دانلود سینه زنی، مداحی، ونوحه،حضرت قاسم از ،حاج محمدرضا طاهری،حاج محمود کریمی،كربلایی حسین سیب سرخی،حاج مهدی اكبری،سید مجید بنی فاطمه،حاج مهدی مختاری،حاج سید مهدی میرداماد
،کربلایی روح الله بهمنی
*****دانلود در ادامه مطلب*****
فریاد بر آرم الایا اهل عالم
من سائل دست کریم مجتبایم
یا حق امام حسن مجتبی علیه السلام پشت وپناه تون
ادامه مطلب...
دانلود روضه حضرت قاسم از،حاج سید مهدی میرداماد
*****دانلود در ادامه مطلب*****
فریاد بر آرم الایا اهل عالم
من سائل دست کریم مجتبایم
یا حق امام حسن مجتبی علیه السلام پشت وپناه تون
ادامه مطلب...
| کربلایی جواد مقدم تخریب بقیع 1388 |
|
*****دانلود در ادامه مطلب***** |
ادامه مطلب...
| حسین سیب سرخی میلاد امام حسن مجتبی (ع) 1388 |
|
*****دانلود در ادامه مطلب***** |
ادامه مطلب...
| حاج حسن خلج سالروز تخریب بقیع 1388 |
|
*****دانلود در ادامه مطلب***** |
ادامه مطلب...
| ویژه نامه میلاد امام حسن مجتبی (ع) |
|
*****دانلود در ادامه مطلب***** |
ادامه مطلب...
| ملاباسم كربلايي ( ریحانه المصطفی ) |
|
|
فریاد بر آرم یا اهل عالم
من سائل دست کریم مجتبایم
یا حق امام حسن مجتبی علیه السلام پشت وپناه تون
ادامه مطلب...
ویژه نامه ولادت امام حسن مجتبی علیه السلام با بیش از ۱۰۰ عنوان مطلب
هوالمحبوب

تقدیم به کریم ترین ارباب دو عالم
در این شبها که به اسمان مینگریم گویی بغضی کهنه در گلوی مهتاب تو را فریاد میزند تویی که در وانفسای این دنیا از همه غریبتر بوده ای. تویی که با سکوتت عشق را به اتش کشیدی وخاک را تا به ابد با غربت اغشته نمودی . در تنهاییت خدای را به دیدگان نمناکمان به تماشا کشاندی.و در یادمان اینگونه نگاشتی :
هر که عاشقتر، دلش آشفته تر
چه فقیرانه نگاهم به جاده دوخته شده است که مبادا روز ی از مقابل دیدگانم بگذری و من از دیدارت جا بمانم .
.شب را به امید رویایت میگذرانم و روز را به امید شنیدن صدایت .چه حقیقت تلخ و شیرینی است .چه ظلمت و روشنایی وجودم را تسخیر نموده است
اگرمعبود تنهایی بر نمیگزید بی شک تو را معبود دل خویش میدانستم و از قربانی چشم و دل در راهت دریغ نمیکردم
دوست دارم آنی شوم که خریدارم شوی که حتی اگر روزی قدمهایم به چمن جنت رسید باز هم غلام روسیاه تو باشم
دلم سر سپرده ات شد .تقصیر من نیست که این چنین عاشقانه فریادت میزنم که باید دامن خدای را بگیری که چرا شیدایی را در چشمان تو خلاصه نمود
برای تمام تنهایی حریم پاکت دلم میسوزد . هر گاه که تن سپردم به گوش دادن تمام زمزمه های دل خسته ام ،نامی به جز حسن بن علی نشنیدم .نامی که هرگز نتوانستم نامی در کنار ان بگنجانم .
بی گمان که خاک تن من جز با غبار بقیع اغشته نشده و دربدو تولدم بی شک به جای اذان، روضه تو را در گوشم خوانده اند که اینگونه خود را شیدای تو میبینم .
مرا چه باکی است از اتش دوزخ که چون در میان هاله های ان مرا رها کردند باز من دامن کریم تو را رها نخواهم کرد .هنگامی که برای گرفتن دستان گنهکارم قدمهایت را برداری اتش چه شرمگین خواهد شد از زبانه کشیدن، و ابراهیم بیاید و ببیند که کدامین گلستان زیباتر است؟.
زندگی چیزی جز عشق تو را به من نشان نداد و دل بهانه ای جز دیدارت در همه عمر نگرفت
بگذار که با دیدنت دلم برای همیشه خراب شود. مرا به آبادی دل چه سود و چه نیاز؟ که در این دنیا هر دلی خراباتی شد گویا ابدی جاویدان شد.
من اسارت دلم را به هیچ آزادی نفروشم که زندانبانی چون حسن بن علی جرعه ای جز می به من ارزانی نمیدارد

میلاد باسعادت سبط اکبر پور حیدر فرزند زهرای اطهر کریم اهل بیت امام حسن مجتبی علیه السلام راخدمت اقا امام زمان عج وتمامی شیعیان ومحبین اون حضرت تبریک وتهنیت عرض میکنم

ویژه نامه ولادت امام حسن مجتبی علیه السلام با بیش از ۱۰۰ عنوان مطلب
دانلود مولودی ویژه میلاد امام حسن مجتبی از سیدمجید بنی فاطمه 2دانلود مولودی ویژه میلاد امام حسن مجتبی از حاج محمود كریمی 3دانلود مولودی ویژه میلاد امام حسن مجتبی از محمدرضا طاهری 4اسكرین سرور ویژه میلاد امام حسن مجتبی ع 5تصاویری ویژه میلاد امام حسن مجتبی ع 6سخنرانی حجةالاسلام انجوی نژاد ویژه میلاد امام حسن مجتبی ع 7گزارش از قرآن خطی منسوب به امام حسن مجتبی (ع) 8سایه طوبی 9ولادت امام حسن مجتبی 10انتظارات امام حسن مجتبی(علیهالسلام) از شیعیان 11خصوصیات همنشین نیک از منظر امام حسن مجتبی 12 امام حسن محبوب پیامبر 13بهترین زندگی ۱۴صبر در سیره امام حسن مجتبی علیه السلام ۱۵واژه های رنگ باخته ۱۶روایت شجاعت .کیاست امام حسن مجتبی ۱۷ پرتوی از زندگانی امام حسن مجتبی ۱۸میلاد نخستین میوه نبوت ۱۹هدیه الهی ۲۰تولد و اشنایی با همسر وفرزندان امام حسن مجتبی علیه السلام ۲۱ اخلاق امام حسن مجتبی ۲۲صلح امام حسن مجتبی ۲۳احادیثی از امام حسن مجتبی علیه السلام ۲۴اداب غذا خوردن از زبان امام حسن مجتبی ۲۵اظهار محبت های پیامبر نسبت به امام حسن مجتبی ۲۶عقیقه امام حسن مجتبی ۲۷القاب وکنیه امام حسن مجتبی علیه السلام ۲۸ سرور سبز پوش ۲۹اسیر محنت ۳۰ولایت حسن ۳۱دوای صبر ۳۲ چراغ دل افروز مجتبی ۳۳ ریحانه رسول خدا ۳۴امام حسن وپاسداری از ارزش ها ۳۵ صبر در سیره امام حسن مجتبی ۳۶ چرا امام حسن مجتبی علیه السلام صلح کرد ۳۷تربیت در سیره امام حسن مجتبی علیه السلام ۳۷ آیا امام حسن مجتبی علیه السلام مطلاق بود ۳۸ بررسی فعالیت های فرهنگی وسیاسی امام حسن مجتبی علیه السلام پیش از امامت ۳۹ صلح امام حسن مجتبی ضامن بقای اسلام ۴۰دانلود مولودی ویژه ولادت امام حسن مجتبی حاج محمود کریمی ۴۱ شخصیت علمی امام حسن مجتبی ۴۲ طرح وبگراند مذهبی ویژه میلاد امام حسن مجتبی ۴۳دانلود مولودی ولادت امام حسن مجتبی ۴۴احادیثی از امام حسن مجتبی ۴۵فرزند پیامبر ۴۶غذای بهشتی ۴۷ درخت خشک رطب داد ۴۸ احادیثی از امام حسن مجتبی3 ۴۹دانلود مولودی میلاد امام حسن ۵۰ دانلود مولودی ویژه میلاد کریم اهل بیت ۵۱دانلود مولودی ولادت امام حسن مجتبی ۵۲ سکوتی در میان دوفریاد ۵۳ سوره صبر ۵۴ رود زلال ۵۵ولادت نور ۵۶ سخنانی اموزنده از امام حسن مجتبی علیه السلام ۵۷ یاران امام حسن مجتبی علیه السلام ۵۸امام حسن علیه السلام وتدریس معارف الهی ۵۹ امام حسن علیه السلام ونقل حدیث از پیامبر ۶۰امام حسن علیه السلام از نگاه امام حسین علیه السلام ۶۱ امام حسن علیه السلام در مسند قضاوت ۶۲ امام حسن وپاسخ به سوالات مرد شامی ۶۳ امام حسن علیه السلام در نگاه امیر المومنین ۶۴ امام حسن و گواه رسالت نبوی ۶۵ امام حسن علیه السلام مصلح بزرگ ۶۶ابعاد شخصیتی امام مجتبی ۶۷ کلام حق از زبان کودک ۶۸امام حسن علیه السلام و غبر از غیب ۶۹ ذکر مطاعن اطافیان معاویه و رسوایی انها ۷۰بر شماری فضائل علی وخودش ۷۱ اهانت های معاویه واطرافیانش به امام مجتبی ۷۲ سنت اجتماع در میان ائمه ۷۳اشعاری از امام حسن مجتبی علیه السلام ۷۴ مقابله امام مجتبی علیه السلام با توطئه های معاویه ۷۵ اقدامات امام مجتبی پس از بیعت مردم ۷۶فرزندان امام حسن مجتبی علیه السلام ۷۷ بیعت کوفیان با امام حسن مجتبی ۷۸عبادت امام حسن ۷۹ زهد امام حسن مجتبی علیه السلام ۸۰استجابت نفرین امام حسن مجتبی در باره زیاد بن ابیه ۸۱ اولین سخنرانی امام حسن مجتبی علیه السلام پس از شهادت پدر ۸۲علم امام حسن ۸۳ زیارت نامه امام حسن مجتبی علیه السلام ۸۴امام حسن و تربیت شاگردان ۸۵ امام حسن وسخنرانی در محضر پدر ۸۶ مناظرات کوبنده امام حسن با بنی امیه۸۷بخشش بی نظیر امام حسن مجتبی ۸۸ خاندان علم وفضیلت ۸۹نکته اموزنده از زندگی امام حسن ۹۰مولود رمضان ۹۱ زلال سخاوت ۹۲چه کسی همانند این جوانمردان است ۹۳ دونمونه از بزرگواری های امام حسن مجتبی علیه السلام۹۴ دفع دشمنی خطرناک ۹۵ شاخه گل پر برکت ۹۶نامه پر برکت ۹۷کرم از کجا تا کجا۹۸نمی از دریای وجود وکرم امام حسن مجتبی علیه السلام ۹۹سخنان حکمت بار امام حسن مجتبی ۱۰۰پرتویی از بلاغت امام حسن مجتبی علیه السلام
هوالفتاح

چشمانم چگونه خون فشانی نکنند و دستانم چگونه کاسه ای برای اشکهای گرمم نشود در حالی که از گلشن هستیمان جز مشتی خاک و گرد و غبار پیچیده بر اسمان دلگیر مدینه بر جای نماند.
مهتاب ناله سر میدهد و به دنبالش اختران دل شکسته معجر سیاه به صورت کشیده و زاری میکنند و کدامین ابره ستبری میتواند به به ظلمت رفتن افتاب مردانگی را بپوشاند که نامردان چه بی پروا معنای ستمگری را بر صفحه تاریخ بار دیگر به شکلی دیگر نوشتند. دلهایمان شکننده تر از هر شکستنی میشکند و قلبهایمان بلند تر از هر بار خدای بی پناهان را صدا میزند که گناه به خاک خفتگان بقیع چه بوده است که زمانه هنوز هم به بیدادگری از انها بیداد میکند؟
به راستی زهرای اطهر اجرک الله یا صاحب الزمان را چه غریبانه اینبار به فرزندش میگوید و ائمه بقیع چه مظلومتر از هر بار مظلوم می شوند.و دنیا چه پست تر از همیشه خود نمایی میکند.
کاش در جوار خیمه سبز یوسف زهرا خانه داشتیم تا او در چنین ماتمی تنها نمیماند نه؛
کاش گناه کمتر میکردیم تا او پرده انتظارش را از چهره اش به در میکرد
اگر وهابیان(لعنت الله علیهم اجمعین) بقیع را که حرم مطهر امامان معصوم است ویران کرده اند ما سالیان سال است که قلب امامان را از گناهایمان ویرانه کرده ایم
کاش لحظه ای به خود میامدیم ....
فرا رسيدن 8 شوال، سالروز تخريب قبور مطهر ائمه بقيع (عليهم السلام) را به ساحت مقدس حضرت ولي عصر حجة بن الحسن العسکري(عج) و تمامي شيعيان جهان تسليت عرض مي کنم
ویژه نامه تخریب بقیع
2 دانلود مداحی ویژه 8 شوال تخریب بقیع
5مصاحبه با محمدصادق نجمی نویسنده كتاب «تاریخ حرم ائمهی بقیع»
6هشدا امام خمینی به مسلمان در باره اهل بیت
7چگونگی پیدایش وهابیت ودلایل خطرناکی ان
8معرفی ودانلود کتاب وهابیت از منظر عقل وشرع
11دانلود تصاویر ویژه تخریب بقیع وائمه بقیع
یا حق امام حسن مجتبی علیه السلام پشت وپناه تون
غریب مدینه
امام حسن علیه السلام ، مسؤولیت خلافت را در فضایى مضطرب و ناآرام كه در اثر دسیسه هاى بنىامیه و دیگران در پایان زندگانى پدر بزرگوارش امام على علیه السلام بروز كرده بود بر عهده گرفت. با نگاهى گذرا به اوضاع و مشكلات پیچیده و ناگوار آن زمان ، مىتوان نكات زیر را از زندگى امام حسن علیه السلام برداشت كرد:
امام حسن علیه السلام حكومت خود را با مردمى شروع كرد كه به مكتبى بودن مبارزه و هدفهاى آن ، ایمان واضح و كاملى نداشتند را از جنبه دینى و اسلامى با خواسته هاى مبارزه هماهنگ نبوده و به طور کلی به چهار دسته تقسیم شده بودند:
الف) امویان
ب) خوارج
ج) شكاكان
د)حمراء آنان پاسبانان «زیاد» بودند و مىخواستند سربازان شخص پیروز و شمشیرهاى شخص غالب باشند. كارشان به جایى رسید كه كوفه را به خود نسبت دادند و گفتند: «كوفه ی حمراء»
در این میان پیروان امام حسن علیه السلام كسانى بودند كه پس از شهادت پدر بزرگوارش على علیه السلام ، به بیعت با او شتافتند و در كوفه عده آنان بسیار بود. اما دسیسه ها و فتنه گرى دیگران، پیوسته حركات آنان را با شكست روبه رو ، و خنثى مىكرد.
در این دوره مردم ساده لوح با امام حسن علیه السلام آنسان رفتار مىكردند كه گویى امامت او را در امتداد خط سقیفه و شأن ایشان را در حد خلافت مىدانستند و اینگونه بود كه جایگاه رفیع امامت را تنزل بخشیدند.
تبلیغات نیرنگ آمیز معاویه ، موج شك را در مكتبى بودن مبارزات امام حسن (ع) برانگیخت و این شبهه را در دل مردم ساده لوح قوت بخشید كه مبارزه حضرت با دستگاه اموى ، مبارزه دو خانواده با یکدیگر است و در نتیجه ، چنین مبارزه اى را مكتبى نمىدانستند. همه این شرایط ، وضعیت موجود زمان امام حسن (ع) را در ارتباط با مساله حكومت پیچیده تر كرد.
نشانه هاى تاریخى بسیاری وجود دارد كه بیان مىكند امام حسن (ع) موضع خود را به خوبى درك فرموده بودند و مىدانستند مبارزه با معاویه ، با وجود شك و تردیدى كه در توده هاى مردم وجود دارد ، محال است. امام (ع) در بیانات تاریخى خود ابعاد سیاست خویش را به روشنى در چاره جویى آگاهانه بحران موجود ترسیم كرده اند. ایشان در خطابه سیاسى مؤثرى ، دشمنان خود را كوبیده اند و ژرفاى تلخى و شدت مخالفت و نپذیرفتن حكومت را یادآور شده اند:
« اهل كوفه ؛ رنگارنگى و فرصت طلبى آنان را شناختیم ، هیچ یك از آنان كه فاسد باشند به كار من نمىآیند. آنان را وفا نیست و به كردار و گفتار خود عمل نمىكنند. آنان با هم اختلاف دارند و معروف است قلوبشان با ما است و شمشیرهاشان چنان كه مشهور است برما».
« به خدا سوگند ، نه ذلت ما را از جنگ با اهل شام بازداشت ، نه قلت (کمی یار). بلكه به سلامت و بردبارى با آنان جنگیدیم. سلامت را با عداوت ، و صبر را با بىتابى در مى آمیختیم و شما به سوى ما توجه مىكردید و دین شما ، پیشاپیش دنیاى شما بود و اینك طورى شده اید كه دنیایتان پیشاپیش دین شماست. با ما بودید و اینك بر ضد مایید.»
كار طرفداران امام علیه السلام به خیانت رسید تا جایى كه از روى طمع به سوى معاویه گرایش یافتند . پول و مقام و آسایشى كه معاویه براى آنان فراهم آورد ، زمینه اى شد تا روى به سوى معاویه داشته باشند و كار را به جایى رساندند كه زعماى كوفه به معاویه نوشتند كه هر وقت بخواهد امام حسن علیه السلام را دست بسته نزد او مىفرستند. آنگاه به خدمت امام مىرسیدند و به او اظهار اطاعت و اخلاص مىكردند و مىگفتند: « تو جانشین پدرت و وصى او هستى و ما در مقابل تو سراپا گوشیم و فرمانبردار توایم. هر فرمانى كه دارى بفرماى». امام علیه السلام به آنها مىگفت: « به خدا سوگند ، دروغ مىگویید. به خدا سوگند شمابه كسى كه بهتر از من بود وفا نكردید، پس چگونه به من وفا مىكنید؟ چگونه به شما اطمینان كنم؟ حال آن که به شما اعتماد ندارم . اگر راست مىگویید ، اردوگاه مدائن ، میعادگاه و قرارگاه ما باشد ، به آنجا بروید». و امام به مدائن رفت ، اما بیشتر سپاهیان ، او را رها كردند.
امام در جایى دیگر اشاره مىكند كه در این محیط سرشار از شك و تردید ، و اندك بودن یاران مخلص ، وارد جنگ شدن و به دست آوردن پیروزى از محالات است: « به خدا سوگند كار خلافت را تسلیم نكردم مگر به این علت كه یارانى نداشتم. اگر یارانى مىداشتم شب و روز با او (معاویه ) مىجنگیدم تا خدا میان من و او حكم فرماید».
امام علیه السلام مىفرماید: « مىترسم نسل مسلمانان از روى زمین برداشته شود ، پس بر آن شدم تا براى دین خبر دهندهاى بماند.»
باز مىفرماید: « معاویه با من درباره امرى به منازعه برخواست كه حق من است نه حق او. پس به صلاح امت و قطع فتنه نظر كردم و دیدم اگر با معاویه مسالمت كنم و جنگ بین خود و او را رها كنم بهتر است.» « همانا حفظ خونها بهتر است تا ریختن آن ، و جز صلاح و بقاى دین در نظرم چیزى پسندیده نیامد».
وقتى معاویه به شروطى كه با آن توافق شده بود، عمل نكرد، بسیارى از مسلمانان از امامعلیه السلام خواستند قرارداد صلح را فسخ كند. امام به آنان فرمود:
« هر چیز را زمانى است و هر كار را حسابى. (شاید براى شما آزمایشى باشد كه باطن خویش را جلوه گر سازید و البته تا فرا رسیدن اجل معین از زندگانى بهره مند خواهید بود) » (انبیاء: 111)
اما به طور مطلق و قاطع با اندیشه پیمان شكنى موافقت نكرد ؛ زیرا مىخواست شخصیت معاویه را به شكلى واضح برملا سازد. معاویه نقشه امام علیه السلام را احساس كرد و دانست كه امام علیه السلام او را در نگاه مردم رسوا خواهد ساخت و نقش خود را در برابر مردم با موفقیت ایفا خواهد كرد آن وقت است كه كار او به رسوایى خواهد انجامید. از اینرو ، براى خنثى كردن نقشه امام دست به فعالیت زد تا سرنوشتش همانند عثمان نشود.
سیاست معاویه در طى بیست سال حكومت این بود كه پیوسته بر نامهاى تنظیم و اجرا كند كه رهبران حقیقى امت و اراده آنان را از میان ببرد و ملت را از اندیشیدن درباره مسائل بزرگ جامعه منصرف سازد تا از هدفهایى كه رسول خدا صلى الله علیه و آله در پى آن بود منصرف شوند و تنها به زندگانى و منافع شخصى بیاندیشند و به وجوهى كه از بیت المال به دست مىآوردند فكر كنند. لذا این بیست سال حكومت معاویه ، از شرم آورترین و دشوارترین دوران تاریخى بود كه بر امت اسلام گذشت.
همزمان با این فعالیتها امام حسن علیه السلام ، متوجه دگرگون سازى امت و نگاهدارى آن از خطرهایى شد كه او را تهدید مىكرد و به بازسازى پایگاههاى مردمى پرداخت و مردم را به نیازها و خواسته هاى اسلامى آگاهى داد و زمینه هاى دگرگونى مكتبى را براى مردم بازگو كرد و برانگیختن امت را از نو وجهه همت قرار داد.
این نقش مثبت امام علیه السلام و تحرك او در صحنه حوادث سبب شد تا معاویه امام را زیر نظر بگیرد. حکومت از فعالیت امام وحشت داشت و امام علیه السلام را قدرتى مىدانست كه احساس ملت و آگاهى روز افزون آن پشتیبان اوست.
خطر انقلاب بر ضد ستم بنى امیه از سوى امام علیه السلام ، در دل حكومت افتاده بود. شهید كردن امام ، خود دلیل بزرگى بر فعالیت امام و بر سعى و كوشش خستگى ناپذیر آن بزرگوار در برانگیختن امت و بیدار ساختن آنان از نو مىباشد.
اینجا بود كه حكومت ستمكار معاویه با دسیسه هاى فراوان باعث فریب اطرافیان و نزدیكان امام شد و سرانجام در 28 صفر سال 50 ه . ق با خوراندن زهر توسط همسرایشان ، امام را به شهادت رساندند.
منابع:
1-صلح حسن، شیخ راضى آل یاسین، ص 250 تا 260 .
2- زندگانى تحلیلى پیشوایان ما ائمه اطهار، استاد عادل ادیب، مترجم: دكتر اسدالله مبشرى، ص 105 تا 115.
دانلود مداحي ويژه هشتم شوال تخريب بقيع
دانلود ادامه مطلب
ياحق امام حسن مجتبي عليه السلام پشت وپناه تون
ادامه مطلب...
دانلود تصاوير ويژه هشتم شوال تخريب بقيع
دانلود ادامه مطلب
ياحق امام حسن مجتبي عليه السلام پشت وپناه تون
ادامه مطلب...
هوالمحبوب

تقدیم به کریم ترین ارباب دو عالم
در این شبها که به اسمان مینگریم گویی بغضی کهنه در گلوی مهتاب تو را فریاد میزند تویی که در وانفسای این دنیا از همه غریبتر بوده ای. تویی که با سکوتت عشق را به اتش کشیدی وخاک را تا به ابد با غربت اغشته نمودی . در تنهاییت خدای را به دیدگان نمناکمان به تماشا کشاندی.و در یادمان اینگونه نگاشتی :
هر که عاشقتر، دلش آشفته تر
چه فقیرانه نگاهم به جاده دوخته شده است که مبادا روز ی از مقابل دیدگانم بگذری و من از دیدارت جا بمانم .
.شب را به امید رویایت میگذرانم و روز را به امید شنیدن صدایت .چه حقیقت تلخ و شیرینی است .چه ظلمت و روشنایی وجودم را تسخیر نموده است
اگرمعبود تنهایی بر نمیگزید بی شک تو را معبود دل خویش میدانستم و از قربانی چشم و دل در راهت دریغ نمیکردم
دوست دارم آنی شوم که خریدارم شوی که حتی اگر روزی قدمهایم به چمن جنت رسید باز هم غلام روسیاه تو باشم
دلم سر سپرده ات شد .تقصیر من نیست که این چنین عاشقانه فریادت میزنم که باید دامن خدای را بگیری که چرا شیدایی را در چشمان تو خلاصه نمود
برای تمام تنهایی حریم پاکت دلم میسوزد . هر گاه که تن سپردم به گوش دادن تمام زمزمه های دل خسته ام ،نامی به جز حسن بن علی نشنیدم .نامی که هرگز نتوانستم نامی در کنار ان بگنجانم .
بی گمان که خاک تن من جز با غبار بقیع اغشته نشده و دربدو تولدم بی شک به جای اذان، روضه تو را در گوشم خوانده اند که اینگونه خود را شیدای تو میبینم .
مرا چه باکی است از اتش دوزخ که چون در میان هاله های ان مرا رها کردند باز من دامن کریم تو را رها نخواهم کرد .هنگامی که برای گرفتن دستان گنهکارم قدمهایت را برداری اتش چه شرمگین خواهد شد از زبانه کشیدن، و ابراهیم بیاید و ببیند که کدامین گلستان زیباتر است؟.
زندگی چیزی جز عشق تو را به من نشان نداد و دل بهانه ای جز دیدارت در همه عمر نگرفت
بگذار که با دیدنت دلم برای همیشه خراب شود. مرا به آبادی دل چه سود و چه نیاز؟ که در این دنیا هر دلی خراباتی شد گویا ابدی جاویدان شد.
من اسارت دلم را به هیچ آزادی نفروشم که زندانبانی چون حسن بن علی جرعه ای جز می به من ارزانی نمیدارد

میلاد باسعادت سبط اکبر پور حیدر فرزند زهرای اطهر کریم اهل بیت امام حسن مجتبی علیه السلام راخدمت اقا امام زمان عج وتمامی شیعیان ومحبین اون حضرت تبریک وتهنیت عرض میکنم

ويژه نامه ولادت امام حسن مجتبي عليه السلام با بيش از ۱۰۰ عنوان مطلب
دانلود مولودي ويژه ميلاد امام حسن مجتبی از سیدمجید بنی فاطمه 2دانلود مولودي ويژه ميلاد امام حسن مجتبی از حاج محمود كریمی 3دانلود مولودي ويژه ميلاد امام حسن مجتبی از محمدرضا طاهري 4اسكرين سرور ويژه ميلاد امام حسن مجتبی ع 5تصاويري ويژه ميلاد امام حسن مجتبی ع 6سخنرانی حجةالاسلام انجوی نژاد ويژه ميلاد امام حسن مجتبی ع 7گزارش از قرآن خطی منسوب به امام حسن مجتبی (ع) 8سایه طوبی 9ولادت امام حسن مجتبی 10انتظارات امام حسن مجتبی(علیهالسلام) از شیعیان 11خصوصیات همنشین نیک از منظر امام حسن مجتبی 12 امام حسن محبوب پیامبر 13بهترین زندگی ۱۴صبر در سیره امام حسن مجتبی علیه السلام ۱۵واژه های رنگ باخته ۱۶روایت شجاعت .کیاست امام حسن مجتبی ۱۷ پرتوی از زندگانی امام حسن مجتبی ۱۸میلاد نخستین میوه نبوت ۱۹هدیه الهی ۲۰تولد و اشنایی با همسر وفرزندان امام حسن مجتبی علیه السلام ۲۱ اخلاق امام حسن مجتبی ۲۲صلح امام حسن مجتبی ۲۳احادیثی از امام حسن مجتبی علیه السلام ۲۴اداب غذا خوردن از زبان امام حسن مجتبی ۲۵اظهار محبت های پیامبر نسبت به امام حسن مجتبی ۲۶عقیقه امام حسن مجتبی ۲۷القاب وکنیه امام حسن مجتبی علیه السلام ۲۸ سرور سبز پوش ۲۹اسیر محنت ۳۰ولایت حسن ۳۱دوای صبر ۳۲ چراغ دل افروز مجتبی ۳۳ ریحانه رسول خدا ۳۴امام حسن وپاسداری از ارزش ها ۳۵ صبر در سیره امام حسن مجتبی ۳۶ چرا امام حسن مجتبی علیه السلام صلح کرد ۳۷تربیت در سیره امام حسن مجتبی علیه السلام ۳۷ آیا امام حسن مجتبی علیه السلام مطلاق بود ۳۸ بررسی فعالیت های فرهنگی وسیاسی امام حسن مجتبی علیه السلام پیش از امامت ۳۹ صلح امام حسن مجتبی ضامن بقای اسلام ۴۰دانلود مولودی ویژه ولادت امام حسن مجتبی حاج محمود کریمی ۴۱ شخصیت علمی امام حسن مجتبی ۴۲ طرح وبگراند مذهبی ویژه میلاد امام حسن مجتبی ۴۳دانلود مولودی ولادت امام حسن مجتبی ۴۴احادیثی از امام حسن مجتبی ۴۵فرزند پیامبر ۴۶غذای بهشتی ۴۷ درخت خشک رطب داد ۴۸ احادیثی از امام حسن مجتبی3 ۴۹دانلود مولودی میلاد امام حسن ۵۰ دانلود مولودی ویژه میلاد کریم اهل بیت ۵۱دانلود مولودی ولادت امام حسن مجتبی ۵۲ سکوتی در میان دوفریاد ۵۳ سوره صبر ۵۴ رود زلال ۵۵ولادت نور ۵۶ سخنانی اموزنده از امام حسن مجتبی علیه السلام ۵۷ یاران امام حسن مجتبی علیه السلام ۵۸امام حسن علیه السلام وتدریس معارف الهی ۵۹ امام حسن علیه السلام ونقل حدیث از پیامبر ۶۰امام حسن علیه السلام از نگاه امام حسین علیه السلام ۶۱ امام حسن علیه السلام در مسند قضاوت ۶۲ امام حسن وپاسخ به سوالات مرد شامی ۶۳ امام حسن علیه السلام در نگاه امیر المومنین ۶۴ امام حسن و گواه رسالت نبوی ۶۵ امام حسن علیه السلام مصلح بزرگ ۶۶ابعاد شخصیتی امام مجتبی ۶۷ کلام حق از زبان کودک ۶۸امام حسن علیه السلام و غبر از غیب ۶۹ ذکر مطاعن اطافیان معاویه و رسوایی انها ۷۰بر شماری فضائل علی وخودش ۷۱ اهانت های معاویه واطرافیانش به امام مجتبی ۷۲ سنت اجتماع در میان ائمه ۷۳اشعاری از امام حسن مجتبی علیه السلام ۷۴ مقابله امام مجتبی علیه السلام با توطئه های معاویه ۷۵ اقدامات امام مجتبی پس از بیعت مردم ۷۶فرزندان امام حسن مجتبی علیه السلام ۷۷ بیعت کوفیان با امام حسن مجتبی ۷۸عبادت امام حسن ۷۹ زهد امام حسن مجتبی علیه السلام ۸۰استجابت نفرین امام حسن مجتبی در باره زیاد بن ابیه ۸۱ اولین سخنرانی امام حسن مجتبی علیه السلام پس از شهادت پدر ۸۲علم امام حسن ۸۳ زیارت نامه امام حسن مجتبی علیه السلام ۸۴امام حسن و تربیت شاگردان ۸۵ امام حسن وسخنرانی در محضر پدر ۸۶ مناظرات کوبنده امام حسن با بنی امیه۸۷بخشش بی نظیر امام حسن مجتبی ۸۸ خاندان علم وفضیلت ۸۹نکته اموزنده از زندگی امام حسن ۹۰مولود رمضان ۹۱ زلال سخاوت ۹۲چه کسی همانند این جوانمردان است ۹۳ دونمونه از بزرگواری های امام حسن مجتبی علیه السلام۹۴ دفع دشمنی خطرناک ۹۵ شاخه گل پر برکت ۹۶نامه پر برکت ۹۷کرم از کجا تا کجا۹۸نمی از دریای وجود وکرم امام حسن مجتبی علیه السلام ۹۹سخنان حکمت بار امام حسن مجتبی ۱۰۰پرتویی از بلاغت امام حسن مجتبی علیه السلام

جشن ميلــــــــــــــــــــــــــــــاد امام حســـــــــــــــــــن مجتبي عليه السلا م
دوشنبه شب ميلاد امام حسن مجتبي عليه السلام
مكان :خيابان هيرمند شمالي بين هيرمند ۴۳و۴۵ مسجد امام حسن مجتبي
سخنران :حجت الاسلام پور ذهبی
مداح : کربلایی بهروز شهبازیان
زمان :دوشنبه ۲۵/۶/۸۷ ساعت ۲۰
****************
سه شنبه شام ميلاد امام حسن مجتبي عليه السلام
مكان :خيابان هيرمند شمالي رو به روي مسجد امام حسن مجتبي بن بست شهيد نارويي
سخنران :حجت الاسلام بابايي
مداح :محمد رضا منصوری
زمان : سه شنبه ۲۶/۶/۸۷
یاحق امام حسن مجتبی علیه السلام پشت وپناه تون

دانلود مولودي ويژه ميلاد امام حسن مجتبی از سیدمجید بنی فاطمه
دانلود در ادامه مطلب
ياحق امام حسن مجتبي عليه السلام پشت وپناه تون
ادامه مطلب...
دانلود مولودي ويژه ميلاد امام حسن مجتبی از حاج محمود كریمی
دانلود در ادامه مطلب
ياحق امام حسن مجتبي عليه السلام پشت وپناه تون
ادامه مطلب...
دانلود مولودي ويژه ميلاد امام حسن مجتبی از محمدرضا طاهري
دانلود در ادامه مطلب
ياحق امام حسن مجتبي عليه السلام پشت وپناه تون
ادامه مطلب...
اسكرين سرور ويژه ميلاد امام حسن مجتبی ع
دانلود در ادامه مطلب
ياحق امام حسن مجتبي عليه السلام پشت وپناه تون
ادامه مطلب...
تصاويري ويژه ميلاد امام حسن مجتبی ع
دانلود در ادامه مطلب
ياحق امام حسن مجتبي عليه السلام پشت وپناه تون
ادامه مطلب...
سخنرانی حجةالاسلام انجوی نژاد ويژه ميلاد امام حسن مجتبی ع
دانلود در ادامه مطلب
ياحق امام حسن مجتبي عليه السلام پشت وپناه تون
ادامه مطلب...
گزارش از قرآن خطی منسوب به امام حسن مجتبی (ع)
دانلود در ادامه مطلب
ياحق امام حسن مجتبي عليه السلام پشت وپناه تون
ادامه مطلب...
سایه ى طوبى
نور خدا نخله ى سینا، حسن
هوش ربا، از دل موسى حسن
نغمه ى داوود از او پر ز شور
راز شفا بخشى عیسى حسن
داد سلامش، ز ادب چون خلیل
كرد سلام آتش او را حسن
نوگل و ریحانه ى ختم رسل
شاخه ى پر سایه ى طوبى حسن
یاسمن سرو قد سبز پوش
سیم تن گلرخ زیبا حسن
بنده ى محبوب خدا مجتبى
روشنى دیده ى زهرا حسن
در صفت جود یدالله را
آیت كبرى، ید بیضا حسن
شاه جوانان بهشت برین
سبط نبى فاطمه سیما حسن
كفه ى شاهین ترازوى عشق
هست حسین بن على با حسن
هر دو به عرش عظمت گوشوار
سرخ حسین آمد و خضرا حسن
هر دو یكى، هر دو نكوتر ز خوب
چون حسنین اند دو همتا حسن
تا نشود این یك از آن، اشتباه
یاء حسین است در اینجا حسن
گر نبود كوچكى سن و سال
نام حسین است به معنى حسن
فرق حسین است و حسن حرف یاء
این حسن است، آن دگرى یا حسن
من كه «حسان» این همه دارم گناه
كیست پناهم دهد الا حسن
ولادت حسن بن علی علیه السلام
سال سوّم نیمه از ماهِ صیام
گفت زهرا مرتضی را اِی هُمام 1
خواه تا آید به نزدم قابله
گو که پردرد است اینک حامله
آمد آن نوزاد سِبْطِ مصطفی
قلب زهرا پر شد از مهر و صفا
قابلهگفت: اِی علی نامش چه باد؟
گفت حیدر: کُن ز احمد اِنقیاد
پس بیامد مصطفی در آن سرا
در بغل بگرفت آندم بچّه را
طفل را پیچاند در بُردی سفید
گفت: نام او زِ ربّ باید رسید
منتظر ماندند آن جا مرد و زن
پیک حق آمد بگفت او را حَسن
گفت احمد نام را هم بعد از آن
خواند در گوش یمینِ او اَذان
هم اقامه خواند درگوشِ یسار
با دعایی تا شود بهرش حصار 2
امر کردش بر عَقیقِه بعد از آن
تا شود طفل از حوادث در امان 3
مصطفی هر روز نزد طفل رفت
کرد سنّت ها همی تا روزِ هفت
سر تراشیدش خُلوقی زد به سر
کرد اِمراری ز موسی آن پسر 4
سنَّت و تَعْویذ و تَصْدیق و دعا
می دهد نوزاد را رنگِ خدا 5
بوسه زد احمد به روی مجتبی
او بپیچاندش حسن را با عَبا
بود مهمان دار بابا، فاطمه
فخر کردی زان سبب او بر همه
قطعه ای از کتاب "مثنوی ریحانة الرسول" سروده ای از محسن سیداسماعیلی
پاورقی ها:
1- رمضان سال سوّم هجرت ولادت حسن بن علی علیه السلام ؛ فاطمه الزهرا ، شهیدی ، ص 77.
2- «پارچه سفیدی گرفته و کودک را در آن پیچید. آن گاه رو به علی علیه السلام کرده فرمود : آیا او را نامگذاری کرده ای؟ عرض کرد: من در نامگذاری وی بر شما پیشی نمی گرفتم. رسول خدا فرمود: من هم در نامگذاری وی بر خدا سبقت نمی جویم... جبرئیل از آسمان فرود آمد و... عرض کرد: نامش را حسن بگذار ...» بحارالانوار، ج 43 ، 238.
3- عقیقه یعنی گوسفندی را قربانی کردن و در روایت کلینی در کافی این گونه است که پس از عقیقه این دعا را خواند:«بسم الله عقیقه عن الحن اللهمّ عظمها بعظمه ودمها بدمه و شعرها بشعره اللهمّ اجعله وقاء لمحمّد وآله ، به نام خدا این عقیقه ای است از حسن، خدایا استخوان آن در برابر استخوان این نوزاد و گوشتش در برابر گوشت وی و خونش در برابر خون او و مویش در برابر موی او ، خدایا آن را وسیله حفاظتی برای محمّد (ص) و خاندانش قرار ده».
4- خلوق: رسول خدا دستور داد موی سر نوزاد را در روز هفتم بتراشند و هم وزن آن نقره صدقه دهند و سپس بر سر نوزاد «خلوق» که نوعی عطر مخلوط بوده مالید.
امرار موسی: از جمله مختصات ائمه دین علیهم السلام آن بوده که مختون به دنیا می آمدند جز آن که به عنوان استحباب و سنّت صورتی از این کار را انجام می دادند(به تعبیر روایات « امرار موسی» می کردند)؛ سفینه البحار ، ج 1 ، ص 379.
5- تعویذ : دعایی است که برای سلامتی و حفظ از چشم زخم و شیاطین جن و انس به وسیله خواندن یا نوشتن دعا او را در پناه خدا قرار داده و به خدا می سپارند و طبق روایات بسیاری که در کتاب های شیعه و اهل سنت آمده، رسول خدا دو فرزند خود حسن و حسین علیهم السلام را به این دعا تعویذ فرمود: اعند کما بکلمات الله التامه من کل شیطان و هامه و من کل عین لامه ، شما را پناه می دهم به کلمات تامه و کامله پروردگار از هر شیطان بدخواهی و از هر چشم زخمی؛ سفینه البحار، ج 2 ، ص 287 ؛ ملحقات احقاق الحق ، ج 10، ص 520؛ 524؛ 527.
انتظارات امام حسن مجتبی(علیهالسلام) از شیعیان
آنچه پیش رو دارید، بیان برخی انتظارات و توقّعاتی است كه امام حسن مجتبی علیهالسلام از امت اسلامی؛ بخصوص از شیعیان دارد. امید آنكه رهتوشهای برای رهروان كوی دوست باشد.
خدا محوری
فراگیری دانش
اندیشیدن و تفكّر
تلاش و كوشش
صبر و بردباری
دقّت در دوستیابی
1. خدا محوری
از مهمترین انتظاراتی كه تمام انبیأ و اولیأ از بندگان خدا، داشتهاند و دارند این است كه مردم در كارها و رفتارها خدا محور باشند و رضایت الهی و خداوندی را در تمام امور محور و اساس قرار دهند.
امام حسن مجتبی علیهالسلام نیز كه خود خدا محور و سراپا اخلاص بود، از امت اسلامی و شیعیان خویش توقّع و انتظار دارد كه رضایت الهی را محور فعّالیت خویش قرار دهند. این توقّع را گاه با بیان زیان مردم محوری و خارج شدن از محور رضایت الهی ابراز میدارد، آنجا كه فرمود:«مَنْ طَلَبَ رِضَی اللّهِ بِسَخَطِ النّاسِ كَفاهُ اللّهُ اُمُورَ النّاسِ وَ مَنْ طَلَبَ رِضَی النّاسِ بِسَخَطِ اللّهِ وَكَلَهُ اللّهُ اِلَی النّاسِ؛(3) هر كس رضایت خدا را بخواهد هر چند با خشم مردم همراه شود؛ خداوند او را از امور مردم كفایت میكند و هر كس كه با به خشم آوردن خداوند دنبال رضایت مردم باشد، خدا او را به مردم وا میگذارد.»
و گاه فوائد خدا محوری و در نظر گرفتن رضایت الهی را به زبان میآورد و میفرماید: «اَنَا الضّامِنُ لِمَنْ لَمْ یهْجُسْ فی قَلْبِهِ اِلاّ الرِّضا اَنْ یدْعُوَ اللّهَ فَیسْتَجابُ لَهُ؛(4) من ضمانت میكنم برای كسی كه در قلب او چیزی نگذرد جز رضا[ی خداوندی]، كه خداوند دعای او را مستجاب فرماید.»
راوی از حضرت امام حسن علیهالسلام این مهمّ را چنین نقل میكند: امام حسن علیهالسلام روز عید فطر بر گروهی از مردم گذر كرد كه مشغول بازی و خنده بودند، بالای سر آنها ایستاد و فرمود: «اِنَّ اللّهَ جَعَلَ شَهْرَ رَمَضانَ مِضْمارا لِخَلْقِهِ فَیسْتَبِقُونَ فیهِ بِطاعَتِهِ اِلی مَرْضاتِهِ فَسَبَقَ قَوْمٌ فَفازُوا وَ قَصَّر آخَرُونَ فَخابُوا؛(5) به راستی، خداوند ماه رمضان را میدان مسابقه برای خلق خود قرار داده است تا به وسیله طاعت او برای جلب رضایت خداوند بر یكدیگر سبقت گیرند. مردمی سبقت گرفتند و كامیاب گشتند و دیگران كوتاهی كردند و ناكام ماندند.»
رسیدن به رضایت الهی آرزوی تمام انبیأ بوده است. لذا در روایت آمده است كه «موسی علیهالسلام عرض كرد: خدایا! مرا به عملی راهنمایی كن كه با انجام آن به رضایت تو دست یابم. خداوند وحی كرد كهای فرزند عمران! رضایت من در سختی و گرفتاری تو است كه طاقت آن را نداری. موسی به سجده افتاد و مشغول گریه شد...، سرانجام وحی شد كهای موسی! رضایت من در رضایت تو به قضا و تقدیرات من است.»(6)
2. فراگیری دانش
علم و دانش كلید خیرات و دستیابی به سعادت است. بدون دانش نه راه سعادت معلوم است و نه حركت ممكن؛ به همین جهت از مهمترین مأموریتهای انبیا در طول تاریخ، تعلیم كتاب و آموزش مسائل دینی و تربیتی بوده است. از مهمترین توقّعات امامان معصوم علیهمالسلام از شیعیان این است كه اهل دانش و فراگیری حكمت باشند.
امام حسن مجتبی علیهالسلام فرمودند: «عَلِّمِ النّاسَ عِلْمَكَ وَ تَعَلَّمْ عِلْمَ غَیرِكَ؛(7)دانش خود را به مردم بیاموز و دانش دیگران را یادگیر.»
خداوند تمام امكانات فراگیری دانش را در اختیار ما قرار داده است. لذا لازم است كه از چشم و گوش و فرصتها بیشترین استفاده را ببریم و با فراگیری دانش، شك و شبهه را از دل و درون خویش بیرون برانیم.
امام حسن علیهالسلام فرمود: «اِنَّ اَبْصَرَ الاَْبْصارِ ما نَفَذَ فِی الْخَیرِ مَذْهَبُهُ وَ اَسْمَعَ الاَْسْماعِ ما وَعَی التَّذْكیرَ وَ انْتَفَعَ بِهِ وَ اسْلَمَ الْقُلُوبِ ما طَهُرَ مِنَ الشُّبَهاتِ؛ به راستی، بیناترین دیدهها آن است كه در خیر نفوذ نماید، و شنواترین گوشها آن است كه تذكّرات [دیگران] را بشنود و از آن بهرهمند شود و سالمترین دلها آن است كه از شك و شبهه پاك باشد.»(8)
3. اندیشیدن و تفكّر
علم و دانش آنگاه نتیجهبخش و ثمرده خواهد بود كه با تفكّر و تدبّر همراه باشد. خواندن و فراگیری قرآن نیز آنگاه مفید و مثمر خواهد بود كه با تدبّر و تفكّر همراه شود. از مهمترین انتظاراتی كه امامان ما از شیعیان خویش داشته و دارند، این است كه اهل اندیشه و تفكر باشند. آنان این توقّع را با بیانهای مختلف ابراز نمودهاند.
امام مجتبی علیهالسلام میفرماید: «اُوصیكُمْ بِتَقْوَی اللّه و اِدامَةِ التَّفَكُّرِ، فَاِنَّ التَّفَكُّرَ اَبُو كُلِّ خَیرٍ وَ اُمُّهُ؛(9) شما [شیعیانم] را به پروا پیشگی و اندیشیدن دائم سفارش میكنم؛ زیرا تفكّر پدر و مادر [و ریشه و اساس] تمامی خوبیها است.»
در جای دیگر فرمود: «عَلَیكُم بِالْفِكْرِ فَاِنَّهُ مَفاتیحُ اَبْوابِ الْحِكْمَةِ؛(10) بر شما [شیعیان] لازم است كه اندیشه كنید؛ زیرا فكر كلیدهای درهای حكمت است.»
راستی اگر امّت اسلامی بیشتر اندیشه و تفكّر میكردند و به آن عمل مینمودند، این همه عقب ماندگی و مشكلات نداشتند و این همه محل تاخت و تاز استعمارگران و ابرقدرتها قرار نمیگرفتند.
گاه دل مولا امام حسن علیهالسلام بدرد آمده و با زبان گلایه اظهار میدارد: «عَجِبْتُ لِمَنْ یتَفَكَّرُ فی مَأْكُولِهِ كیفَ لا یتَفَكَّرُ فی مَعْقُولِهِ فَیجَنِّبُ بَطْنَهُ ما یؤذیهِ وَ یودِعُ صَدْرَهُ ما یرْدیهِ؛(11) در شگفتم از كسی كه در [چگونگی استفاده از] خوراكیهای خود اندیشه میكند ولی درباره معقولات خویش اندیشه نمیكند. پس از آنچه معدهاش را اذیت مینماید دوری میكند، در حالی كه سینه [و روح] خود را از پستترین چیز پر میكند.»
راستی در كدام مكتب و مذهب جز اسلام و تشیع پیدا میكنید كه این همه بر علم و دانش، تدبّر و تفكر، اندیشه و تعقل سفارش و تاكید نموده باشند.
4. تلاش و كوشش
فكر و اندیشه، و یا تامّل و تدبّر، آن گاه ارزش حقیقی و عینی خویش را نشان میدهد كه منجر به عمل و تلاش و سعی و كوشش شود، وگرنه تفكری كه منهای عمل باشد، ارزش واقعی نخواهد داشت. در واقع فكری مطلوب و كارساز است كه به عمل و تلاش بینجامد.
یكی از انتظارات امام حسن علیهالسلام این است كه بندگان الهی در كنار علم و اندیشه، اهل تلاش و عمل باشند. آن حضرت فرمود: «اِتَّقُوا اللّهَ عِبادَ اللّهِ وَ جِدُّوا فی الطَّلَبِ وَ تِجاهِ الْهَرَبِ وَ بادِرُوا الْعَمَلَ قَبْلَ مُقَطِّعاتِ النَّقِماتِ وَ هادِمِ الَّذّاتِ، فَاِنَّ الدُّنْیا لا یدُومُ نَعیمُها وَلا تُؤمَنُ فجیعُها وَلا تَتَوَقّی مَساویها، غُرُورٌ حائِلٌ وَ سِنادٌ مائِلٌ؛(12) ای بندگان خدا! پرواپیشه باشید و برای رسیدن به خواستهها تلاش كنید و از كارهای ناروا بگریزید و قبل از آنكه ناگواریها به شما روی آورند و نابود كننده لذات [یعنی مرگ] فرا رسد، به كار[های نیك[ مبادرت ورزید، پس براستی نعمتهای دنیا دوام ندارند و [كسی از] خطرات و بدیهای آن در امان نیست.[دنیا[ فریبكار زودگذر و تكیه گاهی سست و بیاساس است.»
نكته دیگری را كه حضرت مجتبی علیهالسلام علاوه بر اصل تلاش و عمل گوشزد میكند و انتظار دارد كه به آن توجّه شود، این است كه انسان هم باید برای دنیا كار و تلاش كند و هم برای آخرت. كلام نغز و دلنشین امام حسن علیهالسلام در این باره چنین است: «وَ اعْمَلْ لِدُنْیاكَ كَاَنَّكَ تَعیشُ اَبَدا وَ اعْمَلْ لآخِرَتِكَ كَاَنَّكَ تَمُوتُ غَدا؛(13) برای دنیایت چنان كار كن كه گویا برای همیشه [در این دنیا] خواهی بود. و برای آخرتت [نیز چنان] سعی و تلاش كن كه گویا فردا از دنیا خواهی رفت.»
طالب علمی به عالمی گفت: نیمه شبها و قبل از سحرها بیدار میشوم، درس بخوانم بهتر است و یا نماز شب؟ عالم در جواب او گفت: كاری كن كه هم درس بخوانی و هم نماز شب. نه درس فدای نماز شب و عبادت شود، و نه عبادت فدای درس و منبر، نه كار بخاطر عبادات مستحبی و... كنار گذاشته شود، و نه عبادات واجب و مقداری مستحبّ بخاطر كار یا اضافهكاری به تأخیر افتاده و یا از دست برود.
5. صبر و بردباری
از یك سو دنیا جای حوادث و مصائب است و از طرف دیگر، انجام عبادات و كنترل شهوات نیاز به قدرت و نیرو دارد، آنچه انسان را در مقابل حوادث و مصائب نیرومند و مقاوم میسازد، صبر و بردباری است و آنچه انسان را بر انجام عبادات نیرو و توان میبخشد، استقامت و پایداری است. و آنچه انسان را بر شهوات غالب و پیروز میسازد، صبر و پایداری است. از انتظارات مهمّ امام حسن مجتبی علیهالسلام این است كه شیعیان و پیروان او در تمام مراحل زندگی صابر و بردبار باشند، حضرتش در این زمینه دلسوزانه میفرماید: «جَرَّبْنا وَ جَرَّبَ الْمُجَرِّبُونَ فَلَمْ نَرَ شَیئا اَنْفَعُ وِجْدانا وَ لا اَضَرُّ فِقْدانا مِنَ الصَّبْرِ تُداوی بِهِ الاُْمُورُ؛(14) تجربه ما و دیگران نشان میدهد كه چیزی نافعتر از داشتن صبر، و زیانبارتر از فقدان بردباری دیده نشده است، صبری كه بوسیله آن تمام [دردها و [امور درمان میشود.» راستی كه باید گفت:
صد هزاران كیمیا حق آفرید كیمیایی همچو صبر، آدم ندید
امام مجتبی علیهالسلام در كلام دیگری فرمود: «اَلْخَیرُ الَّذی لا شَرَّ فیهِ اَلشُّكْرُ مَعَ النِّعْمَةِ وَ الصَّبْرُ عَلَی النّازِلَةِ؛ خیری كه شرّ ندارد، شكر در حال نعمت و بردباری در مقابل ناگواری است.»(15)
كلید صبر كسی را باشد اندر دست هر آینه درِِ گنج مراد بگشاید
به شام تیره محنت بساز و صبر نما كه عاقبت سحر از پرده روی بنماید
6. دقّت در دوستیابی
رفیق و دوست عمیقترین تأثیر را بر زندگی و رفتار انسان دارد، تا آنجا كه گفته شده: «اَلْمَرْءُ عَلی دینِ خَلیلِهِ؛ انسان بر آیین رفیقش است.» به این علّت در قرآن و روایات، سخت بر آیین دوستیابی تاكید و سفارش شده است. امام حسن مجتبی علیهالسلام نیز از نزدیكترین افراد خانواده تا شیعیان انتظار دارد كه در انتخاب دوست و رفیق دقّت بخرج دهند و مراقب باشند كه در دام دوستان ناباب گرفتار نشوند.
در سفارشی به یكی از فرزندان خویش فرمود: «یا بُنَی لا تُواخِ اَحَدا حَتّی تَعْرِفَ مَوارِدَهُ وَ مَصادِرَهُ، فَاِذَا اسْتَنْبَطْتَ الْخُبْرَةَ وَ رَضیتَ الْعِشْرَةَ فَآخِهِ عَلی اِقالَةِ الْعَثْرَةِ وَ الْمُواساةِ فِی الْعُسْرَةِ؛(16) پسرم! با هیچ كس برادری [و دوستی] مكن مگر آنكه [اوّل] بدانی كجا رفت و آمد دارد و از چه خانوادهای میباشد، هر گاه به این مسئله پی بردی و معاشرت و دوستی او را [طبق معیارها] پسندیدی، پس با او برادری [و دوستی] كن، در گذشتن از لغزشها و همدردی در سختی.»
حضرت در این باره فقط به سفارش اكتفا نكرده، بلكه گاه به معرّفی الگوهای عینی، و دوستانی كه خود بر اساس معیارهای مطلوب انتخاب نموده میپردازد، و درباره یكی از دوستان خود چنین میفرماید: «او از دیدگاه من از همه مردم بزرگتر بود و اساس بزرگی او به دیده من، كوچكی دنیا در دیده او بود، از سلطه جهالت برون بود. دست دراز نمیكرد مگر نزد كسی كه مورد اعتماد بود و سُودی در آن وجود داشت، نه شكایتی داشت و نه خشمگین و ناخشنود بود، بیشتر روزگارش را خاموش بود، پس هنگامی كه سخن میگفت بر گویندگان و زبان آوران غلبه مییافت. مردی افتاده بود و مردم ناتوانش میانگاشتند؛ اما همین كه زمان تلاش و جدّیت فرا میرسید، شیر بیشه را میماند!.»
حضرت در ادامه بیان اوصاف دوست خوبش میفرماید: «كانَ اِذا جامَعَ الْعُلَمأ عَلی اَنْ یسْتَمِعَ اَحْرَصَ مِنْهُ عَلی اَنْ یقُولَ، كانَ اِذا غُلِبَ عَلی الْكَلامِ لَمْ یغْلَبْ عَلَی السُّكُوتِ، كانَ لا یقُولُ ما لا یفْعَلُ وَ یفْعَلُ ما لا یقُولُ، كانَ اِذا عُرِضَ لَهُ اَمْرانِ لا یدْری اَیهُما اَقْرَبُ اِلی رَبِّه نَظَرَ اَقْرَبَهُما مِنْ هَواهُ فَخالَفَهُ، كانَ لا یلُومُ اَحَدا عَلی ما قَدْ یقَعُ الْعُذْرُ فی مِثْلِهِ؛(17) چون با دانشمندان جمع میشد به شنیدن بیشتر شیفته بود تا به گفتن. اگر در سخن مغلوب میشد، در خاموشی مغلوب نمیگشت. آنچه را انجام نمیداد نمیگفت، ولی كارهاییانجام میداد كه آن را به زبان نمیآورد. اگر در مقابل دو كار قرار میگرفت كه نمیدانست كدامیك از آن دو خدا پسندانهتر است، آن را انجام نمیداد كه نفسش میپسندید، هیچ كس را به كاری كه زمینه عذر در آن بود سرزنش نمیكرد.»
سخن را با شعری درباره كریم اهلبیت علیهمالسلام به پایان میبریم:
ماییم و كرامات خدا دادِ حسن میزان كرامت است، كردار حسن
دوریم گر از مدینه امروز ولی ما را به مدینه میبرد یاد حسن
--------------------------------------------------------------------------------
1. اسمأ بنت عمیس از زنان سعادتمند شمرده میشود، او اوّل همسر جعفر بن ابی طالب بود كه از او سه پسر آورد بنام، عبدالله (شوهر حضرت زینب)، عون و محمّد. پس از شهادت جعفر در جنگ موته، با ابوبكر ازدواج نمود كه محمد بن ابوبكر را به دنیا آورد و بعد از ابوبكر با امیر مؤمنان علیهالسلام ازدواج كرد كه ثمره آن پسری به نام یحیی بود.
2. بحار الانوار، ج 43، ص 238 و ر. ك: هاشم معروف الحسنی، سیرة الائمة الاثنی عشر (قم، منشورات الشریف الرضی) ج 1، ص 462.
3. محمدی ری شهری، میزان الحكمة، ج 4، ص 153.
4. بحار الانوار، ج 43، ص 351.
5. تحف العقول (همان)، ص 410، شماره22.
6. منتخب میزان الحكمه، محمدی ری شهری، ص 221، شماره 2628.
7. بحار الانوار، ج 75، ص 111.
8. علی بن شعبه، تحف العقول، انتشارات آل علی علیهالسلام، چاپ اوّل، 1382، ص 408، شماره 17.
9. مجموعه ورّام، ج 1، ص 53.
10. میزان الحكمه، محمدی ری شهری، ج 8، ص 245.
11. بحار الانوار، ج 1، ص 218.
12. بحار الانوار، ج 75، ص 109؛ تحف العقول (همان) ص408، شماره 20.
13. بحار الانوار، ج 44، ص 139.
14. شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 1، ص 320.
15. تحف العقول (همان) ص 404، شماره8.
16. همان، ص 404، شماره 3.
17. همان، ص 406، شماره 13.
جواد خرمی
خصوصیات همنشین نیک از منظر
امام مجتبی علیه السلام
و هر گاه به همشینی با کسی نیازمند شدی، با چنین فردی همنشینی کن: کسی که همنشینی با او مایه سربلندی تو باشد و اگر به او خدمت کردی، هوایت را داشته باشد. چنان که کمکی خواستی به یاریت بشتابد و اگر سخنی گفتی تصدیقت کند. اگر در کاری همت به خرج دادی، با تو هم سو و هماهنگ باشد و اگر خطایی کردی، آن را جبران کند. اگر کار نیکی از تو دید، فراموش نکند. اگر از او خواستهای داشتی، برآورده سازد و اگر چیزی نخواستی، خود به تو ببخشد. اگر به تو مشکلی طاقتفرسا رسید، ناراحت شود. دوست تو باید کسی باشد که از او به تو زیانی نرسد، برایت دشواری نسازد، حق تو زیر پا نگذارد و اگر اختلاف مالی پیدا کردید، ایثار کند و تو را مقدم دارد
محبوب پيامبر
همه ميدانند رسول خدا صلي الله عليه و آله در موضع گيري ها و تمام کارهايي که انجام ميداد و يا از انجام دادن آن ها اجتناب ميورزيد، بر اساس منافع شخصي و خواسته هاي نفساني يا تحت تاثير احساسات و عواطف گام بر نميداشت، بلکه با تمام وجود، فقط و فقط به خدا ميانديشيد. از اين رو، آن حضرت از خدا بود و به خاطر دين و رسالت الهي زندگي ميکرد. تا آن جا که هر موضعي، از هر نوع و هر اندازه که باشد، اگر قدمي در راه خدمت به دين خدا و اعتلاي کلمه الهي نباشد، ممکن نيست که از رسول اکرم صلي الله عليه و آله صادر شود.
اين گفته بدين معنا نيست که آن حضرت از عواطف و احساسات انساني نوع بشر برخوردار نبود، يا اين که به عواطف و احساسات خويش ميدان نميداد تا آن طور که حق طبيعي آن هاست، در زندگي تاثير مثبت داشته باشد يا حتي از آن ها استفاده مباح نميکرد، بلکه ميخواهيم بگوييم:
آن جا که حضرت از احساسات و عواطف خود در امور شخصي صرف استفاده ميکند، به کارگيري عواطف و احساسات را عبادتي ميسازد که به ايشان توان افزون داده و آن حضرت را به قرب الهي نزديک ميسازد.
از سوي ديگر هر گاه اين عواطف و احساسات به صورت موضع گيري هاي علني و آشکار جلوه کند و رسول اکرم صلي الله عليه و آله در اظهار آن در ملاء عام اصرار داشته باشد، ميبايست در خدمت رسالت و براي رسيدن به اهداف عاليه رسول خدا (صلي الله عليه و آله و سلم) باشد. چرا که قرآن کريم، نه تنها اطاعت مطلق از گفته ها و عملکردهاي پيامبر اکرم صلي الله عليه و آله را بر مسلمانان واجب ميداند، بلکه آن حضرت را اسوه معرفي مينمايد و مسلمانان را به الگوگيري از ايشان فرا ميخواند.
بر طبق بينش قرآن،اعلام مواضع شخصيتي چون رسول خدا صلي الله عليه و آله، براي مسلمانان ايجاد وظيفه و تکليف مينمايد. لذا اين اعلام مواضع، نميتواند در جهت استفاده هاي شخصي و تحت تاثير احساسات صرف صورت پذيرد.
هنگامي که با اين رويکرد به سراغ سيره رسول خدا صلي الله عليه وآله ميرويم، با روايات فراواني از آن حضرت در مورد علاقه و محبت ايشان نسبت به حسنين عليهم السلام مواجه ميشويم. به عنوان نمونه، پيامبر اکرم صلي الله عليه و آله در مورد امام حسن عليه السلام فرمود: "خدايا اين کودک، پسر من است و او را دوست ميدارم، او را دوست بدار و نيز هر کس که او را دوست ميدارد، دوست بدار."(1)
در روايتي درباره امام حسن عليه السلام فرمود: "او سرور جوانان اهل بهشت و حجت خدا در ميان امت است، فرمان او فرمان من است و گفتارش گفتار من؛ هر کس او را پيروي کند از من است و هر کس از او نافرماني کند از من نيست."(2)
از طرفى ملاحظه مى کنيم که رسول اکرم صلى الله عليه و آله سعى دارد تا امور مربوط به امام حسن و امام حسين علهما السلام) را از لحاظ عقيدتى و تشريعى و حتى از نظر عاطفى و وجدانى به شخص خويش مربوط سازد. از اين رو فرمود: "من با دوست شما دوست و با دشمن شما دشمنم."(3)
اين موضع متمايز رسول اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) در قبال حسنين (عليهما السلام) و پرورش بي نظير آنان، بدون شک سرشار از راهنمايي ها و اشاره هاي مهم و فراواني است.
رسول خدا (صلي الله عليه و آله و سلم) با تاکيدات مکرر خويش هدفي را دنبال مينمود و همواره بر نقشي که امام حسن و برادرش امام حسين (عليهم السلام) در رهبري امت اسلامي در آينده ايفا خواهند کرد، تاکيد داشت و آن دو را براي مسئوليت هاي بزرگي آماده ميکرد. ايشان اهتمام زيادي داشت تا مباني و اصولي را که براي تشکيل بينش اعتقادي و سياسي صحيح و کامل در قبال نقش آينده حسنين (عليهم السلام) لازم و ضروري است و از طرفي بيانگر ضمانت هاي کافي براي وجدان امت اسلامي در قبال هر گونه تحريف و تفسير باشد، بيان و کاملا روشن کند.
اما با گذشت ساليان متمادي، همواره اين سوال مطرح است که آيا امت اسلامي پس از وفات پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) به توصيه هاي ايشان در جدا نشدن از قرآن و اهل بيت (عليهم السلام) جامه عمل پوشانيد؟ و به راستي اينک مسلمانان براي تحقق آرمان هاي پيش بيني شده پيامبر خويش براي سرافرازي هميشگي جامعه اسلامي چه وظيفه اي دارند؟
--------------------------------------------------------------------------------
پاورقي ها:
1ـ کنز العمال، جلد 13، صفحه 652
2ـ أمالي شيخ صدوق، صفحه 176
3- البداية و النهاية جلد 8، صفحه 40
منبع: علامه سيد جعفر مرتضي عاملي، کتاب تحليلي از زندگاني سياسي امام حسن عليه السلام
« بهترین زندگی ... »
این نگاههای ماست که زندگی ما را تعریف میکند و قدر و ارزش ما را رقم میزند. ارزشی که شاید کمتر هم به آن فکر کنیم. ما چگونه به زندگی مینگریم؟ از دریچهای تنگ محدود یا از دریچهای وسیع و گسترده؟ واقعاً دیگران در زندگی ما چه جایگاهی دارند؟ آیا تا به حال به این موضوع فکر کردهایم؟
در آئین و مذهب ما، درباره موضوعات و مسائل اجتماعی، بسیاری از ظرافتها وجود دارد که چه بسا ما کمتر از آنها اطلاع داشته باشیم و آموزههای اهل بیت (علیهم السلام) نکات دقیق اخلاقی فراوانی دارند که پیچ و خم زندگی را برایمان تبیین میکند. اهل بیت (علیهم السلام) همانگونه که رابطه ما با پروردگار مهربانمان را تبیین میکنند، از نحوه نگرش و چگونگی تعامل ما با مردم نیز سخن میگویند. آیا تا بحال از خود پرسیدهایم که ائمه ما چگونه به زندگی مینگرند و بهترین زندگی را چگونه توصیف میکنند؟ روزی فردی دقیقاً به دنبال همین بود و میخواست تا نگرش امام مجتبی (علیه السلام) را به زندگی ببیند. لذا همین پرسش را از آن حضرت پرسید ...
از امام مجتبی (علیه السلام) پرسید: بهترین مردم از نظر زندگی چه کسی است؟
فرمود: "کسی که مردم را در رفاه خود شرکت دهد."
سپس پرسید: بدترین مردم از نظر زندگی کیست؟
فرمود: "کسی که در خوشیاش شریکی ندارد."(تاریخ یعقوبی، جلد 2، صفحه 227- 226)
سیره امامان ما چنین بود که به فرزندان و شیعیان خود میآموختند تا در زندگی بیرونی و درونی خود مردم را شرکت دهند و به آنها کمک کنند.
اگر کمی در این کلام امام مجتبی (علیه السلام) دقت کنیم، مییابیم که حضرت از "مردم" سخن به میان میآورند، نه مؤمنین و شیعیان و مسلمانان. از این جا معلوم میشود که تعاون و همیاری به "مردم" مرتبط میشود و شرط آن تدین و اسلام و ایمان نیست؛ اگر چه یاری و دست گیری از دانشوران، مؤمنان و دوستداران اهل بیت (علیهم السلام) جایگاه خاصی دارد ...
ولی ما چگونه میتوانیم مردم را شریک زندگی خویش قرار دهیم؟ واقعیت این است که نحوه شرکت دادن مردم در زندگی برای هر کسی با دیگری فرق میکند. مثلاً کسی که پزشک است، با معالجه بیماران، مردم را در زندگی و علم و توانایی خود سهیم میکند؛ کسی که از سرمایه کافی برخوردار است، با کمکهای مالی و کسی که آبرو و موقعیت اجتماعی دارد، با حل مشکلات مراجعان، مردم را در زندگی خویش شریک مینماید و کسی که علم و دانش دارد، با علم و دانش خود به مردم خدمت میکند. حتی ممکن است کسی با ارائه طریق و انجام مشاوره، افرادی را به هدف عالی و روشن برساند. اینها همه مصادیق شرکت دادن مردم در زندگی ما هستند. شریک دانستن مردم در زندگی، روش امامان و پیشوایان ماست و حتی تربیت یافتگان مکتب آنها نیز این چنین بودند. لذا تعبیری که امام مجتبی (علیه السلام) در این روایات برای همیاری با مردم بکار میگیرند، "شریک کردن" است که نهایت صمیمیت و مهر را القا میکند و نظر خداوند و ائمه اطهار (علیهم السلام) را بیان میدارد که مردم در اموال یکدیگر - که همگی از خداست- شریک هستند.
همین منطق و همین نحوه نگرش به زندگی است که بدترین مردم را هم کسی میداند که در زندگی اش شریکی ندارد و کسی را به امکانات زندگی خویش راه نمیدهد.
حال من و تو باقی ماندهایم و یک پرسش؛ ما در کدامین گروه هستیم و چگونه زندگی میکنیم؟
--------------------------------------------------------------------------------
حسینی، سید حسین، کتاب حُسن حَسن، با اندکی تصرف
صبر در سیره امام مجتبى (ع)
اشاره
ارجمندى حلم
مفهوم حلم
حلم امام حسن علیه السلام
رفتار پرصلابت
دخالت در سیاست
اشاره
زندگى مردان بزرگ خدا همیشه پرحادثه است، حیات درخشان امام حسن (ع) از پر حادثهترین زندگى رادمردان تاریخ است، با این كه بیش از 48 سال عمر نكرد، و بر اثر زهرى كه مزدوران معاویه به او خوراندند به شهادت رسید، ولى در همین دوران كوتاه، همواره با باطل گرایان حق ستیز در حال نبرد بود، در عصر پدر، دوش به دوش او با منافقان و منحرفان ستیز كرد، در جنگهاى بزرگ جمل و صفین و نهروان، قهرمانى بى بدیل بود، و به طور كلى نام او در پیشانى قاموس رنجها مىدرخشید. وى در سختترین و تلخترین رخدادها پرچم نهى از منكر، مبارزه با نامردمىها و طاغوت زدایى را برافراشت، و براى تثبیت حكومت حق، ایثارها و جان فشانىها كرد .
آنچه بیش از دیگر ویژگىهاى امام حسن مجتبى (ع) - در زمان حیات و پس از شهادت - از برجستگى برخوردار بود، صبورى و حلم آن حضرت بود كه تاثیر بسزایى در زندگى وى و پیروانش داشت . امام علیه السلام آن گونه صبور بود كه صبورى وى زبانزد عام و خاص شد و ضرب المثل «حلم الحسنیة» درباره وى رواج یافت . در این گفتار برآنیم تا ارجمندى حلم و مفهوم آن را مورد بررسى قرار دهیم، آن گاه نتایج درخشان آن را در زندگى امام حسن (ع) بنگریم .
ارجمندى حلم
خداوند در قرآن، حضرت ابراهیم (ع) قهرمان مبارزه توحیدى را چنین تمجید مىكند: «ان ابراهیم لحلیم اواه منیب (1)؛ همانا ابراهیم داراى صفت حلم و بسیار متوكل بر خدا و بازگشت كننده به سوى خدا بود.»
در آیه 101 صافات خداوند مىفرماید: « فبشرناه بغلام حلیم؛ ما ابراهیم را به نوجوانى داراى حلم بشارت دادیم .»
منظور از این فرزند، حضرت اسماعیل (ع) است، كه ابراهیم (ع) از درگاه خدا درخواست فرزندى صالح كرد، و خداوند درخواست او را اجابت نمود، و او را به فرزندى كه داراى خصلت والاى حلم است مژده داد، آن فرزند اسماعیل بود، چنان كه در ماجراى آن ذبح عظیم، حلم و استقامت و صبر انقلابى خود را به خوبى نشان داد.
واژه «حلیم» پانزده بار در قرآن بیان شده است كه در یازده مورد از اوصاف خداوندى برشمرده شده (2) و در دو مورد، از اوصاف ابراهیم (ع) و در یك مورد از وصف اسماعیل (ع) و در موردى دیگر در وصف حضرت شعیب (ع) ذكر شده است.
بنابراین «حلم» از ارزشهاى مهم اخلاقى و اسلامى است، و انسانهاى برجسته؛ مانند پیامبران چنین صفتى دارند، و انسانهایى كه صفت حلم را به طور كامل دارند، مظهر یكى از صفات الهى هستند.
در فرهنگ روایى، روایات بىشمارى در تمجید خصلت ارزشمند حلم از پیامبر(ص) و امامان (ع) به ما رسیده كه نظر شما را به ذكر چند نمونه جلب مىكنیم :
امیرمؤمنان على (ع) فرمود:« كمال العلم الحلم (3)؛ كمال علم به صفت حلم بستگى دارد.»
نیز فرمود: « بوفور العقل یتوفر الحلم (4)؛ آن كس كه عقل سرشار دارد، داراى حلم سرشار خواهد شد.»
امام صادق (ع) فرمود: « الحلم سراج الله (5)؛ حلم، چراغ تابان خدا است.»
مفهوم حلم
لغت شناس معروف قرآن، راغب در كتاب مفردات گوید:« حلم به معناى خویشتن دارى به هنگام هیجان غضب است، و از آن جا كه این حالت از عقل و خرد ناشى مىشود، گاه به معناى عقل و خرد نیز به كار رفته است.» (6)
بنابراین، انسان داراى حلم، كسى است كه در عین توانایى، در هیچ كارى شتاب نمىكند، و در كیفر مجرمان شتاب زده نمىشود، روحى بزرگ دارد، و بر خشم و احساسات خود، مسلط است .»
چنان كه در روایت آمده، شخصى از امام حسن مجتبى (ع) پرسید: حلم چیست؟ فرمود: « كظم الغیظ و ملك النفس (7)؛ فرو بردن خشم، و تسلط بر خویشتن است.»
بنابراین، آنچه در ترجمه حلم معروف شده و از آن به عنوان « بردبارى» یاد مىكنند، صحیح به نظر نمىرسد، زیرا حلم به معناى تحمل بار دیگران نیست، بلكه به معناى خویشتن دارى پرصلابت، و نرمش قهرمانانه است، كه پایه استوار براى حفظ اخلاق و ارزشهاى اسلامى است. بر همین اساس امیرمؤمنان على (ع) فرمود: «لا حلم كالصبر والصمت (8)؛ هیچ حلمى مانند استقامت و سكوت نیست.» بنابراین، استقامت و كنترل زبان، از شاخههاى مهم حلم است، پس حلم مفهومى ضد عجز و تسلیم دارد .
حلم امام حسن علیه السلام
امام حسن (ع) و سایر امامان (ع) فرهیخته و تربیت شده مكتب قرآن بودند، چنان كه در روایت آمده: كنیزى شاخه گلى را به امام حسن (ع) اهدا نمود، آن حضرت او را آزاد كرد، انس بن مالك به آن حضرت عرض كرد: «آیا شما براى یك شاخه گل ناچیز، او را آزاد كردید؟»
امام حسن (ع) در پاسخ فرمود: «ادبنا الله تعالى ... ؛ خداوند ما را چنین تربیت كرده است .» آن جا كه مىفرماید: «اذا حییتم بتحیة فحیوا باحسن منها او ردوها؛ هنگامى كه كسى به شما تحیت گوید، پاسخ او را به طور بهتر، یا همان گونه بدهید.» (9) پاسخ بهتر همان آزاد كردن او است.» (10)
حلم امام حسن (ع) از آیات قرآن نشات گرفته بود، از جمله از این آیه كه خداوند مىفرماید: «... ادفع بالتی هى احسن فاذا الذى بینك و بینه عداوة كانه ولى حمیم؛ ناپسندى را با نیكى دفع كن، كه ناگاه خواهى دید همان كس كه میان تو و او دشمنى است، گویى دوستى گرم و صمیمى است.» (11)
خصلت حلم امام حسن (ع) در حدى بود كه مروان یكى از دشمنان پركینه خاندان رسالت، كه امام حسن (ع) را بسیار رنج داد و آزرد، گفت: «این كارها را با كسى انجام دادم كه حلم و خویشتندارى او با كوهها برابرى مىكند.» (12) به عنوان نمونه نظر شما را به فراز تاریخى زیر جلب مىكنیم:
پیر مردى ناآگاه از اهالى شام در مدینه، امام حسن (ع) را سوار بر مركب دید، آنچه توانست از آن حضرت بدگویى كرد، وقتى كه فارغ شد، امام حسن (ع) كنار او آمد، و به او سلام كرد، و در حالى كه لبخندى بر چهره داشت به او فرمود: «اى پیرمرد! گمانم غریب هستى، و گویا امورى بر تو اشتباه شده، اگر از ما درخواست رضایت كنى از تو خشنود مىشویم، اگر چیزى از ما بخواهى به تو عطا مىكنیم، اگر از ما راهنمایى بخواهى تو را راهنمایى مىكنیم، اگر كمك براى باربردارى از ما بخواهى، بار تو را برمىداریم، اگر گرسنه باشى تو را سیر مىنماییم، اگر برهنه باشى، تو را مىپوشانیم، اگر نیازمند باشى تو را بىنیاز مىكنیم، اگر گریخته باشى به تو پناه مىدهیم . اگر حاجتى دارى آن را ادا مىنماییم، اگر مركب خود را به سوى خانه ما روانه سازى، و تا هر وقت بخواهى مهمان ما باشى، براى تو بهتر خواهد بود، زیرا ما خانه آماده و وسیع، و امكانات بسیار داریم .»
هنگامى كه آن پیر ناآگاه این گفتار مهرانگیز نشأت گرفته از حلم و صبر انقلابى امام حسن (ع) را شنید، آن چنان دگرگون شد كه اشك از چشمانش جارى گردید و گفت: «گواهى مىدهم كه تو خلیفه خدا در زمینش هستى، خداوند آگاهتر است كه مقام رسالت خود را در وجود چه كسى قرار دهد، تو و پدرت مبغوضترین افراد در نزد من بودید، ولى اینك تو محبوبترین انسانها در نزد من هستى!»
سپس او به خانه امام حسن (ع) وارد شد، و مهمان آن بزرگوار گردید، و پس از مدتى در حالى كه قلبش سرشار از محبت خاندان رسالت بود، از محضر امام حسن (ع) بیرون رفت. (13)
فراموش نمىكنم هنگامى كه حضرت امام خمینى - قدس سره - در اوایل پیروزى انقلاب در قم تشریف داشتند، روزى جمعى از چماق به دستان بدخواه، از خانهاى بیرون آمده و با شعار و داد و فریاد نزدیك بیت امام آمدند، امام اگر اشارهاى مىكرد، مردم به آنها حمله كرده و آنها را تار و مار مىكردند، ولى امام در عین شجاعت و صلابت بىنظیرى كه داشت، در این مورد صلاح اسلام را در حلم و صبر انقلابى دید، با حلم كم نظیرى، سكوت كرد، و قریب به این مضمون فرمود: «كارى به آنها نداشته باشید، مساله به مرور زمان حل خواهد شد .»
همان گونه كه امام فرموده بود؛ مساله به طور طبیعى حل شد. آرى گاهى حلم و صبر انقلابى، این گونه پىآمدى درخشان دارد، و كارسازتر از عكسالعملهاى دیگر خواهد بود .
امام حسن (ع) در عصر حكومت خودكامه معاویه، در وضعیتى قرار گرفت كه اگر صلح تحمیلى را ( كه به معناى آتش بس و متاركه جنگ موقت، مشروط به شرایط بود) نمىپذیرفت، و با خصلت والاى حلم و صبر انقلابى، با آن برخورد نمىكرد، كیان تشیع در خطرى عظیم، و جان همه شیعیان در معرض نابودى جدى قرار مىگرفت . از این رو، در پاسخ به معترضان فرمود: «واى بر شما! شما نمىدانید كه من چه كردهام، سوگند به خدا پذیرش صلح من براى شیعیانم بهتر است از آنچه خورشید بر آن مىتابد و غروب مىكند ... .» (14)
شاید بر همین اساس بود كه پیامبر (ص) با بینش جهانى و پیش بینى وسیعى كه داشت، در شأن امام حسن (ع) فرمود: «لو كان العقل رجلا لكان الحسن (15)؛ اگر عقل، خود را به صورت مردى نشان دهد، آن مرد، حسن (ع) است .»
رفتار پرصلابت
پر واضح است كه داشتن خصلت حلم، یك قانون غالبى است نه دائمى، باید موارد را شناخت و بر اساس ضوابط اسلامى با آن برخورد كرد، در بعضى از موارد باید سد حلم را شكست و فریاد زد و شدت عمل نشان داد، در آن مواردى كه حلم موجب سوء استفاده گمراهان گردد. چرا كه همیشه افرادى هستند كه از شیوه حلم بزرگان، سوء استفاده مىكنند، و تا زیر ضربات خرد كننده شلاق مجازات قرار نگیرند، دست از كردار زشت خود برنمىدارند، در این گونه موارد باید در برابر آنها شدت عمل نشان داد، تا ایجاد مزاحمت نكنند، لذا در زندگى امام حسن مجتبى (ع) ملاحظه مىكنیم، در عین آن كه به حلم معروف بود، در بعضى از موارد، فریادى چون صاعقه داشت كه تار و پود دشمنان را مىسوزانید. به عنوان نمونه؛ پس از ماجراى صلح تحمیلى، معاویه به كوفه آمد، و در میان ازدحام جمعیت برفراز منبر رفت، در ضمن گفتارش با گستاخى بىشرمانهاى از امیرمؤمنان على (ع) بدگویى نمود، هنوز سخن او به پایان نرسیده بود كه امام حسن (ع) بر پله آن منبر ایستاد، و خطاب به معاویه فریاد زد: «اى پسر هند جگر خوار! آیا تو از امیرمؤمنان على (ع) بدگویى مىكنى، با این كه پیامبر (ص) در شأن او فرمود: «من سب علیا فقد سبنى، و من سبنى فقد سب الله، و من سب الله، ادخله نار جهنم خالدا فیها مخلدا و له عذاب مقیم؛ كسى كه به على (ع) ناسزا گوید، به من ناسزا گفته، و كسى كه به من ناسزا گوید، به خدا ناسزا گفته، و كسى كه به خدا ناسزا گوید، خداوند او را براى همیشه وارد دوزخ مىكند، و او در آن جا همواره گرفتار عذاب الهى است.»
آن گاه امام حسن (ع) از منبر پایین آمد و به عنوان اعتراض از مسجد خارج شد و دیگر باز نگشت. (16)
برخوردهاى پرصلابت امام حسن (ع) در برابر معاویه و مزدوران او، بسیار است، كه به همین یك نمونه بسنده شد. (17)
فعالیت در امور سیاسی
اینك این سؤال مطرح مىشود كه امام حسن (ع) بعد از شهادت پدر بزرگوارش حضرت على (ع) با آن كه آن حضرت ده سال امامت كرد، تنها شش ماه و چهار روز خلافت و حكومت نمود، و سپس از كوفه به مدینه رفت و از سیاست و حكومت دورى نموده و انزوا را برگزید، آیا این روش كه نشأت گرفته از حلم او بود، كنارهگیرى از سیاست نیست؟
پاسخ به طور خلاصه این است كه شرایط و جوى كه دشمنان و بدخواهان، و حتى دوستان، براى آن حضرت ایجاد كردند، آن حضرت را قهرا از سیاست و حكومت دارى كنار زدند، نه این كه او خودش كنار رفت، و هرگز حلم او باعث این كار نشد، بلكه شرایط و صلاح اسلام، چنین اقتضاء مىكرد، از این رو در مدینه نیز در فرصتهاى مناسب، مطالب را به طور صریح بیان مىكرد، و با روش معاویه مخالفت مىنمود، به همین دلیل معاویه نتوانست وجود آن حضرت را تحمل كند، و با پیامهاى محرمانهاش، جعده دختر اشعث را كه همسر امام حسن (ع) بود، واداشت تا آن حضرت را مسموم نماید. شهادت جانسوز او بزرگترین دلیل بر دخالت او در سیاست، و صلابت او در طاغوت زدایى است، چنان كه حلم او نیز در این راستا بود.
پىنوشتها:
1- هود/ 75 . در آیه 114 سوره توبه نیز نظیر این آیه با اندكى تفاوت آمده است .
2- مانند آیه 225 و 235 و 263 سوره بقره، و 155 سوره آل عمران، و ... ( المعجم المفهرس، ص216 و 217) .
3 و 4- میزان الحكمة، ج2، ص515 - 516 .
5- بحار، ج71، ص422 .
6- مفردات راغب، واژه حلم .
7- بحار، ج 78، ، ص102.
8- بحار، ج77، ص 78 .
9- نساء/ 86 .
10- مناقب آل ابىطالب، ج4، ص 18.
11- فصلت/ 34 .
12- منتهى الآمال، ج1، ص171.
13- كشف الغمه، ج2، ص135/ بحار، ج43، ص344 .
14- بحار، ج44، ص19 « والله الذى عملت خیر لشیعتى مما طلعت علیه الشمس او غربت .»
15- فرائد السمطین، ج2، ص 68 .
16- احتجاج طبرسى، ج1، ص420/ بحار ، ج44، ص91.
17- براى اطلاع بیشتر در این مورد، به كتابهاى زیر مراجعه كنید: احتجاج طبرسى، ج1، ص 398 تا 420/ بحار، ج44، ص70 تا 109/ كشف الغمه، ج2، ص144 تا 152.
حجةالاسلام والمسلمین محمد محمدى اشتهاردى
واژه های رنگ باخته!
در هیاهوی زندگی امروز انگار بسیاری از واژه ها, دیگر رنگ باخته . برادری, شرف, بزرگواری ... گویی به زمان دیگری تعلق دارند. به زمانی كه پدری درعین بی نیازی, می پرسد آنچه را كه می داند و پسر می گوید با آنكه می داند پدر بی نیاز است از شنیدن آن, تا كه شاید زمانی دیگر خسته ای چون من, تو, ما, بیگانگی خویش را با این كلمات بشكند ...
# امیر المومنین علیه السلام : فرزندم درستی چیست ؟
حسن بن علی علیه السلام: پدر, درستی, از میان برداشتن بدی ها بوسیله ی نیكی هاست .
#- شرف چیست ؟
نیكی كردن به خویشاوندان و تحمل بدی ایشان .
#- جوانمردی چیست ؟
پاكدامن بودن ...
#- پستی چیست ؟
به چیزهای خرد نظر داشتن و از اندك چیزی دریغ ورزیدن .
#- كرم چیست ؟
بخشیدن قبل از خواستن ...
#- فرومایگی چیست ؟
راحت خود را خواستن و به همسر بی اعتنایی كردن .
#- جود چیست ؟
بذل و بخشش در حال تنگ دستی و توانگری.
#- بخل چیست ؟
آنچه كه داری را شرافت(خود) پبنداری و آنچه كه انفاق می كنی را تلف شده بدانی.
#- برادری چیست ؟
وفاداری در سختی و آسایش.
#- ترس چیست ؟
دلیری بر دوست و گریز از دشمن .
#- غنیمت چیست ؟
گرایش به تقوی و پارسایی در دنیا , كه نیكو غنیمتی است .
#- بردباری چیست ؟
خشم را فرو خوردن و خویشتن دار بودن .
#- بی نیازی چیست ؟
دلخوش بودن به قسمت الهی , اگر چه اندك باشد ...
#- فقر چیست ؟
حریص بودن بر هر چیزی ...
#- ذلت چیست ؟
وحشت از حقیقت و راستی ...
#- رنج بیهوده چیست ؟
سخن گفتن در باره ی چیزی كه به دردت نمی خورد .
#- بزرگواری چیست ؟
در عین تنگدستی بخشیدن و گذشت از بدی ها .
#- خردمندی چیست ؟
حفظ آن چیزی كه به تو سپرده شده ...
#- بلند مرتبگی چیست ؟
انجام زیبایی ها و دوری از زشتی ها .
#- دوراندیشی چیست ؟
بسیار بردبار و بودن و با نزدیكان با نرمی رفتار كردن .
#- سفاهت چیست ؟
پیروی از فرو مایگان و همنشینی با گمراهان ...
#- محرومیت چیست ؟
از دست دادن بهره ای كه به تو داده شده است ...
#- نادانی چیست ؟
شتاب در دستیابی به فرصت ها قبل از اینكه امكان پذیر باشد و نیز خودداری از پاسخ گویی(نسبت به آنچه می دانی) و چه نیكو یاوری است سكوت در بسیاری از مواقع, هر چند كه سخنور باشی.(تحف العقول؛ صفحه 225)
* * * * *
كمی كه به واژه ها فكر می كنیم می بینیم, انگار می شود دوباره نگاه كرد, طعم دیگری از زندگی راچشید و رنگ دیگری از آن را تجربه كرد, نگاهی متفاوت و رنگی واقعی
--------------------------------------------------------------------------------
شیرازی؛ سید حسن؛ کتاب کلمة الامام حسن علیه السلام؛
بالای صفحه
روایت شجاعت و کیاست امام حسن علیه السلام
فضائل امام حسن علیه السلام
1- محبوب رسول خدا صلى الله علیه و آله
2- عبادت و خوف از خدا
الف) هنگام وضو
ب) هنگام ورود به مسجد
ج) در وقت نماز و در هر حال
د) بعد از نماز
ه) هنگام خواندن قرآن
و) هنگام مرگ و شهادت
3- علم الهى
4- شجاعت و شهامت
5- معاشرت و اخلاق
6- سخاوت و فریادرسى از محرومان
پیشواى دوم جهان تشیع، اولین ثمره زندگى مشترك على علیه السلام و فاطمه علیهاالسلام در نیمه ماه مبارك رمضان سال سوم هجرى در «مدینة الرسول» دیده به جهان گشود. (1) وقتى خبر ولادت امام مجتبى به گوش پیامبر گرامى اسلام رسید، شادى و خوشحالى در رخسار مبارك آن حضرت نمایان شد. مردم شادى كنان مىآمدند و به پیامبر صلى الله علیه و آله و على و زهرا علیهماالسلام تبریك مىگفتند، رسول خدا در گوش راستش اذان و در گوش چپش اقامه گفت. (2)
پیامبراكرم صلى الله علیه و آله در روز هفتم ولادت، گوسفندى را عقیقه ( و قربانى) كرد و در هنگام كشتن گوسفند، این دعا را خواند: « بسم الله عقیقة عن الحسن، اللهم عظمها بعظمة و لحمها بلحمه شعرها بشعره . اللهم اجعلها وقاء لمحمد و آله (3)؛ بنام خدا، [این] عقیقهاى است از جانب حسن، خدایا! استخوان عقیقه در مقابل استخوان حسن، و گوشتش در برابر گوشت او . خدایا! عقیقه را وسیله حفظ محمد و آل محمد قرار ده .»
سپس پیامبر اكرم صلى الله علیه و آله موهاى سر او را تراشید و فاطمه زهرا علیهاالسلام هم وزن آن به مستمندان «درهم» نقره سكه دار انفاق نمود. (4) از این تاریخ آیین عقیقه و صدقه به وزن موهاى سر نوزاد مرسوم شد .
حسن بن على، هفت سال در دوران جدش زندگى كرد و سى سال از همراهى پدرش امیرمؤمنان برخوردار بود. پس از شهادت پدر( در سال 40 هجرى) به مدت 10 سال امامت امت را به عهده داشت و در سال 50 هجرى با توطئه معاویه بر اثر مسمومیت در سن 48 سالگى به درجه شهادت رسید (5) و در قبرستان «بقیع» در مدینه مدفون گشت .
به بهانه ولادت آن بزرگوار، در این مقاله برآنیم كه گوشههایى از فضائل و مناقب ایشان را بیان كنیم .
فضائل امام حسن علیه السلام
سیوطى در تاریخ خود مىنویسد: «كان الحسن رضى الله عنه له مناقب كثیرة، سیدا حلیما، ذا سكینة و وقار و حشمة، جوادا، ممدوحا(6)؛ حسن [بن على داراى امتیازات اخلاقى و فضائل انسانى فراوان بود، او [شخصیتى ] بزرگوار، بردبار، با وقار، متین، سخاوتمند، و مورد ستایش بود.»
البته سبط اكبر پیامبر اكرم صلى الله علیه و آله باید چنین باشد، چرا كه متقین باید داراى فضائل باشند. امام على علیه السلام فرمود: « فالمتقون هم اهل الفضائل (7)؛ پرهیزکاران، اهل فضائل هستند.»
در ذیل برخى از فضائل آن حضرت را بر مىشمریم .
1- محبوب رسول خدا صلى الله علیه و آله
از راههاى شناخت عظمت و برترى یك انسان این است كه محبوب انسانهاى برتر و با فضیلت باشد. در عالم هستى برتر از خاتم پیامبران صلى الله علیه و آله نداریم و حسن بن على علیهماالسلام سخت محبوب پیغمبر گرامى اسلام بود و این محبت و دوستى را در گفتار و كردار خویش ظاهر، و به اصحاب خود مىفهماند. بخارى از ابى بكر نقل مىكند كه گفت: «رایت النبى صلى الله علیه و آله على المنبر والحسن بن على معه وهو یقبل على الناس مرة و ینظر الیه مرة و یقول: ابنى هذا سید(8)؛ دیدم نبى اكرم صلى الله علیه و آله را كه بر فراز منبر بود، و حسن بن على هم با او بود. او گاهى به مردم رو مىكرد و گاهى به حسن، و مىفرمود: این فرزند من [سید و] آقاست .» و مىفرمود: «من احب الحسن والحسین فقد احبنى ومن ابغضهما فقد ابغضنى (9)؛ هر كه حسن و حسین را دوست بدارد، مرا دوست دارد، و هر كه با آن دو دشمنى كند با من دشمنى كرده است.»
در این حدیث علاوه بر محبوبیت امام حسن علیه السلام در نزد رسول خدا صلى الله علیه و آله كه خود نشانه فضیلت است، محبت او و برادرش حسین علیه السلام معیار فضیلت و خوبىها قرار داده شده است، چنان كه دشمنى آن دو، نشانه مبغوضیت نزد رسول خدا و پلیدى است.
پیامبر اكرم صلى الله علیه و آله در جاى دیگرى فرمود: «هما سیدا شباب اهل الجنة و هما ریحانتى (10)؛ آن دو (حسن و حسین) آقاى جوانان بهشت و ریحانه من هستند.»
2- عبادت و خوف از خدا
بندگى رمز پیشرفت اولیاء الهى و زمینه ساز رسیدن به اوج كمالات و فتح قله سعادت است. با عبادت، انسان محبوب خدا شده و به او تقرب مىیابد .
اگر ایوب و داوود و دیگر پیامبران الهى مدال افتخار دارند، به خاطر بندگى خداست كه خداوند با عبارت «نعم العبد» (11) آنان را ستوده است . و اگر خضر نبى علم لدنى داشت و پیغمبر اولوالعزمى همچون موسى علیه السلام شاگردى او مىكرد و جدایى از او را تلخترین حادثه زندگى مىدانست، در اثر بندگى او بود . قرآن كریم نام حضرت خضر را نیاورد بلكه فرمود: «فوجدا عبدا من عبادنا» (12)؛ « بندهاى از بندگان ما را یافتند.» كه نشان دهنده مقام بندگى و عبودیت در پیشگاه خداوند است . و اگر پیامبر خاتم، محمد مصطفى صلى الله علیه و آله به اوج قله مكاشفه و دریافت آخرین دین الهى دست یازید، بر اثر بندگى بود، از این رو در شبانه روز حداقل ده نوبت عرضه مىداریم: «اشهد ان محمدا عبده ورسوله؛ شهادت مىدهم كه محمد صلى الله علیه و آله بنده و رسول خداست.» خداوند هدف از آفرینش انسان را بندگى مىداند و مىفرماید: «ما خلقت الجن والانس الا لیعبدون» (13)؛ «من جن و انس را نیافریدم جز براى این كه عبادت كنند.»
راستى بندگى چه اكسیرى است كه در دسترس همگان قرار دارد، ولى اكثر مردم از آن بىخبر و نسبت به آن بىتوجهاند . در حالى كه تمام عزتها، سربلندىها و افتخارها، زیر سایه بندگى است .
امام مجتبى علیه السلام مىفرماید: «اذا اردت عزا بلا عشیرة، وهیبة بلا سلطان فاخرج من ذل معصیة الله الى عز طاعة الله (14)؛ هر گاه اراده عزتى بدون دار و دسته، و هیبتى بدون سلطنت داشتى، از خوارى معصیت الهى بیرون آمده، به سوى عزت طاعت خداوند رو كن.»
از مصادیق كامل بندگان مقرب الهى، امام حسن مجتبى علیه السلام است كه در تمام حالات رو به سوى خدا داشت، خود را در محضر او مىدید و خوف عظمت الهى سراسر وجود او را پر كرده، و تمام هستى او را فرا گرفته بود.
در ذیل به نمونههایى در این زمینه اشاره مىشود:
الف) هنگام وضو
آن حضرت هنگام وضو گرفتن بدنش مىلرزید، و چهرهاش زرد مىشد، از او درباره راز این امر سؤال شد، فرمود: «حق على كل من وقف بین یدى رب العرش ان یصفر لونه و ترتعد مفاصله (15)؛ بر هر كسى كه در پیشگاه خداوند مىایستد لازم است كه [از عظمت الهى] رنگش زرد و اندامش به لرزه افتد.»
ب) هنگام ورود به مسجد
وقتى كه در آستانه مسجد قرار مىگرفت، سر به سوى آسمان بلند مىكرد و عرضه مىداشت: «الهى ضیفك ببابك یا محسن قد اتاك المسىء، فتجاوز عن قبیح ما عندى بجمیل ما عندك یا كریم (16)؛ خدایا میهمانت درب خانهات ایستاده، اى احسان كننده! [بنده] گنه كار به سوى تو آمد، به خوبى آنچه نزد توست، از بدى آنچه نزد من است درگذر. اى [خداى] بخشنده.»
ج) در وقت نماز و در هر حال
امام صادق علیه السلام مىفرماید:« ان الحسن بن على كان اعبد الناس فى زمانه و ازهدهم و افضلهم و كان اذا حج حج ماشیا و ربما مشى حافیا و كان اذا ذكر الموت بكى و اذا ذكر القبر بكى، و اذا ذكر البعث و النشور بكى، و اذا ذكر الممر على الصراط بكى و اذا ذكرالعرض على الله تعالى ذكره شهق شهقة یغشى علیه منها و كان اذا قام فى صلاته ترتعد فرائضه بین یدى ربه عزوجل و كان اذا ذكر الجنة و النار اضطرب اضطراب السلیم و سال الله الجنة (17)؛ امام حسن علیه السلام عابدترین، زاهدترین و برترین مردم زمان خویش بود، هرگاه حج به جا مىآورد پیاده و گاهى پا برهنه بود، همیشه این گونه بود كه اگر یادى از مرگ و قبر و قیامت مىكرد گریه مىكرد. وقتى یادى از گذشتن از صراط مىكرد، گریه مىكرد، وقتى یادى از عرضه شدن در پیشگاه الهى [براى حساب و كتاب] مىكرد، صداى حضرت بلند مىشد، تا آنجا كه غش مىكرد [ و بیهوش مىافتاد]، و هر گاه براى نماز مىایستاد، بند بند وجود او در مقابل خدایش مىلرزید و هر وقت از بهشت و جهنم یاد مىكرد، مانند مار گزیده مىپیچید، و از خداوند بهشت را درخواست مىكرد.»
د) بعد از نماز
در حالات آن حضرت نوشتهاند: «ان الحسن كان اذا فرغ من الفجر لم یتكلم حتى تطلع الشمس (18)؛ امام حسن علیه السلام همواره چنین بود كه وقتى از نماز صبح فارغ مىشد، [باز هم بر سجاده خویش مىنشست و عبادت خدا مىكرد، ] با هیچ كس [در آن حال ] سخن نمىگفت: تا آنگاه كه خورشید طلوع مىكرد.»
ه) هنگام خواندن قرآن
در هنگام قرائت قرآن، وقتى به آیه « یا ایها الذین آمنوا» مىرسید، مىگفت: «لبیك اللهم لبیك (19)؛ اجابت كردم خدایا، اجابت كردم .»
و) هنگام مرگ و شهادت
آن حضرت هیچگاه خدا را فراموش نكرد و در تمام عمر خویش به یاد محبوب بود. از دورى دوست و خوف و عظمت او اشك مىریخت؛ در نماز، در حال خواندن قرآن، ... و تا آخرین لحظه، حتى آنگاه كه در بستر شهادت قرار گرفت، گریهاش شدت گرفت، عرض كردند: اى پسر رسول خدا! گریه مىكنى در حالى كه محبوب رسول خدا هستى و رسول خدا درباره تو بسیار تعریف كرد و سخن گفت و تو بیست نوبت پیاده به حج مشرف شدى . فرمود: «انما ابكى لخصلتین؛ لهول المطلع و فراق الاحبة (20)؛ به خاطر دو چیز مىگریم؛ وحشت آنچه در پیش دارم و جدائى دوستان .»
3- علم الهى
مهمترین امتیاز انسان نسبت به سایر موجودات - حتى ملائكه - دانش و بینش است . در قرآن كریم آمده است: « وعلم آدم الاسماء كلها ثم عرضهم على الملائكة فقال انبئونى باسماء هؤلاء ان كنتم صادقین قالوا سبحانك لا علم لنا الا ما علمتنا» (21)؛ علم اسماء [علم اسرار آفرینش و نامگذارى موجودات] را همگى به آدم آموخت، بعد آنها را به فرشتگان عرضه داشت و فرمود: اگر راست مىگویید، اسامى اینها را به من خبر دهید. عرض كردند: تو منزهى، ما چیزى جز آنچه به ما تعلیم دادهاى نمىدانیم .»
برترین علمها، علمى است كه مستقیما از ذات الهى به شخصى افاضه شود كه به آن علم « لدنى» گفته مىشود. خداوند در مورد حضرت خضر علیه السلام مىفرماید: « وعلمناه من لدنا علما»(22)؛ «علم فراوانى از نزد خود به او آموختهایم .»
امام حسن مجتبى علیه السلام داراى چنین علمى بود . به برخى روایات در این زمینه توجه كنید:
1- عثمان بن عفان درباره علم امام حسن علیه السلام خطاب به شخصى كه در نزد او حاضر بود مىگوید: «ومن لك بمثل هؤلاء الفتیة اولئك فطموا العلم فطما و حازوا الخیر والحكمة (23)؛ كجا مىتوانى مثل این جوانها را پیدا كنى؟ آنان [از خاندانى هستند] كه كانون علم و حكمت و سرچشمه نیكى و فضیلتند.»
2- امام على علیه السلام درباره فرزندش امام حسن علیه السلام بعد از شنیدن سخنان او با ابوسفیان در حالى كه كودكى چهارساله بیش نبود، فرمود: «الحمد لله الذى جعل فى آل محمد من ذریة محمد المصطفى نظیر یحیى بن زكریا « وآتیناه الحكم صبیا» (24)؛ سپاس خداى را كه در میان آل محمد و در نسل پیامبر خدا، كسى را قرار داد كه همچون یحیى بن زكریاست. [ كه خداوند در مورد او فرمود:] به وى علم و دانش در كودكى عطا كردیم .»
3- معاویه، به امام حسن مجتبى علیه السلام عرض كرد: شنیدهام رسول خدا مقدار خرماى درخت را مىدانست، آیا چیزى از آن علم (الهى) در نزد شما هم وجود دارد؟ شیعیان شما چنین مىپندارند كه شما به همه چیز؛ آنچه در زمین است و هر چه در آسمان است آگاهى دارید. حضرت فرمود: «ان رسول الله صلى الله علیه و آله كان یخرص كیلا و انا اخرص عددا (25)؛ پیامبر خدا صلى الله علیه و آله [مقدار] وزن و پیمانه [درخت خرما] را مىگفت و من عدد آن را مىگویم .» معاویه گفت: این درخت خرما چند عدد خرما دارد؟ حضرت فرمود: چهار هزار و چهار عدد. دانههاى خرما را شمردند و دیدند همان مقدار است كه حضرت فرموده است .
4- شجاعت و شهامت
از صفات بارز پرواپیشگان و اولیاء خداوند، این است كه خدا در نظر آنان بزرگ و غیر او در نظرشان كوچك مىباشد. امیرالمؤمنین على علیه السلام درباره متقین مىفرماید: «عظم الخالق فى انفسهم فصغر ما دونه فى اعینهم (26)؛ خالق در جان آنان بزرگ است پس غیر او در چشمشان كوچك مىباشد.» سّر شجاعت اولیاى الهى نیز در همین است .
بعضى مىپندارند كه شجاعت امام حسن علیه السلام كمتر از ائمه دیگر بوده است . براى این كه نادرستى این پندار روشن شود به نمونههایى از شهامت آن حضرت اشاره مىشود:
1- به نقل برخى از مورخان مانند «ابن اثیر»، «ابن خلدون»، «سید هاشم معروف الحسنى» و «باقر شریف قرشى»، امام حسن علیه السلام به همراه برادرش امام حسین علیه السلام در فتح شمال آفریقا با ده هزار رزمنده شركت كردند. (27)
همچنین به نقل از «طبرى» و «ابن اثیر»، امام حسن علیه السلام و برادرش امام حسین علیه السلام در فتح طبرستان در سال سى هجرى در كنار دیگر رزمندگان اسلام حضور داشتند. (28)
ابونعیم اصفهانى مىنویسد: امام حسن علیه السلام در فتوحات ایران شركت داشت و در اصفهان و گرگان كنار رزمندگان اسلام بود. (29)
2- امام مجتبى علیه السلام در جنگ جمل، در ركاب پدر خود امیرالمؤمنین علیه السلام در خط مقدم جبهه مىجنگید و از یاران دلاور و شجاع على علیه السلام سبقت مىگرفت و بر قلب سپاه دشمن حملات سختى مىكرد. (30)
پیش از شروع جنگ نیز، به دستور پدر، همراه عمار یاسر و تنى چند از یاران، وارد كوفه شدند و مردم كوفه را جهت شركت در این جهاد دعوت كرد. (31)
او وقتى وارد كوفه شد كه هنوز «ابوموسى اشعرى» ، یكى از مهرههاى حكومت عثمان بر سر كار بود و با حكومت عادلانه امیرمؤمنان علیه السلام مخالفت نموده، از جنبش و حركت مسلمانان در جهت پشتیبانى از مبارزه آن حضرت با پیمان شكنان جلوگیرى مىكرد. با این حال حسن بن على علیهماالسلام متجاوز از 9 هزار نفر از شهر كوفه به میدان جنگ گسیل داشت. (32)
3- آن حضرت در جنگ صفین، در بسیج عمومى نیروها و گسیل داشتن ارتش امیرمؤمنان علیه السلام براى جنگ با معاویه، نقش مهمى به عهده داشت و با سخنان پرشور و مهیج خویش، مردم كوفه را به جهاد در ركاب على علیه السلام و سركوبى خائنان و دشمنان اسلام دعوت نمود. (33)
آمادگى او براى جانبازى در راه حق به قدرى بود كه امیرمؤمنان، در جنگ صفین از یاران خود خواست كه او و برادرش حسین علیه السلام را از پیشتازى در جنگ با دشمن باز دارند، تا نسل پیامبر صلى الله علیه و آله با كشته شدن این دو شخصیت از بین نرود. (34)
آنچه بیان شد، و موارد مشابه آن، نشان از آن دارد كه امام حسن مجتبى علیه السلام فردى سخت شجاع و با شهامت بوده، هرگز ترس و بیم در وجود او راه نداشته است.
آن حضرت در پیشرفت اسلام از هیچگونه جانبازى دریغ نمىورزید و همواره آماده جهاد و مبارزه در راه خدا بود .
5- معاشرت و اخلاق
امام حسن مجتبى علیه السلام تجسم عالى فضایل انسانى بود. او مقتداى پاكان و صالحان بود و خود بهره بسیار از خلق و خوى رسول خدا صلى الله علیه و آله داشت .
«علامه مجلسى» مىنویسد: مردى از شام به تحریك معاویه به امام مجتبى علیه السلام ناسزا گفت . امام مجتبى علیه السلام صبر كرد تا سخن او به پایان رسید، آنگاه به سوى او رفت، تبسمى كرد و به او سلام كرد و سپس فرمود: پیر مرد! فكر مىكنم غریب هستى و شاید در اشتباه افتادهاى . اگر به چیزى نیازى دارى، برآورده كنیم، اگر راهنمایى مىخواهى، راهنمائیت كنیم و اگر گرسنهاى سیرت كنیم، اگر برهنهاى لباست دهیم، و اگر نیازمندى، بىنیازت كنیم، اگر جا و مكان ندارى، مسكنت دهیم، و مىتوانى تا برگشتنت میهمان ما باشى و ... .
مرد شامى در برابر این خلق عظیم شرمنده شد، گریه كرد و گفت: «اشهد انك خلیفة الله فى ارضه، الله اعلم حیث یجعل رسالته؛ گواهى مىدهم كه تو جانشین خدا در زمین هستى، خدا بهتر مىداند كه رسالت خویش را كجا قرار دهد.» و سپس فرمود: تو و پدرت نزد من مبغوضترین افراد بودید، ولى اكنون محبوبترین افراد در نزدم هستید. (35)
6- سخاوت و فریادرسى از محرومان
در آیین اسلام، ثروتمندان، مسؤولیت سنگینى در برابر مستمندان و تهیدستان اجتماع دارند و به حكم پیوند عمیق معنوى و برادرى دینى، باید همواره در تامین نیازمندىهاى محرومان كوشا باشند. پیامبراكرم صلى الله علیه و آله و پیشوایان دینى ما، نه تنها سفارشهاى مؤكدى در این زمینه نمودهاند، بلكه هر كدام در عصر خود، نمونه برجستهاى از انسان دوستى و ضعیف نوازى به شمار مىرفتند.
پیشواى دوم شیعیان، در بذل و بخشش و دستگیرى از بیچارگان، سر آمد روزگار خویش و آرام بخش دلهاى دردمند و نقطه امید درماندگان بود . هیچ آزرده دلى نزد آن حضرت شرح پریشانى نمىكرد، جز آن كه مرهمى بر دل آزرده او مىنهاد و گاهى پیش از آن كه مستمندى اظهار احتیاج كند و عرق شرم بریزد، احتیاج او را بر طرف مىساخت و اجازه نمىداد رنج و مذلت سؤال را بر خود هموار سازد!
آن حضرت دو بار تمامى دارایى خویش را در راه خدا داد، و سه بار تمام اموال خود را با خدا تقسیم كرد و نصف اموال را به مستمندان بخشید. (36)
در اینجا به نمونههایى از انفاقهاى آن حضرت اشاره مىشود:
1- روزى عثمان در كنار مسجد نشسته بود، مرد فقیرى از او كمك مالى خواست، عثمان پنج درهم به وى داد، مرد فقیر گفت: مرا نزد كسى راهنمایى كن كه كمك بیشترى نماید . عثمان به امام حسن و امام حسین علیهماالسلام اشاره كرد، وى پیش آنها رفت و درخواست كمك نمود . امام مجتبى علیه السلام فرمود: «ان المسالة لا تحل الا فى احدى ثلاث دم مفجع، او دین مقرح، او فقر مدقع (37)؛درخواست كردن از دیگران جایز نیست مگر در سه مورد: دیهاى به گردن انسان باشد كه از پرداخت آن عاجز است، یا بدهى و دینى كمرشكن داشته باشد كه توان اداى آن را ندارد، و یا فقیر و درمانده گردد و دستش به جایى نرسد.» كدامیك از این موارد براى تو پیش آمده است؟ عرض كرد: اتفاقا گرفتارى من یكى از همین سه چیز است .
آنگاه حضرت پنجاه دینار به وى داد و به پیروى از آن حضرت، حسین بن على علیهماالسلام چهل و نه دینار به او عطا كرد.
فقیر هنگام برگشت از كنار عثمان گذشت، عثمان گفت: چه كردى؟ جواب داد: تو كمك كردى ولى هیچ نپرسیدى پول را براى چه منظورى مىخواهم؟ اما حسن بن على در مورد مصرف پول از من سؤال كرد، آنگاه پنجاه دینار عطا فرمود .
عثمان گفت: این خاندان كانون علم و حكمت و سرچشمه نیكى و فضیلتند . نظیر آنها را كى مىتوان یافت؟ (38)
2- ابى عتیق به دنبال آن حضرت راه افتاد، حضرت با تبسم به او فرمود: حاجتى دارى؟ عرض كرد بله، از اسبت خوشم آمده است . حضرت از اسب پایین آمد و آن را به او بخشید. (39)
3- كمك غیرمستقیم: همت بلند و طبع عالى حضرت مجتبى علیه السلام اجازه نمىداد كسى از در خانه او ناامید برگردد و گاه كه كمك مستقیم مقدور حضرت نبود، به طور غیر مستقیم در رفع نیازمندىهاى افراد كوشش مىكرد و با تدبیرى خاص گره از مشكلات گرفتاران مىگشود .
روزى مرد فقیرى به آن بزرگوار مراجعه كرد و درخواست كمك نمود . اتفاقا در آن هنگام امام مجتبى علیه السلام پولى در دست نداشت و از طرف دیگر از این كه فرد تهیدستى از درخانهاش ناامید برگردد شرمسار بود . از این رو فرمود: آیا حاضرى تو را به كارى راهنمایى كنم كه به مقصودت برسى؟ گفت: چه كارى؟ فرمود: امروز دختر خلیفه از دنیا رفته و خلیفه عزادار شده، ولى هنوز كسى به او تسلیت نگفته است . نزد خلیفه مىروى و با سخنانى كه به تو یاد مىدهم، به وى تسلیت مىگویى و از این راه به هدف خود مىرسى . گفت: چگونه تسلیت بگویم؟ فرمود: وقتى نزد خلیفه رسیدى بگو «الحمد لله الذى سترها بجلوسك على قبرها ولاهتكها بجلوسها على قبرك؛ حمد خدا را كه او را با نشستن تو بر قبرش پوشیده داشت و با نشستنش بر قبرت مورد هتك حرمت قرار نداد .» یعنى اگر دخترت پیش از تو از دنیا رفت و در زیر خاك پنهان شد، زیر سایه پدر بود، ولى اگر تو پیش از او از دنیا مىرفتى، دخترت پس از مرگ تو در به در مىشد و ممكن بود مورد هتك حرمت واقع شود .
مرد فقیر به این ترتیب عمل كرد . این جملههاى عاطفى در روان خلیفه اثر عمیقى بر جاى نهاد و از حزن و اندوه وى كاست و دستور داد جایزهاى به وى بدهند . آنگاه پرسید: این سخن از آن خودت بود؟ گفت: نه، حسن بن على علیهماالسلام آن را به من آموخته است . خلیفه گفت: راست مىگویى، او منبع سخنان فصیح و شیرین است .
پىنوشتها:
1- محمد باقر مجلسى، بحارالانوار، (بیروت، داراالاحیاء التراث العربى)، ج44، ص134 و 144 .
2- همان، ج43، ص282 .
3- هاشم معروف الحسنى، سیرة الائمة الاثنى عشر، ( قم، منشورات الشریف الرضى) ج1، ص462 .
4- همان، ص257 .
5- بحار الانوار، ( پیشین)، ج44، ص134 .
6 - سیوطى، تاریخ الخلفا، ( بغداد، مكتبة المثنى، 1383 ه . ق) ص189.
7- نهج البلاغه، ترجمه محمد دشتى، خطبه 193، ص402 .
8- محمد بن اسماعیل بخارى، الجامع الصحیح، (بیروت، دار احیاء التراث العربى) ج3، ص31 .
9- بحار الانوار، (پیشین)، ج 43، ص 264 .
10- ر . ك: بحارالانوار، ج43، ص262 .
11- ص/30 و 44 .
12- كهف/69 .
13- ذاریات/56 .
14- بحار الانوار، (پیشین)، ج44، ص139 .
15- همان، ج 43، ص 339 .
16- همان .
17- همان، ج43، ص331، روایت 1 .
18- همان، ج43، ص339 .
19- همان، ص331 .
20- همان، ج43، ص332 .
21- بقره/31- 32 .
22- كهف/65 .
23- بحار الانوار، (پیشین)، ج43، ص332- 333، روایت 4 .
24- همان، ج43، ص326، حدیث 6، و ر . ك: مناقب ابن شهرآشوب، ج4، ص6 .
25- همان، ج43، ص329، حدیث 9.
26- نهج البلاغه، فیض الاسلام، خطبه 182.
27- هاشم معروف الحسنى، سیرة الائمة الاثنى عشر، قم منشورات الشریف الرضى، ج2، ص16/ حقایق پنهان، ص117 .
28- همان .
29- اخبار اصفهان، ج1، ص43- 47 / حقایق پنهان، ص117.
30- ابن شهرآشوب، مناقب آل ابى طالب، ( قم، مؤسسه انتشارات علامه)، ج4، ص21.
31- ابن واضح، تاریخ یعقوبى، (نجف، منشورات المكتبة الحیدریه، 1384 ه . ق)، ج2، ص170.
32- ابن اثیر، الكامل فى التاریخ، (بیروت، دارصادر)، ج3، ص231.
33- نصربن مزاحم، واقعه صفین، (قم، مكتبة بصیرتى، 1382 ه . ق)، ص113.
34- ابن ابى الحدید، شرح نهج البلاغه، (قاهره، داراحیاء الكتب العربیة، 1961 م)، ج11، ص25.
35- بحار الانوار، (پیشین)، ج43، ص344، ذیل روایت 16.
36- همان، ص339، ذیل روایت 13/ تاریخ یعقوبى (پیشین)، ج2، ص215.
37- وسائل الشیعه، ج 9، ص 447 .
38- بحارالانوار، (پیشین)، ج43، ص333- 332، حدیث 4 .
39- همان، ص344.
سید جواد حسینى
پرتوی از زندگانی امام حسن مجتبی علیه السلام
«انا اعطیناك الكوثر فصل لربك و انحر. ان شانئك هو الابتر»
تولد و كودكی
درس اخلاق
امام حسن علیه السلام از منظر رسول الله
اسوهی بزرگواری
اسوهی ایثارگری
امام حسن مجتبی علیه السلام بعد از پدر
نخستین مظهر و نشانهی كوثر كه بر دامان پاك فاطمهی اطهر (س) پا به عرصهی گیتی نهاد امام حسن علیه السلام بود. نشانهای از تجلی مقدسترین پدیدهای كه از خجستهترین پیوند برین انسانی، نصیب حضرت محمد صلی الله علیه و آله، علی مرتضی علیه السلام و فاطمه زهرا (س) گردید. همان لؤلؤی كه از برزخ دو اقیانوس نبوت و امامت به ظهور پیوست و معجزهی بزرگ «مرج البحرین یلتقیان، بینهما برزخ لا یبغیان، یخرج منهما اللؤلوء والمرجان». (1) را تجسم بخشید و كلام خدا در كلمهی وجود چنین ظاهر شد. از نیایی الهام گیر و پدری پیشوا، وارثی برخاكیان و جلوهای برافلاكیان پدید آمد با وراثتی ابراهیمی، مقصدی محمدی، منهجی علوی، زهرهای زهرایی كه عصای فرعون كوب موسی را در دست صلح آفرین عیسوی داشت و تندیس زندهی اخلاق قرآن بود و رایت جاودانگی اسلامی را در زندگی توام با مجاهده و شكیبایی تضمین كرد و بقاع امن و ایمان را به ابدیت در بقیع شهادت بر افراشت و مكتبش از خاك گرم مدینه به همه سوی جهان جهتیافت و با همهی مظلومیتش در برابر سیاهی و تباهی جبهه گرفت و به حقیقت اصالتبخشید و مشعلدار گمراهان و زعیم ره یافتگان گردید. حضرتش در بقیع بی بقعه; در جوار جدهی پدریش فاطمه بنت اسد، برادر زاده نازنینش امام سجاد علیهالسلام و مضجع امام باقر و امام صادق علیهما السلام آرمیده است. (2)
تولد و كودكی
فرزند گرامی رسول الله و نخستین نوهی او در مقدسترین ماههای سال قمری یعنی پانزدهم (3) رمضان سال سوم هجرت چشم به جهان گشود.
امام مجتبی علیه السلام در دامان حضرت زهرا (س) بزرگ شد. او از همان دوران كودكی از نبوغ سرشاری برخوردار بود وی با حافظهی نیرومندش، آیاتی را كه بر پیامبر اكرم صلی الله علیه و آله نازل میشد، میشنید و همه را حفظ میكرد و وقتی به خانه میرفتبرای مادرش میخواند و حضرت فاطمه (س) آن آیات و سخنان رسول الله صلی الله علیه و آله را برای حضرت علی علیه السلام نقل میكرد و علی علیه السلام به شگفتی میپرسید: این آیات را چگونه شنیده است؟ و زهرای مرضیه میفرمود: از حسن علیه السلام شنیدهام. (4)
به داستانی در این مورد توجه كنید:
«روزی علی علیه السلام پنهان از دیدگان فرزندش به انتظار نشست، تا ببیند فرزندش چگونه آیات را بر مادرش تلاوت میكند.
امام حسن علیه السلام به خانه آمد و خواست آیات قرآن را برای مادرش بخواند; ولی زبانش به لكنت افتاد و از گفتار باز ماند و چون مادرش علت را پرسید، گفت: مادر جان! گویا شخصیتبزرگی در این خانه است كه شكوه وجودش، مرا از سخن گفتن باز میدارد». (5)
درس اخلاق
از امام مجتبی علیه السلام خواستند كه سخنی و مطلبی دربارهی اخلاق نیكوی پیامبر صلی الله علیه و آله بگوید. او فرمود:
هر كس نیازی به حضور پیامبر صلی الله علیه و آله میبرد حاجتش رد نمیشد و هرچه در توان داشتبرای رفع نیاز مردم به كار میبرد و شنیدم پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: هر كس نماز صبح را بگذارد، آن نماز بین او و آتش دوزخ دیواری ایجاد میكند. (6)
امام حسن علیه السلام از منظر رسول الله صلی الله علیه و آله
حضرت ختمی مرتبت صلی الله علیه و آله فضایل و امتیازات فرزندش امام حسن مجتبی علیه السلام را بین مسلمانان تبلیغ میكرد و از ارتباط او با مقام نبوت و علاقهی حقیقی كه به وی داشت همهجا سخن میگفت.
آنچه از زبان پیامبر صلی الله علیه و آله در مورد حضرت مجتبی علیه السلام بیان شده است چنین است:
«هر كس میخواهد آقای جوانان بهشت را ببیند به حسن علیه السلام نگاه كند». (7)
«حسن گل خوشبویی است كه من از دنیا برگرفتهام». (8)
روزی پیامبر اكرم صلی الله علیه و آله به منبر رفت و امام حسن علیه السلام را در كنارش نشانید و نگاهی به مردم كرد و نظری به امام حسن علیه السلام انداخت و فرمود: «این فرزند من است و خداوند اراده كرده كه به بركت و جود او بین مسلمانان صلح را برقرار سازد». (9)
یكی از یاران رسول الله صلی الله علیه و آله میگوید: پیغمبر صلی الله علیه و آله را دیدم كه امام حسن علیه السلام را بر دوش میكشید و میفرمود: «خدایا من حسن را دوست دارم، تو هم دوستش بدار». (10)
روزی پیامبر معظم اسلام صلی الله علیه و آله امام حسین علیه السلام را بر دوش گرفته بود، مردی گفت: ای پسر بر مركب خوبی سوار شدهای. پیامبر فرمود: «او هم سوار خوبی است». (11)
شبی پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله نماز عشأ میخواند و سجدهای طولانی به جا آورد. پس از پایان نماز، دلیل را از حضرتش پرسیدند، فرمود: پسرم حسن، بر پشتم نشسته بود و ناراحتبودم كه پیادهاش كنم. (12)
انس بن مالك نقل میكند كه: رسول الله صلی الله علیه و آله دربارهی امام حسن علیه السلام به من فرمود:
ای انس! حسن فرزند و میوهی دل من است، اگر كسی او را اذیت كند، مرا اذیت كرده و هر كس مرا بیازارد، خدا را اذیت كرده است. (13)
زینب دختر ابو رافع میگوید: حضرت زهرا (س) در هنگام بیماری رسول الله صلی الله علیه و آله هر دو فرزندش را نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آورد و فرمود: اینان فرزندان شما هستند. اكنون ارثی به آنان بدهید. حضرت فرمود:
«شرف و مجد و سیادتم را به حسن علیه السلام دادم و شجاعت وجود خویش را به حسین علیه السلام بخشیدم». (14)
اسوهی بزرگواری
امام حسن علیه السلام در طول زندگی پر بركتش همواره در راه هدایت و ارشاد مردم گام بر میداشت و شیوهی برخوردش با عموم مردم - حتی دشمنان - چنان جالب و زیبا بود كه همه را به خود جذب میكرد.
مورخین نوشتهاند «روزی امام مجتبی علیه السلام سواره از راهی میگذشت. مردی شامی بر سر راه آن حضرت آمد و ناسزا گفت. وقتی كه فحشهایش تمام شد، امام علیه السلام رو به او كرده و سلامش كرد! آنگاه خندید و گفت: ای مرد! فكر میكنم در این جا غریب هستی... اگر از ما چیزی بخواهی، به تو عطا خواهیم كرد. اگر گرسنهای سیرت میكنیم، اگر برهنهای میپوشانیمت، اگر نیازی داری، بینیازت میكنیم، اگر از جایی رانده شدهای پناهت میدهیم، اگر حاجتی خواسته باشی برآورده میكنیم، هماینك بیا و مهمان ما باش. تا وقتی كه اینجا هستی مهمان مایی...
مرد شامی كه این همه دلجویی و محبت را از امام مشاهده كرد به گریه افتاد و گفت:
«شهادت میدهم كه تو خلیفهی خدا روی زمین هستی و خداوند بهتر میداند كه مقام خلافت و رسالت را در كجا قرار دهد. من پیش از این، دشمنی تو و پدرت را به سختی در دل داشتم. اما اكنون تو را محبوبترین خلق خدا میدانم.
آن مرد، از آن پس، از دوستان و پیروان امام علیه السلام به شمار آمد و تا هنگامی كه در مدینه بود، همچنان مهمان آن بزرگوار بود. (15)
اسوهی ایثارگری
یكی دیگر از صفات برجستهی امام مجتبی علیه السلام انفاق و بخشش بیسابقهی اوست.
تاریخ نگاران نوشتهاند: امام حسن علیه السلام دوبار تمام ثروت خود را در راه خدا خرج كرد و سه بار داراییاش را به دو نصف كرده، نیمی را برای خود گذاشت و نصف دیگر را در راه خدا انفاق كرد. (16)
امام حسن علیه السلام ملجأ درماندگان، آرام بخش دلهای دردمندان و امید تهیدستان بود، هیچ گاه نشد كه فقیری به حضور آن بزرگوار برسد و دستخالی برگردد. در همین مورد نقل كردهاند: مردی به حضور امام حسن علیه السلام آمد و اظهار فقر و حاجت كرد. امام حسن علیه السلام دستور داد تا پنجاه هزار درهم، به اضافهی پانصد دینار به او بدهند. مرد سائل حمالی را صدا زد كه پولهایش را برایش ببرد. امام مجتبی علیه السلام پوستین خود را هم به آن مرد داد و فرمود: این را هم به جای كرایه به آن مرد بده. (17)
امام حسن مجتبی علیه السلام بعد از پدر
پس از آن كه حضرت علی علیه السلام در محراب عبادت خون خویش را به پای درخت توحید نثار كرد امام مجتبی غمگین در سوگ اسوهی صبر و بردباری، برفراز منبر رفت و بعد از حمد و سپاس خداوند در فرازی از سخنانش فرمود:
... لقد قبض فی هذه اللیلة رجل لم یسبقه الاولون بعمل و لا یدركه الاخرون بعمل... (18)
«شب گذشته مردی از این جهان در گذشت كه هیچ یك از پیشینیان - در انجام وظیفه و اعمال شایسته بر او سبقت نگرفتند و از آیندگان نیز كسی را یارای پا به پایی او نیست...
و سپس فرمود: علی علیه السلام در شبی رخت از جهان بست كه در آن شب عیسای مسیح به آسمان عروج كرد، یوشع بن نون جانشین موسای پیامبر نیز در آن شب درگذشت.
پدرم در حالتی دنیا را ترك كرد كه هیچ سیم و زر و اندوختهای نداشت. مگر تنها هفتصد درهم كه از هدایای مردم به جا مانده بود كه قصد داشتبا آن خدمتكاری بگیرد.
در اینجا، امام گریست و مردم نیز همصدا با حضرت مجتبی علیه السلام گریستند.
سپس ادامه داد: من پسر بشیرم، من پسر نذیرم، من از خانوادهای هستم كه خداوند دوستی آنان را در كتاب خویش (قرآن) واجب كرده است آن جا كه میفرماید:
«قل لا اسئلكم علیه اجرا الا المودة فی القربی و من یقترف حسنة نزد له فیها حسنا..». (19) بگو من هیچ پاداشی از شما بر رسالتم در خواست نمیكنم جز دوست داشتن نزدیكانم [ اهل بیتم] ; و هر كس كار نیكی انجام دهد، بر نیكیاش میافزاییم».
بر این اساس دوستی ما - خاندان - همان حسنه و خوبی است كه خداوند بدان اشاره كرده است.
سپس بر جای خود نشست.
در این هنگام «عبدالله بن عباس» برخاست و به مردم گفت: این فرزند پیامبر شما و جانشین امام علی علیه السلام است، اكنون او رهبر و امام شماست. بیایید و با او بیعت نمایید!
مردم گروه گروه به سوی حضرت مجتبی علیه السلام روی آوردند و بیعت كردند. سپس امام علیه السلام خطبهای بیان فرمود كه در آن بر لزوم اطاعت از خدا و پیامبر و اولی الامر تاكید شده بود و مردم را از پیروی شیطان برحذر داشت و اهمیت ایمان و عمل خیر را یادآور گردید (20).
امام مجتبی علیه السلام در سال چهلم هجرت و در سن 37 سالگی با مردم بیعت كرد و با آنها شرط كرد كه: با هر كه من صلح كنم شما هم صلح كنید، با هر كه من جنگ كنم شما هم جنگ كنید و آنها قبول كردند (21).
در ضمن امام علیه السلام نامهای به معاویه نوشت و او را دعوت به بیعت كرد و متذكر شد كه اگر در امر ادارهی جامعه اخلال كند و جاسوس بگمارد با قاطعیتبرخورد خواهد كرد و در مورد دستگیری و اعدام دو جاسوس وی به او هشدار داد (22).
معاویه در پاسخ امام نوشت:
... من از تو سابقه بیشتری دارم، پس بهتر آن كه تو پیرو من باشی. من نیز قول میدهم كه خلافت مسلمانان، پس از من با تو باشد و هر چه بیتالمال عراق است در اختیار تو خواهم گذارد... (23) و چنین بود كه معاویه از پذیرش حق امتناع ورزید و نه تنها از بیعت با امام حسن علیه السلام خودداری كرد، بلكه عملا به طرح توطئه علیه حضرت پرداخت و با خدعه و فریب و تطمیع، افرادی را برانگیخت تا نسبتبه قتل امام علیه السلام اقدام نمایند و سرانجام این امام مظلوم در بیتخودش به دست همسرش «جعده» زهر خورانده شد و به جای این كه نوشی برای مولی باشد نیشی شد كه جگر امام مجتبی علیه السلام را پاره كرد.
امام علیه السلام با دسیسه معاویه مسموم گردید... (24) و پس از چهل روز در روز بیست و هشتم ماه صفر سال پنجاهم هجری به شهادت رسید و در قبرستان بقیع به خاك سپرده شد. چونان خورشیدی در دل زمین (25).
--------------------------------------------------------------------------------
1) الرحمن، 19، 20 و 22.
2) با استفاده از مقدمهی مترجم كتاب زندگانی امام حسن علیه السلام تالیف باقر شریف القرشی.
3) تاریخ خلفأ، ص 73، سیوطی - دائرة المعارف بستانی واژهی حسن.
4) ترجمهی زندگانی امام حسن، ص59، باقر شریف القرشی.
5) همان، ص60.
6) اسد الغابه، ج2 ص185.
7) البدایة والنهایة، ج8.
8) الاستیعاب، ج2.
9) مسند احمد حنبل، ج5 ص44.
10) البدایة والنهایة، ج8.
11) صواعق المحرقة، ص280- حلیة اولیأ، ص226.
12) الاصابه، ج2.
13) كنز العمال، ج6 ص222، متقی هندی.
14) ترجمهی اعلام الوری ص304، طبرسی.
15) ستارگان درخشان، ص42، محمد جواد نجفی.
16) تاریخ یعقوبی، ج2 ص215- اسد الغابه، ج2 ص13، تذكره سبط بن جوزی، ص196.
17) ستارگان درخشان، ص46.
18) ارشاد مفید، ص348- جلأ العیون مجلسی، ص378، تهران، انتشارات اسلامی، چاپ 1353.
19) شوری / 23.
20) زندگانی چهارده معصوم علیه السلام، ص543، عماد زاده.
21) جلأ العیون، ص378.
22) ارشاد مفید، ص350.
23) نهج البلاغه، شرح ابن ابی الحدید، ج16، ص35.
24) پیشوای دوم، ص28.
25) آفتابی در هزاران آیینه، ص119،
پرتوی از زندگانی امام حسن مجتبی علیه السلام
«انا اعطیناك الكوثر فصل لربك و انحر. ان شانئك هو الابتر»
تولد و كودكی
درس اخلاق
امام حسن علیه السلام از منظر رسول الله
اسوهی بزرگواری
اسوهی ایثارگری
امام حسن مجتبی علیه السلام بعد از پدر
نخستین مظهر و نشانهی كوثر كه بر دامان پاك فاطمهی اطهر (س) پا به عرصهی گیتی نهاد امام حسن علیه السلام بود. نشانهای از تجلی مقدسترین پدیدهای كه از خجستهترین پیوند برین انسانی، نصیب حضرت محمد صلی الله علیه و آله، علی مرتضی علیه السلام و فاطمه زهرا (س) گردید. همان لؤلؤی كه از برزخ دو اقیانوس نبوت و امامت به ظهور پیوست و معجزهی بزرگ «مرج البحرین یلتقیان، بینهما برزخ لا یبغیان، یخرج منهما اللؤلوء والمرجان». (1) را تجسم بخشید و كلام خدا در كلمهی وجود چنین ظاهر شد. از نیایی الهام گیر و پدری پیشوا، وارثی برخاكیان و جلوهای برافلاكیان پدید آمد با وراثتی ابراهیمی، مقصدی محمدی، منهجی علوی، زهرهای زهرایی كه عصای فرعون كوب موسی را در دست صلح آفرین عیسوی داشت و تندیس زندهی اخلاق قرآن بود و رایت جاودانگی اسلامی را در زندگی توام با مجاهده و شكیبایی تضمین كرد و بقاع امن و ایمان را به ابدیت در بقیع شهادت بر افراشت و مكتبش از خاك گرم مدینه به همه سوی جهان جهتیافت و با همهی مظلومیتش در برابر سیاهی و تباهی جبهه گرفت و به حقیقت اصالتبخشید و مشعلدار گمراهان و زعیم ره یافتگان گردید. حضرتش در بقیع بی بقعه; در جوار جدهی پدریش فاطمه بنت اسد، برادر زاده نازنینش امام سجاد علیهالسلام و مضجع امام باقر و امام صادق علیهما السلام آرمیده است. (2)
تولد و كودكی
فرزند گرامی رسول الله و نخستین نوهی او در مقدسترین ماههای سال قمری یعنی پانزدهم (3) رمضان سال سوم هجرت چشم به جهان گشود.
امام مجتبی علیه السلام در دامان حضرت زهرا (س) بزرگ شد. او از همان دوران كودكی از نبوغ سرشاری برخوردار بود وی با حافظهی نیرومندش، آیاتی را كه بر پیامبر اكرم صلی الله علیه و آله نازل میشد، میشنید و همه را حفظ میكرد و وقتی به خانه میرفتبرای مادرش میخواند و حضرت فاطمه (س) آن آیات و سخنان رسول الله صلی الله علیه و آله را برای حضرت علی علیه السلام نقل میكرد و علی علیه السلام به شگفتی میپرسید: این آیات را چگونه شنیده است؟ و زهرای مرضیه میفرمود: از حسن علیه السلام شنیدهام. (4)
به داستانی در این مورد توجه كنید:
«روزی علی علیه السلام پنهان از دیدگان فرزندش به انتظار نشست، تا ببیند فرزندش چگونه آیات را بر مادرش تلاوت میكند.
امام حسن علیه السلام به خانه آمد و خواست آیات قرآن را برای مادرش بخواند; ولی زبانش به لكنت افتاد و از گفتار باز ماند و چون مادرش علت را پرسید، گفت: مادر جان! گویا شخصیتبزرگی در این خانه است كه شكوه وجودش، مرا از سخن گفتن باز میدارد». (5)
درس اخلاق
از امام مجتبی علیه السلام خواستند كه سخنی و مطلبی دربارهی اخلاق نیكوی پیامبر صلی الله علیه و آله بگوید. او فرمود:
هر كس نیازی به حضور پیامبر صلی الله علیه و آله میبرد حاجتش رد نمیشد و هرچه در توان داشتبرای رفع نیاز مردم به كار میبرد و شنیدم پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: هر كس نماز صبح را بگذارد، آن نماز بین او و آتش دوزخ دیواری ایجاد میكند. (6)
امام حسن علیه السلام از منظر رسول الله صلی الله علیه و آله
حضرت ختمی مرتبت صلی الله علیه و آله فضایل و امتیازات فرزندش امام حسن مجتبی علیه السلام را بین مسلمانان تبلیغ میكرد و از ارتباط او با مقام نبوت و علاقهی حقیقی كه به وی داشت همهجا سخن میگفت.
آنچه از زبان پیامبر صلی الله علیه و آله در مورد حضرت مجتبی علیه السلام بیان شده است چنین است:
«هر كس میخواهد آقای جوانان بهشت را ببیند به حسن علیه السلام نگاه كند». (7)
«حسن گل خوشبویی است كه من از دنیا برگرفتهام». (8)
روزی پیامبر اكرم صلی الله علیه و آله به منبر رفت و امام حسن علیه السلام را در كنارش نشانید و نگاهی به مردم كرد و نظری به امام حسن علیه السلام انداخت و فرمود: «این فرزند من است و خداوند اراده كرده كه به بركت و جود او بین مسلمانان صلح را برقرار سازد». (9)
یكی از یاران رسول الله صلی الله علیه و آله میگوید: پیغمبر صلی الله علیه و آله را دیدم كه امام حسن علیه السلام را بر دوش میكشید و میفرمود: «خدایا من حسن را دوست دارم، تو هم دوستش بدار». (10)
روزی پیامبر معظم اسلام صلی الله علیه و آله امام حسین علیه السلام را بر دوش گرفته بود، مردی گفت: ای پسر بر مركب خوبی سوار شدهای. پیامبر فرمود: «او هم سوار خوبی است». (11)
شبی پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله نماز عشأ میخواند و سجدهای طولانی به جا آورد. پس از پایان نماز، دلیل را از حضرتش پرسیدند، فرمود: پسرم حسن، بر پشتم نشسته بود و ناراحتبودم كه پیادهاش كنم. (12)
انس بن مالك نقل میكند كه: رسول الله صلی الله علیه و آله دربارهی امام حسن علیه السلام به من فرمود:
ای انس! حسن فرزند و میوهی دل من است، اگر كسی او را اذیت كند، مرا اذیت كرده و هر كس مرا بیازارد، خدا را اذیت كرده است. (13)
زینب دختر ابو رافع میگوید: حضرت زهرا (س) در هنگام بیماری رسول الله صلی الله علیه و آله هر دو فرزندش را نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آورد و فرمود: اینان فرزندان شما هستند. اكنون ارثی به آنان بدهید. حضرت فرمود:
«شرف و مجد و سیادتم را به حسن علیه السلام دادم و شجاعت وجود خویش را به حسین علیه السلام بخشیدم». (14)
اسوهی بزرگواری
امام حسن علیه السلام در طول زندگی پر بركتش همواره در راه هدایت و ارشاد مردم گام بر میداشت و شیوهی برخوردش با عموم مردم - حتی دشمنان - چنان جالب و زیبا بود كه همه را به خود جذب میكرد.
مورخین نوشتهاند «روزی امام مجتبی علیه السلام سواره از راهی میگذشت. مردی شامی بر سر راه آن حضرت آمد و ناسزا گفت. وقتی كه فحشهایش تمام شد، امام علیه السلام رو به او كرده و سلامش كرد! آنگاه خندید و گفت: ای مرد! فكر میكنم در این جا غریب هستی... اگر از ما چیزی بخواهی، به تو عطا خواهیم كرد. اگر گرسنهای سیرت میكنیم، اگر برهنهای میپوشانیمت، اگر نیازی داری، بینیازت میكنیم، اگر از جایی رانده شدهای پناهت میدهیم، اگر حاجتی خواسته باشی برآورده میكنیم، هماینك بیا و مهمان ما باش. تا وقتی كه اینجا هستی مهمان مایی...
مرد شامی كه این همه دلجویی و محبت را از امام مشاهده كرد به گریه افتاد و گفت:
«شهادت میدهم كه تو خلیفهی خدا روی زمین هستی و خداوند بهتر میداند كه مقام خلافت و رسالت را در كجا قرار دهد. من پیش از این، دشمنی تو و پدرت را به سختی در دل داشتم. اما اكنون تو را محبوبترین خلق خدا میدانم.
آن مرد، از آن پس، از دوستان و پیروان امام علیه السلام به شمار آمد و تا هنگامی كه در مدینه بود، همچنان مهمان آن بزرگوار بود. (15)
اسوهی ایثارگری
یكی دیگر از صفات برجستهی امام مجتبی علیه السلام انفاق و بخشش بیسابقهی اوست.
تاریخ نگاران نوشتهاند: امام حسن علیه السلام دوبار تمام ثروت خود را در راه خدا خرج كرد و سه بار داراییاش را به دو نصف كرده، نیمی را برای خود گذاشت و نصف دیگر را در راه خدا انفاق كرد. (16)
امام حسن علیه السلام ملجأ درماندگان، آرام بخش دلهای دردمندان و امید تهیدستان بود، هیچ گاه نشد كه فقیری به حضور آن بزرگوار برسد و دستخالی برگردد. در همین مورد نقل كردهاند: مردی به حضور امام حسن علیه السلام آمد و اظهار فقر و حاجت كرد. امام حسن علیه السلام دستور داد تا پنجاه هزار درهم، به اضافهی پانصد دینار به او بدهند. مرد سائل حمالی را صدا زد كه پولهایش را برایش ببرد. امام مجتبی علیه السلام پوستین خود را هم به آن مرد داد و فرمود: این را هم به جای كرایه به آن مرد بده. (17)
امام حسن مجتبی علیه السلام بعد از پدر
پس از آن كه حضرت علی علیه السلام در محراب عبادت خون خویش را به پای درخت توحید نثار كرد امام مجتبی غمگین در سوگ اسوهی صبر و بردباری، برفراز منبر رفت و بعد از حمد و سپاس خداوند در فرازی از سخنانش فرمود:
... لقد قبض فی هذه اللیلة رجل لم یسبقه الاولون بعمل و لا یدركه الاخرون بعمل... (18)
«شب گذشته مردی از این جهان در گذشت كه هیچ یك از پیشینیان - در انجام وظیفه و اعمال شایسته بر او سبقت نگرفتند و از آیندگان نیز كسی را یارای پا به پایی او نیست...
و سپس فرمود: علی علیه السلام در شبی رخت از جهان بست كه در آن شب عیسای مسیح به آسمان عروج كرد، یوشع بن نون جانشین موسای پیامبر نیز در آن شب درگذشت.
پدرم در حالتی دنیا را ترك كرد كه هیچ سیم و زر و اندوختهای نداشت. مگر تنها هفتصد درهم كه از هدایای مردم به جا مانده بود كه قصد داشتبا آن خدمتكاری بگیرد.
در اینجا، امام گریست و مردم نیز همصدا با حضرت مجتبی علیه السلام گریستند.
سپس ادامه داد: من پسر بشیرم، من پسر نذیرم، من از خانوادهای هستم كه خداوند دوستی آنان را در كتاب خویش (قرآن) واجب كرده است آن جا كه میفرماید:
«قل لا اسئلكم علیه اجرا الا المودة فی القربی و من یقترف حسنة نزد له فیها حسنا..». (19) بگو من هیچ پاداشی از شما بر رسالتم در خواست نمیكنم جز دوست داشتن نزدیكانم [ اهل بیتم] ; و هر كس كار نیكی انجام دهد، بر نیكیاش میافزاییم».
بر این اساس دوستی ما - خاندان - همان حسنه و خوبی است كه خداوند بدان اشاره كرده است.
سپس بر جای خود نشست.
در این هنگام «عبدالله بن عباس» برخاست و به مردم گفت: این فرزند پیامبر شما و جانشین امام علی علیه السلام است، اكنون او رهبر و امام شماست. بیایید و با او بیعت نمایید!
مردم گروه گروه به سوی حضرت مجتبی علیه السلام روی آوردند و بیعت كردند. سپس امام علیه السلام خطبهای بیان فرمود كه در آن بر لزوم اطاعت از خدا و پیامبر و اولی الامر تاكید شده بود و مردم را از پیروی شیطان برحذر داشت و اهمیت ایمان و عمل خیر را یادآور گردید (20).
امام مجتبی علیه السلام در سال چهلم هجرت و در سن 37 سالگی با مردم بیعت كرد و با آنها شرط كرد كه: با هر كه من صلح كنم شما هم صلح كنید، با هر كه من جنگ كنم شما هم جنگ كنید و آنها قبول كردند (21).
در ضمن امام علیه السلام نامهای به معاویه نوشت و او را دعوت به بیعت كرد و متذكر شد كه اگر در امر ادارهی جامعه اخلال كند و جاسوس بگمارد با قاطعیتبرخورد خواهد كرد و در مورد دستگیری و اعدام دو جاسوس وی به او هشدار داد (22).
معاویه در پاسخ امام نوشت:
... من از تو سابقه بیشتری دارم، پس بهتر آن كه تو پیرو من باشی. من نیز قول میدهم كه خلافت مسلمانان، پس از من با تو باشد و هر چه بیتالمال عراق است در اختیار تو خواهم گذارد... (23) و چنین بود كه معاویه از پذیرش حق امتناع ورزید و نه تنها از بیعت با امام حسن علیه السلام خودداری كرد، بلكه عملا به طرح توطئه علیه حضرت پرداخت و با خدعه و فریب و تطمیع، افرادی را برانگیخت تا نسبتبه قتل امام علیه السلام اقدام نمایند و سرانجام این امام مظلوم در بیتخودش به دست همسرش «جعده» زهر خورانده شد و به جای این كه نوشی برای مولی باشد نیشی شد كه جگر امام مجتبی علیه السلام را پاره كرد.
امام علیه السلام با دسیسه معاویه مسموم گردید... (24) و پس از چهل روز در روز بیست و هشتم ماه صفر سال پنجاهم هجری به شهادت رسید و در قبرستان بقیع به خاك سپرده شد. چونان خورشیدی در دل زمین (25).
--------------------------------------------------------------------------------
1) الرحمن، 19، 20 و 22.
2) با استفاده از مقدمهی مترجم كتاب زندگانی امام حسن علیه السلام تالیف باقر شریف القرشی.
3) تاریخ خلفأ، ص 73، سیوطی - دائرة المعارف بستانی واژهی حسن.
4) ترجمهی زندگانی امام حسن، ص59، باقر شریف القرشی.
5) همان، ص60.
6) اسد الغابه، ج2 ص185.
7) البدایة والنهایة، ج8.
8) الاستیعاب، ج2.
9) مسند احمد حنبل، ج5 ص44.
10) البدایة والنهایة، ج8.
11) صواعق المحرقة، ص280- حلیة اولیأ، ص226.
12) الاصابه، ج2.
13) كنز العمال، ج6 ص222، متقی هندی.
14) ترجمهی اعلام الوری ص304، طبرسی.
15) ستارگان درخشان، ص42، محمد جواد نجفی.
16) تاریخ یعقوبی، ج2 ص215- اسد الغابه، ج2 ص13، تذكره سبط بن جوزی، ص196.
17) ستارگان درخشان، ص46.
18) ارشاد مفید، ص348- جلأ العیون مجلسی، ص378، تهران، انتشارات اسلامی، چاپ 1353.
19) شوری / 23.
20) زندگانی چهارده معصوم علیه السلام، ص543، عماد زاده.
21) جلأ العیون، ص378.
22) ارشاد مفید، ص350.
23) نهج البلاغه، شرح ابن ابی الحدید، ج16، ص35.
24) پیشوای دوم، ص28.
25) آفتابی در هزاران آیینه، ص119،
ميلاد نخستين ميوه نبوت و ولايت
در پانزدهم ماه مبارك رمضان سال سوم هجرى،نخستينگل خوشبوى درخت نبوت و ولايت و اولين ثمره ازدواج على و زهرا به دنيا آمد. اولينهديه شيرين خدا به على مرتضى و فاطمه زهرا در مدينه منوره چشم به دنيا گشود. دراين مكان و زمان مقدس، كودكى متولد شد كه وجود ذى جودش ماهرمضان را قداست وشرافتى افزون تر بخشيد. خبر ولادت اولين نواده رسول خدا صلىالله عليه وآلهبه آن حضرت داده شد. پيامبر مشتاقانه به ديدار فرزند عزيز و ارجمندش به خانهعلى و زهرا سلام الله عليهما آمد كه او را دربرگيرد و نوازش كند.
طبق روايتى كه در كتب فريقين آمدهاست، پيامبر به اسماء فرمود: اسماء! فرزندمرا بياور.
اسماء كه كودك را در پارچهاى زردرنگ پيچيده بود، او را به خدمتحضرت آورد.
پيامبر ناراحتشد و فرمود: مگر نگفته بودم نوزاد را هرگز در پارچه زرد رنگنپيچيد؟ اسماء نوزاد را گرفت و در پارچهاى سفيد رنگ پيچيد و او را به خدمت نياىبزرگوارش آورد. حضرت اذان را در گوش راست و اقامه را در گوش چپش خواند سپس روبه داماد گرامىاش على كرد و فرمود:
يا على! او را چه نام نهادى؟
عرض كرد: اى رسول خدا ! من در نامگذارىاش هرگز بر شما پيشى نمىگيرم.
پيامبر نيز فرمود: من هم برخدايم سبقت نمىگيرم. فورا جبرئيل امين نازل شد وخدمت رسول خدا عرض كرد: يا محمد! خدايتسلامت مىرساند و مىفرمايد: چون نسبت علىبه تو نسبت هارون به موسى است جز اين كه پس از تو پيامبرى نيست لذا نامفرزند هارون را بر او بگذار. پيامبر فرمود: نام فرزند هارون چه بوده است؟
عرض كرد: شبر. فرمود: من زبانم عربى است. نام شبر در زبان عربى چه مىباشد؟
جبرئيل گفت: نامش حسن است. او را حسن نام گذار.
(ذخائر العقبى،ص120)
نامش حسن.. رويش حسن .. مويش حسن .. خوى دلجويش حسن ..
به به چه زيبا پسرى، چه رعنا مولودى. امروز خانه زهرا نور باران مىشود. فرشتگانبه خدمت پيامبر براى عرض تهنيت مىآيند. ما هم از اينجا به خاندان رسالت تبريكمىگوييم. در صواعق المحرقه ابن حجر،ص115 آمده است: رسول خدا(ص) فرمود: «سمىهارون ابنيه شبرا و شبيرا و انى سميت ابنى الحسن والحسين بما سمى به هارونابنيه; هارون نام دو فرزندش را شبر و شبير گذاشت و من نام دو فرزندانم را حسن وحسين مىگذارم، به همان نامى كه هارون فرزندانش را نام نهاد.» در كتابكنز العمال، ج 6، ص 220، نقل كرده كه حضرت رسول دو فرزندش (حسن و حسين) را در دامان خويش نشانده بود و نوازششان مىكرد و مىفرمود: «ان ابنى هذين ريحانتاى منالدنيا; اين دو فرزندانم، دو گل خوشبوى من دردنيايند».
در مجمع الهيثمى ج9، ص181، از انس بن مالك نقل مىكند كه گفت: رسول خدا گاهىبه سجود مىرفت، يكى از دو فرزندانش (حسن يا حسين) مىآمد و بر كمر حضرت مىنشست،پس حضرت سجود را طولانى مىكرد تا آنگاه كه خود كودك پايين بيايد. به او گفتهمىشد: يا رسول الله! سجودت را طولانى كردى؟ مىفرمود: فرزندم، بردوشم سوار بود، خوش نداشتم كه او را به شتاب وادارم. و دراين زمينه روايات زيادى از كتب اهل سنت نقل شدهاست. در صحيح ترمذى، ج 2، ص 306،نقل شده كه رسول الله(ص) به فاطمه مىفرمود: فرزندانم را بياور تا آنها رااستشمام و بو كنم و آنها را در بغل مىگرفت و مىبوسيد و مىبوييد.
در مجمع الهيثمى، ج 9، ص 175، نقل شده كه شخصى از ابن الزبير (دشمن سرسخت اهلبيت) سؤال مىكند: چه كسى بيش از همه به پيامبر شباهت داشت؟ او پاسخ مىدهد: حسنبن على، از هر كس بيشتر به پيامبر شبيه بود و حضرت رسول بيش از همه به او محبتو علاقه داشت. او گاهى مىآمد و حضرت رسول در حال سجده بود، پس بركمرش سوار مىشدو پيامبر سر برنمىداشت تا خود كنار رود. در صحيح ترمذى، ج2، ص240، نقل شده كهاسامه بن زيد گويد: شبى به ديدار پيامبر رفتم، كارى داشتم. پس از آنكه كارمتمام شد، به حضرت عرض كردم: در زير عبايتان گويا چيزى پنهان كردهايد؟ حضرت عبارا پس زد ديدم حسن و حسين بر دو زانويش نشستهاند. فرمود: اين دو، فرزندانمهستند. خداوندا! من آنها را دوست مىدارم، پس دوستبدار هر كه آنها را دوستمىدارد. اين محبت فراتر از محبت پدر يا جد به فرزندش است. حضرت رسول صلى اللهعليه و آله و سلم در موارد متعددى كه در كتابهاى اهل سنت ذكرشده، به مردمگوشزد مىكردهاست كه محبتحسن و حسين، محبتى الهى است و هر كه پيامبر را دوستمىدارد بايد آنها را دوستبدارد و هر كه با رسول خدا دشمن است، باآنها بىگماندشمن است. پيامبر آينده را مىديد كه با آن همه توصيهها و سفارشهاى متعدد، دراماكن و اوقات مختلف، بااين حال، مردم چه رفتارى با دو ريحانه رسولالله نمودندو چگونه عمل به وصيت پيامبر كردند؟
برخى از برادران اهل سنت چنين وانمود مىكنند كه چون حسنين فرزندان پيامبربودند و هر انسانى به فرزندان و نوههايش علاقه دارد، لذا اگر رسول خدا دربارهآنها عاطفهاى نشان داده و اظهار محبتى كرده، امرى است طبيعى، ولى با سيلروايتهائى كه خود از پيامبر نقل مىكنند و حضرت دشمنانشان را نفرين مىكند ودوستانشان را بشارت مىدهد، چه مىكنند؟! در مستدرك صحيحين، ج3، ص166، ازابوهريره نقل شده كه گفت: روزى رسول خدا(ص) بر ما وارد شد، در حالى كه حسن رابريك دوش و حسين را بر دوش ديگر حمل مىكرد، گاهى اين را مىبوسيد و گاهى آن را،تا اين كه به ما نزديك شد.
يكى از اصحاب عرض كرد: يا رسول الله! شما آنها را دوست مىداريد؟! حضرت فرمود:
آرى ! هر كه آن دو را دوستبدارد، مرا دوست داشته و هر كه آن دو را دشمن بدارد مرا دشمن داشته است.
و در همين صفحه در روايت ديگرى آمده است كه حضرت فرمود: حسن و حسين دوفرزندان من هستند، هر كه آنان را دوستبدارد، مرا دوست داشته و هر كه مرا دوستدارد، خدا او را دوست مىدارد و هركه را خدا دوستبدارد، او را داخل بهشتخواهدكرد و هركه اين دو را دشمن بدارد، مرا دشمن داشته و هر كه مرا دشمن بداردخداوند او را دشمن داشته و هر كه را خدا دشمن بدارد، بىگمان وارد دوزخشخواهد كرد. آن گاه نويسنده كتاب ادامه مىدهد:
اين حديث از نظر شيخين (بخارى و مسلم) صحيح است. شايد بيش از چهل حديثبامضمونهاى مختلف در كتابهاى اهل سنت، در همين مورد وارد شدهاست. به همين بسندهمىكنيم و نتيجهگيرى را به خوانندگان عزيز و گرامى واگذار مىنماييم.
البته، ما را دل خوش است كه با تمام وجود به اهل بيت پيامبر عشق مىورزيم وتنها اميد نجات خود را در روز رستاخيز، همين محبت و علاقه به آنها مىدانيم و بهخاطر همين عشق و علاقه است كه روز پانزدهم رمضان را جشن مىگيريم و به دليلخرسندى رسول الله از به دنيا آمدن فرزند دلبندش شاد و خرم مىشويم و به يكديگرتبريك و تهنيت مىگوييم. پس تبريكتان باد اى شيعيان امام مجتبى.
هديه الهى
ميلاد آفتاب نيمه رمضان گرامى باد
در پانزدهم رمضان سال دوم و يا سوم هجرت خداوند سبحانبالاترين هديه خويش را به بيت نبوت وامامت اهدا كرد.
مولود سعيدى كه صورت و سيرتش آيينه تمامنماى سيماى نبوى و علوىبود و امتيازات فاطمى نيز در اندامش درخشش داشت.
اين هديه الهى از بالاترين خيرات و بركات ماه رمضان بعد از هجرت بشمار مىرفت.
ولادتش نويدى بر مهاجران سختكوش و موحد و معتمد بر خدا شد.
تسبيح و تهليل سبط اكبر رسول خدا(ص) و ثمره رسالت و امامتبه هنگام ولادت درنيمه رمضان و قرائت قرآن او برترين تحفه رمضانيه بر روزهداران عصر پيامبرخدا(ص) و نسلهاى آينده گشت.
اين مولود مسعود «حسن بنعلى(ع) » است كه كره خاكى و همه افلاك بر زادهشدن اوبر خود باليدند و مدينه منوره حرم دوم الهى در اين ميان شرفى ديگر يافت.
فرشتگان به يكديگر تهنيت و تبريك گفتند و انتظار رسيدن به خدمت رسول خدا(ص)را جهت تبريكگويى داشتند كه به اين فيض نائل گشتند.
بهشتبرين ساليان دراز آرزوى بوسهزدن بر گامهايش داشت و بارها در برابر حضرتحق عرضه داشته بود. يا رب اليس قد و عدتنى ان تسكنى ركنا من اركانك; بارخدايا! آيا وعده نكردى كه يكى از پايههاى اساسى عالم خلقتت را در من سكنى دهى؟!
بعد از دنيا آمدن امام حسن مجتبى(ع) و برادرش حسين بنعلى(ع) خداوند چنين پاسخىداد: اما ترضين انى زينتك بالحسن و الحسين فاقبلت تميس كما تميس العروس; آياخشنود نمىگردى به اينكه زينت دهم تو را با جاى دادن حسن و حسين[عليهماالسلام]؟
بهشتبه پيش خواهد آمد و همانند داماد آنان را در آغوش خواهد گرفت.
با ولادت سبط اكبر رسول خدا(ص) موجى از سرور و شادمانى اهل بيت عليهمالسلامرا فرا گرفت زيرا اعطاء كوثر كه وعده اساسى حضرت حق بر پيامبر(ص) بوده تحققيافت و چهارمين مصداق آيه تطهير پا به عرصه وجود گذاشت. اين نوزاد بيشترينشباهت را به جدش پيامبر(ص) داشت. از اين رو پدر و مادرش و ديگر ياران پيامبر درپوستخود نمىگنجيدند، آن روز مردم و فرشتگان همانند جبرئيل و ميكائيل و ...
بر نبى مكرم بيشترين تهنيت و تبريك را گفتند.
نامگذارى
در سيره پيامبر و اهل بيت(ع) انتخاب نام نيك و پسنديده براى فرزنداناز حقوق اوليه آنان شمرده شده و رسول خدا(ص) بدان توصيه نموده بود. از اين روبه هنگام ولادت سبط اكبر پيامبر همگى در فكر انتخاب زيباترين نام براى او بودند.
فاطمه(س) چون فرزند را به همسرش داد تا در آغوش بگيرد از او خواست تا براى نوزادنام نيكى انتخاب كند. ليكن اميرالمؤمنين(ع) كه براى پيامبر(ص) احترام خاصىمىگذاشت رو به فاطمه(س) كرد و فرمود: من در نامگذارى فرزندم بر رسول خدا(ص) پيشىنمىگيرم.
چيزى نگذشت پيامبر خدا(ص) به خانه دخترش آمد، از وضعيت زايمان و سلامتى مادر وچگونگى نوزادش پرسش نمود. «اسماء بنت عميس» نوزاد را در پارچهاى زرد پيچيد وبه پيامبر داد.
حضرت ضمن تبريك و تهنيتبه داماد و دختر خويش فرمود: الم اتقدم اليكم ان لاتلفوه فى حرقه صفراء; مگر پيش از اين نگفته بودم كه نوزاد را در پارچهاى زردنپيچيد؟! آنگاه پارچه سفيدى طلبيد و آن مولود مسعود را در ميان آن نهاد.
پيامبر خدا(ص) او را مىبوسيد و زبان مبارك را در دهان او مىگذاشت و آن طفلزبان جد خويش را مىمكيد.
رسول خدا(ص) بخاطر آن مولود حمد و ثناى الهى را بجا آورد. اذان در گوش راستو اقامه در گوش چپ وى خواند و سپس از على(ع) پرسيد: چه نامى براى فرزندت انتخابكردهاى؟
على(ع) پاسخ داد: «در نامگذاريش بر شما پيشى نگرفتيم».
پيامبر خدا(ص) فرمود: من نيز در نامگذارى او بر پروردگارم سبقت نخواهم گرفت.
در آن هنگام خداوند فرشته وحى جبرئيل را از ولادت سبط اكبر پيامبرش با خبرساخت و او را جهت تهنيت و تبريك و نامگذارى بر آن حضرت فرستاد.
جبرئيل بر رسول خدا(ص) نازل شد سلام و درود حضرت حق را بر او ابلاغ كرد و ضمنتبريك و تهنيت گفت:
خداوند به تو فرمان مىدهد كه نام فرزند هارون برادر موسى(ع) را براى فرزندتانتخاب كن. پرسيد: نامش چه بود؟
جبرئيل عرض كرد: شبر. فرمود:
زبان من عربى است. گفت: نامش را «حسن» بگذار. آن گاه نام نوزادش را «حسن»گذاشت.
ابناثير مورخ مشهور مىنويسد:
«حسن» نامى است كه در عرب جاهليت تا آن روز سابقه نداشت و كسى آن رانمىشناخت.
واژه «حسن» برگرفته از كلمه «محسن» است و اين كلمه از نامهاى مسلمپروردگار است و توبه آدم آن گاه پذيرفته شد كه خداوند بزرگ را به نام «محسن»و ... ياد كرد و او را سوگند به «حسن»(ع) داد در تفسير آيه شريفه:
فتلقى آدم من ربه كلمات فتاب عليه انه هو التواب الرحيم آمده است: آدم(ع)تضرع بسيار كرد خداوند جبرئيل را فرستاد و فرمود: چنانچه بخواهى توبهات پذيرفتهشود مىتوانى به كلمات و اسمهايى كه در ساقه عرش است توسل يابى رسول خدا(ص)فرمود: آدم بدان هنگام خداى را بحق محمد و على و فاطمه و حسن وحسين[عليهمالسلام] خواند و توبه كرد و توبهاش پذيرفته شد.
در روايت ديگر آمده است: جبرئيل آدم ابوالبشر را بعد از تضرع بسيار چنينتعليم داد و طريقه توسل را آموخت، فتبگو: يا حميد بحق محمد يا عالى بحق علىيا فاطر بحق فاطمه يا محسن بحق الحسن و الحسين و منك الاحسان...; اى ستوده مطلقبمقام محمد و اى بلندمرتبه والا به مقام على و اى پديدآورنده هستى به مقام فاطمهو اى نيكوكار مطلق به مقام حسن و حسين، تو به و بازگشت مرا بپذير، زيرا احسان وفضل و گذشت از ناحيه توست.
آن گاه خداوند توبه آدم(ع) را پذيرفت و رحمتش را نازل كرد.
القاب و كنيه امام حسن(ع)
مسلمانان آن روز نواده رسول خدا و سبط اكبر را بهلقبهاى زير مىشناختند: امام دوم; ريحانه رسول خدا(ص) ; زكى; سبط اول; سيد; طيب;مصلح; نقى و ولى...
ابنشهرآشوب لقبهاى ديگرى را براى آن بزرگوار مىشمارد: امين، اثير; امير;بر; حجت; زهد; قائم; مجتبى; وزير.
صاحب مناقب; كنيه امام حسن(ع) را «ابوالقاسم» مىنامد و لكن محقق اربلى باتكيه بر يك روايت مىنويسد:
رسول خدا(ص) از شدت علاقهاى كه به نواده خويش داشت و او را آيينه تمامنماىصفات خود مىدانست كنيهاش را «ابومحمد» ناميد در حالى كه يكى و دو سال ازولادتش بيشتر نگذشته بود.
سيماى امام حسن(ع)
زيبايى صورت و اندام سلاله پيامبر خدا(ص) زبان زد عام و خاصبود هر كس به او نگاه مىكرد سيماى محمد و على(عليهماالسلام) را در او مىديد و درجمالش محو مىگشت.
امام غزالى در احياء العلوم مىنويسد:
رسول خدا(ص) فرمود: لقد اشبهتخلقى و خلفى; چه بسيار شباهت پيدا كرد فرزندم(حسن) به من از جهت اندام و صورت و سيره و اخلاق.
انس بنمالك در باره امام مجتبى(ع) مىگويد: «لم يكن احد اشبه برسول اللهصلى الله عليه و آله من الحسن بنعلى»; هيچ فردى از امام حسن(ع) شبيهتر بهپيامبر(ص) نبوده است.
احمد بنحنبل به نقل از على بنابىطالب(ع) مىنويسد: كان الحسن اشبه برسولالله(ص) ما بين الصدور الى الراس و الحسين اشبه فيما كان اسفل من ذلك;حسن(ع) از سينه تا سر شبيهترين فرد به نبىگرامى اسلام بود و حسين(ع) از سينه بهپايين بيشترين شباهت را به آن حضرت پيدا كرده بود.
ابنصباغ مالكى در باره صورت و اعضاء بدن امام حسن(ع) مىنويسد:
رنگ چهرهاش سفيد آميخته با سرخى بود، چشمانش سياه، درشت و گشاده; گونههايشهموار، موى وسط سينهاش نرم، موى ريشش پر و انبوه، گردن آن حضرت كشيده و براقهمچون شمشيرى از نقره; مفاصلش درشت و دو شانهاش پهن و دور از يكديگر بود.
چهارشانه و قد ميانه و نمكين و خلاصه نيكوترين صورت را داشت.
و خلاصه آنكه واصل بنعطا (80 131) رئيس فرقه معتزله در باره آن بزرگوار گفتهاست: صورت حسن بنعلى(ع) چون سيماى انبياء و هيات و شكل او همچون هيات ملوك وامرا بوده است.
سنتهاى ارزشمند
با ولادت سبط اكبر رسول خدا(ص) سرور و شادمانى در ميانمسلمانان مهاجر و انصار پيدا شد و از همان ساعات اوليه بر پيامبر(ص) شاد باش وتبريك مىگفتند و لكن همگى توجه داشتند كه رسول گرامى(ص) چه برخوردى خواهد داشتو سنتهاى زيبا و بيادماندنى آن حضرت چه خواهد بود همانند اذان و يا صلوات درگوش طفل و تبديل قماط(قنداق) زرد به سفيد و چگونگى انتخاب نام نيك براى فرزند وديگر سنتهاى الهى كه ما به برخى ديگر از آنها اشاره خواهيم كرد:
الف) عقيقه فرزند
چون روز هفتم ولادت امام حسن(ع) فرا رسيد رسول خدا(ص) دستورداد گوسفندى را تهيه كردند. سپس با دست مبارك خويش براى نوهاش بنام نوزاد ذبحنمود و او را عقيقه ناميد. امام صادق(ع) فرمود: جدم رسول خدا(ص) براى عمويم حسنبنعلى(ع) عقيقه كرد و در آن هنگام چنين فرمود: بسم الله عقيقه عن الحسن; بنامخداوند، اين گوسفند عقيقه از جانب حسن[(ع)]است و به هنگام كشتن گوسفند، ايندعا را قرائت كرد:
اللهم عظمها بعظمه و لحمها بلحمه و دمها بدمه و شعرها بشعره اللهم اجعلهاوقاءا لمحمد و آله; بار خدايا استخوانش را به جاى استخوان او، گوشتش را به جاىگوشت او، خونش را به جاى خون او و مويش را به جاى موى او عقيقه مىكنم. خدايااين عقيقه را حافظ و نگاهبان محمد و آلش قرار ده. و نيز عكرمه نقل مىكند: انالنبى(ص) عق عن الحسن بكبش و عن الحسين بكبش; همانا پيامبر(ص) عقيقه كرد براىفرزندش حسن يك گوسفند و براى فرزند ديگرش حسين گوسفندى ديگر.
ب) اطعام
در همان روز هفتم رسول خدا(ص) دستور داد يك ران از گوسفند عقيقه رابراى قابله بردند و بقيه را به اطرافيان و فقراء اطعام نمودند، در روايت آمدهاست:
ثم قال: كلوا و اطعموا و ابعثوا الى القابله برجل; رسول خدا(ص) فرمود: عقيقهرا بخوريد و به ديگران اطعام كنيد و فرمود يك ران عقيقه را براى قابله آنبفرستيد.
امام صادق(ع) در باب اطعام عقيقه حسن بنعلى(ع) فرمود: فاكلوا منه و اهدواالى الجيران...; نزديكان رسول خدا از عقيقه خوردند و براى همسايگان هديهفرستادند (مىشود چنين استفاده نمود كه پخت و اطعام كرد و يا مقدارى از گوشتعقيقه را هديه كرد).
ج) تراشيدن موى سر و دادن صدقه
از ديگر سنتهاى زيباى رسول خدا(ص) اين بود كهسر فرزند هفت روزهاش را تراشيدند [در بعضى از روايات آمده است: مادرش فاطمه(س)تراشيد] و به اندازه وزن آن نقره در راه خدا صدقه دادند، آن گاه سر مباركحسن(ع) را با مادهاى خوشبو بنام خلوق (نوعى خوشبوكننده است كه بيشتر اجزاء آناز زعفران مىباشد) آغشته كردند.
اين عمل يعنى تراشيدن سر طفل هفت روزه و آغشته نمودن به خلوق; سنت جديدى بودكه جايگزين فرهنگ اهليتشد زيرا آنان سر فرزندان خود را به خون آغشته مىنمودندپيامبر خدا(ص) به اسماء فرمود: يا اسماء الدم فعل الجاهليه؟ اسماء آغشته بهخون نمودن سر نوزاد از كارهاى ناپسند مردمان جاهليت است.
در روايات ديگر آمده: صدقه هم وزن موها را به اصحاب صفه (فقراء داخل مسجدپيامبر(ص) ) دادند، كه مقدار هم وزن طلا بوده و13 دينار شده است. و همچنين مالكبنانس نقل مىكند: اين سنت الهى در باره «زينب» و «ام كلثوم» دو دختر ديگرفاطمه(س) جارى گشته است.
د) ختنه باز در همان روز هفتم رسول خدا(ص) دستور داد فرزندش «حسن» را ختنهكردند تا اين سنت الهى جامه عمل پوشد و به عنوان سيره عملى پيامبر(ص) باقىبماند زيرا خود از قبل فرمود: اختنوا اولادكم فى السابع فانه اطهر و اسرعلنبات اللحم، ان الارض تنجس ببول الاغلف اربعين يوما; نوزادان خود را در روزهفتم ختنه كنيد، اين عمل براى سلامتى طفل بهتر است و جراحت آن به سرعتبهبودمىيابد. «چنانچه فرد ختنه نشدهاى بر روى زمين ادرار كند تا چهل روز آلودگى آنباقى مىماند».
در حديث ديگرى آمده است: عبدالله بنجعفر از امام باقر(ع) پرسيد: در شهر ماختنهگر حاذقى وجود ندارد و اينان يهودى هستند و روز هفتم را خوب نمىدانند. آياجايز استختنه فرزند را به آنان واگذار كرد؟
حضرت فرمود: سنت و سيره پيامبر خدا(ص) در روز هفتم ولادت نوزاد بوده مخالفتسنت پيامبر(ص) نكنيد و آن را انجام دهيد.
آشنايي با تولد وهمسر وفرزندان امام حسن مجتبي عليه السلام
پيش از اين در تاريخ زندگانى پيامبر بزرگوار اسلام در حوادث سال سوم هجرت ذكر شد كه سبط اكبر آن حضرت، امام حسن(ع)، در سال سوم به دنيا آمد، و مشهور آن است كه اين مولود فرخنده در شب نيمه ماه رمضان-بهترين ماههاى خدا-متولد شده، و البته در اين باره در كتابهاى شيعه و سنت اقوال ديگرى هم نقل شده كه خلاف مشهور است (1) .
داستان ولادت و مراسم نامگذارى
و اما داستان ولادت به گونهاى كه در روايات شيخ صدوق(ره)در امالى و علل و عيون اخبار الرضا(ع)و روايات ديگر محدثين شيعه و اهل سنت آمده و از امام سجاد(ع) روايتشده اين گونه است كه فرمود:
چون فاطمه(س)فرزندش حسن را به دنيا آورد، به پدرش على(ع)عرض كرد: نامى براى او بگذار، على(ع)فرمود: من چنان نيستم كه در مورد نامگذارى او به رسول خدا پيشى گرفته و سبقت جويم.در اين وقت رسول خدا(ص)بيامد، و آن كودك را در پارچه زردى پيچيده، به نزد آن حضرت بردند.حضرت فرمود: مگر من به شما نگفته بودم كه او را در پارچه زردنپيچيد؟سپس آن پارچه را به كنارى افكند و پارچه سفيدى گرفته و كودك را در آن پيچيد، آنگاه رو به على(ع)كرده فرمود: آيا او را نامگذارى كردهاى؟
عرض كرد: من در نامگذارى وى به شما پيشى نمىگرفتم!
رسول خدا(ص)فرمود: من هم در نامگذارى وى بر خدا سبقت نمىجويم!
در اين وقتخداى تبارك و تعالى به جبرئيل وحى فرمود كه براى محمد پسرى متولد شده، به نزد وى برو و سلامش برسان و تبريك و تهنيت گوى و به وى بگو: براستى كه على نزد تو به منزله هارون است از موسى، پس او را به نام پسر هارون نام بنه!
جبرئيل از آسمان فرود آمد و از سوى خداى تعالى به وى تهنيت گفت و سپس اظهار داشت: خداى تبارك و تعالى تو را مامور كرده كه او را به نام پسر هارون نام بگذارى. رسول خدا(ص)پرسيد: نام پسر هارون چيست؟عرض كرد: «شبر».فرمود: زبان من عربى است؟ عرض كرد: نامش را«حسن»بگذار، و رسول خدا(ص)او را حسن ناميد... (2)
و در برابر اين روايت، روايات ديگرى هم در كتابهاى علماى شيعه و اهل سنت آمده كه چون حسن(ع)به دنيا آمد، على(ع)او را«حرب»ناميد، و چون رسول خدا(ص)اطلاع يافتبه على(ع)دستور داد آن نام را به«حسن»تغيير دهد... (3)
و يا اينكه على(ع)نام اين نوزاد را«حمزه»گذارد و چون حسين به دنيا آمد نام او را«جعفر»گذارد، و پس از آن رسول خدا(ص)على(ع)راطلبيده و به او فرمود: به من دستور داده شده كه نام اين فرزند خود را تغيير دهم، سپس به على(ع)دستور داد كه نام آن دو را«حسن»و«حسين»بگذارد، و على(ع)نيز به دستور آن حضرت عمل كرد... (4)
ولى همان گونه كه صاحب كشف الغمه گفته است، اين مطلب بعيد به نظر مىرسد، و خلاف مشهور و ضعيف است، و مشهور همان است كه در روايتبالا ذكر شد، و باقر شريف در كتاب حياة الحسن اين گونه روايات را از موضوعات و جعليات دانسته و دليلهايى بر اين مطلب ذكر كرده كه بهتر استبراى اطلاع بيشتر به همان كتاب مراجعه نماييد. (5)
و در روايات بسيارى از طريق اهل سنت آمده كه اين دو نام شريف«حسن»و«حسين»در جاهليتسابقه نداشته و از نامهاى بهشتى است، و متن يكى از آن روايات كه طبرى در كتاب ذخائر العقبى روايت كرده، اين گونه است كه عمران بن سليمان گفته:
«الحسن و الحسين اسمان من اسماء اهل الجنة، ما سميتبهما فى الجاهلية» (6)
(حسن و حسين دو نام از نامهاى اهل بهشت است كه در زمان جاهليتسابقه نداشته است.)
انجام مراسم دينى و سنتهاى مذهبى
از جمله سنتهاى اسلامى درباره نوزاد، گفتن اذان و اقامه در گوش راست و چپ اوست كه رسول خدا(ص)اين سنت را درباره اين نوزاد عزيز انجام داد، و پس از اينكه او را به دست آن حضرت دادند، در گوش راستشاذان و در گوش چپ او اقامه گفت (7) .
و نيز براى نوزاد جديد عقيقه كرد(يعنى گوسفندى براى او قربانى كرد (8) و يك ران آن را به قابله داد، و در برخى از روايات است كه اين كار را در روز هفتم انجام داد (9) .
و در روايت كلينى(ره)در كافى اين گونه است كه پس از عقيقه اين دعا را خواند:
«...بسم الله عقيقة عن الحسن»
(به نام خدا اين عقيقهاى است از حسن...)
و به دنبال آن نيز اين دعا را خواند:
«اللهم عظمها بعظمه، و دمها بدمه، و شعرها بشعره، اللهم اجعله وقاءا لمحمد و آله» (10)
(خدايا استخوان آن در برابر استخوان اين نوزاد، و گوشتش در برابر گوشت وى، و خونش در برابر خون او، و مويش در برابر موى او، خدايا آن را وسيله حفاظتى براى محمد و خاندانش قرار ده.)
و همچنين رسول خدا(ص)دستور داد موى سر نوزاد را در روز هفتم بتراشند و هم وزن آن نقره صدقه دهند، و سپس بر سر نوزاد«خلوق»-كه نوعى عطر مخلوط بوده-ماليد، و به دنبال آن به عنوان مذمت از رسم و شيوه معمول آن زمان كه خون بر سر نوزاد مىماليدند به اسماء كه راوى حديث است فرمود: «يا اسماء الدم فعل الجاهلية»
(اى اسماء ماليدن خون بر سر نوزاد از كارهاى زمان جاهليت است!)
و در پارهاى از روايات اهل سنت آمده كه در روز هفتم مراسم ختنه نوزاد نيز انجام شد (11) ، ولى ظاهر روايات شيعه آن است كه از جمله مختصات ائمه دين(ع)آن بوده كه«مختون»(يعنى ختنه شده)به دنيا مىآمدند، جز آنكه به عنوان استحباب و سنت، صورتى (12) از اين كار را انجام مىدادند... (13)
و از جمله سنتهاى نوزاد در اسلام تعويذ او به دعاست، يعنى براى سلامتى و حفظ او از چشم زخم و شياطين جنى و انسى به وسيله خواندن يا نوشتن دعا او را در پناه خدا قرار داده و به خدا مىسپارند.
و طبق روايات بسيارى كه در كتابهاى شيعه و اهل سنت آمده، رسول خدا(ص)دو فرزند خود حسن و حسين(ع)را به اين دعا تعويذ فرمود:
«اعيذ كما بكلمات الله التامة من كل شيطان وهامة و من كل عين لامة» (14)
(شما را پناه مىدهم به كلمات تامه و كامله پروردگار از هر شيطان بدخواهى و از هر چشم زخمى.)
و در روايت ديگرى است كه اين گونه مىفرمود:
«اعيذ كما من عين العاين و نفس النافس» (15)
(شما را پناه مىدهم از چشم چشم زن، و نفس نفس زن.)
كنيه و القاب
و از جمله آداب و سنتهاى ولادت نوزاد پس از نامگذارى، تعيين كنيهبراى اوست كه طبق حديثى، امام باقر(ع)فرمود:
«انا لنكنى اولادنا فى صغرهم مخافة النبز ان يلحق بهم» (16)
(ما براى فرزندانمان در كودكى كنيه قرار مىدهيم، از ترس آنكه مبادا در بزرگى دچار لقبهاى ناخوشايند گردند.)
و كنيه آن حضرت بر طبق روايات بسيارى«ابو محمد»بوده و كنيه ديگرى نداشته است.
و اما القاب آن حضرت بدين شرح است: سبط، زكى، مجتبى، سيد، تقى، طيب، ولى...
و مرحوم اربلى در كتاب كشف الغمة پس از نقل كنيه و القاب آن حضرت از روى كتابهاى اهل سنت گفته است: مشهورترين اين القاب«تقى»است و بهترين و شايستهترين آنها همان است كه رسول خدا(ص)او را بدان ملقب فرمود و آن«سيد»است. (17)
پىنوشتها:
1.مستدرك حاكم، ج 3، ص 169، اسد الغابه، ج 2، ص 9، اكمال الرجال خطيب تبريزى، ص 627، حياة الامام الحسن، ج 1، ص 59.
2.بحار الانوار، ج 43، ص 238، و به همين مضمون روايات بسيارى در كتب اهل سنت نقل شده كه بيشتر آنها در ملحقات احقاق الحق، ج 10، ص 492 به بعد ذكر شده است.
3.بحار الانوار، ج 43، ص 251، حياة الحسن باقر شريف، ج 1، ص 63، ملحقات احقاق الحق، ج 10، صص 501-492.
4.بحار الانوار، ج 43، ص 255، ملحقات احقاق الحق، ج 10، ص 498.
5.حياة الامام الحسن بن على، ج 1، ص 63.
6.ملحقات احقاق الحق، ج 10، ص 488 و حياة الامام الحسن بن على، ج 1، ص 63.و در مناقب ابن شهرآشوب از عمران بن سليمان و عمرو بن ثابت نقل كرده كه گفتهاند: «ان الحسن و الحسين اسمان من اسامى اهل الجنة و لم يكونا فى الدنيا»
7.بحار الانوار، ج 43، ص 239، مسند احمد بن حنبل، ج 6، ص 391، صحيح ترمذى، ج 1، ص 286، صحيح ابى داود، ج 33، ص 214، احقاق الحق، ج 11، صص 8-6.
8.و در برخى از روايات شيعه و اهل سنت آمده كه دو گوسفند براى حسن(ع)و دو گوسفند براى حسين(ع)قربانى كرد، ولى روايتيك گوسفند مشهورتر و از نظر سند هم قوىتر از روايات ديگر است، چنانچه در حياة الامام الحسن نيز بدان تصريح كرده است.
9 و 10.بحار الانوار، ج 43، صص 239 و 250 و 257.حياة الامام، ج 1، ص 64.ملحقات احقاق الحق، ج 10، صص 17-511.
11.نور الابصار، ص 108، و ملحقات احقاق الحق، ج 10، ص 519 به نقل از مفتاح النجا بدخشى.
12.و به تعبير روايات«امرار موسى»مىكردهاند.
13.سفينة البحار، ج 1، ص 379.
14.سفينه، ج 2، ص 287 و ملحقات احقاق الحق، ج 10، صص 520 و 524 و 527.
15.ملحقات احقاق الحق، ج 10، ص 527.
16.حياة الامام الحسن(ع)، ج 1، ص 65.
17.بحار الانوار، ج 43، ص 255.
--------------------------------------------------------------------------------
خولة دختر منظور فزاريه، از زنان مشهور به عقل و كمال بود كه قبل از ازدواج با امام حسن(ع)به همسرى محمد بن طلحه در آمده بود و از وى سه پسر داشت، و چون محمد بن طلحه در جنگ جمل به قتل رسيد و چندى گذشت، خواستگاران زيادى پيدا كرد، ولى خود او اظهار علاقه به ازدواج با سبط اكبر رسول گرامى اسلام داشت و از اين رو كار خود را به آن حضرت واگذار كرد، و امام حسن(ع)نيز او را به ازدواج خود درآورد، و از وى حسن بن حسن(حسن مثنى)به دنيا آمد، و تا پايان عمر آن حضرت نيز افتخار همسرى امام(ع)را داشت، و در رحلت آن حضرت نيز بسيار بىتابى مىكرد كه پدرش در تسليت و دلدارى او اين دو شعر را سروده:
نبئتخولة امس قد جزعت
من ان تنوب نوائب الدهر
لا تجزعى يا خول و الصطبرى
ان الكرام بنوا على الصبر
2.عايشه خثعميه
عايشه خثعمية از زنانى بود كه امام(ع)در زمان حيات پدرش امير المؤمنين(ع)با او ازدواج كرد، و چون امير المؤمنين(ع)به شهادت رسيد، وى به نزد امام حسن(ع) آمده و به صورت شماتتبه آن حضرت عرض كرد:
«لتهنئك الخلافة»!
(خلافتبر تو مبارك باد!)
و امام(ع)به خاطر همين عمل او، آن زن را طلاق داد.
3.جعده دختر اشعث
و جعده نيز همان زنى است كه امام(ع)را مسموم ساخت-به شرحى كه در صفحات قبل خوانديد. (1)
4.ام كلثوم دختر فضل بن عباس.
5.ام اسحاق دختر طلحة بن عبيد الله.
6.ام بشير دختر ابو مسعود انصارى، كه از وى زيد بن الحسن به دنيا آمد.
7.هند دختر عبد الرحمن بن ابى بكر.
8.نفيلة-و يا«رملة»-مادر قاسم، كه كنيزى بوده.
9.ام عبد الله دختر شليل بن عبد الله بجلى، كه عبد الله بن الحسن از آن زن متولد شد..زنى از بنى شيبان كه هوادار خوارج بود و چون امام(ع)از اين مطلب خبر دار شد او را طلاق داد.
11.زنى از ثقيف.
12.زنى از قبيله عمرو بن اهيم منقرى.
13.زنى از دختران زرارة.
و اينها بود نام مجموع زنانى كه به عنوان همسران آن حضرت از زنان آزاده و كنيز در تاريخ ثبتشده (2) و فرزندان آن حضرت نيز از همين زنها بودهاند، كه بايد توجه داشت اين زنان نيز برخى كنيزانى بودهاند كه امام حسن(ع)آنها را پس از چندى آزاد كرده-چنانكه در بخش فضايل آن حضرت خوانديد كه به بهانه اهداى يك شاخه گل و يا يك محبتساده آنها را آزاد مىكرد، و زنان آزاده نيز زنانى بودند كه معمولا خود يا پدر و عشيره آنها به خاطر وصلتبا رسول خدا(ص)با كمال اشتياق و علاقه و گاهى با التماس آنها را به عقد آن حضرت در مىآوردند.چنانكه در حالات چند تن از آن زنها نوشتهاند، و امام(ع)نيز با تقاضاى آنها موافقت مىفرمود، و احيانا پس از مدتى آنها را طلاق مىداد وگرنه اين سيزده زن نيز هميشه در خانه آنحضرت و در عقد ازدواج او نبودند، بلكه اين نام مجموع زنهايى است كه در طول حدود سى سال افتخار همسرى سبط اكبر رسول خدا(ص)و ريحانه آن بزرگوار را پيدا كردند، و شايد بسيارى از آنها بودهاند كه پس از مدتى از آن حضرت به عنوان آزادى يا طلاق جدا مىشدند!
فرزندان امام حسن(ع)
و در عدد فرزندان امام حسن(ع)نيز اختلاف زيادى در روايات شيعه و اهل سنت ديده مىشود، كه شيخ مفيد(ره)عدد آنان را پانزده تن ذكر كردهو فرموده است: فرزندان حسن(ع)پانزده پسر و دختر بودند(بدين ترتيب: )زيد و دو خواهرش: ام الحسن و ام الحسين، و مادر اين سه، ام بشير دختر ابى مسعود عقبة بن عمرو بود، حسن بن حسن و مادرش خولة دختر منظور فزارى بود، عمرو بن حسن و دو برادرش قاسم و عبد الله و مادرشان ام ولد بود، عبد الرحمن بن حسن و او نيز مادرش ام ولد بود، و حسين بن حسن كه به اثرم ملقب بود، و برادرش طلحه و خواهر اين دو فاطمه، و مادرشان ام اسحق دختر طلحة بن عبيد الله تيمى است، و ام عبد الله و فاطمه و ام سلمه و رقيه دختران آن حضرت(ع)كه از مادرهاى مختلف بودند. (3)
و در كتاب اعلام الورى طبرسى فرزندان آن حضرت را شانزده نفر ذكر كرده، كه به نامهاى بالا، پسرى به نام ابوبكر را نيز اضافه كرده است.
و مرحوم ابن شهرآشوب، در كتاب مناقب گويد: فرزندان آن حضرت سيزده پسر و يك دختر بودند، ولى در شرح نامها كه مىرسد بيش از چهارده نفر دختر و پسر براى آن حضرت نام مىبرد. (4)
زيد بن حسن
شيخ مفيد(ره)در شرح حال فرزندان آن حضرت اينگونه فرموده:
و اما زيد بن حسن(ع)پس او كسى است كه متولى صدقات رسول خدا(ص)بود، و از ديگر فرزندان آن حضرت سالمندتر بود، و مردى والا قدر و بزرگوار و خوش نفس و پر خير بود، و شاعران او را ستايش بسيار كرده، و مردمان از جاهاى دور و نزديك به خاطر بهرهگيرى از او به سويش رهسپار بودند، و مورخين گفتهاند: زيد بن حسن همچنان متولى صدقات رسول خدا(ص)بود، تا آنگاه كه سليمان بن عبد الملك به خلافت رسيد نامهاى به فرماندار خود در مدينه نوشت: كه پس از رسيدن اين نامه، زيد بن حسن را از منصب توليت صدقات رسول خدا(ص)بر كنار و معزول گردان، و آن را به دست فلان پسر فلان-كه مردى از بستگانش بود-بسپار، و هرگونه كمكى از تو خواستبه او كمك كن. و السلام.و چون عمر بن عبد العزيز بر سر كار آمد، نامهاى از او به همان فرماندار مدينه آمد بدين مضمون كه: زيد بن حسن مرد شريف قبيله بنى هاشم و سالمند ايشان است، پس همين كه اين نامه من به تو رسيد، صدقات رسول خدا(ص)را به او بازگردان و هرگونه كمكى از تو خواست دريغ نكن.و السلام.
و درباره زيد بن حسن، محمد بن بشير خارجى اين اشعار را گفته است:
اذا نزل ابن المصطفى بطن تلعة
نفى جد بها و اخضر بالنبت عودها
و زيد ربيع الناس في كل شتوة
اذا اخلفت انوائها و رعودها
حمول لاشناق الديات كانه
سراج الدجى اذ قارنته سعودها
(هر گاه پسر مصطفى(ع)به دامن كوهى فرود آيد، خشكى(و بىآب و علفى)آنجا برطرف گردد و چوب خشك آن بيابان سبز شود.
و زيد باران بهارى مردم است(در جود و بخشش)در هر زمستانى كه ستارگان باران و رعدهاى(ابر را)به همراه خود ببرند.
پول ديهها(ى مردم)را به گردن گيرد گويا او چراغ تابناك شبهاى تار است كه ستارگان درخشنده با او قرين گشتهاند.)
و زيد در سن نود سالگى از دنيا رفت، و گروهى از شعرا در مرگ او مرثيهها گفتند، و نيكىهاى او را ستوده و فضايل او را به شعر درآوردند، از جمله كسانى كه براى او مرثيه گفت، قدامة بن موسى جمحى است كه گويد:
فان يك زيد غابت الارض شخصه
فقد بان معروف هناك وجود
و ان يك امسى رهن رمس فقد ثوى
به و هو محمود الفعال فقيد
سميع الى المعتر يعلم انه
سيطلبه المعروف ثم يعود
و ليس بقوال و قد حط رحله
لملتمس المعروف اين تريد
اذا قصر الوغد الدنى نمى به
الى المجد آباء له و جدود
مباذيل للمولى محاشيد للقرى
و في الروع عند النائبات اسود
اذا انتحل العز الطريف فانهم
لهم ارث مجد ما يرام تليد
اذا مات منهم سيد قام سيد
كريم يبنى بعده و يشيد
(اگر زمين نابهنگام جسم زيد را در خود گيرد، در آن زمين كردار نيك و بخشش آشكار گردد.
و اگر شب را به سر برد در جايى و اسير گور گردد(و از دنيا برود)بحقيقتبه آنجا فرود آمده، در حالى كه پسنديده كردار و از دست رفته است(يعنى رفتنش موجب تاسف و اندوه است).
به درخواست كننده(و مرد سائل، گوشش)شنواست، زيرا مىداند بزودى همانا كرم او آن مرد را مىكشد و دوباره بازگردد.
به آنكس كه جوياى بخشش است، هنگامى كه فرود آيد نمىگويد: كجا را مىخواهى؟(يعنى نگفته و نپرسيده به او بخشش مىكند، زيرا جز او از كسى بخشش نجويند).
هر گاه مرد پست رذل(از حسب و نسب او)كوتاه كند، او را به بزرگى برفرازند پدران و اجدادش.
آن مردانى كه به بندگان(و غلامان)خود بخشش مىكردند، و براى ميهمانان خدمتگزار بودند، و هنگام ترس در پيشامدها شيرانى بودند.
هرگاه مرد تازه دوران و نو رسى بزرگى به خود بندد، پس براى ايشان است ميراث مجد و عظمت دست نخورده قديم(يعنى اگر كسى به بزرگى تازه خود ببالد، اينان از قديم بزرگ و بزرگزاده بودهاند).هرگاه بزرگى از ايشان بميرد، مرد بزرگ و بزرگوار ديگرى(به جاى او)بپا خيزد كه پس از او بناى تازه(در بزرگى)بسازد و آن را محكم كند.)
و مانند اين، اشعار بسيارى است كه نقل آنها كتاب را طولانى كند، و زيد بن حسن بدون آنكه ادعاى امامتى بكند از دنيا برفت، و هيچ يك از گروه شيعه و نه ديگران چنين ادعايى درباره او نكردند، زيرا شيعه دو دستهاند، يكى طايفه امامى، و ديگر طايفه زيدى، پس طايفه امامى درباره امامت تكيه بر نصوص(و سخنانى كه رسول خدا(ص)بصراحت درباره امامت كسى فرموده)نمايند، و(روشن است)كه نصوصى درباره فرزندان امام حسن(ع) نرسيده، و همگى آنان در اين باره اتفاق دارند، و هيچ يك از آنان چنين ادعايى براى خود نكرده تا شك در آن پيدا شود.و اما زيديه(پيروان زيد بن على بن الحسين(ع)) پس از على و حسن و حسين(ع)در باب امامت مراعات دعوت و جهاد كنند(يعنى آن كس را امام دانند كه مردم را به امامتخود بخواند و با دشمنان جهاد نمايد)و زيد بن حسن رحمه الله(كسى بود كه)با بنى اميه مدارا مىكرد، و از جانب ايشان كارهايى عهدهدار مىشد، و راى او با دشمنان خود به تقيه بود، و با ايشان آميزش مىكرد، و اين كار(يعنى تقيه و آميزش)در پيش زيديه با نشانههاى امامتسازگار نيست، چنانكه نقل شد.
و اما حشويه كسانى هستند كه بنى اميه را امام دانند و براى فرزندان رسول خدا(ص) در هيچ حال و زمانى امامت را قائل نيستند.
و اما معتزله(پيروان واصل بن عطاء كه از مجلس حسن بصرى اعتزال و كنارهگيرى جست و از اين رو پيروانش را معتزله گويند)امامتبراى كسى قائل نيستند جز آن كس كه در اعتزال هم راى آنان باشد، و يا آن كس كه شورا و اختيار مردمان عقد خلافت را براى او ببندد، و چنانكه گفتيم، زيد بن حسن از اين احوال بيرون است.
و اما خوارج به امامت آن كس كه امير المؤمنين(ع)را دوست دارد واو را فرمانرواى خود داند قائل نيستند، و خلافى نيست در اينكه زيد از كسانى بود كه پدر و جد خود را دوستدار بود و آنان را امام و فرمانرواى خود مىدانست.
حسن بن حسن
شيخ مفيد(ره)فرموده:
و اما حسن بن حسن(فرزند ديگر آن حضرت(ع))مردى بزرگ و بزرگوار و دانشمند و پارسا بود و در زمان خود متولى صدقات امير المؤمنين على بن ابيطالب(ع)بود، و آن جناب با حجاج بن يوسف ثقفى داستانى دارد كه زبير بن بكار روايت كرده، گويد: حسن بن حسن در زمان خود متولى صدقات امير المؤمنين(ع)بود، پس روزى در ميان سوارانى كه با حجاج مىرفتند مىرفت و حجاج در آن روز فرماندار شهر مدينه بود، پس حجاج به او گفت: عمر بن على را در صدقات پدرت با خود شريك ساز، زيرا كه او عموى توست و يادگار خاندان شماست!حسن گفت: شرطى را كه على(ع)در اين باره كرده(و آن روز به فرزندان حسن واگذارده)به هم نمىزنم و كسى را كه او در صدقات داخل نكرده، من داخل نخواهم كرد.حجاج گفت: اكنون من او را داخل در آن مىكنم.پس حسن بن حسن خود را به عقب كشيد تا گاهى كه حجاج از او غافل شد، به سوى عبد الملك(بن مروان كه آن هنگام خليفه بود و در شام اقامت داشت)رهسپار شد و به در سراى او ايستاده، اجازه ملاقات مىخواست، يحيى بن ام الحكم بر او گذشت و چون او را بديد نزد او آمده، بر او سلام كرد و از آمدنش به شام و احوالش پرسيد، سپس به او گفت: من هنگام ملاقاتت در پيش عبد الملك سودى به تو خواهم رساند، و هنگامى كه حسن بن حسن بر عبد الملك در آمد عبد الملك به او خوش آمد گفت و با خوشرويى آماده پاسخ دادن به درخواست او شد، و حسن بن حسن را زودتر از عادت سپيدى موى فرا گرفته بود، پس عبد الملك در حالى كه يحيى بن امالحكم نيز در مجلس خليفه حاضر بود به حسن گفت: اى ابا محمد سپيدى مو و پيرى زود به سراغ تو آمده؟يحيى بن ام الحكم گفت: اى امير المؤمنين چرا چنين نباشد!آرزوهاى مردم عراق او را پير كرده، گروههاى مردم(از اين سو و آن سو)به نزد او مىآيند و او را به آرزوى خلافت مىاندازند(و اندوه نرسيدن به آن او را پير كرده)!حسن بن الحسن رو به او كرده، گفت: به خدا پذيرايى بدى از من كردى، اينگونه نيست كه تو مىگويى، بلكه ما خاندانى هستيم كه موى ما زود سپيد شود، و عبد الملك اين سخنان را مىشنيد، پس به حسن گفت: آنچه به خاطر آن به اينجا آمدهاى بيان كن، او جريان گفتار حجاج را به او بازگو كرد، عبد الملك گفت: حجاج را چنين كارى نرسيده و من براى او نامهاى مىنويسم كه اين كار را نكند، پس نامهاى به حجاج نوشت و جايزهاى نيكو به حسن بن حسن داد.
و چون حسن از نزد عبد الملك بيرون آمد، يحيى بن ام الحكم او را ديدار كرد، پس حسن براى بد رفتاريش در حضور عبد الملك با او درشتى كرد، و به او گفت: اين چه چيزى بود كه به من وعده كردى(و بر خلاف آن رفتار نمودى؟)يحيى به او گفت: آرام باش كه به خدا سوگند هميشه خليفه از تو انديشه دارد و مىترسد، و اگر ترس از تو نبود، خواستهات را انجام نمىداد و من درباره نيكى به تو كوتاهى نكردم(يعنى اين سخن من موجب گشت كه بيم تو در دل او بيفتد و حاجتت را روا سازد).
و حسن بن حسن با عمويش امام حسين(ع)در كربلا حاضر گشت، و چون حسين(ع)كشته شد و خاندان او اسير گشتند(حسن بن حسن نيز در ميان اسيران بود)و اسماء بن خارجة(كه از طايفه مادر حسن بن حسن بود)او را از ميان اسيران بيرون كشيده، گفت: به خدا هرگز كسى را نيرويى بر پسر خوله(كه نام مادر او بود)نباشد و دسترسى به او پيدا نكند!عمر بن سعد گفت: پسر برادر ابى حسان را(كنيه اسماء بن خارجة است) واگذاريد، وبرخى گويند: هنگامى كه اسير شد، جراحاتى به او رسيده بود كه از آن بهبودى يافت.
و روايتشده كه حسن بن حسن يكى از دو دختر عمويش امام حسين(ع)را براى خويش خواستگارى كرد، حسين(ع)به او فرمود: اى فرزند هر كداميك كه بيشتر دوست دارى خود اختيار كن(تا او را به همسرى تو درآورم)حسن حيا كرد و پاسخى نداد، پس حسين(ع)فرمود: من دخترم فاطمه را براى تو اختيار كردم، زيرا او باهتبيشترى به مادرم فاطمه، دختر رسول خدا(ص)دارد.
و هنگامى كه حسن بن حسن از دنيا رفت، سى و پنجسال داشت، و برادرش زيد بن حسن زنده بود، ولى به برادر مادرى خود ابراهيم پسر محمد بن طلحه وصيت كرد، و چون حسن بن حسن از دنيا رفت، همسرش فاطمه، دختر حسين بن على(ع)، خيمه خويش بر روى قبر او بزد، و روزها روزه بود و شبها به عبادت مىگذرانيد، و به خاطر جمالى كه داشت، او را به حور العين شبيه مىساختند، پس چون يك سال بر اين منوال گذشت، به غلامان خود گفت: چون تاريكى شب فرا رسيد، اين خيمه را از اينجا بكنيد، پس چون تاريك شد شنيد گويندهاى مىگويد: آيا گمشده خود را يافتند؟ديگرى در پاسخش گفت: (نه)بلكه نااميد شده، بازگشتند!
و حسن بن حسن از دنيا رفت و ادعاى امامت نكرد و كسى نيز چنين ادعايى دربارهاش ننمود، چنانكه درباره برادرش زيد بيان داشتيم.
فرزندان ديگر آن حضرت
مرحوم مفيد(ره)درباره فرزندان ديگر آن حضرت نيز مىنويسد:
و اما عمر و قاسم و عبد الله، فرزندان ديگر حسن بن على(ع)، پس ايشان در ركاب عموى خويش حسين بن على(ع)در كربلا شهيد شدند، خداوند از ايشان خوشنود باشد و خوشنودشان سازد، و به خاطر دفاعى كه از اسلام و مسلمين كردند پاداششان را نيكو فرمايد.
و اما عبد الرحمن بن حسن رضى الله عنه با عمويش حسين(ع)براى زيارت حجبيرون رفت، و در ابواء(كه نام جايى است در راه مكه و مدينه و قبر آمنه مادر رسول خدا(ص)نيز در آنجاست)در حال احرام از دنيا برفت، رحمة الله عليه.
و اما حسين بن حسن كه به اثرم معروف بود، مردى بود دانشمند و فاضل، ولى ذكرى از او نشده است.
و طلحة بن حسن مردى بخشنده و سخاوتمند بود.
بر حسب تصادف در غروب روز سه شنبه بيست و هشتم ماه صفر سال 1406 هجرى قمرى كار تاليف اين كتاب شريف در قريه جماران پايان يافت.
پى نوشتها: 1.در كتاب حياة الامام الحسن(ع)در كيفيت تزويج آن حضرت با جعده داستانى نقل شده كه مىتوانيد به جلد 2، ص 465 كتاب مزبور مراجعه نماييد.
2.حياة الامام الحسن(ع)، ج 2، ص 468.
3.ارشاد مفيد(مترجم)، ج 2، ص 16.
4.مناقب ابن شهرآشوب، ج 4، ص 29.
اخلاق امام حسن مجتبي
شمهاى از فضايل امام مجتبى(ع)را در بخشهاى گذشته به مناسبتهاى مختلف ذكر كردهايم و در اينجا نيز شمهاى را به اطلاع شما مىرسانيم:
مرحوم شيخ صدوق در كتاب امالى به سند خود از امام صادق(ع)روايت كرده كه آن حضرت فرمود:
حسن بن على(ع)عابدترين مردم زمان خود و زاهدترين آنها و برترين آنها بود، و چنان بود كه وقتى حجبه جاى مىآورد، پياده به حج مىرفت و گاهى نيز پاى برهنه راه مىرفت. (1)
و چنان بود كه وقتى ياد مرگ مىكرد مىگريست، و چون ياد قبر مىكرد مىگريست، و چون از قيامت و بعث و نشور ياد مىكرد مىگريست، و چون متذكر عبور و گذشت از صراط-در قيامت-مىشد مىگريست.
و هر گاه به ياد توقف در پيشگاه خداى تعالى در محشر مىافتاد، فريادى مىزد و روى زمين مىافتاد...
و چون به نماز مىايستاد بندهاى بدنش مىلرزيد، و چون نام بهشت و جهنم نزد او برده مىشد مضطرب و نگران مىشد و از خداى تعالى رسيدن به بهشت و دورى از جهنم را درخواست مىكرد...و هر گاه در وقتخواندن قرآن به جمله«يا ايها الذين آمنوا»مىرسيد مىگفت: «لبيك اللهم لبيك»...
و پيوسته در هر حالى كه كسى آن حضرت را مىديد به ذكر خدا مشغول بود، و از همه مردم راستگوتر، و در نطق و بيان از همه كس فصيحتر بود... (2)
و مرحوم ابن شهرآشوب در كتاب مناقب از كتاب محمد بن اسحاق روايت كرده كه گويد:
«ما بلغ احد من الشرف بعد رسول الله(ص)ما بلغ الحسن»(احدى پس از رسول خدا(ص)در شرافت مقام به حسن بن على(ع)نرسيد.)
و سپس مىگويد: رسم چنان بود كه براى آن حضرت بر در خانهاش فرش مىگستراندند، و چون امام(ع)مىآمد و روى آن فرش مىنشست، راه بسته مىشد و بند مىآمد، زيرا كسى از آنجا نمىگذشت جز آنكه به خاطر جلالت مقام آن حضرت مىايستاد و جلو نمىرفت، و هنگامى كه امام(ع)از ماجرا مطلع مىشد برمىخاست و داخل خانه مىشد و مردم هم مىرفتند و راه باز مىشد...
و دنبال اين حديث، راوى گويد:
«و لقد رايته فى طريق مكة ماشيا فما من خلق الله احد رآه الا نزل و مشى حتى رايتسعد بن ابى وقاص يمشى» (3)
(من آن حضرت را در راه مكه پياده مشاهده كردم و هيچ يك از خلق خدا نبود كه او را مشاهده كند جز آنكه پياده مىشد و پياده مىرفت تا آنجا كه سعد بن ابى وقاص را ديدم(به احترام آن حضرت)پياده مىرفت.)و از روضة الواعظين فتال نيشابورى روايت كرده كه گويد:
«ان الحسن بن على كان اذا توضا ارتعدت مفاصله و اصفر لونه، فقيل له فى ذلك فقال: حق على كل من وقف بين يدى رب العرش ان يصفر لونه و ترتعد مفاصله، و كان عليه السلام اذا بلغ باب المسجد رفع راسه و يقول: الهى ضيفك ببابك يا محسن قد اتاك المسىء فتجاوز عن قبيح ما عندى بجميل ما عندك يا كريم...»
(حسن بن على(ع)چنان بود كه چون وضو مىگرفتبندهاى استخوانش به هم مىخورد و رنگش زرد مىگشت، و چون سببش را پرسيدند فرمود: هر كس كه در پيشگاه پروردگار بزرگ مىايستد بايد اين گونه باشد كه بندهايش به هم بخورد و رنگش زرد شود.و چون بر در مسجد مىرسيد، سرش را بلند كرده و مىگفت:
خدايا ميهمانتبر در خانه توست، اى نيكوكار!بدكار به درب خانهات آمده، پس از زشتيهايى كه نزد من استبه خوبىهايى كه نزد تو است درگذر، اى بزرگوار!)
و از كتاب فائق زمخشرى روايت كرده كه گويد: رسم امام حسن(ع)چنان بود كه چون از نماز صبح فارغ مىشد با كسى سخن نمىگفت تا آفتاب طلوع كند...
و آن حضرت بيست و پنجبار پياده حجبه جاى آورد...
و اموال خود را دو بار با خدا تقسيم كرد...(يعنى نصف آن را در راه خدا به فقرا داد...) (4) و از حلية الاولياء ابى نعيم نقل كرده كه به سندش از امام باقر(ع)روايت نموده كه فرمود:
«قال الحسن: انى لاستحيى من ربى ان القاه و لم امش الى بيته فمشى عشرين مرة من المدينة على رجليه.و فى كتابه بالاسناد عن شهاب بن عامر: ان الحسن بن على(ع) قاسم الله تعالى ماله مرتين حتى تصدق بفرد نعله، .و فى كتابه بالاسناد عن ابى نجيح ان الحسن بن على(ع)حج ماشيا و قسم ماله نصفين.و فى كتابه بالاسناد عن على بن جذعان قال: خرج الحسن بن على من ماله مرتين و قاسم الله ماله ثلاث مرات حتى ان كان ليعطى نعلا و يمسك نعلا و يعطى خفا و يمسك خفا.
و روى عبد الله بن عمر عن ابن عباس قال: لما اصيب معاوية قال: ما آسى على شىء الا على ان احج ماشيا، و لقد حج الحسن بن على خمسا و عشرين حجة ماشيا و ان النجايب لتقاد معه و قد قاسم الله ماله مرتين حتى ان كان ليعطى النعل و يمسك النعل و يعطى الخف و يمسك الخف».
(من از خدا شرم دارم كه ديدارش كنم و پياده به خانهاش نرفته باشم.و به همين خاطر بيستبار پياده از مدينه به حج رفت.
و به سند خود از شهاب بن عامر روايت كرده كه حسن بن على(ع)دو بار همه مالش را با خدا تقسيم كرده و دو نصف كرد، حتى نعلين خود را...
و به سند خود از على بن جذعان روايت كرده كه گويد: حسن بن على(ع)دو بار همه مال خود را در راه خدا داد و سه بار هم تقسيم كرد، نصف براى خود و نصف را در راه خدا داد. ..)
تواضع و فروتنى آن حضرت
ابن شهرآشوب در مناقب و ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه و ديگران به سند خود روايت كردهاند كه امام حسن بن على(ع)بر جمعى ازفقرا (5) عبور كرد كه روى زمين نشسته و تكههاى نانى در پيش روى خود گذارده و مىخوردند، و چون آن حضرت را ديدند تعارف كرده گفتند:
هلم يابن بنت رسول الله الى الغداء»!
(اى پسر دختر رسول خدا بفرما!به صبحانه!)
امام(ع)پياده شد و اين آيه را خواند:
ان الله لا يحب المستكبرين»(براستى كه خدا مستكبران را دوست نمىدارد!)
و سپس شروع كرد به خوردن غذاى آنان و چون سير شدند امام(ع)آنها را به مهمانى خود دعوت كرد و از آنها پذيرايى و اطعام كرده و جامه نيز بر تن آنها پوشانيد، و چون فراغتيافت فرمود:
«الفضل لهم (6) لانهم لم يجدوا غير ما اطعمونى، و نحن نجد اكثر منه» (7)
(با همه اينها فضيلت و برترى از آنهاست، زيرا آنها بغير از آنچه ما را بدان پذيرايى و اطعام كردند چيز ديگرى نداشتند، ولى ما بيش از آنچه داديم باز هم داريم!)
ملا محمد باقر مجلسى(ره)در بحار الانوار از برخى كتابهاى مناقب معتبره به سندش از مردى به نام نجيح روايت كرده كه گويد:
حسن بن على(ع)را ديدم كه غذا مىخورد و سگى نيز در پيش روى او بود كه آن حضرت هر لقمهاى كه مىخورد لقمه ديگرى همانند آن را به آن سگ مىداد.
من كه آن منظره را ديدم به آن حضرت عرض كردم: اجازه مىدهىمن اين سگ را با سنگ بزنم و از سر سفره شما دور كنم؟در جواب من فرمود:
«دعه انى لاستحيى من الله عز و جل ان يكون ذو روح ينظر فى وجهى و انا آكل ثم لا اطعمه»!
(او را بحال خود واگذار كه من از خداى عز و جل شرم دارم كه حيوان روح دارى در روى من نگاه كند و من چيزى بخورم و به او نخورانم!) (8)
سيوطى در كتاب تاريخ الخلفاء روايت كرده كه هنگامى امام حسن(ع)در مكان نشسته بود و چون خواست از آنجا برود فقيرى وارد شد، امام(ع)به آن مرد فقير خوشآمد گفته و با او ملاطفت كرد و سپس به او فرمود:
«انك جلست على حين قيام منا افتاذن بالانصراف»؟
اى مرد تو وقتى نشستى كه ما براى رفتن برخاستيم، آيا اجازه رفتن به من مىدهى؟)
مرد فقير عرض كرد:
«نعم يابن رسول الله»(آرى اى پسر رسول خدا) (9)
انس با قرآن و خوف و خشيت آن حضرت
از كتاب سير اعلام النبلاء ذهبى-يكى از دانشمندان اهل سنت-از ام موسى روايتشده كه گفته: رسم امام حسن بن على(ع)آن بود كه چون به بستر خواب مىرفت، سوره كهف را مىخواند و مىخوابيد. (10) و زمخشرى در كتاب ربيع الابرار روايت كرده كه حسن بن على چنان بود كه چون از وضوى نماز فارغ مىشد رنگش تغيير مىكرد و مىفرمود:
«حق على من اراد ان يدخل على ذى العرش ان يتغير لونه» (11)
شيخ صدوق(ره)در كتاب امالى به سندش از امام رضا(ع)روايت كرده كه فرمود: چون هنگام وفات امام حسن(ع)رسيد، گريست!
به آن حضرت عرض شد: چگونه مىگريى با اينكه مقام شما نسبتبه رسول خدا(ص)آنگونه است؟و رسول خدا(ص)درباره شما آن سخنان را فرمود؟ (12) و بيست مرتبه پياده حجبه جاى آوردهاى؟و سه بار مال خود را با خدا تقسيم كردهاى؟
امام(ع)در پاسخ فرمود:
«انما ابكى لخصلتين: لهول المطلع و فراق الاحبة» (13)
(من به دو جهت مىگريم يكى براى دهشت از روز قيامت و ديگرى براى فراق دوستان!)
و در روايت ديگرى از طريق اهل سنت آمده كه چون برادرش حسين(ع)سبب گريه آن حضرت را پرسيد در پاسخ فرمود:
«يا اخى ما جزعى الا انى ادخل فى امر لم ادخل فى مثله و ارى خلقا من خلق الله لم ار مثلهم قط» (14)
(برادر جان بىتابى من نيست جز براى آنكه در چيزى درآيم كه همانندشرا نديده و داخل نشدهام، و خلقى از خلقهاى خدا را مىبينم كه همانندشان را نديدهام.)
و در حديث ديگرى است كه فرمود:
«انى اقدم على امر عظيم و هول لم اقدم على مثله قط» (15)
و اين اشعار را نيز ابن آشوب و ديگران در بىاعتبارى دنيا و زهد در آن از آن حضرت روايت كردهاند:
قل للمقيم بغير دار اقامة
حان الرحيل فودع الاحبابا
ان الذين لقيتهم و صحبتهم
صاروا جميعا فى القبور ترابا
(بگو بدانكه رحل اقامتبه سراى ناپايدار افكنده، زمان كوچ نزديك شد با دوستان وداع كن.آنها كه ديدار كردى و همدمشان بودى همگى در گورها به خاك تبديل شدند.)
يا اهل لذات دنيا لا بقاء لها
ان المقام بظل زائل حمق
(اى لذت طلبان دنياى ناپايدار براستى كه جاى گزيدن در سايه ناپايدار حماقت است. )
لكسرة من خسيس الخبز تشبعنى
و شربة من قراح الماء تكفينى
و طرة من دقيق الثوب تسترنى
حيا و ان مت تكفينى لتكفينى
(براستى كه يك تكه نان عادى مرا سير كند، و يك شربت آب معمولى مرا كفايت كند.و يك قطعه از پارچه نازك در زمان حيات مرا بپوشاند و اگر مردم نيز براى كفنم كفايت كند.)
در راه زيارت خانه خدا و سفر حج
چنانكه در صفحات قبل خوانديد، امام حسن(ع)بارها پياده به سفر حج رفت كه عدد آنها را برخى بيستسفر و برخى بيست و پنجسفر ذكر كردهاند، كه از آنجمله حاكم نيشابورى-از دانشمندان اهل سنت-به سندخود از عبد الله بن عبيد روايت كرده كه گويد:
«لقد حج الحسن بن على خمسا و عشرين حجة ماشيا و ان النجائب لتقاد معه» (16)
(براستى كه حسن بن على بيست و پنجسفر پياده به حج رفت و مركبهاى راهوار او را بدون سوار همراهش مىكشيدند.)
و نظير اين روايت را بيهقى در سنن كبرى و بيش از ده نفر ديگر از دانشمندان اهل سنت از عبد الله بن عبيد روايت كردهاند. (17)
چنانكه در بيش از پنجاه حديث ديگر از راويان و مؤلفان اهل سنتبه سندشان از محمد بن على و على بن زيد بن جذعان به همين مضمون رواياتى نقل شده است. (18)
و در اين باره حديث جالبى نيز در كتابهاى كافى و خرائج و مناقب ابن شهرآشوب (19) از ابى اسامة از امام صادق از پدرانش(ع)روايتشده كه متضمن معجزه و كرامتى نيز از آن حضرت مىباشد و آن حديث اين است كه فرمود:
حسن بن على(ع)در يكى از اين سفرها، از مكه به سوى مدينه حركت كرد و پياده مىرفت، و در اثر همان پيادهروى، پاهاى آن حضرت ورم كرد و برخى از همراهان عرض كردند: خوب استسوار شويد تا اين ورم بر طرف گردد؟
امام(ع)فرمود: نه، ولى ما هنگامى كه به منزلگاه مىرسيم مرد سياه چهرهاى پيش ما خواهد آمد كه با خود روغنى دارد و براى مداواى اين ورم خوب است و شما آن روغن را از او بخريد و در خريد با او سختگيرى نكنيد(و چانه نزنيد).
برخى از همراهان و خدمتكاران عرض كردند: سر راه ما چنين منزلى كه كسى بيايد و چنين دارويى بفروشد نيست!؟
فرمود: چرا اين منزل سر راه ماست.
و به دنبال اين گفتگو چند ميل راه رفتند كه مرد سياه چهرهاى پيش روى ايشان در آمد، امام حسن(ع)به خدمتكار خود فرمود: اين است آن مرد سياه(كه گفتم)روغن را به قيمتى كه مىگويد از او بگير، و چون نزد او رفت، مرد سياه گفت: اين روغن را براى چه كسى مىخواهى؟
پاسخ داد: براى حسن بن على بن ابيطالب(ع)!
سياه گفت: مرا نزد او ببر، و چون او را نزد امام(ع)بردند عرض كرد:
«يابن رسول الله انى مولاك لا اخذ ثمنا و لكن ادع الله ان يرزقنى ولدا سويا ذكرا يحبكم اهل البيت فانى خلفت امراتى تمخض»
(اى پسر رسول خدا من از دوستان شمايم كه بهايى نخواهم گرفت، ولى از خدا بخواه كه مرا فرزند پسرى صحيح و سالم روزى كند كه شما خاندان را دوستبدارد، زيرا من كه آمدم زنم در حال زاييدن بود.)
امام(ع)فرمود: به خانهات برو كه خداى تعالى فرزند پسرى سالم به تو خواهد داد.
مرد سياه فورا به خانهاش رفت و مشاهده كرد كه خداوند پسرى سالم به او عنايت كرده، و آن مرد خوشحال به نزد امام حسن(ع)بازگشته و به آن حضرت دعا كرده و ولادت آن فرزند را اطلاع داد، و امام(ع)نيز روغن را به پاهاى خود ماليد و هنوز از آن منزل نرفته بودند كه ورم پاهاى آنحضرت برطرف گرديد.
نمونههايى از كرم و سخاوت امام(ع)
درباره سخاوت امام(ع)روايات زياد و جالبى نقل شده كه برخى از آنها را ذيلا خواهيد خواند، و در حديثى آمده كه امام حسن(ع)هيچگاه سائلى را رد نكرد و در برابر درخواست او«نه»نگفت، و چون به آن حضرت عرض شد: چگونه است كه هيچگاه سائلى را رد نمىكنيد؟پاسخ داد: «انى لله سائل و فيه راغب و انا استحيى ان اكون سائلا و ارد سائلا و ان الله تعالى عودنى عادة، عودنى ان يفيض نعمه على، و عودته ان افيض نعمه على الناس، فاخشى ان قطعت العادة ان يمنعني المادة»!
(من سائل درگاه خدا و راغب در پيشگاه اويم، و من شرم دارم كه خود درخواست كننده باشم و سائلى را رد كنم، و خداوند مرا به عادتى معتاد كرده، معتادم كرده كه نعمتهاى خود را بر من فرو ريزد، و من نيز در برابر او معتاد شدهام كه نعمتش را به مردم بدهم، و ترس آن را دارم كه اگر عادتم را ترك كنم اصل آن نعمت را از من دريغ دارد.)
امام(ع)به دنبال اين گفتار اين دو شعر را نيز انشا فرمود:
«اذا ما اتانى سائل قلت مرحبا
بمن فضله فرض على معجل
و من فضله فضل على كل فاضل
و افضل ايام الفتى حين يسئل» (20)
(هنگامى كه سائلى نزد من آيد بدو گويم: خوش آمدى اى كسى كه فضيلت او بر من فرضى است عاجل.و كسى كه فضيلت او برتر استبر هر فاضل، و بهترين روزهاى جوانمرد روزى است كه مورد سؤال قرار گيرد، و از او چيزى درخواستشود.)
اين هم داستان جالبى است:
ابن كثير از علماى اهل سنت در البداية و النهاية روايت كرده كه امام(ع)غلام سياهى را ديد كه گرده نانى پيش خود نهاده و خودش لقمهاى از آن مىخورد و لقمه ديگرى را به سگى كه آنجا بود مىدهد.
امام(ع)كه آن منظره را ديد بدو فرمود: انگيزه تو در اين كار چيست؟
پاسخ داد:
«انى استحيى منه ان آكل و لا اطعمه»(من از او شرم دارم كه خود بخورم و به او نخورانم!)
امام(ع)بدو فرمود: از جاى خود برنخيز تا من بيايم!سپس به نزد مولاى آن غلام رفت و او را با آن باغى كه در آن زندگى مىكرد از وى خريدارى كرد، آنگاه آن غلام را آزاد كرده و آن باغ را نيز به او بخشيد! (21)
چه نامه پر بركتى
ابراهيم بيهقى، يكى از دانشمندان اهل سنت، در كتاب المحاسن و المساوى (22) روايت كرده كه مردى نزد امام حسن(ع)آمده و اظهار نيازى كرد، امام(ع)بدو فرمود:
«اذهب فاكتب حاجتك فى رقعة و ارفعها الينا نقضيها لك»(برو و حاجتخود را در نامهاى بنويس و براى ما بفرست ما حاجتت را برمىآوريم!)
آن مرد رفت و حاجتخود را در نامهاى نوشته براى امام(ع)ارسال داشت، و آن حضرت دو برابر آنچه را خواسته بود به او عنايت فرمود.شخصى كه در آنجا نشسته بود عرض كرد:
«ما كان اعظم بركة الرقعة عليه يابن رسول الله!»(براستى چه پر بركتبود اين نامه براى اين مرد اى پسر رسول خدا!)
امام(ع)فرمود:
«بركتها علينا اعظم حين جعلنا للمعروف اهلا، اما علمت ان المعروف ما كان ابتداءا من غير مسئلة، فاما من اعطيته بعد مسئلة فانما اعطيته بما بذل لك من وجهه»(بركت او زيادتر بود كه ما را شايسته اين كار خير و بذل و بخشش قرار داد، مگر ندانستهاى كه بخشش و خير واقعى، آن است كه بدون سؤال و درخواستباشد، و اما آنچه را پس از درخواست و مسئلتبدهى كه آن را در برابر آبرويش پرداختهاى!)
و چه لقمه پر بركتى
قندوزى، از نويسندگان اهل سنت، در كتاب ينابيع المودة (23) از حضرت رضا(ع)روايت كرده كه امام حسن(ع)به خلاء (24) رفت و لقمه نانى را در آنجا ديد، پس آن را برداشت و با چوبى آن را پاك كرد و به بردهاش داد، و چون بيرون آمد آن را از آن برده مطالبه كرد و برده گفت:
«اكلتها يا مولاى»؟
(اى آقاى من، من آن را خوردم!)
امام(ع)به او فرمود:
«انتحر لوجه الله»!
(تو در راه خدا آزادى!)
آنگاه فرمود: از جدم رسول خدا(ص)شنيدم كه مىفرمود:
«من وجد لقمة فمسحها او غسلها ثم اكلها اعتقه الله تعالى من النار، فلا اكون ان استعبد رجلا اعتقه الله عز و جل من النار».
(كسى كه لقمهاى را افتاده ببيند و آن را پاك كرده يا بشويد و بخورد، خداى تعالى او را از آتش دوزخ آزاد كند، و من چنان نيستم كه مردى را كه خداى عز و جل از آتش دوزخ آزاد كرده به بردگى خود گيرم.)
و چه شاخهگل پر بركتى
زمخشرى در كتاب ربيع الابرار از انس بن مالك روايت كرده كه گويد: من در دمتحسن بن على(ع)بودم كه كنيزكى بيامد و شاخه گلى را به آن حضرت هديه كرد.
حسن بن على بدو گفت:
«انتحرة لوجه الله»(تو در راه خدا آزادى!)
من كه آن ماجرا را ديدم به آن حضرت عرض كردم: كنيزكى شاخه گل بىارزشى به شما هديه كرد و تو او را آزاد كردى؟
در پاسخ فرمود:
«هكذا ادبنا الله تعالى«اذا حييتم بتحية فحيوا باحسن منها»و كان احسن منها اعتاقها» (25)
(اينگونه خداى تعالى ما را ادب كرده كه فرمود: «وقتى تحيهاى به شما دادند، تحيتى بهتر دهيد»و بهتر از آن آزادى اوست.)
دفع دشمنى خطرناك از مردى به وسيله امام
از كتاب العدد روايتشده كه گفتهاند مردى در حضور امام حسن(ع)ايستاده، گفت:
«يابن امير المؤمنين بالذى انعم عليك بهذه النعمة التى ما تليها منه بشفيع منك اليه بل انعاما منه عليك، الا ما انصفتنى من خصمى فانه غشوم ظلوم، لا يوقر الشيخ الكبير و لا يرحم الطفل الصغير»!
(اى فرزندان امير مؤمنان سوگند به آنكه اين نعمت را به تو داده كه واسطهاى براى آن قرار نداده، بلكه از روى انعامى كه بر تو داشته آن را به تو مرحمت فرموده، كه حق مرا از دشمن بيدادگر و ستمكارم بگيرى كه نه احترام پيران سالمند را نگهدارد و نه بر طفل خردسال رحم كند!)
امام(ع)كه تكيه كرده بود، برخاست و سر پا نشست و به آن مرد فرمود: اين دشمن تو كيست تا من شرش را از سر تو دور كنم؟
عرض كرد: فقر و ندارى!
امام(ع)سر خود را به زير انداخت و لختى فكر كرد و سپس سربرداشت و به خدمتكار خود فرمود:
«احضر ما عندك من موجود»؟
(هر چه موجودى دارى حاضر كن!)
خدمتكار رفت و پنجهزار درهم آورد.
امام(ع)فرمود: اين پول را به اين مرد بده، آنگاه به وى فرمود:
«بحق هذه الاقسام التى اقسمتبها على متى اتاك خصمك جائرا الا ما اتيتنى منه متظلما» (26)
(به حق همين سوگندهايى كه مرا بدانها سوگند دادى كه هرگاه اين دشمنتبراى زورگويى نزد تو آمد حتما براى گرفتن حق خود نزد من آيى!)
دو نمونه از بزرگوارىهاى امام(ع)
محمد بن يوسف زرندى، از دانشمندان اهل سنت، در كتاب نظم درر السمطين روايت كرده كه مردى نامهاى به دست امام حسن(ع)داد كه در آن حاجتخود را نوشته بود.
امام(ع)بدون آنكه نامه را بخواند بدو فرمود:
«حاجتك مقضية»!
(حاجتت رواست!)
شخصى عرض كرد: اى فرزند رسول خدا خوب بود نامهاش را مىخواندى و مىديدى حاجتش چيست و آنگاه بر طبق حاجتش پاسخ مىدادى؟
امام(ع)پاسخى عجيب و خواندنى داد و فرمود:
«اخشى ان يسئلنى الله عن ذل مقامه حتى اقرء رقعته» (27) بيم آن را دارم كه خداى تعالى تا بدين مقدار كه من نامهاش را مىخوانم از خوارى مقامش مرا مورد موآخذه قرار دهد.)
على بن عيسى اربلى در كشف الغمة و غزالى در كتاب احياء العلوم و ابن شهر آشوب در مناقب و بستانى در دائرة المعارف خود با مختصر اختلافى از ابو الحسن مدائنى و ديگران روايت كردهاند (28) كه امام حسن(ع)و امام حسين(ع)و عبد الله بن جعفر (29) شوهر حضرت زينب(ع))به قصد انجام زيارت حجخانه خدا از مدينه حركت كردند و چون بار و بنه آنها را از پيش برده بودند، دچار گرسنگى و تشنگى شديدى شدند و در اين خلال به خيمه پيرزنى برخوردند و از او نوشيدنى خواستند!
پيرزن گفت: آب و نوشيدنى در خيمه نيست، ولى در كنار خيمه گوسفندى است كه مىتوانيد از شير آن گوسفند استفاده كنيد، آن را بدوشيد و شيرش را بنوشيد!
آنها رفتند و شير گوسفند را دوشيده و خوردند، و سپس از او خوراكى خواستند.
زن گفت: جز همين گوسفند مالك چيزى نيستم و چيز ديگرى نزد من يافت نمىشود، يكى از شما آن را ذبح كنيد تا من براى شما غذايى تهيه كنم؟
در اين وقتيكى از آنها برخاست و گوسفند را ذبح كرد و پوستش را كند و آماده طبح نموده و آن زن نيز برخاسته براى ايشان غذايى تهيه كرد و آنها خوردند و لختى بياسودند تا وقتى كه گرماى هوا شكسته شد، برخاسته و آمادهرفتن شدند و به آن زن گفتند:
«يا امة الله نحن نفر من قريش نريد حجبيت الله الحرام فاذا رجعنا سالمين فهلمى الينا لنكافئك على هذا الصنع الجميل»(اى زن!ما افرادى از قريش هستيم كه اراده زيارت حجبيت الله را داريم و چون سالم بازگشتيم، نزد ما بيا تا پاداش اين محبت تو را بدهيم!)
آنها رفتند، و چون شوهر آن زن آمد و جريان را شنيد، خشمناك شده و او را سرزنش كرده، گفت:
«ويحك تذبحين شاتى لاقوام لا تعرفينهم ثم تقولين: نفر من قريش»؟!
(واى بر تو!گوسفند مرا براى مردمانى كه نمىشناسى سر مىبرى، آنگاه به من مىگويى: افرادى از قريش بودند؟!)
اين جريان گذشت و پس از مدتى، فقر و نياز، آن پيرزن و شوهرش را، ناچار به شهر مدينه كشانيد و چون سرمايه و كسب و كارى نداشتند به جمعآورى سرگين و پشگل مشغول شده و از اين طريق امرار معاش كرده و زندگى خود را مىگذراندند.
در يكى از روزها پيرزن عبورش بر در خانه امام حسن(ع)افتاد و در حالى كه امام(ع)بر در خانه بود از آنجا گذشت و چون آن حضرت او را ديد شناخت، ولى پيرزن امام را نشناخت.در اين وقت امام حسن(ع)به غلامش دستور داد به دنبال آن پيرزن برود و او را به نزد وى بياورد.
غلام برفت و او را بازگرداند و امام حسن(ع)بدو فرمود: آيا مرا مىشناسى؟
گفت: نه!
فرمود: من همان مهمان تو در فلان روز هستم!
پيرزن گفت: پدر و مادرم بقربانت!
امام حسن(ع)دستور داد هزار گوسفند براى او خريدارى كردند و با هزار دينار پول همه را به او داد، و به دنبال آن نيز وى را به نزد برادرشحسين(ع)فرستاد.
امام حسين(ع)از آن زن پرسيد: برادرم حسن چه مقدار بتو داد؟
عرض كرد: هزار گوسفند و هزار دينار!
امام حسين(ع)نيز دستور داد همان مقدار گوسفند و همان مقدار پول به آن پيرزن دادند، و سپس او را به همراه غلام خود به نزد عبد الله بن جعفر فرستاد، و عبد الله از آن پيرزن پرسيد:
حسن و حسين(ع)چقدر بتو دادند؟
پاسخ داد: دو هزار گوسفند و دو هزار دينار!
عبد الله دستور داد: دو هزار گوسفند و دو هزار دينار به او دادند!و به او گفت: اگر از آغاز به نزد من آمده بودى، من آن دو را به رنج و تعب مىانداختم! (30)
و در كشف الغمه اربلى آمده كه گويد:
اين قصه در كتابها و داستانهاى ائمه اطهار(ع)مشهور است، و در روايت ديگرى كه از طريقى ديگر نقل شده اينگونه است كه مرد ديگرى نيز به همراه آنان بود و آن زن در آغاز نزد عبد الله بن جعفر رفت و عبد الله بدو گفت:
«ابدئى بسيدى الحسن و الحسين»(به آقايان من حسن و حسين آغاز كن!)
و چون به نزد امام حسن(ع)رفت آن حضرت يكصد شتر به او داد و امام حسين(ع)نيز يكهزار گوسفند به او عنايت فرمود و چون به نزد عبد الله بن جعفر بازگشت و داستان خود را باز گفت، عبد الله بدو گفت: دو سرور من كار شتر و گوسفند را انجام دادند(و خيال مرا از اين بابت آسوده كردند)و سپس دستور داد هزار دينار به او پرداخت كردند...!در اينجا پيرزن به نزد آن مردى كه از مردم مدينه بود و در آن سفر همراه آن سه بزرگوار بود رفت، و چون ماجرا را براى آن مرد باز گفت، وى بدان زن گفت:
«انا لا اجارى اولئك الاجواد فى مدى، و لا ابلغ عشر عشيرهم فى الندى، و لكن اعطيك شيئا من دقيق و زبيب...»
(من هرگز به پاى اين سخاوتمندان بى بدل در جود نمىرسم و به يك دهم آنها نيز در بخشش نخواهم رسيد، ولى مختصرى آرد و كشمش به تو مىدهم!)
و به دنبال اين ماجرا آن پيرزن آنها را گرفت و به ديار خود بازگشت. (31)
چه كسى همانند اين جوانمردان است؟
از كتاب خصال شيخ صدوق(ره)روايتشده كه مردى نزد عثمان بن عفان رفت و از او-كه بر درب مسجد نشسته بود-درخواستبخششى كرد، عثمان دستور داد پنج درهم به او بدهند.
آن مرد گفت: اين مقدار دردى را از من دوا نمىكند، پس مرا به شخصى راهنمايى كن كه حاجتم را برآورده سازد!
عثمان به گوشهاى از مسجد كه امام حسن و امام حسين(ع)و عبد الله بن جعفر در آنجا نشسته بودند، اشاره كرده گفت:
«دونك هؤلاء الفتية»!
(به نزد اين جوانمردان برو!)
آن مرد نيز متوجه آنها شده و حاجتخود را به ايشان معروض داشت!
حسنين(ع)به آن مرد رو كرده گفتند: «ان المسئلة لا تحل الا فى احدى ثلاث، دم مفجع، او دين مقرح، او فقر مدقع ففى ايها تسئل»(سؤال جز در يكى از سه چيز جايز نيست: خونى فاجعه آميز، يا بدهكارى دردآور و جانسوز، يا فقرى كه انسان را خاكستر نشين كند، اكنون بگو: تو در كداميك از اين سه مورد سؤال مىكنى؟)
پاسخ داد: در يكى از همين سه مورد است!
در اينجا امام حسن(ع)دستور داده پنجاه دينار به او بدهند، و امام حسين(ع)چهل و نه دينار و عبد الله بن جعفر چهل و هشت دينار!
آن مرد پولها را گرفت و از نزد ايشان رفت و عبورش به عثمان افتاد، عثمان از او پرسيد: چه كردى؟و آن مرد داستان خود و كرم و بزرگوارى حسنين(ع)و عبد الله بن جعفر را براى او بازگو كرد و عثمان كه دچار شگفتى شده بود گفت:
«من لك بمثل هوءلاء الفتية؟!اولئك فطموا العلم فطما، و حازوا الخير و الحكمة» (32)
(چه كسى همانند اين جوانمردان است، اينان از پستان علم و دانش شير خورده و خير و حكمت را نزد خود گرد آوردهاند.)
نگارنده گويد: نظير اين روايت از عيون الاخبار ابن قتيبة نيز نقل شده، با چند تفاوت:
اول-آنكه به جاى عثمان، عبد الله بن عمر ذكر شده.
دوم-آنكه امام حسن(ع)بدو فرمود:
«ان المسئلة لا تصلح الا فى دين فادح، او فقر مدقع، او حمالة مفظعة»(سؤال شايسته نيست جز در بدهكارى سنگين، يا فقرى كه به خاك مذلت نشاند، يا خونبهايى و يا بدهكارى كه انسان را درمانده سازد؟)و آن مرد در پاسخ گفت: يكى از همين سه چيز است.
سوم-اينكه در نقل مزبور آمده كه امام حسن(ع)يكصد دينار به او داد و امام حسين(ع) نود و نه دينار به او پرداخت كرد، چون خوش نداشت كه در بخشش و عطا همانند برادرش حسن(ع)عمل كرده باشد.
و تفاوت چهارم-آنكه در اين روايت نامى از عبد الله بن جعفر ذكر نشده است. (32)
زهد امام حسن(ع)
در اثبات زهد امام حسن(ع)همين مقدار كافى است كه به خاطر حفظ خون مسلمانان از زمامدارى و حكومت-كه حق مسلم او بود، به شرحى كه خوانديد-چشم پوشى نموده، آن را واگذار كرد...
و از شيخ صدوق(ره)نقل شده كه درباره زهد امام حسن(ع)كتاب جداگانهاى نوشته و آن را زهد الحسن ناميده است...
و نويسندگان و ارباب تراجم اجماع دارند كه حسن بن على(ع)پس از جدش رسول خدا و پدرش على(ع)از همه مردم زاهدتر بوده... (34)
و اين داستان را نيز از تاريخ ابن عساكر نقل كردهاند كه از شخصى به نام مدرك بن زياد روايت كرده كه گويد:
ما در باغهاى ابن عباس بوديم كه امام حسن و امام حسين(ع)و پسران عباس وارد شدند و مقدارى در آن باغها گردش كردند، سپس در كنار يكى از جوىهاى آن نشستند، آنگاه امام حسن(ع)فرمود:
«يا مدرك هل عندك غذاء»؟
(اى مدرك آيا غذايى دارى؟)عرض كردم: آرى، و به دنبال آن قرص نانى با قدرى نمك و دو شاخه سبزى نزد آن حضرت بردم، و امام(ع)آن را خورده و فرمود:
«يا مدرك ما اطيب هذا»؟
(اى مدرك چه غذاى خوبى!)
پس از آن غذايى در نهايتخوبى آوردند، و امام(ع)متوجه مدرك شده و به او دستور داد غلامان را جمع كند و آن غذا را نزد آنها بگذارد.
مدرك غلامان را جمعآورى كرد و آنها از آن غذا خوردند، ولى امام(ع)چيزى از آن نخورد.
مدرك عرض كرد: چرا از غذا نمىخوريد؟
امام(ع)فرمود:
«ان ذاك الطعام احب عندى»(براستى كه من همان غذا را بيشتر دوست دارم.) (35)
مكارم اخلاق و سيرههاى عملى امام
مسئله اخلاق از مسائل مهمى است كه دانشمندان اسلامى و غير اسلامى درباره آن كتابها نوشته و قلمفرسايىها كردهاند تا جايى كه برخى از علماى علم الاجتماع آن را هدف خلقت، و آخرين مرحله كمال انسانيت دانستهاند با اين بيان كه گفتهاند:
ملتهاى گذشته در آغاز خلقتبا نيروى بدنى خود، بر يكديگر برترى مىجستند، و پس از آنكه جامعه بشريت آن مرحله و دوران اوليه را پشتسر گذارد و ارتقا يافت، علم و دانش معيار برترى انسانها گرديد، و چون به حد اعلاى ارتقا و مقام والاى انسانى رسيد، وسيله برترى آنها اخلاق گرديد، و با اين بيان، اخلاق مرحله نهايى كمال انسان و علت غائى خلقت اوست.و از اين سخن كه بگذريم در آيات قرآن و روايت اسلامى نيز شواهدى بر اين مطلب مىتوان يافت و اهميت اخلاق تا بدان درجه و پايه است كه لتبعثت اشرف انبيا و خاتم پيغمبران را همان تزكيه انسانها و تعليم حكمت و فرزانگى آنها، و اكمال مكارم اخلاق ذكر فرموده، كه آيه كريمه: «لقد من الله على المؤمنين اذ بعث فيهم رسولا من انفسهم يتلوا عليهم آياته و يزكيهم و يعلمهم الكتاب و الحكمة...» (36)
و حديثشريف نبوى: «انما بعثت لاتمم مكارم الاخلاق» (37)
را مىتوان نمونهاى از اين آيات و روايات دانست.
و جالب اين است كه مكارم اخلاق را خود آن بزرگوار در حديثى به اينگونه تفسير كرده و فرموده است:
«يا على ثلاث من مكارم الاخلاق: تعطى من حرمك، و تصل من قطعك و تعفو عمن ظلمك»(اى على سه چيز از مكارم اخلاق است: دهش و عطا كنى به كسى كه تو را محروم كرده و بپيوندى به كسى كه از تو بريده، و در گذرى از كسى كه به تو ستم كرده!)
و البته دامنه بحث در اينجا وسيع و گسترده است و كتاب ما-كه يك كتاب تاريخى است-گنجايش اين بحث را ندارد، و ما از زندگانى امام حسن(ع)براى شما نمونههايى از اين گذشتها و مكارم اخلاق را در آغاز اين بخش نقل كرديم (38) و ذيلا نيز نمونههاى ديگرى را از نظر شما گذرانده و به دنبال گفتار تاريخى خود باز مىگرديم.
احسان در برابر آزار ديگران
همانگونه كه در روايتخوانديد، منظور از مكارم اخلاق آن اعمالى است كه از نظر اخلاقى فوقالعادگى داشته باشد، چون برخى از كارها و اخلاقيات انسان است كه به طور عادى براى عموم مردم عادى است مثل آنكه كسى به شما نيكى و احسان كند و شما نيز در برابر به او احسان و نيكى كنيد، كه اين يك امر عادى و طبيعى است، و خلاف اين كار غير طبيعى است كه قرآن كريم نيز آن را به عنوان يك اصل طبيعى عنوان كرده و مىفرمايد:
«هل جزاء الاحسان الا الاحسان» (39)
اما اگر كسى توانست تا اين حد خود را كنترل كند و اين اندازه بر نفس خود مسلط گردد كه بدى و ظلم را با احسان و نيكى مقابله كند، اين كار از نظر اخلاقى يك كار فوق العاده است كه هر كس نمىتواند چنين كارى را انجام دهد...
و به قول شاعر مىگويد:
بدى را بدى سهل باشد جزا
اگر مردى«احسن الى من اساء»!
مرحوم شهيد آيت الله استاد مطهرى كتابى دارد به نام فلسفه اخلاق كه مانند كتابهاى ديگر آن استاد بزرگوار، از تحقيق و عمق بسيارى برخوردار و كتاب بسيار نفيسى است، ايشان در آن كتاب تحقيق جالبى در اين باره دارد و پس از آنكه قسمتى از دعاى مكارم الاخلاق صحيفه سجاديه را در اين باره نقل كرده كه دعا كننده گويد:
«اللهم صل على محمد و آل محمد و سددنى-لان اعارض من غشنى بالنصح».
(پروردگارا، درود فرستبر محمد و آل محمد و به من توفيق ده كه معارضهكنم به صيحتبا آن كسانى كه با من بظاهر دوستى مىكنند، ولى در واقع مىخواهند با من بدى و دغلى كنند.)
«و اجزى من هجرنى بالبر»
(خدايا، به من توفيق ده كه جزا بدهم آن كسانى را كه مرا رها كردهاند و سراغ من نمىآيند به احسان و نيكىها.)
«و اثيب من حرمنى بالبذل»(خدايا، به من توفيق ده كه پاداش بدهم آن كسانى را كه مرا محروم كردهاند به اينكه من به آنها بخشش كنم.)
«و اكافئ من قطعنى بالصلة»
(خدايا، به من توفيق ده كه مكافات كنم هر كس كه با من قطع صله رحم يا قطع صله مودت مىكند مكافات من اين باشد كه من پيوند كنم.)
«و اخالف من اغتابنى الى حسن الذكر»
(خدايا، به من توفيق ده كه مخالفت كنم با آن كسانى كه از من غيبت مىكنند و پشتسر من از من بدگويى مىكنند و اينكه پشتسر آنها هميشه نيكى آنها را بگويم.)
«و ان اشكر الحسنة و اغضى عن السيئة»
(خدايا، به من توفيق ده كه نيكىهاى مردم را سپاسگزار باشم و از بدىهاى مردم چشم بپوشم.) (40)
سپس از خواجه عبد الله انصارى كه مرد عارف و وارستهاى بوده، اين جمله را نقل كرده كه گفته است:
«بدى را بدى كردن سگسارى است، نيكى را نيكى كردن خركارى است، بدى را نيكى كردن كار خواجه عبد الله انصارى است.» (41) و سپس اشعارى از ديوان منسوب به امير المؤمنين(ع)نقل كرده كه مىفرمايد:
و ذى سفه يواجهنى بجهل
و اكره ان اكون له مجيبا
يزيد سفاهة و ازيد حلما
كعود، زاده الاحراق طيبا
(شخص سفيهى از روى جهل با من مواجه مىشود، ولى من از پاسخ او كراهت دارم.او بر جهالت و سفاهتخود مىافزايد و من بر حلم خود، همانند آن عودى كه سوزاندنش عطر آن را زيادتر مىكند.)
و در جاى ديگر فرمود:
و لقد امر على اللئيم يسبنى
فمضيت ثمة قلت ما يعنينى
(من بر شخص پست و لئيم مىگذرم كه مرا دشنام مىدهد و من از نزد او گذشته و مىگويم من مقصودش نبودم.)
اكنون در زندگانى امام حسن(ع)نمونه اين مكارم اخلاق را بخوانيد:
1.موفق بن احمد خوارزمى در كتاب مقتل الحسين(ع)روايت كرده كه امام حسن(ع) گوسفندى داشت كه بدان علاقه داشت، روزى مشاهده كرد كه پاى آن گوسفند شكسته شده، به غلامش فرمود: چه كسى پاى اين گوسفند را شكسته؟
پاسخ داد: من!
فرمود: چرا؟
گفت: مىخواستم تا شما را غمگين كنم!
امام(ع)فرمود: اما من تو را خوشحال خواهم كرد، و تو در راه خدا آزادى!و در روايت ديگرى است كه فرمود:
«لا غمن من امرك بغمى»(من نيز غمگين مىكنم آن كسى را كه به تو دستور داده تا مرا غمگين كنى-يعنى شيطان)
و به دنبال آن او را آزاد كرد. (42)
پىنوشتها:
1.در اين باره داستان جالبى-كه عنوان معجزه نيز داشته-از يك مرد سياهپوست نقل شده كه انشاء الله تعالى در صفحات آينده خواهيد خواند.
2.بحار الانوار، ج 43، ص 331.
3.مناقب آل ابيطالب، ج 4، ص 7.
4.و در پارهاى از روايات مانند روايت كشف الغمه از على بن زيد بن جذعان وايتشده كه گويد: «خرج الحسن بن على من ماله مرتين و قاسم الله ثلاث مرات»(دو بار از مال خود بيرون آمد(يعنى هر چه داشت همه را در راه خدا داد)و سه بار هم با خدا تقسيم كرد يعنى نصف آن را در راه خدا داد...)(بحار، ج 43، ص 349).
5.و در نقل ابن ابى الحديد و ابن قشيرى«صبيان»(يعنى كودكان)به جاى فقرا ذكر شده.
6.و در نقل ابن قشيرى است كه فرمود: «اليد لهم»كه در معنى چندان فرقى ندارد.
7.بحار الانوار، ج 43، ص 352 و ملحقات احقاق الحق، ج 11، ص 114.
8.بحار الانوار، ج 43، ص 352، مقتل الحسين موفق ابن احمد، ص 102.
9.تاريخ الخلفاء سيوطى، ص 73.
10.ملحقات احقاق الحق، ج 11، ص 114.
11.ملحقات احقاق الحق، ج 11، ص 112 و نظير اين حديث در صفحات قبل نيز از مناقب نقل شده بود.
12.ظاهرا منظور امثال حديث«ان الحسن و الحسين سيدا شباب اهل الجنه»و نظير آن است كه در بخشهاى قبل بتفصيل ذكر شده است.
13.بحار الانوار، ج 43، ص 332، امالى مجلسى، ص 39، كشف الغمة، ص 167.
14.ملحقات احقاق الحق، ج 11، ص 174.
15.بحار الانوار، ج 44، ص 154.
16.مستدرك حاكم، ج 3، ص 169.
17 و 18.ملحقات احقاق الحق، ج 11، ص 123.
19.بحار الانوار، ج 43، ص 324 و مناقب ابن شهرآشوب، ج 4، ص 7.
20.نقل از كنز المدفون سيوطى، (چاپ بولاق)، ص 234 و نور الابصار شبلنجى، ص 111.
21.البداية و النهاية، (چاپ مصر)، ج 8، ص 38.
22.المحاسن و المساوى، (چاپ بيروت)، ص 55.
23.ينابيع المودة(چاپ اسلامبول)، ص 225.
24.ممكن است منظور«بيت الخلاء»باشد، و احتمال نيز دارد كه منظور جايگاهى خلوت باشد.
25.ملحقات احقاق الحق، ج 11، ص 149.
26.بحار الانوار، ج 43، ص 350.
27.ملحقات احقاق الحق، ج 11، ص 141.
28.بحار الانوار، ج 43، صص 348-341 و حياة الامام الحسن(ع)، ج 1، صص 321-319.
29.عبد الله بن جعفر ابن ابيطالب يكى از سخاوتمندان معروف عرب و از اشراف قريش محسوب مىشد.
30.يعنى با پرداختبيش از اين مقدار آن دو بزرگوار را در محذور اخلاقى و مشكل دچار مىكردم.
31.بحار الانوار، ج 43، ص 349.
32.خصال صدوق، «باب الثلاثة».
33.نقل از عيون الاخبار ابن قتيبة، ج 3، ص 140.
34.حياة الامام الحسن(ع)، ج 1، صص 330-329.
35.تاريخ ابن عساكر، ج 4، ص 212.
36.سوره آل عمران، آيه 164.
37.خصال صدوق، «باب الثلاثه»، حديث 121.
38.به صفحه 329 به بعد مراجعه نماييد.
39.سوره الرحمن، آيه 60.
40.صحيفه سجاديه، ص 69.
41.استاد در شرح اين جمله گويد:
اگر كسى بدى كند و انسان هم در برابر او بدى كند، اين سگ رفتارى است، زيرا اگر سگى، سگ ديگرى را گاز بگيرد، اين يكى هم او را گاز مىگيرد، نيكى را نيكى كردن
-خركارى است، اگر كسى به انسان نيكى كند و انسان هم در مقابل او نيكى كند اين كار مهمى نيست، زيرا يك الاغ وقتى كه شانه يك الاغ ديگر را مىخاراند، او هم فورا شانه اين يكى را مىخاراند، بدى را نيكى كردن كار خواجه است.
42.ملحقات احقاق الحق، ج 11، ص 117 و حياة الامام الحسن(ع)، ج 1، ص 314.
ولادت تا وفات پيامبر
شدت علاقه رسول خدا(ص) به حسن و برادرش حسين(ع)
چنانكه گفته شد، طبق روايات مشهور، امام حسن(ع)در نيمه رمضان سال سوم هجرت به دنيا آمد و تا روزى كه رسول خدا(ص)از دنيا رفت(بيست و هشتم صفر سال يازدهم) هفتسال و شش ماه از عمر شريف خود را در كنار جدش رسول خدا(ص)و دامان پر مهر آن بزرگوار گذراند.
و چنانكه از روايات استفاده مىشود، شايد بهترين دوران زندگى آن امام مظلوم همان چند سال بوده كه از هر جهت مورد محبت افراد خانواده و بخصوص جد بزرگوار خود قرار داشته است.
و حتى از برخى روايات استفاده مىشود كه محبت و علاقه رسول خدا نسبتبه اين كودك و برادرش حسين(ع)از حد عادى گذشته و بيش از حد معمول بود.
ترمذى و نسائى در كتابهاى صحيح خود روايت كردهاند كه روزى رسول خدا(ص)در منبر سخنرانى مىفرمود كه حسن و حسين(ع)در حالى كه هر دو پيراهن سرخ بر تن داشتند آمدند و هم چنان افتان و خيزان به جلو مىآمدند، رسول خدا(ص)كه چنان ديد سخن خود را قطع كرده، از منبر به زير آمد و آن دو را بغل كرده و پيش روى خود نهاد و فرمود:
«صدق الله اذ يقول: «انما اموالكم و اولادكم فتنة»لقد نظرت الى هذينالصبيين و هما يمشيان و يعثران فلم اصبر حتى قطعتحديثى و رفعتهما» (1)
(خدا راست گفته كه مىفرمايد: «جز اين نيست كه دارايىها و فرزندان شما فتنه هستند.»من به اين دو پسرك نگاه كردم و ديدم كه راه مىروند و مىافتند، خوددارى نتوانستم تا اينكه سخنم را قطع كرده و آن دو را برداشتم.)
و در خصوص امام حسن(ع)
«روى البراء بن عازب قال«رايت النبى-صلى الله عليه و آله-و الحسن على عاتقه يقول: اللهم انى احبه فاحبه» (2)
(براء بن عازب روايت كرده گويد: «پيغمبر(ص)را ديدم كه حسن را بر شانه خود داشت و مىفرمود: خدايا من او را دوست دارم تو هم او را دوستبدار.»)
زهير بن اقمر گويد: پس از داستان شهادت امير المؤمنين(ع)هنگامى كه فرزندش حسن بن على(ع)سخنرانى مىكرد، مردى گندم گون و بلند قامت از قبيله ازد برخاست و گفت:
«لقد رايت رسول الله واضعه فى حبوته يقول: من احبنى فليحبه فليبلغ الشاهد الغائب و لولا عزمة من رسول الله(ص)ما حدثتكم» (3)
(براستى كه رسول خدا(ص)را ديدم حسن را بر گردن خود سوار كرده بود و مىفرمود: هر كس مرا دوست دارد، بايد او را دوستبدارد، هر كه حاضر است اين گفتار را به آنكه غايب استبرساند، و اگر اين دستورصريح رسول خدا نبود، من براى شما آن را نمىگفتم.)
و از عايشه روايتشده كه گويد:
«ان النبى-صلى الله عليه و آله-كان ياخذ حسنا فيضمه اليه ثم يقول: اللهم ان هذا ابنى و انا احبه فاحبه، و احب من يحبه» (4)
(براستى كه رسم پيغمبر(ص)چنان بود كه حسن را مىگرفت و به خود مىچسباند، سپس مىگفت: خدايا اين پسر من است و من او را دوست مىدارم، پس او را دوستبدار و هر كس او را دوست مىدارد دوستبدار.)
و از كشف الغمة مرحوم اربلى و بيش از بيست كتاب از كتابهاى اهل سنت نقل شده كه ابو هريره گفته است: من هيچ گاه حسن را نديدم، جز آنكه اشكانم جارى شده، و جهت آن اين است كه روزى او را ديدم كه آمد و مىدويد تا اينكه در دامان رسول خدا(ص)نشست.
وى دنباله حديث را ادامه داده چنين گفت:
«...و رسول الله يفتح فمه ثم يدخل فمه و يقول: اللهم انى احبه، و احب من يحبه-يقولها ثلاث مرات» (5)
(در آن حال رسول خدا(ص)دهان خود را باز كرده و در دهان حسن برد و مىگفت: خدايا من او را دوست دارم و هر كه او را دوست مىدارد نيز دوست مىدارم-سه بار اين سخن را گفت.)
دو گل خوشبو و«ريحانه»رسول خدا
و اين محبت تا بدان جا رسيده بود كه آن دو كودك را ريحانه(و گل خوشبوى خود) مىخواند، و به اين مضمون نيز روايت زيادى در كتابهاى شيعه و اهل سنت آمده، مانند اين حديث كه از ابو ايوب انصارى و يا سعد بن ابى وقاص[اين ترديد در خود حديث است] نقل شده كه گفته است:
«دخلت على رسول الله-صلى الله عليه و آله-و الحسن و الحسين رضى الله عنهما يلعبان بين يديه و فى حجره، فقلت: يا رسول الله اتحبهما؟قال: و كيف لا احبهما و هما ريحانتاى من الدنيا، اشمهما» (6)
(من به نزد رسول خدا(ص)رفتم و حسن و حسين رضى الله عنهما در كنار او و پيش روى آن حضرت بازى مىكردند.من عرض كردم: اى رسول خدا آيا ايشان را دوست دارى؟فرمود: چگونه دوست ندارم ايشان را كه آن دو، گلهاى خوشبوى من از دنيا هستند، و من آن دو را مىبويم.)
و در حديث ديگرى كه از ابو بكر نقل شده اين گونه است كه گويد:
«رايت الحسن و الحسين يثبان على ظهر رسول الله و هو يصلى فيمسكهما بيده حتى يرفع صلبه و يقومان على الارض، فلما انصرف اجلسهما فى حجره و مسح رؤسهما ثم قال: ان ابنى هذين ريحانتاى من الدنيا» (7)
(حسن و حسين را ديدم در حالى كه رسول خدا(ص)نماز مىخواند بر پشت آن حضرت مىپريدند و رسول خدا(ص)نماز مىخواند، رسول خدا(ص)آن دو را با دستخود نگه مىداشت تا برخيزد و پشت آن حضرت راستشده و آن دو كودك براحتى روى زمين بايستند، و چون نمازش به پايان رسيد، آن دو را در دامان خود نشانيد و دستبر سرشانكشيد، سپس فرمود: اين دو پسر من دو گل خوشبوى من از دنيا هستند.)
و در حديث ديگرى است كه رسول خدا(ص)فرمود:
«الولد ريحانة، و ريحانتى الحسن و الحسين» (8)
(فرزند گل خوشبوست، و گل خوشبوى من حسن و حسين هستند.)
و از ذخاير العقباى محب الدين طبرى از سعيد بن راشد روايتشده كه گويد:
«جاء الحسن و الحسين يسعيان الى رسول الله-صلى الله عليه و آله-فاخذ احد هما فضمه الى ابطه، و اخذ الآخر فضمه الى ابطه الاخرى و قال: هذان ريحانتاى من الدنيا» (9)
(حسن و حسين آمدند و به طرف رسول خدا(ص)مىدويدند، حضرت يكى از آن دو را گرفت و در بغل خود چسبانيد، و آن ديگرى را گرفت و در بغل ديگر خود چسبانيد و فرمود: اين دو، گلهاى خوشبوى من از دنيا هستند.)
و از كتاب مقتل خوارزمى از جابر بن عبد الله انصارى روايتشده كه گويد: از رسول خدا(ص)شنيدم كه سه روز پيش از رحلتخود به على(ع)مىفرمود:
«سلام الله عليك ابا الريحانتين، اوصيك بريحانتى من الدنيا، فعن قليل ينهد ركناك و الله خليفتى عليك، فلما قبض رسول الله-صلى الله عليه و آله-قال على عليه السلام: هذا احد ركنى الذى قال رسول الله، فلما ماتت فاطمة عليها السلام قال على عليه السلام: هذا الثانى الذى قال لى رسول الله-صلى الله عليه و آله»(درود بر تو اى پدر دو گل خوشبو، تو را به آن دو گل خوشبوى من از دنياسفارش مىكنم كه بزودى دور كن و اساس و پايه زندگيتشكسته خواهد شد، و خداوند پس از من نگهبان تو، و چون رسول خدا(ص)از دنيا رفت، على(ع)فرمود: اين بود يكى از آن دو ركن و پايهاى كه رسول خدا(ص)به من فرمود، و چون فاطمه(ع)از دنيا رفت على(ع)فرمود: و اين هم دومى بود كه رسول خدا(ص)فرموده بود.)
روايات در خصوص امام حسن(ع)
ذهبى در كتاب تذكرة الحفاظ از ابى بكرة روايت كرده كه گويد: رسول خدا(ص)چنان بود كه هر گاه نماز مىگذارد، حسن مىآمد و بر پشتيا گردن آن حضرت بالا مىرفت و رسول خدا(ص)او را با آرامى بلند مىكرد كه نيفتد، و اين كار بارها اتفاق افتاد، و چون نماز آن حضرت تمام مىشد عرض مىكردند: اى رسول خدا(ص)ما نديديم اين كارى را كه با حسن كردى با هيچ كس ديگرى بكنى!فرمود:
«انه ريحانتى من الدنيا و ان ابنى هذا سيد» (10)
(آرى براستى كه او گل خوشبوى من است در دنيا، و براستى كه اين پسر من سيد و آقاست.)
يك حديث جالب
شيخ صدوق(ره)در كتاب امالى و بخارى در كتاب صحيح به سند خود از ابن ابى نعيم روايت كرده كه گويد: نزد عبد الله بن عمر بودم كه مردى پيش او آمد و حكم خون پشه را از او پرسيد.ابن عمر از او سؤال كرد: اهل كجا هستى؟پاسخ داد: اهل عراق!
عبد الله بن عمر گفت:
«انظروا الى هذا يسئلنى عن دم البعوضة و قد قتلوا ابن رسول الله، و سمعترسول الله-صلى الله عليه و آله-يقول: انهما ريحانتاى من الدنيا يعنى الحسن و الحسين عليهما السلام» (11)
(اين مرد را بنگريد كه حكم خون پشه را از من مىپرسد در صورتى كه پسر رسول خدا(ص)را به قتل رسانده و كشتند، و من خود از رسول خدا(ص)شنيدم كه مىفرمود: براستى كه اين دو-يعنى حسن و حسين-دو گل خوشبوى من از دنيا هستند.)
اين دو حديث را نيز بشنويد
حديث اول
حاكم در مستدرك، و احمد بن حنبل در مسند، به سند خود از مردى به نام شداد بن هاد، روايت كردهاند كه گويد:
«خرج علينا رسول الله(ص)فى احدى صلاتى العشى: الظهر او العصر و هو حامل احد ابنيه الحسن او الحسين فتقدم رسول الله(ص)فوضعه عند قدمه اليمنى فسجد رسول الله(ص) سجدة اطالها قال ابى: فرفعت راسى من بين الناس فاذا رسول الله(ص)ساجد و اذا الغلام راكب على ظهره فعدت فسجدت فلما انصرف رسول الله(ص)قال الناس: يا رسول الله لقد سجدت فى صلاتك هذه سجدة ما كنت تسجدها، افشىء امرت به او كان يوحى اليك؟قال: كل ذلك لم يكن و لكن ابنى ارتحلنى فكرهت ان اعجله حتى يقضى حاجته» (12)
(رسول خدا(ص)در هنگام يكى از دو نماز ظهر يا عصر به نزد ما آمد و يكى از دو فرزندش حسن و حسين(ع)را به همراه خود داشت، پس آن حضرت در جلوى صفوف ايستاد و آن دو كودك را نزد پاى راستخود گذارد، سپس به سجده رفت و سجده را طولانى كرد.
راوى گويد: پدرم گفت: من از ميان مردم سرم را از سجده بلند كردم و ديدم كه رسول خدا(ص)در سجده است و آن كودك بر پشت آن حضرت سوار شده، من به حال سجده برگشتم و چون نماز آن حضرت تمام شد مردم عرض كردند: اى رسول خدا(ص)در اين نمازى كه امروز خواندى سجدهاى طولانى داشتى كه در نمازهاى ديگر نداشتى، آيا دستورى به شما در اين باره رسيده بود يا وحى بر شما نازل گرديد؟فرمود: هيچ يك از اينها نبود، بلكه پسرم بر پشت من سوار شده بود و نخواستم او را ناراحت كنم تا هر كارى كه مىخواهد انجام دهد.)
يك درس آموزنده
نگارنده گويد: اين حديث و نظاير آن كه در باب محبت رسول خدا(ص)نسبتبه حسنين(ع) پيش از اين گذشت، و سوار كردن آنها بر دوش خود، و بردن آنها بر فراز منبر، و امثال آن، گذشته از اينكه حكايت از شدت علاقه و محبت رسول خدا(ص)نسبتبه آن دو بزرگوار مىكند، يك درس آموزنده تربيتى هم براى مسلمانان درباره تربيت فرزند و احترام و تكريم نسبتبه كودك و ايجاد شخصيت در وى از اين طريق مىباشد، كه اين خود نياز به بحثى جداگانه دارد كه بايد در كتابهاى آموزشى و تربيتى از آن بتفصيل بحث كرد، و از رسول خدا(ص)و فرزندان معصوم آن حضرت در اين باره روايت ديگرى هم نقل شده كه حتى نسبتبه فرزندان ديگران نيز گاهى بدين گونه رفتار مىكردند، و بزرگان را از تحقير و اهانت كودكان نهى فرموده و بازمىداشتند، كه ما فقط براى تذكر اين چند جمله را ذكر كرده و شما را به كتابهاى مفصل ديگرى كه در اين باره نوشته شده و جنبههاى تربيتى كودك را از نظر اسلام مورد بحث قرار دادهاند، راهنمايى مىكنيم.حديث دوم محب الدين طبرى در كتاب ذخائر العقبى، و نيز على بن عيسى اربلى در كتاب كشف الغمة از جنابذى به سندشان از ابن عباس روايت كردهاند كه گويد:
«بينا نحن ذات يوم مع النبى صلى الله عليه و آله اذ اقبلت فاطمة(ع)تبكى: فقال لها رسول الله صلى الله عليه و آله: فداك ابوك، ما يبكيك؟قالت: ان الحسن و الحسين خرجا، و لا ادرى اين باتا؟فقال لها رسول الله صلى الله عليه و آله: لا تبكي فان خالقهما الطف بهما منى و منك، ثم رفع يديه، فقال: اللهم احفظهما و سلمهما، فهبط جبرئيل، و قال: يا محمد لا تحزن، فانهما فى حظيرة بنى النجار نائمان، و قد وكل الله بهما ملكا يحفظهما، فقام النبى صلى الله عليه و آله و معه اصحابه حتى اتى الحظيرة فاذا الحسن و الحسين عليهما السلام معتنقان نائمان، و اذا الملك الموكل بهما قد جعل احد جناحيه تحتهما و الآخر فوقهما، يظلهما، فاكب النبى صلى الله عليه و آله عليهما يقبلهما، حتى انتبها من نومهما، ثم جعل الحسن على عاتقه الايمن، و الحسين على عاتقه الايسر، فتلقاه ابوبكر، و قال: يا رسول الله! ناولنى احد الصبيين احمله عنك!فقال صلى الله عليه و آله: نعم المطى مطيهما، و نعم الراكبان هما، و ابوهما خير منهما.
حتى اتى المسجد فقام رسول الله-صلى الله عليه و آله-على قدميه و هما على عاتقيه ثم قال:
معاشر المسلمين، الا ادلكم على خير الناس جدا و جدة؟
قالوا: بلى يا رسول الله.
قال: الحسن و الحسين، جدهما رسول الله صلى الله عليه و آله خاتم المرسلين، و جدتهما خديجة بنتخويلد، سيدة نساء اهل الجنة.
الا ادلكم على خير الناس ابا و اما؟
قالوا: بلى يا رسول الله.
قال: الحسن و الحسين، ابوهما على بن ابيطالب، و امهما فاطمة بنت محمد.ثم قال صلى الله عليه و آله: الا ادلكم على خير الناس عما و عمة؟
قالوا: بلى يا رسول الله.
قال: الحسن و الحسين عمهما جعفر بن ابى طالب، و عمتهما ام هانى بنت ابى طالب.
ثم قال: ايها الناس، الا ادلكم على خير الناس خالا و خالة؟
قالوا: بلى يا رسول الله.
قال: الحسن و الحسين، خالهما القاسم بن رسول الله، و خالتهما زينب، بنت رسول الله.
ثم قال: اللهم انك تعلم ان الحسن و الحسين فى الجنة، و اباهما فى الجنة و امهما فى الجنة، و جدهما فى الجنة و جدتهما فى الجنة، و خالهما فى الجنة و خالتهما فى الجنة، و عمهما فى الجنة و عمتهما فى الجنة، و من احبهما فى الجنة و من ابغضهما فى النار» (13)
(روزى ما در خدمت پيغمبر(ص)بوديم كه ناگهان فاطمه(ع)در حالى كه مىگريست آمد، رسول خدا(ص)به او فرمود: پدرت به فدايت!چرا مىگريى؟
عرض كرد: حسن و حسين بيرون رفته و نمىدانم كجا آرميدهاند!
رسول خدا(ص)بدو فرمود: گريه نكن كه آفريدگارشان نسبتبه آن دو از من و تو مهربانتر است، آنگاه دستهاى خود را بلند كرده و گفت: بار خدايا آن دو را نگهدارى كن و سالم بدار.
در اين وقت جبرئيل نازل شد و گفت: اى محمد محزون مباش كه آن دو در باغ بنى النجار خوابيدهاند و خداوند فرشتهاى را بر ايشان موكل ساخته تا ايشان را نگهبانى كند.
آنگاه رسول خدا(ص)در حالى كه اصحاب و ياران همراه آن حضرت بودند برخاسته به باغ بنى النجار آمدند و حسن و حسين را در حالىكه دستبه گردن يكديگر انداخته و در خواب بودند مشاهده كردند، و فرشتهاى كه موكل بر ايشان بود يك بال خود را زير ايشان و بال ديگر را بر سر ايشان گشوده و آنها را سايه مىكرد.
در اين وقت رسول خدا(ص)خود را روى آن دو انداخته آنها را مىبوسيد تا وقتى كه از خواب بيدار شدند، سپس حسن را بر دوش راستخود و حسين را بر دوش چپ خود سوار كرد.پس ابوبكر آن حضرت را ديدار كرده، عرض كرد: اى رسول خدا(ص)يكى از اين دو كودك را به من بدهيد تا در آوردن آن دو به شما كمك نمايم؟
رسول خدا(ص)فرمود: مركب اين دو مركب خوبى است، و سواران هم سواران خوبى هستند، و پدرشان بهتر از آن دوست.
پس همچنان آمد تا به مسجد رسيد، سپس همان گونه كه آن دو كودك روى شانههاى آن حضرت بودند، سر پا ايستاد و فرمود:
اى گروه مسلمانان!آيا شما را به كسى كه جد و جدهاش بهترين مردم هستند راهنمايى نكنم؟
عرض كردند: چرا اى رسول خدا(ص)!
فرمود: حسن و حسين هستند، كه جدشان رسول خدا(ص)خاتم پيامبران مرسل، و جدهشان خديجه دختر خويلد سيده زنان بهشت است.
-آيا شما را راهنمايى نكنم به كسى كه پدر و مادرش بهترين مردماند؟
عرض كردند: چرا اى رسول خدا!
فرمود: حسن و حسين كه پدرشان على بن ابيطالب و مادرشان فاطمه دختر محمد(ص) است.
سپس فرمود: آيا شما را راهنمايى نكنم به كسى كه عمو و عمهشان بهترين مردم هستند؟
عرض كردند: چرا اى رسول خدا(ص)!
فرمود: حسن و حسين هستند كه عموشان جعفر بن ابيطالب و عمهشان ام هانى دختر ابيطالب است.سپس فرمود: اى مردم آيا شما را راهنمايى نكنم به كسى كه دايى و خالهشان بهترين هستند؟
عرض كردند: چرا اى رسول خدا(ص)!
فرمود: حسن و حسين، كه داييشان قاسم فرزند رسول خدا(ص)و خالهشان زينب دختر رسول خدايند.
سپس فرمود: بار خدايا تو مىدانى كه حسن و حسين در بهشت هستند، و پدرشان در بهشت و مادرشان در بهشت و جدشان در بهشت و جدهشان در بهشت و داييشان در بهشت و خالهشان در بهشت، و عمويشان در بهشت و عمهشان در بهشت هستند.و هر كس ايشان را دوست دارد در بهشت است و هر كس دشمنشان دارد در جهنم است.
و از جمله خاطرات آن حضرت با جدش رسول خدا(ص)در كودكى حديثى است كه علامه مجلسى(ره)از كتاب بشارة المصطفى نقل كرده كه به سندش از يعلى بن مرة روايت كرده، گويد:
رسول خدا(ص)را به غذايى دعوت كرده بودند و ما در خدمت آن بزرگوار براى صرف غذا مىرفتيم كه ناگاه حسن را ديديم كه در كوچه بازى مىكرد، رسول خدا(ص)كه او را ديد در جلوى مردم دويد و دستخود را گشود تا آن كودك را بگيرد و كودك نيز از اين طرف و آن طرف مىگريخت، و رسول خدا(ص)را مىخنداند تا اينكه كودك را گرفت و يك دستخود را بر چانه حسن گذارد و دست ديگر را بر بالاى سر او نهاد آنگاه صورتش را نزديك صورت كودك برده و او را بوسيد، آنگاه فرمود:
«حسن منى و انا منه احب الله من احبه...» (14)
(حسن از من است و من از اويم، خدا دوست دارد هر كس كه او را دوست دارد...)و از كتاب لفتوانى-از علماى اهل سنت-روايت كرده كه روزى رسول خدا(ص)فرزندش حسن را طلبيد و آن كودك در حالى كه گردنبندى از گل ميخك در گردنش بود به نزد آن حضرت آمد، و راوى حديث گويد: من گمان كردم مادرش او را نگهداشته بود تا آن گردنبند را به گردنش بيندازد.
پس رسول خدا(ص)آغوش خود را براى گرفتن آن كودك باز كرد و كودك نيز آغوش خود را باز كرد و چون رسول خدا(ص)او را در بر گرفتسه بار فرمود:
«اللهم انى احبه فاحبه و احب من احبه-ثلاث مرات» (15)
(خدايا من او را دوست دارم پس تو هم او را دوستبدار و دوست دار هر كس كه او را دوست دارد.)
و نيز راويان اهل سنت از امام باقر(ع)روايت كردهاند كه هنگامى حسن(ع)تشنه شد و تشنگى او سخت گرديد و رسول خدا(ص)آبى طلبيد ولى فراهم نشد...
«فاعطاه لسانه فمصه حتى روى»
پس رسول خدا(ص)زبان خود را به حسن داد و او زبان آن حضرت را مكيد تا سيراب شد. (16)
رسول خدا حسن را مىبوسيد و مىبوييد
حاكم نيشابورى در مستدرك به سند خود از عروه نقل كرده كه گويد: رسول خدا(ص)فرزندش حسن را بوسيد و به سينه چسبانيد و او را مىبوييد و مردى از انصار مدينه نزد آن حضرت بود، آن مرد انصارى كه اين ماجرا را ديد، گفت: من پسرى دارم كه به حد بلوغ رسيده و تا كنون هيچ گاه او را نبوسيدهام!
«فقال رسول الله: ارايت ان كان الله نزع الرحمة من قلبك فما ذنبى؟»(رسول خدا(ص) فرمود: اگر خداوند رحم را از دل تو گرفته، گناه من چيست؟) (17)
و در روايت ديگرى كه بخارى از ابو هريره در كتاب الادب المفرد روايت كرده، اين گونه است:
«قبل رسول الله حسن بن على و عنده الاقرع بن حابس التميمى جالس فقال الاقرع: ان لى عشرة من الولد ما قبلت منهم احدا؟فنظر اليه رسول الله(ص)ثم قال: من لا يرحم لا يرحم» (18)
(رسول خدا(ص)در حالى كه اقرع بن جالس تميمى-يكى از سران قريش-نزد او نشسته بود(فرزندش)حسن بن على را بوسيد، اقرع كه آن منظره را ديد گفت: من ده فرزند دارم و تاكنون يكى از آنها را نبوسيدهام!رسول خدا(ص)كه اين سخن را شنيد رو بدو كرده فرمود: هر كس رحم نكند مورد ترحم(خدا)واقع نشود!)
و در مناقب ابن شهر آشوب است كه در روايتحفص فراء اين گونه است كه:
«فغضب رسول الله حتى التمع لونه و قال للرجل: ان كان قد نزع الرحمة من قلبك فما اصنع بك؟من لم يرحم صغيرنا و يعزز كبيرنا فليس منا» (19)
(در اين وقت رسول خدا(ص)غضب كرد، به گونهاى كه رنگ مباركش دگرگون شد و به آن مرد فرمود: اگر مهر و محبت از دل تو گرفته شده من باتو چه كنم؟كسى كه به كوچك ما رحم نكند و بزرگ ما را محترم نشمارد از ما نيست.)
روايتى كه درباره حسنين(ع)آمده است
ترمذى در صحيح خود از انس بن مالك روايت كرده كه گويد:
«سئل رسول الله-صلى الله عليه و آله-اى اهل بيتك احب اليك؟قال: الحسن و الحسين و كان يقول لفاطمة: ادعى ابنى، فيشمهما و يضمهما اليه» (20)
(از رسول خدا(ص)پرسيدند: كدام يك از خاندانتان نزد شما محبوبتر هستند؟فرمود حسن و حسين، و رسم آن حضرت اين بود كه به فاطمه مىفرمود: دو پسرم را نزد من بخوان، پس آن دو را مىبوييد و به خود مىچسبانيد.)
چه خوب سوارانى و چه خوب مركبى؟
زرندى در كتاب نظم درر السمطين از امير المؤمنين على بن ابيطالب(ع)روايت كرده كه روزى رسول خدا(ص)از خانه بيرون آمد و حسن بر شانه راست آن حضرت و حسين بر شانه چپ آن حضرت سوار بودند، عمر كه چنان ديد عرض كرد:
«نعم المطية لهما انتيا رسول الله؟قال رسول الله: و نعم الراكبان هما» (21)
(چه خوب مركبى هستى شما براى اين دو، اى رسول خدا(ص)؟رسول خدا(ص)نيز فرمود: و چه خوب سوارانى هستند آن دو!)
نگارنده گويد: به اين مضمون و با مختصر اختلافى روايتبسيارى در كتابهاى شيعه و اهل سنت آمده (22) و سيد حميرى نيز اين مضمون را به نظمدر آورده و گفته است:
اتى حسنا و الحسين الرسول
و قد برزا ضحوة يلعبان
فضمهما و تغذاهما
و كانا لديه بذاك المكان
و مرا و تحتهما منكباه
فنعم المطية و الراكبان
و درباره خصوص امام حسن(ع)نيز آمده است
حاكم در مستدرك به سند خود از ابن عباس روايت كرده كه گويد: رسول خدا(ص)به نزد ما آمد در حالى كه حسن بن على را بر گردن خود سوار كرده بود، در اين وقت مردى آن منظره را ديد و به حسن بن على گفت:
«نعم المركب ركبتيا غلام؟قال: فقال رسول الله(ص): و نعم الراكب هو»!
(اى پسرك!خوب مركبى سوار شدهاى؟رسول خدا(ص)نيز فرمود: و او نيز سوار خوبى است!)
و به دنبال آن گفته: اين حديثى است كه سندهاى آن صحيح و درست است (23)
ارثى را كه رسول خدا(ص)به حسنين(ع)عطا فرمود
هيتمى در مجمع الزوائد از ابى رافع روايت كرده كه گويد: فاطمه(س)حسن و حسين را در هنگام بيمارى رسول خدا(ص)-همان بيمارى كه منجر به رحلت آن بزرگوار گرديد-نزد آن حضرت آورد و عرض كرد:
«هذان ابناك فورثهما شيئا.»
(اين دو پسران تو هستند به آن دو چيزى به ارث عطا فرما!)رسول خدا(ص)فرمود:
«اما الحسن فله ثباتى و سوددى، و اما الحسين فان له حزامتى وجودى» (24)
(اما به حسن ثبات و سيادت خود را بخشيدم، و اما به حسين دورانديشى و انضباط و جود و بخشش را دادم.)
و در ربيع الابرار زمخشرى اين گونه است كه رسول خدا(ص)حسن را در بر گرفت و او را بوسيده روى زانوى راستخود نشانيد و فرمود:
«اما ابنى هذا فنحلته خلقى و هيبتى»(اما اين پسرم را خوى خود و هيبتم را به او بخشيدم.)
و آنگاه حسين را در بر گرفت و بوسيد و روى زانوى چپ خود نشانيد و فرمود:
«نحلته شجاعتى و جودى» (25)
(و به او نيز شجاعت وجود و سخاوت خود را بخشيدم)
و در كنز العمال اين گونه است كه فرمود:
«اما الحسن فله هيبتى و سؤددى و اما الحسين فله جراتى و جودى» (26)
و در حديث ديگرى فرمود:
«اما الحسن فقد نحلته حلمى و هيبتى، و اما الحسين فقد نحلته نجدتى و جودى» (27)
و بالاخره رسول خدا(ص)آن دو فرزند محبوب خود را به خدا و مؤمنان صالح سپرد.
ابن حجر هيثمى در كتاب الصواعق المحرقة از ابى الدنيا روايت كرده كه گويد: زيد بن ارقم در مجلس عبيد الله هنگامى كه مشاهده كرد آن فاسق، قضيب (28) خود را بر لبهاى حسين(ع)مىزند رو بدو كرده گفت:
«ارفع قضيبك فو الله لطالما رايت رسول الله(ص)يقبل ما بين هاتين الشفتين، ثم جعل زيد يبكى، فقال ابن زياد: ابكى الله عينيك لولا انك شيخ قد خرفت لضربت عنقك»(قضيب خود را بردار، كه به خدا سوگند چه بسيار زياد ديدم كه رسول خدا(ص)ميان اين دو لب را مىبوسيد، زيد اين سخن را گفته و گريست.ابن زياد گفت: خدا چشمت را بگرياند، اگر پيرمردى نبودى كه عقلت تباه گشته، هم اكنون گردنت را مىزدم.)
زيد بن ارقم اين سخنان را گفته، سپس برخاست در حالى كه مىگفت:
«ايها الناس انتم العبيد بعد اليوم قتلتم ابن فاطمة، و امرتم ابن مرجانة و الله ليقتلن خياركم و يستعبدن شراركم، فبعدا لمن رضى بالذلة و العار»(اى مردم شما پس از امروز بردگانى خواهيد بود.پسر فاطمه را كشتيد و پسر مرجانه را فرمانروا كرديد.به خدا سوگند كه وى خوبانتان را مىكشد، بدانتان را تحت فرمان گيرد، پس دورى از رحمتحق بر كسى باد كه تن به خوارى و ننگ دهد.)
آنگاه به ابن زياد رو كرده و گفت:
«لاحد ثنك بما هو اغيظ عليك من هذا، رايت رسول الله اقعد حسنا على فخذه اليمنى، و حسينا على اليسرى، ثم وضع يده على يا فوخهما ثم قال: اللهم انى استودعك اياهما و صالح المؤمنين» (29) اكنون براى تو حديثى گويم كه خشم تو را بيش از اين برانگيزاند.رسول خدا(ص)را ديدم كه حسن را بر زانوى راستخود نشانيده بود و حسين را بر زانوى چپ نهاده بود، آنگاه دستخود را بر جلوى سر آنها نهاده بود و مىگفت: بار خدايا من اين دو را به تو و مؤمنان شايسته مىسپارم.)
حديث ثقلين
و بالاخره در پايان عمر پر بركتخود نيز سفارش آنها را به طور كلى و تحت عنوان«عترت»فرمود و بارها با بيانات گوناگون و در جاهاى مختلف و از آن جمله اين گونه فرمود:
«ايها الناس انى اوشك ان ادعى فاجيب و انى تارك فيكم الثقلين كتاب الله و عترتى، كتاب الله حبل ممدود من السماء الى الارض، و عترتى اهل بيتى، و ان اللطيف الخبير اخبرنى انهما لن يفترقا حتى يردا على الحوض فانظروا كيف تخلفونى فيهما» (30)
(اى مردم، من(به ديدار خدا)خوانده شدهام و آن را پذيرفتهام، و من دو چيز سنگين در ميان شما مىگذارم: كتاب خدا و عترتم.كتاب خدا ريسمان كشيدهاى است از آسمان به زمين، و عترت من خاندانم هستند، و براستى كه خداى لطيف خبير به من خبر داده كه اين دو از يكديگر جدا نشوند تا در كنار حوض(كوثر)بر من وارد شوند، پس بنگريد تا چگونه سفارش مرا پس از من درباره آن دو به جاى آوريد.)
و به اين مضمون صدها روايت در كتابهاى شيعه و اهل سنت از رسولخدا(ص)به سندهاى مختلف روايتشده، و جمعى از دانشمندان كتابهاى جداگانه و مستقلى در اين باره نوشته و تاليف كردهاند، كه شايد ما نيز در جاى ديگر با شرح بيشترى برخى از آنها را مجددا نقل كرده و مورد بحث قرار دهيم-انشاء الله تعالى.
ذكاوت و استعداد فوق العاده امام(ع)
اين حديث جالب را نيز در مورد استعداد خارق العاده و ذكاوت اين كودك بشنويد:
ابن شهر آشوب در كتاب مناقب آل ابيطالب از فضايل ابو السعادات روايت كرده كه حسن بن على(ع)هفتساله بود كه در مجلس رسول خدا(ص)حضور مىيافت و آنچه به رسول خدا(ص)وحى مىشد مىشنيد و آن را حفظ مىكرد و نزد مادرش فاطمة(س)مىآمد و آنچه را حفظ كرده بود براى مادر باز مىگفت.
و هنگامى كه على(ع)به نزد فاطمة(س)مىآمد، آن علوم را از فاطمه مىشنيد و چون از آن بانوى بزرگوار مىپرسيد: از كجا اين علوم را فرا گرفتهاى؟پاسخ مىداد كه از فرزندت حسن!
به دنبال اين ماجرا روزى على(ع)در خانه پنهان شد، و حسن كه قسمتى از وحى را شنيده بود به خانه آمد و همين كه خواست آنچه را شنيده بود مانند روزهاى ديگر به مادر خود باز گويد، دچار لكنت زبان شد، و نتوانست آنچه را شنيده بود بيان كند.
فاطمه(س)در شگفتشد، و علت را از او پرسيد؟و كودك در جواب گفت:
«لا تعجبين يا اماه فان كبيرا يسمعنى و استماعه قد اوقفنى»(اى مادر تعجب مكن كه بزرگى(اكنون)به سخن من گوش مىدهد، و همان گوش دادن اوست كه مرا از گفتار بازداشته!)
ابن شهر آشوب دنباله حديث را اين گونه نقل كرده كه گويد:
«فخرج على فقبله»
يعنى در اين وقت على(ع)از مخفىگاه بيرون آمد و حسن را بوسيد.
و در روايت ديگرى است كه در پاسخ مادر اين گونه گفت:
«يا اماه قل بيانى وكل لسانى، لعل سيدا يرعانى» (31)
(مادرجان!بيانم كوتاه شده، و زبانم از گفتار باز مانده، شايد بزرگى مرا تحت نظر گرفته!)
و به دنبال اين حديثشريف و جالب، اين را هم بد نيستبدانيد كه قوه حافظه و حفظ حديث در آن بزرگوار به حدى بوده كه روايات بسيارى از آن بزرگوار-بدون واسطه-از رسول خدا(ص)نقل شده، و در كتابهاى حديثى فريقين آمده است، مانند اين حديث كه امام حسن(ع)مىفرمايد:
«علمنى رسول الله(ص)كلمات اقولهن فى الوتر»
(رسول خدا(ص)كلماتى را به من ياد داد كه در نماز وتر مىخوانم)
و آنگاه آن كلمات را اين گونه بيان كرد:
«اللهم اهدنى فيمن هديت، و عافنى فيمن عافيت، و تولنى فيمن توليت، و بارك لى فيما اعطيت، و قنى شرما قضيت، فانك تقضى و لا يقضى عليك، و انه لا يذل من واليت، تباركت ربنا و تعاليت» (32)
(خدايا مرا در زمره آنها كه هدايت مىكنى هدايتم كن، و در زمره آنها كه عافيت مىدهى عافيت ده، و در زمره آنها كه دوست مىدارى دوستبدار، و در آنچه به من عطا مىكنى مبارك گردان، و از شر آنچه را مقدر كردهاى مرا نگهدارى فرما، كه تو حكم فرمايى و كسى را بر تو حكومتىنيست، و براستى كه خوار نگردد كسى كه تواش دوست دارى، چه با بركتى تو، اى پروردگار ما و چه برترى!)
و از جمله اينحديث است كه جزرى در اسد الغابة درباره همين دوران كودكى آن حضرت از ابى الحوراء، يكى از اصحاب آن بزرگوار، نقل كرده كه به آن حضرت عرض كرد:
«ما تذكر من رسول الله؟»(از رسول خدا(ص)چه چيز به ياد دارى؟)
امام حسن(ع)فرمود:
«اخذت تمرة من تمر الصدقه، فتركتها فى فمى فنزعها بلعابها، فقيل: يا رسول الله ما كان عليك من هذه التمرة؟قال: انا آل محمد لا تحل لنا الصدقة!» (33)
(خرمايى از خرماهاى صدقه برگرفتم و در دهانم گذاردم، و رسول خدا(ص)آن خرما را كه مخلوط به لعاب دهانم بود برگرفت!كسى عرض كرد: اى رسول خدا(ص)از اين يك دانه خرما چه باكى بر شما بود(و چه مىشد كه آن را از دهان كودك بيرون نمىكشيدى؟)فرمود: صدقه بر ما خاندان محمد حلال نيست.)
و در حديث ديگرى از آن حضرت اين گونه نقل شده كه راوى گويد:
«قال الحسن: فادخل اصبعه فمى و قال: «كخ كخ»و كانى انظر لعابى على اصبعه» (34)
(حسن(ع)گويد: رسول خدا(ص)انگشتش را در دهانم فرو برد و فرمود: «كخ كخ» (35) و گويا من هم اكنون لعاب دهانم را بر انگشت آن حضرت مىنگرم.)نگارنده گويد: حديث مزبور با همين مضمون با مختصر تغييرى در الفاظ از ابى هريره و ديگران نيز نقل شده كه در پايان رسول خدا(ص)فرمود:
«انا آل محمد لا ناكل الصدقة» (36)
(ما خاندان محمد صدقة نمىخوريم.)
كار اين مرد عرب رسول خدا(ص)را به خنده انداخت
ابن شهر آشوب در كتاب مناقب از اسماعيل بن يزيد به سندش از امام باقر(ع)روايت كرده كه فرمود: مردى در زمان رسول خدا(ص)مرتكب گناهى شد، و براى جبران آن خود را مخفى كرد تا هنگامى كه حسن و حسين(ع)را در كوچه خلوتى مشاهده كرد.
پس نزديك رفته و آن دو را برگرفت و بر دوش خود سوار كرده به نزد رسول خدا(ص)آورده گفت:
«انى مستجير بالله و بهما»
(من به خداوند تعالى و به اين دو پناهنده شدم!)
رسول خدا(ص)آنقدر خنديد كه دست مباركش را جلوى دهان گرفت.
سپس به آن مرد فرمود: «اذهب و انت طليق»(برو كه تو آزادى.)
و به حسن و حسين نيز فرمود: شما را درباره اين مرد شفيع قرار دادم!و به دنبال اين ماجرا اين آيه نازل گرديد:
«و لو انهم اذ ظلموا انفسهم جاءوك فاستغفروا الله و استغفر لهم الرسول لوجدوا الله توابا رحيما» (37)
(و اگر ايشان هنگامى كه بر خود ستم مىكنند نزد تو بيايند و از خداوندآمرزش خواسته و رسول خدا براى ايشان آمرزشخواهى كند حتما خداى را توبه پذير و مهربان خواهند يافت) (38)
پىنوشتها:
1.صحيح ترمذى، ج 2، ص 306 و صحيح نسائى، ج 1، ص 209، ملحقات احقاق الحق، ج 10، صص 86-676.
2.صحيح بخارى، «كتاب بدء الخلق»، صحيح ترمذى، ج 2، ص 307، صحيح مسلم، «كتاب فضائل الصحابه»، بحار الانوار، ج 43، ص 266.
3.تهذيب التهذيب، ج 2، ص 297، مسند احمد بن حنبل، ج 5، ص 366.
4.مجمع الزائد هيتمى، ج 9، ص 176، كنز العمال، ج 7، ص 104.
5.بحار الانوار، ج 43، ص 266، الادب المفرد بخارى، ص 304، صحيح مسلم، ج 7، ص 129، مسند احمد بن حنبل، ج 2، ص 532، سنن ابن ماجة، ج 1، ص 64، مستدرك حاكم، ج 3، ص 169، حلية الاولياء، ج 2، ص 35، و بيش از بيست كتاب ديگر كه در ملحقات احقاق الحق، ج 11، صص 25-13 نام آنها دقيقا ذكر شده است.
6.معجم طبرانى، ص 210 و مجمع الزوائد، ج 9، ص 182، و كتابهاى بسيار ديگرى كه در ملحقات احقاق الحق، ج 10، صص 14-610 ذكر شده و مناقب، ج 3، ص 383.
7.مقتل الحسين موفق ابن احمد، ص 130، ملحقات احقاق الحق، ج 10، صص 10 و 615، و قسمت آخر حديث را شيخ مفيد(ره)نيز در ارشاد(ج 2، ص 25)روايت كرده است.
8 و 9.ملحقات احقاق الحق، ج 10، صص 609، 621، 619، 623.
10.تذكرة الحفاظ، ج 1، ص 167.
11.بحار الانوار، ج 43، ص 262، صحيح بخارى، ج 5، ص 27، ملحقات احقاق الحق، ج 10، ص 595.و به دنبال آن همين حديث را از هفتاد كتاب ديگر از اهل سنتبا مختصر اختلافى روايت كرده است.
12.مستدرك حاكم، ج 3، ص 165، مسند احمد بن حنبل، ج 3، ص 493.
13.ذخائر العقبى، ص 130، بحار الانوار، ج 43، ص 302، احقاق الحق، ج 9، صص 181، 185 و 187.
14.بحار الانوار، ج 43، ص 306.
15.همان، ص 304.
16.سيره قاضى دحلان-حاشيه سيره حلبيه-ج 3، ص 219، منتخب كنز العمال-حاشيه مسند-ج 5، ص 204.كنز العمال، ج 16، ص 262.
17.مستدرك، ج 3، ص 170.
18.نقل از الادب المفرد بخارى، (چاپ بيروت)، ص 34.
19.مناقب ابن شهرآشوب، ج 3، ص 384.
20.صحيح ترمذى، ج 13، ص 194، ملحقات احقاق الحق، ج 10، صص 60-655.
21.ملحقات احقاق الحق، ج 10، ص 720.
22.بحار الانوار، ج 43، ملحقات احقاق الحق، ج 10، صص 27-714.
23.مستدرك، ج 3، ص 170، و مضمون آن نيز در بيش از 25 حديث ديگر در كتابهاى اهل سنت آمده كه در ملحقات احقاق، ج 11، صص 80-75 نقل شده است.
24.مجمع الزوائد هيتمى، ج 9، ص 185.
25.ربيع الابرار، ص 513.
26.كنز العمال، ج 7، ص 192.
27.منتخب كنز العمال-حاشيه مسند-ج 5، ص 106.
28.«قضيب»به معناى شاخه بريده و شمشير بران نيز آمده، و ظاهرا برخى از اميران قديم مانند عبيد الله حرام زاده عصاهاى داشتهاند كه ظاهر آن مانند چوبدستى و عصا بوده، ولى مجوف و تو خالى بوده، و داخل آن شمشيرهاى نازك و تيزى قرار داشته كه در موقع لزوم آن را بيرون آورده و از آن استفاده شمشير مىكردهاند، و بدانها قضيب مىگفتند.
29.الصواعق المحرقه، ص 196.و قسمت ذيل آن را نيز در كنز العمال و كتابهاى ديگر از زيد بن ارقم روايت كردهاند.ملحقات احقاق الحق، ج 10، ص 746.
30.بحار الانوار، ج 43، صص 66-104، ملحقات احقاق الحق، ج 10، صص 76-309، اثبات الهداة، ج 3 و 4.
و عترت را خود اينان به«نسل»معنى كرده و برخى نيز ادعاى اتفاق امت را كردهاند كه مراد از عترت در اين حديث على و فاطمه و حسن و حسين(ع)هستند.(ملحقات، ص 309)و مرحوم سيد مرتضى(ره)در معناى عترت تحقيق جالبى دارد كه مىتوانيد در كتاب الشافى(ص 177 به بعد)بخوانيد و در بحار الانوار، (ج 43، ص 157 به بعد)از آنجا نقل شده است.
31.مناقب ابن شهرآشوب، ج 4، (چاپ قم)، صص 8-7.
32.صحيح ترمذى، ج 1، ص 93، مستدرك حاكم، ج 3، ص 172، تاريخ ابن عساكر، ج 4، ص 20.
33.اسد الغابة، ج 2، ص 11.
34.بحار الانوار، ج 43، ص 305 نقل از مسند احمد بن حنبل.
35.«كخ كخ»را براى جلوگيرى بچه از دست زدن و خوردن چيزى گويند«اقرب الموارد».
36.بحار الانوار، ج 43، ص 305.
37.سوره نساء، آيه 64.
38.مناقب ابن شهرآشوب، ج 3، ص 400.
صلح امام حسن عليه السلام
1 كلياتى در مساله جنگ و صلح از نظر فقه اسلامى
بسم الله الرحمن الرحيم
مساله صلح امام حسن،هم در قديم مورد سؤال و پرسش بوده (1) و هم در زمانهاى بعد،و بالخصوص در زمان ما بيشتر اين مساله مورد سؤال و پرسش است كه چگونه شد امام حسن عليه السلام با معاويه صلح كرد؟مخصوصا كه مقايسهاى به عمل مىآيد ميان صلح امام حسن با معاويه و جنگيدن امام حسين با يزيد و تسليم نشدن او به يزيد و ابن زياد.به نظر مىرسد براى كسانى كه زياد در عمق مطلب دقت نمىكنند اين دو روش متناقض است،و لهذا برخى گفتهاند اساسا امام حسن و امام حسين دو روحيه مختلف داشتهاند و امام حسن طبعا و جنسا صلح طلب بود بر خلاف امام حسين كه مردى شورشى و جنگى بود.بحث ما اين است كه آيا اينكه امام حسن قرارداد صلح با معاويه امضا كرد و امام حسين به هيچ وجه حاضر به صلح و تسليم نشد،ناشى از دو روحيه مختلف است كه اگر فرض كنيم در موقع امام حسن امام حسين قرار گرفته بود و به جاى امام حسن امام حسين مىبود،سرنوشت چيز ديگرى مىبود و امام حسين تا قطره آخر خونش مىجنگيد،و همين طور اگر در كربلا به جاى امام حسين امام حسن مىبود جنگى واقع نمىشد و مطلب به شكلى خاتمه مىيافت؟يا اين مربوط به شرايط مختلف است،شرايط در زمان امام حسن يك جور ايجاب مىكرد و در زمان امام حسين جور ديگرى.براى اينكه راجع به شرايط مختلف بحث كنيم بايد مبحثى را مطرح نماييم،و معمولا كسانى كه بحث كردهاند وارد همين مبحثشدهاند كه شرايط زمان امام حسن با شرايط زمان امام حسين اختلاف داشت و واقعا مصلحت انديشى در زمان امام حسن با شرايط زمان امام حسين اختلاف داشت و واقعا مصلحت انديشى در زمان امام حسن آنچنان ايجاب مىكرد و مصلحت انديشى در زمان امام حسين اينچنين.البته ما هم اين مطلب را قبول داريم و بعد هم روى آن بحث مىكنيم ولى قبل از آنكه اين مطلب را بحث كنيم يك بحث اساسى راجع به دستور اسلام در موضوع جهاد لازم است،چون هر دو بر مىگردد به مساله جهاد:امام حسن متاركه كرد و صلح نمود و امام حسين متاركه نكرد و صلح ننمود و جنگيد.پس ما كليات اسلام در باب جهاد را بيان مىكنيم-كه نديدهايم كسانى كه در باب صلح امام حسن بحث كردهاند اين جهات را وارد شده باشند-بعد وارد اين مساله مىشويم كه صلح امام حسن روى چه حسابى بوده و جنگ امام حسين روى چه حسابى؟
پيغمبر اكرم و صلح
و بعد خواهيم ديد كه اين اساسا اختصاص به صلح امام حسن ندارد،خود پيغمبر اكرم در سالهاى اول بعثت تا آخر مدتى كه در مكه بودند و نيز ظاهرا تا سال دوم ورود به مدينه، روششان در مقابل مشركين روش مسالمت است،هر چه از ناحيه مشركين آزار و رنج و ناراحتى مىبينند و حتى بسيارى از مسلمين در زير شكنجه مىميرند و مسلمين اجازه مىخواهند كه با اينها وارد جنگ بشوند و مىگويند ديگر بالاتر از اين چيزى نيست،از اين بدتر مىخواهد وضع ما چه بشود،به آنها اجازه نمىدهد و حد اكثر به آنان اجازه مهاجرت مىدهد كه از حجاز به حبشه مهاجرت مىكنند.ولى وقتى كه پيغمبر اكرم از مكه مهاجرت مىكنند،و به مدينه مىروند،در آنجا آيه نازل مىشود: اذن للذين يقاتلون بانهم ظلموا و ان الله على نصرهم لقدير (2) خلاصه اجازه داده شد به اين كسانى كه تحتشكنجه و ظلم قرار گرفتهاند كه بجنگند.
آيا اسلام دين جنگ استيا دين صلح؟اگر دين صلح است،تا آخر بايد آن روش را ادامه مىدادند و مىگفتند اساسا جنگ كار دين نيست،كار دين فقط دعوت است،تا هر جا كه پيش رفت رفت،هر جا هم نرفت نرفت،و اگر اسلام دين جنگ است پس چرا در سيزده سال مكه به هيچ وجه اجازه ندادند كه مسلمين حتى از خودشان دفاع كنند،دفاع خونين،يا اينكه نه، اسلام،هم دين صلح (3) است و هم دين جنگ،در يك شرايطى نبايد جنگيد و در يك شرايطى بايد جنگيد.باز ما حضرت رسول را مىبينيم كه در همان دوره مدينه هم در يك مواقعى با مشركين يا با يهود و نصارى مىجنگد و در يك مواقع ديگر حتى با مشركين قرارداد صلح مىبندد،همچنانكه در حديبيه با همين مشركين مكه كه الد الخصام پيغمبر بودند و از همه دشمنهاى پيغمبر سر سختتر بودند،عليرغم تمايل تقريبا عموم اصحابش قرارداد صلح امضا كرد.باز در مدينه مىبينيم پيغمبر با يهوديان مدينه قرارداد عدم تعرض امضا مىكند.اين حساب چه حسابى است؟
على عليه السلام و صلح
همچنين ما مىبينيم امير المؤمنين در يك جا مىجنگد،در جاى ديگر نمىجنگد.بعد از پيغمبر اكرم كه مساله خلافت پيش مىآيد و خلافت را ديگران مىگيرند و مىبرند،على در آنجا نمىجنگد،دستبه شمشير نمىزند و مىگويد من مامور هستم كه نجنگم و نبايد بجنگم،و هر مقدار هم كه از ديگران خشونت مىبيند،نرمش نشان مىدهد،به طورى كه يك وقت تقريبا مورد سؤال و اعتراض حضرت زهرا قرار گرفت كه فرمود:«ما لك يا ابن ابى طالب اشتملتشملة الجنين و قعدت حجرة الظنين» (4) پسر ابو طالب!چرا مثل جنين در رحم، دست و پايت را جمع كرده و همين جور يك گوشه نشستهاى،و مثل اشخاصى كه متهم هستند و خجالت مىكشند از خانه بيرون بروند در خانه نشستهاى؟تو همان مردى هستى كه در ميدانهاى جنگ شيران از جلوى تو فرار مىكردند،حالا اين شغالها بر تو مسلط شدهاند؟ !چرا؟كه بعد حضرت توضيح مىدهد كه آنجا وظيفه من آن بوده،اكنون وظيفه من اين است.
بيست و پنجسال مىگذرد و در تمام اين بيست و پنجسال على يك مرد به اصطلاح صلح جو و مسالمت طلب است.آن وقتى كه مردم عليه عثمان شورش مىكنند(همان شورشى كه بالاخره منجر به قتل عثمان شد)على خودش جزء شورشيان نيست،جزء طرفداران هم نيست،ميانجى است ميان شورشيان و عثمان،و كوشش مىكند كه بلكه قضايا به جايى بينجامد كه از طرفى تقاضاهاى شورشيان-كه تقاضاهايى عادلانه بود راجع به شكايتى كه از حكام عثمان داشتند و مظالمى كه آنها ايجاد كرده بودند-برآورده شود و از طرف ديگر عثمان كشته نشود.اين در نهج البلاغه است و تاريخ هم به طور قطع و مسلم همين را مىگويد.به عثمان مىفرمود:من مىترسم بر اينكه تو آن پيشواى مقتول اين امتباشى،و اگر تو كشته شوى باب قتل بر اين امتباز خواهد شد،فتنهاى در ميان مسلمين پيدا مىشود كه هرگز خاموش نشود.
پس على حتى در اواخر عهد عثمان-كه بدترين دورههاى زمان عثمان بود-نيز ميانجى واقع مىشود ميان شورشيان و عثمان.در ابتداى خلافت عثمان هم وقتى كه آن نيرنگ عبد الرحمن بن عوف طى شد كه در آخر فقط دو نفر از شش نفر به عنوان كانديدا او نامزد باقى ماندند:على عليه السلام و عثمان،[روش حضرت از همين قبيل بود.قضيه از اين قرار بود كه عمر شورايى مركب از شش نفر را مامور انتخاب جانشين خود كرد.در اين شورا ابتدا]سه نفر كنار رفتند،يكى به نفع حضرت امير و از زبير بود،يكى به نفع عثمان و او طلحه بود،و يكى به نفع عبد الرحمن و او سعد وقاص بود.سه نفر باقى ماندند.عبد الرحمن گفت من هم داوطلب نيستم.باقى ماند دو نفر،و راى شد راى عبد الرحمن.عبد الرحمن به هر كس راى بدهد او چهار راى دارد(چون خودش دو راى داشت،هر يك از آندو هم دو راى داشتند)و طبق آن شورا خليفه است.اول آمد نزد حضرت امير و گفت:من حاضرم با تو بيعت كنم به شرط عمل به كتاب خدا و سنت پيغمبر و سيره شيخين.فرمود:من با تو بيعت مىكنم به شرط عمل به كتاب خدا و سنت پيغمبر و آنچه خودم درك مىكنم.بعد رفت نزد عثمان و گفت:من با تو بيعت مىكنم به شرط عمل به كتاب خدا و سنت پيغمبر و سيره شيخين.گفت:بسيار خوب، قبول مىكنم،در صورتى كه عثمان از سيره شيخين هم منحرف شد.به هر حال،در آنجا آمدند به حضرت اعتراض كردند كه چرا اين طور شد؟حال كه اينها چنين كارى كردند تو چه مىكنى؟(در نهج البلاغه است) فرمود:«و الله لاسلمن ما سلمت امور المسلمين و لم يكن فيها جور الا على خاصة» (5) مادامى كه ستم بر شخص من است ولى كار مسلمين بر محور و مدار خودش مىچرخد و آن كسى كه به جاى من هست اگر چه به نا حق آمده اما كارها را عجالتا درست مىچرخاند،من تسليمم و مخالفتى نمىكنم.
بعد از عثمان و در زمان معاويه،مردم مىآيند با حضرت بيعت مىكنند.آنجا ديگر امير المؤمنين با متمردين يعنى ناكثين و قاسطين و مارقين،اصحاب جمل و اصحاب صفين و اصحاب نهروان مىجنگد و جنگ خونين راه مىاندازد.همچنين بعد از جنگ صفين،در قضيه طغيان خوارج و نيرنگ عمرو عاص و معاويه كه قرآنها را سر نيزه كردند و گفتند بياييم قرآن را ميان خودمان داور قرار بدهيم،و عدهاى گفتند راست مىگويد،و در سپاه امير المؤمنين انشعاب پديد آمد و ديگر جايى براى امير المؤمنين باقى نماند،با اينكه مايل نبود،تسليم شد و بالاخره حكميت را پذيرفت.اين هم خودش كارى نظير صلح بود،يعنى گفتحكمها بروند مطابق قرآن و مطابق دستور اسلام حكومت كنند،منتها عمرو عاص قضيه را به شكلى در آورد كه حتى براى خود معاويه هم ديگر ارزش نداشت،يعنى قضيه را به شكل حقه بازى تمام كرد،ابو موسى را فريب داد اما فريبش به شكلى نبود كه نتيجهاش اين باشد كه على خلع بشود و معاويه بماند بلكه به شكلى بود كه همه فهميدند كه اساسا اينها با همديگر توافق نكردهاند و يكى از ايندو سر ديگرى كلاه گذاشته است،چون يكى مىگويد من هر دو نفر را خلع كردم و ديگرى مىگويد در يكى راست گفت و در ديگرى دروغ گفت،آن يكى را من قبول ندارم،و هنوز از منبر پايين نيامده،خودشان با همديگر جنگشان در گرفت و فحش و فضاحت كه تو چرا كلاه سر من گذاشتى؟و معلوم شد كه قضيه پوچ است.
به هر حال،قضيه حكميت هم همين طور است.چرا على و لو اينكه خوارج هم بر او فشار آوردند حاضر به حكميتشد و جنگ را ادامه نداد؟حد اكثر اين بود كه كشته مىشد،همين طور كه پسرش امام حسين كشته شد،چنانكه مىگوييم چرا پيغمبر در ابتدا نجنگيد؟حد اكثر اين بود كه كشته بشود،همين طور كه امام حسين كشته شد.چرا در حديبيه صلح كرد؟ حد اكثر اين بود كه كشته بشود،همين طور كه امام حسين كشته شد.يا مىگوييم چرا امير المؤمنين در ابتداى بعد از پيغمبر نجنگيد؟حد اكثر اين بود كه كشته بشود،بسيار خوب، مثل امام حسين كشته مىشد.همچنين چرا تسليم حكميتشد؟حد اكثر اين بود كه كشته مىشد،بسيار خوب،مثل امام حسين كشته مىشد.آيا اين سخن درست استيا نه؟بعد هم مىآييم به زمان امام حسن و صلح امام حسن.ائمه ديگرى هم كه تقريبا همهشان در حالى شبيه حال صلح امام حسن زندگى مىكردند.اين است كه مساله تنها مساله صلح امام حسن و جنگ امام حسين نيست،مساله را بايد كلىتر بحث كرد.من قسمتهايى از«كتاب جهاد»فقه را براى شما مىخوانم تا يك كلياتى به دست آيد.بعد،از اين كليات وارد جزئيات مىشويم.
موارد جهاد در فقه شيعه
مىدانيم كه در دين اسلام جهاد هست.جهاد در چند مورد است.يك مورد،جهاد ابتدايى است، يعنى جهاد بر مبناى اينكه اگر ديگران[غير مسلمان باشند و]مخصوصا اگر مشرك باشند، اسلام اجازه مىدهد كه مسلمين و لو اينكه سابقه عداوت و دشمنى هم با آنها نداشته باشند به آنها حمله كنند براى از بين بردن شرك.شرط اين نوع جهاد اين است كه افراد مجاهد بايد بالغ و عاقل و آزاد باشند،و انحصارا بر مردها واجب است نه بر زنها.و در اين نوع جهاد است كه اذن امام يا منصوب خاص امام شرط است.از نظر فقه شيعه اين نوع جهاد جز در زمان حضور امام يا كسى كه شخصا از ناحيه امام منصوب شده باشد جايز نيست،يعنى از نظر فقه شيعه الآن يك نفر حاكم شرعى هم مجاز نيست كه دستبه اينچنين جنگ ابتدايى بزند.
مورد دوم جهاد آن جايى است كه حوزه اسلام مورد حمله دشمن قرار گرفته،يعنى جنبه دفاع دارد،به اين معنا كه دشمن يا قصد دارد بر بلاد اسلامى استيلا پيدا كند و همه يا قسمتى از سرزمينهاى اسلامى را اشغال كند،يا قصد استيلاى بر زمينها را ندارد،قصد استيلاى بر افراد را دارد و مىخواهد بيايد يك عده افراد را اسير كند و ببرد،يا حمله كرده و مىخواهد اموال مسلمين را به شكلى بربايد(يا به شكل شبيخون زدن يا به شكلى كه امروز مىآيند منابع و معادن و غيره را مىبرند كه به زور مىخواهند بگيرند و ببرند)و يا مىخواهد به حريم و حرم مسلمين،به نواميس!625 مسلمين،به اولاد و ذريه مسلمين تجاوز كند.بالاخره اگر چيزى از مال يا جان يا سرزمين و يا امورى كه براى مسلمين محترم است مورد حمله دشمن قرار گيرد،در اينجا بر عموم مسلمين اعم از زن و مرد و آزاد و غير آزاد واجب است كه در اين جهاد شركت كنند (6) ،و در اين جهاد اذن امام يا منصوب از ناحيه امام شرط نيست.
آنچه كه عرض مىكنم عين عبارت فقهاست،عبارت محقق و شهيد ثانى است كه من دارم براى شما ترجمهاش را مىگويم.
محقق كتابى دارد به نام«شرايع»كه از متون مسلمه فقه شيعه است و شهيد ثانى آن را شرح كرده به نام«مسالك الافهام»كه بسيار شرح خوبى است،و شهيد ثانى هم از اكابر و بزرگان تقريبا درجه اول فقهاى شيعه است.
در اين مورد مىگويند كه اجازه امام شرط نيست.تقريبا نظير همين وضعى كه الآن بالفعل اسرائيل به وجود آورده كه سرزمين مسلمين را اشغال كرده است.در اينجا بر مسلمين اعم از زن و مرد،آزاد و غير آزاد،و دور و نزديك واجب است كه در اين جهاد كه اسمش دفاع ستشركت كنند،و هيچ موقوف به اذن امام نيست.
عرض كرديم«اعم از دور و نزديك».مىگويند:«و لا يختص بمن قصدوه من المسلمين بل يجب على من علم بالحال النهوض اذا لم يعلم قدرة المقصودين على المقاومة» (7) .مىگويد:[اين جهاد]اختصاص ندارد به افرادى كه خود آنها مورد تجاوز قرار گرفتهاند(سرزمينشان،مالشان، جانشان،ناموسشان)بلكه بر هر مسلمانى كه اطلاع پيدا كند واجب است مگر اينكه بداند كه آنها خودشان كافى هستند،خودشان دفاع مىكنند،يعنى قدرت دشمن ضعيف است و قدرت آنها قوى است و نيازى ندارند،و الا اگر بداند نياز به وجود او هست واجب است،و هر چه كه نزديكتر به آنها باشند واجبتر استيعنى وجوب مؤكد مىشود.
نوع سوم هم نظير جهاد است ولى جهاد عمومى نيست،جهاد خصوصى است و احكامش با جهادهاى عمومى فرق مىكند.جهاد عمومى يك احكام خاصى دارد،از جمله اينكه هر كس كه در اين جهاد كشته شود شهيد است و غسل ندارد.كسى كه در جهاد رسمى كشته مىشود او را با همان لباس و بدون غسل با همان خونها دفن مىكنند.
خون،شهيدان را ز آب اولىتر است اين گنه از صد ثواب اولىتر است
قسم سوم را هم اصطلاحا«جهاد»مىگويند اما جهادى كه همه احكامش مثل جهاد نيست، اجرش مثل اجر جهاد است،فردش شهيد است،و آن اين است كه اگر فردى در قلمرو اسلام نباشد،در قلمرو كفار باشد و آن محيطى كه او در قلمرو آن است مورد هجوم يك دسته ديگر از كفار قرار بگيرد به طورى كه خطر تلف شدن او نيز كه در ميان آنهاست وجود داشته باشد(مثلا فردى در فرانسه است،بين المال و فرانسه جنگ در مىگيرد)،يك آدمى كه اساسا جزء آنها نيست در اينجا چه وظيفهاى دارد؟وظيفه دارد كه جان خودش را به هر شكل ستحفظ كند،و اگر بداند كه حفظ جانش موقوف به اين است كه عملا بايد وارد جنگ شود و اگر نشود جانش در خطر است،نه براى همدردى با آن محيطى كه در آنجا هستبلكه براى حفظ جان خودش بايد بجنگد،و اگر كشته شد اجرش مانند اجر شهيد است.كما اينكه موارد ديگرى هم داريم كه در اسلام اينها را نيز شهيد و مانند مجاهد مىنامند اگر چه حكم شهيد را ندارند در اينكه با همان لباسشان و بدون غسل دفنشان كنند و بعضى احكام ديگر.از جمله اين موارد اين است كه كسى مورد حمله دشمن قرار بگيرد كه قصد جانش يا قصد مالش و يا قصد ناموسش را دارد،و لو اينكه آن دشمن مسلمان باشد.مثلا انسان در خانه خودش خوابيده، يك دزد(حتى دزدى كه مسلمان است و ممكن است از آن دزدهاى-به قول حاجى كلباسى-نماز شب خوان هم باشد (8) ،ولى به هر حال دزد است)آمده و حمله كرده به اين خانه و مىخواهد مال او را ببرد.آيا در اينجا انسان مىتواند از مال خودش دفاع كند؟بله.مىگوييد احتمال كشته شدن هم هست.و لو انسان صدى ده احتمال بدهد،حفظ جان در صدى ده احتمال هم واجب است.اما در اينجا چون مقام دفاع از مال است،تا حدودى صدى پنجاه هم مىتواند جلو برود.اما اگر خطر غير مال مثل ناموس يا جان در كار باشد،با صد در صد يقين به اينكه كشته مىشود هم بايد قيام كند،بايد دفاع كند،بايد بجنگد و نبايد بگويد خوب،او قصد كشتن مرا دارد،من چكار بكنم؟
نه،او قصد كشتن دارد،بر تو واجب است كه او را قبلا بكشى،يعنى بايد مقاوم باشى نه اينكه بگويى او كه مىخواهد بكشد،من ديگر چرا دستبه كارى بزنم،من چرا شركت كنم؟!
قتال اهل بغى
سه مورد را عرض كرديم.دو مورد ديگر هم داريم.يك مورد را اصطلاحا مىگويند«قتال اهل بغى».مقصود اين است:اگر در ميان مسلمين جنگ داخلى در بگيرد و يك طايفه بخواهد نسبتبه طايفه ديگر زور بگويد،اينجا وظيفه ساير مسلمين در درجه اول اين است كه ميان اينها صلح بر قرار كنند،ميانجى بشوند،كوشش كنند كه اينها با يكديگر صلح كنند،و اگر ديدند يك طرف سركشى مىكند و به هيچ وجه حاضر نيست صلح كند بر آنها واجب مىشود كه به نفع آن فئه مظلوم عليه آن فئه سركش وارد جنگ بشوند.اين نص آيه قرآن است:
و ان طائفتان من المؤمنين اقتتلوا فاصلحوا بينهما فان بغت احديهما على الاخرى فقاتلوا التى تبغى حتى تفىء الى امر الله. (9) قهرا يكى از مواردش آن جايى است كه مردمى بر امام عادل زمان خودشان خروج كنند.چون او امام عادل و بحق است و اين عليه او قيام كرده،فرض اين است كه حق با اوست نه با اين،پس بايد كه له او و عليه اين وارد جنگ شد.
يكى ديگر از موارد-ديگر كه در آن تا اندازهاى ميان فقها اختلاف است-مساله قيام خونين براى امر به معروف و نهى از منكر است.آن هم يك مرحله و يك مرتبه است.
صلح در فقه شيعه
يك مساله ديگر هم در كتاب«جهاد»مطرح است و آن مساله صلح است كه در اصطلاح فقها آن را«هدنه»يا«مهادنه»مىگويند.مهادنه يعنى مصالحه،و هدنه يعنى صلح.معنى اين صلح چيست؟ همان پيمان عدم تعرض،پيمان نجنگيدن و پيمان-به اصطلاح امروز-همزيستى مسالمتآميز با يكديگر.اينجا هم من عبارت محقق در شرايع را مىخوانم:«المهادنة و هى المعاقدة على ترك الحرب مدة معينة».مىگويد:مهادنه يا صلح عبارت است از پيمان بر نجنگيدن و با سلم با يكديگر زيستن اما به اين شرط كه مدتش معين باشد.در فقه اين مساله مطرح است كه اگر طرف فى حد ذاته قابل جنگيدن است[يعنى]مشرك است،مىتوان با او پيمان صلح بست ولى نمىتوان پيمان صلح را براى يك مدت مجهول بست و گفت«عجالتا».نه، «عجالتا»درست نيست،مدتش بايد معين و مشخص باشد،مثلا براى شش ماه،يك سال،ده سال يا بيشتر،چنانكه پيغمبر اكرم در حديبيه براى مدت ده سال پيمان صلح بست.«و هى جايزة اذا تضمنت مصلحة للمسلمين».مىگويد:صلح جايز است اگر متضمن مصلحت مسلمين باشد (10) .اگر مسلمين مصلحتببينند فعلا صلح بكنند جايز است و حرام نيست.ولى عرض كرديم كه اگر در موردى است كه بايد جنگيد(مثلا گفتيم يكى از موارد،آن است كه سرزمين مسلمين مورد حمله دشمن قرار بگيرد)اين،يك واجبى است كه به هر حال بايد اين سرزمين را آزاد كرد و بايد جنگيد و آزاد كرد.حال اگر مصلحت ايجاب كند كه با همان دشمن اشغالگر يك صلحى را امضا كنند،امضا بكنند يا نكنند؟مىگويد اگر مصلحت ايجاب مىكند،بكنند اما نه براى مدت نامحدود بلكه براى يك مدت معين،چون نمىتواند براى مدت نامحدود اشغال سرزمين مسلمين از طرف دشمن مصلحتباشد.اگر مصلحتباشد،معنايش ترك مخاصمه استبراى مدت معين.
حال چطور مىشود كه مصلحت مسلمين ايجاب كند صلح را؟مىگويند:«اما لقلتهم عن المقاومة»[يا به خاطر اينكه]اينها كمترند،يعنى قدرتشان كمتر است (11) ،وقتى قدرت ندارند و جنگشان هم براى يك هدف معينى است،پس بايد فعلا صبر كنند تا مدتى كه كسب قدرت كنند.«او لما يحصل به الاستظهار»يا ترك مخاصمه مىكنند براى اينكه در مدت ترك مخاصمه كسب نيرو كنند،يعنى نقشهاى استبراى جلب يك پشتيبانى.«او لرجاء الدخول فى الاسلام مع التربص»يا در اين صلح اميد اين باشد كه طرف وارد اسلام شود.اين فرض در جايى است كه طرف كافر است،يعنى ما صلح مىكنيم و اين جور فكر مىكنيم:در اين مدت صلح طرف را از نظر روحى مغلوب خواهيم كرد همچنانكه در صلح حديبيه همين طور بود،كه بعد عرض مىكنم.«و متى ارتفعت ذلك و كان فى المسلمين قوة على الخصم لم يجز»هر وقت كه اين جهات منتفى شد،ادامه دادن صلح جايز نيست.
اين هم بحثى بود راجع به مساله صلح و به اصطلاح«مهادنه».ديديم كه از نظر فقه اسلام صلح در يك شرايط خاصى جايز است،حال صلح چه به معنى اين باشد كه يك قراردادى امضا شود و چه به معنى ترك جنگ باشد.چون اينجا دو مطلب داريم:يك وقت ما مىگوييم«صلح»و معنايش اين است كه يك قرارداد صلحى بسته شود.اين،آن جايى است كه دو نيرو در مقابل يكديگر قرار مىگيرند و حاضر مىشوند كه يك قرار داد صلحى را امضا كنند،آن طور كه پيغمبر كرد و حتى آن طور كه امام حسن كرد،و يك وقت مىگوييم«صلح»و مقصود همان راه مسالمت و نجنگيدن است.گفتهاند يك وقت ما مىبينيم كه نمىتوانيم مقاومت كنيم و خلاصه جنگيدن ما فايدهاى ندارد،پس نمىجنگيم.صدر اسلام را اين طور بايد توجيه كرد.در صدر اسلام مسلمين قليل و اندك بودند و اگر مىخواستند آن وقتبجنگند ريشهشان از بيخ كنده مىشد و اصلا اثرى از خودشان و از كارشان باقى نمىماند.گفتيم ممكن استيا مصلحت اين باشد كه در اين خلالها پشتيبانها و پشتيبانيهايى جلب كنند،و يا مصلحت اين باشد كه در اين بينها تاثير معنوى روى طرف بگذارند.اينجا بايد صلح حديبيه پيغمبر اكرم را شرح بدهم كه بر همين مبناست،كما اينكه صلح امام حسن هم بيشتر از همين جا سرچشمه مىگيرد.
صلح حديبيه
پيغمبر اكرم در زمان خودشان صلحى كردند كه اسباب تعجب و بلكه اسباب ناراحتى اصحابشان شد،ولى بعد از يكى دو سال تصديق كردند كه كار پيغمبر درستبود.سال ششم هجرى است،بعد از آن است كه جنگ بدر،آن جنگ خونين،به آن شكل واقع شده و قريش بزرگترين كينهها را با پيغمبر پيدا كردهاند،و بعد از آن است كه جنگ احد پيش آمده و قريش تا اندازهاى از پيغمبر انتقام گرفتهاند و باز!630 مسلمين نسبتبه آنها كينه بسيار شديدى دارند و به هر حال از نظر قريش دشمنترين دشمنانشان پيغمبر و از نظر مسلمين هم دشمنترين دشمنانشان قريش است.مه ذى القعده پيش آمد كه به اصطلاح ماه حرام بود. در ماه حرام سنت جاهليت نيز اين بود كه اسلحه به زمين گذاشته مىشد و نمىجنگيدند. دشمنهاى خونى در غير ماه حرام اگر به يكديگر مىرسيدند البته همديگر را قتل عام مىكردند ولى در ماه حرام به احترام اين ماه اقدامى نمىكردند.پيغمبر خواست از همين سنت جاهليت در ماه حرام استفاده كند و برود وارد مكه شود و در مكه عمرهاى بجا آورد و برگردد.هيچ قصدى غير از اين نداشت.اعلام كرد و با هفتصد نفر(و به قول ديگر با هزار و چهار صد نفر)از اصحابش وعده ديگرى حركت كرد،ولى از همان مدينه كه خارج شدند محرم شدند،چون حجشان حج قران بود كه سوق هدى مىكردند يعنى قربانى را پيش از خودشان حركت مىدادند و علامتخاصى هم روى شانه قربانى قرار مىدادند،مثلا روى شانه قربانى كفش مىانداختند-كه از قديم معمول بود-كه هر كسى مىبيند بفهمد كه اين حيوان قربانى است.دستور داد كه اينها-كه هفتصد نفر بودند-هفتاد شتر به علامت قربانى در جلوى قافله حركت دهند كه هر كسى كه از دور مىبيند بفهمد كه ما حاجى هستيم نه افراد جنگى.زى و همه چيز زى حجاج بود.
از آنجا كه كار،مخفيانه نبود و علنى بود،قبلا خبر به قريش رسيده بود.پيغمبر در نزديكيهاى مكه اطلاع يافت كه قريش،زن و مرد و كوچك و بزرگ،از مكه بيرون آمده و گفتهاند:به خدا قسم كه ما اجازه نخواهيم داد كه محمد وارد مكه شود.با اينكه ماه ماه حرام بود،اينها گفتند ما در اين ماه حرام مىجنگيم.از نظر قانون جاهليت هم كار قريش بر خلاف سنت اهليتبود.پيغمبر تا نزديك اردوگاه قريش رفت و در آنجا دستور داد كه پايين آمدند.مرتب رسولها و پيام رسانها از دو طرف مبادله مىشدند.ابتدا از طرف قريش چندين نفر به ترتيب آمدند كه تو چه مىخواهى و براى چه آمدهاى؟پيغمبر فرمود:من حاجى هستم و براى حج آمدهام،كارى ندارم،حجم را انجام مىدهم،بر مىگردم و مىروم.هر كس هم كه مىآمد،وضع اينها را كه مىديد مىرفتبه قريش مىگفت:مطمئن باشيد كه پيغمبر قصد جنگ ندارد.ولى آنها قبول نكردند و مسلمين(خود پيغمبر اكرم هم)چنين تصميم گرفتند كه ما وارد مكه مىشويم و لو اينكه منجر به جنگيدن شود،ما كه نمىخواهيم!631 بجنگيم،اگر آنها با ما جنگيدند،با آنها مىجنگيم.«بيعت الرضوان»در آنجا صورت گرفت،[اصحاب]مجددا با پيغمبر بيعت كردند براى همين امر.تا اينكه نمايندهاى از طرف قريش آمد و گفت كه ما حاضريم با شما قرار داد ببنديم.پيغمبر فرمود:من هم حاضرم.پيغامهايى كه پيغمبر مىداد پيغامهاى مسالمت آميزى بود.به چند نفر از اين پيام رسانها فرمود:«ويح قريش (12) اكلتهم الحرب»واى به حال قريش!جنگ اينها را تمام كرد.اينها از من چه مىخواهند؟مرا وابگذارند با ديگر مردم، يا من از بين مىروم،در اين صورت آنچه آنها مىخواهند به دست ديگران انجام شده،و يا من بر ديگران پيروز مىشوم كه باز به نفع اينهاست.زيرا من يكى از قريش هستم،باز افتخارى براى اينهاست.فايده نكرد.گفتند قرارداد صلح مىبنديم.مردى به نام سهيل بن عمرو را فرستادند و قرارداد صلح بستند كه پيغمبر امسال برگردد و سال آينده حق دارد بيايد اينجا و سه روز در مكه بماند،عمل عمرهاش را انجام دهد و باز گردد.ساير موادى كه در صلحنامه گنجاندند يك موادى بود كه به ظاهر همه بر ضرر مسلمين بود،از جمله اينكه:بعد از اين اگر يكى از قريش بيايد به مسلمين ملحق شود قريش حق داشته باشد بيايند او را ببرند،ولى اگر يكى از مسلمين فرار كند و به قريش ملحق شود مسلمين چنين حقى نداشته باشند،و بعضى مواد ديگر كه مواد بسيار سنگينى بود.ولى در مقابل،مسلمانها در مكه آزادى داشته باشند و تحت فشار قرار نگيرند.تمام همت پيغمبر متوجه همين يك كلمه بود.همه شرايط سنگين آنها را قبول كرد به خاطر همين يك كلمه.قرارداد را امضا كردند.
مسلمين ناراحتبودند،مىگفتند:يا رسول الله!اين براى ما ننگ است،ما تا نزديك مكه آمدهايم،از اينجا برگرديم؟!آيا چنين كارى درست است؟!خير،ما حتما مىرويم.پيغمبر فرمود: خير،قرارداد همين است و ما آن را امضا مىكنيم.سپس پيغمبر دستور داد قربانيها را همان جا قربانى كردند و بعد فرمود بياييد سر مرا بتراشيد،و سرش را تراشيد به علامتخروج از احرام.ابتدا مسلمين نمىخواستند اين كار را بكنند ولى بعد خودشان اين كار را كردند اما با ناراحتى زياد،و آن كه از همه بيشتر اظهار ناراحتى مىكرد عمر بن خطاب بود،آمد نزد ابو بكر و گفت:مگراين پيغمبر نيست؟گفت:آرى.مگر ما مسلمين نيستيم؟مگر اينها مشركين نيستند؟آرى.پس اين وضع چيست؟!پيغمبر قبلا در عالم رؤيا ديده بود كه با مسلمانها وارد مكه مىشوند و مكه را فتح مىكنند،و اين رؤيا را براى مسلمين نقل كرده بود.آمدند گفتند: مگر شما خواب نديده بوديد كه ما وارد مكه مىشويم؟فرمود:آرى.پس چطور شد؟چرا اين خوابت تعبير نشد؟فرمود:من كه در خواب نديدم و به شما هم نگفتم كه امسال وارد مكه مىشويم،من خواب ديدم و خواب من هم راست است و ما هم وارد مكه خواهيم شد.گفتند: پس اين چه قراردادى است كه اگر از آنها يك نفر بيايد ميان ما آنها اجازه داشته باشند او را ببرند،اما اگر از ما كسى برود ميان آنها ما نتوانيم او را بياوريم؟فرمود:اگر از ما كسى بخواهد برود ميان آنها،او يك مسلمانى است كه مرتد شده و به درد ما نمىخورد.مسلمانى كه مرتد شده،برود،ما اصلا دنبالش نمىرويم.و اگر از آنها كسى مسلمان شود و بيايد نزد ما،ما به او مىگوييم برو،فعلا شما مسلمين در مكه به همان حالت استضعاف بسر ببريد،خداوند يك راهى براى شما باز خواهد كرد.
به شرايط خيلى عجيبى تن داد.همين سهيل بن عمرو يك پسر داشت كه مسلمان و در جيش مسلمين بود.اين قرارداد را كه امضا كردند،پسر ديگرش دوان دوان از قريش فرار كرد و آمد نزد مسلمين.تا آمد،سهيل گفت قرارداد امضا شده،من بايد او را برگردانم.پيغمبر هم به او-كه اسمش ابو جندل بود-فرمود:برو،خداوند براى شما مستضعفين هم راهى باز مىكند.اين بيچاره مضطرب شده بود،داد مىكشيد و مىگفت:مسلمين!اجازه ندهيد مرا ببرند ميان كفار كه مرا از دينم بر گردانند.مسلمين هم عجيب ناراحتبودند و مىگفتند:يا رسول الله! اجازه بده اين يكى را ديگر ما نگذاريم ببرند.فرمود:نه،همين يكى هم برود.نشانى به همان نشانى كه همينكه اين قرارداد صلح را بستند و بعد مسلمين آزادى پيدا كردند و آزادانه مىتوانستند اسلام را تبليغ كنند،در مدت يك سال يا كمتر،از قريش آن اندازه مسلمان شد كه در تمام آن مدت بيستسال مسلمان نشده بود.بعد هم اوضاع آنچنان به نفع مسلمين چرخيد كه مواد قرارداد خود به خود از طرف خود قريش از بين رفت و يك شور عملى و معنوى در مكه پديد آمد.
داستان شيرينى نقل كردهاند كه مردى از مسلمين به نام ابو بصير-كه در مكه بود و مرد بسيار شجاع و قويى هم بود-فرار كرد آمد به مدينه.قريش طبق قراردادخودشان دو نفر فرستادند كه بيايند او را برگردانند.آمدند گفتند ما طبق قرارداد بايد اين را ببريم.حضرت فرمود:بله همين طور است.هر چه اين مرد گفت:يا رسول الله!اجازه ندهيد مرا ببرند،اينها در آنجا مرا از دينم بر مىگردانند،فرمود:نه،ما قرارداد داريم و در دين ما نيست كه بر خلاف قرارداد خودمان عمل كنيم،طبق قرارداد تو برو،خداوند هم يك گشايشى به تو خواهد داد. رفت.او را تقريبا در يك حالت تحت الحفظ مىبردند.او غير مسلح بود و آنها مسلح بودند. رسيدند به ذو الحليفه،تقريبا همين محل مسجد الشجره كه احرام مىبندند و تا مدينه هفت كيلومتر است.در سايهاى استراحت كرده بودند.يكى از آندو شمشيرش در دستش بود.اين مرد به او گفت:اين شمشير تو خيلى شمشير خوبى است،بده من ببينم.گفت:بگير.تا گرفت،زد او را كشت.تا او را كشت،نفر ديگر فرار كرد و مثل برق خودش را به مدينه رساند.تا آمد، پيغمبر فرمود:مثل اينكه خبر تازهاى است![گفت]بله،رفيق شما رفيق مرا كشت.طولى نكشيد كه ابو بصير آمد.گفت:يا رسول الله!تو به قراردادت عمل كردى.قرارداد شما اين بود كه اگر كسى از آنها فرار كرد تو او را تسليم كنى،و تو تسليم كردى.پس كارى به كار من نداشته باشيد.بلند شد رفت در كنار درياى احمر،نقطهاى را پيدا كرد و آنجا را مركز قرار داد. مسلمينى كه در مكه تحت زجر و شكنجه بودند،همينكه اطلاع پيدا كردند كه پيغمبر كسى را جوار نمىدهد ولى او رفته در ساحل دريا و آنجا نقطهاى را مركز قرار داده،يكى يكى رفتند آنجا.كم كم هفتاد نفر شدند و خودشان قدرتى تشكيل دادند.قريش ديگر نمىتوانستند رفت و آمد كنند.خودشان به پيغمبر نوشتند كه يا رسول الله!ما از خير اينها گذشتيم،خواهش مىكنيم به آنها بنويسيد كه بيايند مدينه و مزاحم ما نباشند،ما از اين ماده قرار داد خودمان صرف نظر كرديم،و به همين شكل صرف نظر كردند.
به هر حال اين قرار داد صلح براى همين خصوصيتبود كه زمينه روحى مردم براى عمليات بعدى فراهمتر بشود،و همين طور هم شد.عرض كردم مسلمين بعد از آن در مكه آزادى پيدا كردند،و بعد از اين آزادى بود كه مردم دسته دسته مسلمان مىشدند و آن ممنوعيتها بكلى از ميان برداشته شده بود.
حال وارد شرايط زمان امام حسن و شرايط زمان امام حسين بشويم،ببينيم كه آيا دو جور شرايط بوده است كه واقعا اگر امام حسن به جاى امام حسين بود كار امام حسين را مىكرد و اگر امام حسين هم به جاى امام حسن بود كار امام حسن را مىكرد،يا نه؟مسلم همين طور است.فقط نكتهاى عرض بكنم و آن اينكه اگر كسى بپرسد آيا اسلام دين صلح استيا دين جنگ،ما چه بايد جواب بدهيم؟به قرآن رجوع مىكنيم.مىبينيم در قرآن،هم دستور جنگ رسيده و هم دستور صلح.آيات زيادى راجع به جنگ با كفار و مشركين داريم: و قاتلوا فى سبيل الله الذين يقاتلونكم و لا تعتدوا (13) و آيات ديگرى.همچنين است در باب صلح: و ان جنحوا للسلم فاجنح لها (14) اگر تمايل به سلم و صلح نشان دادند،تو هم تمايل نشان بده.يك جا مىفرمايد: و الصلح خير (15) و صلح بهتر است.پس اسلام دين كداميك است؟
اسلام نه صلح را به معنى يك اصل ثابت مىپذيرد كه در همه شرايط[بايد]صلح و ترك مخاصمه[حاكم باشد]و نه در همه شرايط جنگ را مىپذيرد و مىگويد همه جا جنگ.صلح و جنگ در همه جا تابع شرايط است،يعنى تابع آن اثرى است كه از آن گرفته مىشود.مسلمين چه در زمان پيغمبر،چه در زمان حضرت امير،چه در زمان امام حسن و امام حسين،چه در زمان ائمه ديگر و چه در زمان ما،در همه جا بايد دنبال هدف خودشان باشند،هدفشان اسلام و حقوق مسلمين است،بايد ببينند كه در مجموع شرايط و اوضاع حاضر اگر با مبارزه و مقاتله بهتر به هدفشان مىرسند آن راه را پيش بگيرند و اگر احيانا تشخيص مىدهند كه با ترك مخاصمه بهتر به هدفشان مىرسند آن راه را پيش بگيرند.اصلا اين مساله كه جنگ يا صلح؟ هيچ كدامش درست نيست.هر كدام مربوط به شرايط خودش است.
و صلى الله على محمد و آله الطاهرين.
پرسش و پاسخ
-استناد به فقه شيعه در باره اينكه صلح امام حسن مجاز بوده يا مجاز نبوده درست نيست، زيرا پايههاى فقه شيعه اصلا رويه ائمه است.هميشه در هر موضوعى يك چيزهايى به عنوان اصل قرار داده مىشود،بعد قضايا مبتنى بر آن اصل گذاشته مىشود.فقه محقق يا ساير علماى شيعى اصلا بنا و بنيادش بر رويه ائمه است.
استاد:تذكر بسيار مفيد و مناسبى است.درست است،ولى منظور ما اين نبود كه بخواهيم بگوييم امام حسن در اينجا از فقه شيعه پيروى كردهاند،بلكه منظور ما اين بود كه اين كليات فقهى را كه عرض مىكنيم ببينيم آيا با منطق منطبق استيا نه.اينكه اين مطلب را طرح كردم اين جور پيش خودم فكر كردم كه اول قطع نظر از هر بحث ديگرى،ما كليات فقهى را مطرح كنيم و بعد ببينيم اين كليات فقهى اصلا با منطق جور در مىآيد يا جور در نمىآيد(چون وقتى انسان مساله را به صورت كلى طرح كند،اين امر كمك مىدهد براى اينكه بتواند به حل مساله در يك مورد بالخصوص نايل بشود،و الا ما نخواستيم به يك مسائل تعبدى استناد كرده باشيم.به نظر ما آنچه كه ما الآن در فقه مىبينيم،خود همين مسائل يك مسائل منطقى است، اعم از اينكه آن را از روش ائمه استفاده كرده باشند يا از جاى ديگر). ببينيم اينكه در مواردى جهاد را مشروع مىدانند،آيا جاى ايراد هست كه چرا در اين موارد جهاد مشروع استيا نه،و نيز اينكه در مورادى صلح را مشروع مىدانند آيا اين منطقى استيا منطقى نيست.ما خواستيم اين طور بفهميم كه هم مواردى كه جهاد را مشروع دانستهاند منطقى است و هم مواردى كه صلح را مشروع دانستهاند.بعد كه اين را از نظر منطق قبول كرديم،آن وقتبرويم دنبال اينكه ببينيم آيا كار امام حسن جايى بوده كه بايد جهاد كند و صلح كرده،يا كار امام حسين جايى بوده كه مىبايست صلح كند و جهاد كرده(چون هر دو ستون در اسلام هست:ستون جهاد و ستون صلح)يا اينكه نه،امام حسن در جايى صلح كرده كه جاى صلح كردن بوده و امام حسين در جايى جهاد كرده كه جاى جهاد كردن بوده است. همين طور امير المؤمنين و پيغمبر.در مورد آنها كه ديگر قطعى است.راجع به پيغمبر بالخصوص كه ديگر جاى بحث نيست،زيرا پيغمبر در يك جا صلح كرده و در يك جا جنگ كرده است.
-آيا در فقه برادران اهل تسنن ما در مورد جهاد اختلافى با فقه شيعه هستيا نه،و اگر هست موارد اختلاف چيست؟سؤال ديگر اينكه در آنجايى كه شرايط جهاد را فرموديد تسلط به مال و انفس بود به طور كلى،آيا تسلط فكرى در اينجا مطرح مىشود يا نه؟و در اين صورت نوع جهاد چه خواهد بود؟
استاد:مساله فقه اهل تسنن را بايد مطالعه كنم.نگاه مىكنم و برايتان عرض مىكنم.البته اين قدر مىدانم كه اجمالا شرايط آنها با شرايط ما زياد فرق ندارد و اگر فرقى هست در ناحيه ما محدوديتهايى است كه آنها آن محدوديتها را ندارند،از نظر اينكه ما در يك مواردى شرط مىكنيم وجود امام معصوم يا نايب خاص امام معصوم را كه آنها اين شرايط را ندارند.مساله دومى كه سؤال كرديد مسالهاى نيست كه در قديم در فقه مطرح شده باشد،چون اصلا پديدهاش پديده جديدى است.اين را بايد تامل كرد كه روى اصول كلى حكم اين پديده چيست،و خلاصه بايد رويش اجتهاد كرد از نظر قواعد،و الا چنين مسالهاى در قديم مطرح نبوده است.
پىنوشتها
1- در زمان خود امام حسن برخى اعتراض مىكردند،و در زمان ائمه بعد نيز اين مساله مورد سؤال بوده است.
2- حج/39.
3- صلح به معنى اعم،يعنى ترك جنگ.
4- احتجاج طبرسى،ج 1/ص107.
5- نهج البلاغه صبحى صالح،خطبه 74.
6- شايد حتى غير بالغ هم جايز است كه در اين جهاد شركت كند.
7- مسالك الافهام،ج 1/ص116.
8- [اشاره به آن داستان است كه به حاجى كلباسى گفتند فلان خانه را نيمه شب دزد زده است،گفت:پس آن دزد كى نماز شبش را خوانده است؟!]
9- حجرات/9.
10- اين طور نيست كه جنگ واجب است و صلح هميشه حرام.نه،صلح جايز است و بلكه شهيد مىگويد اين«جايز»كه اينجا مىگويند نه معنايش اين است كه اگر هم نكرديد نكرديد، جايز استيعنى حرام نيست،كه در بعضى موارد واجب مىشود.
11- در قديم قدرت بر اساس كميت محاسبه مىشد،ولى امروز قدرت بر اساس عدد محاسبه نمىشود،بر اساسهاى ديگر است.
12- «ويح»همان«واى»است كه ما مىگوييم اما«واى»در حال خوش و بش.در عربى يك«ويل»داريم و يك«ويح».ما در فارسى كلمهاى به جاى«ويح»نداريم.وقتى مىگويند«ويلك»اين در مقام تندى و شدت است،وقتى مىگويند«ويحك»اين در مقام خوش و بش و مهربانى است.
13- بقره/190.
14- انفال/61.
15- نساء/128.

تقدیم به کریم ترین ارباب دو عالم
در این شبها که به اسمان مینگریم گویی بغضی کهنه در گلوی مهتاب تو را فریاد میزند تویی که در وانفسای این دنیا از همه غریبتر بوده ای. تویی که با سکوتت عشق را به اتش کشیدی وخاک را تا به ابد با غربت اغشته نمودی . در تنهاییت خدای را به دیدگان نمناکمان به تماشا کشاندی.و در یادمان اینگونه نگاشتی :
هر که عاشقتر، دلش آشفته تر
چه فقیرانه نگاهم به جاده دوخته شده است که مبادا روز ی از مقابل دیدگانم بگذری و من از دیدارت جا بمانم .
.شب را به امید رویایت میگذرانم و روز را به امید شنیدن صدایت .چه حقیقت تلخ و شیرینی است .چه ظلمت و روشنایی وجودم را تسخیر نموده است
اگرمعبود تنهایی بر نمیگزید بی شک تو را معبود دل خویش میدانستم و از قربانی چشم و دل در راهت دریغ نمیکردم
دوست دارم آنی شوم که خریدارم شوی که حتی اگر روزی قدمهایم به چمن جنت رسید باز هم غلام روسیاه تو باشم
دلم سر سپرده ات شد .تقصیر من نیست که این چنین عاشقانه فریادت میزنم که باید دامن خدای را بگیری که چرا شیدایی را در چشمان تو خلاصه نمود
برای تمام تنهایی حریم پاکت دلم میسوزد . هر گاه که تن سپردم به گوش دادن تمام زمزمه های دل خسته ام ،نامی به جز حسن بن علی نشنیدم .نامی که هرگز نتوانستم نامی در کنار ان بگنجانم .
بی گمان که خاک تن من جز با غبار بقیع اغشته نشده و دربدو تولدم بی شک به جای اذان، روضه تو را در گوشم خوانده اند که اینگونه خود را شیدای تو میبینم .
مرا چه باکی است از اتش دوزخ که چون در میان هاله های ان مرا رها کردند باز من دامن کریم تو را رها نخواهم کرد .هنگامی که برای گرفتن دستان گنهکارم قدمهایت را برداری اتش چه شرمگین خواهد شد از زبانه کشیدن، و ابراهیم بیاید و ببیند که کدامین گلستان زیباتر است؟.
زندگی چیزی جز عشق تو را به من نشان نداد و دل بهانه ای جز دیدارت در همه عمر نگرفت
بگذار که با دیدنت دلم برای همیشه خراب شود. مرا به آبادی دل چه سود و چه نیاز؟ که در این دنیا هر دلی خراباتی شد گویا ابدی جاویدان شد.
من اسارت دلم را به هیچ آزادی نفروشم که زندانبانی چون حسن بن علی جرعه ای جز می به من ارزانی نمیدارد

۲۸صفرسالروز شهادت سبط اکبر پور حیدر فرزند زهرای اطهر کریم اهل بیت امام حسن مجتبی علیه السلام راخدمت اقا امام زمان عج وشيفتگان و ارادتمندان خاندان عصمت و طهارت عليهم السلام و تمامي مسلمانان جهان تسليت عرض ميكنيم

يه شهادت ديگه خيلي حرف داشتم بزنم به امام حسن و تو وبسايت بذارم اما ديدم خيلي حقير تر از اونم كه بخوام واسه امام حسن بنويسم اينقده ديگه غرق گناه و ماديات شديم كه همه چيز از ياد برديم

مراسم شهادت امام حسن مجتبي عليه السلام
پنج شنبه ۱۶/۱۲/۸۶ الي شنبه ۱۸/۱۲/۸۶
از ساعت ۱۹:۳۰الي ۲۱
با مداحي برادر محمد رضا منصوري
مكان خ هيرمند شمالي رو به روي مسجد امام حسن مجتبي بن بست شهيد نارويي غربتكده امام حسن مجتبي عليه السلام
حركت دسته سينه زني جمعه ۱۷/۱۲/۸۶ از محل مسجد امام حسن مجتبي ساعت ۱۵
اگر پادشاه عالم شوم
بازهم گداي حسنم
يا حق امام حسن مجتبي عليه السلام پپشت وپناه تون
دانلودمداحي ویژه شهادت امام حسن مجتبی علیه السلام
دانلود در ادامه مطلب
تا خدا هست و خدایی می کند
مجتبی مشکل گشایی میکند
یاحق امام حسن مجتبی علیه السلام پشت وپناه تون
ادامه مطلب...
دانلودمداحي ویژه شهادت امام حسن مجتبی علیه السلام
دانلود در ادامه مطلب
تا خدا هست و خدایی می کند
مجتبی مشکل گشایی میکند
یاحق امام حسن مجتبی علیه السلام پشت وپناه تون
ادامه مطلب...
دانلودمداحي ویژه شهادت امام حسن مجتبی علیه السلام
دانلود در ادامه مطلب
تا خدا هست و خدایی می کند
مجتبی مشکل گشایی میکند
یاحق امام حسن مجتبی علیه السلام پشت وپناه تون
ادامه مطلب...
دانلودمداحي ویژه شهادت امام حسن مجتبی علیه السلام
دانلود در ادامه مطلب
تا خدا هست و خدایی می کند
مجتبی مشکل گشایی میکند
یاحق امام حسن مجتبی علیه السلام پشت وپناه تون
ادامه مطلب...
دانلودسخنراني از ايت الله مصباح يزدي ویژه شهادت امام حسن مجتبی علیه السلام
دانلود در ادامه مطلب
تا خدا هست و خدایی می کند
مجتبی مشکل گشایی میکند
یاحق امام حسن مجتبی علیه السلام پشت وپناه تون
ادامه مطلب...
دانلودروضه ویژه شهادت امام حسن مجتبی علیه السلام از حاج محمد رضا طاهري
دانلود در ادامه مطلب
تا خدا هست و خدایی می کند
مجتبی مشکل گشایی میکند
یاحق امام حسن مجتبی علیه السلام پشت وپناه تون
ادامه مطلب...
دانلود تصاویر ویژه شهادت امام حسن مجتبی علیه السلام
دانلود در ادامه مطلب
تا خدا هست و خدایی می کند
مجتبی مشکل گشایی میکند
یاحق امام حسن مجتبی علیه السلام پشت وپناه تون
ادامه مطلب...
اهمیت غذای روحی
قال الحسن بن علی علیه السلام
عجبت لمن یتفکّر في مأکوله کیف لا یتفکّر في معقوله ، فیجنّب بطنه مایؤذیه ، ویودّع صدره مایردیه
امام حسن علیه السلام فرمودند : در شگفتم از کسی که دربارۀ خوراکی های خود اندیشه و تأمل می کند ولیکن دربارۀ نیازمندی های فکری و عقلی اش تأمل نمی کند ، پرهیز می کند از آنچه معده اش را اذیت می نماید ولکن سینه و قلب خود را از پست ترین چیزها پر میکند .
بحارالانوار ج1/218
مکارم اخلاق چییست ؟
قال الحسن مجتبی علیه السلام
مکارم الاخلاق عشرة:صدق اللسان و صدق البأس و اعطاءالسائل و حسن الخلق و المکافاة بالصنائع وصلة الرحم و التذمم علی الجار و معرفة الحق للصاحب و قری الضعیف و رأسهن ّ الحیاء
مکارم اخلاق ده چیزاست ؛ راستگویی ؛صداقت در خضوع و فقر ظاهری؛ بخشش به سائل ؛ خوش خلقی ؛ پاداش در برابر کارها ؛ پیوند و رفت و آمد با خویشاوندان ؛ حمایت از همسایه ؛حق شناسی یاران و همراهان ؛ مهمان نوازی ؛ در رأس همه این ها شرو حیا ست .
تاریخ یعقوبی 2/215
توجه به حقوق دیگران
قال الحسن مجتبی علیه السلام
«أعرف الناس بحقوق إخوانه و أشدّهم قضاء اًلها أعظمهم عندالله شأناً و من تواضع في الدّنیا لإخوانه فهو عند الله من الصّدقین و من شیعة علی بن أبی طالب علیه السلام »
والاترین مقام در نزد خداوند از آن کسی است که آشنا به حقوق مردم باشد و سعی در اداء آن نماید . و کسی که در برابر برادران دینی خود تواضع کند خداوند او را از راست گویان و شیعیان علی بن ابی طالب علیه السلام محسوب خواهد کرد.
حیاة الامام الحسن بن علی (ع)
چرا وحشت از مرگ ؟
قال له رجلٌ «یابن رسول الله (ص) مالنا نکره الموت و لانحبّه ؟فقال (ع):إنّکم أخریتم آخرتکم و عمّرتم دنیاکم ،فأنتم تکرهون النّقلة من العمران إلی الخراب .»
مردی از امام مجتبی علیه السلام پرسید: چرا سفر مرگ برای ما ناخوش آیند است و از او استقبال نمیکنیم ؟
حضرت فرمودند: شما خانۀ آخرت را خراب کرده اید و خانۀ دنیای خود آباد، طبیعی است که انتقال از جایگاه آباد به جایگاه خراب برای شما (هر کسی) ناخوشایند خواهد بود .
بحاالانوار 44/110
آداب غذا خوردن از زبان امام حسن مجتبی علیه السلام
قال الامام الحسن مجتبی علیه السلام
في المائدة اثنتی عشر خصلةً یحب علی کلَّ مسلمٍ أن یعرفها ، أرفع فیها فرض و أربع سنة و أربع تأدیبٌ.
الفرض : المعرفة ، الرضا، التسمیة ، الشکر.
السنة : الوضوءقبل الطعام، الجلوس علی الجانب الأیسر، الأکل بثلائة أصابیع ، و لعق الأصابع.
التأدب :الأکل ممّایلیک ،تصغیر اللّقمه ، تجوید المضع،قلّة النظر فی وجوه الناس .
امام حسن مجتبی علیه السلام فرمودند : سزاوار است مسلمان به هنگام غذا خوردن به دوازه چیز را رعایت نماید که چهارتای آن واجب ( اخلاقی ) و چهار أمر دیگر آن سنت ( دارای ثواب ) است و چهار تای باقی مانده آن از آداب و اخلاق محسوب می گردد.
اما چهار امر لازم :
1- شناسایی غذا ؛2- خشنود بودن بدانچه روزی ات گردیده ؛ 3- نام خدا را بر زبان جاری کردن (بسم الله گفتن ) 4- شکر گزاری در برابر نعمتی که به تو داده شده .
اما چهار موضوعی که مراعات آن ثواب دارد و سنت است :
1- وضو گرفتن پیش از شروع به غذا 2- نشستن بر جانب چپ بدن ؛3- چنانچه با دست غذا میخورد با سه انگشت لقمه را بر دارد و در میان دهان بگذارد ؛4- انگشتان خود را بلیسد.
و چهار امر باقی مانده که از اخلاق و اداب اسلامی محسوب می شود :
1- لقمه را از جلو خویش بگیرد ؛ 2- لقمه های غذا را کوچک بردارد ؛ 3- غذا را خوب بجود ؛4- به صورت دیگرانی که با او هم غذا هستند کم تر نگاه کند .
مصابیح الانوار 2/271
و در جای دیگر امام حسن مجتبی علیه السلام فرمودند :
غسل الیدین قبل الطعام ینفي الفقر و بعد ینفي الهمّ
«شستشوی دو دست قبل از غذا فقر و بیچارگی را از بین می برد و بعد از غذا هم غم و غصه را محو می کند »
حدیث فوق در فروع کافی جلد 6 صفحه 290 ازامام صادق علیه السلام نقل شده است

نوحه های جلسه تخریب بقیع 1388 کربلایی جواد مقدم که در هیئت بین الحرمین - تهران اجرا شده است را می توانید به صورت صوتی و تصویری از طریق ادامه مطلب دریافت کنید.
مولودی های میلاد امام حسن مجتبی (ع)
جلسه کامل سالروز تخریب بقیع 1388 حاج حسن خلج که در هیئت ائمه بقیع - اصفهان اجرا شده است را می توانید به صورت صوتی از طریق ادامه مطلب دریافت کنید.
گلچین مولودی میلاد امام حسن (ع) از مداحان اهل بیت علیهم السلام : حاج محمود کریمی ، حاج محمد رضا طاهری ، حاج سعید حدادیان ، حاج احمد واعظی ، حاج منصور ارضی ، سید مجید بنی فاطمه ، حاج عبدالرضا هلالی ، حاج مهدی سلحشور ، حسین سیب سرخی ، حاج ابوالفضل بختیاری و حاج مهدی مختاری را می توانید از طریق ادامه مطلب دریافت کنید.


