رفتار مأمون عباسى با امام جواد (ع) پس از آن كه امام رضا (ع) توسط مأمون، در سفر خراسان به شهادت رسيد، اعتماد علويان و شيعيان از مأمون سلب گشته و به وى بدگمان شدند. در نتيجه، در هر فرصت مناسب، توطئهها و جنايتهاى او را افشا مىكردند. از سوى ديگر، مأمون براى تبرئه خويش از اين جنايت بزرگ، همچنان در ظاهر با آل ابىطالب (ع) رفاقت و مدارا مىكرد و به آنان احترام مىگذاشت و در اين ميان، بيش از همه، امام جواد، فرزند گرانقدر امام رضا (ع) را تكريم مىنمود. وى پس از بازگشت از خراسان به بغداد، امام جواد (ع) را با اعزاز و اكرام به بغداد فراخواند تا از ايشان دلجويى كرده و سوءظن شيعيان به خويش را برطرف سازد. امام جواد (ع) پس از مدتى وارد بغداد شد. مأمون پيش از آن كه آن حضرت را ملاقات كند، روزى به همراه تعدادى از نزديكان و محافظان به قصد شكار از قصر خارج شد و پيش از خروج از شهر، در يكى از كوچهها به گروهى از كودكان رسيد كه مشغول بازى بودند. كودكان با ديدن مأمون و همراهان وى همگى گريختند و پراكنده شدند. در ميان آنان نوجوانى بود نه ساله (يا هفت ساله) كه از ابهّت مأمون نترسيد و همان جا ايستاد. مأمون از متانت و مهابت او به شگفت آمد و از وى پرسيد: چرا مانند ساير كودكان از سر راه ما كنار نرفتى و از جاى خويش حركت نكردى؟ كودك شجاع پاسخ داد: اى خليفه! راه عبور و مرور تنگ نبود تا آن را بر تو گشاده و باز نمايم، مرتكب جرم و خطايى نشدم تا بگريزم، و گمان نمىكنم كسى را بىجرم و خطا عقوبت كنى. مأمون از بيان شيوا و متانت و وقار آن كودك، متعجب شد و پرسيد: نام تو چيست؟ كودك پاسخ داد: محمد. مأمون پرسيد: فرزند كيستى؟ او پاسخ داد: فرزند على بن موسى الرضا (ع). مأمون همين كه نام مبارك امام رضا (ع) را شنيد و به ياد جنايت خويش و شهيد نمودن آن حضرت افتاد منفعل شد و به تمجيد امام رضا (ع) و درود و رحمت فرستادن بر آن حضرت پرداخت، سپس به دنبال شكار رفت. چون به بيابان رسيد، نظرش به درّاجى افتاد و باز شكارى خويش را براى صيد آن به پرواز در آورد. بازِ شكارى مدتى در هوا ناپديد شد و پس از مدتى برگشت؛ اما به جاى درّاج، ماهى كوچكى در منقارش بودكه هنوز رمقى در تن داشت. مأمون از ديدن اين وضع در شگفت ماند و ماهى را از منقار باز شكارى گرفت و كار شكار را رها كرد و به شهر بازگشت. در راه دوباره به همان محلى رسيد كه قبلاً با امام جواد (ع) در آن جا ملاقات كرده بود. كودكان مشغول بازى بودند و با ديدن مأمون و سواران همراه او پراكنده شدند، مگر امام جواد (ع) كه به مانند سروِ سرافراز بر جاى خويش ثابت ماند. مأمون هنگامى كه به امام جواد (ع) رسيد، از ايشان پرسيد: اى محمد! بگو در كف دستم چه چيز دارم؟ امام جواد (ع) فرمود: خداوند منان درياهايى را در كره زمين آفريد كه ابر از آنها بلند مىشود و به آسمان مىرود و به همراه ابر، ماهىهاى ريز نيز به بالا مىروند و بازهاى شكارىِ پادشاهان، آنها را شكار مىكنندو پادشاهان، آنها را در كف دست خويش پنهان كرده و سلاله نبوّت را با آن، آزمايش و امتحان مىكنند.(3) امام جواد (ع) با اين سخنان، بر شگفتى مأمون افزود و او را وادار كرد كه در برابر آن حضرت تواضع نموده و ايشان را اكرام و احترام كند. او تا زنده بود امام جواد (ع) را عزيز و محترم مىشمرد و سعايت بدخواهان در مورد آن حضرت را ناديده مىگرفت و به آن ترتيب اثر نمىداد. او دختر خويش، ام الفضل را به همسرى آن حضرت درآورد؛ اما پس از مأمون، معتصم عباسى به خلافت رسيد و ام الفضل را وادار به كشتن امام جواد (ع) نمود. سرانجام، امام جواد (ع) به مانند عموى نياكانش، امام حسن مجتبى (ع)، به دست همسر خود به شهادت رسيد.
نوشته: زائربقيع در: یکشنبه هجدهم آذر 1386 |
|