چرا انقلاب؛ چرا سقوط شاه؟(2)
حفظ قدرت تنها دغدغه شاه بود که با تکیه به بیگانگان تأمین می شد و در این راه به قدری مفتضحانه عمل می کرد که گاهی اوقات موجب تعجب عوامل رژیم می شد. اسدالله علم در خصوص باج گیری انگلیسی ها از ایران می نویسد:
قراردادی که برای تعدادی از ساختمان های مسکونی نظامی با یک شرکت انگلیسی توافق کرده ایم چیزی از دزدی سرگردنه کم ندارد. اشاره کردم آنها در عمل 600 میلیون دلار از پیشنهادات رقبا بیشتر می خواهند. انتظار داشتم شاه دستور توقف آن را بدهد. اما با این که به دقت به حرف های من گوش داد اظهار نظری نکرد. شاید خیال دارد از طریق دولت عمل کند و یا شاید هم آن را به عنوان باجی تلقی می کند که باید به انگلیسی ها داد تا آنها را ترغیب کند نفت بیشتری از ما بخرند.
نگاهی به اسناد برجا مانده از غارت های گسترده افرادی نظیر شاپور جی، کرمیت روزولت، گراتیان یاتسویچ نشان می دهد که شاه برای بقای حکومت مطلقه خود که در کسب و تداوم آن خود را مدیون بیگانگان به ویژه امریکایی ها می دانست کشور را در اختیار آنان گذاشته بود. این امر باعث گسست کامل بین مردم و حکومت شد و زمینه را برای سقوط رژیم پهلوی فراهم ساخت. تشدید وابستگی به غرب در دهه پایانی حکومت پهلوی و حمله به مبانی دینی و فرهنگی و هنجارهای اجتماعی، آتش اعتراضات مردمی را شعله ور کرد و آرامش جزیره ثبات را بر هم زد.
در مقابل تمام محدودیت هایی که برای مردم مسلمان ایران ایجاد می شد، دست بهائیان و غیرمسلمانان در امور، باز و امکان تبلیغات برای آنها فراهم بود.
برخلاف برخی تصورات رایج، روی کار آمدن جیمی کارتر از حزب دموکرات در امریکا تغییر در سیاست کلی امریکا نسبت به ایران نداد. موافقت با فروش مقادیر زیادی سلاح های پیچیده و ناکام گذاشتن تلاش های طرفداران حقوق بشر علیه شاه، سیاستی بود که از سوی کارتر هم دنبال می شد. هر چند تأکیدهای اولیه وی بر اعطای فضای باز سیاسی، خاطر اعلیحضرت همایونی!! را آزرده کرده بود ولی این به معنی همراهی با خواسته های مردم انقلابی ایران نبود. نگاهی به نطق کارتر در جریان سفر 24 ساعته به تهران در شب کریسمس سال 1356 و حمایت های او از اقدامات سرکوبگرانه رژیم شاه نشان می دهد که شعار فضای باز سیاسی ترفندی بود برای طولانی کردن حیات رژیم پهلوی و تداوم سلطه امریکا بر ایران کارتر در نطق خود می گوید: سال جدید را با کسانی آغاز [می] کنیم که به آنها اطمینان زیادی داریم و در مسؤولیت های عظیم زمان حال و آینده با آنها سهیم هستیم. ایران به دلیل رهبری بزرگ شاه در یکی از پرآشوب ترین مناطق جهان، جزیره ثبات است. در جهان هیچ کشوری وجود ندارد... که در برنامه ریزی امنیت نظامی متقابل به اندازه شما به ما نزدیک باشد. هیچ کشوری در جهان وجود ندارد که در مورد مسائل منطقه ای مشترک به اندازه شما به ما نزدیک باشد و ما تا به این حد با هم مشاوره داشته باشیم و هیچ رهبری وجود ندارد که من نسبت به او چنین احساس عمیقی از رضایت و دوستی داشته باشم.
این سخنان برای شاه بسیار اهمیت داشت و تردیدهای وی را در خصوص کارتر از بین می برد. "ماروین زونیس" درخصوص اتکای شاه به رؤسای جمهور امریکا می نویسد: رؤسای جمهور ایالات متحده هم پشتیبانی سیاسی شاه را فراهم می کردند و هم پشتیبانی روانشناختی او را شاه ایالات متحده را یک حامی نیرومند به شمار می آورد. در نخستین روزهای انقلاب، کمی پس از وقوع آشوب های جدی در قم، شاه به یکی از دوستان خود گفت مادام که امریکایی ها از من حمایت می کنند می توانیم هر چه می خواهیم بگوییم، هر کاری که می خواهیم بکنیم مرا نمی توان تکان داد.
امریکایی ها در جریان انقلاب اسلامی در موارد متعدد و از مجاری رسمی با شاه تماس گرفته و از او حمایت کردند. بر اساس گزارش های اطلاعاتی در اردیبهشت 1357 امریکایی ها به این نتیجه رسیده بودند که شاه تا 10 سال دیگر نیز می تواند با قدرت بر سر کار بماند.
در 20 شهریور 1357، سه روز پس از کشتار مردم در میدان ژاله، کارتر طی تماس تلفنی با شاه حمایت همه جانبه امریکا را به وی ابلاغ کرد.
از نظر برژینسکی مشاور امنیت ملی کاخ سفید، امریکا می بایست تا آخر در کنار شاه بماند. امواج توفنده انقلاب اسلامی زمام تحولات را به دست مردم متدین ایران و رهبری قاطع امام خمینی سپرده بود و ترفندهای شاه با تکیه بر حمایت های امریکا و دیگر قدرت های غربی نمی توانست مانع از پیشرفت انقلاب گردد و با توجه به آن ارتباط عمیق و تعیین کننده با امریکا دیگر جایی برای توجه به مردم و پشتوانه های داخلی باقی نمانده بود. وی ایرانیان را مردمی تنبل معرفی می کرد با جسارت می گفت این مردم قادر به انجام هیچ چیز نیستند. مثل گوسفندان می مانند.
«نه» بزرگ ملت ایران به وابستگی و دیکتاتوری شاه، او و متحدان و حامیانش را به حاشیه راند. در پایان شاه فقط یک نفر را داشت که با او صحبت کند و این شخص، سفیر امریکا، "ویلیام سولیوان" بود. ملاقات های این دو تا زمان خروج شاه از ایران در 26 دی 1357 ادامه داشت. شاه در لحظات آخر ناامیدی نیز عقیده داشت که ایالات متحده مداخله خواهد کرد و مانند سال 1953/1332 سلطنت را به او باز خواهد گرداند.
فساد اقتصادی
دست اندازی پهلوی اول به املاک و مایملک مردم ایران در اندک زمانی وی را به بزرگ ترین زمیندار ایران و به عبارتی یگانه زمیندار بزرگ ایران تبدیل کرد تا جایی که برای ضبط و ربط املاک غصب شده، سازمان املاک اختصاصی شاهنشاهی تأسیس شد که فقط در شمال ایران حدود 6400 روستا که سند شش دانگ آن به نام رضاخان خورده بود را ثبت کرد.
سرمایه گذاری در بانک های خارجی و غارت جواهرات سلطنتی و غارت اموال و دارایی اقبال السلطنه ماکویی نمونه های دیگری از غارتگری های قزاق سواد کوهی بود که جهت تأمین قوت روزانه و هزینه های عیاشی های خود اقدام به زورگیری در معابر شهر تهران می کرد. پس از شاهنشاه نوبت به خاندان پهلوی و عوامل نظام رژیم می رسید که از محل غارتگری های خود مایملک فراوانی برای خود دست و پا کرده بودند. در دوره محمدرضا پهلوی این غارتگری ابعاد وسیع تری یافت و شاه، خواهران و برادرانش علناً به غارت بیت المال پرداختند. غارت اموال عمومی به قدری در رژیم پهلوی نهادینه شده بود که شاه دیگر رضایت نمی داد بخش هایی از ایران به مالکیت او درآید، او خود را مالک تمام ایران می دانست. حامیان بهایی صهیونیست شاه هم در این غارتگری شریک بودند؛ به اعتراف یکی از بهائیان شیراز، بهائیان در کشورهای اسلامی پیروزند و می توانند امتیاز هر چیزی را که می خواهند بگیرند. امیرعباس هویدا، سپهبد صنیعی، حبیب ثابت، هژبر یزدانی، عبدالکریم ایادی، منصور روحانی و... از وابستگان به فرقه ضاله بهائیت بودن که زمینه رشد و نفوذ سیاسی – اقتصادی آنان را فراهم می کردند. افزایش قیمت نفت و بالا رفتن درآمدی های نفتی در دو دهه پایانی رژیم پهلوی، ضمن غارت نفت و امکانات اقتصادی توسط شاه و عوامل رژیم منجر به تشدید خودکامگی او گردید و به اوریانا فالاچی گفت: «حکومت و نظام سلطنتی تنها فرم موجه برای حکومت ایران است، به شرطی که من شاه باشم.»
خواهران و برادران شاه نیز در غارتگری گوی سبقت را از یکدیگر می ربودند. همدستی هژبر یزدانی، حبیب ثابت پاسال، ادوارد چیتایات، موسی رستگار، شعاع الله علایی، مراد اریه، لطف الله حی، عزت الله عزیزی، عطاء الله قدیمی، ذکر الله خادم و... از سران بهائیان و یهودیان صهیونیست با شمس پهلوی و دیگر اعضای خاندان پهلوی در غارت منابع مردم ایران و ایجاد تضییقات برای مسلمانان بخشی از این غارتگری بزرگ بود که اهداف سیاسی و فرهنگی هم داشت.
فساد اخلاقی
رژیم پهلوی در میان رژیم های سیاسی حاکم بر ایران در زمره فاسدترین حکومت ها در ایران به شمار می آید. فضاحت رژیم پهلوی در این زمینه به حدی است که دوستان نزدیک و حامیان خارجی آنها نیز نسبت به این گونه رفتارها اظهار شگفتی می کردند. دین ستیزی و بی بندوباری رضاخان با توجه به دربار آلوده پهلوی زمینه بروز و شیوع گسترده فساد را در بین خاندان پهلوی فراهم کرد.
محمدرضا پهلوی به عنوان جانشین رضاخان از کودکی به واسطه همنشینی با ارنست پرون دچار آلودگی های اخلاقی شد بعدها با افراط در مسائل غیراخلاقی دچار هرزگی مفرط شد. اولین ازدواج او به واسطه هرزگی به شکست انجامید. آزادی او از قید خانواده زمینه را برای هرزگی فراهم کرد و اقدامات او نُقل محافل گردید. ارتباط او با محافل فساد داخلی و خارجی بارها افتضاحاتی را به بار آورده، رسوایی شاه را در مجامع به همراه داشت. برای مثال شاه در یکی از سفرهایش به ایتالیا از فرماندار شهر تقاضای زن می کند وقتی این خبر به "آندره ئوتی " نخست وزیر ایتالیا می رسد وی با تعجب می گوید: «این تقاضا را عاری از نشانه نجیب زادگی می دانم.»
افراد زیادی وظیفه داشتند در داخل و خارج وسایل عیاشی شاه را فراهم کند. شاخص ترین آنان اسدالله علم، اردشیر زاهدی امیرهوشنگ دولو قاجار بودند که هر یک با چندین نفر در همین خصوص ارتباط داشتند. حسین دانشور، سرهنگ جهان بینی، مصطفی نامدار (سفیر شاه در اتریش)، محمود خوانساری، حسن قریشی، افسانه رام، سیروس پرتوی، امیر متقی، ابوالفتح آتابای، کامبیز آتابای، هرمز قریب، سلیمانی، عباس حاج فرجی، حسین حاج فرجی، ابوالفتح محوی، خانم آراسته، سرهنگ اویسی و... در این زمینه به طرز وقیحی فعالیت داشتند. اکنون پس از گذشت 28 سال از پیروزی انقلاب، هنوز به جهت رعایت عفت عمومی امکان انتشار اسناد مربوط به عیاشی های علنی و غیرعلنی شاه و اطرافیان او اعم از فرح پهلوی، خواهران شاه، مادر او و اطرافیان و فرزندان آنان وجود ندارد.
ابتلای به قماربازی، مصرف تریاک و مواد مخدر و صرف مشروبات الکلی، امری عادی در بین اعضای خاندان پهلوی محسوب می شد. ترویج فساد از طریق تلویزیون ثابت پاسال بهایی معروف و مجلاتی نظیر زن روز که در اختیار بهائیان بود. نمونه دیگری از فساد بود که جامعه ایرانی را به سمت فروپاشی اخلاقی و اجتماعی سوق می داد. حضور چهره شاخص بهائیان، عبدالکریم ایادی در مجالس عشرت محمدرضا پهلوی در خانه ی امیرهوشنگ دولو قاجار خود بیانگر ارتباط گسترده و عمیق بهائیان با سیاست های ضداخلاقی و ضد دینی رژیم پهلوی بود. به گواهی اسناد، عبدالکریم ایادی در مسائل جنسی هیچ چیز را مراعات نمی کرد و حتی از تجاوز به عنف نیز ابایی نداشت.
اخلاق گریزی و دین ستیزی پهلوی ها در سال های پایانی رژیم پهلوی به شکل افسار گسیخته ای درآمده بود. نمایش صحنه های شرم آور در ملأ عام در جشن هنر شیراز، نمایش بی بند و باری در تئاتر، سینما و تلویزیون، تغییر تقویم، تشدید اقدامات ضد دینی همچون باستانگرایی حاکی از عزم رژیم پهلوی ( با حمایت قدرت های خارجی و عوامل داخلی آنها) بر نابودی اسلام و هویت دینی و ملی ایرانیان بود. آشکار شدن فساد سیاسی، فساد اقتصادی و فساد اخلاقی رژیم پهلوی زمینه را برای اعتراض و قیام عمومی مهیا کرد و منجر به انقلابی شد که استقلال سیاسی، فرهنگی، اقتصادی، آزادی و دست یازی به حکومتی پاک و طیب جزو اهداف اصلی آن محسوب می شد. در فرآیند این انقلاب پرشکوه، در 26 دی ماه سال 1357 محمدرضا پهلوی از ایران رانده شد در حالی که امیدوار بود همچون گذشته باز هم به سریر قدرت بازگردد ولی در عمل او حتی برای قبر خویش نیز در ایران جایی نداشت.
اخلاق گریزی و دین ستیزی پهلوی ها در سال های پایانی رژیم پهلوی به شکل افسار گسیخته ای درآمده بود. نمایش صحنه های شرم آور در ملأ عام در جشن هنر شیراز، نمایش بی بند و باری در تئاتر، سینما و تلویزیون، تغییر تقویم، تشدید اقدامات ضد دینی همچون باستانگرایی حاکی از عزم رژیم پهلوی ( با حمایت قدرت های خارجی و عوامل داخلی آنها) بر نابودی اسلام و هویت دینی و ملی ایرانیان بود.
انحراف فکری
رژیم پهلوی با توجه به خصوصیات خاص بنیانگذار آن که بی هویتی فرهنگی و وابستگی به بیگانگان از بارزترین وجوه شخصیتی او به شمار می آمد؛ نسبت به مبانی دینی موضعی ستیزه جویانه اتخاذ کرد. بنابر اظهارات کنسول انگلیس در مشهد یکی از اهداف کودتا مقابله با شعائر دینی از جمله عزاداری بود. برخورد با روحانیت شیعه نیز از دیگر اهداف کودتا به شمار می آمد. اصرار اردشیر جی بر انتخاب فردی که شیعه اثنی عشری خالص نباشد و معرفی رضاخان به او از سوی عین الملک هویدا که از بهائیان سرشناس به شمار می آمد، از طراحی انحرافی بزرگ در صحنه فرهنگی و دینی ایران حکایت می کند.
وابستگی، فساد و انحراف
گذشته از تربیت ناسالم رضاخان در جوانی که اوقات خود را در محافل ضداخلاقی و ضد دینی نظیر محفل حاجی آخوند بابی در تهران می گذراند. زمزمه های شبانه اردشیر جی نیز در شکل گیری روش ها و دیدگاه های ضد اسلامی او موثر بود. ایجاد تقابل بین تاریخ ایران اسلامی و ایران باستان، متهم کردن اسلام و علما به مخالفت با تمدن و پیشرفت، از جمله مشق های شبانه سرجاسوس انگلستان در ایران بود که براساس آن رضاخان میرپنج را برای انجام ماموریتی خطیر برای بیگانگان و دین ستیزان آماده می کرد. این اقدامات، ضمن متمایل ساختن رضاخان به زرتشتیگری زمینه ای شد برای برخوردهای خشن او با دین مظاهر دینی، محدود کردن حوزه های دینی، منع عزاداری، منع حجاب، سرکوب علما و مردم مشهد در واقعه گوهرشاد و...
در مقابل تمام محدودیت هایی که برای مردم مسلمان ایران ایجاد می شد، دست بهائیان و غیرمسلمانان در امور، باز و امکان تبلیغات برای آنها فراهم بود. این خصوصیات به فرزندان رضاخان نیز منتقل شد. هیچ یک از فرزندان او عامل به تکالیف اسلامی نبودن، مراودات فاطمه پهلوی با برخی محافل بهایی، حشر و نشر شمس پهلوی با آیین های جادویی بودیسم و بت پرستی و... تمایل محمدرضا پهلوی به بهائیان و بازگذاشتن دست آنها در امور در کنار لاابالی گری اخلاقی و ابتذال عمیق اخلاقی – که پیشتر به گوشه هایی از آن اشاره شد. انحرافی بود که در لایه های مختلف خاندان پهلوی نفوذ کرد. ترجیح دادن بهائیان به مسلمانان در دوره پهلوی دوم وضعیتی را ایجاد کرد که تعداد زیادی از اعضای فرقه ضاله در بدنه و راس حکومت نفوذ کردند. حضور رفیعی و عبدالکریم ایادی در دستگاه دولت، با وجود ادعای بهائیان با هماهنگی کامل بیت العدل (مرکز بهائیان در اسرائیل) صورت گرفت و به آنها اجازه داد در موارد مهم این نوع مشاغل را بپذیرند. غارت اموال منابع ملت مسلمان توسط حبیب ثابت، هژیر یزدانی، نعیمی (پدرزن خسروانی)، تژه و... در راستای همین انحراف مذهبی رژیم پهلوی و شخص شاه به وجود آمد و ایران را در سراشیبی نابودی و سقوط قرار داد.
سرود ها و آهنگ های انقلابی
دربستر فرهنگی انقلاب اسلامی ایران مردم و هرمندان و جوانان خود جوش در زیرزمین ها و محافل مخفی به دور از دست رژیم ستم شاهی دست به خلق آثاری گرانبها زدند .
ما نیز سعیمان بر این بود که تمام این آثار را جمع آوری کنیم تا به نوعی یاد آور دوران صلابت و شجاعت این مرز و بوم باشیم.
بعضی از سرودها و آهنگ ها 2 یا 3 نوع دارد ، یعنی سرود قبل از انقلاب و بدون موسیقی که بطور مخفیانه ضبط شده و سرود بعد از انقلاب با موسیقی و یا اجرای بعد از انقلاب با کورال ، امید است این سرودها گویای لحظاتی از آن دوران باشد…ادامه مطلب
ادامه مطلب...
چرا انقلاب؛ چرا سقوط شاه؟ (1)
انقلاب اسلامی حرکتی بی نظیر و شکوهمند بود که موفق شد ضمن سرنگون ساختن رژیمی وابسته، خود به تأسیس نظام حکومتی نایل شود.
عوامل متعددی در سقوط رژیم پهلوی تأثیر داشت که از جمله مهم ترین آنها می توان به وابستگی، انحراف دینی و فساد اقتصادی و اخلاقی آن رژیم اشاره کرد.
مقاله حاضر به اختصار به برررسی نقش این عوامل در سقوط رژیم پهلوی می پردازد.
دستگاه پهلوی از معدود حکومت هایی بود که توسط بیگانگان در ایران پایه گذاری و تثبیت شد. همین امر، از ابتدا رژیم را که فاقد مشروعیت و پایگاه داخلی بود در تعارض با مردم قرار داد.
با فروپاشی امپراتوری روسیه و عثمانی در واپسین سال های جنگ جهانی اول، انگلستان خود را یکه تاز عرصه ی استعمارگری یافت و مصمم شد جهان و خاورمیانه را براساس مطامع خود اداره کند. در فضای جدید بین المللی طرح مهاجرت یهودیان به فلسطین و تأسیس دولتی یهودی، به علاوه طرح اشغال بین النهرین و کنترل کامل ایران از طریق مستعمره ساختن و یا روی کار آوردن دولتی وابسته و مقتدر، حلقه ای از زنجیره اقدامات انگلستان برای این منظور بود لذا با شکست قرارداد 1919 طرح روی کار آوردن چهره های وابسته با سرعت و جدیت به اجرا درآمد. به این ترتیب، تلاش برای یافتن فردی مناسب برای رهبری کودتا و دولت دست نشانده آغاز شد.
گره خوردن منافع شخصی شاه با منافع امریکا وضعیتی را پیش آورده بود که تمامی مسائل داخلی ایران را تحت الشعاع خود قرار می داد.
از میان تمام گزینه ها قزاق قدرت طلب بی هویتی به نام رضا میرپنج که با همکاری اردشیرجی و عین الملک هویدا (از چهره های شاخص بهائیان در ایران) به طراحان اصلی کودتا معرفی شده بود، به عنوان دیکتاتور ایران انتخاب شد. او با همکاری سفارت انگلستان و عوامل داخلی آن ابتدا در راس قوای نظامی کودتا و اندکی بعد، به عنوان چهره شاخص کودتاگران که مسئولیت کودتا را می پذیرفت، تعیین شد و به تدریج با خلع قاجاریه از سلطنت و صعود رضاخان بر تخت پادشاهی ایران، سلسله ای در ایران حاکمیت یافت که مشروعیت خود را از بیگانگان می گرفت.
پهلوی اول به آیرونساید و اردشیرجی قول داده بود که کاری بدون اجازه آنان انجام ندهد. وی که بنا بود به نام ایرانی و ایرانیت تحقق دهنده اهداف بیگانگان باشد ضمن اعتراف به این که انگلیسی ها او را بر سر کار آورده اند، تلاش داشت وانمود کند که پس از آن به وطن خود خدمت نموده است. نمونه ای از اقدامات او عبارتند از سرکوب آزادی های سیاسی، تعطیلی مشروطیت، فرمایشی کردن مجلس شورای ملی، سرکوبی ایلات و عشایر، تعطیلی مطبوعات، غارت اموال و املاک مردم، غارت منابع نفتی و مراتع کشور، هجوم به مبانی و شعائر دینی با اجرای قانون کشف حجاب و منع عزاداری، تحت فشار گذاشتن کانون های فرهنگی دینی، ترویج باستانگرایی، ترویج هرزگی و بی بند و باری، قتل های سیاسی و...
استعفا و تبعید دیکتاتور که به منظور خام کردن مردم و آماده ساختن آنها برای پذیرش اشغال کشور صورت گرفت؛ می توانست سرآغازی باشد بر اعتلای مجدد ایران اسلامی ولی با ترفند استعمار و امپریالیسم سرخ و سیاه و با تفویض سلطنت به محمدرضا پهلوی از سوی آنان، روند وابستگی حاکمیت به بیگانگان نه تنها قطع نشد بلکه پیچیدگی های آن نیز فزونی یافت.
شاه جدید در آغاز راه از هر نوع اقدامی که در انظار عمومی بیانگر روحیات استبدادی باشد پرهیز می کرد. نزدیکی و گفتگو با مخالفان سیاسی به همراه اقداماتی نظیر بازگرداند املاک غصب شده توسط رضاخان به دولت، آزادی نسبی مطبوعات، احزاب و... این گمان را در برخی پدید آورده بود که فرزند رضاخان با توجه به تجربه سلطنت پدر طریق مردمی خواهد پویید.
زمینه سازی های امریکا برای نفوذ در ایران از 1332 تا ابتدای دهه چهل، جایگاهی ویژه به آن کشور در تحولات ایران داد؛ تا جایی که خواستار ایجاد تغییرات گسترده سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی در ایران گردید.
به رغم این تصور و مناسب نبودن شرایط برای اعاده دیکتاتوری، شاه در آذرماه 1321 با اصرار بر برکناری احمد قوام و روی کار آوردن دولتی نظامی سعی داشت امور را تحت کنترل خود در آورد. هر چند، این اقدام با مخالفت سر ریدر بولارد، وزیر مختار انگلستان در ایران ناکام ماند. اما او با تأکید بر این که دموکراسی برای مردم ایران زود است، مترصد فرصت هایی برای جلب نظر اشغالگران به نفع استقرار مجدد دیکتاتوری فردی در ایران بود. برخی از مأموران امریکایی هم همنوا با شاه اظهار می داشتند: «ایران کودک خردسالی است که نیاز به یک دست قوی برای حکومت کردن دارد.»
همراهی و همکاری بیگانگان تنها راه رسیدن شاه به خواسته های خود بود و در این میان، امریکا بیشترین همنوایی را با او داشت. موقعیت استراتژیک ایران، وجود منابع غنی و نیز همسایگی با شوروی، امریکایی ها را متقاعد کرده بود حضور جدی تری در ایران داشته باشند. براساس گزارش طراحان نظامی امریکا، با توجه به موقعیت استراتژیک ایران و اهمیت بین المللی این کشور «سوای هر گونه دلایل عاطفی و حتی اصول دموکراتیک که بسیار با ارزش است. ایالات متحده ناچار است در ایران منافع دائمی داشته باشند.»
تشکیل مجلس مؤسسان در اردیبهشت 1328 و تغییر چند اصل از قانون اساسی، قدرت شاه را عملاً افزایش داد. او با شرکت در جلسات دولت، اختیارات نخست وزیر را کاهش داد و در جزئی ترین امور نیز دخالت می کرد.
طوفان ملی شدن صنعتی نفت، جدی ترین مانع در مقابل رسیدن به قدرت مطلقه توسط شاه بود که به طور موقت تمام برنامه های وی را متوقف ساخت. روی کار آمدن دکتر مصدق با پشتیبانی آیت الله کاشانی. مجلس و مردم، شاه را به کنج دربار راند و از او موجود ضعیفی ساخت که توان دفاع از خود را نیز نداشت. شاه سال های ملی شدن نفت را بدترین سال های زندگی خود به حساب می آورد و آن را از سال های اشغال ایران نیز بدتر می دانست. اشرف پهلوی اندکی پس از کودتای 28 مرداد درخصوص آن سالهای می نویسد: «قبل از هر چیز باید به شما تبریک بگویم که بالاخره بعد از دو سال سختی و بیچارگی در ظل عنایات پروردگار روزگار سیاه ما روشن شد...
در جریان کودتای 28 مرداد، امریکا و انگلیس به این نتیجه رسیده بودند که برای شکست نهضت ملی کردن نفت، شاه می بایست شخصاً وارد میدان شود. لوی هندرسن، سفیر امریکا در ایران هنگام تسلیم اعتبار نامه جدید خود به شاه از سوی چرچیل و آیزنهاور به او تذکر داد که: گذشته ها گذشته ولی از این پس دیگر یا شاه بایستی برای سرنگونی مصدق خود شخصاً وارد عمل و مبارزه گردد و یا اگر مانند گذشته بخواهد با تردید و ترس و تعلل وقت بگذارند باید توجه داشته باشد که [شخص] دیگری به حکم اضطرار برای این کار برگزیده خواهد شد و در این صورت چه بسا که مقام سلطنت به خطر افتاده و دنیای غرب نیز نتواند قدمی به نفع شاه بردارد این پیام هم متضمن تهدید بود و هم فرصتی بود برای شاه که از انزوا خارج شده و به کمک بیگانگان یک بار دیگر خود را در راس امور ببیند. این معامله ای بود که بهای آن با اسارت ملت ایران و غارت منابع کشور پرداخت می شد.
با موفقیت کودتاگران در سرکوب نهضت ملی شدن نفت، دوران طلایی دیکتاتوری محمدرضا پهلوی آغاز شد. وی که تاج و تختش را مدیون بیگانگان می دانست. چهار روز پس از کودتا به کرمیت روزولت اظهار می دارد: «من تاج و تختم را از برکت خداوند، ملتم، ارتشم و شما دارم.» وی همچنین در جمع نمایندگان کنسرسیوم اظهار داشت: «هم حکومت ایالات متحده و هم حکومت بریتانیا به من تضمین داده اند که معامله منصفانه ای خواهد بود و از حفظ و بقای رهبری من حمایت خواهند کرد.»
در پس کودتای 28 مرداد، امریکا شاه را وامدار خود ساخته بود و مزد این کمک، مشارکت امریکایی ها در نفت و سیاست ایران بود که به سرعت گسترش یافت. آلن دالس، رئیس سازمان سیا در زمان کودتا صراحاتاً در برابر کنگره امریکا اظهار داشت که «من کودتای 28 مرداد را اجرا کردم. شاه را به ایران برگرداندم. علی امینی را بر مسند نخست وزیری نشاندم.»
زمینه سازی های امریکا برای نفوذ در ایران از 1332 تا ابتدای دهه چهل، جایگاهی ویژه به آن کشور در تحولات ایران داد؛ تا جایی که خواستار ایجاد تغییرات گسترده سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی در ایران گردید. وابستگی عمیق محمدرضا پهلوی به آنها نیز رژیم پهلوی را در مسیر بی بازگشت مقابله با فرهنگ و سنت های بومی و دینی قرار داده و شتابان، به سمت نابودی ایران پیش می برد. طرح انجمن های ایالتی و ولایتی، آزادی زنان، انقلاب سفید، کاپیتولاسیون، هجوم به مبانی ارزشی و دینی و هنجارهای اجتماعی، نابودی اقتصاد سنتی ایران و... اقداماتی همه جانبه برای غربی کردن جامعه ایران بود که با واکنش مردم متدین به رهبری علمای اسلام مواجه شد. در این تهاجم نیز شاه دلگرم به حمایت و پشتیبانی امریکا بود. اولین تلگراف پس از برگزاری رفراندوم مربوط به انقلاب سفید در بهمن 1341 از سوی کندی به شاه مخابره شد محمدرضا پهلوی در پاسخ به وی نوشت: «یقین دارم که ما در اجرای طرح های اجتماعی-اقتصادی خودمان می توانیم به حسن نیت دوستان امریکایی خویش اطمینان داشته باشیم.»
با خروج نیروهای انگلیسی از خلیج فارس و تسلیح ارتش، شاه نقش ژاندارم منطقه را بر عهده گرفت و با مداخله در امور سایر کشورها به ماشین نظامی امریکا در منطقه تبدیل گردید و در مسائل منطقه ای و بین المللی به ایفای نقش به نفع ایالات متحده پرداخت.
طوفان ملی شدن صنعتی نفت، جدی ترین مانع در مقابل رسیدن به قدرت مطلقه توسط شاه بود که به طور موقت تمام برنامه های وی را متوقف ساخت.
گره خوردن منافع شخصی شاه با منافع امریکا وضعیتی را پیش آورده بود که تمامی مسائل داخلی ایران را تحت الشعاع خود قرار می داد. ابوالحسن ابتهاج در این زمینه اظهار می دارد: «زمانی یکی از مقامات بلندپایه ایران اتخاذ خط مشی جدیدی را پیشنهاد کرد که کاملاً به مسائل داخلی ایران مربوط می شد [شاه پرسید] آیا فکر می کنید امریکایی ها این طرح را بپذیرند.»
علم نیز در خاطرات خود درخصوص برنامه توسعه پنج ساله کشور می نویسد: ناهار در تخت جمشید در کنار شاه نشسته بودم. گفتم برنامه توسعه پنج ساله آینده مراحل نهایی را گذراند و انتخاب نیکسون اکنون به آن معنی است که برنامه سیاسی چهار سال از پنج سال کاملاً روشن است. شاه با سر تایید کرد.
کلیپ ویژه دهه فجر
| مرغ دل من | آن روزها چه شد |
تا فتح فردا (فيلم)
| خار چشم شاه | Play | Download | |
| ساواک یعنی ... | Play | Download | |
| مملکت خراب ، قبرستان آباد | Play | Download | |
| انقلاب سفید ، نتیجه ای سیاه | Play | Download | |
| گرانترین شام تاریخ بشریت | Play | Download | |
| یک گلوله برای کشتن | Play | Download | |
| برنامه ای برای آینده | Play | Download | |
| هر چه هست ؛ از اوست ! | Play | Download | |
| رهبر مخالفان شاه | Play | Download | |
| آغازی دوباره | Play | Download | |
| بوی گوشت سوخته آدم | Play | Download | |
| ارتش برادر ماست | Play | Download | |
| اعتصاب | Play | Download | |
| استراحتی همیشگی | Play | Download | |
| تا فتح فردا | Play | Download | |
| تهران ؛ حکومت نظامی | Play | Download | |
| من دولت تعیین می کنم | Play | Download | |
| امام در تبعید | Play | Download | |
| مسلمانان بپا خیزید ! | Play | Download | |
| نیم قرن سلطه | Play | Download | |
| و آن روزهای آخر | Play | Download | |
| سی و هفت سال پادشاهی | Play | Download | |
| دشمن را برانید | Play | Download | |
| روزهای تاریخ ساز | Play | Download |
شاه ملتی فقیر
تصاویری که مشاهده می کنید تنها بخشی از زندگی اشرافی شاه معدوم ایران است . شاهی که در تمام طول سلطنت خود بدون توجه به نیاز های کشور و فقر حاکم بر ملت ایران ، به خوش گذرانی و عیش و نوش پرداخت . ببینید و خودتان قضاوت کنید !
آن روزها و این روزها!
آن روزها میدان آزادی...
این روزها میدان آزادی....
آن روزها خیابان انقلاب...
این روزها میدان انقلاب...
آن روزها بهارستان....
این روزها بهارستان...
آن روزها گذشت، این روزها هم می گذرد...
مهم ماییم ...
گذشته ما، حال و آینده ما...
روزها را ما می سازیم...
و تاریخ را...
آنچه می ماند و باید بماند ...
و آنچه فراموش می شود و نباید فراموش شود...
تلخ یا شیرین...
زینب فرخ
کابینه جدید با مشورت تعیین شد
چهار شنبه، 25 بهمن – روزنامه اطلاعات
دیروز عصر یکبار دیگر خبر اطلاعات صددرصد درست از آب درآمد، و نام وزرای کابینه انقلاب که در ساعت 1 بعدازظهر در اطلاعات چاپ شده بود به همانگونه توسط دکتر صالح خو، مسئوول کمیته ارتباط با مطبوعات در ستاد روحانیت ساعت 5 بعدازظهر برای خبرنگاران گفته شد.
مهندس بازرگان نخست وزیر در ساعت ده صبح از نخست وزیری به محل ستاد روحانیت رفت و در آنجا در یک جلسه محرمانه نام هفت وزیر منتخب را برگزید. خبرنگار سیاسی اطلاعات بلافاصله توانست در جریان انتخاب وزرا قرار گیرد. مهندس بازرگان در ساعت سه بعدازظهر بحضور امام خمینی رفت و وزرا را معرفی نمود و یکساعت بعد دکتر صالح خو سخنگوی کمیته ارتباط با مطبوعات وابسته به کمیته انقلاب در جمع خبرنگاران حاضر شد. وی پس از اعلام اساسی وزرا اشاره به موقت بودن انتصابات کرد و گفت در آینده تغییراتی در این سمت ها داده می شود. وی گفت چون معلوم نیست چند وزارتخانه داشته باشیم نمیتوانم بگویم واقعاً چند وزیر دیگر معرفی می شوند. ولی براساس نیازهای انقلابی ملت وزرا تعیین خواهند شد.
دکتر صالح خو در پاسخ یکی از خبرنگاران که پیرامون مشورت مهندس بازرگان در تعیین وزرا سوال کرد گفت: بازرگان دیکتاتور نیست و مسلماً مشورتهایی کرده است. وی گفت اعتصابات خیلی زود پایان خواهد گرفت. وی در باره باز شدن فرودگاه نیز نظر مشابهی ارائه داد. درباره دستگیری بختیار مسوول کمیته ارتباط توضیح داد که از نخست وزیر سابق، بازجوئی خواهد شد، و در صورت بی گناهی بلافاصله آزاد میشود. وزرای معرفی شده، آقایان: دکتر کریم سنجابی وزیر امور خارجه. دکتر احمد صدر حاج سیدجوادی وزیر کشور. مهندس مصطفی کتیرائی مهندس یوسف طاهری قزوینی وزیر راه و ترابری. علی اکبر معینی فر وزیر مشاور و رئیس سازمان برنامه و بودجه دکتر کاظم سامی وزیر بهداری و بهزیستی. داریوش فروهر وزیر کار و امور اجتماعی.
اعتصاب ها شکسته شد
شنبه، 28 بهمن 1357- روزنامه اطلاعات
امروز، صدها هزار کارگر،کارمند و نظامی اعتصابی، در اجابت دعوت امام خمینی، اعتصاب دراز مدت خود را شکستند و کارهایشان را از سر گرفتند، بدین ترتیب چهره شهرهای کشور که بر اثر اعتصاب سراسری و همه گیر، دگرگون شده بود تغییر یافت و نبض شهرها تپیدن آغاز کرد. گزارش خبرنگاران ما از این وضع حکایت دارد.
وضع پست و مخابرات
کارکنان شرکت مخابرات ایران و نیز پست و تلگراف و تلفن امروز سر کار خود حاضر شدند و باین ترتیب عرضه خدمات مخابراتی و پستی بجریان افتاد.
در مورد پست گفته شد که تا برقراری پروازهای هواپیمائی توزیع نامه های پستی خالی از اشکال نخواهد بود لیکن عرضه خدمات مخابراتی بحال عادی درآمده است.
راهنمائی و رانندگی و گذرنامه
ماموران راهنمایی و رانندگی امروز در تقاطع ها و کم و بیش در خیابانها بر وضع عبور و مرور وسائط نقلیه نظارت داشتند و در بعضی از نقاط سربازان انقلاب نیز به آنها کمک می کردند.
در اداره صدور گذرنامه نیز ماموران این اداره بعد از ده روز تعطیل در محل کار خود حاضر شدند لیکن امروز صدور گذرنامه انجام نشد.
هواپیمائی ملی
کارکنان هواپیمائی ملی ایران نیز کار خود را آغاز کردند اما بعلت تعطیل 52 روزه ی این سازمان فعالیت همه جانبه «هما» مستلزم چندین روز صرف وقت برای آماده سازی هواپیماها جهت پروازهای بین المللی می باشد. امروز یک پرواز به مشهد مقدس از سوی هواپیمایی ملی ایران انجام شد و تا پایان هفته پروازهای داخلی تقریباً در سطوح مختلف آغاز خواهد شد.
بازگشایی وزارت کشور
در مراسم بازگشایی وزارت کشور که صبح امروز با حضور وزیر کشور و کلیه کارمندان این وزارتخانه انجام شد، ابتدا یکی از کارمندان کمیته مبارزه وزارت کشور و آیت الله خلخالی روحانی منطقه طی سخنانی به تشریح انقلاب و نقش وزارت کشور پرداختند سپس وزیر کشور پیرامون رهبری امام خمینی و نقش ملت ایران در سرنگونی رژیم طاغوتی شاه بیاناتی ایراد کرد.
بازار چراغانی شد
دیروز گروهی از بازاریان، بازار تهران را پاکسازی کردند و امروز بازاریان تهران و کلیه مغازه داران خیابانهای اطراف این منطقه پس از نزدیک چهار ماه تعطیل مداوم آغاز به کار کردند. قسمت زیادی از بازارها با نقل و شیرینی از مشتریان پذیرائی می کردند. معاملات روی بسیاری از کالاها بویژه مواد غذائی و لوازم التحریر با گرمی جریان داشت.
در وزارت دارائی
از امروز صبح کارکنان ادارات مختلف مالیاتها در ساختمان اصلی وزارت امور اقتصادی و دارائی در محل کار خود حاضر شدند و کار را از سر گرفتند.
امروز گفته شد ترتیب پرداخت حقوق بهمن ماه کارکنان دولت فوری ترین برنامه های وزیر جدید این وزارتخانه است.
صبح امروز نخستین پرونده ای که در دادسرای تهران مورد رسیدگی قرار گرفت، بررسی به اتهام دزدی دو دزد دستگیر شده توسط پاسداران انقلاب بود.این دو دزد که از کمیته انقلاب به دادسرا اعزام شده بودند برای رسیدگی و تشکیل پرونده تحویل آگاهی شهربانی شدند.
همچنین دادگاههای دادگستری با تعیین وقت برای تعدادی از پرونده ها که بعلت کم کاری در دادگستری راکد مانده بود کار خود را آغاز کردند.
وزارتخانه بی وزیر
از بامداد امروز، کارمندان، کارکنان وزارت کشاورزی و عمران روستایی در محل خدمت خود حاضر و مشغول انجام وظیفه شدند قبل از شروع فعالیت در اجتماعی که در سالن وزارت کشاورزی و عمران روستائی تشکیل شد دو تن از اعضای هیات اعتصابی کارکنان این وزارتخانه سخنرانی کردند.
خبرنگار ما گزارش داد که هنوز وزیر کشاورزی و عمرانی روستائی دولت موقت انقلابی تعیین نشده است و کارهای این وزارتخانه طبق دستور آقای مهندس بازرگان بوسیله معاونان این وزارتخانه انجام می گیرد.
در مجلس
کارمندان مجلس شورای ملی بدنبال پیام امام خمینی، به محل کار خود مراجعه کردند.
ولی از ورود آنان به محوطه مجلس جلوگیری شد و با بلندگو اعلام گردید که زمان حضور آنان در مجلس بعداً بوسیله وسایل ارتباط جمعی اعلام خواهد شد، ساختمان مجلس شورای ملی در اختیار کمیته انقلابی امام خمینی قرار دارد.
در واحدهای نظامی
امروز، همچنین در واحدهای نظامی ارتش، ژاندارمری و شهربانی، ماموران طی مراسم ویژه ای که با حضور روحانیون و فرماندهان انجام شد، کار خود را از سر گرفتند.از جمله طی مراسمی که صبح امروز در پادگان باغشاه برگزار شد پس از سخنرانی حجت الاسلام لاهوتی فرمانده ستاد موقت انقلاب در پادگان باغشاه هزاران تن از افسران، چتربازان، کلاه سبزها، درجه داران و سربازان و کارمندان غیر نظامی این پایگاه نظامی از برابر تمثال امام خمینی رژه رفتند. شرکت کنندگان در این مراسم خواستار تغییر نام پادگان باغشاه به «پادگان لاهوتی» و لغو واحدهای ضد اطلاعات در مراکز نظامی و انتخاب تیمسار سرلشگر مسعود فدائی به فرماندهی این پادگان شدند.
ابتدا آقای دکتر افروز یکی از مقامات ستاد موقت انقلاب در پادگان باغشاه سخنانی پیرامون همبستگی ارتش و مردم صحبت کرد.
پس از آن حجت الاسلام لاهوتی فرمانده ستاد موقت انقلاب در پادگان باغشاه طی سخنانی مراتب مهر و محبت و علاقه امام خمینی را به سربازان درجه داران و افسران پاسدار استقلال و امنیت کشور به آنان ابلاغ نمود.
وی با اشاره به مطالبی که در جراید نوشته شده بود" ارتش مزدور تسلیم شد" افزود شما ارتش مزدور نیستید مزدور آنها بودند که یا از مملکت فرار کرده اند، یا مخفی شده اند و یا در چنگال انتقام عدالت اسلامی گرفتارند. شما ارتش ملت هستید و ملت از آن شما و اکنون باید دست به دست یکدیگر بدهیم تا بر مشکلاتی که در پیش رو داریم بفضل خداوند پیروز شویم.
صبح امروز از طرف کمیته انتظامات انقلاب اسلامی نیز با صدور اطلاعیه از هموطنانی که از صبح امروز به سر کارهای خود می روند درخواست کرد از نزدیک شدن به انبارهای اسلحه ومهمات اکیداً خودداری کنند و همچنین اشیاء واسناد و مدارکی که در ادارات مختلف کشوری و لشگری قرار دارد همچنان در محل های خود محفوظ بماند.
حرکت قطارها
راه آهن دولتی ایران اعلام کرد بنا بدستور حضرت آیت الله العظمی امام خمینی مبنی بر بازگشایی سازمان ها و شکستن اعتصابات و بدستور آقای مهندس مهدی بازرگان تمامی باجه های فروش بلیط در ایستگاه راه آهن از امروز آماده فروش بلیط به مسافران می باشد.
و از فردا یکشنبه 29 بهمن قطارهای مسافری در طول شبکه راه آهن حرکت خواهند کرد. کارکنان راه آهن دولتی ایران نیز از امروز همگی به سر کارهای خود بازگشته اند و کارها بصورت عادی در راه آهن شروع شده است.
وضع بانکها
کار بانک های کشور از صبح امروز شروع شد و تمام کارکنان شعب با حضور در محل کار خود بانجام امور بانکی مردم پرداختند.
در اکثر شعب بانک ها سبدهای گلی که از طرف مردم بمناسبت بازگشایی به کارکنان بانک ها اهداء شده بود به چشم می خورد. تعداد مراجعین بانک ها امروز زیاد بود. شعب مرکزی بانک های دولتی و خصوصی از جمله شعبه مرکزی بانک ملی، شعب بازار و سعدی این بانک پر از مراجعین ترین قسمت های بانک بودند.
کارکنان صنعت نفت در خوزستان کار خود را از سر گرفتند.
اهواز- در پی فرمان امام خمینی در مورد شکستن اعتصابات، صبح امروز اجتماعی در مقابل سازمان مرکزی شرکت سهامی خاص خدمات تشکیل شد.
در این اجتماع نمایندگان کارکنان صنعت نفت اعلام داشتند که در اجرای فرمانامام از این ساعت همگی در سر کار خود حاضر خواهند شد و بسرعت کارهای تعمیراتی، حفظ و حراست، و آماده نمودن تاسیسات برای صدور نفت به خارج آماده خواهند بود.
نمایندگان کارکنان گفتند: هرگاه امام فرمان صادر نمایند شیرهای نفت برای صدور نفت به خارج از کشور باز خواهد شد و همه کارکنان صنعت نفت تا صدور این فرمان آماده خواهند بود.
کسب اطلاع شد که فعلا فعالیت کارکنان نفت برای تامین نفت و بنزین داخلی خواهد بود و فعلاً تصمیمی برای صدور نفت به خارج گرفته نشده است.
بختیار: کوکتل مولوتف را با کوکتل مولوتف پاسخ میدهم
یکشنبه، 15 بهمن 1357- روزنامه اطلاعات
دکتر شاپور بختیار نخستوزیر، روز گذشته ملاقاتی با 153 تن از نمایندگان مجلس شورای ملی داشت و طی آن اعلام کرد دولت مدارکی در دست دارد که نشان میدهد مقادیر زیادی از اسلحه بین عناصر کمونیستی توزیع شده است.
نخستوزیر اضافه کرد دولت این عناصر را کاملاً تحت مراقبت دارد و به نیروهای انتظامی دستور داده شده است که در اولین نشانه شورش – با تمام قوا- آنان را سرکوب نمایند.
در ملاقات بختیار با گروهی از نمایندگان مجلس نمایندگان به نخستوزیر اطمینان دادند که سنگر پارلمان را ترک نخواهند کرد و تا آخرین دقیقه، وظایف خود را انجام خواهند داد. متقابلاً نخستوزیر نیز به نمایندگان اطمینان داد که او در نظر ندارد. از مقام خود استعفا نماید.
دکتر بختیار همچنین یادآور شد هر اقدامی برای تغییر قانون اساسی، باید از طریق مجلس موسسان صورت گیرد و کار تشکیل آن نیز با مجلس است. وی از نمایندگان خواست تکلیف لوایح مربوط به انحلال ساواک و محاکمه مقامهای مسئول گذشته را هرچه زودتر روشن کنند تا دولت بتواند در جهت آن اقدامات قانونی به مرحله اجرا بگذارد.
دکتر بختیار که با نمایندگان مجلس شورای ملی ملاقات و مذاکره داشت یکبار دیگر نظر قبلی خود را اعلام کرد و گفت باب مذاکره با گروههای مخالف همچنان باز است زیرا اعتقاد دارد در یک مملکت تنها میتواند یک دولت وجود داشته باشد.
تهران- آسوشیتدپرس- شاپور بختیار نخستوزیر ایران اعلام کرد استعفا نخواهد داد، اما درها برای مذاکره با آیتاله روحاله خمینی باز خواهد بود.
بختیار تاکید کرد که کوکتل مولوتف را با کوکتل مولونف پاسخ خواهد داد.
اظهارات بختیار به آسوشتیدپرس در تهران یک روز پس از ان که آیتاله خمینی اخطار کرد که اگر دولت منصوب شاه- بختیار- کنار نرود جهاد اعلام خواهد کرد، بعمل آمد.
بختیار گفت که «دژ قانون اساسی» را تا آخرین نفس حفظ خواهد کرد. مگر اینکه پارلمان او را عزل کند.
بختیار که یک حقوقدان 62 ساله است خاطرنشان ساخت تماس با اردوگاه آیتاله خمینی علیرغم موقع مصالحه ناپذیری که وی در پیش گرفته ادامه دارد.
بختیارگفت ما تا اینجا از مذاکراتی که انجام شده است راضی هستیم و نیازی نمیبینیم که اقدامهای بعدی به عمل آید.
ضد انقلاب تبریز را به آتش و خون کشید
چهارشنبه، 25 بهمن 1357- روزنامه اطلاعات
تبریز – خبرنگار اطلاعات: تبریز از اوایل شب پیش صحنه خونین زد و خورد ساواکی ها و عناصر ضد انقلاب با نیروهای انقلابی است.
عناصر ضد انقلاب و ساواکی ها که در نقاط مختلف شهر موضع گرفته اند با تیراندازیهای گسترده عده زیادی را به خاک و خون کشانده اند. تیراندازی و هجوم به مردم تبریز تا این لحظه (10 صبح) به شدت ادامه دارد.
نیروهای انقلابی مرکب از سربازان پادگان تبریز، نیروی هوایی، مجاهدین انقلاب به مقابله با ضد انقلاب پرداخته اند و تا این ساعت شمار قابل توجهی از طرفین در جریان درگیری کشتنه و مجروح شده اند. از میزان دقیق تلفات و مجروحان گزارش صحیحی در دست نیست.
عناصر ضدانقلاب برهبری ماموران ساواک دیشب در کوی «بزرگمهر» کوی صفا، خیابان شهید غلامی، ثریا، بهار، کوی شهریار، کوچه سیلو، خیابان سه پیکر، چهار راه منصور، خیابان حافظ، کوچه باغ؛ خانه های سازمانی در قراملک، خیابان طالقانی، کمربندی، کوچه حسینی، مدرسه بدر، پشت مدرسه ابن سینا موضع گرفته و به سوی مردم تیراندازی می کردند که مرتباً با پیام های ستاد عملیاتی، نیروهای انقلابی ستاد عملیاتی، نیروهای انقلابی به کمک مرد می شتافتند.
از سوی دیگر، رادیو تلویزیون آذربایجان با عنوان صدای انقلاب، مردم را لحظه به لحظه در مسیر تیراندازیهای ضد انقلابیون قرار می دهد.
عصر دیروز در جریان تیراندازی ساواکی ها از خانه های سازمانی شهربانی در انتهای خیابان «صائب» تبریز، یک افسر و یک سرباز شهید شدند و پس از آن ساواکی ها گریختند.
مقررات حکومت نظامی ساعت 30/9 دیشب در حالیکه مقررات حکومت نظامی با توجه به پیوستن ارتش به مردم، ملغی شده، آیت الله قاضی طباطبایی طی پیامی با توجه به وضع فوق العاده تبریز از مردم عادی خواست برای برقراری نظم و دادن امکان به نیروهای انقلابی جهت سرکوبی نیروهای ضد انقلاب همچنان مقررات منع رفت و آمد را از ساعت 10 شب تا 6 بامداد روز بعد مراعات کنند.
سحرگاه امروز ستاد عملیاتی تبریز طی پیامی از مردم خواست که از خانه های خود خارج نشوند و به حیاط و پشت بام ها نیز نروند.
حجت الاسلام واعظی رئیس ستاد کمیته بولوار منجم پیش از ظهر امروز در یک تماس تلفنی با خبرنگار ما گفت:
عوامل ضد انقلاب معلوم نیست از کدام محل و از سوی چه گروهی بطور کامل تغذیه میشوند و به اقدامات خود بهار اقدام به مقاومت در مقابل نیروهای انقلابی کرده بود دیشب کشته شد.
فرمانده پادگان عجب شیر نیز حوالی نیمه شب طی پیامی به ستاد عملیاتی تبریز اطلاع داد که در صورت نیاز آماده است 2 هزار سرباز مسلح با مهمات کافی به تبریز گسیل ادامه می دهند.
در حال حاضر تیراندازی افراد ضد انقلاب بطور کلی سرکوب نشده اما آرامش نسبی به شهر بازگشته است. حجت الاسلام واعظی افزود: صبح امروز 15 نفر از افراد مشکوک که دارای سلاح بودند دستگیر و زندانی شدند.
صبح امروز اطلاع رسید که عده ای از نیروهای ضد انقلاب که در راس آنها ماموران ساواک تبریز قرار دارند بیمارستانهای خمینی، دانشگاه تبریز، شی و خورشید سرخ و خانه های سازمانی ماشین سازی در قرامکل را در محاصره گرفته اند و تیراندازی شدیداً ادامه دارد.
به درخواست آیت اله قاضی طباطبایی و موافقت فرمانده پادگان تبریز از دیشب چندین تانک در نقاط مختلف شهر تبریز مستقر شده است.
یکی از مأموران ساواک که در یکی از کوچه های خیابان دارد.
سحرگاه امروز یک هواپیمای جنگنده شکاری اف – 5 نیز برای کمک به نیروهای انقلابی در آسمان تبریز پرواز درآمد.
همچنین سحرگاه امروز 4 تن از نیروهای ضد انقلابی وسیله نیروهای انقلابی در خیابان بهار دستگیر و به منزل آیت اله حکم آبادی برده شدند. این چهار نفر ماموران ساواک بودند.
آخرین گزارش رسید محاکی است که نیروهای انقلابی در ساعت 10 صبح امروز در نقاط مختلف شهر تبریز مستقر و برا اوضاع مسلط شده اند.
هم اکنون – دراین ساعت – سربازان اسلامی پادگان تبریز و نیروی هوایی با کمک و همراهی جوانان انقلابی، مرتباً در جهت سرکوب کردن بقیه متجاوزین تلاش می کنند.
سپهبد ایرج مقدم خودکشی کرد
شنبه 28 بهمن 1357- روزنامه اطلاعات
امروز کسب اطلاع شد سپهبد ایرج مقدم رئیس تسلیحات ارتش در محوطه صنایع نظامی واقع در سلطنت آباد با یک اسلحه کمری خودکشی کرده گفته می شود وی به این جهت اقدام به خودکشی کرده که در چنگال عدالت اسلامی اسیر نشود.
سپهبد ایرج مقدم در زمان دولت ازهاری وزیر نیروی کابینه نظامی بود.
رژه افسران نیروی هوایی با شاخه های گل
چهارشنبه، 25 بهمن1357- روزنامه اطلاعات
نزدیک به 1000 نفر از افسران نیروی هوایی، در حالی که شاخه های گل میخک سرخ در دست داشتند به نشانه پیروزی بزرگ ملت و همبستگی بیشتر پرسنل هوایی با انقلاب خلق ایران، در میدان بهارستان، رژه رفتند و حرکت خود را بسوی خیابان های مرکزی شهر، ادامه دادند. از افسران نیروی هوایی در این رژه مردان مسلح و مردم محافظت می کردند رژه روندگان با لباس کامل نظامی و نشان و درجه در حالی که مردم بشدت برایشان ابراز احساسات می کردند. از میان مردم می گذشتند. عکس صحنه ای از این رژه پرشکوه مردمی را نشان می دهد.
جنگنده های ایران هواپیمای امریکائی را فرود آوردند
چهارشنبه ، 25 بهمن 1357- روزنامه اطلاعات
بندر بوشهر – راس ساعت 12 و 30 دقیقه بعدازظهر دیروز یک فروند هواپیمای 2 موتوره حامل 6 آمریکائی در حالیکه برفراز آبهای خلیج فارس گشت زنی مشغول بود توسط جت های شکاری نیروی هوائی بندر بوشهر محاصره شد و در فرودگاه این شهر به زمین نشانده شد. سرنشینان این هواپیما پس از دستگیری به زندان پایگاه هوایی بوشهر انتقال داده شدند تا پس از بازجوئی از سوی آیت الله حسینی حاکم شرع این شهر برای اقدامات بعدی تحویل نیروی دریائی شوند – قبلاً در بوشهر شایع بود که ناو هواپیما بر «اف – کندی» متعلق به نیروی دریائی آمریکا در آبهای خلیج فارس جولان میدهد. گفته میشود هواپیمای مذکور از روی این ناو به پرواز درآمده بود. در حال حاضر نیروی هوائی بوشهر در حال آماده باش است.
از صبح دیروز کنترل کشتی «رافائل» (کشتی تفریحی متعلق به نیروی دریائی) تحت کنترل مردم و تکاوران نیروی دریائی بوشهر درآمد و تاج این کشتی پائین کشیده شد. مردم یک پرچم سرخ برفراز کشتی برافراشتند.
لینک مطالب مرتبط:
پشتیبانی شیعیان پاکستان از امام خمینی
اخطار شدید امام خمینی تصمیم آخر را می گیرم
فتوای امام خمینی
محاصره رادیو
ژنرال هویزر از ایران رفت
نامه های جعلی تهدید آمیز تحرکات عوامل رژیم سابق است
پیشنهاد انتقال جتهای اف 14 ایران به مصر
جمهوریاسلامی برای من مجهول است
دوشنبه، 16 بهمن 1357- روزنامه اطلاعات
شاپور بختیار- نخستوزیر- دیشب در یک گفتگوی رادیوئی بر مواضع قبلی خود پای فشرد و ضمن تأکید به ارادتش به امام خمینی، اعلام کرد درهای مذاکره با ایشان همچنان باز است. بختیار در این گفتگو یادآور شد:
مملکت ما مخصوصا در 25 سال اخیر دارای دولتهای فاسد بوده و یک رژیم دیکتاتوری برای سرپوش گذاشتن بر این فساد هر روز محکمتر میشده است.
برای آزادی فکر آزادی بیان آزادی برای مخالفین در حدود فکر با قلم و بیان بنده ارزش بیاندازه قائل هستم.
اما آزادی که به ترور آزادی که به یک صورتی به اسم آزادی بهمردم تحمیل بشود 25 سال کافی بود، گمان نمیکنم که من سعی بکنم چنین چیزی را در این مملکت اجازه بدهم یا مقاومت نکنم که برگردد به یک صورتی که هیچکس قبول نخواهد کرد.
من معتقدم که شما باید آزاد باشید و انتخاب بکنید. من معتقدم که آنچه من میگویم وحی منزل نیست.
من می گویم شما آنچه را که من میگویم بسنجید با معیار اصول فلسفی و اخلاقی و چنین اجتماعی که دارید بعد انتخاب بکنید. بنده برای آیتالله خمینی نهایت احترام را از نظر یک شخصیت روحانی قائل هستم و گذشته سیاسی ایشان تا آنجا که من میدانم در 1342شروع شد و تا آنجا که خودم را میشناسم در ضمن جنگ اسپانیا و مبارزه برای آزادی من در سال 1318 شروع به مبارزه کردم وقتی خیلی جوان بودم.
این روش من روشن است از نظر سیاسی همانطوری که بیان کردم بنده متأسف هستم که ایشان به استدلالها، نامهها و پیامهایی که خدمتشان فرستادم توجه نکردند یا نخواستهاند.
نقار ندارند
ایشان از یک موضعی صحبت میکنند که آنچه را که من میگویم باید بشود من از یک موضع دیگری صحبت میکنم و آن این است که هر چه من میگویم بسنجید با تعقل بدون هیجان روحی بدون داد و فریاد راه خودشان را انتخاب بکنند گمان هم نمیکنم که حضرتآیتالله خمینی شخصاً با من نقاری داشته باشند ایشان یک دگمی دارند بر علیه دودمان رضاشاه، محمدرضا شاه و این مسئله مربوط به من نیست. اما آنجائی که میگویند شما فرمانتان را از ایشان گرفتید بنده میتوانم بگویم دکتر مصدقها و صوفی الممالکها و خیلی اشخاصی که از ما بزرگتر بودند همینکار را کردند. و تمام وزرای جبهه ملی تمام این آقایان قضات پاکدامن را داشتهاند بنده نمیتوانم ببینم چرا این فرمان وقتی بدست من رسید از ارزشش کاسته شد یا منفور تلقی شد.
جمهوریاسلامی برای من به تمام معنا مجهول است و تا به حال کتابی نخواندهام و چیزی ندیدهام که مرا روشن بکند من با کمال خونسردی ولی با کمال قاطعیت عرض میکنم که رژیمی که من مایل هستم در این مملکت استوار بماند، نه رژیم دیکتاتوری شاه است و نه چیزی شبیه به آن و نه شبیه به آن و نه شبیه به جمهوری است که ما در بعضی از ممالک مثل لیبی یا پاکستان میبینیم.
اشکال کار در این است که آیتاله خمینی دارای یک سخنگو نیستند و آن کسی که نزدیکتر از همه به ایشان هست و خودش را نزدیکتر فرد به ایشان میداند، از مدتی پیش از سمت سخنگویی اخراج شدهاند ولی بنده کار به این موضوع ندارم.
من خواستم حسن نیت و تفاهم کامل خودم را ثابت بکنم و پس از رفتن شاه ایران از مملکت با ایشان در تماس بودهام نامه نوشتم شما اطلاع از این جزئیات کما بیش دارید حالا هم از طرف ایشان و از طرف بنده افرادی هستند گهگاه با هم در مذاکره باز است روی اصول بهطور کلی که این اصولنگری و سیاسی من است عدول امکانپذیر نیست.
درباره جهاد
ولی بنده عرض کردم حاضرم از نصایح ایشان از نظرات ایشان، از خواستههای ایشان و آنچه را که مربوط، به سیاست مملکت میشود با افرادی که ایشان تعیین بکنند یا شخص خودشان بیان بفرمایند حداکثر استفاده را بکنم.
نخستوزیر دربارهی جهاد گفت:
«من به عنوان یک مسلمان تا به حال نشنیده بودم که جهاد مربوط، به یک مسلمان با مسلمانان دیگری باشد. البته اطلاعات من در این اصول ناچیز است و قابل مقایسه نیست ولی ما اگر جهاد بکنیم در جایی که زمینهای اسلام را بردهاند این کار صحیح است ولی برادرکشی و تهدید به برادرکشی کاری نیست که از یک ایرانی مخصوصاً از یک شخص عالی قدر و یک روحانیتی مثل ایشان قابل قبول باشد.
ما سعی میکنیم که یک قطره خون ریخته نشود ولی همان طوریکه گفتم اگر حمله شد اگر مسلح شدند ما پاسخ فشنگ را با فشنگ خواهیم داد.
مجازات شکنجهگران
نخستوزیر در باره لایحه ساواک و مجازات شکنجه گران گفت:
این در برنامه دولت بطور روشن بیان شده. انحلال ساواک یک موضوع است. تشکیل یک دفتر اطلاعات و امنیت کشور در داخل و خارج و ضدجاسوسی این از وظایف هر دولت است.
کسی که شکنجه میداده بایستی مجازات شود ولی هرکس هم در ساواک شغلی داشته ماشیننویس، جارو میکرده یا پیشخدمت بوده نمیشود به عنوان یک ایرانی گفت چرا اینجا بودی.
بالاخره باید از یک جایی نان بخورد.
تمام اشخاصی که دستور میدادند مسلماً بایستی مجازات بشوند.
نخستوزیر در مورد معرفی شورای انقلاب از طرف آیتالله خمینی اظهار داشت:
من یک هفته پیش جواب دادم ایران یک دولت دارد. بیشتر از این غیرقابل تحمل است نه برای بنده نه برای شما و نه برای هیچ ایرانی در ایران غیرممکن است.
نخستوزیر درباره این سوال که در گوشه و کنار شنیده میشود شما اختیارات کاملی را که ادعا میکنید ندارید و اینکه دیروز شهردار پاییخت استعفاء داده و از طرف آیتالله خمینی منصوب شده به این سمت این یکی از مسائلی است که میگویند شما رشته کار از دستتان در رفته باشد.
نخستوزیر در مورد جواد شهرستانی، شهردار مستعفی پایتخت گفت: شهرستانی همانطوریکه میدانید دارای چندین پروندهی اختلاس هست که اینها گزارشاتی است که موجود است که حتی در مجلس سنا هم مطرح شده، ایشان عادت دارند که وقتی که ببینند هوا یک قدری متلاطم است همیشه استعفا میدهند و میپرند در بغل آن دولتی که ممکن است بیاید روی کار.
بختیار در پایان سخنان خود گفت بعنوان عضو حزب ایران و جبهه ملی، وفادار به اصول و آرمانهای این جبهه است و هرگز از این اصول تخطی نکرده است. وی گفت رهبران فعلی جبهه با اتخاذ سیاست غلط، باعث شکست جبهه ملی و از بین رفتن محبوبیت آن هستند.
ناکامی «سیا» در ایران جدی بود
دوشنبه، 16 بهمن 1357- روزنامه اطلاعات
واشنگتن_ آسوشیتدپرس- دریا سالار استانسفیلد ترنر رئیس سازمان جاسوسی امریکا (سیا) در مصاحبه با تلویزیون ان بی سی گفته است که این سازمان در پیشبینی بحران سیاسی ایران بطور جدی ناکام بوده است، اما اضافه کرد که سازمانهای جاسوسی سایر کشورهای دنیا، هم در این زمینه بهتر از سیا نبودهاند.
ترنر گفته است: بدیهی است ما میخواهیم بهترین سازمان را داشته باشیم، اما باید بگویم پیشبینی بحرانهای عظیم سیاسی و کودتاهای نظامی و نتایج غیرمنتظره انتخابات از دشوارترین وظایف سازمانهای اطلاعاتی است اینها بهمراتب از پیشبینی اوضاع نظامی، اجتماعی و اقتصادی یک کشور دشوارترند.
ترنر گفت: تا آنجا که او میداند هیچ یک دیگر از سازمانهای جاسوسی دنیا هم اوضاع کنونی ایران را پیشبینی نکرده بودند. وی اضافه کرد: روزنامهنگاران و صاحب نظران سیاسی هم این امر را پیشبینی نکرده بودند که شاه مجبور به ترک ایران گردد.
ترنر گفته است اکنون که گزارشهای تابستان و پاییز گذشته را مجدداً بررسی میکنیم در مییابیم که در ایران نارضایتیهای زیادی وجود داشته است و این نارضایتیها دلایل دینی، فرهنگی، سیاسی و اقتصادی داشتهاند و اوضاع ایران درست مانند یک رشته آتشفشان جوشان بود، اما وضع این دهانههای آتشفشان طوری است که هیچیک به تنهایی آنقدر فوران نکردهاند که دولت از کنترل آنها عاجز بماند و آنچه ما نتوانستیم پیشبینی کنیم این بود که تنها یک مرد 78 ساله روحانی که 14سال در تبعید بود، عامل گردآوردن همه این عوامل بشود و ناگهان با یک آتشفشان عظیم در حال فوران و یک انقلاب ملی روبرو شویم و این به آن معناست که ما باید از این پس به رویدادهای اجتماعی و اقتصادی کشورها توجه بیشتری داشته باشیم و این کار سادهای نیست، اما ما بر شدت فعالیت خود میافزاییم.
ترنر اضافه کرد: انتقاد کارتر از سیا در مورد ناقص بودن اطلاعات این سازمان در مورد ایران وی را ناراحت نکرده است. شخص باید خوشحال باشد که مافوق او به او بگوید که چگونه بهتر میتواند کار کند
هزاران نظامی امروز از برابر امام رژه رفتند
پنج شنبه،19 بهمن 1357- روزنامه کیهان
با وجودیکه اعلام شده بود آیتاللهالعظمی امام خمینی بعلت برنامه راهپیمایی امروز برنامه دیدارهای خویش را لغو کردهاند، معذالک امروز هزاران تن از افراد نیروهای مسلح در خیابان ایران و اقامتگاه آیتاللهالعظمی امام خمینی به طرفداری از مهندس بازرگان رژه رفتند.
در این مراسم از همه نیروها و همچنین همافران شرکت داشتند و مراسم ابراز وفاداری بصورت رژه انجام گرفت و اصلاً شعاری داده نشد.
نیروهای مسلح در این رژه عکسهای امام خمینی و مهندس بازرگان را در دست داشتند و پلا کاردهایی که نشاندهنده رسته و نیروی مربوطه بود حمل میکردند
جلسه مهم دیشب در حضور امام
یکشنبه، 15 بهمن 1357- روزنامه اطلاعات
از ساعت ده صبح دیروز و بدنبال پایان یافتن مصاحبه امام خمینی در محل اقامت ایشان، اغلب خبرنگاران، و نمایندگان رسانههای گروهی در جستجوی نام اعضای شورای انقلاب بودند. بخصوص که امام خمینی اعلام کردند این اعضا بطور قطعی انتخاب شدهاند.
خبرنگار سیاسی اطلاعات که در جریان این تلاشها بود توانست از تشکیل یک جلسه محرمانه بین امام، و اعضای شورا، نخستوزیر احتمالی منتخب امام و تنی چند از مشاورانشان اطلاع پیدا کند.
یکی از نزدیکان امام این جلسه را، نشست سرنوشت ساز خواند.
براساس آنچه در محل سکونت امام شایع بود، مهندس بازرگان سمت نخستوزیری را در دولت موقت انقلابی عهدهدار خواهد بود. و جلسه دیشب که پشت درهای بسته و بمدت دو ساعت ادامه داشت در واقع برای تعیین زمان قطعی اعلام این حکومت از سوی امام خمینی است.
پس از بازگشت امام خمینی از پاریس مهندس بازرگان از جمله کسانی بود که چندین ملاقات با امام داشت و این ملاقاتها همگی دور از چشم خبرنگاران صورت گرفت. و ملاقات دیشب که بسیار با اهمیت تلقی میشد، از همه آنها طولانیتر بود، بدنبال جلسه دیشب که تا ساعت یازده شب ادامه داشت صبح امروز خبرنگار سیاسی اطلاعات در تماس با یکی از نزدیکان امام خمینی چگونگی مذاکرات دیشب را جویا شد. در پاسخ گفته شد: مذاکرات در ادامه تلاش برای مستقر شدن حکومت عدل اسلامی به جای دولت غیر قانونی فعلی اشاره به نقش ویژه مهندس بازرگان برای رفع مشکلات موجود از طریق مسالمتآمیز تاکید کرد که مهندس بازرگان نقش مهمی در دولت منتخب امام خمینی خواهد داشت.
واکنش نخستوزیر
از طرف دیگر دکتر شاپور بختیار نخستوزیر در پاسخ خبرنگار سیاسی اطلاعات که نظر او را در مورد مصاحبه دیروز امام خمینی جویا شد گفت: تا آنجا که امام خمینی از یافتن راه محل از طریق مسالمتآمیز میگفتند من کاملاً با ایشان موافقم.
بختیار تاکید کرد اگر حوادث خونینی از این پس بوجود آید، او هیچگونه مسئولیتی نخواهد داشت. از نخستوزیر سوال شد اگر امام خمینی شخصی را بعنوان نخستوزیر تعیین کنند او چه روشی در پیش خواهد گرفت. بختیار گفت: اگر این اعلام در حد همان اعلام باشد، و در واقع این حرکت به اغتشاشی منجر نشود، مانعی ندارد. بسیاری از احزاب نیز در کشورهای مترقی و دموکرات نخست وزیران منتخب خود را تعیین میکنند، ولی اگر این نخستوزی متنخب بخواهد ایجاد اغتشاش کند، و در بنیادهای قانونی کشور اختلالی ایجاد نماید او را دستگیر خواهم کرد. قانون این اختیار را بهمن میدهد و من از آن استفاده میکنم.
بختیار در پاسخ سوالی که پیرامون احتمال تعیین مهندس بازرگان از سوی امام خمینی بعنوان نخستوزیر موقت شد گفت: تا آنجا که من میدانم شخصیتی مثل مهندس بازرگان درصدد آنست که تفاهم بوجود آید و جلوی اغتشای و درگیری گرفته شود. من بخوبی رهبر نهضت آزادی را میشناسم و مطمئنم او تمایل بیشتری دارد به اینکه کارها در یک محیط آرام و با آرامش انجام گیرد. و تحولات نیز از همین راه به انجام رسد.
در تماسی که با مهندس بازرگان داشتیم رهبر نهضت آزادی اظهار امیدواری کرد که مشکلات از طریق مذاکرات حل شود و کار به مراحل خطرناک نکشد. مهندس بازرگان همچنین خبر بعضی از جراید را به نقل از او پیرامون «بایگانی شدن شورای انقلاب اسلامی» تکذیب کرد.
بازرگان گفت این روزها بسیاری از حرفهای ناگفته به افراد نسب داده میشود.
برای مثال اخیراً اوراقی پخش شده و در آنها نوشتهاند که من در مصاحبه خود با مجله آلمانی اشپیگل، گفتهام: در مذاکراتی که من با آیتاله خمینی در پاریس داشتهام دریافتم که نظر ایشان بامن در مورد حکومت اسلامی تباین دارد . و یا در مصاحبه با «دی ولت» سخنان دیگری درباره حضرت آیتالله گفتهام. من این سخنان از تکذیب میکنم. و فکر میکنم انتشار این مطالب بجز غرض ورزی هدف دیگری ندارد.
رهبر نهضت آزادی ضمن اشاره به سخنان دیروز امام خمینی بار دیگر تصریح کرد که به امکان به نتیجه رسیدن راه حلهای مسالمتآمیز امیدوار است.
بختیار: اجازه تشکیل دولت موقت نمیدهم
یکشنبه، 15 بهمن 1357- روزنامه اطلاعات
پاریس- آسوشیتدپرس- خبرگزاری فرانسه- رویتر- شاپور بختیار نخستوزیر ضمن مصاحبهای با روزنامه «لوماتن» چاپ پاریس گفته است که همچنان برای مذاکره آماده است اما اگر آیتاله خمینی باز هم از وی بخواهند. که استعفا کند به ایشان پاسخ منفی خواهد داد.
بختیار همچنین گفته است اگر کسانی باشند که بخواهند جنگ داخلی برپا کنند دستور بازداشت و در صورت لزوم حکم تیرباران آنها را خواهد داد.
همچنین شاپور بختیار نخست وزیر ایران گفته است کسانی را که جنگ خانگی و اسلحه بدست گرفتن را تبلیغ کنند بازداشت میکند و یحتمل به جوخه اعدام خواهد سپرد.
نخستوزیر ایران در این مصاحبه گفته است که اجازه نخواهد داد آیتاله خمینی یک دولت موقتی در ایران تشکیل دهد. بختیار اضافه کرده است اگر تشکیل دولت موقت از حرف به عمل نزدیک شود مشکلاتی بروز خواهد کرد که نتیجه آن نامعلوم است.
بختیار اضافه کرد اگر روحانیون بخواهند دست به تظاهرات بزنند میتوانند همه روزه این کار را انجام دهند. من به ارتش دستور دادهام که از تیراندازی خودداری کند. اما اگر با کوکتل مولوتف و اسلحه به تظاهرات بپردازند. به سوی آنها تیراندازی خواهد شد و مسئولیت آن متوجه آیتاله خمینی خواهد بود.
واتیکان کوچک
نخستوزیر ایران که بارها تاکید کرده است از مقام نخستوزیری کناره گیری نخواهد کرد درباره احتمال تشکیل یک دولت اسلامی گفته است که اگر یک دولت اسلامی در شهر قم تشکیل دهند من ایشان را در این کار آزاد خواهم گذارد و در این صورت ما یک واتیکان کوچک خواهیم داشت، اما هرگز اجازه تشکیل یک دولت واقعی داده نخواهد شد.
درست است که این مصاحبه قبل از مصاحبه دیروز حضرت آیتاله خمینی انجام شده است، ولی ناظران سیاسی آنرا به منزله «پاسخ از پیش حاضر شده» بختیار به آیتاله تلقی کردهاند.
حضرت آیتاله دیروز گفت بختیار باید کنار برود و وی بزودی شورای انقلاب و دولت موقت را معرفی خواهد کرد تا پیشنویس قانون اساسی جمهوریاسلامی را به رفراندوم بگذارند و ما میگوییم این اقدامات از طرق مسالمتآمیز صورت بگیرد، ولی اگر بختیار بخواهد که با تکیه به حمایت آمریکا و با استفاده از سربازان اسرائیلی ملت را سرکوب کند آنوقت ما از مردم دعوت میکنیم اسلحهبه دست گیرند.
مصاحبه دیروز حضرت آیت اله خمینی و مصاحبه بختیار به عنوان حرفهای اساسی آنها مورد اظهارنظر ناظران مسائل سیاسی و مقامهای رسمی خارج قرار گرفته و آنها را نسبت به اوضاع ایران بیمناک ساخته است.
آسوشیتدپرس نوشته است با توجه به مصاحبه مطبوعاتی دیروز آیتاله خمینی منابع دیپلماتیک غربی که به ارتش ایران بسیار نزدیک هستند گفتهاند واکنش- ارتش در برابر این اظهارات بیکی از دو شکل زیر خواهد بود پایه کودتای فوری دست خواهد زد یا مجدداً بصورت انبوه در خیابانها مستقر خواهد شد تا در برابر خمینی واکنشنشان دهد.
یک دیپلمات مقیم تهران گفته است در دو- سه روز آینده ارتش نشان خواهد داد که یا همچنان وحدت و یکپارچگی خود را حفظ میکند و یا این که وارد سیاست میشود. ارتش اکنون بر سر یک دو راهی جدی است.
توکیو- سخنگوی وزارت خارجه ژاپن اعلام کرد وضع کنونی ایران سخت آشفته است، زیرا آیتالله خمینی اعلام کرده است که یک شورای انقلاب را تشکیل خواهد داد و نخستوزیر تهدید کرده است که هرگز اجازه نخواهد داد این شورا تشکیل شود.
این مقام گفته است اگر باز هم اوضاع بدتر شود مرحله سوم عملیات تخلیه ژاپنیها انجام خواهد شد و 3500ژاپنی باقیمانده در این کشور خارج خواهند شد.
این مقام ژاپنی ضمن اظهار نظر در باره اوضاع ایران گفته است خمینی با تشکیل شورای انقلاب که هم اکنون اعضای آن هم در نظر گرفته شدهاند شانس مصالحه با دولت بختیار را کاسته و امکان جنگ داخلی را افزایش داده است منابع ژاپنی میگویند ارتش که هنوز به شاه وفاودار است در سرنوشت آینده ایران حرف آخر را خواهد زد.
کسی که می گوید اعتصاب باقی بماند خائن است
28
بهمن 1357- روزنامه اطلاعات
حضرت آیت الله خمینی بعد از ظهر روز پنجشنبه در اجتماع بازرگانان و اصناف و پیشه وران از آنان خواستند که اعتصاب ها را بشکنند و از روز شنبه بر سر کار بروند.
متن سخنان امام خمینی به این شرح است:
بسم الله الرحمن الرحیم
درود بر ملتی که در انقلابش چنان حفظ نظم کرد که چشم های دنیا را خیره کرد. انقلاباتی که در دنیا واقع شده است بقدری شدید است و بقدری خون ریزی در آن شده است که نمی توان نادیده گرفت. در این انقلاب مذهبی شما – در این انقلاب اسلامی انسانی شما- بحمدالله ضایعات بسیار کم بود، برای اینکه حفظ ایمان شما را وادار کرده بود با ظلم مخالفت کنید، شیطان از این عمل شما دور بود.
نظر خدای تبارک و تعالی با شما بود، نظر امام زمان (سلام الله علیه) با شما بود. من از شما ملت عظیم تشکر می کنم که در مواقعی که گرفتاری اسلام زیاد بود و خطر واقع بود از برای اسلام و مسلمین قیام کردید، نهضت کردید، زحمت کشیدید، خون دادید، جوان دادید و شر ظلم را از سر خودتان کوتاه کردید. دستگاه ظلم دو هزار و پانصد ساله را منهدم کردید، قوای بزرگ عالم که طرفداری و پشتیبانی می کردند از این رژیم فاسد عقب نشاندید، نتوانستند کاری بکنند. تا اینجا که آمدید جوانمردانه، شجاعانه تمام قشرها در این مطلب سهیم بودند و الان قدم ثانی است که شما باید بردارید و آن قدم سازندگی است، قدمی است که در این قدم باید همه با هم شرکت نمایند و ایران خراب را آباد کنند. باید دست بدست هم بدهید، الان که قوای انتظامی ملحق شد به ملت اسلام و در پناه اسلام واقع شد به قوای ارتشی و چه شهربانی و چه ژاندارمری و چه سایر قوائی که ملحق شده به ملت و در پناه اسلام واقع شدند احدی از مردم حق تعرض به آنها ندارد تعرض به آنها تعرض به دول اسلامی است- تعرض به دولت اسلامی تعرض به خداست. آنهایی که مسئول خرابکاری هستند و تعرض می کنند به مراکز عمومی به سفارتخانه ها- به جاهای دیگر به منازل اشخاص- اینها خائن هستند از اینها باید جلوگیری کرد. اگر سرجای خودشان ننشستند من ملت را آگاه می کنم که با آنها چه بکنند. اسلحه هائی در دست مردم است باید به کمیته برگردد، تا با یک نظم خاصی بین اشخاص معین پخش شود. اگر دیدید که شلوغ کاری هائی می شود در مملکت- هر کس هر جا هست موظف است جلوگیری کند از خرابی ها، جلوگیری کند- اگر حمله شد به یکی از منازل مردم چه منازل شخصی و چه منازلی که مربوط به دولت است موظفید که جلوگیری کنید نباید بگذارید هرج و مرج بشود، شیاطین می خواهند منعکس کنند که ایران قابل دموکراسی نیست، ایران قابل عدالت نیست، ایران قابل آزادی نیست، باید ای برادران من نگذارید که این مساله پیش بیاید و این گفتارهای نامربوط گفته بشود. باید آرامش را حفظ کنید همه شما موظفید برای حفظ شهر الان که یک شهری است انقلابی باید همه شهر- همه افراد مومنین و مسلمین با هم تشریک مساعی کنند و از این اشراری که می خواهند شلوغ کاری بکنند، می خواهند منازل مردم را غارت کنند جلوگیری کنند. نگذارید که چهره ملت ما تحریف و ملت ما پیش ملت های دیگر خجل بشود. الان تمام ملت های دنیا، تمام دول دنیا چشمشان به ایران دوخته شده که ایران در این انقلاب چه می کند- آیا بعد از انقلاب و سرنگونی رژیم منحط چه خواهد شد- آیا یکمرتبه هرج و مرج خواهد شد- آیا تجزیه خواهد شد؟ نگذارید که این حرفها را بزنند. نگذارید که این هرج و مرج ها واقع بشود.
همه مردم موظفند در این معنی اسلحه ها را اگر در دست اشرار است بگیرند، از آنها ولو به کشتن آنها باشد- اشرار را راه ندهید به خودتان، اعتصابات از روز شنبه باید شکسته بشوند نه اجازه، حکم است. بعضی از شلوغ کارها می خواهند بعضی اعتصابات را حفظ کنند که نهضت را زمین بزنند. تا الان اعتصابات در خدمت نهضت بود، از حالا به بعد شکستن اعتصاب در خدمت ملت است اگر کسی وسوسه کرد و گفت که اعتصاب فلان باید باقی باشد خائن است، تو دهنی باید بخورد. از روز شنبه تمام اعتصابات سرتاسر کشور باید شکسته بشود. مردم بروند مشغول کارشان بشوند ولی مواظب باشند، هوشیار باشند در عین حالی که هر کس سر کار خودش است هوشیار باشد که شلوغ کارها- چپاول چی ها که الان در بین شهر شما و سایر شهرستان های ایران آمده اند و چپاول می کنند هوشیار باشید و از آنها جداً جلوگیری بکنید من ثانیاً سفارش قوای انتظامی را تکرار می کنم،
قوای شهربانی باید برگردند به محل خودشان.آنها که در این انقلاب رفته اند برگردند به محل خودشان، در امان هستند و کسی حق ندارد به آنها تعرض کند. قوای نیروی هوائی- همافرها همه اینها- تمام ارتش و قوای انتظامی- ژاندارمری همه برگردند به محل خودشان و مردم پشتیبان آنها باشند. چنانچه آنها هم از مردم هستند و نظم را هم شما و هم قوای انتظامی با هم برادرانه باید حفظ بکنید- من از خدای تبارک و تعالی صحت و سلامت شما را و عظمت اسلام و مسلمین را خواهان هستم و السلام علیکم و رحمت الله و برکات
دیدار و گفتگو
آقای شیخ معتصم رهبر طریقه نقشبندیه در ایران عراق و ترکیه که در کردستان و در شهر سنندج اقامت دارند باتفاق جمعی از علمای مناطق مختلف کردستان دیداری با حضرت آیت الله امام خمینی داشتند در این دیدار ایشان ضمن شرکت خود در مبارزات ملی و اسلامی مردم ایران راجع به وحدت کلمه بین تشیع و تسنن و تجزیه ناپذیری رهبری امام خمینی مطالبی گفتند و قویاً شایعه تجزیه طلبی را تکذیب کردند و وفاداری خود را نسبت ه جمهوری اسلامی به رهبری امام خمینی اعلام داشتند.
ملاقات دانشگاهیان
صبح دیروز در محل اقامتگاه امام 150 نفر از اساتید دانشگاه و همچنین مدیرعامل بانک صادرات بطور جداگانه با امام ملاقات و مذاکراتی انجام دادند گفته شد این ملاقات بخاطر بازگشایی دانشگاه ها و بانک صادرات بوده است.
چریک و چروک
در شرایطی مرا از بیمارستان به زندان کمیته مشترک، در زیرزمین ساختمان شهربانی، بردند که بدنم سراسر جراحت و پای چپم تا کمر در گچ بود و چون هنوز گچش خیس بود حسابی اذیتم می کرد. آنجا خیلی تاریک و نمور بود و هوای بسیار کثیفی داشت. طوری که نگهبان طاقت تحمل آنجا را نداشت و به اجبار و زور در آنجا نگهبانی می داد. ابتدا مرا کشان کشان به سلولی بردند که نزدیک به زیرزمین بود. شرایط سخت و بدی را پشت سر گذارده به لحاظ روحی و جسمی وضع بسیار بدی داشتم. دائماً در حالت دلهره، اضطراب، ترس و وحشت به سر می بردم. با شنیدن کوچک ترین صدایی تکان می خوردم، فکر می کردم که به سراغ من می آیند تا از من بازجویی کنند. مثلاً وقتی صدای تلفن می آمد و افسر نگهبان می گفت: «گوشی» فکر می کردم که می گوید «شاهی»! این قدر متوهم و متوحش بودم.
به لحاظ جسمی هم به هیچ وجه قادر به ایستادن نبودم و گچ خیس که از پایم تا بالای کمرم کشیده شده بود طاقت از کف داده بودم. بازجویی ها و شکنجه ها در اینجا هم ادامه یافت. هر وقت مرا برای بازجویی می بردند مثل یک جنازه روی زمین می کشیدند.
هنگام بالا بردن از پله ها سرم از پله ای به پله دیگر می خورد و در آن مدت که بازجویی ها ادامه داشت سرم همیشه ورم کرده بود. بازجویی در یک سالن انجام می شد. چند نفر بالای سرم جمع می شدند و اذیت و آزارم می کردند. یکی آب دهان به صورتم می انداخت، دیگری آتش سیگار می ریخت و آن دیگری آب دماغش را به روی من تخلیه می کرد.
بعد از دستگیری، وقتی مرا به بیمارستان بردند لباسهایم در اثر جراحات و زخم ها، خونی و کثیف بود که همه را تکه تکه کرده و از تنم در آورده بودند. و قبل از اینکه مرا به کمیته بیاورند پیراهن و شلواری از بیمارستان به من دادند که جلو پیراهن هیچ دکمه نداشت و شلوار هم با آن وضع پا و گچ پا در تنم نمی ایستاد و خیلی زود در سلول پاره شد و من هم آنها را در آورده دور انداختم. گاهی که مرا برای بازجویی می بردند چون هیچ لباسی به تن نداشتم مرا لخت و عور به روی زمین سرد می نشاندند و هر چه التماس می کردم که یک تکه کاغذ یا مقوایی بدهند تا بر روی آن بنشینم فایده ای نداشت. گاهی از صبح تا ظهر روی زمین سرد می نشستم و به راستی خیلی اذیت می شدم و سرما تا عمق وجودم نفوذ می کرد. به این هم بسنده نمی کردند. گاهی یکی از آنها می آمد و پایم را باز می کرد تا همه جایم پیدا شود. بعد مسخره ام می کردند و می خندیدند یکی می گفت: چریک چطوری؟ دیگری می گفت: چروک چطوری؟ حسابی هتک حرمتم می کردند و از هیچ اذیت و آزار و توهینی فروگذار نبودند. بدتر از یک حیوان رفتار می کردند. خیلی غیرانسانی! می خواستند به لحاظ شخصیتی خردم کنند چون هنوز زمستان تمام نشده بود و هوا خیلی سرد بود. هوای زیرزمین و تاریکی هم بر شدت سرما می افزود. و من مجبور بودم با یک پتو در سلول سر کنم. سعی داشتم که غذا نخورم و فقط با خوردن آب برخی خورشها و یا آب آشامیدنی سد جوع کنم تا برای دفع نیاز به دستشویی پیدا نکنم. چرا که من با همان وضع و حال نماز می خواندم و دفع هم به حالت ایستاده ممکن نبود و نمی توانستم طهارت کنم. ترجیح می دادم که فقط به خوردن آب اکتفا کنم.
در سلول به غیر از یک پتو، یک کاسه سه کاره داشت. آن کاسه هم ظرف غذا بود و هم ظرف آب. گاهی هم که نمی گذاشتند به دستشویی بروم، از آن برای تخلیه ادرار استفاده می کردم. یعنی از یک طرف با آن کاسه آب و غذا می خوردم و از طرفی هم در مواقع اضطراری در آن ادرار می کردم. چرا که نگهبان ها در مورد من سخت گیری های بی حدی می کردند و تقریباً از من می ترسیدند. به آنها گفته بودند که این آدم دو تا پاسبان را کشته است، لذا آنها به چشم یک قاتل به من نگاه می کردند. گاهی خود به قصد کشت و انتقام جویی مرا می زدند و توجهی به خواسته ها و نیازهایم نداشتند. روزی دو بار هم بیشتر اجازه نمی دادند که به دستشویی بروم. در این فرصت کاسه ادرار را به دستشویی برده خالی می کردم. یک بار در همین دفعات که کاسه را با خود به روی زمین می کشیدم، ادرار لب پَر شد و مقداری از آن روی زمین راهرو ریخت که نگهبان آمد و بقیه آن را روی سرم خالی کرد. یک دفعه جا خوردم. آن قدر کارش زننده و غیرقابل تحمل بود که نمی دانستم گریه کنم یا فریاد بزنم، بغض بدجور گلویم را می فشرد. یک بار دیگر هم که این اتفاق افتاد، نگهبانها آمدند بقیه ادرار را هم در راهرو ریختند. آن گاه مرا مثل بوم غلتان روی آن می غلتاندند تا زمین را خشک کنند. بعد از این جریان که حسابی روحم را آزردند احساس می کردم که شخصیتم را به لجن کشیده اند و دیگر این کار را نکردم. در عوض ادرار درون کاسه را در گوشه های سلول می ریختم و یا به دیوار آجری آنجا می پاشیدم تا جذب و خشک شود. لذا بعد از مدتی این سلول آن قدر بوی تعفن و گند گرفته بود که حد نداشت. هر روز صبح که افسر نگهبان می آمد تا آمار بگیرد و حضور و غیاب کند، وقتی دریچه روی در سلول را باز می کرد بوی گند به مشامش می خورد. چند فحش آبدار خواهر و مادر می داد و می رفت. در حالی که وارد سلول های دیگر می شد و با زندانی سلام و احوال پرسی می کرد.
طبیعی بود که باید با همین وضع نماز می خواندم. چاره ای نداشتم. واقعاً امکانی برایم نبود تا بتوانم طهارت را رعایت کنم.
منبع: برگرفته از کتاب خاطرات عزت شاهی( مطهری)
زندان به خاطر من
در دوره زندگی مخفیانه، به مرور آنچه را که داشتم از میز و صندلی و کتابخانه فروختم و صرف مخارج زندگی کردم. کفگیر که به ته دیگ خورد، رفتم سراغ یکی از دوستانم که دکان صحافی داشت، محمد کچویی. او از فعالیت های سیاسی ام، و مشکلاتی که در آن غرق بودم خبر داشت. به او گفتم بگذار من به عنوان کارگر روزی دو – سه ساعت در دکانت کار کنم، تا با پولی که می گیرم خرجم در آید. گفت: پول را می دهم ولی نمی خواهد کار کنی. گفتم: نه، من پول یامفت نمی خواهم. کار بلدم؛ کتاب سیمی می کنم، آلبوم می سازم، برش و صحافی هم بلدم، تو هم مزد کارهایم را بده! او قبول کرد و من هم مشغول شدم. کچویی دیگر خیالش از مغازه راحت شد. مدت زیادی نبود که اینجا مشغول بودم که مأمورین ردم را گرفته به در دکان آمدند. آن روز کچویی در مغازه نبود. مرا نشناختند. سراغ او را از من گرفتند. گفتم: نیست چه کارش دارید؟ گفتند: هیچی می خواهیم سفارش ساخت آلبوم بدهیم. من شناختمشان. پرسیدم: نمونه اش را دارید؟ گفتند: نه! چند تا آلبوم جلوشان گذاشتم، یکی شان آلبومی را نشان داد و گفت: این را می خواهیم، ولی باید با خودش (کچویی) صحبت کنیم. ساعت 2 بعدازظهر بود. گفتم: ایشان عصر می آید. پرسیدند: کجا رفته؟ گفتم: روز پنجشنبه و شب جمعه است، رفته دنبال مطالبات، جای مشخصی نیست، خدا می داند! اگر کارش تمام شود زود می آید. تعارف زدم که بفرمایید بنشینید! بعد یکی از شاگردها را فرستادم چای آورد، چای را که نوشیدند، گفتند: ما یک کم بیرون قدم می زنیم، همین جاها منتظرش هستیم تا بیاید. گفتم: هر طور راحتید. کمی این طرف و آن طرف تا وسط های کوچه رفتند و نیم ساعت بعد دوباره برگشتند. در این فرصت مقداری مدرک و اعلامیه که آنجا بود خرد کرده زیر ماشین برش ریختم، گفتند: شماره تلفن ازش نداری؟ گفتم: نه معلوم نیست، کارش خیلی حساب و کتاب ندارد... در همین گیرودار یکدفعه کچویی با موتور «رکس»اش و حسن کبیری سر رسید. خواستند پیاده شوند، اشاره کردم که پیاده نشوید! اما متوجه نشدند و آمدند، بلافاصله قبل از اینکه حرفی بگویند دو کتاب گذاشتم جلوشان و شروع به داد و بی داد کردم و گفتم: آقاجان ما را مسخره کرده اید. پریشب تا ساعت 9 ما را اینجا نگه داشتید که بیایید کتابتان را ببرید، نیامدید، حالا بردارید و ببرید. دیگر اینجا پیدایتان نشود، ما دیگر برای شما کاری نمی کنیم. آنها فهمیدند که من دارم سیاه بازی می کنم و اوضاع قمر در عقرب است، پولی به عنوان اجرت دادند و کتابها را زیر بغل زدند و سریع دور شدند. قبل از رفتن در فرصتی بسیار کوتاه دور از چشم مأمورین به کچویی گفتم تا دو ساعت دیگر اگر آمدم به میدان خراسان که آمدم، اگر نیامدم بفهمید که مرا گرفته اند. سریع خودتان را جمع و جور کنید. بعد از رفتن آنها مأمورها گفتند: چی شد پس، چرا نیامد؟! گفتم: گفتم که کارش حساب و کتاب ندارد. ولی تا عصری می آید! بعد دوباره از مغازه خارج شدند. دیگر آنجا کاری نداشتم. خیالم از فراری دادن کچویی راحت شده بود. وقتی مأمورها تا سر کوچه رفتند و برگردند، به دو شاگرد مغازه گفتم: من می روم، شما عصر که شد به اینها هم بگویید که فلانی نیامد، شنبه می آید. بعد دکان را ببندید و بروید. شنبه هم بازش نکنید تا خودمان خبرتان کنیم.
بعد کتم را برداشتم از کوچه پشتی دور شدم. در این میان آنها از همسایه مغازه پرسیده بودند. شما از آقای کچویی خبری ندارید؟ نمی دانید، کجاست، کجا رفته؟! همسایه هم گفته بود: چند دقیقه پیش اینجا بود. با موتور آمد و رفت. مگر آقای محمودی به شما نگفت؟! پرسیده بودند: آقای محمودی کیست؟ گفته بود: همونی که در مغازه با شما صحبت می کرد. اینها جا می خورند و می فهمند که حسابی رودست خورده اند؛ هم کچوی و هم من از دست شان در رفته بودیم.
هنگامی کچویی قصد ازدواج داشت، خیلی نصیحتش کردم که اگر می خواهد مبارزه کند، باید دور ازدواج را خط بکشد، چرا که اگر ما در این راه از بین برویم و یا دستگیر شویم، نه ثروت داریم و نه کسی که خرج آنها را بدهد... اما او گوشش بدهکار نبود، می گفت: من از خانواده ای زن می گیرم که با این مسائل آشنا باشند. با کسی وصلت می کنم که خانواده ای مبارز داشته باشد و... رفت و با خواهر «حسن حسین زاده» ازدواج کرد. حسن خودش مبارز و زندان کشیده و پدرش هم از طرفداران آیت الله کاشانی بود. کچویی خیالش راحت شد که به خانواده ای سیاسی پیوند خورده است و اگر مشکلی برایش پیش آمد آنها زندگی زنش را رتق و فتق خواهند کرد... اما زنش علاقه ای به فعالیت های سیاسی وی نداشت، حق هم داشت. چرا که برخی مشکلات و مصایب را در خانواده پدری اش دیده بود و نمی خواست زندگی خودش هم دچار این رعشه ها شود.
عصر آن روزی که کچویی و کبیری را فراری دادم، به میدان خراسان رفتم و کچویی را یافتم. همسرش در آن زمان حامله بود. گفتم: ببین من از اول گفتم که اگر می خواهی وارد این بازی شوی نباید زن بگیری. حالا هم که گرفتی و اگر واقعاً و جدی می خواهی به مبارزه ادامه دهی، باید از زن و بچه ات جدا شوی، و آنها را به امید خدا رها کنی! و مثل بقیه وارد زندگی مخفی شوی و گرنه برگرد برو سر زندگی ات، بالاخره امشب، فردا شب، می آیند سراغت. گفت: این روزها موعد وضع حمل خانمم است، نمی توانم رهایش کنم، ولی تلاش می کنم خودم را از چشم مأمورین دور نگهدارم. او از من جدا شد و رفت، زن باردارش را برداشت و برد به منزل باجناقش در حوالی میدان خراسان. یکی – دو شب بعد فرزند او «محسن» به دنیا آمد. در همین وانفسا مأمورین به منزل پدری او می روند. پدر محمد شهربانی چی و کاملاً مخالف با فعالیت های سیاسی علیه رژیم بود. او هم مأمورین را برداشت و یکراست برد به منزل باجناق کچویی و گفت پسرم اینجاست، بگیریدش! مأمورین وقتی وارد خانه شدند، کچویی در حال نماز بود، پس از پایان نماز او را بازداشت کردند. از دست او خیلی عصبانی بودند چرا که یک بار به واسطه من، که سوژه اصلی بودم، گریخته بود، و حاضر هم نمی شد ردی از من بدهد. گویا او را خیلی شکنجه می کنند ولی او اطلاع و خبری از من درز نمی دهد. البته امکان دادن نشان و آدرس هم نداشت، چرا که تماسهای من با او یک طرفه بود اما می توانست برخی رفقای مرا لو بدهد. که نداده و به خاطر من مقاومت کرده بود.
بعد از یک سال و خورده ای وقتی دیدند حرفی از او در نمی آید با گرفتن تعهد مبنی بر پرهیز از فعالیت های سیاسی و معرفی کسانی که به او مراجعه می کنند، آزادش کردند.
بعد از مدتی چند تا از بچه ها سراغش می روند و می گویند که ما می خواهیم برویم مشهد و اسلحه بگیریم، تو به ما کمک کن. کچویی گفته بود اسلحه های آنجا دست ساز و قلابی است، خراب است نروید. تازه شاید خود ساواکی ها به شما اسلحه بفروشند، شما که آنها را نمی شناسید. آنها هم به حرف او گوش دادند و به مشهد نرفتند. اما بعد از مدتی دستگیر شدند و به همین ارتباط با کچویی اعتراف کردند. دوباره کچویی را دستگیر کردند، که چرا به تعهدات عمل نکردی؟ و اینها وقتی به تو مراجعه کردند، به ما خبر ندادی؟ لذا این بار به دلیل تکرار جرم به وی حبس ابد دادند.
منبع: برگرفته از کتاب خاطرات عزت شاهی( مطهری)
حد شکنجه در کمیته مشترک
سال های 53 – 1352
اتاق شکنجه در طبقه سوم زندان زنان، مقابل اتاق شماره 11 بود. من تقریباً تیر و مرداد 52 را در آنجا به سر بردم. اتاق شکنجه حدوداً 4×3 متر بود. یک تخت فلزی به ابعاد تقریبی 2/1×2 متر، طنابی برای بستن دست ها و پاها به تخت، چند عدد شلاق در اندازه ها و ضخامت های مختلف، یک باطری ماشین برای تأمین برق باتوم الکتریکی و... از جمله وسایل این اتاق بود.
وقتی متهم را به اتاق شکنجه می آوردند، اگر مهم بود، چند بازجو او را احاطه کرده با هم او را شلاق می زدند، «سین جیم» می کردند یا یکی شلاق می زد دیگری لگد و آن دیگری سیلی. که چاشنی همه اینها فحش و ناسزا بود. هم صدای آنها بلند بود و هم صدای مأمورین. از طرفی هم ممکن بود بقیه زندانیان را هراس و ترس فرا بگیرد که مبادا آن فرد از هم پرونده های آنها باشد. در مدتی که بازجوها مشغول ضرب و شتم و سر و صدا بودند، سایر زندانیان در سلول ها عذاب می کشیدند و در ناراحتی به سر می بردند. هم برای خود و هم برای فردی که شکنجه می شد ناراحت بودند. اصلاً گاهی بازجوها درهای سلول های دیگر را باز می کردند و به متهمین و زندانیان فحش و بد و بیراه می گفتند و تهدید می کردند.
شکنجه ها در آن زمان (شش ماه اول 52) در حد سوزاندن با آتش سیگار و فندک بود. چک و لگد که جای خود داشت. بالاترین شکنجه هم شلاق بود. شلاق با کابل برق. بعضی ها آن قدر سریع در برابر این شکنجه کوتاه می آمدند و حرف می زدند که شکنجه گران به شلاق می گفتند: «مشکل گشا»؛ تازیانه های شلاق به کف پا روی رشته های عصبی اثر می گذاشت. با هر ضربه شلاق، درد تا مغز استخوان آدم را در بر می گرفت و به اصطلاح تا مغز آدم سوت می کشید. تکرار شلاق موجب می شد کف پا گوشت اضافی بیاورد و برآمدگی در کف پا ایجاد شود.
آویزان کردن به صورت وارونه و چرخاندن نیز در کار بود. دستبند زدن صلیبی از همه شکنجه ها غیر قابل تحمل تر بود. در این شکنجه فرد را از مچ دست به دیوار صاف یا نرده ای آویزان می کردند که سنگینی بدن موجب کشیده شدن دست ها در طرفین و فشار طاقت فرسایی در مچ و آرنج و کتف می شد. آدم احساس می کرد که هر آن رگ هایش پاره خواهد شد. ادامه این شکنجه و تحمل آن بیشتر از بیست دقیقه ممکن نبود، چرا که دست ها باد می کرد و حرکت خون کند و دست ها کبود می شد، بعد چهار پایه ای زیر پای فرد می گذاشتند و از او می خواستند که حرف بزند، اگر به زبان می آمد که هیچ، اگر دم فرو می بست دوباره چهار پایه را از زیر پایش می کشیدند. یک سال بعد که مرا به ساختمان اصلی بازداشتگاه کمیته آوردند، چندین بار از نرده های دور دایره آویزانم کردند و تا سر حد مرگ شکنجه ام دادند که...
از دیگر شکنجه ها باتوم برقی بود. برای برق آن از باطری های ماشین استفاده می کردند. این باتوم مثل باتوم های پاسبان ها بود منتها باتوم اینها، برقی و لاستیکی بود. داخل سیم کشی و المنت و سر آن قطعه ای فلزی داشت، در دسته آن یک شاسی بود. با فشردن آن، ولتاژ برق باطری وارد باتوم می شد و بدن را می لرزاند. نمی سوزاند، بلکه حالت رعشه به آدم دست می داد.
یکی دیگر از شکنجه های سخت و وحشتناک، آپولو بود که تقریباً از سال 52 در ساختمان اصلی کمیته مورد استفاده قرار می گرفت. وقتی کسی را به آن می بستند، سردردی به او دست می داد که اعصاب و روانش را خراب می کرد، و به هم می ریخت.
جنبه روانی این شکنجه ها بیش از خود شکنجه، افراد را اذیت می کرد. بزرگ کردن بعضی شکنجه ها و شایعه درخصوص آنها، دل زندانی را خالی می کرد. دلهره و وحشت داشتن از شکنجه ای موجب می شد که آدم زودتر مقاومتش شکسته شود.
در مورد ناخن کشیدن، من ندیدم و نشنیدم که بنشینند و با انبردست، ناخن کسی را از بیخ بکنند. وقتی روی ناخن شلاق می زدند، از بیخ می پرید. گاهی هم سه یا چهار سوزن ته گرد را تا نیمه در زیر ناخن فرو می کردند، بعد فندک یا شمع زیر سوزن روشن می کردند. این کار سوزش عذاب آوری داشت. بعد از مدتی زیر این ناخن سیاه می شد، چرک می کرد و بعد از چند روز می افتاد.
و ...
منبع: برگرفته از کتاب خاطرات عزت شاهی( مطهری)
با صلاگران پرخروش دین باوری
شهید مظفرعلی ذوالقدر
سال 1324 ؛ دوران نخست وزیری علاء و تصمیم رژیم پهلوی برای شرکت در پیمان منطقه ای خاورمیانه که ابتدا پیمان بغداد نام داشت و بعدها به پیمان نظامی- اقتصادی سنتو (CENTO) مشهور شد.
شهید نواب صفوی نیک می دانست که این پیمان برای کشورهای اسلامی، به ویژه ایران، آثار مادی و معنوی شومی را به همراه خواهد داشت، بنابراین در جلسات مشورتی فدائیان اسلام، قرار بر این شد که حسین علاء معدوم گردد تا به این طریق، طرح این پیمان به شکست بیانجامد. در آن روزها، فرزند ارشد آیت الله کاشانی، مصطفی کاشانی که نماینده مجلس بود، فوت کرده بود و دولت اعلامیه رسمی منتشر کرد که در عصر روز بیست و پنجم آبان، به مناسبت درگذشت او، در مسجد شاه مجلس ختمی برگزار خواهد شد و نخست وزیر هم، همراه با چند تن از وزراء، در این مجلس شرکت خواهد کرد. شهید نواب به مظفرعلی ذوالقدر ماموریت داد تا در مراسم ختم، حسین علاء را از میان بردارد.
آن روز رژیم برای حفظ نخست وزیر و سایر وزراء از تدابیر امنیتی ویژه ای استفاده کرده بود. مظفرعلی ذوالقدر کفنی را که روی آن با رنگ قرمز شعارهایی را نوشته بودند، به تن کرد و آماده عزیمت شد. شعارها عبارت بودند از:
* پیمان نظامی، قرارداد نفت و هر پیمان خارجی باید ملغی شود.
* قل هوالله احد
* احکام اسلام باید اجرا شوند
* قطع ایادی اجانب و دشمنان اسلام و ایران: انگلیس، آمریکا، روس
* برقرار باد حکومت قرآن، واژگون باد حکومت کفر و معصیت
* الاسلام یعلوا و لا یعلی علیه: اسلام برتر از همه چیز است و هیچ چیزی برتر از آن نیست.
مظفرعلی ذوالقدر راهی مسجد شاه شد و در فرصت مقتضی، به سوی علاء شلیک کرد، اما او کشته نشد و از این حادثه جان به در برد و ذوالقدر دستگیر شد.
سالها پیش یعنی در سال 1331، مردی به نام حمید ذوالقدر که کارمند شرکت چای، وابسته به سازمان برنامه بود، در منزل فردی به نام صرافان، در حضور شهید نواب سخنرانی کرده و تعرضات امریکا و دست نشاندگان آن را به شدت مورد انتقاد قرار داده بود. او در این سخنرانی اظهار داشت که در سفری به چشم خود مشاهده کرده است که یک آمریکایی برای سگش بلیط اتوبوس تهیه کرده و در تمام طول سفر، در حالی که روستائیان کف اتوبوس نشسته بودند، آن سگ روی صندلی نشسته بوده است. خبر این سخنرانی به اداره آگاهی رسید و سپس از طریق فرماندار نظامی، محل اقامت، محل کار و سایر مشخصات او به شکلی دقیق ثبت و نگهداری شد.
در سال 1334 شهید نواب، همراه با شهید خلیل طهماسبی، شهید سید محمد واحدی و سید مهدی عبد خدایی در منزل مرحوم آیت الله طالقانی مخفی شدند. شب پنجم، شهید نواب به همراه سید محمد واحدی آنجا را به قصد منزل حمید ذوالقدر که به گمان آنها، کمتر از هر جای دیگری مورد سوءظن رژیم بود، ترک کردند و شهید طهماسبی و عبد خدایی ماندند. اما پس از مدتی، آنها نیز تصمیم گرفتند به دنبال شهید نواب، خانه مرحوم طالقانی را به قصد خانه حمید ذوالقدر ترک کنند.
مظفرعلی ذوالقدر در بازداشت تحت شدیدترین ضرب و شتم ها قرار گرفت تا هنگامی که تیمور بختیار، ریاکارانه ماموران خود را توبیخ کرد که چرا فردی مسلمان و نمازخوان را مورد آزار قرار داده اند و در جلسه ای خصوصی و با حضور یک فرد روحانی نما، ذوالقدر را متقاعد کردند که فدائیان اسلام در واقع خلاف احکام و اسلام حرکت می کنند و او باید خود را در اعمال ایشان شریک سازد و اگر با رژیم همکاری کند، از اعدام رهایی خواهد یافت. مظفرعلی ذوالقدر به تصور این که منزل حمید ذوالقدر جایی است که فدائیان اسلام به احتمال قریب به یقین آنجا نخواهند رفت، نام و نشانی او را داد.
از سوی اداره آگاهی، فردی به نام سرهنگ معنوی، مامور دستگیری فدائیان اسلام در منزل حمید ذوالقدر شد. شهید نواب، شهید سید محمد واحدی و شهید خلیل طهماسبی دستگیر شدند و محمد مهدی عبد خدایی، به طرزی معجزه آسا گریخت. رژیم پهلوی پس از دستگیری سران فدائیان اسلام، به قول خود پایبند نماند و مظفرعلی ذوالقدر، همراه با شهید نواب، شهید سیدمحمد واحدی و شهید خلیل طهماسبی در سحرگاه بیست و هفتم دی ماه سال 1334، تیرباران شدند. جسدش را همراه با سایر اجساد در مسگرآباد دفن کردند، ولی بعدها جنازه او به دارالسّلام قم انتقال داده شد.
لینک های مرتبط:
با صلاگران پرخروش دین باوری
شهید سید محمد واحدی
جوان بود و پرشور ... بلند قامت و برازنده با چهره ای روشن و زیبا... پیوسته همچون جد بزرگوارش رسول الله (ص) لبخند ملیحی بر چهره داشت و با این لبخند، به دیگران مهربانی عرضه می داشت و محبت خود را در دلها می نشاند. هرگز با کسی شوخی نمی کرد و کسی را به تمسخر نمی گرفت. مهربان بود و متواضع. صدایی مردانه و پر طنین داشت که با سن و سال اندکش تناسبی نداشت و گویی سیاستمداری سالمند و کارآزموده سخن می گوید.
به دنیا و مظاهر آن کمترین اعتنایی نداشت و جلوه های فریبنده آن حتی برای لحظه ای او را از یاد خدا غافل نمی کرد. جان او در گرو جانان بود و دل در گرو دین خدا نهاده بود. گاهی که به شوخی به او می گفتند سر و سامانی بگیرد و ازدواج کند، همان لبخند شیرین را نثار دوستان می کرد و می گفت که او در دنیای جاوید، ازدواج خواهد کرد و آرزویی جز لقاء الله ندارد.
سید محمد واحدی خطی به غایت دلنشین داشت و مقاله های بسیار شیوایی می نوشت، آن گونه که می توان ادعا کرد روزنامه" منشور برادری" در سال 1331 تا حد زیادی توسط او اداره می شد.
سید محمد واحدی همچون برادر بزرگوارش سیدعبدالحسین واحدی، در خانواده ای متدین و اهل تقوا، در سال 1313 در کرمانشاه متولد شد. بیش از پنج سال از عمر او نمی گذشت که پدرش آیت الله حاج سید محمدرضا مجتهد قمی (واحدی) درگذشت و او تحت سرپرستی مادربزرگوارش، خانم آل آقا، پرورش یافت. خانم آل آقا از حیث کمالات نفسانی و اخلاق انسانی و روح بردباری و استقامت، کم نظیر بود و بار سنگین اداره زندگی و تربیت فرزندان را با نهایت استواری و به کمال، بر دوش کشید، آنگونه که زبانزد خاص و عام شد و فرزندان گرانقدرش افتخار مکتب و ملت شدند.
هنگامی که خانواده به قم عزیمت کرد، سیدمحمد دوره های مختلف متناسب با سن و سالش را طی کرد، اما از آنجا که به طرز شگفت آوری مستعد بود، به سرعت پیشرفت کرد و در کنار برادرش عبدالحسین، به فدائیان اسلام پیوست و مبارزه با ظلم و فساد را آغاز کرد.
او در طی مبارزات، چنان لیاقتی از خود نشان داد که بسیاری معتقد بودند صاحب نبوغی ذاتی برای رهبری یک جریان سیاسی است. سید محمد واحدی بسیار شجاع، مخلص و وارسته بود و حالات و سکنات او، همگان را یاد یاران با وفای سیدالشهدا می انداخت. او به شدت به شهید نواب صفوی علاقه داشت و لحظه ای از او دور نمی شد و وی را پیرو راستین جد بزرگوارش امام حسین (ع) می دانست. نواب نیز احترام و ارزش خاصی برای او قائل بود و غالباً در کارها با او مشورت می کرد.
سید محمد در تمام ایام دشوار حمله نافرجام به علاء و اختفا و دستگیری و دادگاه، در کنار مرحوم نواب بود و حتی در لحظه شهادت هم، در کنار او اذان داد و شهادتین گفت. او به هنگام شهادت بیش از 22 سال سن نداشت.
با صلاگران پر خروش دین باوری
شهید خلیل طهماسبیان
چهارشنبه، شانزدهم اسفند ماه 1329
آیت الله فیض، از علمای بزگ تهران در گذشته و رژیم پهلوی، به منظور عوام فریبی مجلس ترحیمی را در مسجد شاه برگزار کرده است. ساعت ده و نیم صبح است که رئیس دولت وقت، رزم آرا، سرمست از باده غرور همراه با عده ای از وزرا، وارد مسجد می شود، اما درست در همین لحظه، دستی از آستین ملت بر می آید و جوانمردی به نام خلیل طهماسبی، با شلیک گلوله ای به مغز او و دو گلوله به شانه هایش او را به هلاکت می رساند. وزرای رزم آرا، از جمله اسدالله علم، فرار را برقرار ترجیح می دهند. اعدام انقلابی رزم آرا در صدر اخبار جهانی می نشیند و توجه مقامات دولتی و نفتی شرق و غرب را به خود جلب می کند. سقوط سریع سهام شرکت نفت انگلیس، نخستین پیامد این رویداد است.
خلیل طهماسبیان در سال 1302 در خانواده ای متدین، در محله عودلاجان پا به عرصه گیتی نهاد. پدرش ابراهیم طهماسبیان، مردی صبور، مهمان نواز و بسیار سخاوتمند بود. او در وزارت جنگ، با درجه استواری خدمت می کرد و از آنجا که بسیار مقید به آداب دینی بود، هنگامی که حقوق می گرفت آن را نزد امام جماعت مسجد محمودیه- آقای کرباسی- می برد تا رد مظالم کند. پدر، بزرگتر محل بود و او را خان نایب می نامیدند و مردم برای رفع گرفتاری های خود به او مراجعه می کردند. در آن ایام افراد نسبت به فرستادن فرزندان به مدرسه نظر خوشی نداشتند و با این تعبیر که با رفتن به مدرسه، جوانان «بابی» می شوند، مانع تحصیل آنها می شدند. حاج ابراهیم طهماسبیان چنین اعتقادی نداشت و فرزندان خود را به مدرسه فرستاد، اما خلیل طهماسبی علاقه ای به تحصیل در مدرسه نداشت و بیشتر در پی کسب معارف دینی، به افرادی که در این زمینه اطلاعاتی داشتند مراجعه می کرد. او از همان نوجوانی عرق مذهبی خاصی داشت و تا جایی که امکان داشت با مظاهر ضد دین مبارزه می کرد.
مادر شهید طهماسبی، خانم کوچیک، زنی بسیار متدیّن و مدیر بود که در کنار شوهر خود، به امور مردم رسیدگی می کرد و مرجع بسیاری از کارها بود.
با درگذشت پدر در سال 1320، اداره خانواده بر عهده برادر بزرگتر، حاج اسماعیل طهماسبیان قرار گرفت که استاد نجار بود و خلیل نزد وی، حرفه نجاری را آموخت.
تربیت اصیل اسلامی شهید خلیل طهماسبیان، همراه با ایمان محکم و عمیق و شور و غیرت دینی او سبب شد که پس از آشنایی با مرحوم نواب صفوی در منزل آیت الله کاشانی، جذب جمعیت فدائیان اسلام شود و با فداکاری های مخلصانه خویش، تبدیل به یکی از درخشان ترین چهره های تاریخ معاصر ایران شود.
خلیل طهماسبیان، مردی وارسته و مخلص و عاشق بی چون و چرای پروردگار خویش بود. او صادقانه از افکار و آرمان های شهید نواب پیروی می کرد و لحظه ای نسبت به درستی راه او تردید به دل راه نمی داد. از هیچ کسی ذره ای ترس نداشت، مگر خدای تعالی و هیچ کسی را عاشقانه نمی پرستید، مگر برای خدا. او نماد مطلق اخلاص، تقوا و وفاداری و در شرایط دشوار مبارزه مایه امید یاران و همرزمانش بود. هرگز کسی به یاد ندارد که او ذره ای در هدف و راه خود تردید به خرج دهد و یا دچار انحراف و اعوجاج شود.
پس از ترور رزم آرا و انتقال به زندان کاخ دادگستری، در آنجا قرآن را به خوبی آموخت. در این فاصله فدائیان اسلام از طریق علما و مراجع، رژیم را تحت فشار قرار دادند تا او را از زندان آزاد کنند. بیست ماه بعد و به هنگام زمامداری دکتر مصدق، خلیل طهماسبی به عنوان قهرمان ملی از زندان آزاد شد. خلق و خو و رفتار آن شهید بزرگوار که اینک از شهرت فراوانی برخوردار شده بود با دوره قبل از زندان رفتنش کوچکترین تفاوتی نکرده بود. فدائیان اسلام هنگامی که تصمیم می گرفتند فردی را ترور کنند، با پشتوانه کسب مجوز از مراجع، دست به این اقدام می زدند، از همین رو هنگامی که مادر شهید طهماسبی از او پرسید که بر چه اساسی دست به ترور رزم آرا زده است، شهید خلیل پاسخ داد که از چهار مرجع بزرگ زمان، آیات عظام حجت، صدر، محمدتقی خوانساری و کاشانی کسب اجازه کرده است.
شهید طهماسبی در برخورد با مردم بی نهایت مهربان، متواضع و خیراندیش و در برخورد با ستمگران، محکم و استوار و همچون شیری غرنده بود. به هنگام نماز، از خوف خداوند، سراپا می لرزید و می گریست و از دنیای پیرامون خود غافل می شد و در نبرد با خصم، همچون مقتدای خود مولا علی(ع)، دندان بر هم می فشرد و پایمردی و صبوری اش نظیر نداشت.
شهید طهماسبی در سال 1331 با خواهر حجت الاسلام شیخ محمدرضا نیکنام ازدواج کرد و صاحب پسری به نام مهدی شد. شیخ محمد رضا نیز خود سال ها تحت تعقیب رژیم پهلوی بود و پس از آنکه خلیل طهماسبی به شهادت رسید، سرپرستی زن و فرزند او را بر عهده گرفت و این وظیفه دشوار را به شایستگی به پایان برد.
شهید طهماسبی چنان زیر فشار شکنجه های هولناک تاب می آورد که به او لقب «قهرمان شکنجه» داده بودند. هنگامی که در زندان بود، هر چند روز یک بار او را به شکنجه گاه می بردند و آن قدر کتک می زدند و زجر می دادند تا خون آلود و بی هوش می شد و به حالت اغما بر زمین می افتاد. سپس جسد نیمه جان او را در پتویی می پیچیدند و دو نفر سرباز، او را می آوردند و داخل سلول انفرادی پرت می کردند. آنگاه پزشک بر بالین او حاضر می شد و جراحات او را پانسمان می کرد و او را به هوش می آورد تا برای مرحله بعدی شکنجه آماده شود.
مقاومت حیرت انگیز خلیل طهماسبی در برابر شکنجه، در یاران او روح تازه ای می دمید و سبب می شد که آنها درد و رنج خود را از یاد ببرند. در آن زمان که بسیاری از کمونیست های سرشناس و سرسخت در زندانها بودند و زیر شکنجه قرار می گرفتند، مقاومت شهید طهماسبی آنان را سخت شگفت زده می کرد. یکی از علل مهم تشدید شکنجه بر شهید طهماسبی این بود که او حتی حسرت یک آخ را هم بر دل دشمن گذاشته بود و در برابر انبوه سئوالات آنها، طوری رفتار می کرد که گویی صدایشان را نمی شنود.
پس از ترور نافرجام علاء در سال 34، شهید نواب و هفت تن از یاران صمیمی او، از جمله شهید طهماسبی، دستگیر و زندانی و سپس در بیدادگاه رژیم محاکمه شدند. دادستان این دادرسی، سرلشکر حسین آزموده بود. بیدادگاه به صورت غیرعلنی و به مدت هشت روز تشکیل و حکم اعدام، برای نواب صفوی، سیدمحمد واحدی، مظفر علی ذوالقدر و خلیل طهماسبی صادر شد و دیگران به زندان محکوم شدند. پس از اعلام رأی، نواب، شهید طهماسبی و سید محمد واحدی شادمانه خندیدند و نواب سجده شکر به جای آورد.
استاد خلیل همچون ابراهیم خلیل(ع)، به خدای خویش عشق می ورزید و هر جا که سخن از عشق، عرفان، توحید و لقاءالله و شهادت بود، او نیز در آنجا حضور داشت و زنده کننده تاریخ مسلمانان مؤمن و جانباز صدر اسلام بود. روز 27 دی ماه سال 1334، خبری کوتاه از رادیو تهران پخش شد که حکایت از تیرباران شهید نواب صفوی، و سه تن از یاران او داشت. آن روز، روز شهادت حضرت فاطمه زهرا(ع) بود. با شهادت این جوانمردان، اندوه و یأس، دل آزاد مردان ایران را به درد آورد. اینک باید سالها سپری می شد تا این سرزمین خونین جگر، فرزندانی چنین صادق و مخلص بپروراند تا یکسره ریشه های فساد را بر کنند و داد مظلومان را از ستمگران بستانند.
با صلاگران پرخروش دین باوری
شهید عبدالحسین واحدی
آتشفشان شور و غیرت و مردانگی، اسطوره اخلاص و بندگی و خدمت به محرومان، آنکه در برابر خصم چون رعد می غرید و در مقابل مظلومان، چون باران رحمت می بارید. سازش ناپذیری که تسلیم را در واژگان او راه نبود و اندیشه اش سر بر ستیغ سرافرازی می سائید. آنکه پیوسته جانش شیفته پاکی ها و کرامت ها و حمیّت ها بود و چشمان مهربانش، عدالت را می جست تا دل های خستگان را به حلاوت آن میهمان کند و نیک می دانست که این موهبت را جایگاهی چنان والا باید که جان را نتوان گفت که به بهای آن، مقداری هست.
شهید عبدالحسین واحدی، بزرگمرد فدائیان اسلام، یاور همیشگی رهبر فکری و مکتبی این نهضت، شهید نواب صفوی، همچون او، اندامی نحیف و روحی بزرگ و اندیشه ای عمیق و سترگ داشت. او در سال 1308 در شهر کرمانشاه، در خانواده ای اصیل و متدیّن پا به عرصه گیتی نهاد. پدرش، حاج سید محمدرضا مجتهد قمی از علمای طراز اول کرمانشاه و ملجاء بی پناهان بود. مادرش خانم آل آقا، زنی بصیر، پاکدامن و آگاه بود که توانست در دامان پربرکت خود، دو شهید بزرگوار را به شایستگی بپروراند و تاریخ مردانگی و غیرت را با خون حیات بخش آنان، جلوه و طراوتی نو ببخشد.
عبدالحسین، علوم مقدماتی را نزد پدر بزرگوارش آموخت و آنگاه برای تکمیل تحصیلات، ابتدا به قم و سپس به نجف عزیمت کرد. در سال 1325 شهید نواب صفوی دست به ترور نافرجام کسروی، این عامل بیگانه و جرثومه فساد زد و در پی عقیم ماندن این اقدام شجاعانه، به نجف گریخت تا در آنجا به تکمیل تحصیلات ناتمام خود بپردازد. در این جا بود که عبدالحسین با سید آشنا شد و دل در گرو شور و غیرت دینی او نهاد. آنها مدتی جلیس و مونس یکدیگر بودند تا زمانی که نواب تصمیم گرفت به ایران بازگردد و به مبارزه خود علیه رژیم ستمشاهی و عمال فساد آن ادامه دهد. شهید واحدی لحظه ای در همراهی کردن با او، تردید به خود راه نداد و تصمیم گرفت تحصیلات خود را در قم ادامه دهد و در عین حال، حوزه علمیه قم را به پایگاهی شکست ناپذیر برای مبارزه با دستگاه پهلوی و دستیابی به اهداف اسلامی و مبارزاتی خود تبدیل سازد. شهید واحدی از جوّ منجمد و بی روح حوزه علمیه قم به شدت در رنج بود و سکوت و بی تفاوتی علما و طلاب را در برابر جریانات سیاسی روز کشور و جهان، بر نمی تافت. از نظر او حوزه های علمیه، وارثان حقیقی پیامبر و ائمه اطهار و موظف به قیام علیه ظلم و انانیت و تفرعن بودند. از همین رو با شجاعتی حیرت انگیز به ایراد سخنرانی در میان طلاب می پرداخت و با صراحتی شگفت، جنایات رژیم را افشا می کرد و وظایف مردم را به ایشان یادآور می شد و آنان را از تحمل ذلت و همراهی با ستم و ظلم رژیم برحذر می داشت. او فریاد بر می آورد که تمکین حوزه علمیه و ملت از مجلس و دولت و دربار که تا بن دندان در فساد و تباهی فرو رفته اند و پیوسته در کار تدوین قوانین ضدّ الهی و ضدّ اسلامی هستند، گناهی آشکار و قیام علیه عدالت علوی است. به اعتقاد او، سکوت در برابر رژیمی که به فساد و ارتشاء و وطن فروشی و باز گذاشتن دست بیگانگان برای غارت ثروت های ملی، مباهات می کرد، خلاف نص صریح قرآن و مخالفت با فرامین الهی و سرپیچی از سیره نبی اکرم(ص) و خاندان عصمت و طهارت بود.
واحدی در جستجوی راهی عملی برای مبارزه علنی با رژیم سفاک پهلوی، لحظه ای آرام و قرار نداشت. شاه از سفر امریکا برگشته و با وعده هایی که از اربابان خود گرفته بود، احساس شکوه و اقتدار فراوان می کرد، از همین رو جسارت را به جایی رساند که تصمیم گرفت جنازه رضا شاه را که مظهر ضدیت با اسلام و دین بود، به قم ببرد و پس از طواف در حرم مطهر حضرت معصومه(س)، علما و مراجع را وادار سازد تا بر جنازه او نماز بگزارند و با این عمل، در پی کسب وجاهت برای پدر سفاک و لامذهب خود بود. شهید واحدی فرصت را مغتنم شمرد و مبارزه علنی علیه این اقدام ناصواب و ضد الهی را آغاز کرد. او به برخی طلاب و علما هشدار داد که چنانچه در روز تشییع جنازه قدم به خیابان بگذارند، مسئول خون خویش خواهند بود. این عمل انقلابی به غیبت مطلق روحانیون در این مراسم منتهی شد و کسی هم بر جنازه رضا شاه نماز نگزارد. رژیم ناچار شد با پوشاندن لباس روحانیت به تن زیارتنامه خوان های حرم و عده ای دیگر، ظاهراً آبرویی برای خود دست و پا کند که عملاً از انجام این کار باز ماند.
پس از آنکه هژیر به دست شهید سید حسین امامی از بین رفت و شهید امامی اعدام شد، مبارزات آیت الله کاشانی و جبهه ملی علیه شرکت نفت انگلیس به اوج خود رسید، شهید واحدی احساس کرد که حضور او در تهران، ثمربخش تر خواهد بود، از این رو از قم عزیمت کرد و در کنار شهید نواب صفوی و سایر فدائیان اسلام، به مبارزه پرداخت. شهید نواب به درایت، توانایی و قدرت استدلال شهید واحدی، ایمان وافر داشت و در کارها و تصمیمات بزرگ پیوسته با او مشورت می کرد. او حتی هنگام مصاحبه با خبرنگارهای خارجی و داخلی، از استعداد و اندیشه های واحدی بهره می برد و گاهی به دیگران می گفت که پاسخ سئوالاتشان را از او بگیرند.
شهید عبدالحسین واحدی مردی خوش چهره و خوش سخن بود و در اغلب گردهمایی های فدائیان اسلام، این او بود که سخنرانی می کرد و هنگامی که نواب در زندان بود، تظاهرات به راه می انداخت و مردم را تهییج می کرد تا آزادی او را بخواهند. او در واقع مدیر برنامه های فدائیان اسلام بود و گروه های مختلفی، از جمله گروه تحقیق و بررسی اخبار را راه اندازی کرده و گروهی به نام مأمورین انتظامات را تشکیل داده بود. این گروه لباس های یکرنگ و بازوبند سبزرنگی داشتند که روی آن شعار لا اله الا الله نوشته شده بود و کلاه های پوستی بر سر می گذاشتند.
روز یازدهم اسفند ماه 1329، فدائیان اسلام، گردهمایی سرنوشت ساز خود را اعلام و از مردم، ارتش، ژاندارمری و شهربانی برای شرکت در این گردهمایی دعوت کردند. شهید عبدالحسین واحدی، در جلوی مسجد شاه و در برابر چشم های نگران و منتظر مردمی که به شوق دستیابی به عدالت و کرامت جمع شده بودند، با لحنی متین و کلامی متقن، بیش از دو ساعت سخنرانی کرد و جنایت ها و خیانت های خاندان پهلوی را در ظرف سی سال حکومتشان برشمرد و دولت های انگلستان، شوروی و آمریکا را به خاطر مداخله در امور داخلی ایران محکوم کرد. او فریاد بر آورد که نفت ایران متعلق به ملت ایران است و هیچ بیگانه ای حق تصرف در آن را ندارد. او با صدای رسا اعلام داشت که نمایندگان مجلس شورای ملی، مسند نمایندگی را غصب کرده اند و نماینده حقیقی مردم ایران نیستند، دولت رزم آرا غاصب و فرمایشی است و آگاهی به احکام اسلام ندارد و قادر نیست قوانین الهی را به اجرا درآورد و نیازهای حقیقی مردم را برآورده سازد. همچنین در پایان سخنرانی با شهامت تمام اعلام کرد که اگر رزم آرا تا سه روز دیگر استعفا ندهد، فدائیان اسلام، او را از صحنه روزگار محو خواهند کرد.
این گردهمایی عظیم و سخنرانی مطوّل و مبسوط شهید واحدی، مانند بمب در تهران صدا کرد و حالا دیگر همه منتظر دگرگونی های اساسی بودند. برخی احتمال می دادند که رزم آرا استعفا بدهد، اما هیچ کس نمی دانست که روزگار، آبستن چه حوادث عظیمی بود. حوادثی که تاریخ معاصر ایران را به کلی دگرگون کرد و فصل جدیدی را در روند مبارزاتی آن گشود.
در سال 1334 و در زمان نخست وزیری حسین علاء، پیمانی منطقه ای در خاورمیانه، به نام پیمان بغداد منعقد شد که بعدها پیمان نظامی – اقتصادی سنتو نام گرفت. فدائیان اسلام و شخص شهید نواب به این نتیجه رسیدند که با امضای این پیمان، منافع امت اسلام و کشورهای اسلامی به مخاطره می افتد، از همین رو تصمیم گرفتند حسین علاء را که قرار بود از سوی ایران در این اجلاس شرکت کند، ترور کنند. در آبان همان سال، مصطفی کاشانی، فرزند آیت الله کاشانی که نماینده مجلس بود، درگذشت و دولت طی اعلامیه ای رسمی، در مسجد شاه، مجلس ختمی را برگزار کرد. حسن علاء هم قرار بود در این مجلس شرکت کند. شهید نواب به مظفر علی ذوالقدر مأموریت داد او را به قتل برساند. ذوالقدر در مسجد شاه، او را هدف گلوله قرار داد، اما نخست وزیر، از این واقعه جان به در بُرد. ذوالقدر دستگیر شد و در اثر اعترافات او، اغلب اعضای برجسته و کادر رهبری فدائیان اسلام هم دستگیر شدند. شهید عبدالحسین واحدی به دنبال تکمیل مأموریت ذوالقدر به اهواز رفت، اما در آنجا شناسایی و دستگیر و به تهران اعزام شد. در تهران، شهید واحدی در دفتر بختیار و با کلت کمری سپهبد آزموده، توسط او به شهادت رسید. اما رژیم این گونه وانمود کرد که او در هنگام انتقال از اهواز به تهران، قصد فرار داشته و به ایست مأموران توجه نکرده و به ضرب گلوله از پای درآمده است.
شهید عبدالحسین واحدی، اسطوره مهربانی و شجاعت و عبادت بود. او که در مصاف با خصم، لحظه ای تردید به خود راه نمی داد و شجاعانه بر مواضع اعتقادی خود پای می فشرد، به هنگام نماز سخت گریه می کرد و گاهی از هوش می رفت. او در شجاعت، یگانه بود و می گفت:
«ما مسلسل ها را می جوییم و تفاله آن را بیرون می ریزیم. ما غلام حلقه به گوش کسانی هستیم که احکام اسلام را اجرا می کنند.»
کی، کی رو لو می داد؟
ساواکی ها می گفتند: «ما این همه آدم هایی را که در زندان هستند از کنار خیابان نگرفتیم. آنها، همدیگر را به اینجا آورده اند. حالا یکی پنج نفر و دیگری ده نفر و آن یکی پنجاه نفر را آورده است. بستگی به آدمش دارد.»
علت ضعف مفیدی در بازجویی، زندان و دادگاه به ناخالصی هایش بر می گردد که در آنجا گل می کند. وابستگی هایی که در بیرون داشت و در آنجا بروز کرد. کسی که در ناز و نعمت بزرگ شده و به اصطلاح تیغ کف پایش نرفته و سختی نکشیده است نمی تواند شلاق را تحمل کند، و اگر ایمانش ضعیف باشد آن هم مضاعف می شود. برای من این سؤال همیشه جای تأمل داشت که چرا در زندان، کمیت زندانیان کمونیست و مارکسیست بیش از مذهبی های مسلمان است؟ این تفاوت خیلی فاحش بود و همیشه به نظر می آمد که تعداد مارکسیستها افزون از تعداد مذهبی ها است. ولی به لحاظ محتوایی و کیفی آنها در سطح نازل تری بودند. و نیز باید پرسید چرا افراد غیرمذهبی همیشه حاضر به مصاحبه های مطبوعاتی و اعترافات تلویزیونی بودند و بعد هم در دادگاه علنی پشیمان می شدند؟
در بازجویی و زندان و دادگاه شرایط کاملاً متفاوت از زمان آزادی و عرصه مبارزه خارج از زندان است. وقتی کسی دستگیر می شود برایش مسئله مرگ و زندگی مطرح می شود. اگر به آخرت ایمان نداشته باشد پس از دستگیری بدون شلاق فقط با یک تشر همه چیز را لو می دهد. چون به جزای آخرت ایمان ندارد. اگر شلاق بخورد برایش پذیرفته نیست که جواب و جزای آن را خواهد گرفت. آنجا دیگر مسئله «من» و «زندگی» مطرح می شود. لذا می بنییم که در چنین وضعی به خاطر یک کتاب، بیست نفر دستگیر می شوند و به خاطر یک کار جزیی تمام گروه گیر می افتند. [مبارز فاقد بینش توحیدی وقتی که عرصه بر او تنگ می آید و چون به مکافات عمل اعتقادی ندارد و زندان را محرومیت از لذت ها، رفاه و آسایش دنیوی می داند که همه زندگی او این است و نیز مقاومت در برابر شکنجه را بی اجر و مزد می پندارد. لذا بیش از این خود را به سختی و محرومیت نمی اندازد و حاضر به همکاری و اعتراف می شود] و حاضر نیست بیش از این خودش را فدای دیگری کند. این امر موجب فزونی کمیت آنها در زندان می شود. البته این امر را به تمامی گروه ها و اشخاص چپ نمی توان تعمیم داد و نباید به سبب آن، مقاومت احمد زاده ها، گلسرخی ها، روزبه ها و... را نادیده گرفت.
حال اگر زندانی مذهبی هم حاضر می شد و اعتراف [تام تمام] می کرد با توجه به دامنه و گسترش فعالیت مبارزین مذهبی، زندان ها مملو از افراد مذهبی می شد. خود مبارزین غیرمذهبی هم معترف اند که مقامت و تحمل شکنجه بچه های مذهبی خیلی بیشتر از آنهاست، و می گویند این مسائل علمی نیست و شخصی است. ساواک می گفت غیرمذهبی ها آدمهای منطقی هستند، وقتی دستگیر می شوند و به زندان می آیند، کافی است چند کلمه با آنها منطقی صحبت کنیم، آنها محکوم و متقاعد می شوند و حرف هایشان را می زنند. اما بچه های مذهبی اصلاً منطقی نیستند مثل مریدهای حسن صباح شوند و دست به ترور بزنند و حتی از جان خویش می گذشتند. مذهبی ها هم با وعده حورالعین در بهشت و ذهنیاتی که نشئه شان کرده امید و آینده ای برای خود در آخرت متصور هستند، نسبت به وعده ها و منطق های این دنیا بی تفاوت اند و مقاومت می کنند و می گویند اگر شکنجه هم بشویم آن دنیا اجرش محفوظ است. لذا به هیچ وجه منطق در کله شان فرو نمی رود.
اشکال اساسی دیگر گروه های مخفی مثل حزب الله و مجاهدین در مشی و استراتژی آنها بود. من معتقدم آدم مبارز سیاسی باید در متن جامعه باشد تا بتواند جامعه را تحلیل کند. کسی که ادعای رهبری جامعه یا هدایت یک جریان فکری و مبارزاتی را دارد و می خواهد با سیستمی مثل سیستم شاهنشاهی درگیر شود، نباید خود را در پستوها مخفی کند و از آنجا نظر و تز بدهد، از دور دستی بر آتش بگیرد و بگوید «لنگش کن». چنین مشی و شیوه ای محکوم به شکست است. این گروه های مبارز تا وقتی عنصری به دردبخور و کارآمدی را پیدا می کردند که قابلیت تربیت و پرورش داشت، سریع او را مخفی می کردند و می گفتند تو دیگر الآن انقلابی هستی[!] و باید مخفی شوی تا خودت را حفظ کنی [!] در حالی که این کار نتیجه عکس داشت و منجر به فشار و لو رفتن او می شد. دلیلش را هم باید در نبود آمادگی خانواده های این افراد جست.
وقتی شخصی مدتی مخفی می شد و به خانه نمی آمد، پدر و مادرش، تمام فامیل را در جریان می گذاشتند و همه آشنایان و دوستان را برای یافتن فرزندشان بسیج می کردند. ساواک هم درمی یافت که این فرد مخفی یا فراری است.
علاوه بر این، جذب امکانات نیز کاهش می یافت، چرا که بین مردم نبودند تا بتوانند خبری و اطلاعاتی به دست بیاورند و امکانی را فراهم نمایند و تحلیل درستی از اوضاع ارایه کنند. این روش و مشی موجب انزوای ایشان و کناره گیری از مردم می شد. با دور افتادن از مردم، دید و نگرش آنها به جامعه از جنبه عینی خارج می شد و به جنبه ذهنی سوق می یافت. چرا که افراد مخفی شده نمی توانستند در جلسات عمومی و در مکان های شلوغ حاضر شوند و همیشه از خودشان و سایه اشان هم می ترسیدند و وحشت می کردند.
از طرفی هم برای مخفی شدن و آمادگی ها، مقدمات و مراحلی لازم است که عمدتاً کسب نمی شد. وابستگی مخفی شدگان به خانواده هایشان، وجود مسائل عاطفی اش؛ پدر، مادر، خواهر و برادر به آنها اجازه و امکان ادامه این وضع را نمی داد. لذا بعد از مدتی به بن بست کشیده می شدند. به قول معروف نه رویی در وطن دارند و نه در غربت دلشان شاد است. نه می توانند به خانه هایشان یرگردند و نه می توانند به زندگی مخفی ادامه دهند. نه راهی به پیش دارند و نه می توانند به پس برگردند. در زندگی مخفی باید کار فکری و خوراک ایدئولوژی تأمین باشد تا فرد بتواند سرگرم شود. چون این گروه ها نمی توانستند تمام وقت افرادشان را پر کنند، آنها پس از چندی ابتدا به علافی بعد هم به پوچی می رسیدند: [سردرگم و حیران خود را در ناکجاآباد می دیدند] به حالتی می رسیدند و شایق می شدند که زودتر دستگیر و دو ماه زندانی شوند و بعد هم بیرون بیایند و به دنبال زندگی خودشان بروند.
رهبران گروه ها و هدایت گران دسیسه باز آن پس از مدتی بر این ضعف و اشکال آگاهی یافتند و به چاره جویی افتادند اما نه از راه درست آن. بلکه شروع کردن آرام آرام به ترساندن افرادی که در زندگی مخفی به سر می بردند، که شما را دستگیر می کنند، چنین و چنان شکنجه می کنند و اعدام در انتظارتان است. بعد آنها را به سویی هدایت می کردند که باید برای بقا و حیات ترور کنند، بمب بگذارند و ... این وضع برای عده ای که اصلاً آمادگی لازم را نداشتند، در رودربایستی قرار می گرفتند، به طوری که فرد شهامت نه گفتن را نداشت و یا بگوید لااقل ظرفیت انجام این کار را ندارم و یا اینکه درخواست کند که فقط در حیطه تبلیغات فعالیت نماید.
مسعود رجوی، وقتی در شهریور 50 دستگیر شد تا سال 53 اصلاً شکنجه نشد و صحنه آرایی ها و دفاعیات وی در دادگاه همه و همه به گونه ای بود که همه می پنداشتند به واقع او یک قهرمان است.
برای رفع برخی موانع و مخالفت ها، هدایت کنندگان و برنامه ریزان و مسئولین گروه ها تلاش می کردند تا افراد را ذهنی بار آورند، تا جایی که یک عنصر عملیاتی و مخفی به این باور برسد که اگر حتی تکه تکه اش کنند مطلبی و اسمی را لو نمی دهد. من با چنین مواردی بسیار برخورد داشتم که چنین ادعایی می کردند و می گفتند که اگر قطعه قطعه و به تدریج سوزانده شوند، اسم مرا نمی گویند ولی من به آنها می گفتم ولی اگر من دستگر شوم اسم ترا می گویم. این امر باعث می شد که به اندازه ظرفیتش کار کند و یا حداقل اطلاعات کمتری ارائه بدهد یا بگیرد. ولی همین فرد در مواجهه با فرد دیگری بر طبل مقاومت و نستوهی خود می کوبد، آن فرد دیگر هم نزد دیگران همین ادعا را می کنند. به این ترتیب دایره فراخی از یک سلسله آدم های مبارز مرتبط با هم به چنین باور ذهنی می رسند که مقاومت خواهند کرد. اما بعد؟ فقط با دستگیری یک نفر و پس از شلاق دهم یا بیستم همه چیز افشا می شود و دسته دسته افراد زنجیروار دستگیر می شوند. بعد در آنجا (در بازداشت و زندان) با هم دعوا می کنند که فلان فلان شده تو که به من گفتی تو را لو نمی دهم، پس چه شد؟!
واقعاً برخی حتی بدون یک ضربه سیلی تمام مرتبطین خود را لو می دادند، و همین افراد گاهی به دروغ به عنوان سمبل مقاومت شناخته می شدند. فردی که در برابر پلیس ضعیف ترین فرد بود با نقشه پلیس و یا نقشه های دیگر در محیط زندان بزرگ ترین شخصیت و قهرمان شناخته می شد. حتی گاهی برای اینکه وانمود کند که انقلابی است و سر نترس دارد حتی تصنعی با پاسبان درگیر می شد، چند روزی هم او را به انفرادی می بردند و بعد هم که بر می گشت از او یک شخصیت قهرمان در مقابل دیگران می ساختند. نظیر مسعود رجوی، وقتی در شهریور 50 دستگیر شد تا سال 53 اصلاً شکنجه نشد و صحنه آرایی ها و دفاعیات وی در دادگاه همه و همه به گونه ای بود که همه می پنداشتند به واقع او یک قهرمان است. او جزء کسانی بود که با همان باورهای ذهنی در یک شب دستگیر شدند. آنها وقتی دستگیر شدند همه چیزشان لو رفت. از بین ایشان فقط اصغر بدیع زادگان کتک خورد. علت آن هم این بود که در آن زمان ساواک و شهربانی جداگانه کار می کردند و کمیته [هماهنگ کننده (کمیته مشترک)] وجود نداشت. هر یک مستقل از هم کار می کردند. دستگیر شدگان ساواک به قزل قلعه برده و بازجویی می شدند و دستگیر شدگان شهربانی به زندان قصر یا زندان شهربانی برده و بازجویی می شدند. در دستگیری بدیع زادگان تضاد ساواک و شهربانی نمایان شد. بدیع زادگان در حالی توسط شهربانی دستگیر شده بود که پیش تر از او دوستانش توسط ساواک دستگیر و بر تمامی فعالیت ها، برنامه ها و افراد اعتراف کرده بودند. شهربانی با کتک و شکنجه تلاش می کند تا بدیع زادگان را تخلیه کند. او نمی دانست که دیگران همه چیز را گفته اند. شهربانی هم از قضایا خبری نداشت ولی بر اثر فشاری که به او آوردند سرانجام اطلاعاتی را لو داد. شهربانی برای کسب موفقیت وارد عمل شد هر جا که می رفت ردپای ساواک را جلوتر از خود می دید و به مطلب جدیدی دست نمی یافت. لذا جری شد و بدیع زادگان را بیشتر و بیشتر شکنجه کرد. واقعاً او کتک زیادی خورد. بعد شهربانی به این نتیجه رسید که این مسائل به دردش نمی خورد و همه مطالب را ساواک می داند و او را تحویل ساواک داد.
شکنجه افراد مجاهدین که در سال 50 دستگیر شدند حداکثر در حد ضربات سیلی و لگد بود. چرا که اطلاعات ایشان پیش تر توسط دلفانی لو رفته بود و ساواک نیازی به اطلاعات آنها نداشت و آنها هم بعد از ملاحظه لو رفتن اطلاعاتشان دلیلی بر مقاومت نمی دیدند. یک بار از رجوی پرسیدم: «فلانی که قبلاً سمپات (هوادار) شما بود می گوید من در سال 50 خیلی شکنجه شدم آیا واقعاً راست می گوید یا نه؟ مسعود گفت: نه! من که در مرکزیت و در رأس بودم فقط 24 ضربه شلاق خوردم که در دو نوبت بود.»
احکامی که در حق مسعود رجوی صادر شد خیلی تأمل برانگیز بود. برای او ابتدا اعدام بریدند ولی در تجدید نظر این حکم به حبس ابد تنزل یافت و رجوی با حکم حبس ابد روانه زندان شد.
برخی گفتند چون یکی از بستگان رجوی نماینده مجلس بود، پارتی بازی کرد تا رجوی شکنجه نشود. این گفته صحت ندارد. پارتی فقط در سطح دادگاه و جریان محاکمه مفید و مؤثر است و نه در بازجویی و زمانی که متهم در دست ساواک بود، ساواک به هیچ کس رحم نمی کرد. اطلاعات می خواست و هر کس این خواسته را برآورده می کرد و اطلاعاتش را در اختیار ساواک می گذاشت از شکنجه در امان می ماند. ساواک نمی تواند دخالت پارتی را بپذیرد تا فرد، دوستش و گروهش را لو ندهد. پارتی خود جرات اعمال نفوذ را ندارد، اما نقش و تأثیرش در جریان محاکمه را نمی توان رد کرد.
رجوی از خانواده ای ثروتمند است و در خارج نفوذ دارد. یکی از برادرهایش در سوئد استاد دانشگاه است، در آنجا تظاهرات و تبلیغات زیادی کردند. سازمان ملل و حقوق بشر فشار آوردند تا بالاخره رژیم در برابر این مجموعه عوامل مجبور به تنزل حکم مجازات رجوی از اعدام به حبس ابد شد. درخصوص روابط این افراد و این گروه ها خیلی غلو می شد که از روی حب و بغض بود. با این جهت گیری که اگر شما خیلی آدم ضعیفی باشی و حتی آدمی خائن باشی، اگر در جهت منافع این جریان قدم برداری آدم خوبی و قهرمان محسوب می شوید، برایتان هورا می کشند و کف می زنند اما وقتی در برابر جریان ایشان بایستی و بخواهی استقلال رأی داشته باشی، اگر بزرگ ترین، مقاوم ترین و اندیشمندترین شخص هم که باشی حسابی شخصیتت را لگدمال می کنند و برچسب های خائن و بریده و... را به شما خواهند زد.
فعالیت ما با حزب الله و یا ارتباط با هر گروه دیگر مانع از آن نبود که من حرکت های مستقل و تشکیلاتی خودم را نداشته باشم. من در این سال ها در ارتباط با دوستانی مثل کچویی و اکبر مهدوی به کار پخش اعلامیه و فعالیت های تشکیلاتی و مسلحانه می پرداختم. علت رویکرد من به گروه دیگر عمدتاً به خاطر آن بود که تمایل داشتم از جایی تغذیه بشویم. البته از نظر مادی مشکل چندانی نداشتیم فقط از نظر تئوری فقیر بودیم. چرا که بچه هایی که با ما در ارتباط بودند. به لحاظ تحصیلات در سال های اول دانشجویی بودند و یا در مقطع دبیرستان، و درس را رها کرده بودند و برخی حتی پایین تر از این و در سطح کارگری بودند.
لذا ما همیشه دنبال گروه و افراد خوش فکر می گشتیم که اهل مبارزه باشند و یا حداقل کتابی، جزوه ای و یا اسلحه ای بتوانند تهیه کنند.
منبع: برگرفته از کتاب خاطرات عزت شاهی( مطهری)
با صلاگران پر خروش دین باوری
شهید نواب صفوی
وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلوُا فی سَبیلِ اللهِ اَمْواتاً بَلْ اَحْیاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ(1)
"سید مجتبی تهرانی" معروف به" نواب صفوی" در سال 1303 شمسی در خانواده ای روحانی و اصیل در خانه محقری در خانی آباد تهران قدم به عرصه ی وجود گذاشت. وی با علاقه و عشقی وصف ناشدنی به روحانیت و به قصد ادامه راه آبا و اجداد خود، در اواخر سال 1320، پس از طی تحصیلات ابتدایی و متوسطه، رهسپار حوزه علمیه نجف اشرف شد. شهید از طرف مادر به سادات دُرچه اصفهان منتسب و از طرف پدر میرلوحی است.
شهید عنوان "نواب صفوی" را از خاندان مادر به ارث برده است. پدر او مرحوم سید جواد میرلوحی، دانشمندی روحانی بود كه در اثر فشار حكومت رضاخان مجبور به ترك لباس روحانیت شد، اما از طریق تصدی وكالت دادگستری همچنان به داد مظلومان می رسید.
مرحوم سید جواد در سال 1314 یا 15 در اثر مشاجره و درگیری لفظی با «داور» وزیر عدلیه ی رضاخان، غیرت علوی اش به جوش آمد و یك سیلی نثار وی كرد كه در اثر آن سه سال به زندان افتاد.
شهید پس از ورود به نجف اشرف، بدون كوچكترین درنگی به فراگیری مقدمات پرداخت و روابط تنگاتنگی با علمای دلسوز و بیدار و مبارز از جمله صاحب كتاب جهانی و كم نظیر الغدیر، آیت الله علامه امینی قدس سره برقرار كرد.
آیت الله خامنه ای رهبر معظم انقلاب درباره ی شهید می فرمایند:(2)
باید گفت كه اولین جرقه های انگیزش انقلابی اسلامی به وسیله ی نواب در من به وجود آمد و هیچ شكی ندارم كه اولین آتش را در دل ما نواب روشن كرد.
اعدام انقلابی كسروی و اعلام موجودیت فداییان اسلام
بعد از شهریور 1320 و فراگیر شدن جنگ جهانی دوم، ایران نیز گرفتار شرایط دشواری شد، از یك طرف مورد تجاوز متفقین قرار گرفت، و از طرف دیگر سود جویانی قلم به مزد و اجیر، از آزادی سوء استفاده می كردند و از طریق ترویج فرهنگ غربی به جان مسلمانان افتاده بودند و درصدد بودند تا آنچه رضاخان از طریق زور و قلدری نتوانسته بود انجام دهد، از طریق قلم و نگارش با مخدوش نمودن تاریخ اسلام انجام دهند.
«احمد كسروی» از جمله افرادی بود كه خط معارض و مهاجم علیه اسلام و تشیع را دنبال می كرد. او نه تنها در كتاب «شیعی گری» به روحانیت، مقدسات اسلامی، پیشوایان مذهب تشیع و امامان بحق و معصوم علیهم السلام حمله می كرد، بلكه در كتاب های "صوفی گری"، "بهایی گری"، "مادی گری" و حتی "تاریخ مشروطیت"، مقدسات دینی و روحانیت را مورد حمله قرار داد.
نواب با كتاب های كسروی در نجف آشنا شد و موجی از احساسات مذهبی و دینی وجودش را فرا گرفت. كتاب ها را نزد علما برد و از آن ها نظر خواست. همه حكم به مهدور الدم بودن نویسنده ی كتاب ها دادند.
سید در اواخر 1323، وارد تهران شد و بدون درنگ به خانه ی كسروی رفت و او را از گفتن و نوشتن سخنان توهین آمیز به اسلام و ائمه ی شیعه علیهم السلام و روحانیت برحذر داشت و وقتی مطمئن گردید كه وی اصلاح پذیر نیست، آماده ی اجرای حكم الهی شد.
شهید نواب در هشتم اردیبهشت 1324، در سر چهارراه حشمت الدوله به كسروی حمله كرد ولی توسط پلیس دستگیر و زندانی شد. بعد از آزادی از زندان، موجودیت فداییان اسلام را طی یك اعلامیه ی رسمی با جمله ی هوالعزیز و تیتر « دین و انتقام» اعلام كرد و اعدام كسروی را پیگیری نمود.
نواب صفوی به تدریج با جاذبه ی خود، جوانانی چون شهید سید حسین امامی را جذب نمود و امامی در 20 اسفند 1324، بر كسروی یورش برد و او را زیر ضربات اسلحه ی سرد و گرم قرار داد و چون فرشته ی قهر جانش را گرفت.
فداییان اسلام و مجریان حكم الهی دستگیر شدند و خبر اعدام انقلابی كسروی در همه جا منتشر شد و مردم مسلمان را غرق در شادی و سرور نمود.
بعد از سال 1327، كه جنبش ملی شدن صنعت نفت به اوج خود رسید و فعالیت گروه های مخالف رژیم علنی شد و اقلیت موجود در مجلس مانع تصویب قرار داد «گس گلشاییان» گردید، رژیم استبدادی شاه برای این كه حتی اقلیت مخالفی نیز وارد مجلس نشود، توسط «هژیر» دست به تقلب در انتخابات زد و به بهانه ی ترور شاه و دست داشتن آیت الله كاشانی در این ترور، ایشان را بازداشت و به لبنان تبعید كرد.
فداییان اسلام «هژیر» را اعدام انقلابی كردند و با نامزد نمودن آیت الله كاشانی و مصدق، گروه اقلیت دوباره به مجلس راه یافت.
با وجود این كه نواب میانه ی خوبی با ملی گراها نداشت، اما با توجه به رهبریت آیت الله كاشانی و به منظور وحدت مبارزات اسلامی و ملی، از همگامی و همراهی با آن ها دریغ نورزید.
اعدام انقلابی رزم آرا
رزم آرا نخست وزیر رژیم پهلوی و دست نشانده ی انگلستان، با ملی شدن صنعت نفت به شدت مخالفت می كرد و می گفت كه ملت ایران توانایی و لیاقت اداره ی این صنعت عظیم را ندارد و به عناوین مختلف در تصویب این قانون در مجلس شورای ملی كارشكنی می كرد.
در روز 16 اسفند 1329 زمانی كه اتومبیل رزم آرا جلوی مسجد امام (شاه سابق) توقف كرد و نخست وزیر جهت شركت در ختم آیت الله فیض قصد ورود به صحن مسجد را داشت، خلیل طهماسبی بی درنگ از پشت سر با شلیك سه گلوله او را از پای درآورد و خود نیز توسط مأموران دستگیر شد.
او در بازجویی می گوید:
« من نمی گویم سمندر باش یا پروانه باش
چون به فكر سوختن افتاده ای مردانه باش
بلی من طهماسبی هستم و باكی از كشته شدن ندارم، برای این كه خدای متعال می فرماید:
وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلوُا فی سَبیلِ اللهِ اَمْواتاً بَلْ اَحْیاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ
پس شما این را مسلم بدانید كسی كه شخصیتی را تشخیص داد خائن به دین و مملكت است ترس از كشته شدن ندارد. آن ها زنده اند. ما معتقد به این حقایق هستیم.»
قتل رزم آرا چنان وحشتی در دل رژیم انداخت كه دولت بعدی (حسین علاء) نتوانست با ملی شدن صنعت نفت مخالفتی نماید و مجبور به استعفا گردید و مجلس، مصدق را به نخست وزیری انتخاب كرد.
آیت الله كاشانی در مصاحبه ای در مورد قتل رزم آرا چنین اظهار نظر كرد:
«این عمل (هلاكت رزم آرا) به نفع ملت ایران بود و آن گلوله و ضربه، عالی ترین و مفیدترین ضربه ای بود كه به پیكر استعمار و دشمنان ملت ایران وارد آمد»
و در مصاحبه ای دیگر اظهار می دارد:
«... نخست وزیر مقتول در زمان حیات خود از منافع شركت نفت جنوب و سیاست استعماری انگلستان به شدت حمایت می كرد. چون عموم طبقات مردم ایران با تصمیم قطعی و خلل ناپذیری برای كوتاه كردن دست طمع سیاست استعماری نفت جنوب قیام كرده بودند، پافشاری رزم آرا برای مقاومت در مقابل افكار عمومی ملت ایران و حمایت از شركت نفت باعث خشم شدید و عمومی مردم ایران گردید و جوانی غیور، وطن پرست و متدین از میان مردم ایران برخاست و نخست وزیر بیگانه پرست را به جزای اعمال خود رسانید...(3)
در مرداد 1331، ماده ی واحدی به تصویب مجلس رسید كه چون خیانت حاجی علی رزم آرا بر ملت ایران ثابت گردیده، هرگاه قاتل او استاد خلیل طهماسبی باشد به موجب این قانون مورد عفو قرار می گیرد.
بدین ترتیب در 23 آبان همان سال، طهماسبی پس از دو سال و اندی از زندان آزاد گردید.(4)
آیت الله كاشانی در پی آزادی شهید طهماسبی او را به عنوان «شمشیر برّان اسلام» و «مجری اراده و افكار ملت ایران» مورد ستایش قرار داد.(5)
پایان کار فداییان اسلام
فداییان اسلام از راه تشكیل جلسات تفسیر قرآن و اسلام شناسی بر اساس مكتب تشیع، به فعالیت خود ادامه می دادند و پرچم سبز و سفید خود را با كلمات زیبای «لا اله الا الله، محمد رسول الله و علی ولی الله» آراسته بودند.
در آن موقع در دولت "حسین علاء" پیوستن ایران به پیمان بغداد مطرح بود كه در حقیقت ایران یكی از اقمار منطقه ی انگلیس و امریكا می شد. در 25 آبان كه علاء برای شركت در ختم مرحوم سید مصطفی كاشانی وارد مسجد امام (شاه سابق) شد توسط مظفر ذوالقدر که یکی از اعضای فداییان اسلام بود، هدف قرار گرفت اما گلوله به او اصابت نكرد و جان سالم به در برد.
در اول آذر 1334، نواب و خلیل طهماسبی و عبدالحسین واحدی و جمعی دیگر از فداییان اسلام دستگیر شدند و در یك محاكمه ی فرمایشی نواب، سید محمد واحدی، خلیل طهماسبی و مظفر ذوالقدر محكوم به اعدام و همگی در حالی كه اذان می گفتند، تیرباران شدند.
جمعیت فداییان اسلام و به خصوص رهبر آن، نواب صفوی و معاون او، سید عبدالحسین واحدی در تقویت و روی كار آمدن جبهه ی ملی و تصویب ملی شدن صنعت نفت ایران و انتخاب اعضای جبهه ی ملی به نمایندگی مجلس و بازگشت آیت الله كاشانی از تبعید، نقش اساسی داشتند و اگر قیام مسلحانه ی آن ها نمی بود و رژیم پهلوی از این جمعیت حساب نمی برد، هیچ یك از موارد یاد شده عملی نمی شد.
نامه ی شهید نواب صفوی به دكتر مصدق(6)
شهید قبل از كودتای 28 مرداد 1332، در نامه ای به دكتر مصدق او را از سقوط دولت با خبر کرد و به وی جهت اجرای احكام الهی هشدار داد.
«هو العزیز
آقای دكتر محمد مصدق نخست وزیر
پس از سلام،
شما و مملكت در سخت ترین سراشیب سقوط قرار گرفته اید. چنانچه احساس كرده و معتقد شده باشید كه نجاتبخش شما و مملكت، اجرای برنامه ی مقدس پیغمبر اكرم صلی الله علیه وآله می باشد و پس از تمام جریانات گذشته آماده ی اجرای احكام مقدس اسلام باشید، قول می دهم كه شما و مملكت را به یاری خدای توانا و به بركت اجرای احكام و تعالیم عالیه ی اسلام از هر بدبختی و سقوط و فسادی حفظ نموده، به منتهای عزت و سعادت معنوی و اقتصادی برسانم.»
8 شوال المكرم ه.ق 1372
30 خرداد ماه ه.ق 1332
شهید از زبان همسرش
خانم «نیرالسادات احتشام رضوی» چنین می گوید:
«... خدا رحمت كند، مادرش می فرمود: نواب یك استعداد خاصی داشت... این قدر استعدادش فوق العاده بود كه سالی دو كلاس می خواند.
بعد از اتمام دوران ابتدایی ، در دبیرستان صنعتی «ایران – آلمان» شروع به درس خواندن کرد... و در همان دوران تحصیل به نفع اسلام و علیه پهلوی مبارزه می كرد. او یك حالت مبارزه و یك روح با شهامتی داشت كه عجیب بود. در همان زمان، مجلس قانونی را تصویب كرد كه نواب مخالفت نمود و 1500 و 1600 نفر از دانش آموزان را جمع کرد و تظاهراتی را جلوی مجلس راه انداخت كه رژیم را واداشت تا درخواست فوق را بپذیرد. اما نواب و همراهانش پذیرش زبانی را كافی ندانستند و درخواست پذیرش مكتوب موضوع را کردند، لكن عوامل رژیم به جای پاسخ مثبت اقدام به تیراندازی نمودند كه در نتیجه یك نفر به شهادت رسید...
بعد از این كه دیپلم گرفت به آبادان رفت و وارد شركت نفت شد. آن جا كه كار می كردند یكی از متخصصین انگلیسی به یكی از كارگرها سیلی زد. آقای نواب بسیار برانگیخته شد و گفت:
وای بر شما كه یك كارگر ایرانی را یك انگلیسی بزند و همه سكوت كنند، در حالی كه آنان در كشور ما هستند و از منافع ما استفاده می كنند، و یك عده كارگر را علیه آنان جمع کرد. آن متخصص انگلیسی آمد و عذر خواهی کرد، ولی شهید نواب گفت، نه خیر باید قصاص بشود، كه این امر منجر به شورش گردید. آن گاه تصمیم گرفتند نواب را از بین ببرند كه دوستان نواب او را مخفیانه از بصره به عراق فرستادند.
نامه ی شهید به فرزند خویش
شهید در فروردین 1334، خطاب به فرزندش مهدی، این نامه را نوشت:
«فرزندم مهدی عزیز:
صفحه ی دلت باید آیینه ای باشد كه حقایق قرآنی در آن منعكس گردیده و از آن به قلوب دیگران رسیده، محیط شما و اجتماع دور و نزدیك شما را منور كند. این قرآن و آن صفحه ی دل پاك شما.
«سلامی برای همیشه از دلم برایت، و محبت خدا و محمد و آلش همیشه در دلت.»
پی نوشت ها:
1- سوره ی آل عمران، آیه ی 169.
2- مجله ی پانزده خرداد، شماره ی 5 و 6، ص 7.
3- گذشته چراغ راه آینده است، ص 570.
4- مسایل سیاسی – اقتصادی نفت ایران، دكتر ایرج ذوقی، فصل ششم، ص 261.
5- مجله ی پانزده خرداد، شماره ی 3، سال 1370، ص 36.
6- مجله ی پانزده خرداد 1373، شماره ی 17، ص 128.
با صلاگران پر خروش دین باوری
شهید محمد صادق اسلامی
ولادت
بهار سال 1311 شمسی همگام با تولد دوباره طبیعت، یکی از محلات جنوب شهر تهران، شاهد تولد نوزادی بود که وی را محمد صادق نام نهادند. مادرش سیده خدیجه مطیع ها معروف به خانم سادات و پدرش شیخ محمدباقر اسلامی فرزند شیخ نصرالله بود.
محمدصادق دوره تحصیلات ابتدایی را در تهران و لنگرود طی کرد و پس از بازگشت به تهران دوره متوسطه را به صورت شبانه و متفرقه ادامه داد. به علت وقفه ای که در بین سال های تحصیلش پدید آمد، تنها توانست در سال 1333 از عهده امتحانات پنج ساله متوسطه برآید و دیگر تا پیروزی انقلاب اسلامی موفق به ادامه تحصیلات کلاسیک نشد. پس از پیروزی انقلاب در امتحانات سال ششم دبیرستان شرکت جست و در رشته ادبی دیپلم گرفت و با موفقیت در کنکور سراسری، به دانشجویان رشته انسان شناسی دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران پیوست؛ هرچند به واسطه اشتغالات بسیار، موفق به شرکت در کلاس های دانشکده نشد و درخواست حذف ترم را نمود.
شهید اسلامی علاوه بر فراگیری دروس مذکور، علاقه وافری به تحصیل علوم اسلامی داشت. بر این اساس در سال 1340 به همراه شهید سید اسدالله لاجوردی و برخی دوستان دیگر، در محضر حجة الاسلام سید علی شاهچراغی به تلمذ پرداخت.
تسلط بر زبان عربی و آشنایی با زبان انگلیسی از ویژگی های شهید اسلامی بود. وی همچنین در سال 1347 دوره مدیریت فروش را در سازمان مدیریت صنعتی گذراند و در سال 1350 در سمینار دوره عمومی مدیریت شرکت نمود.
همسر ایشان در رابطه با ویژگی های اخلاقی شهید اسلامی می گوید:
ایشان اصلاً تشریفاتی نبود، یک ذره به فکر پست و مقام نبود. هرگز نماز شب را ترک نکرد و آن چنان نماز می خواند که گویی در این دنیا نیست و من همیشه به این حالت او رشک می بردم. مردی بود که تمام فامیل و دوستان دوستش داشتند و مورد احترام همه بود. او یک پدر نمونه بود. با این که مشغله زیادی داشتند اما در رابطه با خانواده بسیار علاقه مند بودند و برای ما وقت می گذاشتند.
تلاشی مداوم
دور بودن از پدر و تأمین مخارج زندگی او را واداشت که از همان دوران کودکی در کنار تحصیلات ابتدایی به کار نیز مشغول شود. ابتدا در منطقه یافت آباد تهران نزد برادر بزرگ ناتنی اش کارگری کرد. پس از آن مدتی در بازار زرگرها کار در یک حجره طلافروشی را تجربه کرد و سرانجام در سال 1329 شمسی به عنوان کارگر ساده به استخدام شرکت تلفن درآمد لیکن رفته رفته با لیاقت و کارآمدی که از خود نشان داد سرپرست بخش شد.
اوائل سال 1336 از شرکت تلفن بیرون آمده و به کار آزاد روی آورد؛ یک مغازه در خیابان سیروس خرید و به تولید پلاک پرداخت، چون در این کار موفق نشد، مغازه را فروخت و تاکسی خرید، کار با تاکسی نیز برای وی توفیقی به همراه نداشت. این ایام مصادف بود با آشنایی او با شهید حاج صادق امانی که این آشنایی به ازدواج با خواهرزاده شهید امانی خانم زهرا بادامچیان انجامید. در همان سال (1336) به استخدام سازمان آب تهران درآمد. آشنایی او با برخی چهره های ملی مربوط به این دوران است. با روی کار آمدن منصور روحانی- عنصر فراماسون و بهایی رژیم- به عنوان مدیر عامل شرکت، با او درگیر شد و علیه او به دادگستری شکایت نمود. پیگیری این پرونده، اخراج وی و برخی دیگر از کارمندان سازمان آب را در برداشت و دیگر امکان استخدام در سازمان های دولتی برای او نماند.
آغاز فعالیت
آشنایی شهید اسلامی با جریانات سیاسی به دورانی مربوط است که وی در جلسات و حرکت های عمومی فدائیان اسلام به رهبری شهید نواب صفوی شرکت می نمود. مجموعه صفات پسندیده و ویژگی های برجسته فدائیان اسلام تأثیرات عمیقی در وی که نوجوانی پرشور و با انگیزه بود، برجا گذاشت. این تأثیرات در مبارزات وی در سال های بعد به خوبی نمایان است.
گروه شیعیان (1330 شمسی)
شرکت در کلاس های درس جامعه تعلیمات اسلامی و آشنایی با شهیدان امانی، لاجوردی، رجایی و برخی اشخاص دیگر منجر به تشکیل جمعیتی به نام گروه شیعیان شد. این افراد که برای فراگیری زبان عربی و علوم اسلامی گرد هم جمع شده بودند، با توجه به فضای فرهنگی جامعه تصمیم به ایجاد تشکلی منسجم گرفتند. بر این اساس به محضر آیت الله سید محمدتقی خوانساری رفته، از ایشان کسب تکلیف نمودند. ایشان فرمودند:
«چون امر به معروف واجب است مقدمات آن نیز که ایجاد تشکیلات است واجب است»
در پی این سخن، جلسات اولیه برپا شد. فراگیری و آموزش قرآن کریم، بیان احادیث و خواندن اشعار شهید صادق امانی از جمله برنامه های این گروه نوپا بود. به مرور با تشکیل اردوهایی، اعضا را به مناطق خوش آب و هوای اطراف تهران بروند، در آنجا به فعالیت های تفریحی- فرهنگی پرداختند. پس از مدتی دفتری در جنوب پارک شهر ( تهران) جنب خیابان بهشت برای اجرای امر به معروف و نهی از منکر تأسیس کردند که از آن طریق با منکراتی نظیر بی حجابی، شرب خمر، موسیقی حرام و ... برخورد می کردند. افراد را به دفتر دعوت و با آنها بحث می نمودند. عمده فعالیت های گروه شیعیان فعالیت های مذهبی- فرهنگی بود که رنگ و بوی سیاسی نیز داشت.
مسجد شیخ علی
شهیداسلامی و دوستانش پس از کناره گیری از گروه شیعیان به فعالیت های فرهنگی و تا حدی سیاسی خود عمق و وسعت بیشتری بخشیدند و عده بیشتری از جوانان را تحت پوشش قرار می دادند. از آنجا که با مشکل مکان روبرو بودند، تصمیم به احیای مسجد شیخ علی در بازار آهنگرها گرفتند، آنجا را از حالت متروکه خارج و آباد کردند. از آن پس، فعالیت های شهید اسلامی و دوستانش تحت عنوان هیئت مسجد شیخ علی نمایان بود. جلسات هیئت را هر شب چهارشنبه برگزار و در آن با سخنرانی و مداحی، جوانان را با معارف ناب اسلامی آشنا می نمودند. علاوه بر اموری که در داخل مسجد انجام می شد گردش های دو هفته یک بار نیز برای جوانان و نوجوانان سازماندهی می کردند.
نهضت آزادی
اشتغال در سازمان آب تهران موجبات آشنایی شهید اسلامی با برخی چهره های ملی را فراهم نموده بود. همین آشنایی زمینه ای برای فعالیت وی در گروه تازه تأسیس نهضت آزادی شد. شهید اسلامی که همواره به دنبال جریانی بود که با پیوستن به آن بتواند اندیشه های دینی خود را جامه عمل بپوشاند در آن مقطع، همکاری با افراد نهضت آزادی را غنیمت شمرد و عضویت آن را پذیرفت. این همکاری بعدها در دوران تشکیل هیئت های مؤتلفه نیز ادامه داشت و وی رابط بین نهضت آزادی و هیئت های مؤتلفه اسلامی بود.
آشنایی با امام خمینی(ره)
رحلت آیت الله بروجردی در اسفند ماه سال 1340 ، ضایعه ای اسفناک بود که بر پیکره عالم اسلام فرود آمد. خلاء عدم حضور ایشان در جامعه و به خصوص در حوزه های علمیه کاملاً مشهود بود. با فقدان ایشان، رژیم شاه زمینه را برای یکه تازی های خود مناسب دید و در صدد اجرای منویات درونی خود برآمد. شهید اسلامی شدت این ضایعه را درک و با دلی غمگین در مراسم تشییع ایشان در قم شرکت نمود و با افسوس گفت:
« مرکزیت نیروهای اسلامی از دست رفته و جای بروجردی را به زودی نمی توان پر کرد.»
چند روز بعد از این واقعه ایشان در حالتی که خوشحال به نظر می رسید اظهار داشت:
دیشب خواب جالبی دیدم که فکرم را آسوده ساخت. در خواب دیدم که شب است و در بیابانی هستم و ماه راه را روشن می کند، ولی ناگهان ماه افول کرد و تاریکی بر همه جا مستولی گشت. من از راه باز ماندم و متحیّر که چه بکنم که ناگهان در همان دل شب ظلمانی خورشید به طور ناگهانی طلوع کرد و همه جا مانند روز روشن شد و من از خواب بیدار شدم و خیال می کنم به زودی فرجی برای مسلمین رخ دهد.
و این خورشید درخشان، امام خمینی(ره) بود که همیشه شهید اسلامی به یاد آن رویای صادقانه می گفت:
« امام خمینی همان خورشیدی است که شب ظلمانی ملت ما را چون روز روشن ساخته است. »
با آشکار شدن ایدئولوژی انحرافی سازمان در سال 54 ، شهید اسلامی از جمله افرادی بود که از آنها جدا شد و علیرغم جو حاکم در آن دوران که شدیداً تحت تأثیر منافقین بود با آنها به مبارزه برخاست. منافقین چندین بار وی را تهدید به قتل نمودند و او با خونسردی خاص خود می خندید که اینها چقدر ناشی اند که ما را به شهادت که آرزوی بزرگمان است تهدید می کنند.
لایحه انجمن های ایالتی و ولایتی
با تصویب لایحه انجمن های ایالتی و ولایتی در مهرماه 1341 و درج خبر آن در جراید تهران، امام خمینی (ره) و دیگر مراجع عظام و علمای مبارز خطر را درک کرده و به مخالفت با آن برخاستند. در افشای این ماجرا شهید اسلامی و دیگر همرزمانش تلاش گسترده ای نمودند. ارتباط با امام و سایر مراجع، چاپ و پخش اعلامیه ها و بیانیه ها، گردآوری مردم و برگزاری مراسم ، تماس با عناصر با نفوذ اجتماعی و سفر به قم و انجام راهپیمایی از جمله این فعالیت ها بود. برگزاری مراسم در روز پنجشنبه 7 آذر 1341 در مسجد حاج عزیزالله تهران، حرکت به سوی قم و تجمع در بیت امام خمینی (ره) و راهپیمایی از مسجد اعظم به طرف منزل امام خمینی (ره) در 8 آذر 1341 از جمله این اقدامات بود که هریک تأثیر به سزایی در لغو لایحه انجمن های ایالتی و ولایتی داشت.
لوایح ششگانه ( انقلاب سفید)
از آنجا که تصویب لایحه انجمن های ایالتی و ولایتی یک اقدام انحرافی و پیش درآمد انقلاب سفید بود و به قصد شناسایی نیروها و ارزیابی میزان حساسیت های به اصطلاح اپوزیسیون و مخالفین دولت انجام گرفته بود، طولی نکشید که شاه مستقیماً به میدان آمد و در تاریخ 19 دی ماه 1341 ، یعنی به فاصله کمتر از دو ماه پس از پایان غائله انجمن های ایالتی و ولایتی، لوایح ششگانه انقلاب سفیدش را به اصطلاح به رفراندوم گذاشت و طی نطقی ضمن اعلام اصول ششگانه آن، از مردم خواست به آن رأی دهند. پس از طرح موضوع رفراندوم، علما و روحانیون مخالفت خود را با آن اعلام داشتند. با صدور و پخش اعلامیه های علما و مراجع قم به خصوص اعلامیه حضرت امام خمینی(ره)، اعتراض و ناراحتی شهرهای مختلف ایران و از جمله قم را فرا گرفت. شهید اسلامی و یارانش با تلاشی گسترده ضمن چاپ و توزیع اعلامیه امام (ره) اقدام به تعطیلی بازار و راه اندازی تظاهرات در تهران نمودند که به درگیری با پلیس انجامید.
فاجعه خونین مدرسه فیضیه
سال 41 با تمام قضایا و ماجراهایی که در آن اتفاق افتاده بود به پایان رسید، اما مقاومت علما و مراجع در مقابلرفراندومساختگی شاه هنوز ادامه داشت. شهر قم آبستن حوادثی خونبار بود. مردم قم به رهبری علما و روحانیون مبارز، ضمن تعطیل کردن بازار به طرف منزل امام(ره) و دیگر مراجع حرکت نمودند. مزدوران شاه در میدان آستانه به مردم حمله کردند و درگیری ایجاد شد. سراسر شهر قم یک پارچه قیام شد و رژیم به ناچار از نیروهای ارتش کمک خواست. نیروهای اعزامی و مأموران شهربانی با هجوم وحشیانه به مدرسه فیضیه، دهها نفر را شهید و مجروح کردند.
هیئت های مؤتلفه اسلامی
تا قبل از واقعه پانزده خرداد همه فعالیت های سیاسی و مبارزاتی شهید اسلامی به همراه شهید حاج صادق امانی و برخی دیگر در قالب هیئت مسجد شیخ علی بود. به غیر از این هیئت، هیئت های دیگری نیز نظیر هیئت مسجد امین الدوله و هیئت اصفهانی ها فعالیت داشتند، و با امام مرتبط بودند. در واقع این گروه ها هر کدام به صورت جمعیت های پراکنده تحت رهبری امام خمینی (ره) به فعالیت مشغول بودند. امام (ره) در اوائل سال 42 این گروه ها را با هم آشنا و مرتبط ساخته و از این ارتباط، هیئت های موتلفه اسلامی به وجود آمد. این سه گروه قبل از ائتلاف، فعالیت هایی نظیر چاپ و پخش اعلامیه های مراجع و علما، برگزاری تظاهرات، راهپیمایی ها، برپایی مجالس و سخنرانی به صورت پراکنده داشتند؛ پس از ائتلاف کارهای مذکور به صورت منظم و تشکیلاتی انجام گرفت.
در ادامه از هر هیئت چهار نفر و در مجموع 12 نفر به عنوان شورای مرکزی مؤتلفه تشکیل گردید. از گروه مسجد شیخ علی، شهید اسلامی به همراه شهید امانی، شهید لاجوردی و حاج حسین رحمانی معرفی گردیدند. معمولاً سازمان ها و احزاب ابتدا اساسنامه و مرامنامه خود را تنظیم و منتشر کرده، افراد را به آن دعوت می نمایند؛ اما از آنجا که تشکل مؤتلفه برخاسته از درون مردم بود، مدت ها پس از شکل یابی و تشکیل حوزه های ده نفری بود که به تنظیم اساسنامه پرداخت و این اساسنامه توسط شهید اسلامی و حاج مهدی شفیق تنظیم و توسط شهید دکتر بهشتی و شهید دکتر باهنر تصحیح شد و پس از شور در حوزه های اصلی و شوراهای مرکزی هیئت های سه گانه، به تصویب سازمان مرکزی رسید.
محرم سال 42
عاشورای سال 42 با عاشوراهای سال های دیگر متفاوت بود. مردم با رهنمود امام خمینی (ره) به دنبال فرود آوردن ضربه ای دیگر بر رژیم شاه بودند. صبح عاشورا سیل جمعیت در تهران با شعارهایی که توسط شهید حاج صادق امانی سروده شده بود از مبدأ راهپیمایی یعنی مسجد حاج ابوالفتح در میدان قیام حرکت نمودند. پلیس از ابتدای صبح مسجد را در محاصره گرفته بود، اما سیل جمعیت آنان را به وحشت انداخت و نتوانستند مقاومتی کنند. پس از هماهنگی های لازم جمعیت به طرف دانشگاه تهران به حرکت درآمد. شهید اسلامی می گوید:
از کارهای مهم این جمعیت( مؤتلفه اسلامی) ترتیب یک راهپیمایی بزرگ در عاشورای قبل از 15 خرداد بود که از همه دسته جات مذهبی دعوت کردیم که در این راهپیمایی شرکت کنند. و امام هم تایید کردند و مخصوصاً یکی از شعارهای ما را اصلاح کردند. این راهپیمایی اثر به سزایی در برخورد با رژیم داشت وشعارها عموماً ضد رژیم بود. شعاری که در این راهپیمایی داده می شد به وسیله مرحوم صادق امانی ساخته شده بود.
گفت عزیز فاطمه
نیست ز مرگ واهمه
تا به تنم روان بود
زیر ستم نمی روم
خمینی خمینی خدا نگهدارتو
بمیرد بمیرد دشمن خونخوار تو
جمعیت نزدیک کاخ (شاه) که رسید شعار باز هم عوض شد مردم با کوبیدن پا به زمین و با مشت گره کرده فریاد می زدند:
تا مرگ دیکتاتورها نهضت ادامه دارد.
در ابتدا دستگاه عده ای از مأمورینش را فرستاده بود در مسجد حاج ابوالفتح خیابان ری اول مولوی که مانع از حرکت این دسته شود ولی هجوم جمعیت موجب شد که در مسجد را شکستند و در آنجا جمع شدند و رژیم نتوانست مانع این راهپیمایی شود و دلیل آن هم این بود که آن روز عاشورا بود و احساسات مردم قوی و تند بود.
قیام پانزده خرداد
پس از سخنرانی افشاگرانه امام خمینی(ره) در عصر عاشورای سال 42، کماندوها و چتربازان رژیم در تاریکی شب وارد قم شدند و در ساعت 3 بعد از نیمه شب 15 خرداد 1342 در مدت کوتاهی اطراف منزل امام را به محاصره در آوردند. امام (ره) که در منزل حاج آقا مصطفی استراحت می کردند متوجه اوضاع شد و خود را معرفی کرد. مأموران رژیم بلافاصله ایشان را دستگیر و سوار اتومبیل کردند و عازم تهران شدند. خبر دستگیری امام به سرعت پخش و منجر به حوادث روز بعد گردید.
سالگرد قیام 15 خرداد
در سالگرد قیام 15 خرداد شورای مرکزی هیئت های مؤتلفه اسلامی به جهت زنده نگه داشتن یاد و خاطره شهدای 15 خرداد و روشن نگه داشتن مشعل مبارزه، با استفاده از تجربه گذشته خود در راه اندازی تظاهرات و راهپیمایی تصمیم به برپایی راهپیمایی در ایام تاسوعا و عاشورا گرفت.
شهید اسلامی در نقل خاطراتش می گوید:
سال بعد در سالگرد 15 خرداد اعلامیه ای با امضای 4 نفر از علما به رهبری امام صادر شد و یک راهپیمایی گرچه کوچکتر از سال قبل ولی متشکل تر و فشرده تر، مرکب از قشرهای مختلف جامعه از جمله دانشجویان، بازاریان و کارگران برپا شد. این راهپیمایی یک باره از زمین جوشید. به این ترتیب که با قرار قبلی و با بلند کردن پرچم، افرادی که قبلاً آماده شده بودند اطراف پرچم ها جمع شدند و حرکت کردند. وقتی پلیس خبر شد که راهپیمایی به نزدیک مجلس شورا رسیده بود و در آنجا حمله پلیس آغاز شد و 50 نفر منجمله شهید عراقی را دستگیر کردند که حدود دو ماه در زندان شهربانی بود و پلیس نتوانست خط جمعیت های مؤتلفه را کشف کند و حتی ارتباط ایشان را با قضایای 15 خرداد سال قبل بیابد.
اعدام انقلابی منصور
پس از تبعید امام خمینی (ره) و فرزند بزرگوارشان حاج آقا مصطفی به ترکیه، روحانیون روشن ضمیر و آگاه به افشاگری پرداختند. بسیاری از آنان دستگیر، محاکمه و به زندان های متفاوتی محکوم شدند.
هیئت های مؤتلفه اسلامی نیز به نوبه خود در صدد مقابله با این حرکت رژیم برآمد. این بار قرعه به نام شاخه نظامی مؤتلفه افتاد و شهیدان امانی و عراقی به عنوان مسئولان شاخه نظامی، اجرای طرح اعدام منصور را به عهده گرفتند. پس از فراهم کردن مقدمات کار نظیر اخذ حکم ارتداد منصور از مراجع، تعیین نفرات و چگونگی عملیات، در صبح روز اول بهمن ماه سال 1342 شهیدان محمد بخارایی، مرتضی نیک نژاد و رضا صفار هرندی به فرماندهی شهید حاج صادق امانی در مقابل مجلس شورای ملی به زندگی سراسر ننگین حسنعلی منصور خاتمه دادند.
دستگیری
با دستگیری عاملین اعدام منصور، علیرغم مقاومت مردانه آنان، سایر اعضای هیئت های موتلفه اسلامی پس از چندی دستگیر و بازداشت شدند.
شهید اسلامی شرح ماجرا را چنین بیان می کند:
«یک ماه پس از دستگیری قاتلین منصور، مرا دستگیر کردند. البته قبلاً یک بار دیگر در همان روزهای اول بعد از اعدام منصور به منزل ما مراجعه کردند ولی چیزی دستگیرشان نشد، اما یک ماه بعد من را دستگیر کردند. در حالی که آخرین نفر از اعضای اصلی بودم.»
وی پس از دستگیری و صدور قرار بازداشت موقت توسط اداره دادرسی ارتش، در مورخه 15/12/43 در زندان قزل قلعه زندانی شد. ماموران ساواک با قرار دادن او در سلول انفرادی، اعمال شکنجه و بازجویی های مداوم سعی در شناسایی عوامل اصلی اعدام منصور و تشکیلات مؤتلفه داشتند.
آزادی
شهید اسلامی پس از طی دوران محکومیت در تاریخ 5/12/45 از زندان آزاد گردید. اداره کل سوم ساواک طی نامه ای به ساواک تهران چنین اعلام کرد:
«نامبرده بالا( محمدصادق اسلامی) از اعضا سازمان مرکزی و فعالین سرسخت هیئت مؤتلفه اسلامی بوده که به همین اتهام دستگیر و به دو سال حبس تأدیبی محکوم گردیده است.
اینک طبق اعلام شهربانی کل کشور مدت محکومیت مشارالیه در تاریخ 5/12/45 خاتمه و از زندان آزاد گردیده است.
با ایفاد یک قطعه عکس وی خواهشمند است دستور فرمایید به منابع مربوطه آموزش داده شود که اعمال و رفتار و تماس های مشارالیه را تحت نظر قرار داده و به محض مشاهده فعالیت مضره و مشکوکی، مراتب را به موقع به این اداره کل اعلام دارند.»
شهید اسلامی پس از آزادی به عنوان مسئول فروش در مغازه حاج حسین مهدیان که لوله و اتصالات چدنی می فروخت مشغول به کار شد و در سال 48 به عنوان مدیر فروش شرکت پارس متال به خدمت گرفته شد. پس از مدتی کار در آن شرکت به دلیل این که گفته بودند باید کراوات بزند و منشی زن داشته باشد، استعفا داد. پس از آن در شرکت قائمیان ( لعاب قائم) مشغول به کار شد و اندکی بعد به عنوان عضو هیئت مدیره و مدیرعامل آن شرکت انتخاب شد.
این شرکت که در شهر ری واقع بود توسط افراد خیرخواه و بازاری، که عمدتاً از اعضای مؤتلفه بودند راه اندازی شده بود تا درصدی از سود آن را برای امور اجتماعی و مبارزاتی هزینه نمایند و از طرفی زندانیان سیاسی پس از آزادی، در آن به کار بپردازند و معاش خود را تامین کنند. ساواک در گزارش خود، آخرین وضعیت شهید اسلامی را چنین بیان می کند:
«نامبرده فوق (محمدصادق اسلامی) حدود یک سال است به سمت مسئول و مدیر عامل شرکت لعاب قائم واقع در کیلومتر یک جاده ورامین که با سهام حدود دویست نفر و حدود یکصد و بیست نفر کارگر تشکیل شده و انواع کتری و قوری های لعابی می سازد تعیین گردیده و آدرس محل سکونت وی تهران خیابان عین الدوله کوچه مظاهر، کوچه درختی پلاک 37 می باشد. یاد شده اغلب در تهران دنبال کارهای جاری شرکت است و اعمال و رفتار وی تحت مراقبت قرار گرفته و هر گونه خبر واصله در این زمینه به موقع به استحضار خواهد رسید. »
شهید اسلامی در این دوران با شرکت در جلسات مسجد هدایت تهران و ارتباط بیشتر با آیت الله طالقانی، ضمن تقویت بنیه علمی و معرفتی خود با بسیاری از مبارزین ارتباط برقرار کرده بود و فعالیت های مختلفی را در زمینه های سیاسی و فرهنگی انجام می داد. از آن جمله می توان اشاره نمود به:
1-حمایت از زندانیان سیاسی
علیرغم همه خطراتی که ارتباط با زندان سیاسی در پی داشت وی به گرمی از آنان استقبال و مشکلات آنها را برطرف می نمود. ساواک در یکی از گزارش های خود به این قضیه اشاره دارد:
«در ملاقاتی که بین هدایت الله متین دفتری و عبدالمجید گودرزی صورت گرفته، گودرزی اظهار داشته شانه چی و توکلی و اسلامی و سایر همفکرانشان در بازار یک شرکت تعاونی تشکیل داده اند تا به کسانی که زندانی می شوند و از زندان آزاد می گردند و فاقد سرمایه می باشند سرمایه بدهند.»
2- مساجد- هیئت های مذهبی
مساجد و هیئتهای مذهبی پایگاه مناسبی برای تجمع مبارزین، تبادل اخبار و تصمیم گیری بود. دستگاه اطلاعاتی رژیم بر این امر واقف بوده و با گماردن ماموران خود در این مرکز سعی در جمع آوری اخبار و جلوگیری از اقدامات آنان داشت اگرچه بسیاری از این فعالیتها از چشم آنان مخفی مانده و هیچ گاه نتوانستند به آن دست یابند. شهید اسلامی به سبب آشنایی دیرینه ای که با آیت الله طالقانی داشت در این مقطع از دوران مبارزاتی خود در فعالیت های مسجد هدایت تهران که امامت جماعت آن به عهده آیت الله طالقانی بود و همچنین مسجد جلیلی تهران که امامت آن به عهده آیت الله مهدوی کنی بود شرکت داشت. وی در هیئت های مذهبی انصار الحسین، محبان الحسین، بنی فاطمه، مکتب قرآن و برخی هیئت های دیگر عضویت داشت و در جلسات هفتگی آنها شرکت می نمود.
3- شرکت سهامی فیلم در خدمت دین
تقویت و پیشرفت سطح فرهنگی خانواده ها به ویژه خانواده های مذهبی به جهت خنثی سازی و مقابله با فرهنگ وارداتی غرب از جمله مباحثی بود که ذهن بسیاری از افراد را به خود مشغول کرده، پیوسته به فکر ارائه راهکارهای عملی بودند. از این رو شهید اسلامی به همراه شهید رجایی و برخی دیگر اقدام به تأسیس مرکزی به نام شرکت سهامی فیلم در خدمت مردم نمودند. یکی از اقدامات جالب و جذاب این مرکز تهیه فیلم های مفید و به نمایش گذاردن آن برای خانواده ها بود. ساواک در گزارشی به وجود چنین شرکتی اشاره دارد:
«جلسه مجمع عادی شرکت مزبور از ساعت 30/18 الی 30/22 روز سه شنبه مورخه 27/6/52 با حضور 64 نفر از سهامداران در سالن دبیرستان دخترانه رفاه واقع در کوچه مستجاب پشت ساختمان مجلس شورای ملی تشکیل شد. پس از تلاوت آیاتی از قرآن مجید به وسیله محمد صادق اسلامی مدیرعامل شرکت کارخانجات لعاب قائم، حاج مرتضی شفیق 42 ساله که در بازار تهران سه راه قزوینی ها کوچه شرق مسجد مغازه دارد، به مدت 15 دقیقه از کار هیئت مدیره قبلی تشکر نمود و حضار را به انتخاب هیئت مدیره جدید تشویق کرد و قدری در مورد اهمیت وجود این شرکت به منظور رفع نیاز مسلمین و جلوگیری از انحراف اخلاقی آنان صحبت کرد و گفت ما از شرکت فیلم بهره و سود مادی توقع نداریم و سهامی که خریداری شده جزو خیرات محسوب می شود.»
4- بنیاد رفاه و تعاون اسلامی
تاسیس و راه اندازی بنیاد رفاه و تعاون اسلامی از جمله اقدامات شهید اسلامی و دوستانشان بود. این بنیاد به منظور کمک به تامین و بهبود وضع زندگی مادی و معنوی نیازمندان نظیر تهیه ذغال برای فصل زمستان آنها، تهیه کار برای آنها، تاسیس درمانگاه ها، آموزشگاه ها و نشر معارف اسلامی و انتشار و نشر کتب ایجاد گردید.
تشکیل مؤتلفه دوم
شهید اسلامی در اوائل سال 50 به همراه جمعی دیگر از دوستانشان اقدام به پایه گذاری مؤتلفه اسلامی دوم می کنند. پس از فراهم کردن زمینه و برخی مقدمات کار، سازمان مجاهدین خلق (منافقین) طی عملیاتی اعلام موجودیت می کند. اعضای مؤتلفه چون این حرکت و اقدام سازمان را زیر سایه اسلام و قرآن می بینند مجذوب آنان شده و تصمیم به همکاری با آنان می گیرند و امکانات خود را در اختیار آنها می گذارند.
شهید اسلامی در نقل خاطراتش در این باره می گوید:
بزرگترین اشتباهی که مرتکب شدیم این بود که در سال 50 تصمیم به تجدید حیات جمعیت های مؤتلفه به شکل دیگری گرفتیم و 6 ماه فعالیت کردیم و حوزه ها را تشکیل دادیم، بعد مواجه شدیم با کشف سازمان مجاهدین خلق و چون نمود فعالیت و مبارزه آنها بسیار پرجلوه و پرسر و صدا بود، ما هم تحت الشعاع این جنجال و سر و صدا به همکاری با آنها جلب شدیم و تشکیلاتمان را متوقف کردیم و آنچه در مقدوراتمان بود از نیروی مالی و انسانی، در طبق اخلاص گذاشته به حمایت ایشان برخاستیم، بدون دقت در محتوای طرز تفکر و ایدئولوژی آنها و در سال 54 بود که متوجه شدیم آنها دارای انحراف ایدئولوژی هستند و مخلوطی از مارکسیسم و ظواهری از اسلام را انتخاب کرده اند.
با آشکار شدن ایدئولوژی انحرافی سازمان در سال 54 ، شهید اسلامی از جمله افرادی بود که از آنها جدا شد و علیرغم جو حاکم در آن دوران که شدیداً تحت تأثیر منافقین بود با آنها به مبارزه برخاست. منافقین چندین بار وی را تهدید به قتل نمودند و او با خونسردی خاص خود می خندید که اینها چقدر ناشی اند که ما را به شهادت که آرزوی بزرگمان است تهدید می کنند.
آقای احمد احمد در این باره می گوید:
"روزی دل به تنگی غروب داده بودم و در افکار مختلف غوطه می خوردم که ناگاه یاد دوست و یار قدیمی ام شهید محمد صادق اسلامی افتادم. بر آن شدم که فردا به سراغش بروم. او همچنان مدیرعامل شرکت لعاب قائم بود و در بازار نیز دفتری داشت. بازار را برای دیدن او انتخاب کردم و به سراغش رفتم.
شهید اسلامی، مرا به گرمی پذیرفت. پس از مصاحبه و احوالپرسی، جزوه تغییر مواضع ایدئولوژیک سازمان را روی میز گذاشتم و گفتم: اینها( سازمانی ها) مارکسیست شده اند. گفت: من باورم نمی شود. گفتم: ولی این واقعیت دارد. او از شهادت شریف واقفی خبر داشت ولی از تغییر مواضع بی اطلاع بود. گفت: ما چیزهایی شنیدیم، ولی فکر می کردیم که شایعه ساواک باشد. گفتم : نه شایعه نیست، عین حقیقت است. من در داخل آنها هستم و خبر دارم، اگر مرا به عنوان یک دوست قبول داری، حرفم را قبول کن.
شهید اسلامی پس از جدا شدن از سازمان با توجه به اطلاع از شیوه کار آنان دوره جدیدی از فعالیت خود را آغاز نمود: جذب نیروهای مذهبی فریب خورده. محصول تلاش او در این دوره، بازگشت عده ای از نیروهای کلیدی و ارزشگرا بود. تا جایی که گاه برای این کار به شهرستان ها سفر می نمود تا حقایق و انحرافات سازمان را برای آنها بازگو کند.
اجتماع در صحن حضرت عبدالعظیم (ع
)در اواخر تابستان سال 56 عده ای از روحانیون ایرانی مقیم نجف اشرف در اعتراض به جنایات رژیم و ادامه تبعید غیر قانونی امام خمینی (ره) به مدت هفت روز در کلیسای سن مری پاریس دست به اعتصاب غذا زدند. مقارن با این اعتصاب و به منظور حمایت اعتصاب کنندگان، تجمعی اعتراض آمیز در صحن حضرت عبدالعظیم (ع) در تهران برپا گردید. در این مجلس بود که شهید اسلامی بدون توجه به خطرات موجود دعایی خواند و به صراحت از امام خمینی (ره) اسم برد و ایشان را دعا کرد.
دستگیری مجدد
در پی شهادت حاج آقا مصطفی خمینی در آبان سال 56 شهید اسلامی از پیشتازان تشکیل مجالس ختم، هفت و چهلم ایشان بود و فعالیت چشمگیری در بهره برداری از این قضیه نمود. در همین دوران بود که اسلامی به همکاری خود با شهید اندرزگو وسعت بیشتری بخشید و در کار وارد کردن اسلحه و رساندن آن به مبارزان واقعی مسلمان و تشکیل شبکه های نظامی برای نابود کردن رژیم و حتی اعدام انقلابی شاه سخت کوش بود. ساواک با کنترل تلفن جمعی از دوستان شهید اندرزگو پی به ارتباط ایشان با آن شهید برد و همین امر منجر به دستگیری ایشان در تاریخ 3/6/57 (یعنی یک روز بعد از شهادت شهید اندرزگو) گردید.
آزادی از زندان
قرار بازداشت شهید اسلامی پس از دو ماه و اندی در مورخه 15/8/57 به قرار التزام عدم خروج از حوزه قضایی تهران تبدیل و وی از زندان آزاد شد. این ایام مقارن بود با روزهای پرفراز و نشیب انقلاب اسلامی. شهید اسلامی بلافاصله پس از آزادی به صف مبارزین پیوست و در برپایی و راه اندازی راهپیمایی های عظیم مردمی، برگزاری مجالس بزرگداشت شهدا و نشر و توزیع اعلامیه های امام(ره) نقش فعالی را ایفا نمود و در ذیل بسیاری از اعلامیه ها که علیه اقدامات رژیم منتشر می شد، اسم ایشان دیده می شود.
انقلاب اسلامی
پس از به ثمر رسیدن انقلاب، شهید اسلامی همچون گذشته در پذیرش مسئولیت های مختلف و طاقت فرسا در صف مقدم قرار داشت و هیچ گاه ضعف و سستی از خود نشان نداد. با تشکیل حزب جمهوری اسلامی به عضویت شورای مرکزی حزب درآمد، ابتدا مسئول واحد استان ها و شهرستان ها و پس از آن مسئول شاخه اصناف حزب گردید. با حکم آیت الله مهدوی کنی تا دی ماه 58 در کمیته مرکزی انقلاب اسلامی فعالیت داشت. با حکم شورای انقلاب مسئول نظارت بر اندوخته اسکناس بود و در نهایت بنا به پیشنهاد شهید رجایی به عنوان وزیر بازرگانی معرفی گردید که این انتخاب با مخالفت بنی صدر مواجه شد و به ناچار، در کسوت معاونت هماهنگی پارلمانی وزارت بازرگانی- در واقع- کار وزیر را انجام می داد.
روزنامه انقلاب اسلامی به نقل قول از یکی از نمایندگان دوره اول مجلس شورای اسلامی نوشت:
وزارت بازرگانی همین طور است، در وزارت بازرگانی آقای اسلامی به عنوان وزیر پیشنهاد شده که آقای رئیس جمهور (بنی صدر) نپذیرفت. بعد وی را به عنوان معاون آنجا گذاشتند. معاونی که حق حضور در جلسات هیئت دولت، طرح لوایح و تمام وظایفی که یک وزیر انجام می دهد را دارد.
شهادت
«انقلاب ما در شرایطی به سر می برد که نیاز شدید به شهیدان و خون های پاک دارد. بگذار ما ناقابل ها برویم و فدای اسلام بشویم تا آنها که در تداوم نهضت مؤثرترند باقی بمانند و این بار گران را به سر منزل مقصود رسانند.»
این جملات را شهید اسلامی در آخرین روزهای زندگانی اش (5/4/1360) بیان کرده بود و دو روز بعد به آن جامه عمل پوشاند. تقدیر چنین رقم خورده بود که وی به همراه دوست و مرادش شهید مظلوم بهشتی در هفتم تیر سال 1360 در انفجار دفتر مرکزی حزب جمهوری توسط منافقین کوردل به شهادت برسد.
ویژگی های اخلاقی
فرزند شهید اسلامی در خصوص سجایای اخلاقی ایشان چنین می گوید:
وی در خانواده چند خصوصیت داشت: یکی اینکه اگر بستگان جمع می شدند مسائل اعتقادی- اجتماعی و سیاسی را مطرح می کرد و این را حتی از کودکی به یاد دارم و بعد هم برای بستگان جلسه ای ترتیب می داد و از بعضی روحانیون که مسئول بودند دعوت می نمود. در منزل مواقعی که با کودکان برخورد می کرد، متناسب با حال آنها رفتار داشت نه اینکه خود را بگیرد و ابا کند از شوخی و بازی با کودکان. به هیچ عنوان حاضر نبود وسیله ای تشریفاتی برای منزل خریده شود. خودش بسیار ساده و بی آلایش بود و حتی تا قبل از سرپرستی وزارت بازرگانی، از دوچرخه برای رفتن به جلسات و کار استفاده می نمود و از پرخوری و اسراف پرهیز می کرد. با رساله عملیه کاملاً آشنا بود و اکثر نزدیکان سؤالات شرعی خود را از وی می پرسیدند. بسیار صادق و راستگو بود، در انجام جلسات و قرارها بسیار منظم بود.
پس از انقلاب به دستور شهید رجایی برای موضوعی به خارج از کشور می روند. در آنجا هوا خیلی سرد بوده و ایشان فقط با یک کت و شلوار رفته بودند و دوستان وی دائم اصرار می کنند که از اینجا پالتویی بخرید ولی ایشان می گویند آیا من به عنوان مسئول بازرگانی از پول بیت المال برای خودم امکانات تهیه کنم؟
هنگامی که از طرف شهید بهشتی برای بررسی وضع آذربایجان و تبریز و هم برای این که نمایندگان را برای مجلس شناسایی کنند از طرف حزب به آذربایجان رفته بودند و مدت یک ماهی آنجا بودند یک بار ما با والده رفتیم ببینیم ایشان چکار می کنند؛ دیدیم در یک اطاق محقر و کوچکی در یک مسافرخانه با چند کتاب به سر می برند.
با صلاگران پر خروش دین باوری
سید اسدالله لاجوردی
انّ الّذین قالوا ربّنا الله ثمِّ استقاموا تتنزل علیهم الملائکة الاّ تخافوا و لا تحزنوا و بشروا بالجنّة الّتی کنتم توعدون
هرکس نکرد ترک سر از اهل درد نیست
در پای دوست هرکه نشد کشته مرد نیست
ناصح مورز مهر و غم درد ما مخور
ماعاشقیم و در خور ما غیر درد نیست
تهمت کش وصالم و در گرد کوی تو
جز گرد کوچه بهر من کوچه گرد نیست
می ریزم از دو دیده به یاد تو اشک گرم
شبها که همدمم بجز از آه سرد نیست
بر درگهت که نقد دو عالم نثار اوست
ما را ز انفعال بجز روی زرد نیست
شبها به دوستان چو خوری باده یاد کن
از محتشم که یک نفسش خواب و خورد نیست
هرکس نکرد ترک سر از اهل درد نیست
در پای دوست هرکه نشد کشته مرد نیست
ناصح مورز مهر و غم درد ما مخور
ماعاشقیم و در خور ما غیر درد نیست
تهمت کش وصالم و در گرد کوی تو
جز گرد کوچه بهر من کوچه گرد نیست
می ریزم از دو دیده به یاد تو اشک گرم
شبها که همدمم بجز از آه سرد نیست
بر درگهت که نقد دو عالم نثار اوست
ما را ز انفعال بجز روی زرد نیست
شبها به دوستان چو خوری باده یاد کن
از محتشم که یک نفسش خواب و خورد نیست
در سال 1314هـ.ش وقایع بسیاری در گوشه و کنار جهان، اتفاق افتاد و در کشور ایران نیز در سایه ظلمت حکومت رضا خانی و در راستای مذهب زدایی آشکار، حرکت هایی صورت گرفت که تاریخ گوشه هایی از آن را در حافظه خود ثبت کرده است.
از جمله اتفاقات تاریخ در این سال تغییر تاریخ رسمی کشور به هجری شمسی و ممنوعیت به کار بردن ماه های هجری قمری، اجباری شدن کلاه بین المللی (شاپو) و تغییر شکل لباس در قالب متحد الشکل کردن افراد، محدودیت برگزاری مجالس ترحیم در مساجد، و از همه مهمتر قیام خونین مسجد گوهرشاد در اعتراض به مسئله کشف حجاب را می توان بر شمرد. بر اهل بینش و خرد است که با کند و کاو دقیق، اتفاقات دوران گذشته را ریشه یابی و با چشمانی بیدار و دلی بیدارتر حوادث و وقایع زمان حال را- که در آن عبرت ها نهفته است- نظاره کنند.
در همان دوران استبداد در یکی از محّلات جنوبی شهر تهران، نزدیکی های بازار، در خانواده ای متدیّن و مذهبی و از سلاله پاک رسول الله (ص)، در دامان مادری نیکوکار به نام قمر، قمری در آسمان وجود، درخشیدن آغازید تا با نور وجودش گرما بخش کانون گرم خانواده باشد، کودکی متولد شد تا با صدای گریه ولادتش، لبخند شادی بر لبان پدر و مادرش نقش بندد.
نام این مولود فرخنده را اسدالله گذاشتند. وجه این انتخاب را می بایست در ضمیر نورانی پدر و مادری جستجو کرد که از محّبین خاندان عصمت و طهارت بودند و شاید این نامگذاری با زمان ولادت هم، بستگی داشته است. زیرا بسیاری از شیعیان پاکدل نسبت به رعایت نامگذاری فرزندان خود- اگر ولادت در ایام خاص باشد- اعتقادی راسخ دارند.
پدرش، سیّد علی اکبر، هیزم فروش بود و تعداد فرزندان وی- یعنی چهار پسر و چهار دختر- بیانگر عائله مند بودن اوست. دوران کودکی سیّد، در محیط گرم خانواده سپری می شد تا اینکه به سن مدرسه رسید و بایستی برای آموختن آماده می شد، آموختن برای مبارزه ای طولانی و خستگی ناپذیر.
سال1320 هـ. ش، سالی که شهریور آن خاطراتی تلخ در حافظه تاریخ ایران به یادگار نهاده است؛ به همراه پدر بزرگوار خویش در یکی از مدارس تهران ثبت نام شد.
چشمان تیزبین سیّد، در سنین کودکی، شاهد این آشفتگی ها بود و نظاره گر اتفاقاتی بود که به وقوع می پیوست.
سید اسدالله لاجوردی پس از دو سال تحصیل در مقطع دبیرستان، ترک مدرسه گفت و در کنار پدر به کار و فعالیت مشغول شد. ترک مدرسه نه به معنای ترک دانش اندوزی، که او یک لحظه از آموختن و آموزاندن فارغ نبود و از طفولیت دروس قدیمه را شروع کرده بود، و در دوران مختلف زندگی در کنار کار و مبارزه از محضر اساتید بزرگوار روحانی، بهره ها برد. حتی در محبس رژیم طاغوت نیز در محضر بعضی روحانیون ِ در بند رژیم شاه، به آموختن فقه و اصول پرداخت.
کناره گیری سید از دبیرستان، همراه با اوج مبارزات آیت الله کاشانی و شهید نواب صفوی بود و از کسی با روحیات ایشان، این انتظار می رفت که در تمام میتینگ هایی که از طرف آن دو بزرگوار برگزار می شد، شرکت فعال داشته باشد و بر افرادی که طرح اعدام انقلابی رزم آرا را ریختند، آفرین بگوید و بر خلیل طهماسبی که این طرح را به اجرا در آورد، درود فرستد.
دوران نوجوانی و جوانی اسدالله لاجوردی در این کوران سپری شد و چون پولادی آبدیده گردید. از زمان آشنایی سید با شهید حاج صادق امانی، اطلاع دقیقی در دست نیست، ولی آنچه مشخص است اینست که وصلت شهید حاج صادق، با خانواده محترم لاجوردی باید دارای پیشینه ای باشد که می بایست آن را در کلاس های درس مرحوم شاه چراغی و جلسات مشترک آنها جستجو کرد. شهید لاجوردی به همراه حاج صادق امانی و شهید محمد صادق اسلامی گیلانی و حسین رحمانی در مسجد "شیخ علی" ادبیات عرب را به خوبی و علوم حوزوی را در حد کفایه فرا گرفت و به علت هوش و ذکاوت و قدرت درک و استنباط بالایی که داشت، در جلساتی که خود از اعضای موسس آن بود، به تفسیر قرآن می پرداخت. انس و الفت شهید لاجوردی با قرآن، غیر قابل توصیف است و باید گفت او به قرآن عشق می ورزید و بر همین اساس در پرسشنامه ساواک نوشت:
"به قرآن و نهج البلاغه علاقه وافر دارم"
براساس همین عشق بود که از پرداختن به ظاهر قرآن در حد قرائت آن برای اهل قبور و ... رنج می برد و تدبر و تعمق در آیات آن را، مشغله روز و شب خویش کرده بود . لذا با حالتی رنجور و کمری شکسته و چشمی از روشنی افتاده، ناشی از شکنجه های ددمنشانه بازجویان، در حالتی که مدتی از دوران محکومیت را به علت شدّت آلام می بایست به طور خوابیده در سلول بماند، در گوشه زندان به تفسیر قرآن پرداخت و با امید به طلوع فجر حکومت مستضعفین، آیه نورانی "و نرید ان نمن علی الذین استضعفوا فی الارض و نجعلهم الائمه و نجعلهم الوارثین" را به تفسیر نشست. سید در پاسخ یکی از سؤالات در بازداشت سال 1343 می نویسد:
"... من هم در جلسه ای که با آقای رضایی داشتم در آنجا تفسیر و مسئله می گفتم."
گزارش ساواک به دادگاه، سیّد را مسئول بیان مذهبی و "توجیه کفایه" در جلسات معرفی کرد. از میزان و چگونگی فعالیت های سیّد در سالهای 1330 تا 1341 اطلاعی در دست نیست و در این فرصت نیز امکان تحقیق آن موجود نبوده است. لذا در این مختصر تنها به آن مقدار از فعالیت های این شهید بزرگوار که در پرونده اتهامی ساواک موجود است، بسنده می گردد.
وصلت شهید حاج صادق امانی با خانواده لاجوردی را باید نقطه عطفی در زندگی مبارزاتی وی محسوب کرد. در این دوران است که وی به همراه حاج صادق به جلسات بحث "انسان و سرنوشت" استاد شهید مرتضی مطهری (ره) راه می یابد و با بهره گیری از نور وجودی استاد، با بنیه ای تازه، پای به عرصه مبارزه می گذارد. او در این باره می گوید:
"آقای امانی، مرا به جلسه ای می برد که در آن مطلبی به نام سرنوشت انسان مطرح می شد"
در همین دوران است که سید اسدالله تشکیل خانواده می دهد تا به سنت حسنه نبی خاتم (ص) عمل کرده باشد. و در این راستاست که یاری همراه و همسفری صبور و همسری مهربان را برای ادامه مسیر مبارزاتی خویش بر می گزیند.
اولین ثمره این ازدواج پسری است که در سال 1341 دیده به هستی می گشاید که او را محمّد نام می نهند. در این سالها و تحت رهنمود علمای متعهدی همچون شهید آیت الله دکتر بهشتی و استاد و شهید مرتضی مطهری (ره) گردانندگان سه هیئت از هیئت های مذهبی در تهران، تصمیم به ائتلاف و ایجاد تشکّل در راستای مبارزه با رژیم ستم شاهی می گیرند. یکی از هیئت ها، جلسه ای است که شهید لاجوردی در آن، مسئول بیان مسائل مذهبی و تفسیر قرآن و تدریس کفایه بوده است.
هیئت مؤتلفه اسلامی با نام جمعیت های مؤتلفه اسلامی در این سال شکل می گیرد و به حق باید سید اسدالله را یکی از مؤسسین و بانیان اصلی آن معرفی کرد.
با توجه به شرایط اجتماعی حاکم بر جامعه در سالهای 40- 42 و انجام انقلاب به اصطلاح سفید شاهانه، مسئله انجمن های ایالتی و ولایتی و تبعید حضرت امام خمینی قدس الله نفسه الزکیه و بالاخره تصویب طرح کاپیتولاسیون توسط حسنعلی منصور، در کمیته مرکزی هیئت های مؤتلفه اسلامی تصمیم به اعدام انقلابی حسنعلی منصور گرفته شد.
طرح عملیات در کمال دقت و با رعایت تمامی اصول پنهانکاری و حفاظتی ریخته و حکم شرعی جهت اجرا نیز گرفته شد و عاملین اجرا نیز تعیین شدند و در شب قبل از آن در خانه شهید رضا صفار هرندی، ضمن مرور جوانب طرح، هم قسم شدند و شب هفدهم ماه مبارک رمضان (شب قدر) را تا سحر به مناجات پرداختند.
صبح روز اوّل بهمن ماه 1343 مامورین اجرای حکم، تحت فرماندهی شهید حاج صادق امانی با زبان روزه به طرف میدان بهارستان حرکت کردند و هریک برای انجام وظیفه محوّله در جایگاه خویش قرار گرفتند. با ورود اتومبیل حامل حسنعلی منصور به بهارستان در ساعت 10 صبح و... با شلیک شهید محمد بخارایی که از شاگردان مکتب توحید بود، به زندگی ننگین و ذلت بار وی خاتمه داده شد. همه چیز بر وفق مراد بود ولی تقدیر چنین شد که از میان جمعی که به خاطر عملیات در صحنه حضور داشتند- به علت شرایط آب و هوایی- زمستان و یخبندان حاصل از آن- محمد بخارایی بر روی زمین لغزید و بلافاصله توسط مامورین شهربانی دستگیر شد. بازجویان سراسیمه و مضطرب به سراغ او آمدند، سؤالات مکرر به سوی او سرازیر شد ولی او لب باز نکرد. بر همین اساس ساواک در اولین گزارش خود، ضارب نخست وزیر را پسر بچه ای که ظاهراً لال است معرفی کرد.
مامورین اطلاعات شهربانی متوجه پدر و مادر وی شدند و از طریق آنان، دوستان محمد را شناسایی و اقدام به دستگیری آنان کردند و در بازجویی های فنی، همرزمان دیگر وی نیز مورد شناسایی قرار گرفتند.
یکی از افرادی که در این مرحله شناسایی شد، شهید حاج صادق امانی بود که به علت دوستی و رفاقت و خویشی که با شهید لاجوردی داشت مامورین برای دستیابی به شهید امانی به دستگیری های گسترده ای پرداختند که از آن جمله سیداسدالله لاجوردی بود. این دستگیری اولین تجربه سید در بازداشت به شمار می آمد. وی با زیرکی به گونه ای عمل کرد که با وجود اینکه از کم و کیف اقدامات انجام شده کاملاً آگاهی داشت، حکم برائت وی صادر گردید و پس از 18- 17 روز از زندان شهربانی آزاد شد.
در دستگیری های گسترده ای که توسط ساواک در حاشیه پرونده قتل منصور صورت گرفت و بسیاری از اعضای هیئت های مؤتلفه اسلامی دستگیر شدند، سید نیز مجدداً در تاریخ دوازدهم اسفند ماه سال 43 دستگیر شد و تحت بازجویی های شدید، همراه با شکنجه های طاقت فرسا قرار گرفت ولی با استقامتی جانانه، در برابر بازجویان ایستادگی کرد و در نهایت به 18 ماه حبس تأدیبی محکوم شد.
در سیاهچال های ستم شاهی بود که خبر شهادت همرزمانش، قلب مهربان او را جریحه دار کرد. سید نسبت به حاج صادق امانی ارادتی خاص داشت و در بسیاری از حرکت های دوران مبارزه دوشادوش او حرکت کرده بود و بسیاری از موفقیت های خود را مرهون او می دانست. این داغ تا زمان شهادت بر شانه های مردانه اش سنگینی می کرد، دوران زندان سپری گردید و سید به آغوش گرم خانواده چشم انتظارش بازگشت.
تجربیات حاصل از دوران بازداشت، او را آبدیده تر کرد، اما مصائب و شداید این دوران نتوانست او را از مسیر مبارزه منحرف و سرگرم زندگی نماید، بلکه او را در انجام رسالت خویش، مصمم تر کرد.
سیّد پس از مدتی کسب خود را تغییر داد و در بازار جعفری به دستمال فروشی و روسری فروشی مشغول شد و در عین حال به سازماندهی افراد مذهبی مبارز در چارچوب جلسات سیّار تحت سرپرستی خود پرداخت و سخنرانان آشنا به مبانی دینی و مبارزه را به جلسات خود دعوت کرد. یکی از سخنرانان جلسات سیّار شهید لاجوردی در سال 1348 در گزارش ساواک جناب حجة الاسلام و المسلمین آقای هاشمی رفسنجانی معرفی شده است.
او در کنار برگزاری جلسات مذهبی به فعالیتهای پنهانی ادامه داد، تا اینکه در جریان ورود سرمایه گذاران امریکایی اعلامیه ای با عنوان "گامی فراتر در تشدید غارتگری" تهیه و تکثیر شد و برای توزیع در اختیار اعضا قرار گرفت و در روز فینال مسابقات جام باشگاههای آسیا با تهیه شیشه ای آتش زا و سازماندهی اعضاء به شرکت هواپیمائی ال عال (متعلق به اسرائیل) حمله شد.
ساواک که در دانشکده اقتصاد و در کنار یکی از اعضای گروه، مامور نفوذی داشت به دنبال گزارش او، نسبت به دستگیری اعضای گروه اقدام کرد. در ادامه این دستگیری ها سیّد نیز مورد شناسایی قرار گرفت و در اردیبهشت ماه سال 49 برای دومین بار دستگیر شد. در این دوران بود که "مرد پولادین زندانها" لقب گرفت. در زیر شکنجه های دد منشانه دژخیمان ساواک، کمرش شکست و بینایی یک چشم را تا حد زیادی از دست داد، ولی حسرت اظهار عجز را بر دل سیاه شکنجه گران نهاد و تنها مطلبی را بر صفحات کاغذ بازجویی نوشت که برای مامورین ساواک هیچ گونه ارزشی نداشت.
در این مرحله دستگیری به عنوان رهبر گروه لشکری "ال عال" و گردانندگی گروه های مخالف دیگر متهم شد و به 4 سال حبس مجرد محکوم گردید.
شدت شکنجه ها و اثرات آن به حدّی بود که دست از زندگی شست و وصیتنامه خویش را تنظیم کرد. البته سید از روزی که پا در میدان مبارزه نهاده بود دست از زندگی شسته بود. او در وصیتنامه خود اسرائیل را اعدا عدو معرفی کرد و به پرداخت از ثلث مال برای کمک به مبارزین فلسطین تأکید کرد.
حضور سید اسدالله که چون شیری شرزه می غرید برای زندانبانان بازداشتگاه شماره 3 قصر غیر قابل تحمل شد. روشنگری های او زندانیان دیگر را تحت تاثیر قرار داده و باعث شده بود تا حرکت های ضد رژیم در زندان شکل بگیرد و به همین دلیل به دنبال تقاضای انتقال وی به زندانی دیگر او به زندان شهربانی مشهد منتقل گردید. در این دوران تمامی خانواده سیّد مورد کنترل ساواک قرار گرفتند. تمامی مکاتبات آنها کنترل می شد و حتی نوجوانان اقوام نیز از این مسئله در امان نماندند. ملاقات ها با سختی صورت می گرفت. دل خداجوی سید نگران فرزندان خردسال خود بود و آتیه آنان در محیط فاسد ستم شاهی دغدغه شب و روزش.
در ملاقاتی که همسر فداکارش در روز سیزدهم شهریور سال 1352 در مشهد با سید دارد از او می پرسد: "پاهایت چطور است؟" و سید در پاسخ می گوید: "این یادگار اوین است و تمام پایم اثراتی دارد".
در پاسخ این سؤال پرسشنامه که "چه نوع بیماری دارید؟" ، می نویسد:
"تمام بیماری هایی که در زندان عارضم شده : نقص چشم چپ و از دست رفتن دید آن، درد شدید کمر، ناراحتی معده، ناراحتی قلبی، و در بدو ورود به زندان مشهد به آنفلوآنزا مبتلا شدم و یک ماه از سینه ام شدیداً چرک می آمد"
و در نهایت نوشته است:
"انسانی سالم به زندان آمدم و کلکسیونی از مرض با خود خواهم برد."
مصائب و شداید ناشی از امراض مختلف، برای مدت مدیدی قدرت تحرک را از وی گرفت و او که علاقه مفرط به اسلام و قرآن داشت و از سالها قبل در هیئت، تفسیر قرآن می گفت و در زندان نزد آیت الله انواری مدتی فقه و اصول نیز خوانده بود از فرصت گوشه نشینی در زندان استفاده کرد و به تفسیر قرآن پرداخت. مزدوران ساواک مطالب آن را مضره تشخیص دادند و در پرونده وی بایگانی کردند.
بالاخره سید در سی ام فروردین ماه سال 1353 سومین دوران حصر خویش را سپری کرد و به خانه بازگشت. سید اسدالله در آن روزگار صاحب 4 فرزند بود؛ سه پسر و یک دختر که بزرگترین آنها 12 سال و کوچکترین شان 4 سال (به مدت محکومیت سوم پدر) داشت و همگی در انتظار دیدار پدر دیده به در دوخته بودند و در کانون گرم خانواده، این مادر بود که با محبت های مضاعف خویش جای خالی پدر را پر می کرد.
با آزادی سید، انتظار کودکان معصوم به سر آمد و پدر که زائر زندانی ثامن الحجج (ع) بود پای در خانه نهاد و اشک شوق بر دیدگان منتظر جاری گردید.
اداره کل سوم ساواک یک ماه پس از آزادی سید از زندان، او را فردی متعصب- که به احتمال قوی فعالیت های خود را در نهایت پنهانکاری و شدت هرچه بیشتر دنبال خواهد کرد- به ساواک تهران معرفی کرد و ساواک تهران از وی مراقبت کامل به عمل آورد.
مزدوران سفاک ساواک به خوبی سید اسدالله لاجوردی را شناختند و یک آن از او و فعالیت هایش غفلت نکردند، لیکن هوش و ذکاوت بالای سید در رعایت اصول پنهانکاری بارها و بارها بر کنترل های امنیتی فائق آمد.
یکی از نکاتی که باید به صورت اجمال به آن پرداخت این است که در بعضی از صفحات بازجویی به بایکوت شدن شهید لاجوردی در زندان برخورد می نماییم.
همان گونه که همگی اذعان دارند روشن بینی و ژرف نگری سید در شناخت جریانات انحرافی در داخل زندان از ویژگی های خاص اوست که با درایت و شهامت در مقابل این جریانات انحرافی قد علم کرده، و با آنان از در سازش در نمی آمد و سعی در افشارگری آنان داشت. بدیهی بود که در زندان مورد تنفر این افراد قرار گیرد. همت والای او بود که می توانست در زندان در دو جبهه به نبرد برخیزد. در یک جبهه با شکنجه گران، در جبهه ای دیگر با منحرفان.
بر شاهدان عینی فرض است که قلم در دست گیرند و از حماسه آفرینی های او در برابر انواع و اقسام شکنجه های جسمی و روحی بنویسند و چهره تابناک و مقاوم این شهید گرانقدر را به جامعه اسلامی و جوانان ما معرفی نمایند. بنویسند که سید در حالی که با بدنی رنجور و غرق در خون از شکنجه گاه به سلول باز گردانده می شد، تمامی توان خود را در زبان خود جمع می کرد و ندای دشمن شکن "الله اکبر" سر می داد که این دو علت داشت اوّل اینکه به شکنجه گران مزدور ثابت کند سید شکستنی نیست و در راه خدا همه مشکلات و مصائب را به جان خریده است و در مرحله دوم به کسانی که در سلول بودند و با دیدن این صحنه ها، احساس ترس و وحشت داشتند روحیه بدهد و بگوید با تمسک به خدای بزرگ است که می توان بر دشمنان دین و قرآن پیروز شد.
حضور سید در کانون گرم خانواده که سالها چشم انتظارش بودند چندان دوام نیاورد چرا که او نمی توانست مانند بسیاری از کسان دیگری باشد که با اولین اشاره مقامات امنیتی، دست از مبارزه کشیدند و به زندگی روزمره پرداختند و حتی پرداختن به زندگی را با ننگ همکاری با ساواک، ممزوج کردند. او داغ همرزمانی چون شهید امامی را در سینه داشت و آتش عشق به امام خمینی (ره) هماره در قلبش شعله می کشید و آیه "و نرید ان نمن..." حبل المتین راهش بود. دنیا را به تأسی از جدش امیرمومنان علیه السلام سه طلاقه کرده و از مال دنیا تنها به روزی مقدر بسنده کرده بود. بی نیازی آیت آرامش او بود و هیچ چیزی را از آن خود نمی دانست. در اواخر دوره سوم زندان در پاسخ مربوط به وضعیت مالی چنین می نویسد:
"از نظر مالی در هر وضع که باشم بی نیازیم آرامش می بخشد" و در جایی دیگر که از میزان مال و اموال او سؤال می شود پاسخ می دهد: "المال مال الله"
و الحق که این انسان والا در تمامی دوران عمر به مال اندوزی فکر نکرد و فرزندان و نزدیکان خود را نیز به پرهیز از این تفکر سفارش کرد.دوچرخه ای که روز شهادت با آن به بازار آمد مرکب رهوارش بود که سالها با آن به این طرف و آن طرف رفته بود.
آری حضور او در خانواده بیش از ده ماه نشد و در روز هفتم اسفند ماه سال 1353 مجدد دستگیر و به مسلخ برده شد. در این مرحله به اتهام ارتباط با سازمان مجاهدین خلق مورد بازجویی قرار گرفت ولی این بار نیز با پاسخ های خود عصبانیت بازجویان را بیش از پیش برانگیخت و آنچنان با طیب خاطر و آرامش نشأت گرفته از روحیه الهی به سؤال پاسخ گفت که بازجو مجبور شد به همراه هر سؤال قید تعصب و طفره رفتن از پاسخگویی را در سؤالات مطرح کند. پاسخ به هر سؤال برافروختگی بازجو را بیشتر می کرد. شکنجه های پی در پی مؤثر واقع نشد، پرونده جهت صدور حکم به دادسرای نظامی ارسال شد و یکی از دلایل مجرمیت،... تعصب شدید در عدم بازگویی فعالیت ها و اقدامات خرابکارانه عنوان شد و در این مرحله به 18سال حبس جنایی محکوم گردید.
این بار در زندان با افرادی روبرو بود که با ظاهر اسلام تفکرات مارکسیستی را بنای کار خود قرار داده بودند و از جمله تغییر ایدئولوژی سازمان مجاهدین خلق را مطرح می کردند . سید اسدالله لاجوردی با شناخت عمیق به اسلام ناب و تسلّط خاصی که به مبانی مارکسیسم داشت، اقدام به روشنگری کرد و با مدعیان دروغین اسلام به مبارزه برخاست و از اینجا بود که منافقین به ظاهر مجاهد، کینه او را در دل گرفتند.
زمزمه های انقلاب اسلامی آغاز شده بود، حرکت های مردمی در حال شکل گیری بود. مساجد مرکز تجمع و اعتراض بود و بلندگوی منابر، افشاگری را آغاز کرده بودند. فضای بازسیاسی مطرح شد و آزادی زندانیان سیاسی در دستور کار قرار گرفت. در این دوران بود که عده کثیری از زندانیان سیاسی آزاد شدند و سید اسدالله لاجوردی نیز در تاریخ 27/5/56 از زندان آزاد گردید و برای ادامه مبارزه به همرزمان و همسنگران دیرینه خود پیوست تا در سازماندهی حرکت های انقلابی نقشی فعال داشته باشد. در روزی که خبر شهادت مرحوم حاج آقا مصطفی (ره) فرزند ارشد امام مطرح شد، به ساواک احضار گردید ولی از حضور در محل دعوت سرباز زد. برای بار دوم به او اخطار شد؛ با مشورت با دوستان، در تاریخ 17/8/56 به ساواک رفت.
در دورانی که انقلاب خونرنگ اسلامی به اوج خود رسیده و ملت قهرمان ایران آماده پذیرایی از یار سفر کرده، گردیده بودند در کمیته استقبال از امام- که همواره به او عشق می ورزید و از ابتدای مبارزه حضرتش، با او پیمان همراهی بسته بود- دارای فعالیت هایی گسترده بود و به امید و آرزوی دیرینه خود رسیده بود.
او که سالها در سیاه چال های زندان به شوق چنین روزی آیه "و نرید ان نمنّ..." را به تفسیر نشسته بود اکنون تفسیر عملی آن را به چشم می دید و این دیدار، برای او که به امید این روز شکنجه ها دیده و ساعت شماری کرده بود، از ویژگی خاصی برخوردار بود. امام آمد و انقلاب پیروز شد و بعد از این همه رنج و سختی، یکی از سخت ترین مسئولیت ها بر شانه های مقاوم او نهاده شد و او با طیب خاطر از آن استقبال کرد چرا که نظر حضرت امام (ره) و شهید بهشتی بر این تعلق گرفته بود و سید تابع محض و بی چون و چرای ولایت بود.
مسئولیت دادستانی انقلاب اسلامی، مسئولیتی نبود که در آن دوران هرکسی توان اجرای آن را داشته باشد. وی با روشن بینی و درایت خاص در جایگاه خویش قرار گرفت.
اقدامات سید در دورانی که منافقین کوردل داعیه انقلاب را داشتند بر هیچکس پوشیده نیست. کار طاقت فرسا و شبانه روزی او، باعث شد توطئه، خنثی و چشم فتنه کور شود.
در زمان تصدی مسئولیت زندانها، برخورد او با فریب خوردگان خط نفاق، به گونه ای بود که بسیاری از آنان که دارای ضمیری پاک بودند، به دامان اسلام بازگشتند و هدایت خود را رهین روشنگری ها و برخوردهای صمیمانه و پدرانه سید اسدالله لاجوردی می دانستند.
اینان از جوانانی بودند که از دامان اسلام با تزویر و ریا به سوی منافقین رفته بودند و سید با باز گرداندن آنان به آغوش پر مهر خانواده و اسلام، جبهه نفاق را روز به روز خالی تر کرد. از این رو کینه سیاه دلان منافق بیش از پیش شد. از جمله ابتکارات این شهید سعید در زمان تصدی مسئولیت های خود ایجاد کارگاه های مختلف در محیط زندان بود تا از این رهگذر هم زندانیان، در حرفه های مورد علاقه خود ماهر و متبحر شوند تا پس از آزادی آن فن و حرفه دستمایه معاش آنان گردد و هم از عایدی تولیدات زندان حقوقی مکفی دریافت کنند. او در آخرین ملاقات خود با حجة الاسلام و المسلمین محمد جواد حجتی کرمانی مژده ریشه کن شدن بیسوادی را در میان زندانیان داده بود.
منافقین بارها کمر به قتل او بستند ولی هر بار مشیّت الهی بر این تعلق می گرفت که سید بماند تا در انجام مسئولیتهای الهی، با کوله باری از اخلاص و پاکی، سنگرهای موفقیت را یکی پس از دیگری فتح نماید.
یک بار به قصد به شهادت رساندن او، حرکت کردند ولی قرعه به نام شهید بزرگوار"محمد کچوئی" افتاد. این بار فارغ از تمامی مسئولیت های ظاهری، با قلبی آکنده از محبت ولایت فقیه و سپاسگزاری به درگاه ایزد منّان به واسطه وجود سایه ولایت بر سر ملّت ایران در کمال سادگی به کسب و کار خویش مشغول شد. ولایت فقیه اصلی نبود که شهید لاجوردی با پیروزی انقلاب با آن آشنا شده باشد؛ او از زمانی که حرکت امام شروع شد سر در گرو ولایت و فرامین ولایت فقیه داشت. او از زمانی که درس های حضرت امام (ره) به صورت کپی از نجف اشرف به ایران آورده شد از تکثیر کنندگان و توزیع کنندگان آن بود و به ولایت، اعتقادی راسخ داشت.
در روز جمعه قبل از شهادت به همراه اعضای خانواده عکس دسته جمعی گرفت زیرا خود را آماده سفر کرده بود. برای همین بود که روز قبل از شهادت گفته بود:
"خدا سایه رهبری را از سر مردم کم نکند که اگر سایه او بر سر ملت نبود حال و روز ایران، چیزی شبیه افغانستان بود و..."
آری آن روز اهالی محله و کسبه بازار تهران سید اسدالله لاجوردی را دیدند که با دلی آرام و لبی خندان سوار بر مرکب رهوار خود (دوچرخه) عازم محل کسب خود است و منافقین کوردل در کمین نشسته، مترصد حضور او بودند تا با به شهادت رساندن سید، انتقام سالهای افشارگری، روشنگری و مبارزه با خط نفاق را از او بگیرند.
و برای شخصیتی چون او، عاقبتی جز این تصور نمی رفت که:
"شهادت هنر مردان خداست".
بگو با عاشقان هر کس وصال یار می خواهد
میسر هست امّا زحمت بسیار می خواهد
چو روی زرد و اشک سرخ و آه آتشینت نیست
مگو از عاشقانم، عاشقی آثار می خواهد
طمع داری در آیی در صف رندان و زین غافل
که مست از باده منصور گشتن، دار می خواهد
ز دنیا و ز عقبی هر دو باید چشم پوشیدن
هر آنکس در محبت لذت دیدار می خواهد
مگر در خواب بینی روی جانان را که این دولت
دل بیدار بیش از دیده بیدار می خواهد
به غیر از عاشقی هر کار کردی در جهان مفتون
برای هر یکی یک عمر استغفار می خواهد
بگو با عاشقان هر کس وصال یار می خواهد
میسر هست امّا زحمت بسیار می خواهد
چو روی زرد و اشک سرخ و آه آتشینت نیست
مگو از عاشقانم، عاشقی آثار می خواهد
طمع داری در آیی در صف رندان و زین غافل
که مست از باده منصور گشتن، دار می خواهد
ز دنیا و ز عقبی هر دو باید چشم پوشیدن
هر آنکس در محبت لذت دیدار می خواهد
مگر در خواب بینی روی جانان را که این دولت
دل بیدار بیش از دیده بیدار می خواهد
به غیر از عاشقی هر کار کردی در جهان مفتون
برای هر یکی یک عمر استغفار می خواهد
با صلاگران پرخروش دین باوری
شهید سید حسین امامی
سوم شهریور1320: کشور از بند اختناق رضا خانی رها شده است. نزدیک به دو قرن است که علما و آزادی خواهان قلع و قمع و اعتقادات و سنت های دینی، زیر چکمه های استبداد، لگدکوب می شوند. سینه ها از عقده های فرو خفته، تنگ اند و حنجره ها، خفه از فریادهای در گلو مرده ای که با رفتن دیکتاتور، به غریو شادی تبدیل شده اند. نماد سرکوب و تعبد به بیگانه، سرانجام قربانی بی تدبیری خود می شود و کشور را به بیگانگانی می سپارد که سرزمین مقدس ما را پل پیروزی نامیده اند.
اما شادمانی مردم دیری نمی پاید و کشور جولانگاه اشغالگرانی می شود که جز تباهی و فساد و فقر ارمغانی نمی آورند. نفس ها بار دیگر در سینه ها می میرند و امیدها به خاکستر تبدیل می شوند. در این هنگام که باید همه توش و توان خلق، مصروف مبارزه با بیگانگان شود، عناصری معلوم الحال، با سوء استفاده از فضای نابسامان فرهنگی و سیاسی، آب به آسیاب دشمن می ریزند و به راهزنی هویت دینی و اعتقادی مردم می پردازند. کسروی نمونه بارز این جریان ضد دینی و فرهنگی است. او درست در روزگاری که کسی حق چاپ نشریه ای را ندارد، همزمان دو نشریه پیمان و پرچم را منتشر می کند تا از این طریق به سمپاشی های خود علیه اسلام و معتقدات دینی مردم شدّت ببخشد. او در مقرّ خود گروهی به نام رزمندگان تشکیل داده و از طریق آنها به ضرب و شتم و تهدید کسانی می پردازد که یارای مباحثه و استدلال با آنها را ندارد. از دیگر اقدامات او مراسم کتابسوزان است که در آن کتاب های مفاتیح الجنان، ادعیه، شرح حال بزرگان دین، مثنوی معنوی، دیوان حافظ و امثال آنها سوزانده می شوند.
مرحوم نواب صفوی در نجف مشغول تحصیل است که شبی مرحوم محمد آقاتهرانی، ضمن تفسیر قرآن، به این نکته اشاره می کند که کسروی در تهران علیه شیعه و روحانیت مطلبی را چاپ و به طرز مرموزی پخش می کند. او همچنین به امام جعفرصادق (ع) و امام زمان (عج) صراحتاً توهین می کند و کسی هم نیست که نفس او را بگیرد و مشتی به دهانش بکوبد. مرحوم نواب از جا بر می خیزد و شجاعانه اعلام می کند، "فرزندان علی هستند که جواب او را بدهند!" شهید نواب به ایران باز می گردد. ابتدا تصمیم می گیرد با گفتگو و بحث، کسروی را متقاعد کند که دست از سمپاشی های خود بردارد، اما تلاش های او بی ثمر می ماند، از همین رو تصمیم می گیرد او را ترور کند. کسروی در این حادثه مجروح می شود و از مهلکه جان سالم به در می برد، اما پس از بهبودی با لجاجت بیشتری مبارزه با اسلام را آغاز می کند. از نخستین افرادی که مرحوم نواب صفوی را در مبارزه علیه کسروی یاری می دهد، شهید سید حسین امامی است.
سید حسین امامی در سال 1303در تهران متولد و بزرگ شد و سال ها در آتش اختناق و ظلم رضا شاهی سوخت. او قبل از حضور نواب در ایران، به حلقه مبارزان با کسروی پیوسته بود. اما ظاهراً به ارادت به او تظاهر می کرد و در حلقه حامیان او وارد شده بود تا از این طریق بتواند اخبار درون گروهی آنان را به دوستان خود برساند.
پس از نافرجام ماندن ترور کسروی به دست نواب، امامی پیشنهاد داد تا گروه فدائیان اسلام تشکیل شود و مبارزه علیه کسروی به شکل سازماندهی شده، سامان یابد. همه این پیشنهاد را پذیرفتند و نواب را به عنوان رهبر خود انتخاب کردند.
پس از چندی در اثر فشار مردم و شکایت آنان به دادگستری، دولت وقت، دستور محاکمه کسروی را به دستگاه قضایی داد. نتیجه دادرسی، پیشاپیش معلوم و مشخص بود. کسروی مورد حمایت رژیم بود و بی تردید از این محاکمه نمایشی هم جان به در می برد. شهید سیدحسین امامی به همراهی علی محمد امامی، رضا الماسیان، مظفریان و فدایی به کاخ دادگستری رفت و در روزی که قرار بود کسروی به جرم اهانت به اسلام محاکمه شود، او، محافظ و منشی اش را به رگبار گلوله بستند. شهید حسین امامی در این هنگام فریاد برآورد: "مردم! من کسروی را کشتم و این هم خون اوست که روی دست من است!"
انتشار خبر کشته شدن کسروی، موجی از شادمانی را در میان مردم مسلمان پدید آورد. مردم و علما جملگی خواهان آزادی عاملان مرگ کسروی شدند و سرانجام حاکمیت زیر این فشارها، پس از سه ماه به آزادی امامی تن داد. استقبال مردم از امامی حیرت انگیز بود. مجالس جشن و سرور و تقدیر از این شهید بزرگوار، پیوسته در حافظه تاریخ باقی خواهد ماند.
شهید امامی لحظه ای از مبارزه باز نایستاد. اینک عبدالحسین هژیر، مغز متفکر دستگاه پهلوی، در مقابل آرمان های ملی و اسلامی ملت و به خصوص ملی شدن صنعت نفت مقاومت می کرد. این بار نیز قرعه به نام سیدحسین امامی افتاد تا این جرثومه فساد را از سر راه ترقی کشور بردارد. شهید امامی بارها به مناسبت های گوناگون به هژیر هشدار داده بود که دست از مبارزه با مردم و اعتقادات دینی و منافع ملی آنها بردارد. اما هژیر به هیچ یک از این هشدار اعتنا نکرد. سرانجام در روز جمعه سیزدهم آبان ماه سال 1328 هجری شمسی و در ماه محرم، هنگامی که هژیر، ریاکارانه در مراسم عزاداری سید الشهدا شرکت کرده بود تا بر اعتقاد خود به فرقه بهائیت سرپوش بگذارد، شهید امامی با شلیک چند گلوله، او را از پا در آورد و سپس خود را تسلیم ماموران کرد.
هنوز چهار روز از مرگ هژیر نگذشته بود که در شب 7 آبان سال 1328، شهید امامی را در میدان سپه به دار آویختند. به هنگام مرگ، جز طنین زیبا و مردانه او که به آوای خوش لااله الاالله مترّنم بود شنیده نشد. شهید نواب در رثای او گفت: "امامی! ای شهید عزیزما! ای جگر گوشه زهرا! ای قربانی راه خدا! آسوده بیارام و در باغ رضوان خدا، قدم به آسایش بزن... آری! امامی عزیز، اگر نبود دیگر وظایف ما، همچون تو کلام زیبای خدا را بر فراز چوبه دار تلاوت و همچون تو، آخرین نفس خود را با کلمه دلنشین زنده باد اسلام، فریاد می کردیم!"
با صلاگران پر خروش دین باوری
شهید مهدی عراقی
در تاریخ خونرنگ شیعه همیشه یاران علی (ع) همچون مقتدای خویش، از چشمه عشق وضو ساخته و با رویی سرخ، بر هر آنچه کعبه آمال دیگران است، پشت پا زده و روی به میعادگاه ازلی و با ترنّم «فزت و ربّ الکعبه» بر سجاده عشق به نماز ایستاده اند. و چه بسیارند آرزومندانی که در این وادی، با حسرت به این انجام، نظاره گرند.
یکی از خیل معروفان آسمان و مسجودان ملائک و فرشتگان و رشک عارفان و خار چشم دشمنان و استخوان در گلوی منافقان و سد راه اصحاب ریا، پهلوان استوار و وارسته مسیر مبارزه و عاشق صادق و بی ریای امام راحل (ره) ، شهید حاج مهدی عراقی است.
در وصف شهید عراقی هر آن چه گفته شود کم است، که عراقی را تنها امام ِ عراقی شناخت و به زیبایی وصف کرد که: "مهدی عراقی یک نفر نبود- او به تنهایی بیست نفر بود. حاج مهدی عراقی برای من برادر و فرزند خوب و عزیز من بود" و هر آنچه در این خصوص گفته می شود، تنها انتزاعی از این حقیقت است.
"محمد مهدی حاج ابراهیم عراقی" در سال 1309 هجری شمسی در یکی از محلات مذهبی جنوب شهر تهران پا به عرصه وجود نهاد و در دامان مادری عفیفه و پاکدامن پرورش یافت و تحت تربیت پدری بزرگوار که قلبی همچون آینه پاک و شفاف داشت به گونه ای مؤدب به آداب اسلامی شد که از همان دوران کودکی در انجام فرائض الهی کوشا بود.
وی در وصیت به پدر- سال 1344- از آن اوضاع و احوال چنین یاد کرده است:
"آری پدر تحولات عجیب روزگار را با دیده عبرت تماشا کرده ام، سودها را از زیان ها و کامیابی ها را از ناکامی ها درست شناخته و تشخیص داده ام."
فدائیان اسلام
مهدی در حالیکه تازه به سن بلوغ رسیده بود و دوران دبیرستان را سپری می کرد، به سبب شرکت در هیئت های مختلف مذهبی و پیروی از احکام الهی و دینی، دارای روحی پاک و بی آلایش بود و باید گفت از مصداق افرادی بود که چشمه های معرفت بر قلبشان جاری می گردد؛ و از طرفی از هوش و ذکاوت بالایی نیز برخوردار بود.
ثمره این معرفت، روشنی دل و آگاهی ضمیر در یافتن راه حق و شناخت حقیقت بود. در این دوران بود که او با شهید نواب صفوی آشنا شد و خود را وقف آرمان های مکتب سرفراز اسلام کرد و به عضویت فدائیان اسلام درآمد و به مرکزیت آن راه یافت؛ تشکیلاتی که در زمان خود، از مؤثرترین و فعالترین سازمان ها محسوب می شد و با روحیه آزادگی و ستم ستیزی شهید عراقی تناسبی کامل داشت و در این زمان بود که وی، مراد خود را در چهره نواب صفوی یافت و به مریدی او گردن نهاد.
اولین برخورد فعال فدائیان اسلام، حرکت علیه کسروی بود که در نهایت منجر به اعدام او توسط شهید سید حسن امامی گردید.
در یک دهه دوران مبارزات فدائیان اسلام، حاج مهدی عراقی، در تمامی فعالیت ها نقشی ویژه، مؤثر و کلیدی داشت و به عنوان بازوی قدرتمند شهید نواب صفوی عمل می کرد.
چند نمونه از فعالیت های ایشان در اینجا آورده می شود تا در صورتی که خواننده محترم نیازمند مطالعه بیشتر شد به اصل منابع رجوع نماید:
الف- رای گیری دوره شانزدهم مجلس شورای ملی
ب- مأموریت در اعدام انقلابی هژیر
ج- مأموریت برای ترور شاه در تشییع جنازه رضاخان
د- مأموریت در اعدام انقلابی رزم آرا
هـ- ...
در گرما گرم اتفاقات سیاسی در دوران تشکیل جبهه ملی، نخست وزیری مصدق و... شهید حاج مهدی عراقی به عنوان رابط بین شهید نواب صفوی، آیت اللهکاشانی و مصدق عمل می کرد و یکی از طراحان و صحنه گردانان اجتماع فدائیان اسلام درمیدان بهارستان در خصوص افشای دلایل اعدام انقلابی رزم آرا در کورانی که کمونیست ها، ملیّون و... این عمل را به خود منتسب می کردند، شهیدعراقی بود.
شهید حاج مهدی عراقی به تبعیت از مراد خویش، شهید نواب صفوی، هیچ گاه به ملی گرایان دلبستگی پیدا نکرد چرا که معتقد بود ملّی گرایان اعتقاد به متکّایی غیر از ملت ایران دارند که آن هم آمریکاست. وی در این رابطه می گوید: "جبهه ملی معتقد به این بود که نمی تواند متکایش [متکی به] خود ملّت باشد. تنها باید یک متکایی غیر از ملت داشته باشد. جهبه ملی اینجور بیان می کرد که ما با روس ها که نمی توانیم کنار بیاییم چون از جهت مسایل داخلی زمینه ندارند. اولاً، ملّت ما یک ملت مذهبی هستند و ما نمی توانیم متکی به اینها باشیم... از طرفی خود مصدق هم از یک خانواده اشرافی بود، یک خانواده مرفهی بود، قهراً نمی توانست سمت آن وری را داشته باشد. انگلیس هم که آن روز به عنوان یک ابر قدرت میانه حالی بود... همه حرکتها علیه انگلستان شده بود؛ خوب، پس با او هم که نمی توانستند کنار بیایند، مجبور بودند که در پشت پرده خرده خرده با امریکا لاس بزنند و ..."
مصدق با پشتیبانی مردم و حمایت آیت الله کاشانی و همچینن فداکاری های فدائیان اسلام روی کار آمد. لیکن به علت ماهیت ملی گرایانه خویش، با مذهب بیگانه بود و اگر گاهی هم تظاهر می کرد از سیاست او بود نه از دیانتش . مصدق می دانست که اولین قشری که در مقابل او خواهد ایستاد فدائیان اسلام هستند لذا به علت اینکه اعضا و طرفداران آنان را در مسئله دیگری مشغول کند، مرحوم نواب صفوی را به بهانه ای واهی دستگیر کرد و به زندان انداخت.
در جریان دسیسه ای که در رابطه با ترور شخصیت شهید نواب صفوی با کلیشه کردن عکس های مجعول صورت گرفت و روزنامه "مردم رزم" چاپ مقاله و عکس آن را به عهده گرفت، شهیدعراقی با آگاهی یافتن از این موضوع، با شهامت دوستان را فرا خواند و این توطئه شوم را خنثی نمود.
در جریان دستگیری شهید نواب صفوی، شهیدعراقی به همراه 52 نفر دیگر در حالی که برای ملاقات وارد محوطه شده بودند، در زندان قصر متحصن گردیدند و پس از تسخیر بند، حفاظت از زندانیان را به عهده گرفتند و اعلام داشتند تا تعیین تکلیف در زندان خواهند ماند.
در این جریان شهیدعراقی با کمال دقت و هوشیاری مسئولیت تدارکات داخل زندان را به عهده گرفت و حکومت مصدق که غذا و خوراک را بر آنان قطع کرده بود سعی نمود بدین گونه فدائیان را در فشار قرار دهد. لیکن شهید عراقی با جیره بندی مواد غذایی مقاومت را زیاد نمود.
بالاخره پس از مدتی، رژیم با همکاری اعضای حزب توده که در داخل زندان بودند و به فدائیان خیانت کردند، موفق به یورش به داخل زندان گردید و آنان را مورد حملات شدید قرار دادند و پس از مضروب کردن افراد، آنان را با دستبند و پابند به بند کشیدند. در این مرحله شهید عراقی به مدت 7ماه زندانی شد و در نهایت در تاریخ 25 تیر 1331 از زندان آزاد گردید.
فعالیت فدائیان اسلام با شهادت شهید نواب صفوی به افول گرایید. شهیدعراقی در این رابطه می گوید: "بعد از جریان شهادت مرحوم نواب و آن خفقانی که توسط حکومت نظامی و بعد هم سازمان امنیت که سرتاسر شریان مملکت ما را می گیرد،هیچ سازمانی، هیچ تشکیلاتی به طور کلّی اگرچه در زیر خاکستر هم بودند، در روز (ظاهر) جلوه ای نداشتند، حرکتی نمی توانستند بکنند."
آشنایی با امام
بعد از رحلت حضرت آیت الله بروجردی (ره) که مردم مسلمان ایران با مسئله انتخاب مرجع تقلید مواجه شدنند و "در حالی که رژیم شاه به قصد تضعیف حوزه های علمیه در ایران به بهانه تقویت حوزه نجف، علما و مردم را در شهرهای ایران وادار کرد تا تلگرافات تسلیت را به عنوان آیت الله حکیم در نجف مخابره کنند نه مراجع قم"، شهید عراقی به اتفاق دوستان و به همراه خانواه عازم قم شدند و پس از تحقیق و تفحص، حضرت امام خمینی (ره) را اعلم یافتند و به تقلید از معظم له گردن نهادند. هرچند به نظر می رسد سابقه ارتباط شهید عراقی با امام به قبل از این دوران باز گردد ولی در هر حال در این مطلب حرفی نیست که شهید عراقی پس از مرحوم نواب صفوی، مجذوب شخصیت روحانی و انقلابی حضرت امام "ره" گردیده و گمشده خویش را در وجود آن بزرگوار یافته بود. از این پس کلیه فعالیت های سیاسی و مبارزاتی وی تحت امر و با کسب تکلیف از محضر ایشان صورت پذیرفت و با امام خویش پیمان محکم بست وهمچون پروانه ای عاشق، درگرد شمع وجود امام گردید و در نهایت این پیمان را با خون سرخ خویش به امضاء رساند.
تشکیل هیئت های موتلفه
با ظهور و حضور جدّی حضرت امام خمینی (ره) در صحنه مبارزات سیاسی و اجتماعی، باب جدیدی در مسیر فعالیت های مبارزین گشوده شد. شهید عراقی که تجربیات دوران طولانی مبارزه را به همراه داشت و دارای شم سیاسی بالایی نیز بود، فعالیت جداگانه هیئت های مذهبی را- که گاهی خنثی کننده اعمال یکدیگر بودند- به مصلحت تشخیص نداد و در صدد ایجاد اتّحاد و اتفاق در بین آنان برآمد و از طریق شهید حاج صادق امانی و حاج هاشم امانی که سابقه دوستی شان به قبل ها برمی گشت، وارد عمل شد.
شهید عراقی در خاطرات خود می گوید: "از بدو حرکت حاج آقا [حضرت امام خمینی (ره)] یعنی روحانیت، خرده خرده این سه گروه [هیئت های تشکیل دهنده مؤتلفه] هر کدام مجزّا از همدیگر با روحانیت یک تماسکی پیدا کرده بود، کار می کردند... ماها که یک مقدار سابقه به حساب مبارزاتی داشتیم و می دانستیم که اختلافات چه ضررهایی دارد... من در یکی از این شاخه ها بودم، مرحوم آقای صادق امانی و حاج هاشم امانی هم در یکی از این شاخه ها بودند... یک دعوتی شد از حاج صادق و بعضی از دوستانش؛ صحبت هایی که ما کردیم با همدیگر ضررات این جدایی را وقتی بیان کردیم برای همدیگر، جفتمان احساس کردیم که باید این جدایی از بین برود و به صورت ائتلاف در بیاید."
این گونه بود که این ائتلاف با نام جمعیت های مؤتلفه اسلامی، شروع به فعالیت کرد و برای حرکت صحیح و دوری از انحراف، با امام (ره) تماس برقرار شد تا فعالیت، تحت ولایت و رهبری معظم له صورت پذیرد و در این راستا بود که مسایل اعتقادی گروه در اختیار" آیت الله شهید بهشتی (ره) " و "آیت الله شهید مطهری (ره)" و... گذاشته شد.
قم، فیضیه، فروردین 1342
پس از طرح مسئله انجمن های ایالتی و ولایتی و اعلام عید نوروز به عنوان عزای عمومی از طرف علما، حضرت امام (ره) در اعلامیه ای به همین مناسبت، اعلام نمودند روحانیت اسلام امسال عید ندارد. در روز اوّل فروردین که مصادف با شهادت رئیس مذهب شیعه حضرت امام جعفر صادق (ع) بود، رژیم شاه با کارگردانی ساواک و به فرماندهی سرهنگ مولوی، جهت خنثی کردن حرکت علما و سرکوب آنان، چندین اتوبوس از افراد گارد جاویدان را با لباس مبدّل- روستایی و کارگر- به قم اعزام نمود تا ضمن بر هم زدن مراسم مدرسه فیضیه، به ساحت علما و روحانیت در ملأعام توهین نمایند. که در این حرکت، فاجعه خونین مدرسه فیضیه شکل گرفت. یکی از اهداف ساواک در این مرحله حمله به بیت شریف حضرت امام (ره) بود. شهید عراقی که در این زمان در منزل امام حضور داشت به تقسیم بندی افراد و ایجاد پست های مراقبتی در طول مسیر و خانه های اطراف پرداخت و خود به همراه یکی از دوستان به زیر زمین رفت و منتظر آمدن مهاجمان شد.
حضرت امام در همین شب اعلامیه "شاه دوستی یعنی غارتگری" را نوشت و برای چاپ به تهران فرستاد و با سخنرانی 5/2 ساعته روز سوم فروردین، وحشت حاکم بر قم را شکسته و روح تازه ای در کالبد طلاب و مبارزان دمید.
محرم 1342
بعد از قضایای فروردین ماه و حمله وحشیانه مزدوران رژیم ستم شاهی به مدرسه فیضیه، و به دنبال روشنگری های حضرت امام (ره) و دیگر علما و روحانیون مبارز، تصمیم بر این گرفته شد که مراسم تاسوعا و عاشورای حسینی، به تظاهراتی اعتراض آمیز علیه رژیم مبدّل گردد. بر این اساس شهید عراقی، طبق یک برنامه منسجم، مسیر تظاهرات را از مسجد حاج ابوالفتح واقع در میدان قیام تا دانشگاه تهران تعیین کرد.
این جمعیت که بالغ بر یکصد هزار نفر بود از مسجد حاج ابوالفتح با شعار:
اکبر من فدای دین اصغر من فدای دین
تا به تنم روان بود زیر ستم نمی روم
بقای من فنای دین! فنای من بقای دین
گفت عزیز فاطمه نیست زمرگ واهمه
تا به تنم روان بود زیر ستم نمی روم
به حرکت درآمد.
سراینده این شعارها، شهید حاج صادق امانی بود و پلاکاردهای مختلفی منقوش به شعارهایی علیه آمریکا، اسرائیل و علیه رفراندوم نیز در دست جمعیت قرار داشت.
مسیر تظاهرات به سمت دانشگاه طی گردید و سپس در جلوی در دانشگاه تهران شهید عراقی به همراه یک روحانی و یک دانشجو، سخنرانی کرد. وی در آن سخنرانی ضمن اعلام همبستگی با دانشگاهیان چنین گفت: "ما از یک مکان مقدس آمده ایم و در یک مکان مقدس دیگری می خواهیم این برنامه را ختم کنیم، از مسجد به دانشگاه ..." جمعیت عزادار در راه بازگشت، زمانی که به نزدیکی کاخ شاه رسیدند در حالت عصبانیت با مشت های گره کرده به طرف کاخ چنین سرودند:
خمینی خمینی خدا نگهدار تو بمیرد بمیرد دشمن خونخوار تو
سپس جمعیت با حضور در مسجد امام خمینی (ره)- مردم نام مسجد شاه را به مسجد خمینی از آن زمان تغییر داده بودند- قطعنامه ای را که در6 ماده تنظیم شده بود، قرائت کردند و متفرق شدند.
15خرداد 42
با پخش خبر سخنرانی مراجع تقلید برای مردم در روز عاشورا، جمعیت کثیری از تهران و دیگر شهرستان ها به قم سرازیر گردید. از اوّل صبح اعلان شده بود که امام خمینی (ره) عصر عاشورا در مدرسه فیضیه سخنرانی خواهند کرد؛ مدرسه ای که چند ماه قبل شاهد قتل عام علما و روحانیون بود. علیرغم تهدیدات و ایجاد فضای ارعاب و خفقان، حضرت امام مصمّم و با صلابت بدون توجه به این مسائل به طرف فیضیه حرکت کردند. شعار امواج خروشان ملت که در پشت سر امام (ره) حرکت می کردند این بود:"خمینی خمینی، تو فرزند حسینی"
نقش شهید عراقی در مراسم عصر عاشورای فیضیه چنین بیان شده است: "از سویی با توجه به احتمال خطر برای جان حضرت امام (ره)، افراد انقلابی و شجاع با هدایت و برنامه ریزی حاج مهدی عراقی بلافاصله بعد از ظهر و در پایان مراسم تهران، خود را به قم رساندند و در حلقه های مختلف با سلاح های گرمی که از دوران فدائیان اسلام داشتند، از امام در میان جمعیت و هنگام سخنرانی در فیضیه حفاظت نمودند" بعد از سخنرانی امام (ره) که دارای محتوایی کاملاً برانگیزاننده و حماسی و علیه اسرائیل، شاه، رفراندوم و در دفاع از روحانیت بود، رژیم راه چاره را در دستگیری و بازداشت حضرت امام (ره) دانست.
در ساعت 3 بعد از نیمه شب 15/ خرداد/ 1342 کامیون های نظامی در بیرون شهر قم مستقر بودند و خیابان های قم مملوّ از کماندو و سرباز مسلح بود. مقدمات هجوم به منزل حضرت امام فراهم شد و با فریاد"روح الله خمینی منم. به کسی کاری نداشته باشید" کار دستگیری امام پایان پذیرفت.
در پی پخش خبر دستگیری امام خمینی (ره) مردم به تظاهرات عظیمی دست زدند که مجموعاً واقعه پانزدهم خرداد را تشکیل داد.
"سرانجام شاه و مشاوران داخلی و خارجی او، که هیچ یک از حیله های خود را مؤثر نیافتند تحت فشار افکار عمومی تصمیم به آزادی محدود امام خمینی (ره) گرفتند. روز جمعه12ربیع الاول 1383 برابر با 11 مرداد 1342... دستور آزادی ایشان و آیت الله قمی را صادر کردند و آنان را به داوودیه در خانه ای که متعلق به ساواک بود، انتقال دادند."
و بعد از سقوط دولت علم و روی کار آمدن دولت منصور، در تاریخ 14 فروردین 1343حضرت امام (ره) را به قم بردند و نزدیک حرم مطهر حضرت معصومه (س) پیاده کردند.
اعلامیه امام در سالگرد 15 خرداد
یکی از فعالیت های موفق و سازماندهی شده هیئت های مؤتلفه چاپ، تکثیر و پخش اعلامیه علما، به خصوص حضرت امام بود.
پس از گذشت یک سال از واقعه خونبار پانزدهم خرداد، حضرت امام اعلامیه ای به مناسبت سالگرد شهدا صادر کردند که علاوه بر افشای ماهیت ضد دینی رژیم، در کالبد مردمی که دچار یاس و ناامیدی شده بودند، روح تازه ای دمید.
خبر این اعلامیه که می بایست به امضا آیت الله میلانی و آیت الله قمی در مشهد نیز برسد به اعضای موتلفه داده شد و از طرفی نیروهای امنیتی نیز در جریان خبر صدور آن قرار گرفتند و چاپخانه های تهران و قم را تحت نظر و گاهی مورد یورش نیز قرار دادند.
شهید عراقی، براساس یک برنامه ریزی دقیق و غافلگیرانه، متن اعلامیه را قبل از اخذ امضاهای دیگر آماده چاپ کرد و بعد از گرفتن امضاها، به قدری سریع به دست چاپ سپرد که حیرت مأموران ساواک را برانگیخت.
بزرگداشت 15خرداد 42
همواره ایام محرم در بین مردم، از شور و اشتیاق خاصی نسبت به سرور آزادگان و شهدای کربلا برخوردار بوده است و این خود زمان مناسبی است تا از این فرصت، کمال استفاده در راه روشنگری، صورت پذیرد. براین اساس هیئت های موتلفه اسلامی که تجربه موفق تظاهرات چند ده هزار نفری سال گذشته را به همراه داشت با برنامه ریزی دقیق، تصمیم گرفت در ایام تاسوعا و عاشورای این سال نیز حرکتی مشابه با حرکت سال قبل، ایجاد نماید و به افشاگری رژیم شاه و اهداف شوم حکومت او بپردازد.
در جریان این تظاهرات، شهید عراقی به همراه 38 نفر دیگر دستگیر گردید. سند ساواک شعارهای مراسم عاشورای حسینی (ع) را چنین ثبت کرده است: "ان لم یکن لکم دین فکونوا احراراً فی دنیاکم، اگر دین ندارید لااقل مردمی آزاده باشید. "حسین بن علی"؛ کن لظالم خصماً و للمظلوم عونا- دشمن ستمگر و یار مردم ستمدیده باشید... دست عمال پلید اسرائیل از کشور اسلامی کوتاه..." با دستگیری شهید عراقی و تعدادی از افراد دیگر، در بازجویی شهید عراقی به عنوان یکی از قاریان قرآن در طول مسیر مطرح می گردد.
کاپیتولاسیون
"لایحه مصونیت مستشاران و دیگر تبعه امریکا در ایران که در 13/ مهر/ 1342 در کابینه امیر اسدالله علم به تصویب رسیده بود، در مرداد ماه 1343 به مجلس سنا رفت و مورد تصویب سناتورها قرار گرفت. حسنعلی منصور، که پس از علم به نخست وزیری رسیده بود، لایحه مزبور را در 21/ مهر/ 1343 به مجلس شورای ملی برد و از تصویب نمایندگان گذراند"
تصویب این لایحه در مجلسین سنا و شورای ملی، تقریباً اعلام نشد و مطبوعات کشور نیز زیر سانسور دولت از افشای آن خودداری کردند.
چندی بعد نشریه داخلی مجلس شورا، متن کامل سخنان و گفتگوهای نمایندگان و رئیس دولت در این رابطه را به چاپ رساند.
خیر تصویب لایحه کاپیتولاسیون از طریق یکی از رفقا به شهید عراقی منتقل شد و از این طریق مدارک آن به حضرت امام (ره) داده شد.
حضرت امام (ره) روز چهارم آبان را که شاه در کاخ گلستان جلوس داشت و از روزهای محوری حکومت شاهنشاهی محسوب می شد، برای سخنرانی انتخاب فرمودند که از طرفی این روز، مصادف با عید میلاد حضرت زهرا (س) نیز بود.
رژیم برای جلوگیری از سخنرانی توفنده حضرت امام (ره)، واسطه ای را به قم فرستاد که این واسطه موفق به دیدار شهید حاج آقا مصطفی گردید و در این دیدار حمله به آمریکا از سوی امام، خطرناک تر از حمله به شخص اوّل مملکت، عنوان شد.
"... امام خمینی با آگاهی از این نقطه ضعف رژیم، در سخنان پرشور خود، حمله را مستقیماً متوجه آمریکا کردند و ایالات متحده را با شدیدترین لحن به یاد انتقاد و اعتراض گرفتند. حضرت امام به دلیل اینکه شاید سخنرانی شان به گوش همه مردم نرسد اعلامیه ای درباره مسائل جاری مملکت و به ویژه موضوع تصویب لایحه کاپیتولاسیون تهیه کردند... و همان روز اعلامیه را به آقای حاج مهدی عراقی دادند و سفارش کردند که حتی المقدور مخفیانه و با احتیاط چاپ و منتشر شود تا کسی دستگیر و گرفتار نشود. این بود که با ابتکار آن شهید بزرگوار و حرکت تشکیلاتی هیئت ها و جمعیت های موتلفه و نیروهای دانشجویی، اقدام بسیار ارزنده ای صورت گرفت..."
پس از این جریان، در شب سیزدهم آبان صدها کماندو و چترباز مسلّح خانه امام (ره) را در قم محاصره کردند و از بام و دیوار وارد بیت ایشان شدند و پس از دستگیری معظم له، ایشان را با اتومبیلی که از قبل آماده شده بود به تهران انتقال دادند.
هنوز آفتاب روز13 آبان سر از افق بیرون نیاورده بود که رهبر بزرگ نهضت، به جرم دفاع از استقلال وطن و بهروزی هموطنان مسلمان خود، از وطن بیرون برده شد و به ترکیه تبعید گردید.
اعدام انقلابی حسنعلی منصور
با دستگیری و تبعید حضرت امام (ره) که با سرعتی خارق العاده صورت گرفت، رژیم سرمست از باده غرور و نخوّت، در فکر وارد کردن ضربات دیگر بر پیکره دین و روحانیت بود.
هیئت های مؤتلفه اسلامی، که رهبر خود را در تبعید می دیدند، پس از نشستی به این نتیجه رسیدند که باید حرکتی انجام دهند.
جمعیت های مؤتلفه در گروه هایی تحت عنوان: اجرائیات، بررسی مسایل سیاسی، مسایل ایدئولوژی و مسائل اقتصادی، ساماندهی شده بود. بعد از واقعه پانزدهم خرداد، در داخل تشکیلات مؤتلفه، افرادی که معتقد به مشی غیر از حرکت سیاسی بودند، طرح شاخه ای به نام شاخه نظامی را مطرح کردند که مورد موافقت قرار گرفت.
شاخه نظامی جمعیت های مؤتلفه توسط شهید عراقی و شهید حاج صادق امانی، شکل گرفت و نیروهای عملیاتی تحت نظر آنان، به آموزش مشغول شدند.
در این بین تماس هایی در جهت اخذ حکم ارتداد حسنعلی منصور با مراجع و علما برقرار شد. در یک جلسه سری با شرکت حدود بیست تن از اعضای سازمان تصمیم گرفته شد حسنعلی منصور به عنوان اولین شخص مسئول و مفسد فی الارض اعدام گردد... اوّل قرار بود منصور در منزلش اعدام شود و پس از اعدام او چند تن دیگر به اسامی ارتشبد نصیری، سپهبد ایادی و دکتر اقبال به ترتیب اعدام شوند. پس از اخذ فتوا، سازماندهی عملیات به خوبی انجام شد. افراد عملیاتی و مأموریت آنان مشخص شد و طرح عملیاتی در کمال دقت و رعایت اصول پنهانکاری ریخته شد.
در شب هفدهم ماه مبارک رمضان، شهیدان حاج صادق امانی، محمد بخارایی، مرتضی نیک نژاد، رضا صفار هرندی و سید علی اندرزگو برای اجرای مأموریت هم پیمان شدند و برای جلوگیری از انتساب این عمل، به گروه های ملّی، کمونیستی و ... و همچنین روشن نمودن هدف و انگیزه الهی خود، قطعنامه و نوارهای وصیتی را تهیه کردند و آماده عملیات شدند.
صبح روز اول بهمن ماه سال 1343 مأمورین اجرای حکم، تحت فرماندهی شهید حاج صادق امانی، به محل حادثه- میدان بهارستان- رهسپار شدند.
شهید محمد بخارایی در ساعت 10 صبح با شلیک چند گلوله به زندگی ننگین حسنعلی منصور خاتمه داد و در هنگام فرار به علت شرایط جوّی زمستان، بر اثر لغزش پا بر روی زمین یخ زده، توسط مأمورین شهربانی دستگیر شد.
با دستگیری شهید بخارایی علیرغم سکوت قهرمانانه او در زیر شکنجه های مزدوران رژیم- در حدی که ایشان را جوانی لال معرفی کردند- از طریق پدر و مادر و دستگیری همرزمان وی شهیدان نیک نژاد و صفار هرندی و اعمال بازجویی های فنی ... و مرتبطین دیگر مورد شناسایی قرار گرفتند. پس از آن پیگیری ها و جستجوی خانه به خانه و کنترل خانه اقوام و بستگان و دوستان، دستگیری های وسیع اعضای جمعیت مؤتلفه اسلامی را به دنبال داشت و در این راستا شهید عراقی نیز در تاریخ 19/11/43 دستگیر گردید.
شهید عراقی، عنصری زندان آزموده بود که سابقه او به دوران زندان همراه با فدائیان اسلام، زندان در شهرستان قزوین، زندان در عاشورای 1343 باز می گشت و به راستی در چنین موقعیت هایی است که عیار افراد به بوته محک سپرده می شود و سره از ناسره مشخص می گردد.
در جریان بازجویی ها، تمام سعی شهید عراقی بر این قرار گرفت تا افراد کمتری از مرتبطین شناسایی و دستگیر شوند. بر این اساس شهید عراقی مسئله تهیه اسلحه را به عهده می گیرد.
ابوالفضل حیدری در این رابطه می گوید: "یادم هست در پرونده یک اسلحه بود، مشخص نشده بود که این اسلحه از کجا آمده... بالاخره یک روزی بنده را با ایشان آوردند اتاق رئیس... من نگاه کردم دیدم شهیدعراقی را ناخن هایش را کشیده اند و بسته اند. بازجویی و سوال انجام شد، نتیجه ای نگرفتند. شهید عراقی برای اینکه فشار روی برادرهای جوانتر را کم کند، یادم هست که پیشنهاد کرد به آن سرهنگ، که آقا اسلحه را من قبول می کنم..."
این یکی از نمونه های بارز از روحیه جوانمردی و ایثار شهید عراقی است. کسانی که مختصر شناختی از سیاهچال ها و شکنجه گاه های ساواک دارند از این نمونه پی به عمق روحیه سلحشوری و مقاومت وی خواهند برد. پس از اتمام دوران بازجویی، پرونده های تنظیمی به بیدادگاه های نظامی ارسال می گردد. در نهایت برای6 تن از متهمین پرونده که از آن جمله شهید عراقی بود، حکم اعدام صادر گردید.
شهید عراقی که یکی از آرزوهای دیرینه اش، وصال معشوق ازلی با روی خونین بود، با شنیدن حکم دادگاه برای رئیس کل زندان، رئیس زندان، افسر نگهبان و مأمورین او، شیرینی فرستاد تا رضایت و خوشحالی خود را از رای دادگاه اعلام نماید.
دوران زندان
پس از اعلام یک درجه تخفیف به شهید عراقی و حاج هاشم امانی همرزم وی، شهید عراقی و دیگر همراهان را به زندان قصر منتقل کردند تا مرحله ای دیگر از مجاهدت های این پیشکسوت انقلاب و سرباز قدیمی امام (ره) آغاز گردد.
از سوابق فعالیت های داخل زندان شهید عراقی، به غیر از اسنادی که در متن کتاب آمده است، اطلاع چندانی در دست نیست.دورانی که جوانی شهید عراقی را به پیری تبدیل کرد و موی سیاه سر و صورت وی را به سفیدی مبدّل ساخت.
امیر عراقی می گوید: حضرت امام (ره) در دیدار با دانشجویان در نوفل لوشاتو فرمودند: "جوانانی که قبلاً با آنها دست می دادی دست پهلوانی و مردانه بود الان که نگاهشان می کنم، می بینم ریش ها و موهایشان سفید است". "امیر ادامه می دهد که پس از این صحبت وقتی چشمم افتاد به پدر، دیدم که اشک پدر روان است."
برای نقل خاطرات دوران طولانی بازداشت، می بایست پای صحبت همرزمان و هم بندان وی نشست و بر آنان است که با ثبت رشادت ها و فعالیت های شهید عراقی در داخل زندان، در حفظ تاریخ حماسه ساز دوران مبارزه کوشا باشند تا مبادا این از خود گذشتگی ها در گذر زمان به بوته فراموشی سپرده شود.
در اولین ماه حضور در زندان قصر، اتاق ملاقات تبدیل به محل میتینگ و سخنرانی شهیدعراقی و یارانش گردید تا جایی که منجر به نصف کردن اتاق ملاقات از طرف مسئولین زندان شد تا ملاقات کنندگان دیگر زندانی ها یا ملاقات کنندگان شهید عراقی و یارانش همراه نشوند و...
سپس در زندان برای انتقال به بند زندانیان سیاسی- چون شهید عراقی و یارانش را به بند زندانیان عادی، منتقل کرده بودند- دست به اعتصاب غذا زدند تا در نهایت موفق به انتقال به بند زندانیان سیاسی شدند. هر چند در بند عادی نیز شهید عراقی و یارانش، زندان را تبدیل به کلاس آموزش کرده و به ارشاد زندانیان عادی همچون قاچاقچیان، سارقین و... پرداختند و ضمن نسبت دادن مفاسد اجتماعی به حکومت، با مطرح کردن اهداف دین مبین اسلام، خیانت های رژیم پهلوی را مطرح کرده، با بزرگداشت ایام مذهبی و جشن گرفتن اعیاد دینی، سعی در محکم کردن مبانی اعتقادی افراد نمودند.
شهید عراقی در ایام زندان، پس از آنکه وضعیت غذا و طبخ آن را غیر مطلوب دید، داوطلب مسئولیت تهیه غذای زندانیان گردید. مسئولیتی که از صبح بسیار زود شروع می شد و تا ساعات آخر شب ادامه داشت تا زندانیان از غذای مطلوب و قابل استفاده ای برخوردار شوند.
شهید عراقی هرگز خط مستقیم اسلام ناب محمّدی (ص) به رهبری حضرت امام (ره) را در لابلای زنگارهای ایسم ها و التقاط ها گم نکرد و به یک کلمه کمتر یا بیشتر از آنچه امام می فرمود، رضایت نداد. با جمع آوری اطلاعات و اخبار زندان و در بحث با التقاطیون زندانی، در برابر تغییر ایدئولوژی سازمان مجاهدین خلق ایستادگی کرد و با روشنگری های خویش از اثرات سوء آن بر افراد کم اطلاع درون زندان، جلوگیری کرد. هرچند در موضعی پدرانه قرار داشت و جوانترها را تحت حمایت خویش قرار می داد و به آنها کمک می کرد.
دوران انقلاب اسلامی
شهید عراقی پس از رها شدن از بند، همچون سربازی تازه نفس پای در میدان مبارزه نهاد؛ هرچند از طریق منابع و عوامل ساواک شدیداً تحت مراقبت قرار داشت. او که چشم در راه پیروزی داشت و به اسلام و امام عشق می ورزید و از روز اوّل قدم گذاردن در طریق عشق، همه مصائب و مشکلات را به جان خریده بود، جان بر کف و در انتظار وصل از هیچ کوششی فرو گذار نمی کرد.
او که بر انحراف فکری و عملی مجاهدین خلق [منافقین] اشراف کامل داشت و گروه های ملّی گرا و متظاهر به دیانت را نیز دست پرورده و گوش بر دهان امریکا می دانست، با گروه های اسلامی تازه تشکیل شده از قبیل گروه توحیدی صف، گروه منصورون، گروه بشیر و... ارتباط برقرار کرد و آنان از تجربیات دوران طولانی مبارزه خویش بهره مند ساخت و در تهیه امکانات و تدارکات وعِدّه و عُدّه آنان به سختی تلاش کرد تا جایی که در سندهای ساواک به عنوان گرداننده این گروه ها مطرح گردیده است.
ایشان ضمن گوشزد کردن خطر به انحراف کشانده شدن انقلاب اسلامی، در برابر آزادی ها و اصلاحات ریاکارانه رژیم برای تغییر در مسیر انقلاب اسلامی و به بیراهه کشاندن آن، که با مطرح کردن افراد ملی گرا و وجیه الملّه از جمله جبهه ملی و... در دستور کار قرار داشت، با تحلیلی واقع گرایانه و زیرکانه اعلام کرد که بایستی طوری عمل کرد که عناصر مذهبی که بیشتر فشار و شکنجه و کشته دادن ها و جانفشانی ها را تحمل کرده اند، متشکل و تحت رهبری امام (ره)، به حرکت ادامه دهند.
این مسئله دلیلی بر بینش بالای شهید عراقی است که در این سال، خطر نهضت آزادی را با این جمله گوشزد کرده بود که "مثل افراد نهضت آزادی البته کادرهای رده پایین" چرا که در کادرهای رده بالای آن صداقت ندیده بود و خطر آنان را در به انحراف کشیده شدن انقلاب کمتر از جبهه ملی نمی دانست. شهید عراقی بدون هیچ گونه مماشات با هر گروهی که اعتقاد به ولایت نداشتند و یا انحرافی در عمل و افکار خویش داشتند با نهایت دقت و احتیاط برخورد می کرد و رهبری و هدایت بخش معظمی از فعالیت های انقلابی را به عهده داشت.
وی با حرکت حضرت امام (ره) از عراق و استقرار ایشان در نوفل لوشاتو در فرانسه، به وی پیشنهاد شهید مظلوم آیت الل هدکتر بهشتی (ره) برای سر و سامان دادن به وضع محل اسکان امام (ره) به آنجا رهسپار گردید.
هر چند ساواک در جریان این سفر قرار داشت ولی به علّت اینکه در کنار وی منبعی را در استخدام داشت، برای حساس نکردن موضوع، با مسافرت ایشان مخالفتی به عمل نیاورد.
شهید عراقی مدیریت داخل بیت امام (ره) در نوفل لوشاتو را به عهده گرفت و پروانه وار گرد شمع وجود مقدس ایشان می گردید و در ضن نوارهای سخنرانی امام را از طرق مقتضی به داخل کشور ارسال می کرد.
ایشان پس از رتق و فتق امور منزل امام با تعدادی جزوه و کتاب وعکس- به صورت جاسازی شده- برای رهبری وسازماندهی تظاهرات تاسوعا و عاشورای سال 1357، با کوله باری از رهنمودهای امام (ره) به تهران بازگشت.
تجربه های قبلی ایشان در اداره کردن تظاهرات محرم سال 1342 و محرم سال 1343، از تظاهرات تاسوعا و عاشواری محرم سال 1357 حرکتی عظیم و دشمن برانداز ساخت. بر این اساس بود که ساواک ایشان را خط دهنده و هدایت دهنده گروه ها و در ضمن یک تکیه گاه و مأمن افراد و گروهها معرفی می کرد.
پس از انجام موفقیت آمیز مأموریت ها، شهید عراقی به بهانه دیدار فرزند- امیر عراقی که در امریکا به تحصیل اشتغال داشت- عازم سفر شد و مجدداً به فرانسه رفت و همراه حضرت امام (ره) با پرواز انقلاب به ایران بازگشت.
نشریه امید جوان این بازگشت را چنین ترسیم کرده است: "در آن روز لحظه ای که پرواز انقلاب در فرودگاه نشست و همه چشم ها و دوربین ها به روی درب خروجی هواپیما نشانه رفته بود تا اینکه اولین نفر از هواپیما خارج شد روی پله ها ایستاد و به این طرف و آن طرف نگاهی انداخت و در حال که از پله ها پایین می آمد باز همه چیز و همه کس را مواظب بود. در آن لحظه این سوال برای همه خبرنگاران داخلی و خارجی مطرح بود که «او کیست؟»... بعداً فهمیدیم کسی که قبل از همه از هواپیما خارج شد حاج مهدی عراقی از یاران صمیمی حضرت امام (ره) ... [بود]." وقتی امام به ایران بازگشت، شهید عراقی در مدرسه علوی به رتق و فتق امور پرداخت و پس از شلوغ شدن زندان قصر، به حکم حضرت امام (ره) به ریاست زندان قصر منصوب شد و پس از چندی به حکم حضرت امام (ره) به عضویت شورای مرکزی بنیاد مستضعفان درآمد و در همین سمت بود که به عنوان مسئول مالی بنیاد به اتفاق آقای حسین مهدیان سرپرستی روزنامه کیهان را به عهده گرفت.
شرایطی که شهید عراقی به موسسه کیهان رفت، این گونه تعریف شده است: "[موسسه] کیهان پس از انقلاب پر از ساواکی ، توده ای و سلطنت طلب و یک معجون خاص بود... در حال فروپاشی بود که ما اقدام کردیم برای حفظ و حراست آن... شرایط طوری بود که نیاز به یک فرد قوی و متفکر و اندیشمند مانند شهید عراقی بود تا بتواند از عهده این بار سنگین بر آید ایشان به عنوان یک تکلیف الهی، احساس وظیفه کردند و تأیید امام را گرفتند..."
شهادت
ادای تکلیف بدون توجه به نتیجه، در تفکر حضرت امام (ره) از جایگاه ویژه ای برخوردار بود و شاگردان آن حضرت، همیشه انجام تکلیف را از اهم واجبات می دانسته اند و می دانند.
شهید عراقی که عاشق مخلص و مرید صادق امام (ره) بود در هر صحنه ای که وارد شد براساس ادای تکلیف، حضور یافت و لحظه ای از انجام وظیفه غفلت نکرد.
او از روزی که پای در میدان مبارزه نهاد، در آرزوی شهادت قدم زد و همواره شهادت را فوزی عظیم و رستگاری محتوم می دانست.
امیر عراقی می گوید: "پدرم بیست سال انتظار شهادت را می کشید و آرزو داشت که خونش را نثار اسلام کند."
شهید عراقی با گلوله کوردلانی به آرزوی دیرینه خود دست یافت که از قبل از پیروزی انقلاب اسلامی آنان را می شناخت و یکی از اعضای آن به نام "آشوری" در مورد وحدت کمونیست ها و مسایلی از این قبیل با او تماس گرفته بود و شهید عراقی نسبت به انحراف آنان، شناختی عمیق داشت.
این گروه به رهبری "علی اکبر گودرزی" که فعالیت خود را با تفسیر قرآن در مساجد مختلف شهر آغاز کرده بود، ابتدا به نام گروه کهفی ها شکل گرفت و پس از چندی نام "فرقان" را بر خود نهاد و با بیگانگان ارتباط بر قرار کرد و بنابر دستور و رهنمود آنان به شناسایی مؤثرترین افراد در تحکم بنیان های انقلاب اسلامی پرداخت و ناجوانمردانه به ترور آنان همّت گماشت.
شهید عراقی طبق عادت هر روزه به اتفاق حسام- آخرین فرزند خود- از منزل خارج شد و در این حمله ناجوانمردانه، شهید عراقی و فرزند دلبندش حسام بلافاصله به لقاء الله پیوستند.
ذکری از شهید حسام عراقی
بهتر آن است تا در این جا از شهید حسام عراقی که پرورش یافته در دامان مادری ایثارگر و پدری مبارز و مومن به اسلام و عاشق راستین ولایت بود نیز ذکری به میان آید.
حسام در زمان شروع مبارزات پدر به همراه هیئت های مؤتلفه کودکی دو ساله بود که در زمان رشد و بالندگی خویش، به علت ملاقات های پی در پی با پدر در زندان، در وجودش ایمانی محکم به پدر و راه او به وجود آمد. به طوری که هر هفته به ملاقات پدر می رفت و مسئولین مدرسه ای که در آن تحصیل می کرد به علّت علاقه ای که او به پدر داشت، مانع از رفتن او نمی شدند.
آقای هاشمی رفسنجانی حسام را چنین معرفی می کند: "بچه اش [حسام] یک ستاره درخشان بود که از کوچکی و بچگی... تابش دیگری داشت و در بچه های ما از همه درخشان تر بود"
در اسناد ساواک، نقش حسام عراقی در دوران انقلاب، در تکثیر نوار و اعلامیه های امام به خوبی گنجانده شده است که برای همین منظور دستگاه تایپ نیز تهیه کرده بود.
رهبر معظم انقلاب اسلامی در خصوص شهادت حسام چنین می فرماید: "[شهید عراقی] او را هم که در شیرخوارگی رها شده بود و در جوانی باز پس گرفته بود با خود به میهمانی و ضیافت الهی برد."
آری شهید عراقی به آرزوی دیرینه خود رسید و فرزند جوان خویش را نیز ابراهیم وار به مسلخ عشق برد.
به فرمان امام (ره)، پیکر مطهر شهید عراقی به شهرستان قم منتقل گردید. در تشییع باشکوهی که صورت گرفت، حضرت امام (ره) نیز شرکت کرد و پس از آنکه در جوار حرم حضرت معصومه "س" مراسم تدفین انجام شد، در ساعات پایانی شب در حالی که حرم مطهر قُرق شده بود، این امام ِ عراقی بود که بر بالای تربت یار و همراهش نشسته و لب به دعا گشوده بود.
منبع:
کتاب یاران امام به روایت اسناد ساواک
کتاب دوازدهم
شهید حاج مهدی عراقی
فرهنگ زمینه ساز سیاست
گفتار پیشین: بازتاب سیاسی انقلاب
ب) تأثیر فرهنگی :امور فرهنگی از آن جهت مهم هستند كه پایه و اساس امور سیاسی و حركت های سیاسی را فراهم میآورند. به دیگر سخن، امور فرهنگی زمینهساز امور سیاسیاند؛ به همین دلیل، رنگ وبوی سیاسی به خود میگیرند و در مقوله سیاسی، شایستگی مطرح شدن را مییابند. از این رو، در این بخش، صرفا چند مقوله فرهنگی بازگشت به ارزش های مبارزه اسلامی، پیروی شعائر و شعارهای انقلابی ایران و... را مطرح میكنیم. البته ذكر این چند مورد به معنای آن نیست كه سایر امور فرهنگی بی اهمیت است.
یكی دیگر از آثار فرهنگی انقلاب اسلامی ایران بر حركت های اسلامی و سیاسی معاصر، تظاهرات به سبك ایران است كه در برخی از كشورهای اسلامی اتفاق افتاد.
انقلاب اسلامی ایران ارزش های فرهنگی نوینی را در مبارزه سیاسی جنبشهای اسلامی مطرح كرد. یكی از این ارزش ها، گرایش به جهاد است. جنبشهای اسلامی پس از انقلاب اسلامی ایران، جهاد، شهادت و ایثار جان را به عنوان اصول اساسی پذیرفتهاند.
انقلاب اسلامی ایران ارزش های فرهنگی نوینی را در مبارزه سیاسی جنبشهای اسلامی مطرح كرد. یكی از این ارزشها، گرایش به جهاد است. جنبشهای اسلامی پس از انقلاب اسلامی ایران، جهاد، شهادت و ایثار جان را به عنوان اصول اساسی پذیرفتهاند. به بیان دیگر، اصولی چون جهاد، شهادت و فداكاری كه سمبل حركت های انقلابی شیعیان و شعار انقلاب اسلامی بود، به عنوان اصول اساسی مبارزه پذیرفته و به صورت تكلیف و فریضه دینی جلوهگر شد. سخنگوی جنبش جهاد اسلامی فلسطین در دیدار با امام رحمهالله و در خطاب به ایشان گفت:
«با ظهور انقلاب شما، ملت مسلمان و بزرگ ما فهمید كه راهش، راه جهاد و مبارزه است.»
شیخ اسعد تمیمی یكی از رهبران فلسطینی در این باره گفت:
«تا زمان انقلاب ایران، اسلام از عرصه نبرد غایب بود، حتی در عرصه واژگان؛ مثلاً به جای جهاد از كلماتی چون نضال و كفاح استفاده میشد.»
البته جنبشهای سیاسی اسلامی معاصر، این كلمات را به شكلهای مختلفی چون عملیات شهادت طلبانه(مثل فلسطین)و یا مبارزه مسلحانه و جنگ(مانند افغانستان) به كار گرفتهاند.
مردمی بودن كه یكی از ویژگی های انقلاب اسلامی ایران است، در جنبشهای سیاسی اسلامی راه یافته است. به عبارت دیگر، این جنبشها دریافتهاند كه اسلام توانایی بسیج تودههای مردم را دارد. بر این اساس، آنها از اتكا به قشر روشنفكر به سوی اتكا به مردم گرایش یافتهاند و در نتیجه پایگاه مردمی خود را گسترش دادهاند؛ مثلاً هسته اصلی مبارزه در فلسطین را روحانیون، دانشجویان، جوانان و نوجوانان تشكیل میدهند. به هر روی، پس از انقلاب اسلامی ایران، جنبشها مبارزات خود را به صورت مردمی پی میگیرند. به عقیده دكتر حسن الترابی رهبر جبهه اسلامی سودان، انقلاب اسلامی، اندیشه كار مردمی و استفاده از تودههای مردم را به عنوان هدیهای گرانبها، به تجارب دعوت اسلامی در جهان اسلام عطا كرد. گرایش به اندیشه كار مردمی، جنبشهای اسلامی را به سوی وحدتطلبی مذهبی و قومی سوق داد؛ به عنوان مثال، یكی از مواد بیانیه شش مادهای مجلس اعلای انقلاب اسلامی عراق، بر وحدت اسلامی تكیه دارد. در مجموع، این امر، جنبشهای اسلامی سیاسی را از اختلاف و تفرقه دور ساخته و آنها را از تشكیلات قویتر، امكانات وسیعتر، حمایت گستردهتر و پایداری بیشتر برخوردار ساخت.
شكل دیگر تأثیرات انقلاب اسلامی ایران بر جنبشهای سیاسی اسلامی معاصر، به تقلید شعارهای انقلاب اسلامی از سوی جنبشگران مسلمان بر میگردد؛ مثلاً، در سال 1358، شیعیان احساء در عربستان سعودی، برای نخستین بار مراسم زیارت عاشورا را در ملأ عام بر پا كردند. شعار مردم مسلمان معترض تركیه، قبل از كودتای 1359 آن كشور، استقلال، آزادی و جمهوری اسلامی بود. شهروندان كابل برفراز بام منازل خود فریاد اللهاكبر سر میدادند، در پلاكاردهای مسلمانان مصر شعار لاشرقیه و لاغربیه دیده شده است. مردم كشمیر در راهپیمایی دویست هزار نفری 1369 شعار اللهاكبر و خمینی رهبر را مطرح كردند. جهاد اسلامی فلسطین بر آن است كه فلسطینیها همان شعارهایی را سر میدهند كه انقلاب اسلامی منادی آن بود. آنها فریاد میزنند: لاالهالاالله، اللهاكبر، پیروزی از آن اسلام است. در واقع، آنها شعارهای قومگرایی و الحادی را به یك سو انداختند و شعارهای انقلاب اسلامی را برگزیدند. در سال های 1369تا1379 در خیابان های كیپ تاون آفریقای جنوبی ندای الله اكبر، بسیار شنیده شد. این، یادآور و مؤید این كلام رهبری انقلاب است كه فریاد اللهاكبر مردم الجزایر بر پشت بام ها درس گرفته از ملت انقلابی ایران است.
جنبش سیاسی اسلامی معاصر به تأثیر از انقلاب اسلامی ایران از مسجد سرچشمه میگیرد و به مسجد و اماكن مقدسه ختم میشود. حتی دانشجویان انقلابی، حركت های ضد دولتی خود را از مسجد دانشگاهها سامان میدهند. بدینسان، مساجد رونق تازهای یافتهاند و مرتب بر ساخت مساجد تازه افزوده میگردد؛ به عنوان مثال، تعداد مساجد ساخته شده در فلسطین طی سال های 1378 و 1379سه برابر سال های قبل از آن بود. همچنین برنامههای مساجد افزایش یافته، گفتگوهای سیاسی در مساجد زیاد شده، گرایش به مسجد و نمازهای جمعه و جماعت فزونی گرفته و مساجد بیش از گذشته به مركز مخالفت های ضد دولتی تبدیل گردیده است. هستههای اصلی مبارزه از درون مساجد و با فكر و اندیشه اسلامی شروع و گسترش یافت و مبارزات به شكلی مردمی و همهجانبه درآمد. به همین دلیل، دومین مرحله انتفاضه كه در ماههای پایانی 1379 شكل گرفت، به انتفاضةالاقصی معروف است، قبل از آن نیز، به انتفاضه، انقلاب مساجد میگفتند. شاید به این علت، امام جماعت مسجدالاقصی میگوید مسجد به صورت منبع الهام، ثبات و پیوستگی مبارزان فلسطینی علیه اشغالگران درآمده است.
امور فرهنگی از آن جهت مهم هستند كه پایه و اساس امور سیاسی و حركت های سیاسی را فراهم میآورند.
از دیگر مظاهر انقلاب اسلامی ایران كه در پیروان جنبشهای سیاسی اسلامی معاصر دیده میشود، حجاب است. با پیروزی انقلاب اسلامی، گرایش به حجاب اسلامی در اقصی نقاط جهان اسلام فزونی گرفت. حتی در برخی از كشورهای اسلامی چون لبنان و الجزایر، چادر كه سمبل حجاب ایرانی است، مورد استفاده قرار گرفت. در تركیه، علی رغم مخالفت های دولتی، رعایت حجاب رو به گسترش است. زنان فلسطینی گرایش بیشتری به حجاب پیدا كردهاند، در كنار آن، گرایش به نماز بیشتر شده، انتشار مجلات و نشریات اسلامی افزایش یافته و مشروب فروشی ها و مراكز فساد و فحشا مورد حملات زیادی قرار میگیرند. حجاب اسلامی، حتی تا دل اروپا هم نفوذ كرده است، به گونهای كه گرایش به حجاب در مدارس فرانسه و مخالفت مكرر دولت این كشور با حجاب، پدیدهای به نام جنگ روسری را پدید آورده و اینك، به منع استفاده از حجاب در مدارس و ادارات عمومی و دولتی فرانسه انجامید
یكی دیگر از آثار فرهنگی انقلاب اسلامی ایران بر حركت های اسلامی و سیاسی معاصر، تظاهرات به سبك ایران است كه در برخی از كشورهای اسلامی اتفاق افتاد؛ مثلاً، مردم شهرهای عراق، چون نجف و كربلا در تأیید انقلاب اسلامی ایران و به تأسی از آن، در روز 23 بهمن 1357، تظاهراتی شبیه به ایران برپا نمودند. در پی آن، تظاهراتی به شكل ایران در شهرهای كاظمین، الثوره، بغداد و دیاله به رهبری آیتالله محمد باقر صدر برقرار شد. حتی در آغاز انتفاضه جدید مردم عراق؛ یعنی در 1370، آنها همانند تظاهرات كنندگان ایرانی مخالف شاه در سالهای 1356 و 1357، شهر حلبچه را به خمینی شهر نامگذاری كردند و كنترل شهرها را به دست گرفتند. شیعیان عربستان سعودی اندكی پس از پیروزی انقلاب اسلامی ایران، در شهرهای قطیف، صفرا، اباقیق، خنجی و شیهات دست به تظاهرات زدند. تظاهرات مشابهی در سال 1357 در شهرهای قونیه، یوزكات و كوجائیلی تركیه صورت گرفت. این روند، كم و بیش در سالهای بعد نیز ادامه یافت.
شعارنویسی به شیوه مبارزان انقلابی ایران مورد توجه جنبشگران مسلمان است. به عنوان مثال، مردم مصر در مخالفت با رژیم مبارك، شعارهای لاالهالاالله، محمد رسول الله(ص) و آیات قرآن را بر روی شیشه اتومبیل مینویسند. در نجف، شعارهایی از قبیل «بله به اسلام» و «نه به عفلق» بر روی دیوارها نوشته میشد. در انتفاضه 15 شعبان 1370 عراق، شعار «النجدی یا ایران» به چشم میخورد. علاوه بر آن، اعلامیهها، سخنرانی ها و پوسترها به شكل مشابه آنچه در ایران اتفاق افتاد، در كشورهای اسلامی چاپ و انتشار مییابد. هنوز در منطقه شیعه نشین بیروت؛ یعنی ضاحیه، شعارهای انقلاب اسلامی و تصاویر رهبری آن وجود دارد.
بازتاب سیاسی انقلاب
گفتار پیشین: تهران قرارگاه مسلمانان
در پاسخ به این سؤال كه انقلاب اسلامی ایران، چه تأثیراتی بر حركتهای سیاسی اسلامی معاصر گذاشت ؟ به آثار متعدد و متنوع میتوان اشاره كرد. پرداختن به همه این آثار، از حوصله این مقاله خارج است. بنابراین، تنها به بخشی از این بازتاب، در دو قسمتسیاسی و فرهنگی اشاره میكنیم:
یكی از مهمترین دستاوردهای انقلاب اسلامی ایران، تجدید حیات اسلام در جهان است.
الف) انعكاس سیاسی : در این قسمت به پارهای از بازتابهای سیاسی در قالب سه مقوله «انتخاب اسلام به عنوان ایدئولوژی مبارزه»، «تلاش برای دستیابی به حكومت اسلامی» و «نقش انقلاب اسلامی بر حیات سیاسی جنبشهای اسلامی» میپردازیم:
یكی از مهمترین دستاوردهای انقلاب اسلامی ایران، تجدید حیات اسلام در جهان است. مقام معظم رهبری در این باره فرمود:
«علیرغم گذشت بیش از یكصدوپنجاه سال از برنامهریزی مدرن و همه جانبه علیه اسلام،امروز در سراسر دنیا یكحركت عظیم اسلامی بهوجود آمدهاست كه به موجب آن،اسلام در آفریقا،آسیا و حتی در قلب اروپا، حیات جدیدی را بازیافته و مسلمانان به شخصیت و هویت واقعی خود پیبردهاند.»
به بیان دیگر، عمر دورهای كه اعتماد به نفس در میان مسلمانان، بویژه در قشر تحصیلكرده آن از بین رفته و شمار فراوانی از آنان، خواهان هضم شدن در هویت جهانی بوده و گذشته خود را به فراموشی سپرده بودند (و اگر توجهی به گذشته میكردند از باب تفنن و سرگرمی بود) به پایان رسید و انقلاب اسلامی آن اعتماد به نفسی كه روزگاری پشتوانه تمدن بزرگ اسلامی بود، احیا و بارور كرد.
این تجدید حیات اسلام، آثار مختلفی را برای جنبشهای اسلامی به ارمغان آورد. یكی از این آثار، انتخاب اسلام به عنوان بهترین و كاملترین شیوه مبارزه است. سخنگوی «جهاد اسلامی» فلسطین در ملاقات با امام خمینی رحمهالله در این باره گفت:
«انتفاضه، بارقهای از نور و بازتابی از پیروزی های بزرگ انقلاب شماست؛ انقلابی كه بزرگترین تحول را در عصر ما به وجود آورد.»
در حالی كه قبل از آن، اسلام در صحنه مبارزه علیه اسرائیل نقش چندانی نداشت. چنین رویكردی به معنای كنارگذاشتن اندیشههای غیرمذهبی به ویژه ناسیونالیسم، لیبرالیسم و كمونیسم و دور ریختن اندیشه جبری بودن سرنوشت انسان بود كه همگی در نجات ملل اسلامی از چنگال استبداد داخلی و خارجی ناتوان بودند. به عقیده شیخ عبدالله شامی، یكی از رهبران مبارز فلسطینی «پس از انقلاب اسلامی ایران، مردم فلسطین دریافتند كه برای آزادی، به قرآن و تفنگ نیاز دارند.» این در حالی است كه برای چند دهه، مشی حركت های انقلابی، اغلب در اختیار گروههای ماركسیستی بود.به هر روی، انقلاب اسلامی، تاكیدی بر بعد سیاسی اسلام بود و از آن پس، در برخی از كشورها، سازمانهای مخفی شكل گرفت و مبارزه مسلحانه بر پایه اسلام، ساماندهی شد.
روی آوردن به مبارزه بر اساس اسلام، تنها نتیجه تجدید حیات اسلام كه آن را برخی اصولگرایی یا بنیادگرایی اسلامی مینامند، نیست. بلكه در گرایش جدید (اسلام؛ تنها راه حل)، برداشت نوین و تازهای از اسلام صورت گرفت كه در آن مسلمین به ایستادگی، مقاومت و پافشاری برای نیل به حقوق خویش تشویق شدهاند. روزگاری این كار، از سوی حسنالبناء و سیدقطب در جنبش اخوان المسلمین انجام میشد، ولی انقلاب اسلامی، اسلام انقلابی رابه صورت جدیتر درآورد و مطرح ساخت. البته این ستیزهجویی انقلابی، تنها به معنای روی آوردن به اسلحه نخواهد بود؛ چون در آن شیوههای مسالمتآمیز، مشابه آنچه حزب اسلامگرای رفاه در تركیه برگزید نیز، دیده میشود.
نظام اسلامی كه پس از پیروزی انقلاب اسلامی در ایران شكل گرفت، به صورت بهترین الگو و مهمترین خواسته سیاسی مبارزان مسلمان درآمد. یكی از رهبران مجلس اعلای انقلاب اسلامی عراق در این باره گفت:
«ما در آن موقع میگفتیم، اسلام در ایران پیروز شده است، و به زودی به دنبال آن در عراق نیز پیروز خواهد شد. بنابراین، باید از آن درس بگیریم و آن را سرمشق خود قرار دهیم.»
یا فتحی شقاقی، دبیر كل شهید جنبش جهاد اسلامی فلسطین مینویسد:
«بلافاصله پس از پیروزی انقلاب اسلامی در ایران، نخستین مركز جهاد اسلامی فلسطین در نوار غزه فعال شد. ظهور امام خمینی رحمهالله بر روی روشنفكران فلسطینی مؤثر واقع شد و سبب گردید كه آنها در جستجوی راههایی برای اعمال تعلیمات امام خمینی رحمهالله در صحنه فلسطین برآیند.»
به بیان دیگر، انقلاب اسلامی، حدود 5/1 میلیارد مسلمان را بر انگیخته و آنان را برای تشكیل حكومتالله در كرهزمین به حركت درآورد. این رویكرد، در اساسنامه، گفتار و عمل سیاسی جنبشهای اسلامی سیاسی معاصر به شكل های مختلفی مشاهده میشود.
شاه ایران، قبل از مرگ اعتراف كرد كه یكی از بزرگترین اشتباهاتش این بود كه اجازه داد، دانشجویان جوان به انقلاب بپیوندند، و این حركتی است كه الان به تأثیر از انقلاب اسلامی، در خارج از ایران پدید آمده و حكام قادر به جلوگیری از آن نیستند.
علاقه جنبشگران مسلمان به ایجاد حكومت اسلامی به سه صورت ابراز شده است:
1ـ برخی از گروههای اسلامی در جهان تسنن و تشیّع به صورت آشكار هراسی از مخالفت با دولت های نامشروع ندارند و به احادیثی كه اطاعت از حاكم اسلامی را در هر شرایط لازم دانسته، چندان توجهی نمیكنند، بلكه خواهان استقرار حكومت اسلامی و یا نظام مصطفی صلیاللهعلیهوآله در كشورشان شدهاند،و آن را برخی از گروهها در اساسنامه (مانند مجلس اعلای انقلاب عراق)و یا در اعلامیههای خود(مانند حزبالدعوه)و...مطرح كردهاند. البته برخی از جنبشهای اسلامی(مانند كشمیر و افغانستان) دستیابی به استقلال سیاسی را اولین هدف خود، قبل از تأسیس حكومت اسلامی قرار دادهاند.
2ـ بعضی از گروههای اسلامی دیگر با طرح لزوم اجرای شریعت اسلامی(مانند نهضت جمعیت ارشاد اسلامی مصر) و یا با ترجمه كتاب حكومت اسلامی امام خمینی(ره)(مانند الیسارالاسلامی مصر) و یا با تأكید بر جمهوری اسلامی ایران به عنوان تنها راهحل (مانند جبهه نجات اسلامی الجزایر) و...علاقهمندی خود را برای برپاكردن یك حكومت اسلامی ابراز كردهاند. آیتالله محمدباقرصدر هم قبل از شروع جنگ تحمیلی در تلاش بود، رژیم عراق را سرنگون و یك حكومت اسلامی به شیوه حكومت ایران؛ یعنی جمهوری اسلامی بر پایه ولایت فقیه به وجود آورد.در قیام 1370 / 1991 م. شیعیان عراق، میل به تأسیس حكومت اسلامی در رادیو صدای انقلاب عراق به گوش میرسید.
3ـ برخی از حركت های دیگر اسلامی، خویش را از دایره تنگ ناسیونالیسم خارج كرده و خواهان برپایی یك نظام اسلامی برپایه امت واحد مسلمان از خلیج فارس تا اقیانوس اطلس شدهاند. (مانند رابط الدعوهالاسلامیه در الجزایر) و یا این كه بر اساس اصل ولایت فقیه و قبول آن، از رهبری انقلاب اسلامی ایران پیروی میكنند. این گروهها خود، دوگونهاند دستهای كه از لحاظ عقیدتی و مذهبی خود را مقلد رهبری انقلاب اسلامی ایران میدانند(مانند جنبش امل در لبنان) و دستهای كه هم از لحاظ سیاسی و هم مذهبی از رهبری انقلاب اسلامی ایران تبعیت میكنند(مانند جنبش حزبالله لبنان).
گروهها و سازمانهای اسلامی مذكور، برای نیل به یك نظام مبتنی بر اسلام، شیوه و روش های مختلفی را در پیش گرفتهاند. برخی تنها از طریق اقدام قهرآمیز و مسلحانه(مانند حزبالله حجاز) و (جنبش آزادیبخش بحرین) در صدد نابودكردن رژیم حاكم هستند. در نقطه مقابل، گروههایی قرار دارند كه شرایط فعلی را برای دست زدن به اقدامات مسلحانه مساعد نمیدانند و با توسل به شیوههای مسالمتآمیز از قبیل شركت در انتخابات پارلمانی در پی تغییر نظام موجود هستند (مانند حزب اسلام گرای رفاه). اما گروههای دیگری هم وجود دارند كه به هر دو روش پایبندند، جنبش حزبالله نمونهای از این گروه است كه در مصاف با اسرائیل و حكومت مارونی لبنان و به منظور استقرار حكومت اسلامی به دو روش متمایز و در عین حال مكمل هم؛ یعنی جنگ با اسرائیل و شركت در انتخابات مجلس روی آورده است.
برخی از گروههای اسلامی سیاسی، تولد و موجودیت خود را مدیون انقلاب اسلامی می دانند. این گروهها خود بر دو دستهاند: دستهای كه از یك جنبش اسلامی غیرفعال پیشین منشعب شدهاند (مانند امل اسلامی از جنبش امل و جنبش جهاد اسلامی از اخوانالمسلمین فلسطین؛ در واقع بلافاصله پس از پیروزی انقلاب اسلامی، نخستین مركز جهاداسلامی فلسطین در نوار پدید آمد.) و دستهای كه وابسته به جنبشی و گروهی نبودهاند، بلكه موجود و پدیدهای جدیدند. (مانند نهضت اجرای فقه جعفری پاكستان)اگر چه دسته اخیر بیش از دسته نخست، مدافع و متأثر از انقلاب اسلامی است، اما همه این گروهها در دفاع از انقلاب اسلامی ایران، پیروی از رهبری آن و نیز الگو قراردادن آن اشتراك نظر دارند.
بعضی دیگر از گروهها و جنبشهای سیاسی اسلامی به تأثیر از تجدید حیات اسلام كه از ثمرات انقلاب اسلامی ایران در قرن اخیر است، از حالت ركود، رخوت و انفعال خارج شدهاند و با نیرو و سازماندهی جدیدی، به مبارزه نظامی و سیاسی علیه حكومت و دولت های حاكم پرداختهاند؛ مثلاً حركت اسلامی در دانشگاههای النجاعع، بیرزیت، غزه، بیتالمقدس و الخلیل، به نحو چشمگیری پس از انقلاب اسلامی گسترش و توسعه یافت و یا فعالیت گروه جماعةالمسلمین كه حضوری محدود در نوار غزه داشت، در پی انقلاب اسلامی ایران و نیز به دنبال احكام صادره از سوی دادگاه نظامی رامله علیه اعضای آن، افزایش پیدا كرد. بخشی از این گروهها، تنها به افزایش حجم فعالیت های خود اقدام كردهاند و در روند مبارزه به شیوههای مسالمتآمیز توجه دارند. بخشی دیگر بر شدت و حجم تلاش های ضد دولتی خود افزودهاند و با تكیه بر روشهای مسلحانه در صدد نابودی رژیمهای حاكم هستند. سازمان انقلاب اسلامی جزیرةالعرب از گروه نخست و جبهه اسلامی سوریه از گروه دوم محسوب میشوند.
انقلاب اسلامی ایران در تحرك سیاسی آن دسته از جنبشهای به ظاهر اسلامی كه هیچگونه و یا كمترین علقهای به انقلاب اسلامی ندارند هم، به شكل دیگری مؤثر بوده است.این گروهها كه با تولد انقلاب اسلامی و به منظور مقابله با آن متولد شده و یا گسترش یافتهاند، با كمك دولت ها و اشخاص مخالف انقلاب اسلامی و بویژه با پشتیبانی و حمایت مالی دولت هایی چون دولت پادشاهی عربستان سعودی شكل گرفتهاند. وهابیت در پاكستان، «ساف» در فلسطین اشغالی و سازمان پیكار اسلامی در عراق، نمونههایی از این گروهها به شمار میروند. به همین جهت، بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، صف اسلام سازشكار (اسلام آمریكایی)از صف اسلام ناب محمدی(ص) كاملاً جدا شده است. از این رو، كشورهای عربی مسلمان برای جلوگیری از ظهور قیام مردمی متأثر از انقلاب اسلامی، تلاش زیادی را برای بهبود بخشیدن به وضع اقتصادی و تظاهر به اسلام آغاز كردهاند.
برخی از گروههای اسلامی در جهان تسنن و تشیّع به صورت آشكار هراسی از مخالفت با دولت های نامشروع ندارند و به احادیثی كه اطاعت از حاكم اسلامی را در هر شرایط لازم دانسته، چندان توجهی نمیكنند، بلكه خواهان استقرار حكومت اسلامی و یا نظام مصطفی صلیاللهعلیهوآله در كشورشان شدهاند.
انقلاب اسلامی، نقشی را كه علما میتوانند در جهاد در راه خدا، بر عهده بگیرند، به خوبی نشان داده است. همانند انقلاب اسلامی، علمایی كه در خارج از ایران به سر میبرند و از فعالیت های نهضت اسلامی در مناطق خویش حمایت كردهاند، احترام بیشتری كسب نمودهاند. اكنون جوانان انقلابی برای گرفتن رهنمود، به سوی علما روی آوردهاند. به علاوه، با علاقهمند شدن روز افزون جوانان انقلابی جهت فراگیری علم به طریق سنتی اسلامی، جوانههای نسل جدیدی از علمای آینده كه انقلابیتر خواهند بود، بتدریج پدیدار گردیده است.
به هر روی، در بیشتر كشورهای اسلامی، دانشجویان و جوانان به عنوان سربازان انقلاب محسوب میشوند. شاه ایران، قبل از مرگ اعتراف كرد كه یكی از بزرگترین اشتباهاتش این بود كه اجازه داد، دانشجویان جوان به انقلاب بپیوندند، و این حركتی است كه الان به تأثیر از انقلاب اسلامی، در خارج از ایران پدید آمده و حكام قادر به جلوگیری از آن نیستند. در واقع، امروزه دانشگاهها و مدارس عالی در سرتاسر جهان اسلام، مركز فعالیت های نهضت اسلامی است.
تهران قرارگاه مسلمانان
مقدمه
اقبال لاهوری در كتاب فلسفه خودی پیشبینی میكند كه تهران در آینده قرارگاه مسلمانان خواهد شد. همین طور هم شد و پس از انقلاب اسلامی، ایران به صورت امالقرای اسلام در آمد. حتی ایران میتواند به علت موقعیت منحصر به فرد، منابع عظیم و بیپایان انرژی، ابزار فرهنگی و اعتقادی نیرومند پا را از این فراتر گذارد و به مركز ساماندهی تمدن نوین اسلامی درآید؛ زیرا انقلاب اسلامی ایران، در پیدایش، در كیفیت مبارزه و در انگیزه... از سایر انقلابها جداست، و از این رو، میتواند در پیامدها و دستاوردها نیز، متمایز و پیشروتر از سایر انقلابها باشد و البته این ویژگیها، ریشه در دین و باورهای برخاسته از مذهب دارد. به عبارت دیگر، این انقلاب بر آمده از مذهب، به احیای دین و تجدید حیات اسلام در ایران و جهان مدد رساند كه یكی از ابعاد آن، تولد و تداوم بخشی به حیات جنبشهای سیاسی اسلامی معاصر در دو دهه اخیر است. به این دلیل، چند سؤال در اینباره پیش روی ماست، از جمله:
1 ـ چرا انقلاب اسلامی ایران بر جنبشهای سیاسی اسلامی معاصر تأثیر گذاشت ؟
2 ـ انقلاباسلامیایران، چه تأثیراتی بر حركتهای سیاسیاسلامیمعاصرگذاشت؟
3 ـ میزان تأثیرگذاری انقلاب اسلامی بر نهضتهای سیاسی اسلامی چقدر است ؟
بسترهای تأثیرپذیری جنبشهای اسلامی از انقلاب اسلامی
در پاسخ به این سؤال كه چرا انقلاب اسلامی ایران بر جنبشهای سیاسی اسلامی معاصر تأثیر گذاشت میتوان به موارد مشترك فراوان موجود بین انقلاب اسلامی ایران و آن جنبشها اشاره كرد. از این وجوه یا زمینههای مشترك كه از آنها به عنوان عوامل همگرایی یا عناصر همسویی و همرنگی نیز میتوان یاد كرد، می توان به موارد ذیل اشاره نمود:
معنای صدور انقلاب ما، این است كه همه ملتها بیدار شوند و همه دولتها بیدار بشوند و خودشان را از این گرفتاری هایی كه دارند...نجات بدهند.
1 ـ ایده واحد: از آنجا كه انقلاب اسلامی ایران، یك انقلاب اسلامی است، همانند هر جنبش اسلامی دیگر، بر پایه وحدانیت خدا (لاالهالاالله) و رسالت پیامبر اكرم صلیاللهعلیهوآله (اشهدانمحمدارسولالله) بنا شده است، كعبه را قبله آمال و آرزوهای معنوی خود میداند، قرآن را كلام خداوند سبحان و آن را منجی بشریت گمراه تلقی میكند، و به دنیای پس از مرگ و قبل از آن، به صلح، برادری و برابری ایمان دارد همانگونه كه امام خمینی رحمهالله فرمود:
«در كلمه توحید كه مشترك بین همه است، در مصالح اسلامی كه مشترك بین همه است، با هم توحید كلمه كنید.»
البته ویژگی كاریزمایی امام خمینی(ره) و مواضع ضداستعماری ایشان كه بیشتر مسلمانان جهان بر آن اتفاق نظر دارند را میتوان بر تأثیر متقابل انقلاب اسلامی و جنبشهای اسلامی افزود.
2 ـ دشمن یكسان: انقلاب اسلامی و جنبشهای اسلامی دارای دشمن مشتركند. این دشمن مشترك كه همان استكبار جهانی به سركردگی آمریكا(شیطان بزرگ) و اسرائیل(غده سرطانی) است، همانند كفار قریش، مغولان وحشی،صلیبیونمسیحی، استعمارگران اروپایی و صربهای نژادپرست و... كیان اسلام را تهدید میكند، در حالی كه انقلاب اسلامی با طرح شعار «نه شرقی و نه غربی» عَلَم مبارزه علیه دشمن مشترك جهان اسلام را به دوش گرفته است. امام خمینی رحمهالله در این باره فرمود:
«دشمن مشترك ما كه امروز اسرائیل و آمریكا و امثال اینهاست كه میخواهند حیثیت ما را از بین ببرند، و ما را تحت ستم دوباره قرار بدهند، این دشمن مشترك را دفع كنید.»
در عرصه درونی نیز، مسلمانان دشمن مشتركی دارند، این دشمن مشترك، عقبماندگی است و همین مسأله است كه تمامی كشورهای جهان اسلام را در سطح كشورهای جهان سوم باقی نگاه داشته است.
3 ـ آرمان مشترك :انقلاب اسلامی ایران و جنبشهای اسلامی معاصر، خواهان برچیده شدن ظلم و فساد و اجرای قوانین اسلام و استقرار حكومت اسلامی در جامعه مسلمانان و به اهتزاز در آوردن پرچم لاالهالاالله در سراسر جهان از طریق نفی قدرتها و تكیه بر قدرت لایزال الهی و تودههای مردمند. به سخن امام خمینی(ره)، در این مورد توجه كنید:
«همه در میدان باشند، با هم باشند، ما میخواهیم اسلام را حفظ بكنیم، با كنارهگیری نمیشود حفظ كرد، خیال نكنید كه با كنارهگیری تكلیف از شما سلب میشود.»
البته برخی از جنبشهای سیاسی اسلامی، تنها خواستار عمل به احكام اسلام در كشورهای خود و برخی نیز در پی تشكیل یك حكومت مستقل، بدون تاكید بر شكل اسلامی حكومت هستند. از این رو، میتوان گفت جنبشهای اسلامی معاصر حیات خود را مدیون انقلاب اسلامیاند؛ زیرا انقلاب اسلامی به اسلام و مسلمانان حیاتی تازه بخشید، آنها را از عزلت و حقارت نجات داد، بر ناتوانی ماركسیسم، لیبرالیسم و ناسیونالیسم در اداره و هدایت مسلمانان مهر تایید زد و اسلام را به عنوان تنها راه حل برای زندگی سیاسی مسلمین مطرح ساخت. شیخ عبدالعزیز عوده، روحانی برجسته فلسطین گفته است:
«انقلاب خمینی رحمهالله ، مهمترین و جدیترین تلاش در بیدارسازی اسلامی...ملت های مسلمان بود.»
در عرصه درونی نیز، مسلمانان دشمن مشتركی دارند، این دشمن مشترك، عقبماندگی است و همین مسأله است كه تمامی كشورهای جهان اسلام را در سطح كشورهای جهان سوم باقی نگاه داشته است.
بنابراین، موجودیت و هستی سیاسی جنبشهای سیاسی اسلامی به انقلاب اسلامی وابسته است. این امر زمینههای لازم برای تأثیرپذیری جنبشهای اسلامی از انقلاب اسلامی را فراهم آورده است.
4ـ وحدتگرایی : تأكید انقلاب اسلامی و رهبری آن بر لزوم وحدت همه قشرها و همه مذهبهای اسلامی در نیل به پیروزی در صحنه داخلی و خارجی، زمینه دیگر گرایش جنبشهای سیاسی اسلامی معاصر به سوی انقلاب اسلامی است؛ چون، انقلاب اسلامی با الگوپذیری از اسلام ناب محمدی صلیاللهعلیهوآله هیچ تفاوتی بین مسلمانان سیاه و سفید، اروپایی و غیر اروپایی قائل نیست، بر جنبههای اختلاف برانگیز در بین مسلمین پای نمیفشارد، بلكه با ایجاد دارالتقریب فِرَق اسلامی، برپایی روز قدس، صدور فتوای امام خمینی(ره)علیه سلمان رشدی و برگزاری هفته وحدت و...در جهت اتحاد مسلمانان گام برداشته است. به همین دلیل، طیف گستردهای از گروههای غیرشیعی و حتی جنبشهای آزادیبخش غیراسلامی، انقلاب اسلامی ایران را الگو و اسوه خود قرار دادهاند. بنابراین، جای شگفتی نیست كه مسلمانان سنی مذهب فلسطینی به نام و یاد امام خمینی رحمهالله به عملیات شهادت طلبانه دست میزنند. مجیبالرحمان شامی، روزنامهنگار پاكستانی در این باره میگوید:
«تأثیر بزرگ دیگر امام این است كه گر چه ایشان یك رهبر شیعه بودند...با این وجود مبلّغ جدایی نبودند، فریاد او برای اسلام بود.»
5 ـ مردم مداری : مردمگرایی انقلاب اسلامی، عاملی در گسترش انقلاب و پذیرش آن از سوی ملتهای مسلمان بوده است. رهبری انقلاب 1357، بر این باور بود كه باید به ملتها بها داد نه به دولتها.
همه آنچه كه بین ایران انقلابی و جهان اسلام وجود دارد، وجوه مشترك نیست. بلكه اختلافها و دشواریهایی نیز در این باره به چشم میخورد. از جمله:
الف) تشیع امامیه: نسبت شیعیان به كل مسلمانان جهان، ده درصد است. آنها بجز در ایران و سوریه، حاكم بر قدرت سیاسی نیستند، با این كه در كشورهایی چون عراق و بحرین و احتمالاً در لبنان، اكثریت با شیعیان است. نوعی معارضه تاریخی بین شیعه و سنی وجود داشته و دارد. البته تضاد تسنن وهابی و نزدیكی تسنن سوری با انقلاب اسلامی بیشتر است و حتی تسنن متأثر از تصوف نیز، تضاد كمتری با شیعه دارد. سپاه صحابه در پاكستان و طالبان در افغانستان از مصادیق بارز مخالفین تشیع در جهان اسلامند. به هر روی، علی رغم وحدتخواهی و وحدتطلبی انقلاب ایران، تضاد اهل سنت با شیعه، بكلی از بین نرفته است.
ب) عرب و فارس : تعارض بین عرب و عجم، از آغاز ورود اسلام به ایران پدید آمد. بر پایه این تعارض، خلیفه دوم (عمر) سهم كمتری از بیتالمال به ایرانیان مسلمان میداد و ایرانیان مسلمان با عنوان موالی شناخته میشدند كه وضعیتی بین برده و آزاد بود. این تعارض، بعدها از سوی جریانهایی چون شعوبیه تشدید شد. عباسیان و امویان و نیز عثمانیان و صفویان،به نوعی دیگر این معارضه را دامن زدند و جنگ عراق علیه ایران به عنوان جنگ قادسیه یا مهمترین جنگ بین مسلمانان و ساسانیان و در واقع بین ایرانیان و عربها توجیه میشد. به هر روی، آنان ایرانیان را مجوس میدانستند و بر این اساس، اعراب را برابر با اسلام و ایرانیان را مخالف با آن میدیدند.
ج) صدور انقلاب اسلامی: برخی از شعارها و پیامهای انقلاب اسلامی، مثل این سخن امام رحمهالله «نهضت ما دارد توسعه پیدا میكند و میرود توی ملتها...» از سوی برخی به منزله قصد ایران برای مداخله در سایر كشورها و براندازی نظامهای سیاسی آنها تلقی شد. در حالی كه، یك سال بعد از این سخن ، امام فرمود:
«صدور با سرنیزه، صدور نیست. صدور آن وقتی است كه اسلام، حقایق اسلام، اخلاق اسلامی، اخلاق انسانی، اینها رشد پیدا كند.»
ایشان در جای دیگر فرمود:
«معنای صدور انقلاب ما، این است كه همه ملتها بیدار شوند و همه دولتها بیدار بشوند و خودشان را از این گرفتاری هایی كه دارند...نجات بدهند.»
در مجموع، علیرغم همه دشواریهایی كه برای برقراری روابط ایران انقلابی و جهان اسلام و تأثیرپذیری متقابل آن دو وجود دارد، ولی وجوه مشترك آن دو، بسیار بیشتر است.
گذر از رنجها
گزارش وارده از موزهی عبرت
به روایت یک زندانی سیاسی زن
چلّه تابستان است، اما من سردم شده، تمام تنم میلرزد. نمیدانم مرا کجا میبرند. روی سرم روپوش مانندی را انداختهاند و من فقط جلوی پاهایم را میبینم، حس میکنم ذهنم کنده شده است. صداهای اطراف مثل هوهوی باد، توی گوشم میپیچند. «زودتر ببرش.»، «وانستا اینجا.» «بدهاش دست افسر نگهبان.» صدای همهشان مثل نظامیها، خشک و خشن است و جملاتشان دستوری و کوتاه! یکمرتبه دلم برای صدای آرام مادر تنگ میشود که از گل نازکتر نمیگوید، «وروجک! یه ذره پتو تو بکش او طرف. اومده وسط سفره!» با عجله کتاب را زیر متکا پنهان میکنم. باز همان صدای مهربان، این بار با کمی نگرانی، «نمی خواد قایمش کنی. دیدمش!» چرا نمیتوانم فکر کنم؟ به قول استاد «سلولهای خاکستری مغز؟ تعطیل!» چرا ذهنم تعطیل شده؟ شروع میکنم به شمردن قدمهایم، باید کاری کنم. باید جلوی تعطیلی سلولهای خاکتسری را بگیرم، یک ... دو ... سه ... آن که مرا میبرد چنان فریادی میزند که «چهار» یادم میرود و یکهوته دلم خالی میشود... «خدایا! بدجوری ترسیدهام!» زیرلب تکرارمیکنم، « امّن یجیب المضطر ...» باقیش یادم نمیآید... میترسم... دوباره شروع میکنم، «امّن یجیب المضطر...» و یادم میآید «و اذا دعاه و یکشف السوء». خوشحال میشوم، قند توی دلم آب میشود. در عمرم امّن یجیب را این طوری نخواندهام.
خانم! شما حالتون خوبه؟
برمیگردم. بچههای مدرسه را آوردهاند تماشا. مثل عنکبوت به نردههای طبقه 2 چسبیدهام، بوی خون توی دماغم پیچیده. راهنما با تعجب نگاهم میکند. مطمئنین؟ سرم را تکان میدهم که یعنی مطمئنم... اما مطمئن نیستم... بوی خون بدجوری توی دماغم پیچیده... بیخ موهایم درد گرفته... سرم به دوار افتاده ... دایره... دایره... دایره... آن کسی که این بنا را ساخته، میدانسته که چقدر به درد به «دور افتادن» میخورد. درد میرود... تاریکی میرود... سرما میرود... اما دو چیز باقی میمانند: جیغ دردناک آنهایی که در ناکجائی، در این بازداشتگاه شکنجه میشوند و دواری که تا دم قبر همراهت میآید.
اسمت چیه؟
فکر میکنم. هیچ کارت شناسائی و ردی همراهم نبوده، پس قطعاً نمیدانند اسمم چیست یا اهل کدام فرقه و قبیله هستم. مکث میکنم، کفر افسر نگهبان درمیآید. آن وقت شب، باید پیش زن و بچهاش میبود لابد، نه در مقابل چشم دختر چشم سفیدی که در شرایط عادی هم اسمش یادش نمیماند.
«سهیلا!»
مینویسد:
«سهیلا چی؟»
مرض دارم، میگویم:
«هرچی شما بخواین ...» مکث میکنم، نگاهی به سرشانههایش میاندازم، به عادت این دو سال سربازی لعنتی... ادامه میدهم، «تیمسار!» خوشش میآید. هر چند به روی خودش نمیآورد:
«سهیلا چی؟»
سهیلا که اینجا نیست که غصّهاش را بخورم. من ماندم که بروم سربازی، او رفت که خانم دکتر شود. دکترای جغرافیای سیاسی! مسخره! نوربخش خیابانی... خودش میگفت بیابانی... و میخندیدیم. گفتم: «بیابانی!»
نگاهم کرد.
«مطمئنی؟»
«تقریباً!»
از خودم پرسیدم، «اینم شد فامیل؟» و خودم جواب دادم، «چه اشکالی داره؟» وقتی قراره خودت نباشی، چه فرقی میکنه کی باشی؟» همیشه همینجور هستم. وقتی میترسم، لودگیم گل میکند. ترسیدهام، به شدت، برای همین لودگی میکنم و خندهام میگیرد. با عصبانیت میگوید:
«چهار تا چک ولگد که خوردی، خندیدن یادت میره.»
به کسی که مرا همراهی میکند، میگویم:
«شما نیا! میخواهم ببینم میتونم گشت بزنم توی بند یا نه؟» راهرو تاریک است. هنوز راهنما نیامده که چراغها را روشن کند. همه بدنم دارد میلرزد. یخ کردهام. چشمهایم را میبندم... سر و صدای هولناکی توی گوشم میپیچد... سالها گذشته است... همهچیز مثل غبار توی سرم میگردد، دوار! دوار! دوار! سردرد! سردرد! سردرد!
دوباره تکرار میکنم:
«شما نیا!»
از خدا میخواهد. میگوید:
«باشه!»
چشمهایم رامیبندم. پایم گیر میکند به آهن بیست و پنج سانتی ورودی. درد عجیبی میپیچد توی زانوهایم، اما این بار، با چشمهای باز دیدم که کجا میروم. وارد راهرو میشود... میشمرم... یک ... دو ... سه ... تا بیست مشکلی ندارم، بعد یکمرتبه مغزم قاتی میکند، بیست بود یا بیست و یک؟» برمیگردم، از اول راهرو، دوباره میشمرم... چشمهایم را باز میکنم... «این بود یا اون؟ لعنتی! این بود یا اون؟ یعنی مگه چقدر گیج بودهام اون روزها؟» توی اتاقکها سرک میکشم. چه شیک شده اینجا! نه بوی تعفنی، نه سری... نه صدائی ... یک عالمه هوای تازه! و نور ... نور اندک پنجرهها ... عجب بهشتی شده ... هوس میکنم فارغ از هیاهوی تهران بزرگ، روی گلیم تمیز آنجا بنشینم ... یک لیوان چای هم که بیاورند نورعلی نور! یکمرتبه حس میکنم بوران عجیبی از سوراخ پنجره میپیچد توی اتاقک و همه هستی مرا برمیدارد و با خودش میبرد. صدای هولناکی از آنسوی زمان، توی گوشم فریاد میزند، «خیال کردی خیلی جیگرداری آره؟» سرم را به دیوار سلول تکیه میدهم و صدای هق هقم، بند را پر میکند. آن که همراهم بود و از خدا خواسته که توی بند نیاید، هراسان از این اتاق به آن اتاق سرک میکشید و صدایم میزند:
«حالتون خوبه؟»
اشکهایم را پاک میکنم، دندهام پهن، باید حالم خوب باشد. لابد این همه سال در سکوت و دوار دردناک خود زنده ماندهام که حالم خوب باشد. خدا کند که دوار ... کابوس ... دست از سرم بردارد ... خدا کند که هول امروز، هول دیروز را بشوید و ببرد.
همه تنم درد میکند... خرد و خمیرم... یک پتوی نه چندان گرم... سلولی سرد... ترس؟ نه نمیترسم... از آستانه ترس عبور کردهام... حالا در سرزمین دردسیر میکنم... اگر مادر میدید دخترش را که چهجور جای سالمی توی تنش نمانده است... اگر «ناز پرورد تنعّم» خودش را میدید که تا میگفتند بالای چشمت ابرو، فشارخونش میآمد روی شش و رنگش میشد مثل گچ... یعنی حالا مادر چه کار میکند؟ لابد نشسته و سوره والفجر را میخواند... همانی را که عاشقش بود... راضیه مرضیه را ... خودم را مچاله میکنم کنار دیوار ... اینجوری، هم دردم کمتر میشود هم سرما... به موهای سفید مادر فکر میکنم و به خیالبافیهای زهره گوش میدهم که شش سالی از من بزرگتر است و گمان میکند آمریکا حلوا خیر میکنند، «سربازیت که تموم شد، یه ویزای تحصیلی میگیری میری اونجا! مگه چیات از سهیلا کمتره؟» مادر توی فنجان کمر باریک لب طلایی چائی میریزد، شکر پنیر را بر میدارد، مزمزه میکند و آرام میخورد، «لازم نکرده! وروجک هیچ جا نمیره... میمونه همینجا پیش خودم!» قند توی دلم آب میکنند. به خودم میگویم، «معلومه که میمونم اینجا!» نگاهی به اطراف میاندازم «اینجا! قراره چقدر بمونم اینجا؟ یعنی حالا همکارهام به خود شون چی میگن؟ نمیگن یکهوچی شد که غیبش زد؟» به این چیزها فکر نمیکنم، باید شندر غاز توانی را که برایم مانده است، روی یک چیز متمرکز کنم؛ حرف نزدن!
چه فحشهای آب نکشیده پاکیزهای! یک وقتها که مرتضی به خانه میآمد و چهار تا حرف پرت و پلا که توی زمین بازی یاد گرفته بود، میزد، مادر کفرش درمیآمد که، «این مزخرفات چیه؟» کوچکتر که بودیم خیلی که حریفمان نمیشد، فحش که میدادیم، به اندازه نوک سوزن فلفل میریخت توی دهنمان، گمان نمیکنم این مردکی که هم میزند و هم افاضات میکند، کارش با یک کیلو دو کیلو فلفل هم، درست شود! پدر و مادر و جد و آباد مرا میآورد جلوی رویم. «د حرف بزن حرومزاده!»
حس می کنم استخوان سالمی در تنم باقی نمانده است، اما لودگیم باز گل میکند، «این یکی به من نمیچسبه! هم بابام معلومه هم ننهام!» کفرش بالا میآید و بدتر میزند، «آره، از نصف شب ول گشتنات معلومه!» بد نیست. روزی اگر فرصت کنم، میتوانم کتاب لغتی از اصیلترین واژههای زبان شیرین فارسی بنویسم.
«شماها به جای مقدسی اومدین... در اینجا، بهترین زنان و مردان این کشور شکنجه شدهان تا شما با سرافرازی زندگی کنین.»
نگاهش میکنم، انصافاً از بهترین زنهایی است که به عمرم دیدهام و شوهرش از بهترین مردها... بدترین شکنجهها را به جان خریدند و امروز، به اندازه یک احوالپرسی ساده هم، از کسی توقع ندارند. میپرسد، «تو سردت نیست؟»
میگویم:
«چرا! این لعنتی انگار از بیرون سردتره!»
میخندد:
«نه... اشکال از منه ... شایدم از تو!»
دست سردش را در دستم میگیرم. بچههای مدرسه، مشتاقانه به او نگاه میکنند که با لحنی مهربان، برایشان از حسینی میگوید و از آپولو و انواع و اقسام کابلها. متواضعانه میگوید، «من جون نداشتم... دو رشته کابل بسام بود که از حال برم!» بچهها مات و مبهوتند. او که میخندد، آنها هم میخندند. آرام به من میگوید، «آپولو که اینطوری نبود. گندهتر بود و بالای تخت آویزون میکردن. درست نساختنش.» میگویم، «سخت نگیرین! آدمهایی که آپولو نصیبشون شد، باید سردرد میگرفتند که گرفتند!» راهنما بسیار سعی میکند که به بچهها حالی کند که به حضرت عباس این بلاها را بر سر زندانیها میآوردند، ولی از قیافه آنها معلوم است که باور نکردهاند، اما خانم همراهم که حرف میزند، باور میکنند، از بس صمیمی است و از بس که بچهها را دوست دارد. یواشکی میگوید، «اون یکی چقدر شبیه پسر شهید منه!»
دلم از درد مچاله میشود. انگار آن همه شکنجهای که شده، در مقابل درد خاطره پسرنازنینش در جبهه شهید شده است، پشیزی نمیارزد. یادم میرود که با دیدن نردههای بند، دوار میآید و سردرد و بوی خون! خجالت میکشم که اسمش را بگذارم درد!
پسرم که خودش را وسط محصلها جا زده میپرسد، «حسینی واقعاً هیکلش همین اندازه بود؟ با همین کله کوچیک؟» راهنما میگوید، «بله... خود خوشه!» پسرم غر میزند، «چه بد هیبته!» خانم همراهم میگوید، «این که چیزی نیست. خودش گوریلی بود! صداش که بلند میشد، تن همه مون میلرزید. صدای پاهاش کافی بود تا آدم مرگ رو پیش چشمش ببینه.»
آقائی که از جلوی موزه غر زده بود که، «مگه توی اسلام، مجسمه ساختن، گناه نیست؟» کم کم داشت از صرافت سوال عالمانه خودش میافتاد و در میان وسایل شکنجه قرون وسطائی، افاضات اسلامشناسیاش را فراموش میکرد، طوری که از اتاق آرش بیرون نیامده بودیم که خودش را رساند کنج حیاط و حالا گریه نکن کی گریه بکن! خانم همراهم لبخندی زد و پرسید، «چهاش شد بیچاره؟» گفتم، «حرفهای شما کارش رو ساخت!»
میپرسد:
«میخوای بریم بند منو ببینی؟»
میگویم:
«بله که میخوام.»
از میان تابلوهای عکسی که به دیوار زدهاند میگذریم... آشنا و غیرآشنا! بریده و نبریده! آنهایی که فشارهای هولناک را تاب آوردند و رفتند، آنهایی که تا انقلاب تاب آورند و بعد بریدند... اتاقش را نشانم میدهد. اتاقی که حالا تندیس دکتر شریعتی را در آن گذاشتهاند... نگاهش میکنم... دکتر را میگویم... «حرفهایی است برای گفتن که اگر گوشی نبود نمیگوییم و حرفهایی است برای نگفتن و ارزش هر انسانی به حرفهایی است که برای نگفتن دارد.» خانم همراهم میگوید، «توی زندون، اونایی که ادعا میکردن از دکتر چیز یاد گرفتهان، زود میبریدن.» جواب نمیدهم. توی دلم میگویم، «لابد!»
فریاد میزند:
«شما کمونیستهای بیپدر و مادر! شماها میخواین مملکت رو بفروشین به بلشویکها! ارواح باباتون!»
زیرلب تکرار میکنم، «یا فاطمهزهرا!»
گمانم از همان روزها بود که دلم به شدت با فاطمه زهرا رفیق شد. قبلاً صدایش میزدم، ولی نه آنجور، گمانم از همان روزها یاد گرفتم که انسان چقدر حرف برای نگفتن دارد و ارزش او به همان حرفهاست.
صدایم زدند:
«سهیلا بیابانی! تو آزادی!»
پرسیدم:
«واسهچی؟»
هر که شنید، متحیر نگاهم کرد. یکی گفت:
«عقل از سرت پریده؟ برو تا پشیمون نشدهان!»
شهرغریبه بود... آدمها غریبهتر... وقتی دیدمش... همانی را که خرت و پرت و اعلامیهها را داده بود دستم ... گفتم که دلم را جا گذاشتهام ... خودم را جا گذاشتهام و لطف کند دیگر کاری به من نداشته باشد: «اوضاعشون ریخته به هم... نمیدونم چهجوری، اما هر کاری میتونی بکن...»
سرم درد میکند و دوار دست از سرم برنمیدارد. میراث ابدی! برایم مهم نبود ... سهیلا بیابانی بودم و همین کافی بود...
هزینه های تفریح
مینو صمیمی منشی امور بین المللی فرح که بعدها به سفارت ایران در سوئیس منتقل شد در کتاب خویش، خاطراتی از سفرهای تفریحی و غیر رسمی شاه بیان می کند که برای گذراندن دو هفته تفریح زمستانی و اسکی کردن در سوئیس چه هزینه ها و برنامه هایی داشتند:
«... شاه و ملکه با یک هواپیمای اختصاصی به سوئیس خواهند آمد؛ و ما ابتدا می بایست دو طبقه از هتل بزرگ «دولدر» را برای اقامت یک هفته ای آنها و 40 تن از همراهانشان آماده کرده، سپس وسایل لازم را برای دو هفته اسکی بازی شاه و ملکه در شهر «سن موریتس» مهیا سازیم. از میان 40 همراه شاه و ملکه 25 نفرشان را مامورین امنیتی و محافظ تشکیل می دادند؛ که برای همه آنها نیز همیشه می بایست حدود 40 اتومبیل بزرگ با رانندگان قابل اعتماد و نیز 10 فروند هواپیمای کوچک آماده باشد...».
منبع:
مینو صمیمی، پشت پرده تخت طاووس، ترجمه دکتر حسین ابوترابیان، ص 74
شاه ملتی فقیر
نشریات سوئیسی تاجگذاری پرهزینه محمدرضا پهلوی و فرح را به نقد کشیدند:
«... معمولی ترین وسیله مورد استفاده شاه و ملکه در این مراسم، شنل هایی است که با قطعات الماس و یاقوت و زمرد تزئین شده است... شاه در حالی قصد داشت به عنوان فرمانروای یک ملت فقیر و عقب افتاده تاجگذاری کند که جواهرات تاج مورد استفاده او را 3380 الماس، 3380 مروارید، 5 زمرد و 2 یاقوت درشت تشکیل می داد و روی تاج ملکه نیز که از طلا و پلاتین ساخته شده بود، 1469 الماس، 105 مروارید، 360 زمرد و 360 یاقوت وجود داشت».
منبع:
مینو صمیمی، پشت پرده تخت طاووس، ترجمه: دکتر حسین ابوترابیان، ص 46
حاتم بخشی از جیب ملت
علی شهبازی محافظ شاه در مورد جابه جایی اقامتگاه شاه از کاخ داخل شهر به کاخ نیاوران و غارت آثار تاریخی و عتیقه جات آن توسط فرح پهلوی می گوید:
«تمام مبلمان کاخها از فرانسه آورده شد.هر چه وسایل قدیمی و عتیقه بود و نخست وزیر در کاخ جهان نما نگهداری کرده بود؛ بعد از ساخته شدن کاخ، برای تزیین آوردند. ولی علیاحضرت همه آنها را تحویل آقای بوشهری و مادموازل ژوئل و مادرش داد تا برای استفاده در آپارتمان های خودشان در پاریس به وسیله هواپیماهای نیروی هوایی به آنجا ببرند و لوازم مورد نیاز کاخها را با قیمتهای بسیار زیاد، وارد کاخ کنند ... »
علی شهبازی، محافظ شاه. 1/246
خاطرات خواندنی تاج الملوک
یک بار موقعی که رزم آرا برای اخلال در سلطنت محمدرضا نقشه چینی می کرد. خواب هایی می دید که به محمدرضا گفتم من می ترسم یک رضاخان پیدا شود و همان کاری را که پدرت با احمدشاه کرد با تو بکند! یادم هست که محمدرضا خندید و گفت: نه رزم آرا رضاشاه است و نه من احمدشاه! اما این پیش بینی من درست از آب درآمد و بالاخره کلک سلطنت پهلوی را کندند!
خوب شما ببینید چطور اسداله علم با کمال شهامت به محمدرضا می گفت که مشیر و مشاور دولت فخیمه انگلستان است. علم از ملکه انگلستان لقب اشرافی لرد و سر گرفته بود و خلاصه لقبی در انگلستان نبود که به او نداده باشند! یک پدر سوخته دیگری بود به نام شاپور جی که با پررویی به محمدرضا می گفت من قبل از این که تبعه ایران باشم نوکر ملکه انگلستان هستم! ما از امثال این آدمها که جاسوس و نوکر آشکار و یا پنهان انگلیسی ها و امریکایی ها بودند دور و برمان زیاد داشتیم.
گاهی به محمدرضا می گفتم چرا با علم به این که می دانی این پدرسوخته ها نوکر اجنبی هستند آنها را اخراج نمی کنی؟ محمدرضا می گفت: چه فایده ای بر اخراج آنها مترتب است؟ اینها را اخراج کنم ده ها نفر دیگر را اطرافم قرار می دهند. بگذارید اینها باشند تا خیال دولتهای خارجی از حسن انجام امور در ایران راحت باشد!
امریکا برای دادن کمک های اقتصادی شرط می گذاشت که باید فلان شخص بشود رئیس سازمان برنامه و بودجه . اصلاً خدمت شما عرض کنم که این سازمان برنامه و بودجه در ایران وجود نداشت و آمریکایی ها آن را درست کردند. مثلاً ارتش ایران احتیاج به توپ و تانک داشت. می گفتند می دهم به شرط آن که فلان کس بشود رئیس ستاد ارتش.
همه این امرای ارتش و رجال سیاسی مملکت با خارجی ها زد و بند داشتند واصلاً بعضی از آنها مثل جمشید آموزگار تبعه آمریکا بودند! بله! خیلی ها نمی دانند که بسیاری از این آقایان تبعه آمریکا یا انگلستان و به اصطلاح معروف دوملیتی بودند. گاهی اوقات بعضی اشخاص که به ما وفادار بودند، می آمدند واطلاع می دادند که هر شب در منزل سفیر آمریکا یا سفیر انگلستان یا فلان کشور خارجی جلسه است و آقایان وزرا و امرای ارتش با سفیر کبیر آمریکا یا انگلیس مشاوره و رایزنی می کنند و خط و ربط می دهند و خط و ربط می گیرند! ساواک هم هر روز صبح اول وقت گزارش این ملاقات ها را روی میز کار محمدرضا می گذاشت.
یک روز محمدرضا که خیلی ناراحت بود به من گفت: مادرجان! مرده شور این سلطنت را ببرد که من شاه و فرمانده کل قوا هستم و بدون اطلاع من هواپیماهای ما را برده اند ویتنام. آن موقع جنگ ویتنام بود و آمریکایی ها... هر وقت احتیاج پیدا می کردند... برای پشتیبانی از نیروهای خودشان در ویتنام از هواپیماها و یدکی های ما استفاده می کردند. حالا بماند که چقدر سوخت مجانی می زدند و اصلاً کل بنزین هواپیماها و سوخت کشتی هایشان را از ایران می بردند.
همین آقای ارتشبد نعمت الله نصیری که ما به او می گفتیم نعمت خرگردن. او گردنی کلفت مثل خر داشت! می آمد خدمت محمدرضا و گاهی من هم در این ملاقات ها بودم. می گفت امریکایی ها فلان پرونده و فلان اطلاعات را خواسته اند! محمدرضا می گفت بدهید!
فوزیه، عروس مصری
فوزیه با آن که در یک خانواده سلطنتی بزرگ شده بود. قدری امل بود و حاضر نمی شد با میهمانان محمدرضا برقصد. خلاصه کلام این که این ازدواج اجباری بود. رضا اجبار کرده بود محمدرضا با یک شاهزاده مصری ازدواج کند و ملک فاروق پادشاه مصر هم خواهرش را مجبور به ازدواج با ولیعهد ایران کرده بود و هر دو از این ازدواج ناراضی بودند.
منبع: خاطرات تاج الملوک، تهران، 1380، به آفرین
باخت هایی پرمنفعت
در کتاب مفاسد خاندان پهلوی نمونه ای از رشوه خواری های کارکنان دولت و دربار را ذکر می کند:
شاهرخ فیروز در یک بازی قمار، 5 میلیون تومان به امیرهوشنگ دولو می بازد. بعد از اتمام بازی، 5 میلیون تومان دیگر نیز به وی می دهد و در مقابل از او می خواهد که از شاه تقاضا کند که نامبرده را در مقام سفارت منصوب نماید. تقاضای شاهرخ مورد قبول شاه قرار گرفته وی به سفارت منصوب می شود فیروز از میلیاردهای معروف کشور است.
دکتر شهلا بختیاری، مفاسد خاندان پهلوی، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، ص 95
جایی بدتر از ابوغریب!
گزارشی از زندان کمیته مشترک ضد خرابکاری( موزه عبرت)
تا به حال به هیچ زندانی وارد نشدهای و اینبار وارد میشوی...
پا در حیاط میگذاری، حیاطی پیچ در پیچ و بعد با باز شدن اولین در توسط راهنما وارد بند1 میشوی صدای باز شدن درآهنی در سکوت این فضای رعبآور و دوار، بند بند وجودت را میلرزاند!
راهنما توضیح میدهد. اینجا اتاق افسر نگهبان است ... همه سکوت کردهاند ...
وارد اتاق شکنجه میشوی ... راهنما میگوید و دیگر جز صدای فریاد و آه و ناله هیچ نمیشنوی ...
- اینها نمونه کابلهایی است که ...
صدای ضربات کابل در سرت میپیچد، ناخودآگاه کف پاهایت درد میگیرد ...
- این دستگاه آپلوست، من هم یکبار قسمت شد تا در زیر این دستگاه قرار گیرم ...
دستگاه آپولو، ایده گرفته شده از فضا پیمای آپلو در نام و در ماهیت وقتی به تمام بدنت برق وصل میکنند و دست و پاهایت را با مچبندهای آهنی میبندند و آن کلاه آهنی را بر سرت میگذارند تا فریادت تنها تسکیندهنده دردت را چند برابر کرده و آنرا در گوشهای خود بشنوی، حتماً به فضا خواهی رفت، اما نه به ماه، تو به فضایی خواهی رفت که حتی تصورش برای خاکیان ناممکن است... همه سکوت کردهاند ... در هر قدم احساس میکنی پا در جای پای بزرگ مردانی میگذاری...
دلت میخواهد سر بزیر و آرام قدم برداری... هر کس در فکری است... تنها راهنما سخن میگوید...
- این تندیسهایی که میبینید، نمونهای از نوع شکنجههایی است که کسانی که اینجا بودهاند نقل کردهاند ...
بسته شدن به نردههای آهنی این ساختمان دوار... آنهم به صورت عریان با شکنجههایی که ... راهنما مختصری را با معذرت خواهی میگوید و بعد ... برای آنکه شنونده عاقل خود همه چیز را دریابد اضافه میکند که«مدتها از زندان ابوغریب گفته می شد و شکنجههای فجیع و غیر انسانی آنجا؛ اما کسی نمی داند که آنچه بر سر عده ای از عزیزان همین مرز و بوم در همین مکان می آمد؛ اگر بدتر از ابوغریب نبود، کمتر هم نبود...»
حالا دیگر سرمایی که از ابتدای حرکتت با تو همراه بود، به مغز استخوانت نفوذ میکند و نمیدانی سرت از سرماست که تیر میکشد یا از آنچه میشنوی ...
وارد حیاط میشوی ...
- این ساختمان به گونهای طراحی شده است که نه صدا از بیرون به اینجا نفوذ کند و نه از درون به خارج...
بیعلت نیست که کوچکترین صدایی در فضا میپیچد و تو تصور میکنی که روزی فریادهای زنان و مردان چگونه با هم آمیخته و به آسمان میرفته است ... آسمانی کوچک اما آبی ... وارد اتاق شکنجه دیگری میشوی ... راهنما میگوید: این قفس شکنجه است... یک قفس مکعبی با ابعاد حدوداً 60سانتیمتری که زیر آن هیتر روشن است ... در این مکعب حتی کودکان هم نمیتوانند بایستند ...
راهنما توضیح میدهد و تو دیگر هیچ نمیشنوی ... شاید احساس میکنی که آنچه میشنوی محال است در دنیای واقع اتفاق بیفتد، نه ... نکند احساس جوانانه تو را به بازی گرفتهاند ... مگر میشود ... وارد فضای سلولها میشوی و عکسهای شاهدان بسیاری را میبینی که در این فضا بودهاند، تنفس کردهاند، شکنجه شده اند و جان دادهاند ...
اگر چه باور آنچه میشنوی سخت است اما با صاحبان اینهمه عکس، با شاهدان چه کنی!
در میان این عکسها غریبه و آشنا، زن و مرد، حتی کودک را میبینی ...
در میان جمع کثیری از زنان بیشترشان به نظر زیر 20ساله میآیند و فقط خدا میداند که بر سر این دختران جوان چه آوردهاند ... یادت میآید، پیش از ورود به این بند از اتاق شکنجهای گذشتی که عکس و زندگینامه آرش، جوانترین شکنجهگر اینجا را دیدی ...
آرش
شغل: شکنجهگر
خصوصیات بارز اخلاقی: خشن، فاسد، شهوتران ...
دیگر نیاز نیست کسی چیزی بگوید و تو چیزی بشنوی ... تو اطمینان داری که زنان بزرگی که سختیهای اینجا را تحمل کردهاند در خاطراتشان فقط گوشهای را بیان کردهاند ...
از میان این چند هزار عکس، نام عدهای را میدانی ... سید علی خامنهای، مهدی کروبی، هاشمی رفسنجانی، محمد تقی بهلول، دکتر علی شریعتی، اسدالله بادامچیان، فخرالدین حجازی، حجتی کرمانی، عسگراولادی، زیبا کلام ... تو از هر قشر و جناحی عدهای را در اینجا مییابی، چپ و راست، اصلاح طلب و اصولگرا ... روزی همه این عزیزان دست در دست هم رژیم 2500سالهای را سرنگون کردند! اما چه چیز راهمان را از هم جدا کرد ...
یک ساعتی است که در بندها و سلولهای این مکان برگهایی از صفحات تاریخ را ورق میزنی در حالیکه صدایی از کسی برنمیخیزد، حتی یک کلمه،گویا همه در خویش فرو رفتهاند ...
وارد بند 2 میشوی، قبل از ورود به راهروی سلولها تختی را میبینی با تندیسی از مردی به اسم عزت شاهی که اینروزها عزت مطهری میخوانندش ...
- عزت شاهی 165 روز به صورت عریان به این تخت بسته شده بود و فقط برای غذا و دستشویی بازش میکردند ...
فکر میکنی…
165 روز، به عبارتی 5 ماه و 15 روز، اما مگر ممکن است ...
عزت مطهری که این روزها شغل سادهای دارد و بیهیچ ادعایی در گوشهای از این شهر شلوغ به کار خویش مشغول است ...
سلولهای انفرادی ...
کچوئی، لاجوردی، مفتح، رجایی، باهنر و ... آیتاله خامنهای ...
ایشان بودن در کمیته مشترک را یکی از سخت ترین دوران زندان هایشان توصیف کردهاند...
از این بند به آن بند، پریشان حال و سرگردان در میان سلولها چونان کسانی که راهشان را مییابند قدم میزنی ...
بازدید تمام می شود ... سرگیجهداری و حال تهوع ... تلوتلوخوران خود را به بیرون میکشانی سوز سرمای بهمن ماه تا انتهای وجودت میرود و تو نمیدانی چگونه این گذشته نه چندان دور را در خود فرو بری، در اعماق جانت بنشانی و تا همیشه و در گیرودار این زندگی هزار رنگ، فراموش نکنی ...
جامعه و سیاست
زینب فرخ
ناگفته هایی از زنان و زندان
گفتگو با پروین سلیحی و فاطمه اسماعیل نظری
- اسماعیل نظری: مرا به اتاق آرش بردند و دیدم شوهرم را از پا آویزان کرده و چنان زدهاند که زمین زیر سر او پر از خون شده است. صورتش به قدری ورم کرده بود که او را نمیشناختم. من که بسیار جوان بودم، با دیدن این منظره به شدت وحشت کردم و آنها هر چه سعی کردند نتوانستند مرا آرام نگه دارند...
- سلیحی: من ابتدا به اعدام محکوم شدم، ولی چون هنوز هیجده سالم نشده بود و این موضوع از طریق معاینات پزشک قانونی اثبات شد، مشمول قوانین دادگاه نوجوانان و اطفال و به حبس ابد محکوم شدم...
درآمد:
هر دو بسیار جوان بودند که دستگیر شدند، اما تمام کسانی که شاهد مقاومتهای دلیرانه آنها بودهاند، از صبر، توانمندی و روحیه بالای آنها سخن میگویند. اینک که حدود سی سال از آن دوران میگذرد، هنوز روحیه مقاومت، صبر و توکل محض به خدا، حضور و صدای آنان را سرشار از انرژی خارقالعادهای میکند که مخاطب را ناخودآگاه تحت تأثیر قرار میدهد. پروین سلیحی، همسر شهید دکتر مرتضی لبافی نژاد و فاطمه اسماعیل نظری، همسر اکبرعزیزی همدانی، پا به پای همسران خود شکنجههای دردناکی را تاب آوردند و اینک با آرامشی تحسین برانگیز، از سالهای دشوار و در عین حال سرشار مبارزه سخن میگویند.
متولد چه سالی هستید و در چه سالی دستگیر شدید؟
«سلیحی: متولد سال 1336 هستم و در سال 54، در حالی که هنوز به سن قانونی نرسیده بودم، دستگیر شدم.
اسماعیل نظری: متولد سال 1333هستم در تاریخ 12/7/54 دستگیر شدم.
آیا در ارتباط با همسرانتان دستگیر شدید و یا خودتان هم اهل فعالیت سیاسی بودید؟
سلیحی: من و دکتر لبافی نژاددر سال 51 ازدواج کردیم، شرایط خفقان به گونهای بود که فقط معدودی از وضعیت سیاسی کشور اطلاع داشتند. شوهرم سعی کردند زمینههای لازم برای مبارزه را در من ایجاد کنند تا بعدها، رسماً وارد مبارزه شوم. پس از یکی دو سال، ایشان علنیتر با من صحبت کردند. آن روزها مبارزه به شکل مخفی بود و حتی اعضای خانواده هم از فعالیت فرزندشان اطلاع نداشتند، مگر اینکه خودشان هم اهل مبارزه بودند. در سال 53 که من رسماً وارد فعالیت سیاسی شدم، حتی همرزمان شوهرم را هم به ندرت میدیدم و اسم و رسمشان را نمیدانستم. حتی در صورت ضرورت، همه با نامهای مستعار با هم آشنا میشدیم و فعالیت ردههای بالای سازمانی، با مخفی کاری بسیار همراه بود، بهطوری که مثلاً شوهر من با بیش از دو نفر ارتباط نداشت که در صورت لو رفتن، کل سازمان در معرض خطر قرار نگیرد. البته گاهی هم ضرورت ایجاب میکرد که با هم زندگی کنیم. مثلا ما در تبریز یک خانه عادی داشتیم که در آن زندگی میکردیم و یک خانه تیمی داشتیم که جلسات ما در آنجا تشکیل میشد.
اسماعیل نظری: من هم شانزده ساله بودم که ازدواج کردم. در آن زمان، شوهرم کارمند کارخانه فیلکو و بسیار اهل مطالعه و تفکر بود. او از طریق یکی از کارمندانشان با گروهی به نام حزبالله آشنا شدند و سپس سازمان، فردی را فرستاد تا با من عربی و قرآن کار کند. در این دوره بیشتر مطالعه میکردیم و به جلسات سخنرانی شهید مطهری، شهید هاشمینژاد، شهید بهشتی و دکتر شریعتی میرفتیم. مطالعات ما بیشتر حول محور مباحث عقیدتی بود. ما در خانه ماشین تایپی داشتیم که به وسیله آن، مطالب سازمان را تایپ میکردیم. در سال 52 ارتباط ما با سازمان به کلی قطع شد و در سال 53، از طریق پسرخانه من، مهدی بخارائی، برادر محمد بخارائی، ضارب حسنعلیمنصور، دوباره به سازمان ملحق شدیم.
علت و نحوه دستگیریتان را بیان کنید.
سلیحی: در خرداد سال 54 در شهر تبریز بودیم که شوهرم را دستگیر کردند. من از روی شواهد از موضوع مطلع شدم. از آنجا که همه ترسم از این بود که ساواک فرزندم را که بسیار کوچک بود از من بگیرد. تصمیم گرفتم به تهران بیایم و او را به دست خانواده شوهرم بسپارم.
اسماعیل نظری: در همان سال، یکی از اعضای سازمان که به این نتیجه رسیده بود که این نحوه مبارزه، بیفایده است، کل مجموعه را زیرشکنجه، لو داد. ساعت 5/12 شب بود که به خانه ما ریختند و دستگیرمان کردند. شوهرم را نیمه شب بردند و شکنجه کردند و مرا به زندان انفرادی انداختند. یادم هست که مهرماه بود و هوا سرد... شاید هم من از شدت اضطراب میلرزیدم. در سلول جز یک زیلوی چرک و خونآلود، چیزی وجود نداشت و من مجبور شدم همان را دور خودم بپیچم. آن شب، عده زیادی را دستگیر کرده بودند و تا صبح صدای فریاد میآمد. وحشت عجیبی وجودم را میلرزاند که ناگهان صدای اذان را شنیدم و آرامش عجیبی بر دل و روحم حاکم شد. هنوز هم وقتی آن اذان را میشنوم، احساس عجیبی پیدا میکنم.
هنگام دستگیری، خانوادهایتان متوجه شدند؟
سلیحی: بله، همزمان با دستگیری شوهرم، تیمی در محله پدری ایشان مستقر شدند. من موقعی که به منزل خانوادهی شوهرم تلفن زدم، از لحن مادرشوهرم فهمیدم که کسی آنجاست، به همین دلیل به خانه خواهر شوهرم رفتم و کودکم را به او تحویل دادم، اما خانه او هم تحتنظربود و هنوز پنج دقیقه از ورود من به خانه او نگذشته بود که مامورین ساواک ریختند و بچه را به طرز فجیعی از من گرفتند و دستگیرم کردند.
اسماعیل نظری: ما وقتی از دستگیریها باخبر شدیم، خانهمان را عوض کردیم. ساواک به سراغ صاحبخانه قبلی ما رفت و از طریق او به برادرشوهرم دسترسی پیدا کرد و به این ترتیب، خانه جدید ماهم لو رفت. من دخترم را پیش مادرم گذاشتم . در زندان که بودم، بالاخره بعداز ششماه توانستم ملاقات بگیرم. دخترم در هنگام دستگیری ما، چهار ساله بود و هنگامی که بار اول به زندان آمد، مرا نشناخت.
از قبل درباره زندان و شکنجه تصوری داشتید؟
سلیحی: بله، شوهر من همیشه لباس بیرون بر تن داشت که اگر ریختند و او را گرفتند و فرصت تعویض لباس نداشت، با سر و وضع آبرومندی بیرون برود. من هم که این همه آمادگی را در ایشان میدیدم، طبیعتاً همیشه آمادگی داشتم.
اسماعیل نظری: قبلاً از کسانی که سرو کارشان به زندان و کمیته مشترک افتاده بود، چیزهایی را شنیده بودیم. از این گذشته، به ما جزوهای داده بودند که در آن توصیه کرده بودند پابرهنه راه برویم تا پوست کف پایمان ضخیم شود و ضربات کابل را تاب بیاوریم. از این گذشته، انسان هنگامی که وارد فعالیتهای مبارزاتی میشود، این اطمینان را دارد که همهچیز را تحمل خواهد کرد، و گرنه اصولاً وارد عرصه مبارزه نمیشود.
میدانستید چه شکنجههایی در مورد شما اعمال خواهد شد؟ چگونه خود را آرام میکردید؟
سلیحی: بله، همیشه خبر شکنجه مبارزین به ما میرسید. همسرم همیشه توصیه میکردند که چند آیه از قرآن را حفظ کنم، چون در زندان، تنها وسیله کمک به ما همین بود و آنها قرآن در اختیارمان نمیگذاشتند. شوهرم قرآنی داشتند که همیشه در بیمارستان و در فاصله ویزیت بیماران، آنرا مطالعه میکردند. تمام لحظات فراغت ایشان با انس با قرآن میگذشت و آیات زیادی را حفظ بودند. من که بههیچ وجه با مبارزین آن سالها قابل مقایسه نیستم، اما واقعاً لطف خدا بود که مقاومت کردم. شانس دیگری هم که آوردم این بود که اطلاعات مربوط به من لو رفته بود و به اندازه دیگران،شکنجهام نکردند.
اسماعیل نظری: از مبارزان دیگر، خبر شکنجهها را شنیده بودم. در لحظه دستگیری به خدا پناه بردم. بزرگترین هراس همه ما این بود که نکند کسی را لو بدهیم و سخت تلاش میکردیم که از هیچیک از ارتباطهای خودمان حرفی نزنیم و حتی درباره مسائل شخصی هم چیزی نگوییم.
آیا به محض دستگیری از شما بازجویی شد؟ چه شکنجههایی را در مورد شما اعمال کردند؟
سلیحی: خیر، مرا بلافاصله به بازجویی نبردند. شکنجههایی که در مورد من اجرا شدند، عبارتند از کابل و سوزاندن با سیگار. کابل شاید ظاهراً وحشتناک به نظر نرسد، ولی وسیله بسیار زجرآوری بود. گاهی بچهها را آنقدر میزدند که تمام بدنشان زخمی میشد.
اسماعیل نظری: آن شبی که ما را دستگیر کردند، عده دستگیرشدگان بسیار زیاد بود و در نتیجه نمیرسیدند از همه بازجویی کنند. بههمین دلیل در ساعات اولیه، کسانی را بردند که از نظر اطلاعاتی، برای آنها در درجه اول اهمیت بودند.
از شکنجه های روحی بگویید. شکنجهگرهای شما چه کسانی بودند؟
سلیحی: من یک سال تمام در زندان انفرادی بودم. اتاقی بود 5/1 متر در 1متر و تاریک. تحمل آن وضعیت، بسیار دشوار بود. شکنجه بدتر موقعی بود که ما را در پشت اتاق شکنجه به صف می کردند و ما با صدای فریاد بچهها، همه وجودمان میلرزید. تمام آن یک سال، لحظه به لحظه شکنجه بود و هر بار که در بند باز و بسته میشد، تصور میکردیم نوبت ماست. شکنجهگر من منوچهری بود و گاهی هم حسینی بازجویی میکرد. در طول بازجویی با لگد و فحش، متهم را تحت فشار روحی هولناکی قرار میدادند و اصولاً لحظهای او را به خودش وا نمیگذاشتند.
اسماعیل نظری: شکنجهگر من منوچهری بود که چهره وحشتناکی داشت و فحشهای رکیک میداد و ما را با بدترین القاب صدا میزد. من از خدا میخواستم مرا با کابل بزنند، ولی آن الفاظ را دربارهام به کار نبرند و به من هتک حرمت نکنند.
در سالی که شما دستگیر شدید، شکنجهها به اوج خود رسیده بود. از آن شرایط بیشتر بگویید.
سلیحی: سالهای بسیار دشواری بود، رژیم از امکانات امنیتی بسیار قدرتمندی برخوردار بود و از این گذشته گروههای اصلی را دستگیر کرده بودند. در آن شرایط واقعاً نمیشد کار فرهنگی کرد. خفقان و ظلم بهقدری زیاد بود که همه فکر میکردند حتی یک لحظه را هم نباید از دست بدهند. شیوه مبارزه را شرایط است که تعیین میکند. به اعتقاد گروهی که ما در آن فعالیت میکردیم، جز مبارزه قهرآمیز، چارهای نمانده بود.
اسماعیل نظری: یادم هست دوماه و نیم پس از دستگیری، ارتباط بعدی ما هم لو رفت. از این زمان به بعد، به شکل انتقامی شکنجهمان میکردند. معمولاً روزهای جمعه شکنجهای در کار نبود و بازجوها به مرخصی میرفتند، ولی در آن جمعه خاص، مرا به اتاق آرش بردند و دیدم شوهرم را از پا آویزان کرده و چنان زدهاند که زمین زیر سر او پر از خون شده است. صورتش به قدری ورم کرده بود که او را نمیشناختم. من که بسیار جوان بودم، با دیدن این منظره به شدت وحشت کردم و آنها هر چه سعی کردند نتوانستند مرا آرام نگه دارند. تلاش میکردم هرجور هست خود را به شوهرم برسانم و سرش را در آغوش بگیرم. آنها مرا میزدند، موهایم را میکندند و سعی داشتند مرا از او جدا کنند. شوهرم با همان حال نزار و هولناک به من میگفت آرام باشم، ولی من نمیتوانستم. بالاخره موقعی که نتوانستند به این شکل از ما حرف بکشند، هر دوی ما را به اتاق حسینی بردند، مرا به تخت بستند و کابل زدند و شوهرم را در دستگاه آپولو نشاندند و شکنجه کردند. آن روز آن قدر به پاهایم کابل زدند که ناخنهایم افتادند. شوهر من با آن که اصولاً آدم خونسردی است، اما در اثر شکنجهها،هنوز از پادرد و کمردرد شدیدی رنج میبرد.
محکومیت شما چقدر بود؟
سلیحی: من ابتدا به اعدام محکوم شدم، ولی چون هنوز هیجده سالم نشده بود و این موضوع از طریق معاینات پزشک قانونی اثبات شد، مشمول قوانین دادگاه نوجوانان و اطفال و به حبس ابد محکوم شدم.
اسماعیل نظری: من هم به شش سال و شوهرم به حبس ابد محکوم شدیم و پس از سه ماه و نیم، ما را از کمیته مشترک به زندان قصر منتقل کردند.
از میان مبارزین، چه کسی تأثیر تعیین کننده روی شما گذاشت؟
سلیحی: شوهرم دکتر لبافینژاد. او برای من یک اسوه کامل و به معنی کلمه، مرد خدا بود. من غالباً با حسرت به او نگاه میکردم و هنوز هم وقتی به یاد اخلاص و ایمان او میافتم، همین حال و تصور را دارم. خدا را شاهد میگیرم که او حتی لحظهای، چه در حرکات، چه تفکر و چه رفتار، به کسی جز خدا فکر نمیکرد و رضایت کسی جز خدا را در نظر نداشت. حضور او نه تنها در نظر من که همسرش بودم، بلکه در نظر تمام کسانی که با او سر و کار داشتند، حضوری سرشار از انرژی معنوی بود. این حالت چیزی نیست که بشود آن را با کلمات توصیف کرد. سالها از شهادت ایشان میگذرد و من هنوز هم وقتی میخواهم به خدا احساس نزدیکی کنم، به یاد او میافتم.
اسماعیل نظری: غیراز شوهرم که بدترین شکنجهها را تاب میآورد، دکتر لبافینژاد که در سلول کناری من بود، واقعاً مرا به حیرت میانداخت. او را هر روز میبردند و به شدت شکنجه میدادند و هنگامی که برمیگشت، به دیوار سلول میزد تا به من روحیه بدهد.
از دکتر لبافی نژاد خاطرهای را نقل کنید.
سلیحی: در آن سالها خیلیها فکر میکردند مبارزه ما با رژیم شاه مثل جنگ پشه و فیل است، اما دکتر معتقد بود که اگر کشته شود، دستکم در ذهن یکی دو نفر این سوال مطرح میشود که چرا او را کشتند و در نتیجه، آگاهی افراد جامعه در مورد عمق جنایتکار بودن رژیم، بالا میرود.
اسماعیل نظری: یادم هست روز عید فطر بود و نگهبان آمد تا دکتر را برای بازجویی ببرد. دکتر به خنده گفت، «روز عید به همه شیرینی میدهند و توآمدهای که به جای عیدی، مرا به بازجویی ببری؟» غالباً دکتر را بهقدری میزدند که چهاردست و پا به سلولش برمیگشت. روحیه مقاوم و ایمان سرشار او قلب مرا از اطمینان پر میکرد.
امید داشتید که شرایط تغییر کند؟
سلیحی: هر انسان معتقدی به فرجالهی اعتقاد دارد، ولی شرایط ایجاب میکرد که سرنگونی رژیم در سالهای نزدیک غیرممکن به نظر برسد. با وجود این محاسبات ظاهری ناامید کننده بود که مبارزین به تکلیف خود عمل میکردند و چیزی را کم نمیگذاشتند.
اسماعیل نظری: خیر، شرایط طوری نبود که سقوط رژیم شاه در زمان کوتاه میسر به نظر برسد، با این همه، سعی میکردیم کاری را که از دستمان برمیآمد، انجام دهیم.
چرا شما و شوهرانتان، آرامش اعتبار اجتماعی و امثال اینها را نادیده گرفتید و دار و ندار خود را به میدان مبارزه آوردید؟
سلیحی: همه اینها به آگاهی انسان از تکلیف و وظیفه برمیگردد. این احساس تکلیف، هر زمان به شکلی جلوه میکند، ولی ماهیت آن تغییر نمیکند. برای من روشن شده بود که مقابله با رژیم ستمشاهی، یک تکلیف است و اگر ریا تلقی نشود، احساس میکردم که اگر به وظیفهام عمل نکنم، جوابی ندارم به خدای خودم بدهم.
بسیاری از کسانی که با آنها در مورد سالهای زندان و شکنجه صحبت کردیم، با نوعی شادمانی درونی از آن سالها یاد میکنند، به نظر شما چرا اینگونه است؟
سلیحی: البته شکنجه که فی نفسه چیز خوشایندی نیست. گمان میکنم آنچه که شما به آن اشاره میکنید، آرامش درونی حاصل از ادای تکلیف است. انسان وقتی چیزی یا کسی را که به آن وابسته و دلبسته است، در راه خدا ایثار میکند، در عین حال که رنج ناشی از مصیبت را به دوش میکشد، لذت خاصی را نیز تجربه میکند که معمولاً هم قابل تکرار نیست. نفس مصیبت و رنج حاصل از آن را نمیتوان انکار کرد، ولی صبر بر مصیبت، همانگونه که در قرآن آمده است، موجد شادمانی و رضایت درونی است.
اسماعیلنظری: شکنجه شادمانی ندارد، اما همدلی بین افراد، صداقت، اعتماد به هم، فداکاری برای هم و اعتقاد محض به آرمان و هدف و انجام وظیفه، احساسی است که در شرایطی غیر از آن دوران، به آن شکل برای من به تمامی تکرار نشد.
در لحظاتی که به شدت دچار اضطراب میشدید، چگونه خود را تسلی میدادید؟
سلیحی: من آیاتی را که حفظ کرده بودم، تکرار میکردم و با عبادت و ذکر خود را آرام میکردم.
اسماعیل نظری: همیشه هنگامی که قرار بود مرا برای بازجویی ببرند، دچار اضطراب شدیدی میشدم و دائماً دعا میکردم که خداوند به من آرامش بدهد. احساس نزدیکی به خدا در آن روزها و شبهای مصیببار، تجربه بسیار شگفتانگیزی بود. یادم هست یک بار که بسیار مضطرب شده بودم، ناگهان روی دیوار زندان چشمم به این آیه افتاد: «ولا تحزن، انالله معها» و چنان آرامشی در خود احساس کردم که مطمئن شدم نمیتوانند از من اعتراف بگیرند. این لحظهها، لحظات ناب و بیبازگشتی هستند.
شکنجه و زندان، جنگ و گریز و زندگی سراپا تنش و اضطراب ناشی از مخفیکاری و خفقان، چه تأثیری برای ارتباط شما و همسرتان گذاشت؟
سلیحی: ما رابطهای بسیار عمیق، خدایی و عاشقانه داشتیم. وقتی فهمیدم که برای ایشان حکم اعدام صادر شده و قرار است شهید شوند، افسوس خوردم که چرا از ایشان جا ماندم. ساواک به من اجازه داد که با ایشان ملاقات کنم، با این امید که ایشان اطلاعات ارزشمندی را به من منتقل کنند و بعد، آنها زیرفشار و شکنجه، اطلاعات را از من بگیرند. دکتر در دادگاه گفته بودند اعضایی را که در سازمان از نظر ایدئولوژی تغییر موضع دادهاند، قبول ندارند و از سازمان، فقط به عنوان ابزاری برای مبارزه استفاده کردهاند. قرار بود حکم اعدام ایشان و چند تن دیگر را نزد شاه ببرند تا او تأیید کند. از آنجا که پرونده آنها مربوط به مستشاران آمریکایی بود که توسط سازمان ترور شده بودند، آمریکا برای شاه، ضربالاجل تعیین کرده بود تا در فرصت کوتاهی، عاملان ترور را دستگیر و اعدام کند. شاه میخواست با این کار به آمریکا خوش خدمتی کند و در واقع، شاکی اصلی پرونده شوهر من و چند تن دیگر، دولت آمریکا بود. شوهرم به من گفت که ده روز دیگر اعدام خواهد شد. نکته جالب اینجاست که من کمترین اضطراب و تردیدی را در ایشان ندیدم و این برخورد در سالهایی که کمترین امیدی به پیروزی وجود نداشت و شاید حتی نام شهدا در تاریخ ثبت نمیشد، اوج خلوص او و مومنان به خدا را نشان میدهد.
شما چگونه با شوهرتان آشنا شدید؟
سلیحی: من 16 سال داشتم. خانواده من و شوهرم اصفهانی هستند و مردم اصفهان به تدیّن شهرت دارند. مادرشوهرم از بستگان خود خواسته بودند چنانچه در خانوادهای مذهبی، دختری را سراغ دارند، به ایشان معرفی کنند. سرانجام خانواده عمه شوهر من، مرا معرفی کردند و مراسم عادی خواستگاری و ازدواج صورت گرفت.
اسماعیل نظری: به شیوه عادی و از طریق خواستگاری و معرفی خانوادهها.
رشته تحصیلی شما چیست؟
سلیحی: لیسانس مامایی و فوق لیسانس بهداشت مادر و کودک.
فرزندان شما چند سال دارند و از نظر خصائل چقدر شبیه شما و پدرشان هستند؟
سلیحی: من فقط یک پسر دارم که در هنگام دستگیری من و پدرش یک سال و نیم داشت. او پسری عاقل و با پشتکار است که حضورش در تمام این سالها، اندوه فقدان همسرم را بر من آسان کرده است. من در تمام طول این سالها، سعی کردهام با کمک نشریات و کتابهایی که درباره دکتر چاپ شده است، پسرم را با شخصیت پدرش آشنا کنم.
اسماعیل نظری: چهار فرزند. دو دختر و دو پسر. دختر بزرگم متولد سال 50، دختر دیگرم متولد سال 61 و پسرهایم به ترتیب متولد سالهای 59 و 64 هستند. من جز در مواردی شبیه به همین مصاحبه، هرگز از آن روزها صحبت نمیکنم و اعتقاد دارم رنجی که بر من گذشت، در مقایسه با شکنجههایی که دیگران تحمل کردند، چیزی نیست.
در طی سالهای دشوار زندان و پس از آن چه کسانی به شما کمک کردند؟
سلیحی: پدرشوهرم و مادرشوهرم. هنگامی که من در زندان بودم، پسرم نزد آنها بود. پس از آن از زندان آزاد شدم، فرزندم تا ماهها مرا نمیشناخت و مدتی طول کشید به من عادت کرد. او در واقع هنگامی غم فقدان پدر را احساس کرد که در هشت سالگی، پدرشوهرم را از دست داد.
اسماعیل نظری: دختر من نزد مادرم بزرگ شد. او را هر چند وقت یکبار میآوردند تا با من و پدرش ملاقات کند، بنابراین، ما را خوب میشناخت.
برای کسانی که با کوچکترین ناملایمتی ناامید میشوند، چه صحبتی دارید؟
سلیحی: زندگی صحنه ابتلا و امتحان است و انسان هر روز به شکلی مورد آزمون الهی قرار میگیرد. باید دعا کنیم که خداوند، عاقبت همه ما را به خیر کند. چه بسا افرادی که سوابق درخشان مبارزاتی داشتهاند، اما به یک باره تغییر موضع داده و همه آن سوابق را به یاد دادهاند. در عین حال، کسانی هم بودهاند که ظاهراً وجاهتی نداشتهاند، اما ناگهان تبدیل به چهرهای شاخص و شهیدی والاتبار شدهاند، خلوص نیت و ادای تکلیف و معامله با خدا، رمز شادمانی است.
اسماعیل نظری: امید به یاری خداوند و دعا در حق یکدیگر، همدلی، صداقت و سادهزیستن، رمزشادمانی است. به اعتقاد من، انسانی که آرمان دارد و برای اعتلا و حفظ آن، رنج را بر خود میپذیرد. هرگز ناامید نمیشود.
در طی این سالها، چگونه با دلتنگیهای خود کنار آمدهاید؟
سلیحی: با توکل به خدا و تلاش برای خدمت به خلق خدا،
اسماعیل نظری: من در کنار شوهر و فرزندانم، زندگی سعادتمندانهای داشتهام و خوشبختانه، با توکل به خدا، لحظات دلتنگی من، طولانی نیستند.
اگر خدای نکرده، شرایطی شبیه به آن سالها به وجود آید، آیا حاضرید فرزندانتان همان مصائبی را که شما و پدرشان تحمل کردهاند، تحمل کنند؟
سلیحی: در برابر احساس وظیفه، هیچ مانعی بزرگ جلوه نمیکند، مگر اینکه انسان بخواهد به خدا پشت کند. به عنوان یک مادر، نمیدانم چه خواهم کرد، ولی از خدا میخواهم در هر شرایطی آنچه را که تکلیف من است. درست انجام بدهم.
اسماعیل نظری: شکنجه نه، ولی اگر جنگ شود، همانطور که شوهرم به جبهه رفت، حاضرم فرزندانم هم بروند و بجنگند.
بزرگترین معلم بشر به نظر شما چیست؟
سلیحی: رنج! درست مثل نمدی که خاک بر آن مینشیند و چوبش میزنند تا غبارها از وجودش پاک شود و یا طلایی که در کوره میگدازند تا ذوب شود و خلوص پیدا کند.
آیا رفاه، آدمی را دچار پوچی و زندگی را از معنا تهی میکند.
سلیحی: نمی توان حکم کلی داد. موضوع مهم در شکلگیری شخصیت آدمی، احساس تکلیف و وظیفه است. نمیتوان گفت اگر کسی در رفاه بزرگ شود، لزوماً احساس مسئولیت نمیکند و اگر فردی محرومیت بکشد، مسئولیتپذیر خواهد شد. انسان هنگامی که به چرائی وجود و هستی خودآگاه شود و بداند که تکلیفی دارد، طبیعتاً کاری را میکند که موجب رضایت خداوند است. به اعتقاد من، شرایط بیرونی، هر چند در ایجاد احساس مسئولیت تأثیر دارند، اما آنقدرها که تصور میشود، تعیین کننده نیستند، کمااینکه در میان مبارزان، در تمام دورهها، افراد فراوانی بودهاند که دچار محرومیتهای اقتصادی نبودند، ولی بنا به احساس تکلیف، از همه چیز خود گذشتند.
چه موقع آزاد شدید؟
اسماعیل نظری: در چهارم آبان سال 57، یعنی روز تولد شاه میخواستند ما را آزاد کنند که از زندان بیرون نیامدیم. فردای آن روز به اصرار دیگران که میگفتند شاید دیگر چنین فرصتی پیش نیاید، زندان را ترک کردیم.
هنگامی که پس از سالها به دیدن موزه عبرت رفتید چه احساسی داشتید؟
اسماعیل نظری: با این که موزه عبرت با کمیته مشترک آن سالها قابل قیاس نیست، ولی اولین بار که به آنجا رفتم، چنان فشاری را تحمل کردم که تا سه روز خواب و خوراک نداشتم.
و سخن آخر؟
سلیحی: سخن آخر این که ابتدا دعا کنیم خداوند، همه ما را به راه راست هدایت کند و در جهانی که جوانان ما از هر سو در معرض عناصر مخرب هستند، محیط خانواده را سرشار از معنویت و اعتقاد به خداوند کنیم و به فرزندان خودمان نان حلال بدهیم، زیرا هفتاد تا هشتاد درصد شخصیت فرزند در محیط خانواده شکل میگیرد و در صورت استحکام و قوام شخصیتی فرد، عناصر بیرونی نمیتوانند یکسره بنیان شخصیت او را زیر و رو کنند. ما تلاشمان را میکنیم و عاقبت امور به دست خداوند است. دعا میکنم خداوند در فرج آقا امام زمان(عج) تعجیل فرماید و عاقبت خیر برای همه، به ویژه جوانها، آرزوی قلبی من است.
اسماعیل نظری: آرزوی عاقبتی سرشار از خیرو برکت و لحظاتی مملو از شادمانی و سرافرازی برای همه.
منبع: ماهنامه یاران
مادر میخواهی مسیح را، از نزدیک ببینی؟
خاطره «لویی» نوجوانی از نوفل لوشاتو
یک روز که از مدرسه به خانه برمیگشتم، شلوغی بیسابقهای در کوچهمان توجهم را جلب کرد. جلوی باغی که کمی آن طرفتر از خانهمان بود جمعیت زیادی ایستاده بودند. در میان جمعیت، خبرنگارانی به چشم میخوردند که دوربینهایشان را به گردن آویخته بودند و از پشت در چوبی و سبزرنگ باغ سرک میکشیدند. حس کنجکاوی من تحریک شده بود. داخل باغ اتفاقی افتاده بود. خود را داخل جمعیت کردم، هر چه سرک کشیدم، چیزی نفهمیدم. از خبرنگاری پرسیدم، «اینجا اتفاقی افتاده؟» خبرنگار گفت: «هنوز نه، ولی از حالا به بعد اتفاقهای مهمی خواهد افتاد.» و پرسید، «شما اهل این دهکده هستید؟»
از حرفهای او چیزی سر در نیاوردم، جواب دادم، «بله، خانهمان کمی آنطرفتر است.»
خبرنگار گفت، «
به زودی دهکدهتان مشهورترین دهکده دنیا خواهد شد!»
با تعجب پرسیدم، «متوجه نمیشوم. چه اتفاق مهمی قرار است در دهکده ما بیفتد که باعث شهرت آن میشود؟»
جواب داد، «تا به حال اسم آیتالله خمینی را شنیدهای؟»
اسم برایم آشنا بود، بارها و بارها از رادیو، تلویزیون اسمش را شنیده بودم و عکس او را هم در روزنامه دیده بودم.
گفتم، «همان که رهبر مذهبی ایران است؟»
گفت، «آفرین پسر، حالا او به این دهکده آمده و همسایه شماست.»
با حالتی هیجان زده پرسیدم، «حالا شما برای چه اینجا جمع شدهاید؟ مگر قرار است بیرون بیاید؟»
خبرنگار پاسخ داد، «نه بیرون نمیآید ولی قرار است مصاحبه کند. منتظریم تا اجازه بدهد و به داخل باغ برویم.»
کنجاویم باعث شد هر طور شده او را ببینم، کسی که هر روز عکسش در روزنامه چاپ میشد و تازه میتوانستم پیش همکلاسهایم پز بدهم.
پرسیدم، «اگر منتظر بمانم مرا راه میدهند؟» گفت، «نمیدانم.» و با دست به آقایی که کنار در باغ ایستاده بود، اشاره کرد و گفت، «از او باید پرسید.» به طرف آن مرد رفتم و گفتم، «منزل ما چند خانه آن طرفتر است. من میتوانم آیتالله خمینی را از نزدیک ببینم؟»
مرد گفت: «از آیتالله خمینی چه میدانی؟»
گفتم: «این را میدانم که آیتالله خمینی رهبر مذهبی ایران است و هر روز عکسش را در روزنامه چاپ میکنند.» کمی فکر کرد و پرسید، «به غیر از شما کس دیگری هم هست؟» به خبرنگارها اشاره کردم و گفتم، «میبینید که اینها هم هستند، قول میدهم چند لحظه ایشان را ببینم و نظم جلسه را به هم نزنم.»
در باغ گشوده شد. آیتالله خمینی پیرمردی بود با لباس روحانی و پارچه سیاهی دورسر پیچیده بود.
برای یک لحظه احساس کردم مسیح در مقابلم ایستاده است.
اصلاً نفهمیدم چگونه یک ساعت گذشت و وقت تمام شد. همچنان در بهت و حیرت بودم که به خانه رفتم و به مادرم گفتم،
«مادر میخواهی او را از نزدیک ببینی؟»
میدانستم که اگر او را ببیند، احساس مرا پیدا میکند.
از مادر پرسیدم. «به نظر شما آمدن او به اینجا اشکال دارد؟» و او گفت، «نه، ولی پدرت دنبال یک جای آرام بود. حالا دیگر اینجا آرام نخواهد بود.»
پیشبینی مادر درست بود. وقتی پدر آمد بسیار عصبی بود. کتش را درآورد و خودش را روی مبل رها کرد و با ناراحتی گفت، «امسال سال بدبیاری من است، هر جا میروم بدشانسی دنبالم میآید. آن از ورشکستگی شرکت، این هم از وضع اینجا!»
مادر خواست او را آرام کند و به او گفت، «خیلی طول نمیکشد. شاید تا چند روز دیگر وضع آرام شود.»
پدر با عصبانیت گفت، «خدا کند این طور باشد.» مادر ادامه داد، «توی روزنامه خواندم، شاید چند روز دیگر به ایران برود.» و پدر با ناراحتی زمزمه کرد، «حالا چرا اینجا آمده؟ آن هم به این دهکده کوچک.»
چند روز تا تعطیلات کریسمس مانده بود. حوصله درس خواندن نداشتم. دائم در فکر او بود، طوری بود که از نگاه کردن به او سیر نمیشدم. اما پدر از شدت عصبانیت قصد داشت به پلیس شکایت کند و میگفت، «ما هم حق و حقوقی داریم. چقدر باید عذاب بکشیم؟» دیگر نتوانستم سکوت کنم و گفتم، «الان مدتی است که او اینجاست، حتی یک بار به دیدنش نرفتی.» پدر با لبخندی تمسخرآمیز گفت، «او هم مثل بقیه کشیشهاست. حتماً همهاش نصیحت میکند.» گفتم، «پدر مگر شما نگفتید زود قضاوت نکنم؟ من فکر میکردم شما یک فرد منطقی هستید. امروز یک سخنرانی دارد. به خاطر من هم که شده بیا برویم. اگر خوشتان نیامد، برگردید.» پدر گفت، «چه وقت باید برویم؟» جواب دادم، «کمتر از نیمساعت دیگر، او خیلی وقتشناس است.»
با پدر به محل سخنرانی رفتیم. به غیر از خبرنگارها، عده زیادی از مردم نیز آنجا بودند. برایم جالب بود. خیلی از آدمها حتی یک کلمه از صحبتهای او را نمیفهمیدند.
او که آمد همه به احترامش ایستادند. نگاهم به پدرم افتاد. اشک در چشمانش حلقه زده بود. دیگر خیالم راحت شد. روزهای بعد با پدر برای شنیدن سخنرانیش میرفتیم . دیگر عصبانی نبود. شب تولد حضرت مسیح بود. همه دور درخت کاج جمع شده بودیم. زنگ در به صدا درآمد. یعنی چه کسی است، این وقت شب؟! پدر به سوی در رفت و من هم به دنبالش. مردی با چند شاخه گل و یک جعبه شیرینی بیرون خانه ایستاده بود. با خوشرویی سلام کرد و گل را جلوی پدر گرفت و گفت، «اینها از طرف آیتالله خمینی است. ایشان تولد حضرت مسیح(ع) را به شما تبریک گفتند و از اینکه ممکن است حضورشان در دهکده موجب زحمت شما شده باشد، عذرخواهی کردند.»
پدر شیرینی و گل را گرفت و گفت، «از جانب ما از ایشان تشکر کنید.» پدر بیآنکه چیزی بگوید به سمت اتاقش رفت و چند لحظه بعد صدای هقهق گریهاش شنیده شد. چیزی در درونش شکسته بود. برای اولین بار پدر بلند بلند گریه میکرد. به سوی مادر شتافتم و با خوشحالی گفتم،
«مادر امسال از طرف مسیح برایمان هدیه فرستاده شد، گل و شیرینی.»
منبع: ماهنامه یاران- شماره 7
عبور از دریای آتش و خون!
گفتو شنود با مرضیه حدیدچی (دباغ)
بیمار بود و رنجور، با این همه ذرهّای ضعف و تردید در صدای همیشه محکم و قاطع او شنیده نمیشد و مهربانانه پذیرفته بود که با ما سخن بگوید. قاطعیت و ایمان بیتردید او، چون همیشه نگرانی و آشوب ناشی از یاوهگوییهای دشمنان دوستنما و دشمنان همیشگی این ملت خستگیناپذیر را از دل و جانمان دور ساخت و بار دیگر دریافتیم تا زمانی که متکی بر اراده و لطف الهی و مجهز به تجربهها و ایمان بلا تردید چنین زنان و مردانی هستیم، شکست را در ما راهی نیست. با آرزوی شفای عاجل و سلامتی و شادمانی برای مجاهد نستوه، خانم حدیدچی (باغ) سخن را آغاز میکنیم.
نخستین بارقههای مبارزه با ستم، چه موقع در شما پدید آمد؟
کودکی بیش نبودم. شاید هفت یا هشت ساله، سالهای 25و 26 بود که احساس میکردم تفاوت بین کودکان محروم و آنان که از نعمات فراوان برخوردار هستند، عادلانه نیست. در دنیای کودکانه خود، تحلیل دقیق و درستی نداشتم، اما بسیار رنج میکشیدم و در پی یافتن پاسخی برای ستمهایی که به چشم میدیدم، بودم.
آیا با همان نگاه کودکانهتان، کاری هم میکردید؟
دائماً در تقلا و تلاش و پرسشگری بودم و پدرم وقتی این حالت را در من میدیدند، پیوسته مرا به واقعه عاشورا و قیام حضرت اباعبدالله(ع) ارجاع میدادند و من به تدریج، با تعمق در این رویداد عظیم، به تشخیص حقیقی ظلم ستیزی و مجاهدت در راه حق رسیدم.
از آموزشهای دینی خود بگویید.
من در شهر همدان به دنیا آمده و تحصیلات خود را از مکتب خانه آغاز کردهام، پدرم قرآن و نهجالبلاغه را به من آموختند و مرا با تاریخ اسلام آشنا ساختند. چهارده پانزده ساله بودم که ازدواج کردم و به تهران آمدم که تحصیلات دینی را آغاز کردم. ابتدا عربی خواندم و سپس به تحصیلات حوزوی پرداختم و تا سطح ادامه دادم.
اساتید شما چه کسانی بودند؟
آیتالله سعیدی و سید مجتبی صالحی خوانساری و بسیاری دیگر.
مبارزات سیاسی را از چه زمانی آغاز گردید؟
در طی تحصیل، در حالی که همچنان دغدغه مبارزه علیه کسانی که مردم را به فقر و فساد میکشاندند در من وجود داشت، با هدایت آیتالله سعیدی، فعالیتهای جدی خود را شروع کردم.
آیا با جریانات دانشجویی هم همکاری داشتید؟
بله با دانشجویان مبارزه دانشگاه تهران، دانشگاه ملی (شهید بهشتی)، دانشگاه آریامهر (صنعتیشریف) همراهی داشتم.
چه سالی و چگونه دستگیر شدید؟
پس از شهادت آیتالله سعیدی، در سال 1352، توسط ساواک تحت تعقیب قرار گرفتم و دستگیر شدم.
به کدام زندان برده شدید؟
مرا مستقیماً به کمیته مشترک ضدخرابکاری بردند و انواع شکنجهها را در مورد من اعمال کردند که در خاطراتم نوشتهام و ذکر آنها برایم آزاردهنده است.
بازجوها و شکنجهگران چه کسانی بودند؟
منوچهری، عضدی و تهرانی
مهمترین دغدغه شما در زندان چه بود؟
مبارزه با افکار مارکسیستها که به ویژه پس از تغییرات ایدئولوژیک سال 54، ضربات هولناکی بر پیکر مبارزان وارد آورده بودند.
چه موقع آزاد شدید و اقدام بعدی شما چه بود؟
در سال 53 از زندان آزاد شدم و برای ادامه مبارزه به خارج از کشور رفتم و در پایگاههای نظامی واقع در مرز سوریه و لبنان، آموزشهای رزمی و چریکی دیدم و زیر نظر شهید محمد منتظری، همراه با روحانیت مبارز، علیه رژیم شاه به مبارزه پرداختم.
از ملاقات خود با امام (ره) در نجف صحبت کنید.
هنگامی که پس از تحمل شکنجههای دردناک به حضور امام (ره) رسیدم، نمیخواستم همه مصائبی را که از سرگذرانده بودم برای ایشان بیان کنم تا خاطر ایشان مکدّر شود، اما امام (ره) با آن بصیرت و علم الهی خود، همه چیز را میدانستند و کاملاً در جریان امور قرار داشتند.
بسیاری از مبارزان، با توجه به فشارها و محدودیتهای شدید رژیم، وقوع انقلاب را قریبالوقوع نمیدانستند. نظر امام (ره) در این باره چه بود؟
هنگامی که در سالهای 53 و 54 به حضور ایشان میرسیدم، با قلبی مطمئن و آرامشی الهی میفرمودند که نصرت بسیار نزدیک است. ایشان به پیروزی قاطع ملت ایران در برابر رژیم شاه، ایمان داشتند و تردیدها و شبهات دیگران را در خاطر مبارک ایشان راهی نبود.
آیا امام (ره) در جریان کامل وضعیت زندانیان سیاسی بودند؟
بله، اخبار از طرق مختلف به حاج احمد آقا و سپس به امام میرسید. سربازان فدایی امام (ره)، اعم از زن و مرد، در اقصی نقاط کشور و به شکلی کاملاً محرمانه و از سراخلاص، گوش به فرمان ایشان بودند. اخبار و اطلاعات را از طرق مختلف به ایشان میرساندند و کمکهای مالی و معنوی را در ارتباط با زندانیان و خانوادههای آنان، دریافت میکردند.
مورد خاصی را به خاطر دارید؟
بله، مثلاً پیرزنی بود که اقامت عراق را داشت. شش ماه در آنجا زندگی میکرد و شش ماه به ایران میآمد. او بیآنکه ذرّهای توجه کسی را جلب کند، پیامها و کمکها را میآورد و میبرد و رژیم هرگز تصورش را هم نمیکرد که او در این رفت و آمدهای ساده، یکی از مهمترین و بزرگترین نقشها را در حفظ ارتباط امام (ره) با مبارزین داخل کشور دارد.
گروهی معتقدند که مبارزات مسلحانه برخی از گروهها در سالهای 49 و 50، رژیم را بهشدت تجهیز و فشار آن را علیه مبارزین، تشدید کرد و سیر مبارزه را عقب انداخت. آیا شما همچنین تصوری دارید؟
به هیچوجه، مبارزه مسلحانهای که با درایت و برنامهریزی صورت میپذیرد و به ویژه، با دستور و فتوای مرجع تقلید انجام میگیرد، یک ضرورت است، همچنان که در مورد اعدامهای انقلابی ای که فداییان اسلام انجام دادند، چنین بود و مسیر تاریخ را تغییر داد. آن چیزی که مورد انتقاد همه، از جمله مبارزان دوران ستمشاهی است، ترورهای کور و بدون اتکا بر آرمان اصیل اسلامی و بیتوجه به فرامین مرجعیت است. شیوه مبارزه را مرجع است که تعیین و تأیید میکند و فرد مبارز، در واقع سرباز اسلام و گوش به فرمان مرجع خویش است. این اوست که شیوه مبارزه را تأیید میکند و برنامه را مشخص میسازد. به اعتقاد من صحّت و اصالت هدف است که اهمیت دارد، و گرنه شیوهها با توجه به اقتضائات زمان تغییر میکنند.
از فداییان اسلام و شیوه مبارزاتی آنان نام ببرید. آیا خاطرهای از آنها و مخصوصاً مرحوم نواب به یاد دارید؟
من آن خاطره شیرین را از ایشان شنیدهام که روزی مریدان همبند ایشان تصمیم میگیرند برای حفظ سلامتی مرحوم نواب که در اثر اعتصاب غذا، ضعیف شده بودند، غذای خود را به ایشان بدهند. قضیه از این قراربود بوده که ظاهراً به تعداد آنها سیبزمینی پخته وجود داشته، اما یک عدد تخممرغ بیشتر نداشتهاند. آنها تصمیم میگیرند نفری یک سیبزمینی بخورند و تخممرغ را برای ایشان بگذارند. مرحوم نواب متوجه میشوند و تخممرغ را به تعداد افراد که ظاهراً 29تا 30 نفر بودهاند تقسیم میکنند و تا وقتی که آنها سهم خود را برنمیدارند، سهم خود را نمیخورند.
پس از هجرت امام (ره) به پاریس، شما چه کردید؟
در آنجا به خیل یاران ایشان پیوستم و وظایف اندرونی بیتامام را به عهده گرفتم.
گروهکهایی که به پاریس میآمدند چه میخواستند و برخورد امام (ره) با ایشان چگونه بود؟
یادم هست که از سازمان منافقین فردی به نام روشن روان همدانی و عدهای دیگر که نامشان را به یاد ندارم، نزد احمد آقا آمدند و خواستند که کمک کنند و در هر حال آنجا باشند. حاج احمد آقا وظیفه پیاده کردن متن سخنرانیهای امام از نوار را به عهده آنها گذاشتند که البته نپذیرفتند...
برخورد امام با زندانیان سیاسی پس از انقلاب چه بود؟
من در جریان مستقیم امر نبودم، ولی با توجه به انتصابات امام (ره) و سپردن امور به دست افراد ذیصلاحیت، مطمئناً امام (ره) در جریان کامل اموربوده و طبق قوانین و احکام شرع، نظارت دقیق داشتهاند.
از اینکه به رغم بیماری و کسالت، وقتتان را در اختیار ما قرار دادید، سپاسگزاریم، با این امید که به هنگام تدوین یادنامه شهید آیتالله سعیدی، از خاطرات ارزشمند شما بهره بگیریم.
من هم سپاسگزارم و امیدوارم ملت ایران و به خصوص جوانها بدانند که این انقلاب از دریای آتش و خون عبور کرده و به پایمردی مردان و زنان جانبازی که از هیچچیز دریغ نکردند به دست آنها رسیده است و متوجه باشند که امپریالیسم جهانی، اینک با تمام قوا، علیه حیثیت، تمامیت ارضی، استقلال و دین ما متحد شده، اما از این واقعیت غافل است که مردم مسلمان ایران، با تکیه بر مکتب فخیم و بلند اسلام و به پیروی از رهبری و با پشتوانه سالها مبارزه و جهاد، همچون هماره تاریخ، استوار و نستوه خواهد ایستاد و در راه حفظ دین و استقلال خود، لحظهای از پای نخواهد نشست. در ماجرای انرژی هستهای نیز که این روزها دستاویز غرب برای مبارزه با ملت ما قرار گرفته است، بیتردید پیروزی از آن کسانی است که به امداد و فرجالهی اعتقاد دارند و جز رضایت حق و ادای تکلیف، به هیچچیز نمیاندیشند. روحیه شهادتطلبی و پافشاری بر ادای وظیفه و پیروی از ولیفقیه و پایبندی به آیین جاودانه اسلام، دقیقاً همان چیزی است که غرب از آن غافل است و عمق و گستره آن را نمیشناسد و من تردید ندارم که باز هم تودهنی لازم را از این ملت شهیدپرور و بزرگ خواهد خورد.
مصاحبه از: مریم کامیابی
شاهد یاران







































































































































































