لالههای صبور
و اینک پس از قرنهای پیچ در پیچ، تاریخ دوباره تکرار شد. غاصبان و جباران دهر لالههای شهر را بهخون آذین کردند. لالههایی که از دیرباز، اعجاز میآفریدند و دل بزرگشان را با داغی از تبار سوختن پیوند میدادند، لالههایی که با نور وضو میساختند و در محراب اشک خود را میآراستند تا در لحظهای که آسمان در نور ستارهها غرق است بهنماز بایستند ور از دل با دوست بگویند. و اینک خفاشان کوری که در حضور آفتاب ولایت به کرمکی شبتاب دلخوش کرده بودند این لالههای از عشق سرشار را چند صباحی در حصار خود گرفتند تنها به جرم اینکه عاشق بودند و از انقلاب نور پاسداری میکردند. شبپرستان کور دیوانهوار بر سر این مظلومان ریختند و عقدههای دل کوچکشان را در چاه حادثه قی کردند.
اول بار دستهای این سه یار دیرین را بستند و سیلی بر صورتشان نواختند تا شاید کلامی به غیراز خدای بشنوند. اما لالهها، صبور و استوار به ذکر حق مشغول بودند آن چنان که بلال حبشی در زیر خرواری از، کلامی به غیراز «احد» نگفت.
وحشیان دهر لالههای شهر را این بار با شیوهای نور، نه از نوع هیتلر و چنگیز، به زیرگامهای خود فرو بردند تا شاید... اما لالهها همچنان صبور و استوار به ذکر حق مشغول بودند دگر باز، جباران قرن، این سر فرو بردگان در لاک خویش، این فرومایگان پست که در مرداب میلولند، وحشیوار آنچنان که گرگ بدین شیوه مشهور است. گردههای لالهها را که زخم چهارده قرن اسارت را بهدنبال میکشید با آتشی سوزان سوزاندند و قلب این داغدیدهگان را با تیرهای زهرآلوده مشبک کردند تا شاید کلامی که دلخواهشان بود، بشنوند اما لالهها، صبور و پایدار چون کوهی استوار تا آخرین دقایق حیاتشان به ذکر حق مشغول بودند و عاشقانهترین لبخند فتخ بر لبانشان جاری بود آن چنان که نور از دیدهگانشان، و مصداق آیات کریمه قرآن که میفرماید: (ولا تحسبن الذین قتلوا فی سبیلالله امواتاً بل احیا عند ربهم یرزقون) و (اولئک صلوات علیهم من ربهم و رحمه و اولئک هم المتدون) گشتند.
از باده دوست گشته سرمست شهید
زانرو سروجان نهاده بر دست شهید
او کرده سفر زخاک تا کوی خدا
هرگز تو مپندار که مرده است شهید
آنانکه به مرگ سرخ لبخند زدند
با شوق قدم در ره دلبند زدند
از شهر و دیارو یار و از همدم خویش
بگسسته و با خدای پیوند زدند