خداحافظ، سیدجوانان بهشت! فاطمه همتآبادی خداحافظ ای پدر سخاوت، ای سید جوانان بهشت! تو، امید دستهای خالی بودی؛ امید پدرانی که میدانستند تا تو هستی، طعم گس شرمندگی را نخواهد چشید. سید کریمان! خوان کرمت، همیشه مهیای پذیرایی بود؛ حتی برای جعده، دختر ناخلف اشعث بن قیس؛ شیطانی که آتش خدا را به بهای صد هزار درهم، از بازار معاویه خرید. من بقیعم من تشتم؛ همان تشتی که در تقدیرم آمده بود در روز 28 صفر سال 50، میزبان جگر پاره پاره سخاوتمندترین خلق خدا باشم؛ تشتی که عرق پاک جبین و زردی روی امام مجتبی علیهالسلام را شاهد بود و شنید زمزمه «إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ»اش را... و من بقیعم! قطعه زمینی از بهشت که ملائک، سینهام را میشکافتند برای به خاکسپاری کریمی که هرگز دست سائلی را رد نکرد؛ مگر آنکه به درهمی یا لقمه نانی میهمانش کرده باشد. من میزبان کسی هستم که بخشش و کرامت وامدار اویند... __________________________________________________________ در متن نفسهایم، شعر غربت تو بغض میشود و رفتنت گریبانم را میفشارد. تنهایی تو را میتوان با همه کوهها، درختها، بادها و دریاها گریست. نوشتن با کلمات خیس از تنهایی تو سخت است؛ تو را باید با دریاها بنویسم. اگر همه آب دریاها را هم برای نوشتن غربت تو بردارم، کم است.