دهم؟ گفت: نیازم به تو چیست؟
گفتم: مرا فرستادهاند كه به حاجات شما رسیدگى كنم. یك دفعه با انگشتانش به نقطهاى اشاره كرد و گفت:
پس اینها براى كیست؟
كنیزك ایستاده بود كنار كنیزكان و غلامان دیگر و هر چه را برایش پیش آمده بود، براى هارونالرشید تعریف مىكرد: دوست داشت دوباره برود توى آن باغ بزرگ و پردرخت. همان باغى كه زیر درختهایش پر از گل لاله بود.
همان باغى كه یك عالم درخت انار داشت و شكوفههاى انار مثل ستاره مىدرخشیدند.
یاد تختهاى بزرگى افتاد كه دور تا دور باغ چیده شده بود. روى تختها را با فرشهاى ابریشمى پوشانده بودند.
كنیزكان خوش اندام و خوش قیافهاى در تكاپو بودند.
توى باغ غلامان و لباسهایشان از حریر سبز بود. حریر سبزى درست مثل برگ درخت انار، توى دستشان هم ظرفهاى بلورینى بود از آب و خوراكى. كنیزك هر چه در خاطرش بود به زبان جارى كرد.
پردههاى دور تا دور تالار آرام آرام تكان مىخورد. دلش مىخواست یكى از آن كنیزكان سبزپوش را گیر بیاورد و از او آب بخواهد، دلش مىخواست توى زندان باشد و باز امام با انگشتانش به نقطهاى اشاره كند؛ اشك از چشمانش سرازیر شد و زیر لب گفت: قدوس سبحانك سبحانك.
منبع:
مناقب آل ابىطالب، ج 4، صفحه297.
امام کاظم (ع)؛ حافظ اسلام
امام موسى بن جعفر(ع) همان راه و روشى را ادامه داد كه امام صادق(ع) در روبرو شدن با اجتماع، بر محور عمل و برنامه ریزى اتخاذ كرده بود.
محوراول:
برنامه ریزى فكرى و آگاهى دادن عقیدتى و چاره گرى در روبرو شدن با عقاید منحرف و انگیزهها و وا پس گرائیهاى شعوبى و نژاد پرستى و عقاید مختلف دینى.
از خطرنا كترین این تبلیغات زهر آگین، تبلیغ افكار الحادى و كفرآمیز بود كه تزریق زهر آن با فعالیت و گسترش در دلهاى نوجوانان مسلمان سرازیر شده بود. موضع امام موسى(ع) در برابر این تبلیغات، آن بود كه با دلایل استوار در برابر آن بایستد و با پوچى و بی مایگى آن به معارضه برخیزد و دورى آن را از منطق و واقعیت توضیح دهد و عیوب آن را بازگوید تا آنجا كه گروهى انبوه از پیروان آن عقاید به اشتباه خود و فساد خط مشى اتخاذى خویش اعتراف كردند و به این جهت جنبش امام درخشندگى یافت و قدرت علمى آن حركت منتشر گردید و به گوشها در رسید. چندان كه گروهى بزرگ از مسلمانان پیروى آن كردند و آن را پذیرفتند و این امر بر مسئولان حكومت گران آمد و با آنان با شدت و فشار و شكنجه رفتار كردند و در زمینههاى عقیدتى آنان را از گفتگو باز داشتند و امام موسى(ع) ناچار شد به هشام(یكى از اصحاب خود) فرستادهاى گسیل دارد و او را هشدار دهد تا به علت خطرهاى موجود از سخن گفتن خود دارى كند و هشام تا مرگ مهدى خلیفه از سخن گفتن خود دارى كرد. (1)
گروهى كثیر از بزرگان دانشمندان و راویان حدیث، از كسانى كه در دانشگاه بزرگ امام صادق(ع) تحصیل می كردند، هنگام اقامت او در یثرب، پیرامون امام موسى(ع) گرد آمدند و ایشان با توانائى و نیروى بسیار، بر فقه اسلامى، آراء و عقاید خردمندانه در فقه اسلامى ابراز كردند. مجموعههاى بسیار از احكام اسلامى به او(ع) منسوب است كه در باب حدیث و فقه تدوین شده است و دانشمندان و راویان حدیث همواره با آن افاضات علمى، همدم بودند و احادیث و گفتگوها و فتواهاى او را ثبت مىنمودند.
سید بن طاووس چنین روایت كرده است كه یاران و نزدیكان امام(ع) در مجلس او حاضر می شدند و لوحههاى آبنوس در آستینها داشتند. هرگاه او(ع) كلمهاى می گفت یا در موردى فتوى می داد، به ثبت آن مبادرت می كردند. (2)
آن دانشمندان همه انواع علوم را با توجه به گوناگونى و پهناورى آن از ایشان نقل كردهاند. كوششهاى علمى او همه مراكز اسلامى را فرا گرفته بود و دانشمندان نسلى پس از نسلى، پیشكشها و عطایاى علمى او را نقل كردهاند.
محور دوم:
نظارت مستقیم بر پایگاههاى تودهاى و طرفداران و پیروان خود و هماهنگى با آنها در پیش گرفتن مواضع سلبى و منفى در برابر حكومت، به منظور ناتوان كردن حكومت از نظر سیاسى و بریدن از آن و حرام كردن تماس با آن و به محاكمه دادگسترى دولتى دعوى نبردن و شكایت نكردن، به منظور آماده كردن وسایل سقوط آن حكومت و نابود كردن آن از نظر سیاسى.
چیزى كه امام(ع) را وا داشت تا چنین موضع استوارى داشته باشد، آن دگرگونى آشكار و گستردگى و انتشار پایگاههاى مردمى ایشان بود.
این مطلب با جنبش امام(ع) و با فعالیتهاى منفى او نسبت به حكومت منحرف عباسیان، و فرا خواندن او در حرام دانستن یارى با حكومت در هر زمینه از زمینهها،هماهنگ شده بود. این موضع امام در گفتگوى وى با یكى ازاصحاب، (صفوان) آشكار میگردد:
- اى صفوان همه چیز تو پسندیده است جز یك چیز.
- فدایت شوم،آن چیست؟
- كرایه دادن شترهایت به این ستمکار- یعنى هارون- به خدا سوگند آنها را از جهت تكبر و خودخواهى و یا شكار و سرگرمى كرایه ندادهام، بلكه براى این راه- راه مكه- كرایه دادهام و خود همراهى با شتران را بر عهده نمی گیرم بلكه غلامان خود را با آنان مىفرستم.
پس امام(ع) او را گفت:
- اى صفوان آیا كرایهات بر عهده آنان است؟
- آرى فدایت گردم.
- آیا دوست می دارى زنده بمانند تا كرایه تو را بپردازند؟
- آرى.
- پس فرمود: هر كس بقاى آنان را دوست داشته باشد از آنان است و هر كس از آنان باشد وارد آتش گردد.
امام نارضایى و خشم خود را از حكومت هارون، پیاپى ابراز مىفرمود و همكارى با آنان را در هر صورت و شكل كه باشد حرام می دانست و اعتماد و تكیه بر آنان را منع می كرد و با این سخن كه فرمود:
«به آنان كه ستمکارند تكیه مكنید كه گرفتار دوزخ می گردید»، مردم را از تماس با ستمکاران باز می داشت و تمایل به آنان را بر مسلمانان حرام كرد و ترك كردن آنان را ضرورى دانست. حتى اگر تماس با آنان به علت بعضى مصلحتهاى شخصى بود.
یاران خویش را از شركت كردن در سلك حكومت هارون یا پذیرفتن هر گونه مسئولیت و وظیفه دولتى بر حذر می داشت و به زیاد بن ابى اسلمه فرمود:
«اى زیاد،اگر از پرتگاهى بلند فرو افتم و پاره پاره گردم بیشتر دوست می دارم تا براى آنان كارى انجام دهم و یا بر بساط كسى از آنان پاى گذارم. (3)»
اما امام(ع)، على بن یقطین یكى از بزرگ یاران خویش را از این فرمان استثناء كرد و اجازت داد تا منصب وزارت را در روزگار هارون عهده دارگردد و پیش از او، منصب زمامدارى را در ایام مهدى بپذیرد، (4)او نزد امام موسى(ع) رفت و از او اجازه خواست تا استعفا دهد و منصب خود را ترك كند. اما امام(ع) او را از این كار باز داشت. و او را گفت«چنین مكن، ما به تو آموخته شدهایم و برادران تو به سبب تو عزت دارند و به تو افتخار می كنند. شاید به یارى خدا بتوانى شكستهاى را درمان كنى و دست بینوائى را بگیرى یا به دست تو مخالفان خدا درهم شكنند. اى على، كفاره و تاوان شما، خوبى كردن به برادرانتان است. یك مورد را براى من تضمین كن، سه مورد را برایت تضمین می كنم. نزد من ضامن شو كه هر یك از دوستان ما را دیدى نیاز او را برآورى و او را گرامى دارى و من ضامن می شوم كه هرگز سقف زندانى به تو سایه نیفكند و دم هیچ شمشیر به تو نرسد و هرگز فقر به سراى تو پاى نگذارد.
اى على،هر كس مؤمنى را شاد سازد، اول خداى را و دوم پیامبر را و درمرحله سوم ما را شاد كرده است. 5)»
محور سوم:
موضع آشكار و صریح در احتجاج با كسی كه زمامدار حكومت بود به این كه آن حق اوست نه دیگرى و بر همه مسلمانان در احراز این مقام برترى دارد.
مناظره ایشان(ع) با هارون الرشید در مرقد نبى اكرم(ص) و در برابر تودهاى عظیم از اشراف و فرماندهان ارتش و كارمندان عالی رتبه دولت اتفاق افتاد.
هارون روى به ضریح مقدس رسول اكرم(ص) نمود و چنین سلام گفت:
"درود بر تو اى پسر عم" و از نسبت خود با نبى اكرم مفتخر بود. چه او به سبب نزدیكى با رسول اكرم(ص) به مقام خلافت نائل آمده بود. آنگاه امام كه حاضر بود، بر نبى اكرم درود فرستاد و گفت:«سلام بر تو باد اى پدر.»
هارون خرد خویش از دست بداد و ناراحتى او را فرا گرفت. زیرا امام(ع) در آن فخر و مجد بر او پیشى گرفته بود.
پس با آهنگى لبریز از كینه و خشم به او گفت:«چرا گفتى كه تو از ما به رسول الله(ص) نزدیكترى؟ و امام پاسخى تند به او داد و فرمود: اگر رسول اكرم زنده می شد و از تو دخترت را خواستگارى مىفرمود، آیا او را اجابت می كردى؟ هارون گفت: سبحان الله و به این كار بر عرب و عجم فخر می كردم.
امام گفت: اما او دختر مرا خواستگارى نمی كرد و من دختر به او نمی دادم زیرا او پدر ما است نه پدر شما. و به این علت ما به او نزدیكتریم. (6)»
هارون كه این دلیل او را از پاى درآورد، به منطق ناتوانان پناه برد و به دستگیرى امام(ع) فرمان داد و او را زندانى كرد. (7)
موضع امام(ع) در برابر هارون، آشكار و روشن بود. امام(ع) در یكى از كاخهاى استوار و زیباى هارون كه مانند آن در بغداد و جاى دیگر نبود، وارد شد. هارون سرمست از قدرت گفت: این سرا چون است؟
امام بى واهمه و اعتنا از قدرت و جبروت او گفت: این سراى فاسقان است. خداى تعالى فرماید:
" ساصرف عن ایاتى الذین یتكبرون فى الارض بغیرالحق و ان یروا كل آیة لا یومنوا بها و ان یروا سبیل الرشد لا یتخذوه سبیلا و ان یروا سبیل الغى یتخذوه سبیلا..."؛ به زودی كسانى را كه در زمین، به ناحق تکبر می ورزند، از آیاتم روی گردان سازم - به طوری که- اگر هر نشانه ای را - از قدرت من- بنگرند، بدان ایمان نیاورند، و اگر راه صواب را ببینند آن را برنگزینند، و اگر راه گمراهی را ببینند آن را راه خود قرار دهند... . (اعراف/146)
هارون از خشم لرزید و موجى از تشویش او را فرا گرفت. آنگاه به امام گفت: خانه از آن كیست؟
- این سرا، شیعه ما را مجال است و دیگران را فتنه.
- چرا صاحبخانه آن را باز پس نمی گیرد؟
- خانه را آباد از او گرفتند و تا آباد نگردد آن را پس نمىگیرد.
شیعیان تو كجایند؟ و در اینجا امام(ع) سخن حق تعالى را قرائت كرد:
"لم یكن الذین كفروا من اهل الكتاب والمشركین منفكین حتى تاتیهم البینة."(بینه/1)؛ كافران از اهل كتاب و مشركان، دست بردار نبودند تا دلیلی آشکار برایشان آید.
هارون را خشم فرا گرفت و گفت آیا ما كافرانیم؟
- نه، اما چنان كه خداى تعالى فرماید:
"الم ترالی الذین بدلوا نعمة الله كفرا و احلوا قومهم دار البوار."(ابراهیم/28)؛ آیا به کسانی که - شکر- نعمت خدا را به کفر تبدیل کردند و قوم خود را به سرای هلاکت در آوردند ننگریستی؟ و این چنین امام آشكار كرد كه هارون منصب خلافت را غصب كرده و سلطنت و حكومت را، دزدیده است. این مطلب خشم هارون را بر او(ع) بر انگیخت و به هنگامى كه شنید امام او را به مبارزه مىطلبد و در موضعى است كه در آن نرمش نیست، در سخن خود با امام(ع) به خشونت پرداخت. (8)
و در هنگامى دیگر، وقتى هارون از امام(ع) راجع به فدك پرسید تا آن را به او باز پس دهد، امام(ع) از باز پس گرفتن خوددارى فرمود مگر این كه حدود آن را نیز باز پس دهند.
رشید پرسید: حدود آن چیست؟
امام(ع) گفت:اگر حدود آن را بگویم آن را پس نخواهى داد.
هارون پاى فشرد تا حدود آن را براى او معلوم دارد و امام(ع) جز آن كه مرزهاى فدك را تعیین كند چارهاى ندید و گفت:
«مرز نخستین عدن است» وقتى هارون این سخن را شنید چهرهاش برافروخت. امام(ع) همچنان به سخن ادامه داد:«مرز دوم سمرقند» رنگ هارون به تیرگى گرایید و خشمى بیكران او را فرا گرفت. اما امام(ع) گفتار خود را پى گرفت و فرمود:«مرز سوم آفریقا» رنگ هارون سیاه شد و با آوائى كه خشم از آن مىبارید گفت:«هیه» و امام، حد آخر را بیان فرمود و گفت:«از ساحل دریا تا ارمنستان».
رشید خویشتن دارى از دست بداد و گفت: آن وقت براى ما چیزى باقى نمىماند.
امام فرمود:«می دانستم كه تو آن را باز پس نخواهى داد.» (9).
محور چهارم:
بیدار كردن وجدان انقلابى امت از راه تشویق آنان براى شورش و مبارزه. شورش و مبارزه را علویان به كار گرفتند تا وجدان اسلامى و اراده اسلامى را از سقوط در برابر حكام منحرف نگاهدارند. پیشوایان(ع) از متعهدان با وفاى آن كار پشتیبانى می كردند.
هنگامی كه حسین بن على بن حسن- صاحب واقعه فخ- (10)بر آن شد تا علیه اوضاع فاسدى كه با هر كس كه شیعه و علوى و طرفدار امام بود، توهین وشكنجههاى شدید اعمال مىكرد، شورش كند، نزد امام موسى(ع) رفت و از او در باب قیام خود مشورت كرد. امام روى به او كرد و گفت:«تو به قتل می رسى،از رفتن صرفنظر كن. مردم فاسقند و به ظاهر ایمان دارند و در دل نفاق و شرك مىورزند،انا لله و انا الیه راجعون. خداى شما را از پیروان خود به شمار آورد.»
هنگامی كه امام کاظم(ع) واقعه قتل حسین را شنید بر او گریست وسجایاى او را بیان كرد و بر او نالید كه:«انا لله و انا الیه راجعون. به خدا سوگند، مسلمانى صالح و روزه گیر و قدرتمند كه امر به معروف و نهى ازمنكر می كرد و خانوادهاش مانند نداشت، درگذشت (11)
وقتى هادی عباسی از دست علویان به ستوه آمد، آنان را به مرگ و نابودى بیم داد و امام موسى(ع) را به یاد آورد و گفت:
"به خدا سوگند حسین جز به فرمان او خروج نكرد و جز از مهر او ازچیزى پیروى نمی كرد. چه، او در میان اهل این خاندان عهده دار كار دین است." (12)
پس اصحاب او خروشان نزد امام شتافتند و از امام خواستند كه پنهان شود تا از شر آن كافر سركش رها گردد.
امام(ع) لبخند زد و به قول كعب بن مالك شاعر تمثل فرمود:
" برخی را گمان چنین است كه بر پروردگار خویش پیروز مىگردند. اما به زودى مغلوب خواهند شد.
پى نوشت ها:
1- رجال كشى ص 172.
2- انوار البهیه ص 91.
3- مكاسب شیخ انصارى.
4- جهش یارى.
5- مكاسب شیخ انصارى.
6- اخبارالدول ص 113.
7- تذكرة الخواص 359.
8 و9- مناقب،ج 2، ص 381.
10- «فخ» نام محلى است در یك فرسنگى مكه و فاجعهاى عظیم در آنجا روى داد كه پس از واقعه كربلا، آن را از حیث فجیع بودن بی مانند دانستهاند.
حسین بن على بن حسن بن حسن بن على بن ابیطالب(ع) كه در تاریخ، معروف به حسین بن على شهید فخ مىباشد، با سیصد نفر از علویان و طرفداران خاندان عصمت و طهارت علیه خلیفه خروج كردند و از مدینه به سوى مكه به راه افتادند. در وادى«فخ» با گروهى كثیر از عباسیان كه مجهز و مسلح بودند برخورد نمودند. جنگ سختى در گرفت. علویان و بنى الحسن شكستخوردند و بیش از صد نفرشان را سربریدند شهادت حسن در خلافت موسى هادى عباسى روى داد به تاریخ 8 ذیحجة الحرام سال 196 هجرى.
حضرت امام جواد(ع) فرمود براى ما اهل بیت پس از واقعه كربلا واقعهاى سهمگینتراز واقعه فخ روى نداده است. حسن بن على و پدرانش از تاریخ سازان بوده و هر یك را داستانى مفصل است. حسن دوم را به نام حسن مثنى و حسن سوم را حسن مثلث نامیدهاند.(اقتباس از مروج الذهب و منتهى الامال)
11- مقاتل ص 453.
12- بحارالانوار، ج 11، ص 278.
در زندان هاى هارونى
از بارزترین نكات دردناك در زندگانى امام كاظم علیه السلام، زندانى شدن هاى مكرر و طولانى آن حضرت در عصر هارون الرشید است. آنچه مىخوانید، مطلبى در این باره است كه از كتاب « سیره رسول الله و اهل بیته» جلد دوم صفحه 382 به بعد براى خوانندگان كوثر ترجمه شده است. كتاب یاد شده، كارى است گروهى از«موسسه البلاغ»، كه از سوى معاونت فرهنگى «مجمع جهانى اهل بیت» منتشر شده است.
هراس حكومت هارون
امام كاظم(ع) در شرایط دشوار حكومت عباسیان مىزیست كه دستگیرى و آزار هواداران اهل بیت، سیاست رایج خلفا بود و طبیعى بود كه آن حضرت نیز، از سوى هارونالرشید، دچار زندان و شكنجه گردد.
به گواهى تاریخ، امام موسى بن جعفر(ع) ، قربانى بیم و هراسى شد كه هارون نسبت به از دست دادن حكومت خویش داشت، نیز قربانى سخن چینىها و گزارش هاى دروغ بدخواهان و متملقان گردید.
به نقل برخى مورخان، سبب آمدن موسى بن جعفر(ع) به بغداد، آن بود كههارونالرشید مىخواست خلافت را براى پسرش «محمد امین» استوار سازد.
در سال179 به حج رفت و به همه نواحى فرمان صادر كرد و به همه فقیهان،عالمان، قاریان و امیران دستور داد كه در موسم حج در مكه حضور یابند و خود، راه مدینه را در پیش گرفت.
از جمله كسانى كه نسبت به امام كاظم، سخن چینى مىكرد، یحیى بن خالد ( وزیرهارون) بود و این سعایت را از طریق جعفر بن محمد اشعث انجام مىداد. به هارون گفت: من پیشتر از اخبار جعفر و مذهب او به تو مىگفتم و نمىپذیرفتى، اینك این خبر را بشنو كه:
هیچ مالى از هیچ جا به جعفر نمىرسد مگر آن كه خمس آن را براى موسى بن جعفر(ع) مىفرستد.
هارون الرشید به سبب این گزارش، شبانه مامور فرستاد تا صحت گزارش را تحقیق كند. وقتى دروغ بودن آن آشكار شد، اطمینان هارون به جعفر زیادتر شد، ولى یحیى بن خالد پیوسته مىكوشید تا پاپوشى براى جعفر درست كند و او را ساقط كند و از این رهگذر، ضربه اصلى را به امام كاظم(ع) بزند. امام، حتى از سعایت و سخن چینى بستگان خویش نیز در امان نبود. یكى از برادرانش (محمد بن جعفر كه زیدى مذهب بود) روزى نزد هارون الرشید رفت و پس از سلام، گفت: فكر نمىكردم كه روى زمین دو خلیفه باشد، تا آن كه برادرم موسى بن جعفر را دیدم، كه به حضورش مىآیند و به عنوان خلیفه بر او سلام مىدهند.
به نقل یحیى بن خالد، هارون الرشید پیش از آن كه امام كاظم(ع) را زندانى كند، در مدینه نزد قبر حضرت رسول(ص) رفت و خطاب به حضرت گفت: یا رسول الله! از تصمیمى كه گرفتهام عذر مىخواهم! تصمیم گرفتهام موسى بن جعفر را زندانى كنم، چون مىترسم میان امت تو جنگ افروزى كند و خون ها ریخته شود! فرداى آن روز، فضل بن ربیع را براى دستگیرى امام فرستاد، و امام را در حالى كه به نماز ایستاده بود، دستگیر كرد و به زندان افكند.
شخصیت والاى امام كاظم(ع) ، چندان جاذبه دار و والا بود كه دشمنان را به وحشت انداخته بود و با همه قدرت و امكاناتى كه داشتند، در برابر عظمت او، احساس كوچكى و ضعف مىكردند و جز زندانى كردن و محدود ساختن وى، راهى براى حفظ تاج و تخت خویش نداشتند. كیفیت دستگیرى امام نیز نشان این وحشت است. امام را دست بسته از منزل خارج كردند و براى رد گم كردن، دو استر را كجاوه بستند كه پوشیده بود و همراه هر یك، گروهى از نظامیان بودند، یكى را به سوى كوفه و دیگرى را به سمت بصره روانه كردند، تا مردم نفهمند امام را كجا بردند.
امام در بصره
امام را پس از دستگیرى به بصره بردند و تحویل عیسى بن جعفر بن منصور دادند كه آن زمان، والى بصره بود. امام كاظم(ع) مدت یك سال نزد او بود.
سپس عیسى به هارونالرشید نوشت: موسى بن جعفر را از من تحویل بگیر و به هر كه مىخواهى بسپار، وگرنه رهایش خواهم ساخت، در این مدت هر چه كوشیدم، سند و بهانهاى براى زندانى ساختنش نیافتم. حتى وقتى دعا مىكرد، به گوش ایستادم كه شاید بر ضد من یا خلیفه دعا و نفرین كند، اما آنچه شنیدم، فقط دعا براى خودش بود كه از خداوند، مغفرت و آمرزش مىطلبید.
هارون كسى را فرستاد تا امام را از او تحویل گرفت و به بغداد آورد و نزد فضل بن ربیع زندانى كرد. مدت درازى امام نزد او محبوس بود. فضل، نامهاى نوشت و درخواست كرد كه حضرت را تحویل گرفته به فضل بن یحیى بسپارد.
به هارون خبر رسید كه امام در « رقه» در وضعیت مناسب و خوبى قرار دارد.
هارون خادم خود « مسرور» را به صورت پیك سریع به بغداد فرستاد تا از وضعیت موسى بن جعفر، گزارش بیاورد. سپس نامهاى به « سندى بن شاهك» نوشت.
وقتى نتیجه گزارش همانگونه بود كه به هارون گفته بودند، دستور داد که فضل بن یحیى را صد ضربه شلاق زدند.
مسرور، اوضاع را براى هارون نوشت، هارون الرشید هم دستور داد كه امام را تحویل سندى بن شاهك بدهند.
رفتار امام كاظم (ع) در زندان
در دیدگاه امام كاظم، سراسر زمین مسجد و معبد و محراب وسیع پرستش و زمینهاى براى تسبیح و تقدیس خدا بود، چه در زندان چه بیرون، چه در مدینه چه در بصره یا بغداد. هر چه حلقه حصار را بر او تنگ ترمىكردند و سخت گیری ها بیشتر مىشد و محنت ها متراكم تر مىگشت، احساس قرب بیشتر به خدا مىكرد و از« نماز» و « صبر»، كمك مىگرفت. امام، زندان را پرستشگاه ساخته بود و از تنهایى زندان، خانه انس و الفت با خدا پدید آورده بود.
روزها روزه مىگرفت و شب ها به نماز و مناجات مىایستاد. به روایت یكى از زندان بانانش، حضرت، خدا را حمد مىكرد كه جایى مهیا و آسوده براى عبادت، نصیب وى ساخته است.
احمد بن عبدالله از پدرش نقل مىكند: نزد فضل بن ربیع رفتم. وى بر پشت بامى نشسته بود. به من گفت: به داخل این اتاق نگاه كن چه مىبینى؟
گفتم: جامهاى بر روى زمین افتاده.
گفت: خوب بنگر. دقت كردم، گفتم:
مردى است در حال سجود. گفت: او را مىشناسى؟ او موسى بن جعفر است.
من شب و روز مراقب حال او هستم، همواره او را در همین حالت مىیابم.
پس از نماز صبح، تا طلوع خورشید تعقیبات مىخواند، سپس به سجده مىافتد تا اذان ظهر. كسى را گماشته كه وقت نماز را به او اطلاع دهد. وقتى هنگام نماز را به او خبر مىدهد، برخاسته، بدون آن كه دوباره وضو بگیرد، به نماز مىپردازد و این حالت اوست، تا غروب كه افطار مىكند، تجدید وضو مىكند، سپس به سجده مىافتد و در دل شب تا طلوع فجر نماز مىخواند.
در نقل دیگرى آمده است:
وقتى امام موسى را به فضل بن یحیى تحویل دادند، او را در یكى از اتاقهایش محبوس ساخت و كسى را گماشت تا رفتار او كنترل كند. امام پیوسته به عبادت مشغول بود. شب ها را با نماز و تلاوت قرآن و روزها را با روزه سپرى مىكرد و چهره از محراب بر نمىگرداند. فضل بن یحیى كه حالات او را دید، او را مورد احترام قرار داد و بر او آسان گرفت.
امام همواره بر زندان بانان و جلادان هم تاثیر مىگذاشت. فرصت هاى زندان را به دعا و مناجات و استغفار و ذكر و ركوع و سجود مىگذراند و این را منت و نعمت و موهبتى از سوى خداوند قلمداد مىكرد و سپاسگزار بود.
حكومت هارون نتوانست با هیچ شیوهاى، اراده حضرت كاظم را در هم شكند و او را وادار سازد كه براى رهایى از زندان، دست به دامان حكام شود و اندكى در موضع و رفتار خویش، انعطاف و ضعف نشان دهد.
وقتى هارون احساس كرد كه روحیه مقاوم حضرت در زندان بر دیگران هم تاثیرمىگذارد و به بیدارى آنان مىانجامد، از افزایش این حالت بیدارى و آگاهى هراسان شد و با وزیرش یحیى بن خالد برمكى مشورت كرد كه با امام چه كند؟ او گفت: آزادش كن.
هارون به این شرط حاضر شد از زندان آزادش كند كه امام كاظم به گناه خویش اعتراف كند و درخواست عفو از گذشته بنماید.
ولى امام، درخواست او را رد كرد و حاضر نشد در برابر هارون به گناه اعتراف كند و پیغام داد كه: « فردا كه در پیشگاه خداوند حاضر خواهیم شد، روشن خواهد گشت كه چه كسى تعدى و ستم كرده است!» براى هارونالرشید، تنها راه باقى مانده، كشتن امام بود. فكر مىكرد مىتواند با قتل وى و پرده پوشى بر این جنایت از عواقب این ننگ برهد و از شورش و جهاد آگاهان جان سالم به در برد. در دوران زندانى بودن، هارون این كار را به والى بصره، عیسى بن جعفر واگذاشت، ولى او عذر خواست و این ماموریت را نپذیرفت.
به فضل بن ربیع سپرده شد، او هم تحت تاثیر شخصیت حضرت قرار گرفت و از كشتنامام امتناع كرد و حاضر شد عواقب این تخلف و امتناع را نیز، هر چه كه باشد، بپذیرد. فضل بن یحیى هم حاضر به كشتن امام كاظم نشد و به علت خوشرفتارى با امام كاظم در مدتى كه در اختیارش بود، طعم صد ضربه شلاق را چشید.
سندى بن شاهك، رئیس پلیس هارون در بغداد بود، بسیار خشن و سخت گیر و سنگدل و از جلادان و آدم كشان بود. سندى حضرت را تحویل گرفت، و به زنجیر بست، بر او سخت گرفت و حتى امام را مورد توهین و ضرب و كتك قرار داد و در نهایت، امام را به شهادت رساند، با خرماى زهرآلود، حضرت را مسموم كرد. پس از سه روز، روح پاك امام، از جسد مطهرش پرگشود و امام در 25 رجب سال183 هجرى به خدا پیوست و آسمان بغداد، با غروب این خورشید فروزان، تیره گشت.
منبع:
مجله کوثر
جویبارهاى خونین
گروهى از فرزندان ائمه علیهم السلام و نیز سادات و علویان، طى مبارزات و قیام هایى حضرت امام كاظم(ع) را در دفاع از جبهه حق و افشاى باطل یارى مىدادند.
در دوران حكومت منصور و فرزندش مهدى شرایط طاقت فرسایى بر شیعیان مدینه سایه افكند. خفقان آن چنان علویان را احاطه كرد؛ كه آنان چون آتشى زیر خاكستر در صدد پیدا كردن فرصتى بودند تا بر دستگاه ستم حریق افكنند. وقتى مهدى یكى از دشمنان معروف اهل بیت را به عنوان والى مدینه منصوب كرد، او حقوق علویان را از بیتالمال قطع كرد و دستور به بازداشت سادات و شیعیان حوزه حكومتى داد. زمینههاى خروش خونین علویان به این ترتیب فراهم گشت و حسین بنعلى بن حسن مثلث كه از نوادگان امام حسن مجتبى علیه السلام بود، رهبرى « قیام فخ» را عهده دار گردید. وجود دویست نفر از اصحاب امام كاظم(ع) و بزرگان بنىهاشم در این نهضت و تایید ضمنى امام از وى دلیل بارزى بر موافقت هفتمین فروغ امامت با جنبش مذكور است، گر چه در آغاز نیروهاى حسین بنعلى بر شهر مدینه استیلا یافتند، ولى با آمدن نیروهاى تازه نفس از سوى مركز خلافت و آرایش نظامى عباسیان طى نبردى خونین كه در وادى فخ واقع در غرب شهر مكه رخ داد، گروهى به شهادت رسیدند. (24)
- عبدالله بن حسن:
از بزرگان شیعه و مطیع امام هفتم بود، گروه عظیمى از شیعیان را به گرد خودش فرا آورد و مخالفت خود را با غاصبان آغاز كرد. سرانجام به زندان كشیده شد. او محبس را آموزشگاه انقلاب خویش ساخت و از طریق مكاتبه با رهبر خود، امام كاظم(ع)، الهام مىگرفت و خبر مىرساند تا آن كه به شهادت رسید. - یحیى بنعبدالله: از قهرمانان انقلاب حسین بنعلى رهبر قیام فخ بود و بعد از كشته شدن وى به سرزمین دیلم گریخت. در آنجا شیعیان را مجتمع كرد. هارون كه از فعالیت وى واهمه داشت، فضل بن یحیى را با لشكرى زیاد به سوى او روانه داشت. نبرد فرستاده خلیفه با یحیى به پراكندگى یارانش انجامید و او را به صلح وادار كرد، هارون از فرصت پیش آمده استفاده كرد و او را به زندان افكند و دستور داد دیوار زندان را به رویش ویران كنند تا به شهادت برسد. (25)
- حسین بن عبدالله:
مردى زاهد و عابد در عصر خویش محسوب مىشد. او به جهت مبارزات و مجاهدت هاى مداوم و دفاع از حریم امامت، به دست حكومت ظالم وقت گرفتار و شهید شد.حسین، فرزند امام كاظم(ع) بود و در ناحیه فارس به حالت اختفاء و دور از ستم عباسیان زندگى مىكرد. ماموران و حاكمان فارس محل اختفاء او را یافته و آن سید بزرگوار را شهید كردند. هم اكنون به سید علاء الدین حسین معروف است و در شیراز داراى قبه و بارگاه مىباشد. (26)
- احمد بن عیسى:
از دوستداران امام كاظم(ع) بود و همزمان با جنبش یحیى قیامى ترتیب داد. هارون وى را به زندان انداخت، او از محبس گریخت و به بصره رفت. از آنجا با شیعیان مكاتبه داشت و مردم را علیه دستگاه عباسى برمىانگیخت. بر اثر فعالیت هاى وى نهال تشیع در بصره به بالندگى افزون ترى رسید و چون امام كاظم(ع) به دستور هارون در بصره زندانى گشت، مردم این شهر از زندانى شدن امام خشمگین شده و نسبت به عباسیان اظهار تنفر كردند. اما به دلیل پر خفقان و حكومت نظامى عباسیان، قادر نبودند به قیامى دست بزنند. - اسماعیل، فرزند موسى بن جعفرعلیهما السلام: در مصر رحل اقامت افكند. فرزندان وى نیز در آنجا زندگى مىكردند، وى ضمن تالیف چندین كتاب، جانبدارى از حریم ولایت و نگهبانى دژ استوار امامت و فراخوانى شیعیان در ستیز با ستم مشغول بود.
اختناق فكرى و جلوگیرى از فعالیت هاى شیعیان به اندازهاى بود كه شیعیان و سادات و علویان عصر امام كاظم(ع) به شیوهاى افشاگرانه روى آوردند و آن نوشتن مطالبى مبنى بر حقانیت اهل بیت(ع) و غاصب بودن خلفاى عباسى و نیز درج اندیشههاى الهام گرفته از پرتو فروزان امام هفتم بود بدین گونه دیوارهاى سرزمین اسلامى با تابلوهاى رنگین، اعمال ننگین عباسیان را فاش مىساخت شاعران، گویندگان و روشنگران از این طریق مسؤولیت حساس و نقش تاریخى خویش را ایفا مىكردند.
سرانجام حكومت فاسد عباسى كه هراس عمیقى از امام در دل داشت و تمامى تلاش هاى فرهنگى سیاسى این عصر را در پرتو رهنمودهاى حكیمانه امام هفتم مىدانست و مشاهده مىكرد كه عظمت و مهابت شخصیت امام در بین مردم و درگیرى مستقیم و توام با صراحت او در برخورد با خلفا تشكیلات آنان را به مخاطره افكنده، در سال183 هجرى امام را در سیاه چال هاى بغداد در سن 55 سالگى به شهادت رساند.
پىنوشت ها:
1- كشفالغمه فى معرفة الائمة، على بنعیسى اربلى، ج3، صص 2 و3، به نقل از كمالالدین.
2- بحارالانوار، ج 48، صص 2 -3.
3- اصول كافى، ج 2، صص 468 - 470.
4- همان، ص 475 / الغیبة، نعمانى، ص 324.
5- رجال كشى، صص239 – 241 / حیاة الامام موسى بن جعفر، ج 1، صص 418 - 419.
6- الانوار البهیه، ص 91.
7- الارشاد، شیخ مفید، ج 2، ص 231.
8- حیات فكرى و سیاسى امامان شیعه، رسول جعفریان، ج 2، صص19 - 20.
9- دورنمایى از زندگانى امام موسى بنجعفر(ع)، عبدالرحیم عقیقى بخشایشى، ص 122.
10- جامع الرواة، محمد بنعلى اردبیلى، ج 2، صص356 -357 .
11- فهرست شیخ طوسى، ص 265.
12- معجم رجال حدیث، ج 14، ص 301.
13- این واقعیت در رجال نجاشى، ص229 و رجال كشى، ص 591 آمده است.
14- رجال كشى، ص186.
15- راویان امام رضا(ع) در مسند الرضا، ص 361.
16- همان، ص 15.
17- منتهى الامال، ج 2، ص276.
18- رجال نجاشى، ص 305 / رجال كشى، ص269.
19- بحارالانوار، ج 48، ص67.
20- در مورد وى بنگرید به كتاب صفوان بنیحیى، شكوه ایمان، محمد اصغرى نژاد.
21- بحارالانوار، ج 48، ص 35.
22- رجال نجاشى، ص 255.
23- پیشواى آزاده، مهدى پیشوایى، ص 55.
24- سرزمین وحى، سرچشمه تشیع،غلامرضا گلى زواره ، صص 120 - 121.
25- مامقانى در تنقیح المقال، ج3، باب یحیى وى را از یاران امام كاظم(ع) و رجال موثق دانسته است.
26- ابىنصر بخارى در كتاب سرالسلسلة العلویة وى را از فرزندان امام هفتم دانسته و وى را بلاعقب مىداند.
منبع:
مجلات، ماهنامه كوثر، شماره 9
"غلامرضا گلىزواره"
مرواریدها
یاران برجسته امام كاظم(ع) تداوم امامت را براى رهبرى جامعه اصل مسلم اسلامى دانسته و در برابر امواج انحرافى كه خلفاى خلافكار و فرقههاى گوناگون پدید مىآوردند، مقاومت مىكردند.
- یونس بنعبدالرحمن:
وى در اعتقاد به امامت حضرت موسى بنجعفر(ع) چنان روشن بین و استوار بود كه كوچكترین نرمش و یا لغزشى را در مقابل منحرفان روا نمىشمرد و در برخورد با فرقههایى چون واقفیه، موضع قاطعى داشت. او در پرتو انوار درخشان هفتمین و هشتمین فروغ امامت از چهرههاى درخشان جهان تشیع و شخصیتى ارزنده به شمار مىرود. حضرت امام رضا(ع) او را سلمان زمان خود دانسته و عموم علماى شیعه، تقوا و پاكى وى را ستوده و مقام علمى و فقهى وى را تصدیق كرده و روایاتش را بدون هیچگونه شبههاى پذیرفتهاند. او روز گار خود را غالبا با تالیف كتاب مىگذراند و سى كتاب در زمینههاى گوناگون علوم اسلامى نوشته است. (10) - محمد بنابىعمیر: وی در میان شیعیان و جامعه تسنن از چهرههاى محبوب و عابد و پارسا محسوب مىشود. (11) او روایاتى از امام هفتم نقل كرده كه در آنها امام را با كنیه ابااحمد مخاطب قرار داده است. (12) وى 94 جلد كتاب در مباحث مختلف علمى، دینى و فقهى به رشته تحریر درآورد و مجموعه روایاتى كه نقل كرده به 654 حدیث مىرسد. طى چهار سالى كه در زندان بود، نگاشتههاى وى از بین رفت و بعدها با تكیه بر حافظه و آنچه به راویان دیگر انتقال داده بود، روایت مىكرد.
سرانجام محمد بنابىعمیر مورد خشم دستگاه خلافت عباسى قرار گرفت؛ زیرا هارون اعتقاد داشت اسرار فعالیت سیاسى و مبارزات مخفى شیعیان و اسناد ارتباط آنان با پیشواى هفتم در اختیار اوست. كشى به نقل از فضل ابن شاذان گفته است: « در باره ابنعمیر نزد خلیفه شکایت شد، او را دستگیر كرده و از وى خواستند نام شیعیان و كسانى كه با موسى بنجعفر علیهما السلام در ارتباط هستند به دستگاه خلافت تحویل دهد، وى امتناع كرد و از افشاى نام رابطین با امام اجتناب نمود، دژخیمان او را در میان دو چوب قرار دادند. و براى اقرار گرفتن از نامبرده صد تازیانه بر بدنش زدند و چون از مقاومت دلیرانهاش خسته شده و به خشم آمدند بیش از صدهزار درهم وى را جریمه كرده و تمام اموالش را مصادره نمودند.» (13)
محمد بن مفضل بنعمر جعفى؛ محمد را باب امام كاظم(ع) نامیدهاند؛ او رابط میان مردم و حضرت بود و فرزند مفضل است، كه امام صادق(ع) توحید معروف خویش را به وى املاء فرمود.
- محمد بنعلى بننعمان:
كنیهاش ابوجعفر و لقب او مؤمن طاق بود - چون مغازهاش در كوفه زیر طاقى قرار گرفته بود - از بزرگان اصحاب امام ششم و امام هفتم است. وى توان آن را داشت كه با هر مخالفى بحث كند و بر وى غالب گردد. (14) - حسن بنمحبوب: از راویان بزرگ است كه فقهاى شیعه در صحت احادیث او اجماع و خودش را توثیق كردهاند. او نزد امام هفتم و امام هشتم از احترام زیادى برخوردار بود و از اركان عصر خویش به شمار مىرفت، شیعیان اهل بیت از اطراف و اكناف دنیاى اسلام به نزدش رفته و از فضل و دانش وى خصوصا در فقه بهره مىگرفتند، تالیفات و تصنیفات وى را شیخ طوسى در فهرست خویش ذكر نموده است.
- ابوعبدالله بن یحیى كاهلى اسدى:
از اصحاب امام كاظم(ع) است كه نزد آن حضرت محترم بود و علماى رجال او را با منزلت و فضل مىدانند. حضرت موسى بن جعفر(ع) خطاب به على بن یقطین كه در دستگاه هارون نفوذ سیاسى داشت، فرمود: از كاهلى اسدى و خاندانش صیانت كنید. من بهشت را برایتان ضمانت مىكنم. وى هم قبول كرد و ابن یقطین زندگى او و خاندانش را تامین مىكرد. (15) - ابان بنعثمان بجلى:اهل كوفه بود و زمانی را در بصره سكونت داشت. شیخ طوسى وى را از موالیان بجیله مىداند. گروهى از بصریان همچون ابوعبیده از وى حدیث نقل كردهاند. ابان با حضرت موسى بنجعفر علیهما السلام ارتباط داشته و در كتاب هایش از آن حضرت روایاتى نقل كرده است. (16)
- عبدالله بنجندب:
وی بجلى و كوفى است او منزلتى بلند نزد امام هفتم داشت و وكیل آن حضرت به شمار مىرفت، امام رضا سوگند یاد كرد كه؛ عبدالله بن جندب مورد رضایت خدا و رسول الله صلى الله علیه و آله و از مخبتین ماست. (17) - هشام بنحكم:پرورش یافته مكتب امام صادق(ع) بود. او به خاطر دشمنى با بنىعباس سال ها مخفیانه زندگى مىكرد و امام ششم او را نگهبان و گواهى دهنده بر راستى خویش مىدانست. بارها از سوى امام كاظم(ع) براى انجام كارهاى شخصى یا عمومى به عنوان وكیل تعیین شد. هارون كه در پى فرصتى بود تا هشام را به قتل برساند، جلسهاى با حضور دانشمندان وابسته در منزل یحیى بر مكى ترتیب داد و خود از پشت پرده به نظاره نشست، هشام با همه فراست و شجاعت، به آنچه اعتقاد داشت اعتراف كرد و از آن جلسه گریخت و از بغداد به كوفه رفت و در منزل بشیر كه از شیعیان معروف بود وارد گردید. او دانشمندى برجسته، متكلمى بزرگ و داراى بیانى شیرین و رسا بود. (18)
- صالح بن واقدى:
طبرى مىگوید: خدمت امام موسى كاظم(ع) رسیدم، حضرت فرمود: هارون تو را زندانى مىكند و درباره من از تو مىپرسد، بگو او را نمىشناسم و آنگاه كه به زندان افتادى تو را آزاد مىكنم. و همین گونه هم شد. او با كمك امام به طرز شگفتانگیزى از زندان به مازندران (طبرستان) رفت. صالح بن واقدى مىگوید: چون به دیار خویش برگشتم، به خدا سوگند نه كسى از من خبر گرفت و نه از زندانى بودنم كسى جویا شد. (19) او به بركت كرامت امام از چنین دسیسهاى رهایى یافت و توانست مدت ها در طبرستان به دفاع از حریم امامت بپردازد و ولایت را پاسدارى نماید. - صفوان بنیحیى:زمانى كه صفوان فرزند یحیى به رشد عقلى رسید و علوم عقلى را از پدر خویش فرا گرفت، در حوزه درس امام كاظم(ع) حاضر شده و از بیانات قدسى آن فروغ آسمانى بهره مند گشت. او از فقیهان، محدثان و متكلمان كم نظیر است. علاوه بر مقام شامخ علمى، جایگاه والایى در زهد، تقوا و عبادت داشت. صفوان را یكى از وكیلان و نایبان خاص امام دانستهاند و مىگویند او ضمن جمعآورى وجوهات شرعى، ماموریت خطیر نشر روایات اهل بیت و مبارزه با خطوط انحرافى و التقاطى آن عصر را بر عهده داشت. (20)
- على بنیقطین:
از دوستان و علاقه مندان امام موسى(ع) بود، در دستگاه هارون به مقام وزارت رسید. چندین مرتبه خواست از این مقام استعفا بدهد، ولى حضرت مخالفت كرد. وى براى ارتباط با امام و كمك به شیعیان و حمایت از محبان آل عترت كه در فقر و نادارى بسر مىبردند، از ماموران مخفى استفاده مىكرد، اسماعیل بن سلان و فلان بن حمید از آن جملهاند كه فرزند یقطین آنان را احضار كرد و گفت دو مركب سوارى تدارك دیده و از طریقى غیر از راه معمول بروید تا به امام هفتم برسید و نامه و مبالغى كه مىدهم به نحوى تحویل آن حضرت دهید كه كسى متوجه نشود. (21) - ابن بزیع: از اعیان و رجال شیعه و شاگردان امام كاظم(ع) است. طبق دستور امام در تشكیلات بنىعباس شغل مهمى داشت و از مشاورین خاص دستگاه خلافت به شمار مىرفت. امور تعدادى از شیعیان جهان اسلام توسط وى اصلاح گشت. او به نیازمندان پناه مىداد و عاشقان اهل بیت را از گرفتارى مىرهانید. (22)
- یعقوب بنداود:
مردى با ایمان، پاك سرشت و نیكوكار بود. به دلیل برخوردارى از شهامت و روحیه مبارزاتى به اتفاق برادرانش در قیام ابراهیم فرزند عبدالله بن حسن شركت كرد و به همین دلیل دستگیر و زندانى گردید و تا آخر خلافت منصور در حبس به سر برد. با روى كار آمدن مهدى عباسى آزاد شد. این بار بعقوب تلاش هاى خود را در حمایت از خاندان عصمت و طهارت و توسعه اقتدار شیعیان به صورت نفوذ در دستگاه حكومت و قبضه كردن پنهانى قدرت ادامه داد و سرانجام به پست وزارت رسید. به این ترتیب توانست بسیارى از مناصب مهم تحت قلمرو خلافت اسلامى را به علویان و سادات و برخى شیعیان تفویض كند. این وضع دشمنان را نزد خلیفه عباسى به سعایت و مذمت از وى واداشت و مهدى عباسى را به این موضوع تهدید كردند كه سراسر كشور اسلامى در دست یعقوب و شیعیان است و با انقلابى سریع مىتواند بساط حكومت تو را سرنگون كنند. تبلیغات زهرآگین دشمنان كار خود را كرد و موجب بركنارى یعقوب و زندانى شدن او گردید. (23)
پرورش یافتگان
گروه كثیرى از عالمان و راویان حدیث، پیرامون امام موسى(ع) گرد آمدند و آن حضرت با توانایى بسیار آراء خردمندانهاى در دانشهاى گوناگون دینى ابراز كرد.
مجموعههاى بسیار از احكام اسلامى كه در موضوع فقه و حدیث و كلام اسلامى تدوین شده به آن حضرت منسوب است و راویان، همواره با آن افاضات علمى مانوس بوده، فرمایشات و فتاوى امام(ع) را ثبت مىكردند.
سید بن طاووس مىنویسد: « یاران و نزدیكان امام(ع) در مجلس درس آن بزرگوار حاضر مىشدند و لوحههاى آبنوس در آستینها داشتند، هر گاه او سخنى مىفرمود یا در موردى نظرى ارائه مىداد، به ضبط آن مبادرت مىكردند.» (6)
امام كاظم(ع) در عصر خویش عابدترین و عالمترین و فهیمترین مردم بود. (7) پدر بزرگوارش در تایید آگاهىهاى علمى و فقهى این فرزند فرزانهاش، فرمود: « توان علمى او به اندازهاى است كه اگر از تمام مضامین قرآنى پرسش كنى، با علم كافى كه دارد، پاسخ قانع كنندهاى خواهد داد. او كانون حكمت، معرفت و اندیشه است.»
چشمههاى اندیشه امام در عصرى جارى گردید كه با وجود اختناق حاكمان عباسى، شیعیانى اهل درك، منطق و خرد داشت. از مجموع روایات و كتب سیره برمىآید كه؛ پیروان امامان با طرح سؤالات علمى - فقهى، دانش وى را ارزیابى كرده، در صورتى كه از جنبه علمى، وى یقین حاصل مىكردند، او را به وصایت مىپذیرفتند. به همین دلیل شیعیان، عبدالله بن جعفر را كه مشهور به عبدالله افطح بود - بدین سبب گروندگان به او را فطحیه مىنامیدند - با طرح برخى مسائل فقهى و احكام شرعى نماز و زكات آزمودند و چون آگاهى وى را از این مسائل ناكافى دانستند از وى روى برتافتند. (8)
با آن كه صدها نفر از محضر پر فیض امام موسى كاظم(ع) بهره برده و اخبار و احادیث او را نقل مىكردند، اما در میان اصحاب، حدیث هیجده نفر به صدق و امانت مشهور گردیده و منقولات آنان مُهر اعتبار و اطمینان خورده و همگان بر صدق گفتههایشان اعتراف كردهاند. شش نفر از آنان شاگردان امام باقر(ع)، شش نفر از اصحاب امام صادق(ع) و بقیه هم از خواص تربیت یافتگان حضرت امام كاظم(ع) بودهاند. اسامى آنان به این شرح است:
یونس بنعبدالرحمن، صفوان بن یحیى، محمد بن ابىعمیر، عبدالله بنالمغیره، حسن بنمحبوب السراد، احمد بن ابىنصر بزنطى. به این افراد اصحاب اجماع مىگفتند. شاگردان زبده دیگرى در مكتب علمى - تربیتى و سرشار از معنویت هفتمین امام پرورش یافتند از جمله؛ محمد بن خلاد، عبدالرحمن بجلى، على بنجعفر، اسحاق بنعمار صیرفى، اسماعیل بنموسى بنجعفر، حسین بنعلى بنفضال، داود رقى، عبدالسلام بنصالح حصروى، موسى بن بكیر و اسماعیل بن مهران. (9)
گسترش نهضت هاى علوى توسط گروهى از امامزادگان و سادات و افزایش قدرت سیاسى بنىعباس، خصوصا در دوران خلافت هارون، باعث تشدید مراقبت و سخت گیرى نسبت به امام كاظم(ع) شد به طورى كه هارون درباره امام هفتم علیه السلام مىگفت: مىترسم فتنهاى بر پا كند كه خون ها ریخته شود!؟ سختگیرى نسبت به امام در حدى بود كه به ندرت كسى مىتوانست حتى براى ضرورىترین مسایل و سؤالات فقهى و علمى به خدمت امام(ع) شرفیاب شود.
با این وجود، امام یارانى داشت كه در جهان اسلام پراكنده بودند و با ایشان، به خصوص در دوران اقامت در مدینه، تماس داشتند. تلاش هاى تبلیغى این برگزیدگان بر محبوبیت امام بین شیعیان شهرهاى اسلامى افزود و موجب نگرانى هارون شد. از این روى هارون حضرت را تحت نظر از مدینه به بصره و سپس به بغداد آورد و سال ها امام را در زندان هاى مختلف تحت نظر گرفت و به احدى اجازه ملاقات با آن مقام معنوى را نداد.
مرحوم شیخ طوسى راوایان و شاگردان امام را 272 نفر ذكر كرده است. احمد بن خالد برقى تلامیذ حضرت را 160 نفر دانسته و مؤلف كتاب حیاة الامام موسى بن جعفر تعداد319 نفر از اصحاب و شاگردان هفتمین فروغ امامت را به تفصیل نام برده است.
رهنمودهاى آگاهى بخش
خفقان حاكم بر سرزمینهاى اسلامى كه خلفاى غاصب عباسى براى شیعیان پدید آورده بودند، محیط بسیار ناامنى به وجود آورده بود كه رسیدن به آرمان مقدس معنویت توسط امام در چنین شرایط نابسامان، خط مشى خاصى را مىطلبید.
به دستور منصور - خلیفه ستم گستر عباسى، جاسوسهاى فراوانى مامور شدند تا در سراسر دنیاى اسلامى به تجسس پرداخته، هر كجا به شیعیان دست یافتند، آنان را گردن بزنند. سرانجام وقتى كه امام كاظم(ع) به سن بیست سالگى رسید، پدر بزرگوارش توسط منصور دوانیقى، در سن 65 سالگى، شهید شد. در چنین اوضاعى هشام بن سالم با هوشیارى و فراست خاصى در صدد بود، هفتمین ستاره ولایت را بشناسد و محبت ناشى از معرفت را نثار وى كند. خطاب به امام هفتم عرض كرد: فدایتان شوم، پدرتان به شهادت رسید، امام پاسخ داد: بلى، پرسید: بعد از امام صادق ( پدر شما) رهبر ما چه كسى است؟ فرمود: اگر خواست خداوند بر این تعلق گیرد، تو را هدایت مىكند. پرسید: آیا شما پیشواى من مىباشید؟ فرمود: چنین نمىگویم، هشام ادامه داد: آیا شما امام و رهبرى دارید؟ موسى بن جعفر پاسخ داد: خیر، امامى ندارم. در پایان این گفتگو امام وى را مخاطب قرار داد و فرمود: به دیگران اخبار ما را بگو ولى هرگز موضوع شیوع پیدا نكند، چون مخاطراتى در پیش است. (5) از گفتگوى هشام با امام، چنین استفاده مىشود كه اختناق آن عصر بسیار شدید بود، تا آنجا كه امام موسى كاظم(ع) در منزل شخصى خویش و نزد یكى از شیعیان برگزیده و بهترین یارانش، پارهاى از مسایل اصلى را ناگفته گذاشت و هشام بن سالم را به عدم افشاى برخى حقایق دعوت كرد. در آن دوره فشار، هر گونه اقدام آشكار و برنامهاى كه حكومت منصور از آن آگاهى مىیافت، وضع جبهه حق و شیعیان را آشفته مىكرد، لذا امام هفتم دنباله روش پدر را پی گرفت و با سیاست ویژهاى كه از درایت و معنویت آن امام خبر مىداد، به پرتوافشانى پرداخت و شاگردان بسیارى را در رشتههاى علوم دینى و فضایل و مكارم اسلامى پرورش داد.
برف هاى تردید آب شد
با طلوع خورشید ولایت در طلیعه هفتمین روز از ماه صفر، در روستاى «ابواء»، شعف و سرور بر سرزمین حجاز حاكم شد.
مادرش، حمیده، خادمهاى از شمال آفریقا بود كه در نزد حضرت امام صادق(ع) مقامى والا داشت.
امام صادق(ع) به همراه خانوادهاش در حال بازگشت از مكه بود كه سومین پسر آن حضرت پا به عرصه گیتى نهاد. نام آن مولود پاك را موسى گذاشتند. (1)
امام صادق(ع) نگاهى پدرانه به سیماى نورانى فرزند سومش انداخت، آنگاه به سوى مسلمانانى كه در سفر حج آن امام همام را همراهى مىكردند، بازگشت و فرمود: خداوند امروز پسرى به من عنایت فرمود كه بهترین مردم زمان خود و پیشواى آینده شما خواهد بود. (2)
برف هاى تردید آب شد
تا آن روز كه اسماعیل - بزرگترین فرزند امام صادق(ع) - در قید حیات بود، گروهى از اصحاب تصور مىكردند، رهبرى آینده شیعیان از آن او خواهد بود اما وى، در جوانى و در زمان حیات پدر بزرگوارش دار فانى را وداع گفت. امام صادق(ع)، به یاران وفات او را خبر داد، حتى جنازهاش را به اصحاب و برخى بزرگان شیعه نشان داد، تا ریشه عقیدهاى موهوم، و تصورى غیر واقعى بخشكد، با این حال عدهاى با انگیزه مهدویت اسماعیل و یا بهانههاى دیگر فرقهاى به نام باطنیه، یا اسماعیلیه، را در تاریخ تشیع پدید آوردند كه مسیرى انحرافى از صراط مستقیم عترت پیامبر بود.
پس از مرگ اسماعیل، امام صادق(ع) به اصحاب خود فرصت داد تا درباره امام آینده سخن به میان آورند. هر بار كه آنان با تعابیر متفاوت از نام امام هفتم سؤال مىكردند، حضرت صادق(ع) با تصریح و در مواقعى با اشاره، اصحاب را به امام موسى بنجعفرعلیهما السلام راهنمایى مىكرد. روایاتى در منابع مستند شیعه به چشم مىخورد كه امام كاظم(ع) از ابتدا براى برخى خواص شیعه به عنوان جانشین راستین و بر حق امام صادق(ع) معین شده بود. روایت لوح نیز در ارتباط با اسامى مشخص امامان این نكته را تایید مىكند.
كلینى در كتاب كافى، ذیل اشاره و نص بر امام كاظم(ع) از اصحاب و راویان امام صادق(ع) و یا امام موسى بنجعفرعلیهما السلام سخن به میان مىآورد كه؛ وقتى هفتمین امام دوران كودكى را مىگذراند، از پدرش امامِ پس از او را پرسیدند و آن حضرت اشاره به حضرت كاظم(ع) كرد.
فیض بنمختار، معاذ بنكثیر، عبدالرحمن بن حجاج، مفضل بنعمرو، اسحاق بنجعفر، صفوان جمال، عیسى بنعبدالله، یعقوب سراج، سلیمان بنخالد و ظاهر - خادم امام صادق(ع)- از جمله افرادى هستند كه این خبر را روایت كردهاند. (3)
فیض بنمختار مىگوید: وقتى ابوالحسن اول (امام هفتم) آمد، در محضر امام صادق(ع) بودم. او را در بغل گرفته، بوسیدم، امام ششم فرمود: « شما كشتى هستید و این فرزند ملاح (كشتىبان) شماست.» وى مىافزاید « در سال بعد به حج مشرف شدم و دو هزار اشرفى با خود داشتم، هزار دینار براى امام صادق(ع) و هزار دینار براى امام كاظم(ع) فرستادم. وقتى خدمت امام ششم شرفیاب شدم، فرمود: اى فیض او را با من برابر دانستى؟ عرض كردم: این كار را به خاطر فرموده شما انجام دادم، فرمود: به خدا سوگند من این كار را نكردم بلكه خداى بلند مرتبه این مقام را به وى اعطا كرده است.» (4)
امام شایسته
امام او را مىشناسد
هر كس به كارى مشغول است. یكى خشت مىآورد و دیگرى دیوار مىچیند و البته چند روزى است كه تازه واردى نیز به آنها پیوسته است .
تازه وارد بالاى نردبان است كه امام كاظم (ع) وارد آنجا مىشود . مدتى به این طرف و آن طرف نگاه مىكند و چشمش كه به تازه وارد مىافتد، خندهاى مهمان لبانش مىشود؛ صدا مىزند: " بكار قمى، پایین بیا"
همه كارگران دست از كار مىكشند . باز هم جلوهاى دیگر . همه در حیرت هستند و تازه وارد را نگاه مىكنند .
بكار از همان بالا چند لحظهاى به امام خیره مىشود. مثل این كه خودش هم باور نمىكند كه امام او را مىشناسد . با عجله از پلهها پایین مىآید، پایش چند بار از روى پله سُر مىخورد اما هر طور كه هست دست و پایش را جمع مىكند. از روى پلههاى آخر هم پایین مىپرد و دوان دوان به سوى امام مىرود .
آشناى مهربان
بكار از آغوش امام جدا مىشود. هنوز شانههایش در دستان امام است كه امام با تبسمى دل نشین مىگوید:" بكار از احرامت
بگو ."
بكار از دیدن تبسم امام غرق شادى مىشود و مثل كودكان چیزى در دلش مىشكند و چشمانش پراشك مىشود .
" چگونه از اینجا سر درآوردى؟"
بكار دست امام را مىبوسد: " چهلمین سفرم به مكه بود اما این مرتبه پس از پایان اعمال حج، پساندازم تمام شد. رسیدن به كوفه با این شرایط ممكن نبود. گفتم به مدینه مىآیم تا هم مرقد پیامبر را زیارت كنم و هم به دست بوس شما بیایم و از طرف دیگر نیز با كار در این شهر مقدمات بازگشت را فراهم كنم .
امام مىگوید: امشب پس از اتمام كارهایت مهمان من باش .
بكار در پوستخودش هم نمىگنجد؛ تمام حیرت و شوق را با لبخندى به امام نشان مىدهد .
نامه
شام را خوردهاند كه امام كاظم (ع) كیسهاى را در دستان بكار مىگذارد و مىگوید: " این 15 دینار براى رسیدنت به كوفه كافى است . به كوفه كه رسیدى این نامه را به على بن ابى حمزه بده ."
بكار به نامه مُهر و موم شده نگاهى مىكند. باز هم خوشحال است كه پیام بَر امامش شده است.
- زودتر حركت كن و خودت را به منزلگاه كاروانیان برسان .
بكار مىخواهد حرفى بزند اما انگار زبانش بند آمده است .
- زوتر حركت كن .
ناچار است كه این لحظات شیرین را در خاطرات خود دنبال كند؛ از امام خداحافظى مىكند و به راه مىافتد.
على ابن ابىحمزه
رسیدن او به منزلگاه كاروانیان درست همزمان مىشود با حركت كاروانى به سوى كوفه. بكار هم دست به كار مىشود و شتر و آذوقهاى براى راه خود دست و پا مىكند .
دیگر چیزى از 15 دینار باقى نمانده است كه به كوفه مىرسد . یك راست به خانهاش مىرود. حضور او بعد از غیبتى چند هفتهاى همه خانه را به ولوله مىاندازد .
ساعتى بعد كه ذوق و شوق بازگشت كم مىشود بكار نامه امام را به یاد مىآورد. بلافاصله برمىخیزد . صداى اهل خانه را نمىشنود . از او مىپرسند مىخواهد كجا برود؟
هنوز به پشت در نرسیده است كه صداى كوبه در بلند مىشود .
در را كه باز مىكند از تعجب خشكش مىزند .
على بن ابىحمزه گویا سلام را هم فراموش كرده است كه بى مقدمه مىپرسد: " بكار، آیا تو از جانب مولایم براى من نامهاى آوردهاى؟"
بكار حیرت زده نامه را در دستانش مىفشرد. انگار كه در این هست و نیست، دستش را به آرامى بالا مىآورد تا جایى كه نگاههاى او و ابن ابىحمزه را قطع كند .
چهل دینار تمام
على بن ابىحمزه كه خواندن نامه را تمام كرده است . به بكار نگاهى مىكند . نمىداند كه باید بپرسد یا نه . اما وقتى كه نامه را دوباره جمع مىكند مىگوید: دزدان چقدر اموال مغازهات را بردهاند؟
بكار اخمى مىكند و مىگوید: دزد!
به دور و برش نگاهى مىكند و دوباره نگاهش به نگاه ابن ابىحمزه گره مىخورد: " من تازه رسیدهام . صبر كن تا از كسى بپرسم."
با عجله داخل خانه مىرود و چند لحظه بعد خیلى آرام، طورى كه گویى چیزى بر شانهاش سنگینى مىكند به سوى كوچه باز مىگردد .
سرش را بالا نمىآورد. همان طور كه به زمین خیره شده است. مىگوید: " اهل خانه نمىخواستند من را كه هنوز ساعتى از آمدنم نگذشته با چنین خبرى ناراحت كنند ."
ابن ابىحمزه یك دست بكار را در دست مىگیرد و با دست دیگر كیسهاى در دستان او جاى مىدهد: نگران نباش، عزیزم . این هم چهل دینارى كه است كه دزدان به تو ضرر زدهاند .
بكار تعجب مىكند و مىگوید: " من كه هنوز از خسارت آنها چیزى نگفته بودم ."
ابن ابىحمزه خندهاى مىكند تا تعجب حقیقى چهرهاش خیلى مشخص نشود: " راستش در خواب دیدم كه امام دستور این 40 دینار را به من داد. و آن نامه را هم یادآورى كردند. در این نامه امام بر همین مطلب تاكید كردهاند.
اشك در چشمان بكار حلقه مىزند طورى زمزمه مىكند كه ابن ابىحمزه نیز نشنود: " براستى كه رهبرى تنها شایسته توست؛ اى عالم به غیب."
سرش را كه بالا مىآورد مىبیند صورت على نیز از اشك خیس خیس شده است .


