دانلود سینه زنی، مداحی، ونوحه،حضرت ابوالفضل عباس از،حاج محمدرضا طاهری،حاج محمود کریمی،كربلایی حسین سیب سرخی،حاج مهدی اكبری،حاج مهدی سلحشور،حاج مهدی مختاری،حاج سید مهدی میرداماد، حاج احمد نیکبختیان،حاج حسین سازور،حاج ابوالفضل بختیاری،حاج سید مجید بنی فاطمه،حاج عبدالرضا هلالی،كربلایی محمدحسین حدادیان،كربلایی حمید علیمی،حاج منصور ارضی،كربلایی جواد مقدم
،کربلایی روح الله بهمنی
*****دانلود در ادامه مطلب*****
فریاد بر آرم الایا اهل عالم
من سائل دست کریم مجتبایم
یا حق امام حسن مجتبی علیه السلام پشت وپناه تون
ادامه مطلب...
دانلود مداحی،نوحه ،سینه زنی،وشور،حضرت رقیه،ازحاج منصور ارضی،حاج سعید حدادیان،حاج حسین سازور،حاج محمود کریمی،حاج حسن خلج،حاج ابوالفضل بختیاری،حاج روح الله بهمنی،حاج مهدی اکبری،حاج مهدی مختاری،حاج مهدی سلحشور،سید مجید بنی فاطمه، سید مهدی میرداماد،
*****دانلود در ادامه مطلب*****
فریاد بر آرم الایا اهل عالم
من سائل دست کریم مجتبایم
یا حق امام حسن مجتبی علیه السلام پشت وپناه تون
ادامه مطلب...
دانلود روضه حضرت ابوالفضل ،روضه حضرت عباس،حاج سعید حدادیان،حاج منصور ارضی،حاج محمود کریمی،حاج محمد رضا طاهری،سید مجید بنی فاطمه
*****دانلود در ادامه مطلب*****
فریاد بر آرم الایا اهل عالم
من سائل دست کریم مجتبایم
یا حق امام حسن مجتبی علیه السلام پشت وپناه تون
ادامه مطلب...
دانلود روضه حضرت رقیه از،حاج منصور ارضی،حاج سعید حدادیان،حاج ابوالفضل بختیاری،حاج محمدرضا طاهری،حاج محمود کریمی،حاج مهدی مختاری،حسین سیب سرخی
*****دانلود در ادامه مطلب*****
فریاد بر آرم الایا اهل عالم
من سائل دست کریم مجتبایم
یا حق امام حسن مجتبی علیه السلام پشت وپناه تون
ادامه مطلب...
| سید مجید بنی فاطمه روضه حضرت رقیه (س) 1388 |
|
*****دانلود در ادامه مطلب***** |
ادامه مطلب...
| حسین سیب سرخی حضرت اباالفضل (ع) 1388 |
|
|
ادامه مطلب...
دانلود مداحي و نوحه روضه از حاج محمود كريمي روز تاسوعا
دانلود در ادامه مطلب
يا حق امام حسن مجتبي عليه السلام پشت وپناه تون
ادامه مطلب...
دانلود رو ضه حضرت سكينه و حضرت رقيه سلام الله عليه با صداي مرحوم كافي
دانلود در ادامه مطلب
يا حق امام حسن مجتبي عليه السلام پشت وپناه تون
ادامه مطلب...
حیات پرفروغ امام زین العابدین علیه السلام
وجود مقدس حضرت سجاد علیه السلام بنا بر مشهورترین روایات در روز پنجشنبه برابر با پنجم ماه با عظمت شعبان، در سال سى و هشتم هجرى، دو سال قبل از شهادت حضرت امیرالمؤمنان علی علیهالسلام در شهر مدینه، از پدرى با كرامت چون حضرت ابوعبدالله الحسین، سیّدالشهدا علیه السلام، و مادرى با عظمت به نام سُلافه از خاندانى اصیل و ریشهدار كه امیرالمؤمنین وى را مریم نامید متولد شد.
به خاطر چنین پدر و مادرى و اینگونه اصل و ریشهاى آن حضرت را «ابن الخیرتین» مىگفتند.
پیشواى مؤمنان، امام عارفان، قطب اهل تقوا، على علیه السلام به فرزند بزرگوارش در تعریف و تمجید از همسرش فرمود:
وَ هِىَ اُمُّ اْلأوْصِیاءِ الذُّرِّیَّةِ الطَّیِّبَةِ؛ فرزندم! همسرت سلافه، مادر امامان معصوم بعد از تو، و ریشه ذریّه پاك و پاكیزه اوست.
نام و لقب و كنیه زین العابدین
اسم گرامى آن حضرت على است، كه از بعضى از روایات استفاده مىشود، در اولاد پسر، بزرگترین فرزند حضرت حسین علیه السلام است، و دو فرزند پسر دیگر آن حضرت نیز على نام داشتند كه به ترتیب معروف به على اكبر و على اوسط و على اصغرند.سبب این كه امام حسین علیه السلام نام هر سه فرزند پسر خود را على انتخاب كرد، عشق عجیبى بود كه به پدر بزرگوارش امیرالمؤمنین داشت و هم درسى بود كه به امت اسلام داد كه در انتخاب نام فرزندان، بهترین نام و با معناترین اسم را برگزینند، تا به هنگام صدا كردن فرزندان، چهرههاى پاك الهى در ذهن آنان و شنوندگان دیگر تداعى شود، باشد كه از این رهگذر جرقّهاى به قلوب بزند، و از شعله آن روح و جان به اوصاف اولیاء الهى متّصف شود.
آن حضرت به خاطر حالات و روحیات و كمالات و اعمال و اخلاق و اوصاف و واقعیاتى كه داشتند ملقّب به القاب زیر شدند، القابى كه معناى آن در تمام شئون هستى آن حضرت تجلّى داشت:
سیّدالعابدین، زین الصالحین، وارث علم النّبیّین، وصىّ الوصیّین، خازن وصایاالمرسلین، امام المؤمنین، منار القانتین والخاشیعن، متهجّد، زاهد، عابد، عدل، سجاد، بَكّاء، ذوالثَّفِنات(1)، امام الاُمّة، أبوالأئمّة، حبیب، زكىّ امین، زین العابدین.
علت وجه تسمیه امام به زین العابدین
در این كه آن حضرت را زین العابدین مىگویند دو روایت جالب در بهترین كتب حدیث آمده:1ـ عمران بن سلیم مىگوید: هر گاه زُهرى از على بن الحسین مطلبى نقل مىكرد، مىگفت: برای من زینالعابدین روایت كرد. یك بار سفیان بن عُیَیْنه به او گفت: از چه جهت او را زین العابدین مىگویى؟
پاسخ داد از سعید بن مسیّب شنیدم كه رسول خدا فرمود:
به روز قیامت، فریاد كنندهاى آواز برآرد: زینت عبادت كنندگان كجاست؟
« یُناد مُنادس: أیْنَ زَیْنُ الْعابِدینَ؟» ؛ چنان مىبینم كه فرزندم على بن الحسین با تمام وقار و سكون در میان مردم محشر براى رسیدن به جایگاهش قدم برمىدارد.
همین روایت را كتاب پرقیمت «علل الشرایع» صدوق از طریق على بن ابراهیم قمّى، از ابن عباس، از رسول خدا حكایت مىكند.(2)
2ـ سحرگاهى در حالت عبادت و مناجات بود، مناجات عاشقانه، و عبادتى خالصانه. ابلیسى به صورتى وحشتناك در برابرش مجسّم شد تا وى را از حال خوشى كه با محبوبش داشت باز دارد، آن حضرت كمترین توجهى به آن شبح هولناك و چهره ترس آور نكرد، به قیام و قعود و به ذكر و مناجاتش ادامه داد، كه ناگهان شنید گویندهاى از طرف غیب، سه مرتبه فریاد زد:
أنْتَ زَیْنُ الْعابِدینَ حَقّاش!!(3)
دوران امامت ایشان 35 سال بود، که مصادف با دشوارترین دوران ظلم و خفقان امویان (از یزید تا ولید بن عبدالملك) گذشت.
امام سجاد علیه السلام در دوران زندگى، رنجها و ناراحتیهاى بسیار دید، در ماجراى كربلا، سختترین شكنجهها و ستمها به او وارد آمد، و بعد كه به مدینه بازگشت در طول 35 سال عمر خود، همواره از مصائب كربلا یاد مىكرد و مىگریست و در حالى كه اشك مىریخت مىفرمود:
قُتل ابن رسول الله جائعا، قُتل ابن رسول الله عطشانا.
قدرشناسی امام سجاد علیه السلام
امام باقر علیه السلام مىفرماید: پدرم حضرت سجاد، نعمتى از نعم الهى را یاد نكرد مگر این كه سجده آورد. آیهاى از قرآن كه در آن مسئله سجده بود قرائت نكرد مگر همراهش به سجده آمد. رنجى از او برطرف نگشت مگر این كه به خاطر آن سجده كرد، و از نماز واجبى فارغ نشد جز این كه آن را به سجده پیوند داد، و موفق به اصلاح اختلاف بین دو نفر نگشت مگر این كه به خاطر توفیقش به آن كار، بر خدا سجده كرد. در جمیع مواضع سجودش اثر سجود آشكار بود، به همین خاطر پدرم را سجاد نامیدند!
مناجات زین العابدین
وجود مقدس حضرت سجاد علیه السلام، در تمام لجظات عمرش در مناجات و دعا بود، مسئله غرق بودنش در دعا و مناجات آنقدر عجیب است، كه در هر كجا و در هر زمان نام مقدسش برده شود؛ گریه و زارى، اصرار و الحاح، دعا و مناجات به ذهن شنونده تداعى مىكند.
مناجات خمس عشر، دعاى بسیار بسیار عرفانى ابوحمزه ثُمالى در سحر ماه مبارك رمضان، قطعاتى از زیارت امین الله و پنجاه و چهار دعاى «صحیفه» دورنمایى از حالات درون آن حضرت، و نورانیت قلب و جان آن جناب است.
رسیدگى به نیازمندان
امام باقر علیه السلام مىفرماید: چون تاریكى شب همه جا را فرا مىگرفت پدرم حضرت سجاد انبانی(کیسه) از چرم به دوش مىگرفت، در حالی كه در آن انبان مایحتاج نیازمندان را قرار داده بود، آنگاه خانه به خانه مىرفت و هر كس را به مقدار نیازش كمك مىفرمود، ولى به خاطر این كه صورت مباركش را مىپوشاند او را نمىشناختند!!مردم به وقت غسل بدن شریفش، آثار به دوش كشیدن آن انبان را به صورت سیاهى پوست بر شانه مباركش مشاهده كردند.
بىاعتنایى به زر و زیور دنیا
امام صادق علیه السلام مىفرماید: لباسش از پشم بود، و چون قصد نماز مىكرد لباسى خشن مىپوشید، و از نماز روى فرش و تشك و جانماز خاص پرهیز داشت، سجادهاش بر زمین بود. به كوه جَبّان كه در نزدیكى مدینه قرار داشت مىآمد و بر سنگى سوزان قیام و قعود مىنمود. آنچنان از عشق و خوف خدا در سجدههاى عاشقانهاش مىگیریست كه چون سر برمىداشت گویى چهره مباركش را در آب فرو برده است!!
در كنار قرآن
امام سجاد حضرت زین العابدین علیه السلام مىفرمود:
لَوْ ماتَ مَنْ بَیْنَ الْمَشرِقِ وَ الْمَغْرِبِ لَمَا اسْتَوْحَشْتُ بَعْدَ أنْ یَكونَ الْقُرْآنُ مَعى؛ اگر تمام انسانهاى مشرق و مغرب یكجا بمیرند، و جز من كسى در روى زمین نماند، به خاطر این كه اهل قرآنم و اُنس با این منبع فیض حق شدید است، وحشتى نخواهم كرد.
مقام امام سجاد علیه السلام و توجه معنوى مردم حجاز به آن بزرگوار موجب شد كه هشام بن عبدالملك در عصر حكومت ولید بن عبدالملك نقشه قتل آن حضرت را بریزد.
پس آن حضرت را مسموم كردند، و آن بزرگوار بسترى گردید و معالجات سودى نبخشید، و به شهادت رسید. (4)
از دعوات راوندى نقل شده كه آن حضرت در بستر شهادت مكرر مىگفت:
اللهم ارحمنى فانك كریم، اللهم ارحمنى فانك رحیم.
امام باقر علیه السلام فرمود: هنگامى كه وفات پدرم فرا رسید، مرا به سینه خود چسبانید و فرمود: پسر جانم: ایاك و ظلم من لا یجد علیك ناصرا الا الله
حضرت ابوالحسن علیه السلام فرمود: هنگامى كه وفات امام سجاد علیه السلام نزدیك شد، سه بار بیهوش شد و سپس دیده باز كرد و سوره اذا وقعت الواقعه و انا فتحنا را قرائت كرد و فرمود:
الحمدلله الذى صدقتا وعده و اورثنا الارض نتبؤء من الجنة حیث نشاء فنعم اجر العاملین. سپس هماندم از دنیا رفت. (5)
بعضى نقل كردهاند: امام باقر علیه السلام پس از غسل، گریه سختى كرد بعضى از اصحاب ایشان را دلدارى مىدادند، فرمود: هنگام غسل، آثار غل و زنجیر را در بدن نازنین پدرم دیدم به یاد مصائب آن حضرت هنگام اسارت افتادم.
پینوشتها:
1ـ پینههایى كه از كثرت عبادت بر مواضع سجده ظاهر مىگردد.
2ـ مناقب ابن شهر آشوب، ج 4، ص 167.
3 ـ كشف الغمّة، ج 2، ص 286.
4- این مطلب از مصباح كفعمى ذكر شده است (منتخب التواریخ، ص 350
5- اصول كافى، ج 1، ص 448 / بحارالانوار، ج 46، ص 147
منبع:
تفسیر جامع صحیفه سجادیه حضرت زین العابدین علیه السلام، ج 1، شیخ حسین انصاریان .
فیض بهارانم من
| در جسم جهان، فیض بهارانم من | عالم چو زمین تشنه، بارانم من |
| در زهد، دلیل پارسایان جهان | در عشق، امام جان نثارانم من |
| فرزند حسین و زینت عبادم | شایستهترین، سجده گزارانم من |
| با این همه منزلت ز سوز دل و جان | روشنگر بزم سوگوارانم من |
| چون لاله همیشه از جگر مىسوزم | چون شمع همیشه اشك بارانم من |
| من نور دل پیمبر و زهرایم | روشنگر بزم عترت طاهایم |
| افروختهتر ز شمع افروختهام | دل سوختهتر ز لاله صحرایم |
| با ذكر دعا و خطبه و اشك و پیام | من حافظ انقلاب عاشورایم |
| بیمار فتاده در دل آتش و خون | لب تشنه، خسته بر لب دریایم |
| آن طرفه شهید زندهام من كه به عمر | از تیغ جفا بریدهاند اعضایم |
| آنم كه به هر گام خطرها دیدم | در هر نفس از ستم شررها دیدم |
| با آن كه ز كربلا، دلم خونین بود | در شام همى خون جگرها دیدم |
| با آن كه به خاك و خون بدیم تنها | بر عرشه نیزه نیز، سرها دیدم |
| در باغ به خون نشسته كرببلا | افتاده، قلم قلم شجرها دیدم |
| یك سو تن صد چاك پدرهاى شهید | یك سو تن پامال پسرها دیدم |
| من دیدهام آنچه را كه دیدن سخت است | دیدن نه همین بلكه شنیدن سخت است |
| از ورطه طوفانزده آتش و خون | بر ساحل آرزو رسیدن سخت است |
| هفتاد و دو تن ز بهترین یاران را | دیدن به زمین و دل بریدن سخت است |
| بار غل و زنجیر چهل منزل راه | با پیكر تبدار كشیدن سخت است |
| جانبخش بود صداى قرآن اما | از راس پدر به نى شنیدن سخت است |
دانلود مولودی ولادت حضرت عباس
| مولودی | Play | Download |
| مولودی 1 | Play | Download | |
| مولودی 2 | Play | Download | |
| مولودی 3 | Play | Download | |
| مولودی 4 | Play | Download | |
| مولودی 5 | Play | Download | |
| مولودی 6 | Play | Download |
| مولودی 1 | Play | Download | |
| مولودی 2 | Play | Download |
| مولودی 1 | Play | Download | |
| مولودی 2 | Play | Download |
| مولودی 1 | Play | Download | |
| مولودی 2 | Play | Download | |
| مولودی 3 | Play | Download |
| مولودی 1 | Play | Download | |
| مولودی 2 | Play | Download | |
| مولودی 3 | Play | Download | |
| مولودی 4 | Play | Download | |
| مولودی 5 | Play | Download |
| مولودی | Play | Download |
| مولودی | Play | Download |
حضرت عباس(ع) در نگاه امام صادق (ع)

امام صادق (علیه السلام) عقل ابداعگر و اندیشمند اسلام و چهره بىمانند دانش بشرى، همواره از عمویش عباس (علیه السلام) تجلیل به عمل مىآورد و با درود و ستایشهاى عطرآگین از او یاد مىكرد و مواضع قهرمانانهاش در روز عاشورا را بزرگ مىداشت. از جمله سخنانى كه امام درباره قمر بنىهاشم(ع) فرموده است، بیان زیر مىباشد:
«عمویم عباس بن على (علیه السلام) بصیرتى نافذ و ایمانى محكم داشت. همراه برادرش حسین جهاد كرد، به خوبى از بوته آزمایش بیرون آمد و شهید از دنیا رفت...(1)
امام صادق (علیه السلام) از برترین صفات مجسم در عمویش كه مورد شگفتى اوست چنین نام مىبرد:
الف: «تیزبینى»:
تیزبینى، پیامد استوارى رأى و اصالت فكر است و كسى بدان دست پیدا نمىكند، مگر پس از پالودگى روان، خلوص نیت و از خود راندن غرور و هواهاى نفسانى و عدم سلطه آنها بر درون آدمى.
تیز بینى از آشكارترین ویژگیهاى ابوالفضل العباس بود. از تیزبینى و تفكر عمیق بود كه حضرت به تبعیت از امام هدایت و سیدالشهداء امام حسین (علیه السلام) برخاست و بدین گونه به قله شرف و كرامت دست یافت و خود رابر صفحات تاریخ، جاودانه ساخت. پس تا وقتى ارزشهاى انسانى پایدار است و انسان آنها را بزرگ مىشمارد، در برابر شخصیت بىمانند حضرت كه بر قلههاى انسانیت دست یافته است سر بر زمین مىساید و كرنش مىكند.
امام صادق (علیه السلام) فرمودند: «عمویم عباس بن على (علیه السلام) بصیرتى نافذ و ایمانى محكم داشت. همراه برادرش حسین جهاد كرد، به خوبى از بوته آزمایش بیرون آمد و شهید از دنیا رفت...(1)
ب: «ایمان استوار»:
یكى دیگر از صفات بارز حضرت، ایمان استوار و پولادین اوست. از نشانهاى استوارى ایمان حضرت، جهاد در كنار برادرش، ریحانه رسول اكرم (صلی الله علیه و آله) بود كه هدفش جلب رضایت پروردگار متعال به شمار مىرفت. و همانطور كه در رجزهایش روز عاشورا بیان داشت از این جانبازى كمترین انگیزه مادى نداشت و همین دلیلى گویاست بر ایمان استوار حضرت.
ج: «جهاد با حسین (علیه السلام)»:
فضیلت دیگرى كه امام صادق (علیه السلام) براى عمویش، قهرمان كربلا، عباس (علیه السلام) نام مىبرد، جهاد تحت فرماندهى سالار شهیدان، سبط گرامى پیامبر اكرم (صل الله علیه و آله) و آقاى جوانان بهشت است. جهاد در راه آرمان برادر، بزرگترین فضیلتى بود كه حضرت ابوالفضل بدان دست یافت و نیك از عهده آزمایش به درآمد و در روز عاشورا قهرمانیهایى از خود نشان داد كه در دنیاى دلاورى و شجاعت بىمانند است ...
عباس علیه السلام در نگاه حضرت مهدی علیه السلام

مصلح بزرگ، حجت خدا و بقیة الله الاعظم، امام زمان (عج) - قائم آل محمد (ص) در بخشى از سخنان زیباى خود درباره عمویش عباس (ع) چنین مىگوید:
«سلام بر ابوالفضل، عباس بن امیرالمؤمنین، هم درد بزرگ برادر كه جانش را فداى او ساخت و از دیروز بهره فردایش را برگزید، آنكه فدایى برادر بود و از او حفاظت كرد و براى رساندن آب به او كوشید و دستانش قطع گشت. خداوند قاتلانش، «یزید بن رقاد» و «حیكم بن طفیل طایى» را لعنت كند...» (1)
امام عصر - عجل الله تعالى فرجه - صفات والاى ریشه دار در عمویش، قمر بنىهاشم و مایه افتخار عدنان را چنین بر مىشمارد و مىستاید:
1- همدردى و همگامى با برادرش سید الشهداء (ع) در سختترین و دشوارترین شرایط تا آنجا كه این همگامى و همدلى ضرب المثل تاریخ گشت.
2- فرستادن توشه آخرت با تقوا، خویشتندارى و یارى امام هدایت و نور.
3- فدا كردن جان خود، برادران و فرزندانش در راه سرور جوانان بهشت، امام حسین (ع).
4- حفاظت از برادر مظلومش با خون خود.
5- كوشش براى رساندن آب به برادر و اهل بیتش هنگامى كه نیروهاى ستمگر و ظالم مانع از رسیدن قطرهاى آب به خاندان پیامبر (ص) شده بودند.
ماه بنی هاشم

مادر، ام البنین، چهار پسر داشته است، یکی از یکی زیباتر، رشیدتر، باصلابت تر و با شکوه تر.
سالهای سال پای این سروها نشسته است. هر چهار را به خون جگر آب داده است، پرورده است…
از میان این چهار، عباس، سر آنهاست؛ گل آنهاست و ماه آسمان آنهاست.
و اما عباس، تنها ماه آسمان خانه ام البنین نیست، ماه آسمان بنی هاشم است؛ بنی هاشمی که همه، به زیبایی شهره اند و به رشادت مشهور.
ابروانشان پیوسته است، چشمانشان درشت، مشکی، سرشار از صلابت و جذبه و محبت، با سایه بانی بلند از مژگان سیاه.
بدنها همه متناسب و تنومند، قدها همه رشید، دستها همه استوار و اجزای اندام همه موزون و بی عیب و نقص، و در میان این همه، برتری یافتن، ممتاز شدن و چون ماه نو مشارالیه همگان قرار گرفتن، کاری سخت است و چیزی افزون می طلبد.
و عباس دارنده این فزونی است؛ آنقدر که به هنگام عبور او از کوچه و بازار مدینه، همگان واله و شیدا و خیره می مانند و بعضی بی اختیار، «و ان یکاد» می خوانند.
«ماه بودن» بی همانند عباس، دوست و دشمن را هماره به تواضع واداشته است. دوست را از سر محبت و دشمن را از سر صلابت، خویش را از سر جمال و بیگانه را از سر جلال.
مادرش افتخار زنان بنی هاشم، ام البنین، و پدرش برترین پدر عالم، علی است(ع).
بنابراین عباس، برادر حسین(ع) است و هر دو فرزند علی مرتضایند(ع) و طبیعی است که یکدیگر را برادر خطاب کنند و حسین(ع) همیشه او را برادر می خواند و حسن(ع) نیز و زینب و ام کلثوم هم –علیهماالسلام.
اما عباس، هیچگاه حسین(ع) را برادر خطاب نمی کند و نه آن سه دیگر را، برادر و خواهر.
در مقابل حسین(ع) بال می گسترد و هر بار او را با الفاظی چنین می خواند:
- سید من! آقای من! مولای من ! امام من! فرزند رسول من!
و در مقابل زینب:
- بانوی من! سرور من! پیامبرزاده من!
و این یکی از ظرائف و شگفتی های «ادب» عباس است در مقابل حسین برادر، حسین رهبر و اهل بیت پیامبر علیهم السلام.
و همیشه در توجیه این ادب ظریف، پاسخی مودبانه تر و ظریف تر در آستین دارد:
حسین(ع)- جانم به فدایش- فرزند فاطمه(س) است، دختر پیامبر، و من فرزند فاطمه(س) نیستم. اگر چه مفتخرم به فرزندی علی(ع)، اما مادر او برترین زن عالم امکان است، فاطمه (س) است، من چگونه او را برادر بخوانم؟
یا باید او را تا خودم پایین بیاورم، یا خود را تا او بلند بشمرم و برادر خطاب کنم، حاشا که این هر دو خلاف ادب است و جسارت به ساحت مقدس حسین(ع).
راستی فرزندان حسین(ع)؛ سکینه و رقیه هم، او را عمو خطاب می کنند و او بال در می آورد از شنیدن این لفظ، آنقدر که از فراز دشمنان تا فرات پرواز می کند... ولی او حسین(ع) را برادر خطاب نمی کند.
اما در تمام طول عاشورا و در همه ارض کربلا فقط یک جا هست، یک لحظه هست که ناگاه لفظ برادر بر زبان عباس جاری می شود:
- اخی! ادرک اخاک!
برادر! برادرت را دریاب!
اینجا کجاست؟ این لحظه چه لحظه ای است؟
این درست است که عباس، در این لحظه در نهایت استیصال است. دشمن او را محاصره کرده و فهیمده است که او قصد جنگیدن ندارد؛ فقط می خواهد مشک آب را، بار امید را، به مقصد خیمه ها برساند و این به دشمن جسارت بخشیده است؛ آنقدر که هر دو دست او را بریده اند، عمودی آهنین بر فرقش فرود آورده اند، مشک امیدش را متلاشی کرده اند، سر و رو و چشم و اندام او را، غرق تیر و نیزه ساخته اند و او را از اسب به زیر افکنده اند.
اینها همه درست، ولی هیچکدام سبب نمی شوند که عباس از آن ادب معهود خود عدول کند و حسین (ع) را برادر بخواند.
تنها یک چیز می تواند در آن لحظه غریب، عباس را مجاز یا وادار به اداری لفظ برادر کرده باشد و آن اینکه:
فاطمه- سلام الله علیها- در آن لحظه غریب، در آن محاق مظلومیت با سر و موی آشفته حضور یافته باشد، سرعباس را پیش از آنکه به زمین بیفتد، بر دامن گرفته باشد و گفته باشد:
فرزندم! پسرم! عباسم!
مادری فاطمه، فرزندی عباس ... جواز ادای لفظ برادر...
برادر! برادرت را دریاب!
خط مقدم فریاد

سکوت
سنگین و پرهیاهو
صف میآراست
گلوی شورشی تو
_ در خط مقدم فریاد_
بر یال ذوالجناح باد
دستی دوباره میکشید
و زیر تابش خورشید
آه از نهاد علقمه برمیخاست!
سکوت
سنگین و پرهیاهو
درهم میشکست
گلوی شورشی تو
بر یال ذوالجناح باد
شتک میزد
علقمه _سرخ و سیراب_
در زیر زانوان تو میغلتید
و خورشید
بر کوهان کوههای برهنه
به اسارت میرفت...
سید حسن حسینی
تو باب الحوائجی

مرد صالحى در كربلا سكونت داشت، پسرش كه او نیز فرد پاكى بود بیمار سخت شد، پدر او را شب به كنار حرم حضرت ابوالفضل (علیه السلام) آورد و متوسّل به آن حضرت گردید و مخلصانه از او خواست شفاى فرزندش را از درگاه خدا بخواهد. هنگامى كه صبح شد، یكى از دوستان آن مرد صالح، نزد او آمد و گفت : من امشب خواب عجیبى دیده ام كه مى خواهم بازگو كنم و آن اینكه:
در خواب دیدم حضرت عباس (علیه السلام) شفاى پسرت را از درگاه خدا، مسئلت مى كند، در این هنگام، فرشته اى از جانب رسول خدا (صلی الله علیه و آله) نزد عباس (علیه السلام) آمد و گفت : رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود:
" اى ابوالفضل، در مورد شفاى این جوان، شفاعت نكن زیرا اجل حتمى او فرا رسیده است، و عمر تقدیر شده او به پایان رسیده و ایام زندگیش به سر آمده است"
حضرت عباس(علیه السلام) به آن فرشته فرمود: سلام مرا به رسول خدا (صلی الله علیه و آله) برسان و بگو به واسطه وجود تو به درگاه خدا دست نیاز آورده ام و شفاعت كن و از خدا شفاى این جوان را بخواه.
فرشته بازگشت و سلام عباس (علیه السلام) را به رسول خدا (صلی اله علیه و آله) رسانید و پیام او را به آن حضرت ابلاغ كرد.
رسول اكرم (صلی الله علیه و آله) فرمود: برو به عبّاس بگو، اجل آن پسر به پایان رسیده است، او پیام پیامبر را به عباس رسانید، عباس (علیه السلام) باز همان پاسخ اول را داد، و این موضوع سه بار تكرار شد.
سرانجام عباس (علیه السلام) در حالى كه رنگش تغییر كرده بود برخاست و به محضر رسول خدا (صلی الله علیه و آله) آمد: و عرض كرد: اى رسول خدا! آیا خداوند مرا "باب الحوائج " (وسیله برآوردن حوائج) نام ننهاده است؟
مردم مرا با این نام مى شناسند و مرا شفیع قرار داده و به من متوسل مى گردند، اگر چنین نیست، این لقب مرا از من بگیرید.
پیامبر (صلیه اله علیه و آله) لبخندى زد و به عباس (علیه السلام) فرمود: باز گرد خداوند چشمت را روشن خواهد كرد، تو باب الحوائج هستى، و از هر كه بخواهى شفاعت كن و خداوند به بركت وجود تو، این جوان بیمار را شفا داد، آنگاه از خواب بیدار شدم.
القاب تابناك

1- قمر بنىهاشم (1)
بهره مندى بسیار عباس از جمال و جلال و سیماى سپید و زیبا و سیرت سبز و نورانى، زمینه ساز این لقب است.
2- باب الحوائج (2)
كریمى از دودمان كریمان كه چون حاجتمندى سوى او روى كند، خواسته هایش را برآورده مىسازد.
3- طیار (3)
بیانگر مقام و عظمت حضرت عباس(علیه السلام) در فضاى عالم قدس و بهشت جاودان است.
4- الشهید (4)
شهادت، كه نشان نمایان ابوالفضل(علیه السلام) است و در چهره حیات او درخشندگى بسیار دارد، زمینه ساز این لقب است.
5- سقا (5)
دلاورى عباس (علیه السلام) در صحنه هاى حیرت آور آبرسانى به تشنگان، سبب این لقب شد.
عبد صالح
لقبى است كه حضرت صادق(علیه السلام) در زیارت عموى گرانقدرش بدان اشاره دارد: «السلام علیك ایها العبد الصالح»
ابوقربه (صاحب مشك)، عمید (یاور دین خدا)، سفیر (نماینده حجت خدا)، صابر (شكیبا)، محتسب (به حساب خدا گذارنده تلاشها)، مواسى (جانباز و مدافع حق)، مستعجل (تلاشگرى مهربان در برآوردن حاجات دیگران) و ... از دیگر لقبهاى ابوالفضل (علیه السلام)است
6- عبد صالح (6)
لقبى كه حضرت صادق(علیه السلام) در زیارت عموى گرانقدرش بدان اشاره دارد:
«السلام علیك ایها العبد الصالح»
سلام بر تو، اى بنده صالح خدا.
7- سپه سالار
صاحب لواء یا سپه سالار لقب بزرگترین شخصیت نظامى است و عباس در روز عاشورا این لقب را از آن خود ساخت.
8- پرچمدار و علمدار
یادآور دلاوى و حفظ لشكر در برابر دشمن است. علمدارى عباس(علیه السلام) این لقب را برایش به ارمغان آورد.
9- ابوقربه (صاحب مشك)، عمید (یاور دین خدا)، سفیر (نماینده حجت خدا)، صابر (شكیبا)، محتسب (به حساب خدا گذارنده تلاشها)، مواسى (جانباز و مدافع حق)، مستعجل (تلاشگرى مهربان در برآوردن حاجات دیگران) و ... از دیگر لقبهاى ابوالفضل (علیه السلام) است.
احمد لقمانی
فرازهایی از زندگی حضرت ابوالفضل العباس

▲میلاد فرزند شجاعتده سال پس از رحلت حضرت رسول(ص) و حضرت فاطمه(س)، وقتی علی(ع) به فكر گرفتن همسر دیگری بود، عاشورا در برابر دیدگانش بود. برادرش «عقیل » را كه در علم نسب شناسی وارد بود و قبایل و تیره های گوناگون و خصلتها و خصوصیّتهای اخلاقی و روحی آنان را خوب میشناخت طلبید. از عقیل خواست كه: برایم همسری پیدا كن شایسته و از قبیله ای كه اجدادش از شجاعان و دلیر مردان باشند تا بانویی این چنین، برایم فرزندی آورد شجاع و تكسوار و رشید.
پس از مدّتی، عقیل زنی از طایفه كلاب را خدمت امیرالمؤمنین(ع) معرفی كرد كه آن ویژگی ها را داشت. نامش «فاطمه»، دختر حزام بن خالد بود و نیاكانش همه از دلیرمردان بودند. از طرف مادر نیز دارای نجابت خانوادگی و اصالت و عظمت بود. او را فاطمه كلابیّه می گفتند و بعدها به «امّ البنین» شهرت یافت، یعنی مادرِ پسران، چهار پسری كه به دنیا آورد و عبّاس یكی از آنان بود.
عقیل برای خواستگاری او نزد پدرش رفت. وی از این موضوع استقبال كرد و با كمال افتخار، پاسخ آری گفت. حضرت علی(ع) با آن زن شریف ازدواج كرد. فاطمه كلابیّه سراسر نجابت و پاكی و خلوص بود. در آغاز ازدواج، وقتی وارد خانه علی(ع) شد، حسن و حسین (علیهماالسلام) بیمار بودند. او آنان را پرستاری كرد و ملاطفت بسیار به آنان نشان داد.
گویند: وقتی او را فاطمه صدا كردند گفت: مرا فاطمه خطاب نكنید تا یاد غمهای مادرتان فاطمه زنده نشود، مرا خادم خود بدانید.
ثمره ازدواج حضرت علی با او، چهار پسر رشید بود به نامهای: عبّاس، عبدالله، جعفر و عثمان، كه هر چهار تن سالها بعد در حادثه كربلا به شهادت رسیدند. عباس، قهرمانی كه در این بخش از او و خوبیها و فضیلتهایش سخن میگوییم، نخستین ثمره این ازدواج پر بركت و بزرگترین پسر امّ البنین بود.
فاطمه كلابیه (امّ البنین) زنی دارای فضل و كمال و محبّت به خاندان پیامبر بود و برای این دودمانِ پاك، احترام ویژه ای قائل بود. این محبت و مودّت و احترام، عمل به فرمان قرآن بود كه اجر رسالت پیامبر را «مودّت اهل بیت» دانسته است(4). او برای حسن، حسین، زینب و امّ كلثوم، یادگاران عزیز حضرت زهرا (س)، مادری میكرد و خود را خدمتكار آنان میدانست. وفایش نیز به امیرالمؤمنین (ع) شدید بود. پس از شهادت علی(ع) به احترام آن حضرت و برای حفظ حرمت او، شوهر دیگری اختیار نكرد، با آن كه مدّتی نسبتاً طولانی (بیش از بیست سال) پس از آن حضرت زنده بود.
ایمان والای امّ البنین و محبتش به فرزندان رسول خدا چنان بود كه آنان را بیشتر از فرزندان خود، دوست میداشت. وقتی حادثه كربلا پیش آمد، پیگیر خبرهایی بود كه از كوفه و كربلا میرسید. هركس خبر از شهادت فرزندانش میداد، او ابتدا از حال حسین(ع) جویا میشد و برایش مهمتر بود.
عبّاس بن علی(ع) فرزند چنین بانوی حق شناس و بامعرفتی بود و پدری چون علی بن ابی طالب(ع) داشت و دست تقدیر نیز برای او آینده ای آمیخته به عطر وفا و گوهر ایمان و پاكی رقم زده بود.
ولادت نخستین فرزند امّ البنین، در روز چهارم شعبان سال 26 هجری در مدینه بود. تولّد عباس، خانه علی و دل مولا را روشن و سرشار از امید ساخت، چون حضرت میدیدند در كربلایی كه در پیش است، این فرزند، پرچمدار و جان نثار آن فرزندش خواهد بود وعباسِ ِعلی، فدای حسینِ ِفاطمه خواهد گشت.
وقتی به دنیا آمد حضرت علی(ع) در گوش او اذان و اقامه گفت، نام خدا و رسول را بر گوش او خواند و او را با توحید و رسالت و دین، پیوند داد و نام او را عباس نهاد. در روز هفتم تولّدش طبق رسم و سنّت اسلامی گوسفندی را به عنوانِ عقیقه ذبح كردند و گوشت آن را به فقرا صدقه دادند.
آن حضرت، گاهی قنداقه عبّاس خردسال را در آغوش میگرفت و آستینِ دستهای كوچك او را بالا میزد و بر بازوان او بوسه میزد و اشك میریخت. روزی مادرش امّ البنین كه شاهد این صحنه بود، سبب گریه امام را پرسید. حضرت فرمود: این دستها در راه كمك و نصرت برادرش حسین، قطع خواهد شد؛ گریهء من برای آن روز است.
با تولّد عبّاس، خانه علی(ع) آمیخته ای از غم و شادی شد: شادی برای این مولود خجسته، و غم و اشك برای آینده ای كه برای این فرزند و دستان او در كربلا خواهد بود.
عبّاس در خانه علی(ع) و در دامان مادرِ با ایمان و وفادارش و در كنار حسن و حسین (علیهماالسلام) رشد كرد و از این دودمان پاك و عترتِ رسول، درسهای بزرگ انسانیت و صداقت و اخلاق را فرا گرفت.
تربیت خاصّ امام علی(ع) بی شك، در شكل دادن به شخصیت فكری و روحی بارز و برجستهء این نوجوان، سهم عمده ای داشت و درك بالای او ریشه در همین تربیتهای والا داشت.
روزی حضرت امیر(ع) عبّاسِ خردسال را در كنار خود نشانده بود، حضرت زینب (س) هم حضور داشت. امام به این كودك عزیز گفت: بگو یك. عبّاس گفت: یك. فرمود: بگو دو. عباس از گفتن خودداری كرد و گفت: شرم میكنم با زبانی كه خدا را به یگانگی خوانده ام دو بگویم. حضرت از معرفت این فرزند خشنود شد و پیشانی عبّاس را بوسید(10).
استعداد ذاتی و تربیت خانوادگی او سبب شد كه در كمالات اخلاقی و معنوی، پا به پای رشد جسمی و نیرومندی عضلانی، پیش برود و جوانی كامل، ممتاز و شایسته گردد. نه تنها در قامت رشید بود، بلكه در خِرد، برتر و درجلوه های انسانی هم رشید بود. او میدانست كه برای چه روزی عظیم، ذخیره شده است تا در یاری حجّت خدا جان نثاری كند. او برای عاشورا به دنیا آمده بود.
عبّاس، نجابت و شرافت خانوادگی داشت و از نفسهای پاك و عنایتهای ویژه علی(ع) و مادرش امّ البنین برخوردار شده بود. امّ البنین هم نجابت و معرفت و محبّت به خاندان پیامبر را یكجا داشت و در ولا و دوستی آنان، مخلص و شیفته بود. از آن سو نزد اهل بیت هم وجهه و موقعیّت ممتاز و مورد احترامی داشت. این كه زینب كبری پس از عاشورا و بازگشت به مدینه به خانه او رفت و شهادت عبّاس و برادرانش را به این مادرِ داغدار تسلیت گفت و پیوسته به خانه او رفت و آمد میكرد و شریك غمهایش بود، نشانِ احترام و جایگاه شایسته او در نظر اهلبیت بود
▲فصل جوانیاز روزی كه عبّاس، چشم به جهان گشوده بود امیرالمؤمنین و امام حسن و امام حسین را در كنار خود دیده بود و از سایه مهر و عطوفت آنان و از چشمه دانش و فضیلتشان برخوردار و سیراب شده بود.
چهارده سال از عمر عبّاس در كنار علی(ع) گذشت، دورانی كه علی(ع) با دشمنان درگیر بود. گفته اند عبّاس در برخی از آن جنگها شركت داشت، در حالی كه نوجوانی در حدود دوازده ساله بود، رشید و پرشور و قهرمان كه در همان سنّ و سال حریف قهرمانان و جنگاوران بود. علی(ع) به او اجازه پیكار نمیداد،(13) به امام حسن و امام حسین هم چندان میدانِ شجاعت نمایی نمیداد. اینان ذخیره های خدا برای روزهای آینده اسلام بودند و عبّاس میبایست جان و توان و شجاعتش را برای كربلای حسین نگه دارد و علمدار سپاه سیدالشهدا باشد.
برخی جلوه هایی از دلاوری این نوجوان را در جبهه صفّین نگاشته اند. اگر این نقل درست باشد، میزان رزم آوری او را در سنین نوجوانی و دوازده سالگی نشان میدهد.
در یكی از روزهای نبرد صفّین، نوجوانی از سپاه علی(ع) بیرون آمد كه نقاب بر چهره داشت و از حركات او نشانه های شجاعت و هیبت و قدرت هویدا بود. از سپاه شام كسی جرأت نكرد به میدان آید. همه ترسان و نگران، شاهد صحنه بودند. معاویه یكی از مردان سپاه خود را به نام «ابن شعثاء»كه دلیرمردی برابر با هزاران نفر بود صدا كرد و گفت: به جنگ این جوان برو. آن شخص گفت: ای امیر، مردم مرا با ده هزار نفر برابر میدانند، چگونه فرمان میدهی كه به جنگ این نوجوان بروم؟ معاویه گفت: پس چه كنیم؟ ابن شعثاء گفت: من هفت پسر دارم، یكی از آنان را میفرستم تا او را بكشد. گفت: باشد. یكی از پسرانش را فرستاد، به دست این جوان كشته شد. دیگری را فرستاد، او هم كشته شد. همهء پسرانش یك به یك به نبرد این شیر سپاه علی(ع) آمدند و او همه را از دم تیغ گذراند.
خود ابن شعثاء به میدان آمد، در حالی كه میگفت: ای جوان، همهء پسرانم را كشتی، به خدا پدر و مادرت را به عزایت خواهم نشاند. حمله كرد و نبرد آغاز شد و ضرباتی میان آنان ردّ و بدل گشت. با یك ضربت كاری جوان، ابن شعثاء به خاك افتاد و به پسرانش پیوست. همهء حاضران شگفت زده شدند. امیرالمؤمنین او را نزد خود فراخواند، نقاب از چهرهاش كنار زد و پیشانی او را بوسه زد. دیدند كه او قمر بنی هاشم عباس بن علی(ع) است.
نیز آورده اند در جنگ صفین، در مقطعی كه سپاه معاویه بر آب مسلّط شد و تشنگی، یاران علی(ع) را تهدید میكرد، فرمانی كه حضرت به یاران خود داد و جمعی را در ركاب حسین(ع) برای گشودن شریعه و باز پس گرفتن آب فرستاد، عباس بن علی هم در كنار برادرش و یار و همرزم او حضور داشته است.
اینها گذشت و سال چهلم هجری رسید و فاجعهء خونین محراب كوفه اتّفاق افتاد. وقتی علی(ع) به شهادت رسید، عباس بن علی چهارده ساله بود و غمگینانه شاهد دفن شبانه و پنهانی امیرالمؤمنین(ع) بود. بی شك این اندوه بزرگ، روح حسّاس او را به سختی آزرد. امّا پس از پدر، تكیه گاهی چون حسنین (علیهماالسلام) داشت و در سایه عزّت و شوكت آنان بود. هرگز توصیه ای را كه پدرش در شب 21 رمضان درآستانه شهادت به عباس داشت از یاد نبرد. از او خواست كه در عاشورا و كربلا حسین را تنها نگذارد. میدانست كه روزهای تلخی در پیش دارد و باید كمر همّت و شجاعت ببندد و قربانی بزرگ منای عشق دركربلا شود تا به ابدیّت برسد.
ده سال تلخ را هم پشت سر گذاشت. سالهایی كه برادرش امام حسن مجتبی(ع) به امامت رسید، حیله گریهای معاویه، آن حضرت را به صلح تحمیلی وا داشت. ستمهای امویان اوج گرفته بود. حجربن عدی و یارانش شهید شدند؛ عمروبن حمق خزاعی شهید شد، سختگیری به آل علی ادامه داشت. در منبرها وعّاظ و خطبای وابسته به دربارِ معاویه، پدرش علی(ع) را ناسزا میگفتند. عباس بن علی شاهد این روزهای جانگزای بود تا آن كه امام حسن به شهادت رسید. وقتی امام مجتبی، مسموم و شهید شد، عباس بن علی 24 سال داشت. باز هم غمی دیگر برجانش نشست.
پس از آن كه امام مجتبی(ع) بنی هاشم را در سوگ شهادت خویش، گریان نهاد و به ملكوت اعلا شتافت، بستگان آن حضرت، بار دیگر تجربه رحلت رسول خدا و فاطمه زهرا وعلی مرتضی را تكرار كردند و غمهایشان تجدید شد. عباس بن علی نیز ازجمله كسانی بود كه با گریه و اندوه برای برادرش مرثیه خواند و خاك عزا بر سر و روی خود افكند ...
این سالها نیز گذشت. عباس بن علی(ع) زیر سایه برادر بزرگوارش سیدالشهدا(ع) و در كنار جوانان دیگری از عترت پیامبر خدا میزیست و شاهد فراز و نشیبهای روزگار بود.
عباس چند سال پس از شهادت پدر، در سنّ هجده سالگی در اوائل امامت امام مجتبی با لُبابه، دخترعبدالله بن عباس ازدواج كرده بود. ابن عباس راوی حدیث و مفسّر قرآن و شاگرد لایق و برجسته علی(ع) بود. شخصیّت معنوی و فكری این بانو نیز در خانه این مفسّر امّت شكل گرفته و به علم و ادب آراسته بود. از این ازدواج دو فرزند به نامهای «عبیدالله» و «فضل» پدید آمد كه هر دو بعدها از عالمان بزرگ دین و مروّجان قرآن گشتند. از نوادگان حضرت اباالفضل(ع) نیز كسانی بودند كه در شمار راویان احادیث و عالمان دین در عصر امامان دیگر بودند و این نور علوی كه در وجود عباس تجلّی داشت، در نسلهای بعد نیز تداوم یافت و پاسدارانی برای دین خدا تقدیم كرد كه همه از عالمان و عابدان و فصیحان و ادیبان بودند.
عباس درهمه دوران حیات، همراه برادرش حسین(ع) بود و فصل جوانی اش در خدمت آن امام گذشت. میان جوانان بنی هاشم شكوه و عزّتی داشت و آنان بر گرد شمع وجود عباس، حلقه ای از عشق و وفا به وجود آورده بودند و این جمعِ حدوداً سی نفری، در خدمت و ركاب امام حسن و امام حسین همواره آماده دفاع بودند و در مجالس و محافل، از شكوه این جوانان، به ویژه از صولت و غیرت و حمیّت عباس سخن بود.
آن روز هم كه پس از مرگ معاویه، حاكم مدینه میخواست درخواست و نامه یزید را درباره بیعت با امام حسین(ع) مطرح كند و دیداری میان ولید و امام در دارالاماره انجام گرفت، سی نفر از جوانان هاشمی به فرماندهی عباس بن علی(ع) با شمشیرهای برهنه، آماده و گوش به فرمان، بیرون خانه ولید و پشت در ایستاده بودند و منتظر اشاره امام بودند كه اگر نیازی شد به درون آیند و مانع بروز حادثه ای شوند. كسانی هم كه از مدینه به مكه و از آنجا به كربلا حركت كردند، تحت فرمان اباالفضل(ع) بودند.
اینها، گوشه هایی از رخدادهای زندگی عباس در دوران جوانی بود تا آن كه حماسه عاشورا پیش آمد و عباس، وجود خود را پروانه وار به آتشِ عشقِ حسین زد و سراپا سوخت و جاودانه شد درود خدا و همهء پاكان بر او باد.
▲سیمای اباالفضل(ع(هم چهره عباس زیبا بود، هم اخلاق و روحیّاتش. ظاهر و باطن عباس نورانی بود و چشمگیر و پرجاذبه. ظاهرش هم آیینه باطنش بود. سیمای پر فروغ و تابنده اش او را همچون ماه، درخشان نشان میداد و در میان بنی هاشم، كه همه ستارگانِ كمال و جمال بودند، اباالفضل همچون ماه بود؛ از این رو او را «قمر بنی هاشم» میگفتند.
در ترسیم سیمای او، تنها نباید به اندام قوی و قامت رشید و ابروان كشیده و صورت همچون ماهش بسنده كرد؛ فضیلتهای او نیز، كه درخشان بود، جزئی از سیمای اباالفضل را تشكیل میداد. از سویی نیروی تقوا، دیانت و تعهّدش بسیار بود و از سویی هم از قهرمانان بزرگ اسلام به شمار می آمد. زیبایی صورت و سیرت را یكجا داشت. قامتی رشید و بر افراشته، عضلاتی قوی و بازوانی ستبر وتوانا و چهره ای نمكین و دوست داشتنی داشت. هم وجیه بود، هم ملیح. آنچه خوبان همه داشتند، او به تنهایی داشت.
وقتی سوار بر اسب میشد، به خاطر قامت كشیده اش پاهایش به زمین میرسید و چون پای در ركاب اسب مینهاد، زانوانش به گوشهای اسب میرسید. شجاعت و سلحشوری را از پدر به ارث برده بود و در كرامت و بزرگواری و عزّت نفس و جاذبه سیما و رفتار، یادگاری از همه عظمتها و جاذبه های بنی هاشم بود. بر پیشانی اش علامت سجود نمایان بود و از تهجّد و عبادت و خضوع و خاكساری در برابر «اللّه» حكایت میكرد. مبارزی بود خدا دوست و سلحشوری آشنا با راز و نیازهای شبانه.
قلبش محكم و استوار بود همچون پاره آهن. فكرش روشن و عقیده اش استوار و ایمانش ریشه دار بود. توحید و محبّت خدا در عمق جانش ریشه داشت. عبادت و خداپرستی او آن چنان بود كه به تعبیر شیخ صدوق: نشان سجود در پیشانی و سیمای او دیده میشد.
ایمان و بصیرت و وفای عباس، آن چنان مشهور و زبانزد بود كه امامان شیعه پیوسته از آن یاد میكردند و او را به عنوان یك انسان والا و الگو می ستودند. امام سجاد(ع) روزی به چهره «عبیدالله» فرزند حضرت اباالفضل(ع) نگاه كرد و گریست. آنگاه با یاد كردی از صحنه نبرد اُحد و صحنه كربلا از عموی پیامبر (حمزه سیدالشهدا) و عموی خودش (عباس بن علی) چنین یاد كرد:
«هیچ روزی برای پیامبر خدا سختتر از روز «اُحد» نگذشت. در آن روز، عمویش حضرت حمزه كه شیر دلاور خدا و رسول بود به شهادت رسید. بر حسین بن علی(ع) هم روزی سختتر از عاشورا نگذشت كه در محاصره سی هزار سپاه دشمن قرار گرفته بود و آنان میپنداشتند كه با كشتن فرزند رسول خدا به خداوند نزدیك میشوند و سرانجام، بی آنكه به نصایح و خیرخواهی های سیدالشهدا گوش دهند، او را به شهادت رساندند.»
آنگاه در یادآوری فداكاری و عظمت روحی عباس(ع) فرمود:
«خداوند،عمویم عباس را رحمت كند كه در راه برادرش ایثار و فداكاری كرد و از جان خود گذشت، چنان فداكاری كرد كه دو دستش قلم شد. خداوند نیز به او همانند جعفربن ابیطالب در مقابل آن دو دستِ قطع شده دو بال عطا كرد كه با آنها در بهشت با فرشتگان پرواز میكند.عباس نزد خداوند، مقام و منزلتی دارد بس بزرگ، كه همه شهیدان در قیامت به مقام والای او غبطه میخورند و رشك میبرند.»
بصیرت و شناخت عمیق و پایبندی استوار به حق و ولایت و راه خدا از ویژگی های آن حضرت بود. در ستایشی كه امام صادق(ع) از او كرده است بر این اوصاف او انگشت نهاده و به عنوان ارزشهای متبلور در وجود عبّاس، یاد كرده است:
«كان عمُّنا العبّاسُ نافذ البصیره صُلب الایمانِ، جاهد مع ابیعبدالله(ع) وابْلی’ بلاءاً حسناً ومضی شهیداً(26)؛
عموی ما عباس، دارای بصیرتی نافذ و ایمانی استوار بود، همراه اباعبدالله جهاد كرد و آزمایش خوبی داد و به شهادت رسید.»
بصیرت و بینش نافذ و قوی كه امام در وصف او به كار برده است، سندی افتخار آفرین برای اوست. این ویژگیهای والاست كه سیمای عباس بن علی را درخشان و جاودان ساخته است. وی تنها به عنوان یك قهرمانِ رشید و علمدارِ شجاع مطرح نبود، فضایل علمی و تقوایی او و سطح رفیع دانش او كه از خردسالی از سرچشمه علوم الهی سیراب و اشباع شده بود، نیز درخور توجّه است. تعبیر «زُقّ العِلْم زقّاً» كه در برخی نقلها آمده است، اشاره به این حقیقت دارد كه تغذیه علمی او از همان كودكی بوده است.
افتخار بزرگ عباس بن علی این بود كه در همه عمر، در خدمتِ امامت و ولایت و اهلبیت عصمت بود، بخصوص نسبت به اباعبدالله الحسین(ع) نقش حمایتی ویژه ای داشت و بازو و پشتوانه و تكیه گاه برادرش سیدالشهدا بود و نسبت به آن حضرت، همان جایگاه را داشت كه حضرت امیر نسبت به پیامبر خدا داشت. در این زمینه به مقایسه یكی از نویسندگان درباره این پدر و پسر توجه كنید:
«حضرت عباس در بسیاری از امور اجتماعی مانند پدر قد مردانگی برافراخت و ابراز فعالیت و شجاعت نمود. عباس، پشت و پناه حسین بود مانند پدرش كه پشت و پناه حضرت رسول الله بود. عباس در جنگها همان استقامت، پافشاری، شجاعت، قوّت بازو، ایمان و اراده، پشت نكردن به دشمن، فریب دادن و بیم نداشتن از عظمت حریف و انبوهی دشمن را كه پدرش درجنگهای اُحد، بدر، خندق، خیبر و غیره نشان داد، در كربلا ابراز داشت.
عباس، همانطور كه علی(ع) همیان نان و خرما به دوش میگرفت و برای ایتام و مساكین میبرد، او به اتفاق و امر برادر، بسیاری از گرسنگان مكّه و مدینه را به همین ترتیب اطعام مینمود. عباس، مانند علی(ع) كه باب حوایج دربار پیغمبر بود و هركس روی به ساحت او میكرد، اوّل علی را میخواند، باب حوایج در استان امام حسین بود و هركس برای رفع حوایج به دربار حسین (ع) میشتافت، عباس را میخواند.
عباس مانند پدر كه در بستر پیغمبر خوابید و فداكاری كرد در راه پیغمبر، در روز عاشورا برای اطفال و آب آوردن فداكاری كرد. عباس مانند پدر كه در حضور پیغمبر شمشیر میزد، در حضور برادر شمشیر زد تا از پای در آمد. عباس، همانطور كه پدرش به تنهایی به دعوت دشمن رفت، به تنهایی برای مهلت به طرف خیل دشمن حركت فرموده و مهلت گرفت.»
▲در آیینه القابغیر از نام، كه مشخّص كننده هر فرد از دیگران است، صفات و ویژگیهای اخلاقی و عملی اشخاص نیز آنان را از دیگران متمایز میكند و به خاطر آن خصوصیّات بر آنها «لقب» نهاده میشود و با آن لقبها آنان را صدا میزنند یا از آنان یاد میكنند.
وقتی به القاب زیبای حضرت عباس می نگریم، آنها را همچون آیینه ای می یابیم كه هركدام،جلوه ای از روح زیبا و فضایل حضرتِ ابوفضایل را نشان میدهد. القاب حضرت عباس، برخی در زمان حیاتش هم شهرت یافته بود، برخی بعدها بر او گفته شد و هر كدام مدال افتخار و عنوان فضیلتی است جاودانه.
چه زیباست كه اسم، با مسمّی و لقب، با صاحب لقب هماهنگ باشد و هركس شایسته و درخور لقب و نام و عنوانی باشد كه با آن خوانده و یاد میشود.
نام این فرزند رشید امیرالمؤمنین «عباس» بود، چون شیرآسا حمله میكرد و دلیر بود و در میدانهای نبرد، همچون شیری خشمگین بود كه ترس در دل دشمن میریخت و فریادهای حماسیاش لرزه بر اندام حریفان میافكند.
كُنیه اش «ابوالفضل» بود، پدر فضل؛ هم به این جهت كه فضل، نام پسر او بود، هم به این جهت كه در واقع نیز، پدر فضیلت بود و فضل و نیكی زاده او و مولود سرشت پاكش و پرورده دست كریمش بود.
او را «ابوالقِربه» (پدر مشك) هم میگفتند به خاطر مشكِ آبی كه به دوش میگرفت(33) و از كودكی میان بنی هاشم سقّایی میكرد(34)«سقّا» لقب دیگر این بزرگ مرد بود. آب آور تشنگان و طفلان، به خصوص درسفر كربلا، ساقی كاروانیان و آب آور لب تشنگان خیمه های ابا عبدالله(ع) بود و یكی از مسؤولیتهایش در كربلا تأمین آب برای خیمه های امام بود و وقتی از روز هفتم محرّم، آب را به روی یاران امام حسین(ع) بستند، یك بار به همراهی تنی چند از یاران، صف دشمن را شكافت و از فرات آب به خیمه ها آورد. عاقبت هم روز عاشورا در راه آب آوری برای كودكان تشنه به شهادت رسید(35) (كه در آینده خواهد آمد). او از تبار هاشم و عبدالمطلب وابوطالب بود، كه همه از ساقیانِ حجاج بودند.علی(ع) نیز ان همه چاه و قنات حفر كرد تا تشنگان را سیراب سازد. در روز صفّین هم سپاه علی(ع) پس از استیلا بر آب، سپاه معاویه را اجازه داد كه از آن بنوشد تا شاهدی بر فتوّت جبهه علی(ع) باشد. عباس، تداوم آن خط و این مرام و استمرار این فرهنگ و فرزانگی است. دركربلا هم منصب سقّایی داشت تا پاسدار شرف باشد.
لقب دیگرش «قمر بنی هاشم» بود. در میان بنی هاشم زیباترین و جذابترین چهره را داشت و چون ماه درخشان در شب تار میدرخشید.
او با عنوانِ «باب الحوائج» هم مشهور است. استان رفیعش قبله گاه حاجات است و توسّل به آن حضرت، برآورنده نیاز محتاجان و دردمندان است. هم در حال حیات درِ رحمت و بابِ حاجت و چشمه كرم بود و مردم حتی اگر با حسین(ع) كاری داشتند از راه عباس وارد میشدند، هم پس از شهادت به كسانی كه به نام مباركش متوسّل شوند، عنایت خاصّ دارد و خداوند به پاسِ ایمان و ایثار و شهادت او، حاجت حاجتمندان را بر می آورد. بسیارند آنان كه با توسّل به استان فضل اباالفضل(ع) و روی آوردن به درگاه كرم و فتوّت او، شفا یافته اند یا مشكلاتشان برطرف شده و نیازشان بر آمده است. دركتابهای گوناگون، حكایات شگفت وخواندنی از كرامت حضرت اباالفضل(ع) نقل شده است. خواندن و شنیدن این گونه كرامات (اگر صحیح و مستند باشد) بر ایمان وعقیده و محبّت انسان میافزاید.
او به «علمدار» و «سپهدار» هم معروف است. این لقب در ارتباط با نقش پرچمداری عباس در كربلاست. وی فرمانده نظامی نیروهای حق در ركاب امام حسین(ع) بود و خود سیّدالشهدا او را با عنوانِ «صاحب لواء» خطاب كرد كه نشان دهنده نقش علمداری اوست «عبدصالح» (بنده شایسته) لقب دیگری است كه در زیارتنامه او به چشم میخورد، زیارتنامه ای كه امام صادق(ع) بیان فرموده است. این كه یك حجّت معصوم الهی، عباسِ شهید را عبدصالح و مطیع خدا و رسول و امام معرفی كند، افتخار كوچكی نیست.
یكی دیگر از لقبهایش «طیّار» است، چون همانند عمویش جعفر طیّار به جای دو دستی كه از پیكرش جدا شد، دو بال به او داده شده تا در بهشت بال در بال فرشتگان پرواز كند. این بشارت را پدرش امیرالمؤمنین(ع) در كودكی عباس، آن هنگام كه دستهای او را میبوسید و می گریست به اهل خانه داد تا تسلای غم و اندوه آنان گردد...
عمارت آستانه ابوالفضل العباس (ع) و سقاخانه

آستان مقدس حضرت ابوالفضل(ع) تاریخ مشتركی با آستانه سیدالشهداء ابیعبداللهالحسین(ع) دارد و یكی از مهمترین زیارتگاههای شیعیان جهان است. حضرت ابوالفضل العباس(ع)، كه به امر برادرش سیدالشهداء(ع) به منظور تهیه آب برای خیمهگاه خاندان نبوت به آبشخور فرات رفته بود، در یك جنگ دلیرانه در كنار نهر علقمی به شهادت رسید و به علت دوری محل شهادت وی از خیمهگاه سیدالشهداء(ع) و میدان نبرد و نیز شدت یافتن جنگ، پیكر مطهر او در همان محل باقی ماند و سپس همانجا نیز به خاك رفت. بنیاسد، اولین كسانی بودند كه قبر مطهر آن حضرت را به شكلی بارز و برجسته بنا كردند كه آثار آن از بین نرود. اولین زائران این آستانه مطهر نیز نخست عبیدالله فرزند حرّ جعفی، از برجستگان شیعه در كوفه و سپس در بیستم صفر سال 62 ق. صحابی مشهور جابر بن عبدالله انصاری بودند.
عمارت اول: مختار ثقفی در سال 66 قمری، با كمك جمعی از اعراب و نیز ایرانیان كه از شیعیان علی بن ابیطالب(ع) بودند به خونخواهی سیدالشهداء(ع) قیام كرد و در دوران قدرت و حكومت او (توسط خود وی یا دیگر شیعیان) اولین عمارت آستانه بنا گشت و این عمارت و به طور كلی تمام شهر كربلا كم كم رو به آبادانی نهاد، ولی هارون الرشید در سال 170 قمری دستور خراب كردن آن را داد.
عمارت دوم: مأمون، كه در سال 198 قمری قدرت را به دست گرفت، بر خلاف سیاست پدر خود و برای جلب رضایت و كمك شیعیان خراسان، برخورد دوستانهای با شیعیان در پیش گرفت، لذا محبان خاندان عصمت و طهارت این فرصت تاریخی را مغتنم شمردند و بدینگونه، عمارت دوم آستانه در عصر مأمون انجام گرفت. در سال 232 قمری متوكل عباسی بر مسند خلافت نشست. وی كه نسبت به شیعیان و آل ابی طالب عناد خاصی داشت، دستور داد آستانه حضرت سیدالشهداء(ع) و ابوالفضل العباس(ع) بلكه تمامی شهر كربلا را خراب كردند و پس از تخریب، تمامی منطقه را شخم زدند و به آن آب بستند.
عمارت سوم: المنتصر، خلیفه عباسی، بر خلاف سیاست پدر خود ـ متوكل ـ با شیعیان روش دوستانه و صمیمانهای داشت. وی اموال زیادی بین علویین تقسیم كرد و حكم به تعمیر بنای شهر كربلا و آستانه ابوالفضل العباس(ع) داد. در نتیجه، كربلا در عصر او رونق یافت و زائرین آن بقاع مطهر از اطراف و اكناف به سوی این شهر مقدس سرازیر گشتند.
عمارت چهارم: در سال 367 ق. عضدالدوله دیلمی وارد بغداد شد، سپس به زیارت كربلا و نجف شتافت و دستور داد مرقد عظیم و با شكوهی برای حضرت ابوالفضلالعباس(ع) بنا كنند. بنای مزبور در سال 367 قمری آغاز شد و در سال 372 پایان یافت و عمارت امروزه آستانه مطهر حضرت ابوالفضل العباس(ع) از عضدالدوله است كه از شكوه و عظمت خاصی برخوردار است.
در عصر جلایریان: پس از تأسیس دولت جلایریان در ایران و به قدرت رسیدن شیخ حسن ایلكانی در سال 740 قمری، سلطان اویس (فرزند شیخ حسن) تعمیرات را در این آستانه مطهر شروع نمود كه در عصر فرزندش، سلطان احمد، در سال 786 پایان یافت و هدایای زیادی از ایران به آستانه مزبور ارسال شد.
در عصر صفویه: شاه اسماعیل صفوی بنیانگذار حكومت شیعی صفویه، روی 25 جمادی الثانی 914 قمری فاتحانه وارد بغداد گشت و مورد استقبال بینظیر شیعیان قرار گرفت. وی سپس در روز بعد، یعنی 26 جمادی الثانی، به سمت كربلا حركت كرد و یك شبانه روز در حرم ابی عبدالله الحسین(ع) معتكف گشت، آنگاه به آستانه حضرت ابوالفضل العباس(ع) شتافت و دستور تعمیرات وسیعی را در آن آستانه صادر نمود و دوازده قندیل از طلای خالص به نام دوازده امام را كه با خود آورده بود به حرم حضرت ابوالفضل العباس(ع) اهدا كرد و تمامی حرم مطهر و رواقها را با فرش گرانبهای ابریشم بافت اصفهان مفروش نمود و خدمه مخصوصی نیز برای نگاهداری و روشنایی قندیل آستانه استخدام كرد كه تبار آن امروزه با عنوان (آل قندیل) در كربلا شهرت دارد. اسماعیل صفوی، همچنین دستور كاشیكاری گنبد صادر كرد كه تا سال 1302 قمری كاشیكاری باقی بود.
در عصر نادرشاه افشار: در سال 1153 قمری نادرشاه هدایای زیادی به آستانه حضرت عباس(ع) ارسال داشت و تعمیرات وسیعی در آن بارگاه ملكوتی انجام گرفت.
در عصر وهابیان: در 18 ذی الحجة الحرام سال 1216 قمری، كه انبوه مردم برای درك زیارت عید غدیر از كربلا به نجف اشرف رفته بودند، سعود بن عبدالعزیز وهابی فرصت را مغتنم شمرد و با لشگری عظیم به شهر كربلا حمله برد و حكم به تاراج تمامی شهر داد و آستانه حضرت ابوالفضل العباس(ع) را نیز خراب كرد و تمامی هدایای سلاطین و ملوك صفویه و نادرشاه و قندیلهای طلا و نقره و غیره را به یغما برد.
در عصر قاجاریه: پس از حمله وهابیهای سعودی به كربلا و رسیدن خبر این جنایت وحشتناك به ایران، مردم خیر ایران با همراهی و همدلی دولت وقت ایران (زمان فتحعلی شاه قاجار) كمكهای سخاوتمندانهای به این شهر ماتمزده نمودند و تمامی خرابیهای وارده را ترمیم كردند. آستانه حضرت عباس(ع) نیز به شكل احسن تعمیر گشت و از جمله این تغییرات، نصب ضریح نقره اهدایی فتحلیشاه قاجار بود كه در سال 1227 قمری انجام گرفت. تعمیرات آن آستانه مقدسه در طول دوران قاجاریه قطع نشد و ناصرالدین شاه كاشیكاری گنبد را تجدید كرد (در سال 1304 قمری كاشیكاری صحن شریف، و در سال 1305 قمری كاشیكاری گنبد مطهر انجام یافت). همچنین، شیخ عبدالحسین تهرانی، معروف به شیخ العراقین، با استفاده از ثلث میرزاتقی خان امیركبیر ـ صدر اعظم مشهور ایران ـ تعمیرات وسیعی در آستانه مزبور انجام داد.
در عصر حاضر: آستانه حضرت ابوالفضل العباس(ع) درحدود سیصد و پنجاه متری شمال شرقی آستانه سیدالشهداء ابی عبدالله الحسین(ع) قرار دارد و در یك میدان بزرگ هر دو آستانه را در برگرفته است. قبر مطهر در وسط حرم شریف واقع شده و بر روی آن صندوق خاتم نفیس اهدایی قرار دارد كه با گذشت زمان تعمیراتی روی آن انجام شده است. روی صندوق را ضریح نقرهای پوشانده كه به همت بزرگ مرجع جهان تشیع، مرحوم آیت الله العظمی سید محسن حكیم (قدس سره) و با دست هنرمندان ایرانی در اصفهان با به كار بردن چهارصد هزار مثقال نقره خالص و هشت هزار مثقال طلا پس از سه سال كار مداوم در سال 1385 قمری در حرم مطهر نصب گشته است. چهار طرف حرم شریف دارای چهار رواق قرینه است كه ابهت خاصی به حرم بخشیده و به یكدیگر منتهی میگردند. سقف و تمامی دیوارهای حرم مطهر و رواقها به دست هنرمندان ایرانی آینهكاری شده و بر فراز ضریح یك گنبد بزرگ بنا گردیده كه در سال 1375 قمری طلاكاری آن انجام یافته است.
در دو طرف ایوان جنوبی حرم، دو مأذنه (مناره) به شكل زیبایی سر به فلك كشیده است. در قسمت جنوبی حرم یك ایوان سرتاسری سرپوشیده واقع شده است كه در وسط آن یك در ِ طلایی میناكاری ساخت اصفهان و در سمت شرق و غرب آن نیز دو در كوچك دیگر واقع است كه هر سه در به داخل رواق جنوبی منتهی میشود.
آستانه حضرت ابوالفضل العباس(ع) دارای یك صحن چهارگوش است كه حرم مطهر در وسط آن واقع شده و در چهار طرف صحن حجراتی بنا گشته كه در آن جمع كثیری از علمای امامیه و سلاطین و امرای شیعه دفن شدهاند و كاشیكاری موجود در تمامی صحن آستانه، مربوط به عصر قاجاریه و بعد از آن است. صحن شریف دارای هشت در بزرگ ورودی و خروجی است: در قسمت جنوب صحن، در قبله و یا دربالرسول(ص) و در قسمت شمال در ِامام محمد جواد(ع) قرار دارد. قسمت غرب صحن دارای چهار در میباشد: 1. در ِامام حسن(ع) 2. در ِ امام حسین(ع) 3. در ِ امام صاحب الزمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) 4. در ِ امام موسی بن جعفر(ع). قسمت شرقی صحن نیز دارای دو در به نامهای در ِامام امیرالمؤمنین(ع) و در ِ امام علی بن موسی الرضا(ع) میباشد. مساحت آستانه ابوالفضل العباس(ع) بالغ بر 4370 متر مربع است و از نظر نقشه و سبك معماری مانند آستانه سیدالشهداء ابیعبداللهالحسین (ع)، منتها كوچكتر از آن است.
در صحن حضرت ابوالفضل(ع) دو سقاخانه عمومی وجود داشته است:
1. یكی از این آبخورگاهها در ضلع شرقی صحن و در مقابل مقبره راجه قرار داشته و بهره هند (طایفهای از اسماعیلیان) آن را نوسازی كرده بودند و در جوار آن نیز دو درخت میوه و یك درخت سدر بوده است.
2. دیگری در ضلع غربی، در جوار باب السوق بوده و در نزدیك آن دو درخت خرما وجود داشته است. البته امروزه از این آبخورگاهها و همچنین از درختان نخل و سدر اثری نیست.
نوحه حضرت رقیه سلام الله علیها
این اشعار از كتاب "یك ماه خون گرفته،هفتاد و دو ستاره" سروده شاعر توانای آستان اهل بیت، جناب آقای غلامرضا سازگار است كه همراه فایل صوتی "سبك نوحهخوانی" آن تقدیم میگردد، تا مداحان اهل بیت و دوستانی كه قصد نوحهخوانی در این ایام عزیز را دارند، از آن بهرهمند شوند
خوش آمدی ای پدر
یار سفر کردهی من از سفر آمده
خرابه را زینت کنم که پدر آمده
خوش آمدی ای پدر! مرا به همره ببر
تو کعبه ای و من نماز آورم سوی تو
با اشک خود شویم غبار از گل روی تو
خوش آمدی ای پدر! مرا به همره ببر
قدم قدم به زخم دل نمکم می زدند
پدر پدر می گفتم و کتکم می زدند
خوش آمدی ای پدر! مرا به همره ببر
جان پدر کبودی صورتم را ببین
شبیه مادرت شدم، قامتم را ببین
خوش آمدی ای پدر! مرا به همره ببر
نفس درون سینه ام شده تاب و تبم
من بوسه گیرم از گلو تو زلعل لبم
خوش آمدی ای پدر! مرا به همره ببر
چرا عذار لاله گون بَرِ من آوردهای
محاسن غرقه به خون بَر من آوردهای
خوش آمَدی ای پدر! مرا به همره ببر
ای عمهها و خواهران! دست حق یارتان
رفتم به همراه پدر، حق نگهدارتان
خوش آمدی ای پدر! مرا به همره ببر
دريا و عباس
دريا صدا زد اي لبت عطشان، من آبم آبي بنوش اي آتشت کرده کبابم
عباس گفت اي آب حاشا کز تو نوشم آيد صداي نالهي اصغر به گوشم
دريا صدا زد ساقي عطشان که ديده؟! اي بحر را هم داده آب از اشک ديده
عباس گفت اي آب آتش شو به کامم پيداست در تو عکس لبهاي امامم
دريا صدا زد تا کني ياريّ عترت از من دهاني تَر کن اي درياي غيرت
عباس گفت از تشنگان شرمنده هستم آخر نگاه فاطمه باشد به دستم
دريا صدا زد تو همه هستِ حسيني نيرو بگير از من که خود دستِ حسيني
عباس گفتا اوست مولا، من غلامم بي او بُوَد آب روان آتش به کامم
دريا صدا زد اي زده آتش به هستم من چون تو بر داغ لب تو تشنه هستم
عباس گفتا تشنهتر از تو رباب است در سينهاش آتش به جاي شير ناب است
دريا صدا زد گر نمينوشي ز من آب آب از چه همره ميبري با اين تب و تاب
عباس گفتا وعده دادم بر سکينه تا آب آرم بهر گلهاي مدينه
دريا صدا زد اي همه ايثار و صبرت زيبد که تا محشر بگردم دور قبرت
"غلامرضا سازگار
احساس
کنار پیکر خود التهاب را حس کرد
حضور شعلهور آفتاب را حس کرد
هنوز نبض نگاهش سر تپیدن داشت
که گرمی نفس همرکاب را حس کرد
و پیش از آن که بگوید برادرم دریاب
حضور فاطمه را بوتراب را حس کرد
نگاه ملتمس او خیال پرسش داشت
که در تبسم زهرا جواب را حس کرد
عطش سراغ وی آمد ولی نگفت انگار
صدای گریه بانوی آب را حس کرد
لبان زخمی فرق سرش دوباره شکفت
چه زود زخم عمیق رباب را حس کرد
به درک آبی چشمان خویش ایمان داشت
که در تلاطم دریا سراب را حس کرد
کدام داغ به جان امام عشق نشست
که با کمال وجود التهاب را حس کرد
همین که ماه به یاد دو دست او افتاد
قلم قلم شدن آفتاب را حس کرد
و شیههای و سواری که میشود از دور
خروش شعلهور انقلاب را حس کرد
"استاد محمدعلی مجاهدی"
میر علمدار ابوالفضل (علیه السلام)
فرزند علی حیدر كرار ابوالفضل
شمع شهدا زبده ابرار ابوالفضل
از معرفت و فضل شناسای حقیقت
وز حلم و ادب سرور اخیار ابوالفضل
ای ماه بنیهاشم و مصداق فتوت
گشتی پدر فضل به ادوار ابوالفضل
از همت و ایمان و فداكاری و اخلاص
داری تو نشان همه احرار ابوالفضل
بردی سبق از جمله شهیدان به تجلی
بر بزمگه قرب سزاوار ابوالفضل
از دست و سر و جان بگذشتی و نگشتی
از عهد و وفا در ره دادار ابوالفضل
ای همقدم میر ولایت به ولایت
ای حامی حق در همه رفتار ابوالفضل
بودی تو مطیع حق و صالح به طریقت
سرلشكر حق، میر علمدار ابوالفضل
از بهر برادر چون علی بهر پیمبر
از تیغ كجتر است بشد كار ابوالفضل
در دشت بلاخیز ز تو خصم هراسان
وز هیبت تو لرزه بر اشرار ابوالفضل
پشت سپه حق و عدالت ز تو شد گرم
از بهر حسین یاور و غمخوار ابوالفضل
ای دشمن بیدار و طرفدار عدالت
ای همچو علی در همه كردار ابوالفضل
تو پاس برادر بنمودی و حریمش
ای پشت و پناه شه بی یار ابوالفضل
قلب سپه حق و پناه همه اصحاب
ای قلب شجاعت سر و سردار ابوالفضل
افتادن آن پیكر بی دست روی خاك
حاشا كه شود وصف به گفتار ابوالفضل
از آب دل مشك وز خون پیكر پاكت
وز دیده تو گشت گهربار ابوالفضل
از این غم جانكاه فضایل چه نویسد
یك نقطه كجا و غم بسیار ابوالفضل
تو باب حسینی به همه باب حوائج
بنما نظری سوی من زار ابوالفضل
حبیب الله فضائلی
از شوق دریا
وقتى عطش در كربلا غوغا بپا كرد
سقّا نگاهى شرمگین بر خیمهها كرد
برداشت مشكى را كه لبریز از وفا بود
مشكى كه خود از تشنگان كربلا بود
شاهین عشق آماده پرواز مىشد
لبهاى مشك از شوق دریا باز مىشد
بر كشتگان بدر روز انتقام است
مهریه زهرا(س) به فرزندش حرام است
وقت است تا شیرین شود كام ابوالفضل
وقت است از خون پُر شود جام ابوالفضل
برخاست عزم آب در دشت بلا كرد
قلب سیاه كفر بند از بند وا كرد
عباس یعنى تشنه در دریا نشستن
عباس یعنى بغض مولا را شكستن
عباس یعنى نفس را هم بنده كردن
عباس یعنى آب را شرمنده كردن
عباس یعنى تا قیامت مَرد بودن
عباس یعنى با خدا همدرد بودن ...
به به چه نیكو آمد این اقبال عباس
آمد هزاران تیر استقبال عباس
وقتى كه روى ماه از آئینه برگشت
آواى «أدرِك یا اخا» پیچید در دشت
زلف شقایق در كمند یاس افتاد
سالار دین بر پیكر عباس افتاد
وقتى كه پیكان مشك را بر حلق او دوخت
حتى گلوى آب هم از تشنگى سوخت
اینك فراتى مانده لبریز از ندامت
شرمنده از عباس تا روز قیامت ...
"محمد زمان گلدسته"
آب را از كف نهاد و آبروی دین خرید
آب را از كف نهاد و آبروی دین خرید
نازم این سرباز غیرتمند میدان حسین
داشت شمشیری به كف، در دست دیگر مشك آب
تا رساند جرعهای بر حلق طفلان حسین
ناگهان دستی جدا كرد آن دو دست نازنین
شد گلی پرپر دگر بار از گلستان حسین
شد جدا دستش ز تن اما نشد هرگز جدا
آن برادر تا ابد از عهد و پیمان حسین
بنگر این مردانگی را تا كه تاریخ بشر
درس آزادی بیاموزد ز ایمان حسین
صحنههای كربلا هر یك كتاب زندگیست
هر كه آموزد نكاتی از دبستان حسین
اُف بر این چرخ ستمگر كز جفای حرمله
تیری آمد بر گلوی نور چشمان حسین
غرقه خون شد پیكر پاك علی اصغرش
غنچه باغ ولایت میوه جان حسین
چونكه شمشیر عدو بر فرق پاك حر نشست
خود نهاد آن نازنین سر را به دامان حسین
با نگاهی واپسین گفتا به آوای حزین
بارالها ثبت كن نامم به دیوان حسین
زنده جاوید باشد كشته راه خدا
آفرین بر آن كه شد كشته به میدان حسین
روز و شب دارد(شهیر) این نوحه را او در زبان
ای سر و جان فدای جمله یاران حسین
"مصطفی هادوی"(شهیر)
نقشآفرینى حضرت عباس علیهالسلام در حماسه عاشورا
روز هفتم محرم، سه روز پیش از شهادت امام، عبیداللّه به عمر سعد نگاشت: «... به هوش باش! وقتى نامهام به دستت رسید، به حسین علیهالسلام سخت بگیر و اجازه نده از آب فرات حتى قطرهاى بنوشد و با آنان همان كارى را بكن كه آنان با بنده پرهیزگار خدا عثمان بن عفان كردند. والسلام»(1)
امام، حضرت عباس علیهالسلام را فرا خواند و سى سوار را به اضافه بیست پیاده با او همراه كرد تا بیست مشكى را كه همراه داشتند، پر از آب نمایند و به اردوگاه امام بیاورند. پانصد سوارهنظام دشمن در كرانه فرات استقرار یافته و مانع برداشتن آب شدند. حضرت عباس علیهالسلام به مبارزه با نگاهبانان فرات پرداخت و افراد پیاده، مشكها را پر كردند. وقتى همه مشكها پر شد، حضرت عباس علیهالسلام دستور بازگشت به اردوگاه را داد و محاصره دشمن را شكسته و توانست آب را به اردوگاه برساند.(2)
از آن پس حضرت عباس علیهالسلام به «سقّا» مشهور شد.(3) یكى از شعارهاى بنىامیه در مقابله اهلبیت علیهمالسلام خونخواهى عثمان بوده است. اما ادعاى عبیداللّه در این نامه افترایى بیش نیست؛ زیرا امام على علیهالسلام و فرزندان او آب را بر عثمان نبستند و این قاتلین عثمان بودند كه براى بیرون كشیدن او از خانهاش آب را به خانه او بستند و در واقع این امیرمؤمنان علیهالسلام بود كه در اعتراض به این حركت، به امام حسین علیهالسلام دستور داد تا به او و خانوادهاش آب برساند.(4)
امام حسین علیهالسلام برخاست و به او فرمود: «عباس! جانم به فدایت. سوار شو و نزد آنان برو و اگر توانستى، [حمله] آنان را تا فردا به تأخیر بینداز و امشب آنان را از ما بازدار تا شبى را براى پروردگارمان به نماز بایستیم و او را بخوانیم و از او طلب آمرزش نماییم كه او مىداند من به نماز عشق مىورزم و خواندن قرآن و دعاى بسیار و طلب بخشایش را دوست مىدارم.» حضرت عباس علیهالسلام به سوى لشكرگاه دشمن رفت و موفق شد جنگ را به تأخیر بیندازد.
نمایندگى و سخنگویى از جانب امام
شب عاشورا یا تاسوعا عمر سعد در برابر لشكر خود ایستاد و فریاد كشید: «اى لشكریان خدا! سوار مركبهایتان شوید و مژده بهشت گیرید.» امام حسین علیهالسلام جلوى خیمهها بر شمشیر خود تكیه كرده بود. حضرت عباس علیهالسلام با شنیدن سر و صداى لشكر دشمن، نزد امام آمد و عرض كرد: «لشكر حمله كرده است.» امام حسین علیهالسلام برخاست و به او فرمود:
«عباس! جانم به فدایت. سوار شو و نزد آنان برو و اگر توانستى، [حمله] آنان را تا فردا به تأخیر بینداز و امشب آنان را از ما بازدار تا شبى را براى پروردگارمان به نماز بایستیم و او را بخوانیم و از او طلب آمرزش نماییم كه او مىداند من به نماز عشق مىورزم و خواندن قرآن و دعاى بسیار و طلب بخشایش را دوست مىدارم.» حضرت عباس علیهالسلام به سوى لشكرگاه دشمن رفت و موفق شد جنگ را به تأخیر بیندازد.(5)
ردّ اماننامه دشمن
آوازه دلاورمردىهاى حضرت عباس علیهالسلام چنان در گوش عرب آن روزگار طنین افكنده بود كه دشمن را بر آن داشت تا با اقدامى جسورانه، وى را از صف لشكریان امام جدا سازد. در این جریان، «شَمِر بن شُرَحْبیل (ذى الجوشن)» فردى به نام «عبداللّه بن ابى محل» را كه حضرت امّالبنین(علیهاالسلام) عمه او مىشد، به نزد عبیداللّه بن زیاد فرستاد تا براى حضرت عباس علیهالسلام و برادران او امانى دریافت دارد. سپس آن را به غلام خود «كَرْمان» یا «عرفان» داد تا به نزد لشكر عمر سعد ببرید.(6)
شمر اماننامه را گرفت و به عمر سعد نشان داد. عمر سعد كه مىدانست این تلاشها بىنتیجه است، شمر را توبیخ كرد؛ زیرا امان دادن به برخى نشان از جنگ با بقیه است. شمر كه مىانگاشت او از جنگ طفره مىرود، گفت:
«اكنون بگو چه مىكنى؟ آیا فرمان امیر را انجام مىدهى و با دشمن مىجنگى و یا به كنارى مىروى و لشكر را به من وامىگذارى؟» عمر سعد تسلیم شد و گفت: «نه! چنین نخواهم كرد و سردارى سپاه را به تو نخواهم داد. تو امیر پیادهها باش!» شمر اماننامه را ستاند و به سوى اردوگاه امام به راه افتاد. وقتى رسید، فریاد برآورد: «أَیْنَ بَنُوا أُخْتِنَا»؛خواهرزادگان ما كجایند؟
حضرت عباس علیهالسلام و برادرانش سكوت كردند. امام به آنها فرمود: «پاسخش را بدهید، اگر چه فاسق است.»(7) حضرت عباس علیهالسلام به همراه برادرانش به سوى او رفتند و به او گفتند: «خدا تو و امان تو را لعنت كند! آیا به ما امان مىدهى، در حالى كه پسر رسول خدا صلى الله علیه و آله امان ندارد؟!» شمر با دیدن قاطعیت حضرت عباس علیهالسلام و برادرانش خشمگین و سرافكنده به سوى لشكر خود بازگشت.(8)
رفع یك شبهه
از گفتگویى كه بین شمر و فرزندان امّالبنین علیهاالسلام صورت گرفت، شبههاى در اذهان به وجود مىآید كه مراد شمر از جمله «أین بنو أختنا» چه بوده است؟ برخى گفتهاند: بین عرب رسم بوده، دختران قبیله خود را خواهر صدا مىزدهاند. با توجه به زندگى عشیرهاى اعراب در آن دوران و انسجام ناگسستنى پیوندهاى خونى در چنین جوامعى، بعید به نظر نمىرسد، چنین رسمى بین آنان حاكم بوده باشد. اما تا چه اندازه این انگاره درست و قابل اثبات باشد، معلوم نیست. در هر حال، روشن كردن نسبت خانوادگى امّالبنین علیهاالسلام با شمر تا اندازهاى مىتواند مطلب را شفافتر سازد.
گفتنى است: امّالبنین علیهاالسلام و شمر هر دو از قبیله «بنىكلاب» مىباشند. نسب خانوادگى آنان این گونه است:
بنابراین امّالبنین علیهاالسلام از عموزادگان شمر مىباشد. دلیل واضحتر این خطاب از سوى شمر، جنبه روانى و كاركرد روانشناختى آن است. بدین معنا كه شمر با توجه به این كه روحیات حضرت عباس علیهالسلام را مىشناخته، احتمال مىداده كه او اماننامه را نپذیرد. شمر با اتخاذ این لحن، مىخواست كه حضرت را متوجه پیوند خانوادگىاش با خود نماید و شرایط روحى عباس علیهالسلام را براى پذیرش اماننامه بیشتر آماده سازد. گذشته از آن، شمر این سخن را در حضور دیگران و با صداى بلند اظهار مىكند تا عرصه را بر حضرت بیشتر تنگ نموده و او را وادار به مصالحه نماید.
زهیر جریان خواستگارى على علیهالسلام از امّالبنین علیهاالسلام را بیان كرد و انگیزه امام را از ازدواج با او یادآور شد و افزود: «اى عباس(علیهالسلام)! پدرت تو را براى چنین روزى خواسته، مبادا در یارى برادرت كوتاهى كنى!» حضرت عباس(علیهالسلام) از شنیدن این سخن خشمگین شد و سخت برآشفت و از عصبانیت آن قدر پایش را در ركاب اسب فشرد كه تسمه آن پاره شد و فرمود: «زهیر! تو مىخواهى با این سخنانت به من جرأت دهى؟! به خدا سوگند تا دم مرگ، از یارى برادرم دست بر نمىدارم و در پشتیبانى از او كوتاهى نخواهم كرد. فردا این را به گونهاى نشانت مىدهم كه در عمرت نظیرش را ندیده باشى.»
پاسدارى از خیمهها
شب عاشورا حضرت عباس علیهالسلام پاسدارى از حرم را بر عهده گرفت. اگر چه ایشان آن شب را از دشمن مهلت گرفته بود، ولى از پستى و دونمایگى آنان بعید نبود كه پیمانشكنى كنند. آن شب، هنگامى كه حضرت عباس علیهالسلام از گفتگو با شمر در مورد پذیرش یا ردّ اماننامه بازگشت، زهیر نزد او رفت. زهیر دیر زمانى بود كه با خاندان امام على علیهالسلام آشنایى داشت. او پرچمى را كه در دست «عبداللّه بن جعفر بن عقیل» بود، گرفت. عبداللّه پرسید: «اى برادر! آیا در من ضعف و سستىاى دیدهاى كه پرچم را از من مىگیرى؟» زهیر پاسخ داد: «خیر، با آن كارى دارم.» سپس نزد عباس علیهالسلام آمد. حضرت بر مركب خویش سوار و با نیزهاى در دست و شمشیرى به كمر مشغول نگاهبانى بود.(10) زهیر نزد او آمد و گفت: «آمدهام تا با تو سخنى بگویم.» حضرت كه بیم حمله دشمن را داشت، فرمود: «مجال سخن نیست، ولى نمىتوانم از شنیدن گفتار تو بگذرم. بگو، من سواره مىشنوم.» زهیر جریان خواستگارى على علیهالسلام از امّالبنین علیهاالسلام را بیان كرد و انگیزه امام را از ازدواج با او یادآور شد و افزود: «اى عباس(علیهالسلام)! پدرت تو را براى چنین روزى خواسته، مبادا در یارى برادرت كوتاهى كنى!» حضرت عباس(علیهالسلام) از شنیدن این سخن خشمگین شد و سخت برآشفت و از عصبانیت آن قدر پایش را در ركاب اسب فشرد كه تسمه آن پاره شد و فرمود: «زهیر! تو مىخواهى با این سخنانت به من جرأت دهى؟! به خدا سوگند تا دم مرگ، از یارى برادرم دست بر نمىدارم و در پشتیبانى از او كوتاهى نخواهم كرد. فردا این را به گونهاى نشانت مىدهم كه در عمرت نظیرش را ندیده باشى.»(11)
پرچمدارى سپاه
صبح عاشورا، وقتى امام از نماز و نیایش فارغ شد، لشكر دشمن آرایش نظامى به خود گرفت و اعلان جنگ نمود. امام افراد خود را آماده دفاع كرد. لشكر امام از سى و دو سواره و چهل پیاده تشكیل شده بود. امام در چینش نظامى لشكر خود، زهیر را در «مَیمنة» و حبیب را در «مَیسره» گماشت و پرچم لشكر را در قلب سپاه، به دست برادر خود حضرت عباس(علیهالسلام) داد.(12)
شكستن حلقه محاصره دشمن
در نخستین ساعتهاى جنگ، چهار تن از افراد سپاه امام حسین علیهالسلام به نامهاى «عمرو بن خالد صیداوى»، «جابر بن حارث سلمانى»، «مجمع بن عبداللّه عائذى» و «سعد؛ غلام عمر بن خالد» حملهاى دسته جمعى به قلب لشكر كوفیان نمودند.
دشمن تصمیم گرفت آنان را محاصره نماید. حلقه محاصره بسته شد؛ به گونهاى كه كاملاً ارتباط آنها با سپاه امام قطع گردید. در این هنگام حضرت عباس(علیهالسلام) با دیدن به خطر افتادن آنها، یك تنه به سوى حلقه محاصره تاخت و موفق شد حلقه محاصره دشمن را شكسته و آن چهار تن را نجات بدهد، به طورى كه وقتى آنها از چنگ دشمن بیرون آمدند، تمام پیكرشان زخمى و خون آلود بود.(13)
كندن چاه براى تهیه آب
در میانه روز، آن گاه كه تشنگى بر كودكان، زنان و حتى سپاهیان امام فشار شدیدى آورده بود، امام به حضرت عباس(علیهالسلام) دستور داد اقدام به حفر چاه نماید؛ چرا كه سرزمین كربلا بر كرانه رودى پر آب قرار داشت و احتمال آن مىرفت كه با كندن چاه به آب دست یابند. حضرت عباس(علیهالسلام) مشغول كندن چاه شد. پس از مدتى كندن زمین، از رسیدن به آب از آن چاه ناامید گردید، از چاه بیرون آمد و در قسمت دیگرى از زمین دوباره شروع به حفر چاه نمود، ولى از چاه دوم نیز آبى نجوشید.(14)
پیش فرستادن برادران براى نبرد
وقتى حضرت عباس(علیهالسلام) بدنهاى شهیدان بنىهاشم و دیگر شهدا را بر گستره كربلا دید، برادران مادرى خود، عبداللّه، جعفر و عثمان را فراخواند و به آنها فرمود: «اى فرزندان مادرم! پیش بتازید تا جانفشانى شما را در راه خدا و رسول خدا(صلىالله علیه و آله) شاهد باشم.» آنان كه خون على(علیهالسلام) در رگهایشان جارى بود، پیش تاخته و پس از مدتى نبرد با دشمن، پیش چشم حضرت عباس(علیهالسلام) به شهادت رسیدند.(15)
شهادت فرزندان حضرت عباس علیهالسلام
هنگامى كه حضرت عباس(علیهالسلام)به شهادت رسید، امام حسین علیهالسلام خود را به او رسانید و وقتى كه حالت او را مشاهده نمود، فریاد بىیاورى برآورد. «محمد» و «قاسم» فرزندان عباس (علیهالسلام) صداى امام را شنیدند، نزد ایشان رفته و در پاسخ امام فریاد زدند: «در خدمت توایم اى سرور ما!»
امام فرمود: «بِشَهَادَةِ اَبِیكُمَا الكِفَایَة»؛ شهادت پدرتان بس است. اما آنان امتناع ورزیده و از امام اجازه گرفته، به میدان نبرد شتافتند و پس از پیكار با دشمن ابتدا محمد و پس از او قاسم به شهادت رسید.(16) علامه «سیدمحسن امین»، نیز «عبداللّه بن عباس(علیهالسلام)» را در شمار شهیدان كربلا ذكر مىنماید،(17) اما بنا به گزارش برخى دیگر از تاریخنگاران، تنها «محمد» در كربلا به شهادت رسیده است.(18)
شمر اماننامه را ستاند و به سوى اردوگاه امام به راه افتاد. وقتى رسید، فریاد برآورد: «أَیْنَ بَنُوا أُخْتِنَا»؛خواهرزادگان ما كجایند؟
حضرت عباس علیهالسلام و برادرانش سكوت كردند. امام به آنها فرمود: «پاسخش را بدهید، اگر چه فاسق است.» حضرت عباس علیهالسلام به همراه برادرانش به سوى او رفتند و به او گفتند: «خدا تو و امان تو را لعنت كند! آیا به ما امان مىدهى، در حالى كه پسر رسول خدا صلى الله علیه و آله امان ندارد؟!» شمر با دیدن قاطعیت حضرت عباس علیهالسلام و برادرانش خشمگین و سرافكنده به سوى لشكر خود بازگشت.
پیكار شجاعانه
حضرت با سه تن از جنگجویان دشمن رو به رو مىشود، نخستین آنان، «مارد بن صُدَیف» بود. او دو زره نفوذناپذیر پوشیده، كلاهخودى بزرگ بر سر نهاده و نیزهاى بلند در دست گرفته بود. وقتى به میدان آمد، نیزهاش را به حمایل سینه حضرت فرو كرد. عباس(علیهالسلام) سر نیزه او را گرفت و پیچاند و نیزهاش را از دستش بیرون آورد و او را با نیزه خودش هلاك كرد.(19)
نفر دوم، «صَفوان بن ابطح» بود كه در پرتاب سنگ و نیزه مهارت فراوان داشت. او پس از چند لحظه رویارویى، مجروح شد، ولى بخشش حضرت، زندگى دوباره به او بخشید.
سومین رزمآور «عبداللّه بن عقبة غَنَوى» بود. حضرت، پدر او را مىشناخت و براى این كه كشته نشود، مهرورزانه به او گفت: «تو نمىدانستى كه در این جنگ با من رو بهرو مىشوى. به سبب احسانى كه پدرم به پدرت كرده است، از جنگ با من دست بردار و برگرد.» خیرخواهى حضرت در او اثر نكرد و به جنگ پرداخت. ساعتى نگذشته بود كه شكست خورد و مفتضحانه از میدان نبرد گریخت.(20)
پىنوشتها:
1ـ نهایة الارب، ج20، ص427/ بغیةالطلب، ج6، ص262.
2ـ تاریخالطبرى، ج5، ص412/ نفسالمهموم، ص214/ الكاملفىالتاریخ، ج3، ص283/ تذكرة الخواص، ص248/ اعیانالشیعه، ج7، ص43/ مقاتلالطالبیین، ص78.
3ـ تسلیةالمجالس، ج2، ص264/ الثقات، ج1، ص559/ السیرة النبویة، ج1، ص559/ بحارالانوار، ج44، ص378/ مُثیر الاحزان، ص51.
4ـ مروجالذهب، ج2، ص701.
5ـ الإرشاد، ج2، ص92/ مناقب آلابىطالب، ج4، ص98/ بحارالأنوار، ج44، ص391/ تاریخ الطبرى، ج5، ص416/ اعیان الشیعة، ج7، ص430/ تجارب الامم، ج2، ص68.
6ـ تاریخالطبرى، ج5، ص415/ الفتوح، ج5، ص166/ الكاملفىالتاریخ، ج3، ص284.
7ـ مقتل الحسین(ع) للخوارزمى، ج1، ص246/ عمدة الطالب، ص394/ اللهوف، ص88.
8ـ الإرشاد، ج2، ص91/ بحارالأنوار، ج44، ص390/ اعلامالورى، ص233/ مقتلالحسین(ع) للخوارزمى، ج1، ص246/ الكاملفىالتاریخ، ج3، ص284/ المنتظم، ج5، ص337.
9ـ جمهرة النسب، ج2، ص321.
10ـ وسیلة الدارین، ص270 / مقتلالحسین(ع) بحرالعلوم، ص314/ معالىالسبطین، ج1، ص443.
11ـ مقتلالحسین(ع) بحرالعلوم، ص314/ كبریت الأحمر، ص386/ بطلالعلقمى، ج1، ص97.
12ـ شرح الاخبار، ج3، ص182/ بحارالأنوار، ج 45، ص4/ تذكرةالخواص، ص251 / الأخبارالطوّال، ص256.
13ـ تاریخالطبرى، ج5، ص446/ الكاملفىالتاریخ، ج3، ص293/ اعیانالشیعة، ج7، ص430/ معالىالسبطین، ج1، ص443/ العیونالعبرى، ص126.
14ـ ینابیعالمودة، ج2، ص340/ المنتخب، ج2، ص441/ مقتلابىمخنف، ص57/ بطلالعلقمى، ج2، ص357.
15ـ الامالىالخمیسیة، ج1، ص175/ بحارالأنوار، ج45، ص38/ مقاتلالطالبیین، ص54/ اعلام الورى، ص243/ الإرشاد، ج2، ص113.
16ـ بطلالعلقمى، ج3، ص433.
17ـ اعیانالشیعة، ج1، ص610.
18ـ بحارالانوار، ج 45، ص62/ مناقب آلابىطالب، ج4، ص12/ العوالم، ج17، ص343.
19ـ كبریت الأحمر، ص387.
20ـ همان.
منبع:مجله یاس، شماره 30،ابوالفضل هادىمنش
اباالفضل علیه السلام الگویى براى نسل امروز
جمال حق ز سر تا پاست عباس
به یكتایى قسم، یكتاست عباس
خدا داند كه از روز ولادت
امام خویش را مىخواست عباس
علم در دست، مشك آب بر دوش
كه هم سردار و هم سقاست عباس
نه در دنیا بود باب الحوائج
شفیع خلق در عقباست عباس
هنوز از تشنه كامان شرمگین است
ببین در علقمه تنهاست عباس
اگرچه زاده امالبنین است
ولیكن مادرش زهراست عباس
حضرت ابوالفضل العباس علیه السلام در روز چهارم شعبان سال 26 ه. ق(1) در مدینه منوره دیده به جهان گشود.
پدر بزرگوارش على بن ابى طالب قنداقه او را در بغل گرفت و پس از خواندن اذان در گوش راست و اقامه در گوش چپ، نام او را عباس گذارد.
مورخان نوشتهاند: على علیه السلام او را به این خاطر عباس نامید كه به شجاعت، قدرت، صلابت و شهامت او در جنگ با دشمنان و در رویارویى با جنگجویان آگاهى داشت.
مادر با فضیلتش فاطمه معروف به «امالبنین» دختر حزام بن خالد كلابى بود. (2)
واژه «عباس» از نظر لغوى به معناى «بسیار ترشرو» است. و یا به معناى شیرى كه شیران دیگر از او فرار كنند.(3)انتخاب این نام نشان دهنده توان، قدرت، شجاعت و صلابت آن بزرگوار است. لذا مورخان نوشتهاند «سماه امیرالمومنین علیه السلام بالعباس لعلمه بشجاعته و سطوته و صولته و عبوسته فى قتال الاعداء و فى مقابلة الخصماء؛ على علیه السلام او را به این خاطر عباس نامید كه به شجاعت، قدرت، صلابت و شهامت او در جنگ با دشمنان و در رویارویى با جنگجویان آگاهى داشت.» (4)
گاهى هم حضرت امیر علیه السلام قنداقه عباس را مىگرفت، آستین او را بالا مىزد و بازوانش را مىبوسید و گریه مىكرد و مىفرمود: «دستهاى او در راه یارى برادرش حسین قطع مىشود.» (5)
حضرت عباس القاب مختلفى دارد كه هر یك بیانگر بخشى از مقام، عظمت و سجایاى اخلاقى اوست. «ممقانى» شانزده لقب براى او برشمرده است؛ مانند:
1. ابوالفضل؛ یعنى پدر فضایل (و یا او پسرى به نام فضل داشت)
2. ابوالقربه؛ كه سقا و آبرسان بود.
3. قمر بنى هاشم؛ چون داراى چهرهاى زیبا بود. صاحب مقاتل الطالبین مىنویسد:
«عباس، زیبا و نیك منظر بود، وقتى بر اسبى درشت هیكل سوار مىشد، پاهایش به زمین كشیده مىشد و به او قمر بنى هاشم مىگفتند!» (6)
استاد مرتضى مطهرى مىگوید:
«عباس اندامى بسیار بلند و قامتى رشید و زیبا داشته كه امام حسین علیه السلام از نگاه كردن به او لذت مىبرد.» (7)
4. عبد صالح (بنده شایسته)
5. المواسى (ایثارگر)
6. الفادى (فداكار)
7. الحامى (حمایت كننده)
8 . الواقى (نگهبان و محافظ)
9. الساعى (تلاشگر)
10. باب الحوائج (وسیله بر آمدن حاجات)
11. حامل اللواء (پرچمدار)
و ...
عباس با لبابه دختر عبیدالله بن عباس (پسر عموى پدرش امام على علیه السلام) ازدواج كرد و از او دو فرزند به نام عبیدالله و فضل (8) داشت .
در این نوشتار بر آنیم تا گوشههایى از فضایل و اوصاف آن حضرت را كه مىتواند الگو و اسوه ما باشد تقدیم شما خوانندگان گرامی كنیم:
صاحب مقاتل الطالبین مىنویسد: «عباس، زیبا و نیك منظر بود، وقتى بر اسبى درشت هیكل سوار مىشد، پاهایش به زمین كشیده مىشد و به او قمر بنىهاشم مىگفتند!»
طاعت و بندگى
آنچه بیشتر از چهره حضرت عباس در ذهنها به تصویر كشیده شده و زبانها گویاى آن است شجاعت اوست و حال آن كه قبل از همه چیز آن حضرت یك بنده سرا پا تسلیم الهى است، و تمام عظمتها و ارزشهاى او زیر سایه همین بندگى و اطاعت محض الهى قرار دارد كه به نمونههایى اشاره مىكنیم:
1. بنده صالح خدا: امام صادق علیه السلام این لقب گران سنگ را به او داد؛ چنان كه در زیارتنامه آن حضرت مىخوانیم:
«السلام علیك ایها العبد الصالح المطیع لله ... ؛ سلام بر تو اى بنده صالح و فرمانبر خدا.» (9)
2. آثار سجده بر پیشانى: قرآن یكى از نشانههاى بندگان مخلص خدا را آثار سجده در پیشانى آنها مىداند:
«سیماهم فى وجوههم من اثر السجود»(10)؛ «نشانههاى آنها در صورتهایشان بر اثر سجدههاى زیاد [در پیشگاه الهى نمایان] است.»
و حضرت عباس این گونه بود؛ در تاریخ مىخوانیم:
«و بین عینیه اثر السجود؛ [در پیشانى] و بین چشمان او اثر سجده [نمایان] بود.» (11)
نقل شده كه روى قاتل عباس كه از طایفه «بنى دارم» بود، سیاه شده بود. علت را از او پرسیدند. گفت: «من مردى را كه در وسط پیشانى او اثر سجده بود كشتم كه نامش عباس بود.» (12)
و جعفر نقدى درباره او چنین مىگوید: «و هو من عظماء اهل البیت علما و ورعا و نسكا و عبادة؛ او از بزرگان اهلبیت است از نظر دانش و پارسایى و نیایش و عبادت.» (13)
این ویژگى عباس براى تمامى شیعیان درس بزرگى است تا بندگى خدا را در راس همه كارهاى خود قرار دهند و راز و نیاز و عبادتهاى شبانه و سجدههاى طولانى براى خدا را در زندگى خویش هرگز فراموش نكنند.
بسوزان دلى را كه سوزى ندارد
سحر كن شبى را كه روزى ندارد
الهى به آن سر كه شور تو دارد
به آن دل كه در سینه، نور تو دارد
به شوق شهیدان در خون تپیده
به اشك یتیمان محنت كشیده
به نام عزیزى كه نام از تو دارد
به ملك ولایت، مقام از تو دارد
چنان كن كه شرمنده، فردا نباشم
سرافكنده در پیش زهرا نباشم
ولایت مدارى و امامشناسى
از ویژگیهاى مهم حضرت عباس امامشناسى و اطاعت مطلق از امامان خویش بود .
پس از شهادت پدر بزرگوارش امام على علیه السلام ودایع امامت و مقام ولایت تامه به امام حسن مجتبى علیه السلام سپرده شد. عباس با جان و دل، فرمانبردار و مطیع بىچون و چراى برادر و امام خود بود. وقتى امام حسن علیه السلام مجبور شد با معاویه صلح كند و مورد طعن و شماتت «یا مذل المؤمنین؛ اى خوار كننده مؤمنان» قرار گیرد، حضرت عباس بیش از پیش همراه و در ركاب امام خویش بود، و با شمشیر برهنه مانند یك سرباز جانباز از برادر و امام خویش محافظت مىكرد. در مراسم تشییع آن حضرت كه جنازه را تیرباران كردند، بر حضرت عباس خیلى گران آمد و اگر دستور امام و برادرش حضرت حسین علیه السلام نبود، از یكایك آنان انتقام مىگرفت .
استاد مرتضى مطهرى مىگوید: «عباس اندامى بسیار بلند و قامتى رشید و زیبا داشته كه امام حسین علیه السلام از نگاه كردن به او لذت مىبرد.»
بعد از شهادت امام حسن علیه السلام همواره در خدمت امامش، حضرت حسین بن على علیهماالسلام بود .
در مورد ولایت مدارى و امامشناسى حضرت عباس به نمونههایى اشاره مىشود:
1. در زیارتنامه آن حضرت كه از سخنان امام صادق علیه السلام است چنین مىخوانیم:
«... المطیع لله و لرسوله و لامیرالمؤمنین والحسن والحسین صلى الله علیهم؛ [سلام بر تو اى بنده صالح و] مطیع خدا و رسولش و پیرو امیرمؤمنان و حسن و حسین كه درود خدا بر آنان باد.» (14)
2. هنگام خروج از مدینه امام حسین علیه السلام ندا داد: «این اخى - این قمر بنىهاشم فاجابه العباس لبیك لبیك یا سیدى فقال له الامام علیه السلام: قدم لى یا اخى جوادى فاتى العباس بالجواد الیه؛ كجاست برادرم ... كجاست ماه بنىهاشم؟ پس عباس جواب داد: بله بله اى آقاى من! آنگاه امام حسین علیه السلام فرمود: اى برادر، اسبم را حاضر كن، پس عباس اسب حضرت را حاضر نمود.» (15)
3. در عصر تاسوعا شمر با چهار هزار نفر وارد كربلا شد. یكى از نقشههاى او براى كاستن از یاران امام حسین علیه السلام امان دادن به عباس و برادران او بود. وقتى جناب عباس شنید كه شمر امان نامه آورده اصلا به او اعتنا نكرد و جواب او را نداد، تا این كه امامش به او فرمان داد كه جواب شمر را بگوید، عباس فرمود: «چه مىگویى؟» عرض كرد: «شما و برادرانت در امانید.» عباس غیرتمند سراسر وجودش آتش گرفت و فریاد او بلند شد:
«تبت یداك و لعن ما جئت به من امانك یا عدو الله اتامرنا ان نترك اخانا و سیدنا الحسین بن فاطمة و ندخل فى طاعة اللعناء و اولاد اللعناء اتومننا وابن رسول الله لا امان له؛ دستهایت بریده باد و لعنت [خدا] بر آنچه كه از امان نامه آوردهاى. اى دشمن خدا! آیا دستور مىدهى كه ما برادرمان و آقایمان حسین علیه السلام پسر فاطمه علیهاالسلام را رها كنیم و داخل اطاعت لعنتشدگان و فرزندان لعنتشدگان شویم؟ [عجبا] آیا به ما امان مىدهى در حالى كه فرزند رسول خدا [حسین بن على] در امان نیست.» (16)
این جملات حاكى از معرفت و عشق عمیق حضرت عباس به امام خویش حسین بن على علیه السلام است. به این جهت است كه مورخان نوشتهاند؛ عباس در كربلا به خاطر تعصبات قبیلهاى و خانوادگى با دشمن نمىجنگید:
«... بل كان یعرف ان دین الله قائم بالحسین و هو عمودالدین، مجاهد عن دین الله و عن شریعة المصطفى و حامى عن ابن رسول الله و عن بنات الزهراء كما قال انى احامى ابدا عن دینى و عن امام صادق الیقین نجل النبى الطاهر الامین؛ بلكه همواره مىشناخت كه دین خدا به حسین علیه السلام پاینده است و او ستون دین است و براى دین خدا و شریعت پیامبر اكرم صلى الله علیه و آله جهاد [و مبارزه] مىكند و [بدین جهت، حضرت عباس با جان و دل] از فرزند رسول خدا و از دختران زهرا حمایت و پشتیبانى كرد؛ چنان كه خود فرمود:
«به خدا اگر دست راستم را قطع كردید به راستى [همچنان] از دینم حمایت مىكنم و از امامى كه یقین راستین دارد [دفاع مىكنم؛ آن امامى كه] پسر دختر پیامبر پاك و امین مىباشد.» (17)
از این جا به ویژگى سومى در وجود حضرت عباس پى مىبریم و آن شناخت و معرفت آن جناب است .
استاد مرتضى مطهرى مىگوید: «عباس اندامى بسیار بلند و قامتى رشید و زیبا داشته كه امام حسین علیه السلام از نگاه كردن به او لذت مىبرد.»
بصیرت ژرف
بیشتر منحرفان از امامت و ولایت، ظاهربین و ساده اندیشند. قرآن كریم درباره دنیاپرستان مىفرماید: «یعلمون ظاهرا من الحیاة الدنیا و هم عن الآخرة هم غافلون»؛ «آنان تنها ظاهرى از زندگى دنیا را مىدانند و از آخرت غافلند.» (18) ولایت مداران باید ژرف اندیش و ژرف نگر باشند .
از امتیازات ویژه حضرت عباس، بصیرت نافذ و ژرف اندیشى خاصى بود كه تمام خطوط جامعه و رگههاى كفر و نفاق را به خوبى مىشناخت، و ولایتمداران را نیز دقیقا شناسایى كرده بود. امام صادق علیه السلام درباره عمویش عباس مىفرماید:
«كان عمنا العباس نافذ البصیرة؛ عموى ما عباس داراى بصیرت ژرف بود.» (19)
در مقابل، یكى از كاستیهاى عمر سعد كه به دام یزید و ابن زیاد افتاد، نداشتن تیزبینى و بصیرت بود. ابن زیاد با بهرهبردارى از این كمبود فكرى، فردى فرومایه و هزار چهره؛ یعنى «شبث ربعى» را با او همراه ساخت تا او را توجیه كند. شبث كوشید به عمر سعد القا كند كه حسین، كافر حربى است كه قتلش واجب مىشود و به همین جهت، قتل او در ماه حرام اشكالى ندارد. (20)
ولایت مدارى و ژرف اندیشى، از نیازهاى شدید زمان ما براى تمام طبقات است؛ چرا كه بصیرت ژرف و عمیق اندیشى باعث مىشود خطوط فكرى و سیاسى را به خوبى بشناسند و در موضع گیریها دقیقا بر خط صحیح و مستقیم امامت و ولایت سیر نمایند .
امام صادق علیه السلام درباره عمویش عباس مىفرماید: «كان عمنا العباس نافذ البصیرة؛ عموى ما عباس داراى بصیرت ژرف بود.»
شجاعت
از صفات بارز و برجسته حضرت عباس كه همگان حتى غیرمسلمانان با آن آشنایى دارند، شجاعت و دلیرى ایشان است. از آغاز امیرالمؤمنین علیه السلام براى این موضوع سرمایهگذارى نموده بود، آنجا كه به برادرش عقیل - كه اطلاعات وسیعى از نسب قبایل عرب و تاریخ گذشته آن روز داشت - سفارش فرمود كه از اقوام اصیل و شجاع عرب، همسرى براى من انتخاب كن كه زاده شجاعان و وارث دلاورى و شهامت باشد؛ زیرا مىخواهم از این ازدواج، فرزند شجاع و دلیرى به دنیا بیاید. عقیل پس از بررسى و جستجو «امالبنین كلابیه» را پیشنهاد كرد، كه حضرت با او ازدواج كند؛ چرا كه در جامعه [آن روز] شجاعتر و دلیرتر از اجداد و پدران او نبود. (21)
از «حضرت امالبنین» چهار پسر رشید و قهرمان به نام عباس، عبدالله، عثمان و جعفر به دنیا آمدند، كه بزرگترین و شجاعترین آنها حضرت عباس بود .
استاد شهید مطهرى مىگوید:
«آرزوى على علیه السلام در ازدواج با امالبنین در وجود مقدس حضرت ابوالفضل علیه السلام تحقق یافت.» (22)
به نمونههایى كه شجاعت آن حضرت را مىرساند اشاره مىكنیم:
1. درباره ویژگیهاى حضرت عباس در تاریخ مىخوانیم:
«كالجبل العظیم و قلبه كالطود الجسیم لانه كان فارسا هماما و بطلا ضرغاما و كان جسورا على الطعن والضرب فى میدان الكفار والحرب؛ [عباس] مانند كوهى بزرگ، و قلبش بسان كوهى خشن [و استوار] بود؛ چرا كه او جنگ آورى بلند همت و سلحشورى شیرگون بود و در [وارد كردن] نیزه و ضربات [بر دشمن] در میدان نبرد با كفار جسور [و بىباك] بود.»
2. در معالى السبطین چنین بیان شده است:«ولا یقاس بشجاعته الا شجاعة ابیه و اخیه؛ شجاعت عباس با شجاعت پدرش[على علیه السلام] و برادرش [امام حسین علیه السلام] مقایسه مىشود.» (23)
در تاریخ مىخوانیم: «هنگامى كه عباس كشته شد، مردان [دشمن از هر سو] بر اصحاب امام حسین حملهور شدند.»
و در ادامه مىگوید: «در شجاعت عباس همین بس كه وقتى دشمنان صداى او را مىشنیدند رگهاى بدنشان مىلرزید و از ترس صولت و قدرت او، قلبهایشان از وحشت مىتپید و پوست بدنشان جمع مىشد. با توجه به این شجاعت و شهامت بود كه ابن زیاد براى او امان نامه فرستاد و به خیال خام خود مىخواست كه او را از حسین علیه السلام بگیرد.» (24)
همین شجاعت و قدرت او بود كه پشتوانه محكمى براى امام حسین علیه السلام بود؛ هر چند تكیه امام حسین علیه السلام بر خداوند بود، اما وجود حضرت عباس كه یك بنده خالص شجاع و توانمند خداوند بود در واقع یارى خدا از طریق اسباب طبیعى بود؛ لذا شهادت حضرت عباس سخت بر امام حسین علیه السلام اثر گذاشت و صریحا آنگاه كه كنار بدن برادر آمد فرمود:
«الآن انكسر ظهرى و قلت حیلتى؛ اكنون كمرم شكست و راه چارهام كم شد.» (25)
این سخنان از زبان معصومى صادر مىشود كه تعارف و زیادگویى و خلاف واقع در كلام و مرامشان راه ندارد. و وقتى كه عباس اجازه میدان خواست امام حسین علیه السلام فرمود:
«اذا مضیت تفرق عسكرى؛ هرگاه [از دستم] بروى سپاهم از هم مىباشد.»
تاریخ نویسان نوشتهاند:
«لم یبق الحسین بعد ابى الفضل الا هیكلا شاخصا معرى عن لوازم الحیاة؛ از امام حسین بعد از [مرگ] ابى الفضل جز هیكلى [و مشتى استخوان] خالى از لوازم حیات و زندگى باقى نماند.» (26)
دشمنان هم سخت از مرگ عباس شاد شدند و جرات و جسارت پیدا كردند، و بر اصحاب و خیمههاى امام حسین علیه السلام حملهور شدند. در تاریخ مىخوانیم:
«لما قتل العباس تدافعت الرجال على اصحاب الحسین؛ (27)هنگامى كه عباس كشته شد، مردان [دشمن از هر سو] بر اصحاب امام حسین حملهور شدند.»
تا تو بودى خیمهها آرام بود
دشمنم در كربلا ناكام بود
تا تو بودى من پناهى داشتم
با وجود تو سپاهى داشتم
تا تو بودى خیمهها غارت نشد
بعد تو كس حافظ یارت نشد
تا تو بودى چهره نیلى نبود
دستها آماده سیلى نبود
تا تو بودى دست زینب باز بود
بودنت بهر حرم اعجاز بود
تا كه مشكت پاره و بىآب شد
دشمن پر كینهات شاداب شد
وفا و فداكارى عباس
یادم ز وفاى اشجع الناس آید
وز چشم ترم سوده الماس آید
آید به جهان اگر حسین دگرى
هیهات برادرى چو عباس آید
وفا از بارزترین صفات مردان تاریخ و نشانه قوت دین و قدرت امانت دارى است. وفا دژ مستحكمى است كه انسان را تا پایان خط در مسیر راه نگه مىدارد.» (28)
در وفا و فداكارى نیز حضرت عباس سرآمد روزگار و الگوى پاكان وفادار، و فداكاران ایثارگر است. در این بخش پایانى، به نمونههایى از وفا و فداكارى حضرت عباس اشاره مىكنیم:
صاحب معالى السبطین مینویسد: «در شجاعت عباس همین بس كه وقتى دشمنان صداى او را مىشنیدند رگهاى بدنشان مىلرزید و از ترس صولت و قدرت او، قلبهایشان از وحشت مىتپید و پوست بدنشان جمع مىشد. با توجه به این شجاعت و شهامت بود كه ابن زیاد براى او امان نامه فرستاد و به خیال خام خود مىخواست كه او را از حسین علیه السلام بگیرد.»
1. رد امان نامه:
رد امان نامه ابن زیاد و شمر - كه قبلا به آن اشاره شد - نشانه وفاى عباس است.
2. اعلان وفادارى در شب عاشورا:
در شب عاشورا امام حسین علیه السلام در خطبه معروف خود فرمود: «من به همه شما رخصت رفتن دادم؛ پس همه آزادید بروید و بیعتى كه از جانب من به گردن شما بود برداشتم و این شب كه شما را فرا گرفته فرصتى است، آن را شتر رهوار خود كنید و به هر سو كه مىخواهید بروید.» آنگاه چراغ را خاموش كرد و فرصت خوبى براى رفتن بود.
اولین كسى كه وفاى كامل خود را ابراز داشت، حضرت عباس وفادار بود: «فبدا القول العباس بن على علیهالسلام فقال له: لم نفعل ذلك؟ النبقى بعدك؟ لا ارانا الله ذلك ابدا؛ آنگاه عباس، فرزند على آغاز به سخن نمود، پس به امام حسین علیه السلام عرض كرد: براى چه این كار را انجام دهیم؟ آیا براى آن كه بعد از شما باقى باشیم؟ نه، خدا این را [یعنى جدایى از شما را] هرگز به ما نشان ندهد.» (29)
شاها من ار به عرش رسانم سریر فضل
مملوك این جنابم و محتاج این درم
گر بر كنم دل از تو و بردارم از تو مهر
این مهر بر كه افكنم و این دل كجا برم
4. اوج وفا در شط فرات
حضرت عباس علیه السلام بعد از شهادت على اكبر مىخواست به میدان برود، اما برادر به او اجازه میدان رفتن نداد، بعد از اصرار زیاد فرمود: مقدارى آب براى كودكان بیاور .
پیشانى حسینش را بوسید و به سوى فرات حركت كرد، مشك را پر از آب كرد، خود نیز تشنه بود، مىخواست آب بنوشد: «فذكر عطش الحسین و من معه فرقى الماء (30)؛ سپس به یاد تشنگى حسین و همراهان [و كودكان] افتاد، پس آب را [روى آب] ریخت.» و بر خود خطاب كرد:
یا نفس من بعد الحسین هونى
و بعده لا كنت ان تكونى
هذا الحسین وارد المنون
و تشربین بارد المعین
تالله ما هذا فعال دینى (31)
«اى نفس! بعد از حسین خوارى و ذلت بر تو باد و بعد از او [حسین علیه السلام] تو نباید باشى تا زنده بمانى، حسین در آستانه مرگ قرار گرفته و تو آب خنك و گوارا مىنوشى؟ به خدا قسم این كار دین [و آیین] من نیست.»
آنگاه فریاد برآورد: «والله لا اذوق الماء و سیدى الحسین عطشانا (32)؛ به خدا قسم آب نمىنوشم در حالى كه آقاى من حسین تشنه است.»
عباس بىوفا تو نبودى كنون چه شد
نوشى تو آب مانده حسینت در انتظار
اعتراف دشمن به وفاى عباس
هنگامى كه وسایل غارت شده كربلا را به شام نزد یزید بردند، در میان آنها پرچم بزرگى بود. یزید و حاضران در مجلس دیدند همه پرچم سوراخ و صدمه دیده، ولى دستگیره آن سالم است. یزید پرسید: «این پرچم را چه كسى حمل مىكرد؟» گفته شد: «عباس بن على». یزید از روى تعجب و تجلیل از آن پرچم سه بار برخاست و نشست و گفت:
«انظروا الى هذا العلم فانه لم یسلم من الطعن والضرب الا مقبض الید التى تحمله؛ به این پرچم بنگرید، [كه بر اثر صدمات] نیزه و زدن [شمشیر] جایى از آن سالم نمانده جز دستگیره آن كه [پرچمدار] آن را با دست حمل مىكرده است.»
سالم ماندن دستگیره پرچم، نشان از آن دارد كه پرچمدار تمام ضربات نیزه و شمشیر را كه بر دستش وارد مىشده تحمل مىكرده ولى پرچم را رها نساخته است .
آنگاه یزید گفت: «ابیت اللعن یا عباس، هكذا یكون وفاء الاخ لاخیه؛ لعن [و ناسزا] را از خودت دور ساختى اى عباس! [و ناسزا زیبنده تو نیست]. این چنین است [رسم و معناى] وفادارى برادر نسبت به برادرش.»(33)
آرى، وفاى حضرت عباس آن قدر فراوان و در حد اعلاست كه پلیدترین دشمنان او هم نمىتوانند آن را انكار كنند.
پنج امامى كه ترا دیدهاند
دست علم گیر تو بوسیدهان
چشم خداوند چو دست تو دید
بوسه زد و اشك ز چشمش چكید
وفا و فداكارى عباس در سخنان معصومین علیهم السلام
1. امام سجاد علیه السلام فرمود: «رحم الله عمى العباس فلقد آثر وابلى وفدى اخاه بنفسه حتى قطعت یداه؛ خداوند رحمت كند عمویم عباس را كه حقیقتا ایثار و جانبازى نمود و جانش را فداى برادر نمود تا آنجا كه دستهایش قطع شد.» (34)
2 . امام صادق علیه السلام فرمود:
«اشهد لقد نصحت لله و لرسوله و لاخیك فنعم الاخ المواسى؛ شهادت مىدهم كه تو براى خدا و رسولش و برادرت خیرخواهى نمودى، پس تو چه نیكو برادر فداكار بودى.» (35)
3. امام زمان علیه السلام در زیارت ناحیه مقدسه خطاب به عمویش عباس مىفرماید: «السلام على ابى الفضل العباس المواسى اخاه بنفسه؛ سلام بر ابوالفضل العباس كه با جان خویش با برادر همدردى [و براى او فداكارى] نمود.»
در تاریخ مىخوانیم: [عباس] مانند كوهى بزرگ، و قلبش بسان كوهى خشن [و استوار] بود؛ چرا كه او جنگ آورى بلند همت و سلحشورى شیرگون بود و در [وارد كردن] نیزه و ضربات [بر دشمن] در میدان نبرد با كفار جسور [و بىباك] بود.
پىنوشتها:
1- برخى سال تولد او را سال 24 ه . ق دانستهاند، ر . ك: حسین اسدى، اسوههاى عاشورا .
2- منتهى الامال، ج1، ص136 .
3- معارف و معاریف، ج7، ص 206 .
4- جعفر نقدى، زینب كبرى، ص12 .
5- معالى السبطین، ج1، ص26 .
6- تنقیح المقال، ج2، ص128 .
7- علامه مرتضى مطهرى، حماسه حسینى، ج2، ص118 .
8- منتهى الامال، ج1، ص137 - 138. برخى نوشتهاند كه او دو فرزند دیگر به نام محمد و قاسم داشت كه در كربلا به شهادت رسیدند. ر . ك: الوقایع و الحوادث، ملبوبى، ج3، ص30 .
9- مفاتیح الجنان، زیارتنامه حضرت عباس، ص715 .
10- فتح/28 .
11- ذریعه، ص122 .
12- الوقایع والحوادث، ج2، ص30/ سوگنامه آل محمد صلى الله علیه و آله، ص293 .
13- زینب كبرى علیهاالسلام، ص12 .
14- مفاتیح الجنان، ص715 .
15- موسوعة كلمات الحسین علیه السلام، ص298 .
16- وقایع الایام، ویژه محرم، ص264 .
17- معالى السبطین، ج1، ص270/ نفس المهموم، شیخ عباس قمى، ص177 .
18- روم/7 .
19- نفس المهموم، ص176/ ر . ك: اعیان الشیعه، ج7، ص430 .
20- جام عبرت، سید حسین اسحاقى، ج2، ص104 .
21- منتهى الامال، ص 136/ ر . ك: تنقیح المقال، ج2، ص128 .
22- حماسه حسینى، ج1، ص59 .
23- معالى السبطین، ج1، ص267 .
24- همان .
25- مقتل خوارزمى، ج2، ص30 .
26- مقتل مقرم، ص269 .
27- ذریعه، ص124 .
28- عناوین برگرفته از روایات است. ر . ك: منتخب میزان الحكمه، محمدى رى شهرى، ص542 .
29- همان، ص400 .
30- كبریت الاحمر، ص 159/ منتخب التواریخ، ص258 .
31- ر . ك: ناسخ التواریخ، ج2، ص345 .
32- بحارالانوار، ج 45، ص41/ ترجمه مقتل ابى مخنف، ص97 .
33- دین و تمدن، ج1، ص288 و ر . ك: سوگنامه آل محمد صلى الله علیه و آله، ص300 .
34- بحارالانوار، ج 44، ص 298/ تنقیح المقال، ج2، ص128 .
35- مفاتیح الجنان، زیارتنامه حضرت عباس علیه السلام .
منبع:مجله مبلغان، شماره 46، سید جواد حسینى.
مرثیه خوانی ام البنین علیهاالسلام
امام صادق علیه السلام فرمود: «رحم الله عمی العباس لقد اثر و ابلی بلاء حسنا...»(1) خدا رحمت كند عموی ما عباس را، عجب نیكو امتحان داد، ایثار كرد و حداكثر آزمایش را انجام داد. برای عموی ما عباس مقامی در نزد خداوند است كه تمام شهیدان غبطه مقام او را میبرند.
این زن بزرگوار(امالبنین)كه تا آن وقت زنده بود ولی در كربلا نبود، شهادت چهار پسر رشید خود را درك كرد و در سوگ آنها نشست. در مدینه برایش خبر آمد كه چهار پسر تو در خدمت حسین بن علی علیه السلام شهید شدند. برای این پسرها ندبه و گریه میكرد. گاهی سر راه عراق و گاهی در بقیع مینشست و ندبههای جانسوزی میكرد. زنها هم دور او جمع میشدند. مروان حكم كه حاكم مدینه بود، با آن همه دشمنی و قساوت گاهی به آنجا میآمد و میایستاد و میگریست.
اینقدر جوانمردی، اینقدر خلوص نیت، اینقدر فداكاری! ما تنها از ناحیه پیكر عمل نگاه میكنیم، به روح عمل نگاه نمیكنیم تا ببینیم چقدر اهمیت دارد.
شب عاشوراست. عباس در خدمت اباعبدالله علیه السلام نشسته است. در همان وقت یكی از سران دشمن میآید، فریاد میزند: عباس بن علی و برادرانش را بگویید بیایند. عباس میشنود ولی مثل این كه ابدا نشنیده است، اعتنا نمیكند. آنچنان در حضور حسین بن علی مؤدب است كه آقا به او فرمود: جوابش را بده هر چند فاسق است. میآید میبیند شمر بن ذی الجوشن است. شمر روی یك علاقه خویشاوندی دور كه از طرف مادر عباس دارد و هر دو از یك قبیلهاند، وقتی كه از كوفه آمده است به خیال خودش امان نامهای برای اباالفضل و برادران مادری او آورده است. به خیال خودش خدمتی كرده است. تا حرف خودش را گفت، عباس علیه السلام پرخاش مردانهای به او كرد، فرمود: خدا تو را و آن كسی كه این امان نامه را به دست تو داده است لعنت كند. تو مرا چه شناختهای؟ درباره من چه فكر كردهای؟ تو خیال كردهای من آدمی هستم كه برای حفظ جان خودم، امامم، برادرم حسین بن علی علیه السلام را اینجا بگذارم و بیایم دنبال تو؟ آن دامنی كه ما در آن بزرگ شدهایم و آن پستانی كه از آن شیر خوردهایم، این طور ما را تربیت نكرده است.
میگوید: ای چشمی كه در كربلا بودی و آن منظرهای كه عباس من، شیر بچه من، حمله میكرد میدیدی و دیدهای! ای مردمی كه آنجا حاضر بودهاید! برای من داستانی نقل كردهاند، نمیدانم این داستان راست است یا نه. یك خبر خیلی جانگداز به من دادهاند، نمیدانم راست است یا نه. به من گفتهاند كه اولا دستهای پسرت بریده شد، بعد در حالی كه فرزند تو دست در بدن نداشت یك مرد لعین ناكس آمد و عمودی آهنین بر فرق او زد. وای بر من كه میگویند بر سر شیر بچهام عمود آهنین فرود آمد. بعد میگوید: عباس جانم! فرزند عزیزم! من خودم میدانم كه اگر دست در بدن داشتی هیچ كس جرات نزدیك شدن به تو را نمیكرد.
جناب ام البنین، همسر علی علیه السلام، چهار پسر از علی دارد. مورخین نوشتهاند علی علیه السلام مخصوصا به برادرش عقیل توصیه میكند كه زنی برای من انتخاب كن كه «ولدتها الفحولة»؛ از شجاعان زاده شده باشد، از شجاعان ارث برده باشد«لتلد لی ولدا شجاعا»میخواهم از او فرزند شجاع به دنیا بیاید.(البته در متن تاریخ ندارد كه علی علیه السلام گفته باشد هدف و منظور من چیست، اما آنها كه به روشنبینی علی معترف و مؤمناند میگویند علی آن آخر كار را پیشبینی میكرد.) عقیل، امالبنین را انتخاب میكند. به آقا عرض میكند كه این زن از نوع همان زنی است كه تو میخواهی. چهار پسر كه ارشدشان وجود مقدس اباالفضل العباس است، از این زن به دنیا میآیند، هر چهار پسر در كربلا در ركاب اباعبدالله حركت میكنند و شهید میشوند. وقتی كه نوبت بنیهاشم رسید، اباالفضل كه برادر ارشد بود به برادرانش گفت: برادرانم! من دلم میخواهد شما قبل از من به میدان بروید، چون میخواهم اجر شهادت برادر را ادراك كرده باشم. گفتند: هر چه تو امر كنی. هر سه نفر شهید شدند، بعد اباالفضل قیام كرد. این زن بزرگوار(امالبنین)كه تا آن وقت زنده بود ولی در كربلا نبود، شهادت چهار پسر رشید خود را درك كرد و در سوگ آنها نشست. در مدینه برایش خبر آمد كه چهار پسر تو در خدمت حسین بن علی علیه السلام شهید شدند. برای این پسرها ندبه و گریه میكرد. گاهی سر راه عراق و گاهی در بقیع مینشست و ندبههای جانسوزی میكرد. زنها هم دور او جمع میشدند. مروان حكم كه حاكم مدینه بود، با آن همه دشمنی و قساوت گاهی به آنجا میآمد و میایستاد و میگریست. از جمله ندبههایش این است:
لا تدعونی ویك امالبنین
تذكرینی بلیوث العرین
كانت بنون لی ادعی بهم
و الیوم اصبحت ولا من بنی
ای زنان! من از شما یك تقاضا دارم و آن این است كه بعد از این مرا با لقب ام البنین نخوانید(چون ام البنین یعنی مادر پسران، مادر شیر پسران)، دیگر مرا به این اسم نخوانید. وقتی شما مرا به این اسم میخوانید، به یاد فرزندان شجاعم میافتم و دلم آتش میگیرد. زمانی من امالبنین بودم ولی اكنون امالبنین و مادر پسران نیستم.
مرثیهای دارد راجع به خصوص اباالفضل العباس:
یا من رای العباس كر علی جماهیر النقد
و وراه من ابناء حیدر كل لیث ذی لبد
انبئت ان ابنی اصیب براسه مقطوع ید
ویلی علی شبلی امال براسه ضرب العمد
لو كان سیفك فی یدیك لما دنی منه احد
میگوید: ای چشمی كه در كربلا بودی و آن منظرهای كه عباس من، شیر بچه من، حمله میكرد میدیدی و دیدهای! ای مردمی كه آنجا حاضر بودهاید! برای من داستانی نقل كردهاند، نمیدانم این داستان راست است یا نه. یك خبر خیلی جانگداز به من دادهاند، نمیدانم راست است یا نه. به من گفتهاند كه اولا دستهای پسرت بریده شد، بعد در حالی كه فرزند تو دست در بدن نداشت یك مرد لعین ناكس آمد و عمودی آهنین بر فرق او زد. وای بر من كه میگویند بر سر شیر بچهام عمود آهنین فرود آمد. بعد میگوید: عباس جانم! فرزند عزیزم! من خودم میدانم كه اگر دست در بدن داشتی هیچ كس جرات نزدیك شدن به تو را نمیكرد.
تا حرف خودش را گفت، عباس علیه السلام پرخاش مردانهای به او كرد، فرمود: خدا تو را و آن كسی كه این امان نامه را به دست تو داده است لعنت كند. تو مرا چه شناختهای؟ درباره من چه فكر كردهای؟ تو خیال كردهای من آدمی هستم كه برای حفظ جان خودم، امامم، برادرم حسین بن علی علیه السلام را اینجا بگذارم و بیایم دنبال تو؟ آن دامنی كه ما در آن بزرگ شدهایم و آن پستانی كه از آن شیر خوردهایم، این طور ما را تربیت نكرده است.
لا حول ولا قوة الا بالله العلی العظیم و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین.
پینوشت:
1-ابصار العین، ص26.
منبع:كتاب: مجموعه آثار، ج 17، ص 242 ، نویسنده: شهید مطهری
علمدار سپاه
شجاعت حضرت عباس علیه السلام در میان اصحاب امام حسین علیه السلام بینظیر بود، چگونگی شهادت او، و رجزهای او، و جهاد او با دست بریده، همه بیانگر اوج صلابت و شهامت او است، او تنها به سوی آب فرات رفت، و در برابر چهار هزار نفر تیرانداز قرار گرفت، صف آنها را با کشتن هشتاد نفر از آنها، در هم شکست و خود را به آب فرات رسانید.
روایت شده: هنگامی که وسائل غارت شده از شهدای کربلا را به شام نزد یزید بردند، در میان آنها پرچم بزرگی بود، یزید و حاضران دیدند همه پرچم سوراخ و صدمه دیده ولی دستگیره آن سالم است، پرسید: این پرچم را چه کسی حمل میکرد؟ گفته شد: عباس بن علی علیه السلام آن را حمل میکرد. یزید از روی تعجب و تجلیل از آن پرچم، دو یا سه بار برخاست و نشست و گفت: «به این پرچم بنگرید، که بر اثر صدمات و ضربات، هیچ جای آن سالم نمانده جز دستگیره آن که پرچمدار آن را با دست حمل میکرده است.(یعنی سالم ماندن دستگیره نشان میدهد که پرچمدار، تیرها و ضرباتی را که بر دستش وارد میشود تحمل میکرد و پرچم را رها نمیساخته است.) »
مادرش امالبنین علیهاالسلام در شهر خطاب به او میگوید:
لو کان سیفک فی یدیک لما دنی منه احد؛ «اگر شمشیرت در دستهایت بود، کسی را جرئت نزدیک شدن به شمشیرت نبود.»
روایت شده: هنگامی که وسائل غارت شده از شهدای کربلا را به شام نزد یزید بردند، در میان آنها پرچم بزرگی بود، یزید و حاضران دیدند همه پرچم سوراخ و صدمه دیده ولی دستگیره آن سالم است، پرسید: این پرچم را چه کسی حمل میکرد؟
گفته شد: عباس بن علی علیه السلام آن را حمل میکرد.
یزید از روی تعجب و تجلیل از آن پرچم، دو یا سه بار برخاست و نشست و گفت:
انظروا الی هذا العلم فانه لم یسلم من الطعن و الضرب الا مقبض الید التی تحمله؛ «به این پرچم بنگرید،که بر اثر صدمات و ضربات، هیچ جای آن سالم نمانده جز دستگیره آن که پرچمدار آن را با دست حمل میکرده است.(یعنی سالم ماندن دستگیره نشان میدهد که پرچمدار، تیرها و ضرباتی را که بر دستش وارد میشود تحمل میکرد و پرچم را رها نمیساخته است.) »
سپس یزید گفت:
ابیت اللعن یا عباس، هکذا یکون وفاء الاخ لاخیه؛ «لعن و ناسزا از تو دور باد (و ناسزا برای تو زیبنده نیست) ای عباس، این است معنای وفاداری برادر نسبت به برادرش.»
عباس سه برادر پدر و مادری داشت که مادرشان امالبنین علیهاالسلام بود، یکی از آنها عبدالله بود که 25 سال داشت، دیگری عثمان بود که 21 سال داشت و سومی جعفر بود که 19 سال داشت.
حضرت عباس که از آنها بزرگتر بود و 34 سال داشت، به برادران رو کرد و گفت: «ای پسران مادرم به پیش بتازید تا خلوص و خیرخواهی شما را در راه خدا و رسول خدا بنگرم.»
آنها یکی بعد از دیگری روانه میدان شدند و جنگیدند تا به شهادت رسیدند.
وقتی که همه یاران حسین علیه السلام کشته شدند، و حضرت عباس خود را تنها یافت به حضور برادر آمد و عرض کرد: به من اجازه رفتن به میدان بده، امام سخت گریه کرد، عباس علیه السلام عرض کرد: سینهام تنگ شده و از زندگی دلتنگ گشته و به تنگ آمدهام، میخواهم انتقام خون شهیدان را از دشمن بگیرم.
طبق روایت مشهور، صدا زد: «یا اخاه ادرک اخاک»؛ «ای برادر، برادرت را دریاب.» امام حسین علیه السلام مانند شهاب ثاقب به بالین عباس شتافت او را غرق در خون دید که پیکرش پر از تیر شده و دستهایش از بدن جدا گشته و چشمهایش تیر خوردهاند.
«با کمر خمیده به عباس نگریست و سپس در بالین او نشست و گریه کرد تا عباس به شهادت رسید.» نیز نقل شده: با صدای بلند گریه کرد و فرمود: «اکنون پشتم شکست، و رشته تدبیر و چارهام از هم پاشید، و دشمن بر من چیره شد و شماتت کرد.»
امام حسین علیه السلام فرمود: برو برای این کودکان تشنه لب، اندکی آب بیاور.
حضرت عباس علیه السلام روز عاشورا سوار بر اسب اطراف خیام میگشت و نگهبانی میکرد و مراقب بود تا دشمن جلو نیاید.
در این هنگام زهیر بن قین (یکی از یاران با وفای امام حسین) نزد عباس علیه السلام آمد و عرض کرد: در این وقت آمدهام تا تو را به یاد سخن پدرت علی علیه السلام بیندازم، عباس علیه السلام که میدید خیام اهلبیت در خطر تهدید دشمن است، از اسب پیاده نشد و فرمود: «مجال سخن نیست ولی چون نام پدرم را بردی، نمیتوانم از گفتارش بگذرم، بگو که من سواره میشنوم.»
زهیر گفت: پدرت هنگامی که خواست با مادرت امالبنین علیهاالسلام ازدواج کند، به برادرش عقیل فرموده بود زن شجاعی از خاندان شجاع برایم پیدا کن، زیرا میخواهم فرزند شجاعی از او به دنیا بیاید و حامی و ایثارگر فداکار برای برادرش حسین علیه السلام باشد. بنابراین ای عباس، پدرت تو را برای چنین روزی (عاشورا) خواسته است مبادا کوتاهی کنی.
غیرت عباس با شنیدن این سخن به جوش آمد و چنان پا در رکاب زد که تا تسمه رکاب قطع گردید و فرمود: ای زهیر! آیا با این گفتار میخواهی به من جرئت بدهی، سوگند به خدا هرگز دست از برادرم بر نمیدارم و در حمایت از حریم او کوتاهی نخواهم نمود.
«والله لاریتک شیئا ما رایته قط»؛ «به خدا قسم فداکاری خود را به گونهای ابراز کنم و به تو نشان دهم که هرگز نظیرش را ندیده باشی.»
آنگاه عباس علیه السلام به سوی دشمن حمله کرد، آن گونه که گوئی شمشیرش، آتشی است که در نیزار افتاده است، تا این که صد نفر از قهرمانان دشمن را کشت.
از جمله با «مارد بن صدیف تغلبی» قهرمان بیبدیل دشمن جنگ تن به تن کرد، نیزه بلند مارد را از دست او درآورد و نیزه را تکان سختی داد و فریاد زد: «ای مارد، از درگاه خدا امیدوارم که با نیزه خودت، تو را به جهنم واصل کنم.»
آنگاه آن نیزه را در کمر اسب مارد فرو برد، اسب مضطرب شد و مارد خود را به زمین انداخت، با این که جمعی از دشمن به کمک مارد آمدند، عباس علیه السلام همان دم نیزه را به گلوی مارد فرود آورد که مارد به زمین افتاد و گوش تا گوش او بریده شد و به هلاکت رسید، و در این درگیری شدید جمعی دیگر نیز به دست عباس علیه السلام کشته شدند.
حضرت عباس علیه السلام به سوی دشمن شتافت، آنها را موعظه کرد، و از عاقبت بد ترسانید، ولی نصایح آن حضرت در آن کوردلان اثر نکرد، عباس نزد برادرش حسین علیه السلام بازگشت، شنید صدای العطش کودکان بلند است.
در روایتی آمده: خیمهای مخصوص مشکهای آب بود، حضرت ابوالفضل داخل آن خیمه شد، دید اطفال آن مشکهای خالی را برداشته و شکمهای خود را بر مشکهای نمدار میگذاشتند بلکه از عطش آنها کاسته شود، به آنها فرمود: «نور دیدگانم صبر کنید اکنون میروم و برای شما آب میآورم.» در همین هنگام سوار بر اسب شد و نیزه و مشک خود را برداشت و به سوی فرات رهسپار گردید.
آری عباس علیه السلام مشک را پر از آب کرد، ولی از آب نیاشامید و به خود خطاب کرد و گفت:
یا نفس من بعد الحسین هونی و بعده لا کنت ان تکونی هذا الحسین وارد المنون و تشربین بارد المعین تالله ما هذا فعال دینی؛ «ای نفس! بعد از حسین، زندگی تو ارزش ندارد، و نباید بعد از او باقی بمانی، این حسین است که لب تشنه و در خطر مرگ قرار دارد میخواهی آب گوارا و خنک بیاشامی، سوگند به خدا دین من اجازه چنین کاری را نمیدهد.»
بعضی نقل کردهاند حضرت علی علیه السلام در شب 21 رمضان (شب شهادتش) عباس را به آغوش گرفت و به سینهاش چسبانید و فرمود: پسرم، به زودی در روز قیامت به وسیله تو چشمم روشن میگردد. «پسرم هنگامی که روز عاشورا فرا رسید و بر شریعه آب وارد شدی، مبادا آب بیاشامی با این که برادرت تشنه است!»
و به نقل بعضی، فرمود: به خدا قسم لب به آب نمیزنم در حالی که آقایم حسین علیه السلام تشنه باشد.
«والله لا اذوق الماء و سیدی الحسین عطشانا.»
عقل میگوید: آب بیاشام تا نیرو بگیری و بتوانی خوب بجنگی، ولی عشق و وفا و صفا میگوید: برادرت و نور دیدگان برادرت تشنهاند، چگونه تو آب بنوشی و آنها تشنه باشند؟
بعضی نقل کردهاند حضرت علی علیه السلام در شب 21 رمضان (شب شهادتش) عباس را به آغوش گرفت و به سینهاش چسبانید و فرمود: پسرم، به زودی در روز قیامت به وسیله تو چشمم روشن میگردد.
«ولدی اذا کان یوم عاشورا، و دخلت المشرعه، ایاک ان تشرب الماء و اخوک الحسین عطشان؛ «پسرم هنگامی که روز عاشورا فرا رسید و بر شریعه آب وارد شدی، مبادا آب بیاشامی با این که برادرت تشنه است!»
آن حضرت با همان یک دست، حمله بر دشمن کرد، بسیاری از شجاعان دشمن را بر خاک هلاکت افکند. در این بحران، حکیم بن طفیل از کمین نخلهای بیرون جهید و ضربهای بر دست چپ آن حضرت وارد ساخت، و دستش را از بند (مچ) قطع کرد (فقطع یده من الزند).
آن حضرت مشک را به دندان گرفت و همت میکرد تا مشک را به خیمهها برساند که ناگاه تیری بر مشک آب آمد و آب آن ریخت، و تیر دیگری بر سینهاش رسید و از اسب بر زمین افتاد. (1)
در روایتی آمده: خیمهای مخصوص مشکهای آب بود، حضرت ابوالفضل داخل آن خیمه شد، دید اطفال آن مشکهای خالی را برداشته و شکمهای خود را بر مشکهای نمدار میگذاشتند بلکه از عطش آنها کاسته شود، به آنها فرمود: «نور دیدگانم صبر کنید اکنون میروم و برای شما آب میآورم.» در همین هنگام سوار بر اسب شد و نیزه و مشک خود را برداشت و به سوی فرات رهسپار گردید.
ابی مخنف مینویسد: وقتی که دستهای عباس علیه السلام جدا شد، در حالی که از دو طرف دستش قطرات خون میریخت به دشمن حمله کرد تا این که ظالمی با گرز آهنین بر سر مبارکش زد و آن را شکافت، آن هنگام آن مظلوم به زمین افتاد و در خون خود غوطهور گردید و صدا زد:
«یا اخی یا حسین علیک منی السلام»؛ «ای برادرم حسین خداحافظ.» (2)
و طبق روایت مشهور، صدا زد:
«یا اخاه ادرک اخاک»؛ «ای برادر، برادرت را دریاب.»
امام حسین علیه السلام مانند شهاب ثاقب به بالین عباس شتافت او را غرق در خون دید که پیکرش پر از تیر شده و دستهایش از بدن جدا گشته و چشمهایش تیر خوردهاند.
«فوقف علیه منحنیا و جلس عند راسه یبکی حتی فاضت نفسه»؛ «با کمر خمیده به عباس نگریست و سپس در بالین او نشست و گریه کرد تا عباس به شهادت رسید.»
یزید گفت:
«لعن و ناسزا از تو دور باد (و ناسزا برای تو زیبنده نیست) ای عباس، این است معنای وفاداری برادر نسبت به برادرش.»
نیز نقل شده: با صدای بلند گریه کرد و فرمود:
«الان انکسر ظهری و قلت حیلتی و شمت بی عدوی»؛ «اکنون پشتم شکست، و رشته تدبیر و چارهام از هم پاشید، و دشمن بر من چیره شد و شماتت کرد.» (3)
پینوشتها:
1- منتهی الآمال، ج 1 / ص 279/ اعیان الشعیه، ج 1، ص 608/ معالی السبطن، ج 1 / ص 446.
2- ترجمه مقتل ابی مخنف، ص 99/ تذکرة الشهداء، ص 269.
3- فرسان الهیجاء، ج 1 / ص 203/ معالی السبطین، ج 1 / ص 446.
منبع:
راهنمای تبلیغ 6 ، نمایندگی ولی فقیه در سپاه .
پنجه برنجى
شخصى تعریف مىكرد كه: در سال 1375 براى خرید دستگاه چاپ سه بار به مسكو سفر كردم. در سفر سوم در مسكو یك مشكل ادارى برایم پیش آمد، پیش رئیس اداره رفتم. وقتى وارد اطاق شدم، چشمم به
چیز عجیبى افتاد. روى میز رئیس یك پنجه برنجى قرار داشت كه روى آن نوشته شده بود «علمدار ابوالفضل». ابتدا حدس زدم آن را به عنوان یك چیز زینتى روى میزش گذاشته، ولى بعد از آن سؤال كردم، جواب داد: «من شیعه هستم و كرامتهاى بسیارى از آن حضرت دیدهام، این پنجه را به خاطر همین امر همراهم دارم، جانم به فدایش باد.» وقتى از حال من و تشیع و علاقهام به حضرت ابوالفضل علیهالسلام، اطلاع پیدا كرد، احترام فوقالعادهاى به من گذاشت و همه مشكلات مرا حل كرد. (4)
پىنوشتها:
1. از مراجع تقلید در نجف اشرف.
2. كرامات الصالحین، ص 286، به نقل از: كرامات العباسیه (معجزات حضرت اباالفضل علیهالسلام)، على میرخلفزاده، ص92.
3. حضرت اباالفضل مظهر كمالات و كرامات، ص447، به نقل از: كرامات العباسیه (معجزات حضرت اباالفضل علیهالسلام)، على میرخلفزاده، ص220
4. نماز شام غریبان، به نقل از: كرامات العباسیه (معجزات حضرت اباالفضل علیهالسلام)،على میرخلفزاده، ص235.
منبع:
ماهنامه موعود جوان، شماره 15.

نوحه های جلسه روضه حضرت رقیه (س) 1388
مولودی های میلاد حضرت اباالفضل(ع) 1388 حسین سیب سرخی که در هیئت روضه العباس (ع) - تهران اجرا شده است
























